تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
دنیای رمان



قبول شدم!! خدا جون قبول شدم!!
انقدر سر و صدا کردم که تمام اهل خانه هراسان و خواب آلود هجوم آوردند به اتاقم! همان طور که بالا و پایین می پریدم تکرار می کردم قبول شدم!
نگاه همه با تعجب دنبال من بود! مامان برای این که من را یک لحظه ثابت نگه داره دستم را گرفت و گفت حالا چی قبول شدی؟
با صدایی که بلند تر از حد معمول بود گفتم: فیزیک!
چشمای مامان را برقی از خوشحالی و تحسین گرفت، بغلم کرد و گفت: عالیه! می دونستم عزیزم.
دستاش را از دورم باز کرد و با نگاهی به سر تا پای من گفت: دختر کوچولوم خانمی شده مگه نه آقا؟
برگشتم سمت بابا با چنان لذتی به من نگاه می کرد که انگار نفر اول کنکور شدم! روی ابرا بودم که با صدای ماهان به خودم اومدم!
- خوب بابا حالا خیال می کنه دانشگاه هاروارد قبول شده! سر صبح با صدای جیغ جیغش ما را بیدار کرد که چی قبول شدم قبول شدم! اونم با این سر و شکل!!
- شما را هم می بینیم آقا ماهان!
- من را هیچ وقت اینطوری نخواهی دید!! این را گفت و یه نگاه از بالا تا پایین به من انداخت, من که مونده بودم به چی اینطوری نگاه می کنه سرم انداختم پایین که دیدم واااااای! این لباس ها چیه! سریع از در اتاق دویدم بیرون صدای ماهان پشت سرم می اومد:
- نری تو اتاق من سنگر بگیری! می خوام برم به ادامه ی خوابم برسم خروس بی محل!
نزدیک ترین جا, حمام بود سریع خودم را انداختم توش و از همان جا صدا زدم: مامان یه چیزی بده من بپوشم!
دوباره یه نگاهی به پاهای برهنه ام کردم! همش تقصیر این سازمان سنجش! اه! خوب چی می شد نتایج را دیشب اعلام می کردن که من از بس کلافه بودم به لباسام گیر نمی دادم و دونه دونه درشون نمی آوردم! باز جای شکرش باقی بود که از کشیده شدن پای برهنه روی هم بدم می اومد وگرنه این شلوارک کوتاه را هم نمی پوشیدم!
خوب ماهان حق داشته تعجب کنه! کسی که توی خونه دامن هم نمی پوشه اینطوری ببینه! اینم از تاپ شل و ولم که یکی از بنداش از سرشونه ام آویزون بود! وااای خدای من جلوی بابا! خوب حالا توام! بابات بود دیگه! با این فکر لبم را گاز گرفتم و یاد نگاه پر از غرور بابا افتادم!
با یادآوری نگاه بابا ذهنم پر کشید سمت قبولی دانشگاه، خدایا شکرت! مرسی خداجون!
صدای در حمام اجازه نداد بیشتر از این به فکرام ادامه بدم!
صدای مامان بود که می گفت: بگیر این لباس ها را، اون فرار کردنت دیگه چی بود!؟
گفتم: خب خجالت کشیدم!
- بیا بگیر, زود بیا بابات می خواد بره سرکار، می خواد با هم صبحانه بخوریم.
- باشه شما برید منم زودی اومدم.
به سرعت لباس ها را پوشیدم و از حمام پریدم بیرون! رفتم سمت اتاقم و جلوی آینه ایستادم! خب مهرگان خانم! نه نه! خب خانم منجم! با این حرف نیشم تا بناگوش باز شد!! سال ها بود تمام آروزم شده بود آسمون! با این که رتبه ی خوبی داشتم و مطمئنن مهندسی قبول می شدم اما رویای آسمونی ام اجازه ی فکر کردن به چیز دیگه ای را نمی داد! می دونستم برای منجم شدن کلی راه در پیش دارم! فعلاً باید لیسانس ام را می گرفتم شاید تا اون موقع نجوم هم جز رشته های ارشد قرار می گرفت و گرنه که باید فکر دیگه ای می کردم!!
صدای مامان از توی آشپزخانه توی گوشم پچید: پس کجا موندی مهرگان؟
تازه یادم اومد که بابا منتظر من! سریع دستی توی موهام کشیدم و رفتم سمت آشپزخانه. با یه صبح بخیر نشستم روی صندلی، مامان و بابا با یه لبخند کنج لبشون جوابم را دادن.
