تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید


فصل اول
اتاقم پر از موسیقی شده . پر از یه موسیقی آروم و ملایم .
زن انگار داره با تمام وجودش میخونه و من نوای اونو توی رگ هام جایگزین می کنم.یک شنبه ی غم انگیز “Gloomy Sunday” .
امروز یک شنبه است؟ نمی دونم . اما یادمه روزی که این آهنگ رو برای بار اول تو ماشین اون شنیدم یک شنبه بود.
تو یه خیابون شلوغ همون طوری که من دوست دارم دور میزنیم و خواننده رو با سکوت همراهی می کنیم . ضبط که میره روی آهنگ بعدی یه گوشه ای رو بالاخره پیدا میکنه و ماشین رو به زحمت پارک میکنه . نگاهمو از خیابون می گیرم و میگم
- همچین اون طوری هم که میگن فوق العاده نبود من که فکر نمیکنم اون قدرا هم غمگین باشه
- اما این آهنگ به آهنگ خودکشی مجار معروفه .
- پس لابد مجارا یه چیزیشون میشده .فیلمش رو دیدی؟
- آره . جالبه . میگیرمش تو هم ببینی .
- راستی مگه امروز یک شنبه نیست . چرا اینجائی؟ سر کار نرفتی که.
زل میزنه توی چشمام . یه لبخند ملایم میشینه توی صورتش.
- کعبه تويی ، صنم تويی، دير تويی، حرم تويی،
دلبر محترم تويی ، عاشق بينوا منم
- تغییر رشته دادی ؟ شاعر شدی امروز .
- تو هر کسی رو شاعر می کنی.
- میگم چرا جدیدا هر جا پام رو میزارم شب شعره .
- اگر در دیده ی مجنون نشینی ...
- خب بابا فهمیدم شما کلا بالا خونه رو اجاره دادی درآمدت توپ توپه .
صدای خنده های خودم و اون هنوزم توی گوشمه .اون روزها چقدر ساده فکر می کردم هم چیز داره درست میشه . حالا دوباره دارم به این آهنگ گوش میدم و فکر می کنم هیچ نوایی غم انگیزتر از صدای چک چک قطره های خون روی کف سرامیکی اتاق خوابم نیست.
**********

کجاست بگو کجاست بگو
الان کجاست؟ نمی دونم . من حتی نمی دونم خودم کجا هستم شاید یه جایی درست وسط برزخ. فقط می دونم جهنمی بدتر از چیزی که توش بودم وجود نداره . جهنمی که هرم خاطرات تلخش هنوزم من رو می سوزونه.
اون که یه باره اومدو
آتیش به زندگیت زده و
ازت برید
اون که دل ساده و تنها تو به صلابه کشید
برای بار چندمه که این آهنگ تکرار میشه ؟ نمی دونم .فقط می دونم نور روز کم کم داره از پنجره سرک میکشه اما دل من هنوز از هر شبی تاریک تره . از شب تا به حال دارم مدام تمام جریانات این چند وقت رو از اول مرور میکنم اما هنوز هم وقتی به دیشب میرسم هر بار شوکه میشم .نمی تونم باهاش کنار بیام . من کجای راهو اشتباه رفتم؟ این بلا عقوبت کدوم گناهمه ؟ بلند میشم توی آیینه میز آرایش به خودم خیره میشم اما انگار این تصویر من نیست . نه این زن شکست خورده ای که آرایش مسخره ای رو صورتش دهن کجی میکنه من نیستم . از لا ی در اتاق سرک میکشم اما همه چیز نشون می ده که اون هنوز هم برنگشته . دوباره بر میگردم طرف آیینه . نه باید یه تکونی بخورم از دیشب که نشستمو به دیوارا زل زدم و توی تنهایی و موسیقی خودمو غرق کردم اتفاقی نیافتاده که از حالا به بعد بیفته . سراغ کمد ها میرم . در همه کمد ها رو باز میکنم تا بالاخره کمد لباسای خودم رو پیدا میکنم . حوله رو برمیدارم . باید اول دوباره شکل خودم میشدم تا بعد . میرم زیر دوش و فقط آب سرد رو باز میکنم . اما حتی قطره های آب سرد هم حالمو بهتر نمیکنه . جای آب هنوز هم جمله های دیشب حمید توی سرم میخورد .