- خب بابا جان حالا کی باید بری برای ثبت نام؟
- نمی دونم بابا! اما فکر کنم توی سایت خود دانشگاه اعلام کنن. با آوردن اسم دانشگاه یه پسوند توی ذهنم بهش اضافه شد، دانشگاهم! رفتم توی فکر که دانشگاهم چطوری می تونه باشه! با صدای بابا نتونستم زیاد برای خودم خیال پردازی کنم!
- ببین چه مدارکی لازم داری که میری برای ثبت نام زیاد معطل نشی.
- چشم
بابا رو کرد به مامان و گفت:
- خب خانم کاری نداری من دیگه برم دیرم می شه؟
- خدا به همرات
بعد از رفتن بابا مامان رو کرد بهم و گفت:
- نمی خوای از دوستات خبر بگیری؟
با حرف مامان یهو از جا پریدم و هجوم بردم سمت تلفن!
- خوب شد گفتی مامان اصلاً یادم رفته بود!
سریع شماره مینا را گرفتم و مشغول صحبت شدم. با مینا 5-6 سالی بود که دوست شده بودم، البته از کلاس اول می شناختمش توی یه محله بودیم و طبیعی بود که هر دو به یک مدرسه می رفتیم، گاهی همکلاس بودیم، گاهی هم نه! اما اون موقع ها هیچ وقت برام آدم جذابی نبود شاید چون زیادی ساکت و آروم بود! اما از سال دوم راهنمایی مینا عوض شد! دیگه اون دختر ساکت نبود، نه این که مثل من باشه اما خب یک کم شبیه هم شده بودیم!! بعد از اول دبیرستان که دوست صمیمی ام رفت رشته انسانی رابطه ی ما بیشتر شد، حالا علاوه بر مدرسه، مسیر مدرسه و کلاس زبان هم با هم می رفتیم.
نفر بعدی فاطی بود، فاطی انسانی می خوند اما با این وجود هنوز ارتباط ما به قوت خودش باقی بود. با فاطی صمیمی تر از مینا بودم یا می شه گفت راحت تر! دختری که هر وقت یادش می افتادم اولین چیزی که به ذهنم می اومد چشماش بود که همیشه می خندید! یادش بخیر چقدر سر کلاس ها با هم حرف می زدیم و می خندیدیم خدا می دونه! جالب ترین قسمتش این بود که اگر قرار بود کسی درس را بعد از معلم توضیح بده اولین نفر دست من می رفت بالا!
با بقیه بچه های کلاس هم دوست بودم اما ارتباط آنچنانی باهاشون نداشتم!
بعد از کسب اطلاعات از بچه ها رفتم سراغ مامان که توی آشپزخانه مشغول آشپزی بود.
- مینا صنایع قبول شده دانشگاه ...، فاطی هم علوم ارتباطات اما می گه نمیرم، برای سال آینده می خونم، دلش روانشناسی می خواد.
مامان یه نگاهی به چهره ی درهم من انداخت و گفت:
- حالا تو چته؟
- فاطی خیلی زحمت کشیده بود حقش این نبود!
- تو نگران فاطی نباش اون بهتر می دونه چی به نفعشه، در ضمن تو از صلاح کار اون که خبر نداری!
با حرف مامان آهی کشیدم و گفتم:
- انشالله که هر چی خیره براش پیش بیاد!
مامان با خنده گفت:
- انشالله مادربزرگ!
سرم را تکون دادم و برگشتم اتاقم، دیگه از خوشی یک ساعت قبل خبری نبود! نمی دونم چرا اینقدر هیجانم زود فروکش کرد! دلم برای مدرسه تنگ می شد، برای شیطنتام، برای معلم ها اصلاً برای همه چیزش! نمی دونستم می تونم توی دانشگاه هم دوستایی به خوبی فاطی و مینا پیدا کنم یا نه! به خودم امید دادم که همه جا می شه یه دوست خوب پیدا کرد گرچه خیلی نسبت به حرفی که می زدم ایمان نداشتم!! مشکل این جا بود که من دیر با کسی صمیمی می شدم، همیشه حتی با عزیزترین هام یه فاصله ای را حفظ می کردم و روابط بدون قاعده و ضابطه نداشتم!! آهی کشیدم و سعی کردم دیگه به این موضوع فکر نکنم.
به قصد چک کردن سایت دانشگاه کامپیوترم را روشن کردم، بعد از کمی جست و جو مدارک لازم و زمان ثبت نام را پیدا کردم، حوصله وب گردی را نداشتم برای همین سیستم را خاموش کردم و دراز کشیدم روی تخت، حس خوبی زیر پوستم دوید از نتایج راضی بودم بعد از اون همه زحمت یه رشته ی مورد علاقه ام و یه دانشگاه عالی قبول شده بودم.
مامان و بابا کلی برام زحمت کشیده بودن و همیشه مثل کوه پشتم بودن باید جواب زحمتاشون را می دادم. بابا وکیل بود و درآمد خوبی داشت، زندگی راحتی داشتیم یه خونه راحت توی یه محله ی خوب! مامان هم دیپلمه بود کار کردن بیرون از خانه را دوست نداشت و سرش را با کارهای خانه گرم می کرد. بردار کوچکم ماهان، سه سالی از من کوچکتر بود اما خیلی احساس بزرگی می کرد! البته ماشالله قدش خیلی از من بلند تر بود نه این که من کوتاه باشم! بلکه اون زیادی بلند بود! دوستش داشتم اما همیشه ی خدا با هم درگیری داشتیم!!
کم کم چشمام گرم شد و چون دیشب اصلاً راحت نخوابیده بودم به خواب رفتم.

نگاهم را از پنجره ی کلاس به بیرون دوخته بودم و مثل دو هفته ی گذشته داشتم فکر می کردم. چقدر همه چیز زود گذشته بود، کارهای ثبت نام خیلی راحت تر از چیزی بود که فکرش را می کردم. خوشحال بودم از این که مجبور نیستم چهار سال روزهای زیادی مسیر رفت و آمدم خیابان انقلاب باشه! همیشه از جاهای شلوغ بیزار بودم، خیابان انقلاب هم که همیشه شلوغ بود!!
اول مهر با چه ذوقی وارد دانشگاه شدم! همه چیز برام جدید و خواستی بود، محوطه ی قدیمی دانشگاه با یه حیاط پر از درخت که به یه ساختمان پیر ختم می شد! ساختمانی که وقتی روز ثبت نام دیدمش احساس کردم هر لحظه ممکن سرم آوار بشه!! اما با وجود نمای قدیمیش داخلش خیلی تمیز و مرتب بود، شاید تنها ایرادش راهروهای تنگش بود! که اگر قرار بود دوتا آدم به نسبت چاق از کنار هم رد بشن حتماً بهم برخورد می کردن! خدا را شکر می کردم که اضافه وزن ندارم!!
روز اول دنبال شماره ی کلاسی بودم که ساعت اول داشتم که یهو پخش زمین شدم! دختر که روبروم ایستاده بود با یه اخم بزرگ داشت مغنه اش را درست می کرد.
- معلومه حواست کجاست؟ جلوی پات را نگاه کن که نخوری به آدم!
همون طور که داشتم آثار گرد و خاک را از روی چادرم پاک می کردم گفتم:
- همون جایی که حواس تو هست! خودت چرا حواست را جمع نکردی!!
با انزجار روش را ازم گرفت و گفت:
- رو که نیست!
دوست نداشتم روز اول وقتم صرف جر و بحث با کسی بشه برای همین سریع راهم را کشیدم و رفتم. دوباره فکرم رفت سمت پیدا کردن کلاس.
وقتی وارد کلاس شدم یه سلام خیلی آروم دادم و روی نیمکت توی ردیف دوم نشستم. بیشتر جمعیت کلاس را پسرها تشکیل می دادن که انگار توی همین زمان کوتاه خیلی خوب با هم جور شده بودند. 4-5 تا دختر هم بودن اما انگار قرار نبود با هم حرف بزنن! تصمیم گرفتم برای اولین بار من یه رابطه ای را شروع کنم، با این فکر از جام بلند شدم و رفتم سمتشون، دخترا طوری نشسته بودن که می شد با یک نگاه همشون را توی دید داشت! برای همین رو کردم بهشون و گفتم:
- من مهرگان امیری هستم خوشحال می شم باهاتون آشنا بشم!
یکی از دخترا که نزدیک تر از بقیه بود دستاش را به سمتم دراز کرد و گفت:
- منم سونیا ریاحی هستم، امیدوارم دوستای خوبی برای هم باشیم.
سونیا دختر کوتاه قد و لاغری بود با چشمای مشکی و پوست سبزه و لبایی که یه لبخند مهربون روش جا خشک کرده بود!