“ من آدم رک وراستی هستم . میخواد بدت بیاد یا نه . من عمرا آدمی نبوده ونیستم که مثل یه بره احمق با یه دختر احمق تر فقط به خاطر توصیه مامان و بابام ازدواج کنم. اگر میبینی پای سفره عقد نشستم به خاطر سرمایه ای که برای کار میخواستم و بابام فقط به شرط ازدواج با تو بهم میدادش . "من هنوز مات ومبهوت از ضربه ای که خورده بودم داشتم نگاهش میکردم اما اون بی توجه ادامه میداد." از اون جایی که بابام زرنگتر از اینه که به همین جا راضی بشه اسناد شرکت به نام اون ثبت شده مبادا من بعد از رسیدن به چیزی که میخواستم تو رو طلاق بدم . پس می بینی که بیخ ریشمی .به نفع هر دومونه که خودت مثل آدم بری تقاضای طلاق بدی .یه جوری که گند قضیه درنیاد وگرنه بهت قول میدم برای تو خیلی بدتر میشه تا برای من .حالا خود دانی.”
که حالا دیگه خودم می دونم ، باشه . دوباره خودمو تو آیینه نگاه میکنم به این امید که این دفعه دیگه خودمو توش ببینم .
نه خانوم خانوما این قیافه یه بازنده است نه تو. ببینم تو می خوای بازنده باشی ؟ نه. نه من نمی زارم . اگه تا اینجاش دست خودم نبوده لااقل از این به بعد می خوام همه چیزو دست خودم بگیرم. یه کاری میکنم حمید خان که به دست و پام بیفتی .باید این کارو بکنم وگر نه تا آخر عمر شرمنده خودم و آیینه میشم . زل میزنم به عکس خودم توی آیینه و بلند بلند با خودم حرف میزنم . تو که می دونی دیگه راه برگشتی نیست . کی حرفاتو باور میکنه ؟ اون که به راحتی آب خوردن می تونه زیر همه حرفاش بزنه . تو هم که سابقه ات برای مامان و بابات درخشانه . پس چاره ای نیست . قرار نیست وایستی تا یه فرشته ی مهربون از آسمون برسه !!!تازه برسه هم دیگه جشن پسر پادشاه تموم شده . خودت باید دست به کار بشی به هر قیمتی که شده .آره حالا شدم خودم .همون مژده ی همیشگی.

ساعت از نه گذشته اما اون هنوز برنگشته خونه . یه لباس ساده پوشیدم و یه آرایش محو کردم که نه جلب توجه کنم نه رنگ پریده به نظر بیام .ادای آدامای خونسرد رو درمیارم و پا روی پا میندازم نمی خوام حتی پیش خودم هم اعتراف کنم که بی قرار منتظرش نشستم . بالاخره کلید رو توی قفل میچرخونه ومیاد تو . بی توجه از کنار من رد میشه که صداش می زنم . برمیگیرده و نگاهم میکنه .
- گمونم بهتره با هم حرف بزنیم .
- من حرفامو دیشب زدم .چیزی هم نمی خوام بشنوم
- حمید از جنگیدن باهم به جایی نمیرسیم .
- جنگ؟ قرار نیست جنگی در بگیره . قراره تو دمتو بزاری رو کولتو و بری .جنگی هم باشه مطمئن باش من بازنده اش نیستم .
هنوزم نگاهم نمیکنه . میاد در اتاق رو ببنده که تیر آخر رو میندازم .
- فکر نمی کنم پدرت اگه حرفایی رو که دیشب زدی بشنوه بازم سر قول و قراری که با هم داشتین بمونه .
یک دفعه برمیگرده و با خشم نگاهم میکنه . جوری که نا خود آگاه به عقب متمایل میشم .
- تو با اون حرف بزن تا اون روی سگ من بالا بیاد اون وقت به این ملایمت باهات برخورد نمی کنم . هیچ کاری در اون صورت ازم بعید نیست .
آب دهنم رو قورت میدم و سعی می کنم ظاهر خونسردی به خودم بگیرم که نفهمه چقدر از برق چشماش ترسیدم .
- تهدیدم می کنی ؟من هم اگه اینجام چندان به میل خودم نبوده . عاشق چشم و ابروت نبودم که باهات ازدواج کردم . ولی این طوری هم نمی تونیم ادامه بدیم .
- قرار هم نیست ادامه بدیم.
- تا الان که با هم قراری نذاشتیم . اگه بخوایم میشه با هم کنار بیایم .