با لبخند گفتم:
- امیدوارم
بقیه بچه ها هم خودشون را معرفی کردند، حالا که با بچه ها آشنا شده بودم احساس بهتری داشتم. کیف و کلاسورم را برداشتم و توی نیمکت کنار سونیا نشستم. همین لحظه دختر دیگه ای وارد کلاس شد و سکوت کلاس را با صدای سلام گفتنش شکست.
وقتی کنار نیمکت من رسید گفت:
- چه جالب که با هم همکلاسیم خانم حواس پرت!
- واقعاً جالبه! فکر کنم برای همین هر دو توی یک کلاس باشیم!
یه نگاه گنگی بهم انداخت و گفت:
- منظورت چیه؟
- خب چون شما هم حواس پرتی گفتن هر دو توی یک کلاس باشیم!!
با این که از حرفم جا خورده بود اما به روی خودش نیاورد! دستاش را به سمتم دراز کرد و گفت:
- حالا حواس پرت شماره 1 اسمت چیه؟
- مهرگان امیری، شما چطور شماره 2؟
- ستاره سلیمانی.
با صدای ستاره دست از فکر کردن کشیدم و برگشتم به زمان حال!
- باز که حواست پرت شده!
- نه داشتم فکر می کردم، کی اومدی؟
- همین الان، گفتم تا غرق نشدی نجاتت بدم!
با یه لبخند زل زدم توی صورتش! صورت کشیده و سفیدی داشت که با موهای مشکی که روی صورتش ریخته بود تضاد قشنگی ایجاد می کرد، چشمای قهوه ای تیره و خیلی معمولی، بینیش را همین تابستان گذشته عمل کرده بود با این که معلوم بود عمل کرده اما به صورتش می اومد. با لبایی معمولی، نه خیلی پر و برجسته نه نازک! چیزی که خیلی توی ستاره جلب توجه می کرد صداش بود! صدای مهربونی داشت از حرف زدن باهاش حس خوبی بهم دست می داد. بازم صدای ستاره رشته افکارم را پاره کرد:
- مهرگان برادرت چند سالشه؟
متعجب نگاهش کردم و گفتم:
- وا! چه کار به ماهان داری؟
- گفتم شاید بخوای براش زن بگیری اینطوری زل زدی به من! حالا مقبول افتادم!
- مقبول که نه! اما خب علف باید به دهن بزی شیرین بیاد! می خوای بگم بیاد بچشتت ببینه شیرینی یا نه!
نگاه عصبانی ستاره اجازه نداد بیشتر از این سر به سرش بزارم! برای عوض کردن بحث و فرار کردن از نگاه ستاره برگشتم سمت در و گفتم:
- به نظرت استاد بالاخره بعد از دو هفته میاد سر کلاس یا نه؟
ستاره بدون نگاه به من گفت:
- نمی دونم! اگر نیومد بریم آموزش ببینم اصلاً استادی در کار هست یا نه!
صدای در اجازه ی ادامه ی بحث را بهمون نداد. ورود یک مرد میانسال با سکوت بچه ها همراه بود، مرد در جایگاه استاد قرار گرفت و گفت:
- سلام، سلیمی هستم. این ترم با درس ادبیات در خدمتتون هستم، امیدوارم روزهای خوبی را کنار هم بگذرونیم.
صدای بچه ها در پاسخ به استاد بلند شد و من توی فضای کلاس غرق شدم

ساعت 5 غروب بود که با سونیا و ستاره داشتیم دانشگاه را ترک می کردیم.
- بچه ها شما کتاب خریدین؟
سونیا گفت:
- مگه تو هنوز نخریدی! اصلاً شبیه ترم اولی ها نیستی! واقعاً برای خریدن کتاب هیجان نداشتی؟!
ستاره ادامه داد:
- ببینم اصلاً تو هیچ وقت به هیجان میای؟!
حوصله ی بحث با بچه ها را نداشتم، گفتم:
- پس خریدن! من اصلاً حوصله ی انقلاب رفتن را ندارم! کاش برای منم می خریدین!
با نگاه چپ بچه ها گفتم:
- گفتم کاشکی! شماها که نخریدین که اینطوری نگاه می کنید!!
با خروج از در دانشگاه با بچه ها خداحافظی کردم و قدم زنان به سمت ایستگاه تاکسی رفتم.
سر کوچه ای که درش زندگی می کردیم یک کتاب فروشی بود، با این که از وقتی یادم میاد این کتاب فروشی این جا بود نمی دانم چرا بیشتر از 4- 5 بار داخلش نرفته بودم! عجیب بود که من اینقدر کم به اینجا سر زدم در صورتی که همیشه دلم می خواست یک کتاب فروشی برای خودم داشته باشم.
با یادآوری کتاب های دانشگاه با این که احتمال می دادم چنین کتاب هایی را نداشته باشه اما وارد کتاب فروشی شدم. یک مغازه ی خیلی بزرگ پر از کتاب که از لحظه ی ورود من را افسون کرد! مغاره عرض کمی نسبت به طولش داشت برای همین پیشخوان انتهای مغازه قرار گرفته بود،کسی پشت پشخوان نبود برای همین بلند گفتم:
- ببخشید، کسی نیست؟
کمی مکث کردم اما صدایی نشنیدم با فکر این که ممکن صدام را نشنیده باشن بلند جمله ی قبلی را تکرار کردم. بلافاصله صدایی از در کوچکی که پشت پشخوان بود من را متوجه پیرمردی که به چارچوب تکیه داده بود کرد.
- بله باباجان چه کار داری دخترم؟
چهره ی پیرمرد نورانی و مهربون بود، موهای سفید و ریش کوتاه سفیدی که داشت صورتش را دوست داشتنی کرده بود. لبخند روی لبش همخونی عجیبی با چهره اش داشت. یک لحظه متوجه شدم زل زدم به پیرمرد با این فکر سرم را انداختم پایین و گفتم:
- سلام!!
لبخند پیرمرد عمیق تر شد.
- سلام باباجان
- حاج آقا، یه سری کتاب دانشگاهی می خواستم شما دارید؟
همان طور که از در می گذشت و پشت پیشخوان قرار می گرفت گفت:
- لیستت را بده ببینم باباجان
لیست کتاب ها را دادم دستش و گفتم:
- راستش هیچ دوست ندارم برم انقلاب! آخه خیلی شلوغه!
بعد از تمام شدن جمله ام به خودم اومدم! اه! مهرگان! خب جلوی زبونت را بگیر!
صدای پیرمرد باعث شد سرم را بلند کنم.
- یکی دوتاش را دارم اما بقیه را نه! اما اگر بخوای می تونم برات تا یک هفته ی دیگه بیارم.
با این حرف پیرمرد یه لبخند بزرگ روی لبم نشست!
- جدی می گید حاج آقا! این که عالیه!!
در حالی که سرش را آهسته تکان می داد گفت:
- امان از جوان های امروزی، چقدر تنبلی می کنید!
نمی دونم چرا اما با لحنی که بیشتر اوقات برای این که خودم را برای پدربزرگم لوس کنم به کار می بردم گفتم:
- اه! حاج آقا! خب بده می خوام بیشتر خانه باشم به مامانم کمک کنم!!
با این حرف من صدای خنده ی پیرمرد توی مغازه پیچید و بین کتاب ها گم شد.
- نه بابا جان! چه بدی داره!
با شیطنتی که از سنش بعید به نظر می رسید توی چشمام نگاه کرد و گفت:
- البته من که این موها را توی آسیاب سفید نکردم!
معلوم بود که فهمیده چقدر دختر کاری ای هستم!! با این فکر سرم را پایین انداختم و گوشه ی لبم را به دندان گرفتم!
- پس هفته ی دیگه بیا کتاب ها را ازم بگیر.
- خیلی خوبه، می شه همون یکی دوتا کتابی را که دارید بهم بدید
******

خیلی زودتر از این که بفهمم ترم اول تمام شد. دیگه به فضای کلاس و دانشگاه عادت کرده بودم. با بیشتر بچه های کلاس دوست بودم البته دوستیم با همه در حد دانشگاه بود. با پسرهای کلاس برخورد خیلی کمی داشتم در حد سلام کردن و گاهی بحث های مربوط به درس.
نمرات پایان ترم با توجه به زحماتی که کشیده بودم عالی بود! با اختلاف 20 صدم نفر دوم کلاس شده بودم، نفر اول کلاس سینا شاهرخی، یه پسر ریز نقش و عینکی بود که همیشه ردیف اول می نشست و عموماً جز برای سوال پرسیدن صدا ازش در نمی اومد! یه جورایی ساکت بودنش باعث جلب توجه می شد! همیشه دلم می خواست بدونم به چی فکر می کنه که اینقدر ساکت و مظلوم!!