- گفتم که طلاق بگیر برو دنبال یکی که عاشق چشم وابروش باشی.
- به همین راحتی هم نیست . عروسی که هنوز چیزی از زندگیش نگذشته وقتی برگرده خونه ی باباش هزار جور حرف و حدیث پشتش هست . گذشته از اون به این زودی با شرایطی که با تو ازدواج کردم نمی تونم برگردم خونه .چرا یه قرار دیگه نزاریم .هوم؟یه مدتی مثلا یک سال با هم زندگی کنیم مثل همه ی زوج های دیگه بعد از اون برای موندن یا طلاق تصمیم بگیریم .
- نه . این قرار رو میزاریم . من پای آقایی خودم ، حساب بانکیتو خالی نمی ذارم تا بالاخره خودت خسته شی بری دنبال زندگیت . به شرطی که خیلی طول نکشه که نمی کشه . غیر از اون حتی نمی خوام ببینمت . مشکلاتت هم به خودت مربوطه .اگرم بیشتر از حد و اندازت حرف بزنی عواقبش پای خودته . تهدید بی خودم هم نمی کنم .
صدای کوبیده شدن در اتاقش مثل آوار روی سرم خراب میشه .تو عمرم اینقدر خودمو کوچیک نکرده بودم . اونم خوب زیر پاش من و صداقتم رو له کرد .با خودم فکر می کنم " این بود اون آینده ی روشن و مطمئنی که بابا برای من می خواست ؟"
******
فکر می کنم چقدر احمقانه است که مثل زن های عامی فکر کنم نقطه ضعف مردا دو چیزه . رابطه ی جنسی و شکمچرانی . اما احمقانه تر اینه که در مورد همین دو تا هم چیزی از نظرات !! مردی که مثلا شوهرمه نمی دونم. حتی نمی دونم چه غذایی دوست داره . با سلیقه ی خودم چند جور غذا و دسر درست می کنم .دوش می گیرم و بعد با حوصله آرایش می کنم . ملایم اما خیلی قشنگ . چهره ی معمولی ای دارم پوست سفید و چشمای درشت مشکی با مژه های بلند و لب و دهن معمولی و متناسب تنها ضعف چهره ام بینی یه کم بزرگمه که در عوض صاف و بی ایراده . اما آرایش می تونه یه چهره ی ساده رو زیبا جلوه بده . با وسواس از بین لباس هام یه بلوز دامن اسپانیایی انتخاب می کنم که هم بهم بیاد و هم بدن لاغرم رو جذابتر نشون بده ،هم خیلی باز نباشه که خیال کنه می خوام وسوسه اش کنم .بعد فکر می کنم واقعا نمی خوام این کار رو بکنم ؟سرم رو تکون میدم بلکه این فکر از توش بریزه بیرون . از فکرش هم استرس میگیرم .هنوز خودم هم نمی تونم حمید رو اون جوری قبول کنم .هر چند فکر می کنم خودم دارم این راه رو پیش پای خودم میزارم .
نهایت هنرم رو به کار می گیریم تا یه میز فوق العاده بچینم . همین که بتونم بکشونمش پای میز مذاکره شاید بتونم راضیش کنم بهتر با هم کنار بیایم . چاره ای ندارم . من نمی تونم طلاق بگیرم . اگه بخوام عقب نشینی کنم بازنده ی این بازی منم . برای بار هزارم حرف هایی رو که می خوام بزنم با خودم تمرین می کنم . توی آپارتمان صد متری دو خوابه ای که حالا دیگه خونه ی منه بی خودی دور خودم می چرخم.میشینم و زل میزنم به عقربه های ساعت . از دوازده که میگذرن میفهمم این بازی از اون چیزی که فکر می کردم جدی تره .
*******
یک هفته از اون شب گذشته . تو این مدت اون خونه نیومده .هر شب منتظر موندم. آدم ترسویی نبودم . شده بوده که قبلا شب رو تو خونه تنها بمونم . اما این تنهایی یه جوری آزار دهنده است . برای فردا شب خونه ی خاله ی اون دعوت داریم به عنوان مهمونی پا گشا . این هفته مامان خودم و مادر اون رو به زحمت پیچوندم . اما الان دیگه نمی دونم چطور باید خبرش کنم . هیچ شماره ای از شرکت یا موبایلش ندارم . نمی دونم اگه تا فردا خونه نیاد باید چه کار کنم . تنها برم مهمونی و نیومدنش رو یه طوری توجیه کنم یا زنگ بزنم و عذری برای نرفتنمون بتراشم . مامان صبح اومده بود با کلی غذا و یه سبد نصیحت که "مبادا به خاطر ازدواج اجباریت با حمید بد تا کنی . هر چی بوده دیگه گذشته و حالا شما باید عمری با هم زندگی کنید . حمیدم پسر خوبیه با خودت لج نکن مژده جان . می دونی که بابات راجع به دعوای خانوادگی و طلاق چه طور فکر میکنه . "بیچاره نمی دونست هر چیزی که تا به حال فکر میکرده بر عکس از آب در اومده . چیزی بهش نگفتم . وانمود کردم که همه چیز مرتبه . اون نه می تونه بابا رو در این مورد نرم کنه نه حمید رو .حتی اگر هم میگفت بابا باور نمیکرد و فکر میکرد اشکال کار از منه . چه فایده ای داشت گفتن حقیقت جز این که حرص بخوره و فشارش بره بالا و خدایی نکرده اتفاقی براش بیفته .
بازم مثل شب های قبل سر میز شام منتظرشم . ساعت که از 11 میگذره صدای چرخیدن کلید توی قفل میگه که بالاخره دعاهام جواب داده و امشب برگشته خونه . با وجوداینکه دارم از درون حرص می خورم سعی میکنم لبخند بزنم . بلند میشم و میرم استقبالش .
- سلام .
حتی به خودش زحمت نمیده که سرش رو بلند کنه و نگاهی بهم بندازه . چه برسه به اینکه جواب سلامم رو بده .
- چطوری ؟
همچنان ساکته . دست دراز میکنم که کیفش رو از دستش بگیرم اما بی توجه به من کفشاش رو پرت میکنه توی جا کفشی و یک راست میره سمت اتاقی که وسائلش رو اونجا چیده . دنبالش میرم .
- شام آماده است . الان برات میارم .
میره تو و در رو توی صورت من می بنده . صدای قفل کردن در اتاقش رو میشنوم .چند تا ضربه به در اتاقش میزنم . و منتظر میشم .
- حمید کارت دارم در رو باز کن .
انگار که اصلا صدای من رو نمی شنوه هیچ عکس العملی انجام نمی ده .
- خالت برای فردا شب دعوتمون کرده . چی کار می کنی ؟ میای بریم یا نه ؟ حمید من به مامانت چه جوابی بدم ؟
نوری که از زیر در اتاقش بیرون میومد از بین میره . میفهمم که چراغ اتاق رو خاموش کرده .
- باشه . هر جور میل تواه . نمیریم . فامیل توان . دلیل نرفتنمون هم با خودت .
باز هم سکوت . فقط سکوت . میرم طرف میز گرد بزرگی که گوشه ی سالن گذاشتن و عکس های من و حمید رو روش چیدن .یکی از عکسای حمید رو برمیدارم و بهش نگاه می کنم .حتی عکسش هم هنوز برام غریبه است . یه پسر28 ساله ، با قد متوسط و اندام معمولی و چهره ی معمولیتر . چشمای قهوه ای ریزش توی عکس هم نامهربون به نظر میان . نمی فهمم این همه غرور از کجا میاد . از لیسانس زوری که دانشگاه ازاد شهرستان گرفته یا از شرکتی که به زور پولی که باباش از فروش ارثیه ی پدریش به دست آورده سر هم کرده . یا از منطق و انصاف نداشته اش . می دونم به اون هم حتما این جریانات سخت گذشته اما به من هم چندان خوش نگذشته . من که نه راه پس دارم نه راه پیش .حمید هم اگر به من میگفت دردش چیه شاید ... نمیدونم .شاید ایراد کار اینه که آدمها همیشه فقط قصه ی زندگیشون رو از زاویه ی دید خودشون تعریف می کنن .
هر چقدر توی تختم غلت میزنم دیگه خوابم نمیبره . به ساعت روی عسلی کنار تخت نگاه می کنم . 6 صبح رو نشون میده . باورم نمیشه . من که توی خوش خوابی دست خرس رو از پشت بسته بودم حالا دیگه به سختی می خوابم . با کلافگی از جام بلند میشم . توی آشپزخونه زیر کتری رو روشن می کنم . کنجکاویم گل می کنه . میرم سمت اتاق حمید و دستگیره ی در رو امتحان می کنم .با کمال تعجب می بینم که در باز میشه . توی اتاق سرک می کشم . اما اتاق خالیه . تموم خونه رو می گردم . اثری از حمید نیست .باورم نمی شه روز جمعه , صبح به این زودی کجا رفته ؟
یه کم یواشکی اتاقش رو میگردم بلکه یه چیزی ازش بفهمم .اما چیز زیادی دستگیرم نمیشه .در کمدش اما قفله . تا شب با بی حوصلگی دور خودم می چرخم . فکر می کنم شاید بالاخره حمید به خاطر حفظ ظاهر جلوی خانوادش هم که شده بیاد تا با هم بریم مهمونی. لباس هام رو می پوشم و آماده می شینم تا ببینم کی میاد ؟ عقربه های ساعت که از نه میگذره نا امید بلند میشم که لباس عوض کنم . صدای زنگ تلفن رو که میشنوم فکر میکنم لابد حمید پشیمون شده و می خواد که آماده بشم .
- الو .
- سلام . شما که هنوز خونه ای .
صدای مادر حمید رو که میشنوم روی مبل کنار تلفن وا میرم .
- سلام مادر . حالتون خوبه ؟
- از احوالپرسی شما . نیومدی ؟
- آخه یه مشکلی پیش اومد نشد . شرمنده .
- عصری حمید زنگ زد بگه توی جاده ی شمال گرفتار شده نمی تونه بیاد .از نیومدن تو حرفی نزد .
پس آقا حمید خودش رو از مهلکه بیرون کشیده بوده !
- دیگه من منتظر حمید شدم شاید مشکلش حل شد تونست بیاد. گفتم اول زندگی رفیق نیمه راه نباشم. وقتی هم دیدم دیر شده خواستم تماس بگیرم عذر خواهی کنم . که شما زودتر زنگ زدید . شرمنده . ایشا... یه موقعیت دیگه دو تایی مزاحمتون میشیم .
- سیما کلی براتون تدارک دیده بود طفلکی .این چند وقت خونه ی ما بدون حمید حسابی سوت و کور شده .شما خودت هم که پیدات نیست .
می مونم چی جواب بدم که انگار بهش برخورده باشه خودش ادامه میده .
- باشه پس فعلا خداحافظ .
- سلام برسونید .
انگار این جنگ تازه شروع شده .
*******
بعد از یکی دو تا مهمونی دیگه که مجبور شدم تنها برم از بقیه به یه بهانه ای عذرخواهی کردم . من که در هر حال مجبور بودم دروغ بگم . حداقل این جوری نیش وکنایه های دیگران رو به خاطر غیبت حمید نمی شنیدم .
حمید توی این مدت یکی دوبار اون هم شبها برای خواب خونه اومده . همچنان هر کاری میکنم فقط سکوت جواب می گیرم . فکر می کنم اگر بخوام منتظر اون بشم باید تا ابدیت صبر کنم . تمام دیروز رو توی شرکت به جای کار به پیدا کردن راه حلی برای مشکلم فکر کردم . امروز از صبح دقیقه ها رو شمردم تا ساعت نه میشه دیگه طاقت نمیارم . شماره ی خونه ی مادر حمید رو میگیرم .
- سلام مادر . صبحتون به خیر .
- سلام . صبح شما هم بخیر .
- حالتون خوبه ؟ بابا , حنانه جون همگی خوب هستن ؟
- الحمدا... . شما خوبید ؟
- ممنون . مادر شما آدرس شرکت حمید رو بلدید ؟
- خیره انشا...؟چرا از خودش نمیگیری ؟
- آخه میدونید می خواستم حمید رو غافلگیر کنم . ولی آدرس شرکتش رو نداشتم .
- من که درست بلد نیستم . حنانه نیست اومد میگم اون زنگ بزنه بهت بده.
فکر میکنم خوب حمید خان تو یه قدم بکش عقب تا من دو قدم بیام جلو . ببینیم بالاخره به کجا میرسیم .
*********
به دسته گل توی دستم نگاه می کنم . برای بار هزارم به خودم می گم :" الان وقت عقب نشینی نیست . اگر قراره کسی زندگیتو از این وضعیت نجات بده فقط خودتی . زندگی تو ارزشش رو داره ." امروز صبح رو مرخصی گرفتم . یه سبد گل خیلی شیک و فانتزی نرگس که از حنانه شنیدم حمید دوست داره خریدم . و حالا دم در شرکت اون ایستادم . نفس عمیقی می کشم تا آروم بشم . با یه لبخند میرم توی ساختمون . سراغ دفتر حمید رو از دربون می گیرم .
شرکت توی طبقه ی سومه . میرم تو و رو به منشی که پشت میز نشسته و با کامپیوتر کار میکنه می کنم .
- سلام . دفتر مهندس کاویان اینجاست ؟
منشی بدون اینکه سرش رو بلند کنه جوابم رو میده .
- قبلا قرار ملاقات گذاشته بودین ؟
- من همسرشون هستم .
با این حرف دست از کارش میکشه . از پائین تا بالا براندازم میکنه .
- چند لحظه صبر کنید لطفا .
- جلسه که ندارن .
- نه . الان بهشون اطلاع میدم .
- ممنون خودم بهش اطلاع میدم .
قبل از این که گوشی تلفن رو به سمت گوشش ببره . بعد از دو تا ضربه در اتاقی رو که فکر میکنم دفتر حمید باشه باز می کنم . حمید پشت میز نشسته و داره یک سری عدد رو حساب می کنه . به صدای در سر بلند می کنه . من رو که می بینه اول ناباور نگاهم میکنه . اما خیلی زود شوک جاش رو به عصبانیت میده . در رو پشت سرم میبندم و سبد گل رو سمتش می گیرم.
- سلام . تقدیم به شما با نهایت احترام .
- اینجا چه کار می کنی ؟
- جواب سلام واجبه ها . چه دفتر قشنگی داری .
- پرسیدم واسه چی اومدی اینجا ؟
- اومدم با محل کار همسرم آشنا بشم .
- بی خود کردی . گمونم بهت گفته بودم اصلا دوست ندارم ریختت رو ببینم .
سبد گل رو روی میزش میزارم . به طرفش برمیگردم .
- خیلی خوب . من چی کار کنم که دلم برات تنگ شده بود ؟ اومدم حالت رو بپرسم .
- تو نباشی خوبم . حالا هم برو بیرون .
- یه چایی می خورم زود میرم . مزاحم کارت نمی شم .
- تو مزاحم زندگیمی . میری یا پرتت کنم بیرون ؟
- حمید . چرا همش جنگ و دعوا . نمیشه بشینیم مثل دو تا آدم عاقل و بالغ صبحت کنیم ؟
- منطقیش همونیه که قبلا هم بهت گفتم .
- چرا؟ کس دیگه ای رو دوست داری ؟
- نه . از تو متنفرم .
- از آدمی که حتی نمی شناسیش ؟ گناه من این وسط چیه ؟
- حوصله ی بحث ندارم . بیرون.
- خیلی خوب داد نزن . تو اگه از من خوشت نمی یومد باید قبل از ازدواج می گفتی .
- مهلتی داشتم ؟
- منم مثل تو ..انصاف نیست همه ی مشکلات مال من باشه . یه خورده همدیگرو درک کنیم مسائل اینقدر سخت نمی شه .
- تا الان درکت کردم که گفتم خودت بری ولی ظاهرا باید بگم دربون بیاد بندازتت بیرون .
گوشی تلفن رو بر میداره و شماره می گیره .
- آقا رحمت پاشو بیا من یه مزاحم دارم پرتش کن بیرون .
- زحمت نکش خودم میرم .
سبد گل رو بر میداره و می کوبه توی صورتم .
- آشغالاتم با خودت ببر .
چشمام رو یه لحظه میبندم و نفسم رو با حرص میدم بیرون . زیر لبی فحشی نثار شانس گندم می کنم . روی پاشنه ی پا می چرخم و از در دفتر بیرون میام که منشی با کنجکاوی و تمسخر نگاهم میکنه . سعی میکنم خودم رو کنترل کنم که اشکام سرازیر نشه . برای تحقیر شدن فقط همین یکی رو کم دارم . یکی از بروشور های تبلیغاتی روی میز رو بر میدارم و از شرکت میام بیرون . فکر می کنم گاهی برای بدست آوردن یه پیروزی راهی غیر از شکست نیست.
*********
نزدیکه عیده . بوی بهار از همین حالا به زندگی مرده ی من جون داده . اتاق حمید رو حسابی تمیز کردم . میدونم همین روزها دوباره سر و کلش پیدا میشه . اتاق رو پر از گلای نرگس و رز های نباتی کردم . تابلوی فوق العاده ای رو که تازگی خریدم به دیوار اتاقش زدم .و جعبه ی شکلات هایی رو که حمید دوست داره توی ظرف کریستال ریختم و جلوی آینه اش گذاشتم .
رو به روی تلویزیون می شینم و بعد از این همه کار پاهام رو دراز می کنم . کانال ها رو بی خودی عوض میکنم و دنبال یه برنامه ی سرگرم کننده می گردم . صدای چرخیدن کلید توی قفل در رو که میشنوم خوشحال میشم . از چیزی که فکر می کردم زودتر برگشته . خودم رو جمع و جور میکنم و بلند میشم . بازهم مثل همیشه بی هیچ حرفی میاد تو و میره سمت اتاقش .
-سلام . خسته نباشی ..... شام می خوری برات گرم کنم .
در اتاق رو بی توجه به من پشت سرش می بنده .فکر میکنم از اول بد شروع کردم . اگر حمید اون حرف ها رو زد دلیل نداشت منم احساس واقعیم رو به زبون بیارم . هر چند از ابراز احساسات دروغ حالم به هم میخوره اما حالا خوب که فکر می کنم می بینم اگر از روز اول از در محبت وارد میشدم شاید نتیجه ی بهتری میگرفتم .زیر لب زمزمه میکنم " در کف شیر نر خونخواره ای غیر تسلیم و رضا کو چاره ای؟ " .هنوز سر جام ننشسته ام که صدای شکستن چیزی بیرون ساختمون می کشوندم پشت پنجره . با وجودی تاریکی تابلوی تازه و ظرف خورد شده ی شکلات های اتاق حمید رو تشخیص میدم که گلها مثل مزاری روشون رو پوشوندن . شاید مزار امیدهای من .

دو سه روز بیشتر تا تعطیلات نمونده . سرکار که نمیرم بیشتر دلتنگم . خونه ی سفید بختم !! کاری برای انجام دادن نداره . لااقل سر کار اون قدر گرفتاری دارم که به فکر و خیال دیگه ای نمیرسم .اما حالا که نشستم لبه ی پنجره و زل زدم به هیاهوی شاد توی خیابون انگار غم خودم بیشتر بهم دهن کجی میکنه .کاش میشد دلم رو خونه تکونی کنم اما اهل درد و دل کردن نیستم .هر چند از سر جریان ازدواج اجباریم با همه ی دوست هام هم اجبارا قطع رابطه کردم .گاهی وقت ها چقدر سخته ادای آدمای قوی رو در بیاری .فکر میکنم برای یه آدم معمولی مثل من تحمل یه تنهایی غیر معمولی مثل این شکنجه است .روزی که بابا بهم گفت : " وقتی خودت نمی تونی یه تصمیم درست برای زندگیت بگیری مجبورم من این کار رو بکنم ." فکر می کردم این تصمیم درست یعنی تحمل یک عمر زندگی بدون عشق . حالا می فهمم از زندگی بدون عشق فاجعه تر هم ممکنه وجود داشته باشه . اینکه سعی کنی عشق خلق کنی و مدام فقط به در بسته بخوری .حالا حمید وقتی خونه هم نیست در اتاقش قفله . عطری گرون قیمتی رو که براش خریدم با سلیقه کادو می کنم و تحویل پیک میدم . روی بسته چیزی نمی نویسم تا بازش کنه . هنوز یک ساعت نگذشته که پیک با بسته ی هدیه ی من برمیگرده . حمید بسته ی بی نام و نشون رو با گرفتن آدرس فرستنده از پیک ,باز نشده پس فرستاده . صدای شکستن رو به خوبی می شنوم . نمی دونم صدای شکستن قلبم
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 56- رمان یک شنبه ی غم انگیز , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ایرانی و عاشقانه یک شنبه ی غم انگیز | havva7 کاربر انجمن ... , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان زیباترین رویای عاشقانه ی من - blogfa.com , رمان دختر یخی پسر آتش - blogfa.com , رمان های عشقولانه | رمان ها ، داستان ها ، قصه ها و پندها , رمان بازان - رمان آبی تر از عشق(فصل چهارم) ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/17 تاریخ
کد :63573

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا

خرید بک لینک