ترم دوم دستم برای انتخاب درس ها و ساعت ها بازتر بود، ترجیح می دادم برای فرار از غذای دانشگاه هم که شده هر جور هست برای ناهار خودم را به خانه برسونم! البته خوش شانس بودم که با ماشین تا سر کوچه کمتر از 15 دقیقه راه بود، یعنی رفت و برگشتم به دانشگاه کمتر از 45 دقیقه طول می کشید.
به دلیل وسواسم توی انتخاب کلاس ها خیلی نتونسته بودم با بچه ها هماهنگ باشم. البته این موضوع خیلی هم برام مهم نبود اما از این که جایی غریبه باشم حس خوبی نداشتم! روز یکشنبه اولین روز شروع ترم بود که کلاس داشتم. طبق معمول این چند ماه گذشته صبح کلی برای مامان و بابا سخنرانی کرده بودم که یه ماشین هرچند جمع و جور برام بخرند! اما وحشت بابا از رانندگی من مانع این کار می شد!!
افکارم به چند ماه قبل برگشت، بعد از کنکور توی یه موسسه آموزش رانندگی ثبت نام کردم، یکی دو جلسه بیشتر تا پایان جلسات آموزش نمونده بود که با اصرار از بابا خواستم اجازه بده تا رسیدن به در آموزشگاه من پشت ماشین بشینم، قبول کرد اما چه قبول کردنی!! اجازه نمی داد از دنده یک ماشین را خارج کنم و ماشین با سرعت لاک پشتی در حال حرکت بود، دیگه چیزی تا محل قرار با مربی نمونده بود اما مسیر سربالایی بود و به خاطر باران شب گذشته سطح جاده لغزنده! بابا تاکید کرد که بیشتر پدال گاز را فشار بدم! فشار دادن پدال همانا و پرش ماشین روی جدول کنار خیابان همان!! از اون به بعد بابا وقتی حرف رانندگی می شه کلاً بحث را عوض می کنه!!
یادآوری چهره ی وحشت زده بابا لبخند را مهمان لبام کرد! با صدای ستاره که به خودم آمدم:
- مهرگان! حالت خوبه؟ با خودت می خندی؟!!
- مگه همیشه باید با بقیه خندید!! من خیلی وقتا خودم تنهایی می خندم!
با این حرف نگاه متعجبی بهم انداخت و گفت:
- جدی؟! واقعاً حالت خوبه؟
لبخند اطمینان بخشی زدم و گفتم:
- خوبم عزیزم! یاد یه چیزی افتاده بودم برای همین لبخند زدم! حالا این انقدر عجیبه!!
سرش را تکان داد و گفت:
- برای همه نه! اما برای تو چرا!! آخه همیشه یه اخم توی چهره ات وقی لبخند می زنی آدم هزار جور فکر و خیال می کنه!
- باور کن اخم کردن دست خودم نیست! نمی تونم وقتی دارم تنها راه می رم لبخند بزنم!! راستی سلامت کو ستاره خانم؟! چند بار باید یادآوری کنم که ازت بزرگترم!!
- برو بابا! همچین می گه بزرگتر! دو ماه قابل که هی بزرگتر بزرگتر می کنی!
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- چه دو ماه چه دو سال! آدم باید به بزرگترش احترام بزاره!
روش را ازم گرفت و گفت:
- حالا چه دوری برداشته!! خب اشکال نداره! من سلام می کنم.
با این حرف جلوی من ایستاد و گفت:
- سلام عرض شد مهرگان بانو! احوال ملوکانه چطوره؟
- واقعاً که با این حرف زدنت! احوال ملوکانه چطوره یعنی چی؟
- همون چطوریه خودمونه دیگه!
سری به تاسف تکان دادم و گفتم:
- ولش کن این حرفا را! این ساعت با کی کلاس داری؟
- استاد اعتضاد
- خوش به حال خودم! که هنوز نمی دونم استاد این ساعتم دقیقاً کیه!! و گرنه اگر می دونستم شبیه اعتضاد کلاً مریض می شدم!!
- بنده خدا اینقدرا هم بد نیست! حالا ترم پیش یه چیزی گفت تو زیادی کشش می دی!
اصلاً حوصله ی ادامه ی بحث راجع به اعتضاد را نداشتم! نگاهی به ساعتم انداختم و گفتم:
- چیزی تا شروع کلاسم نمونده باید برم شماره کلاس را پیدا کنم، کاری نداری؟
- نه برو، ان شالله که استادتون از اعتضاد بدتره!!
- به حرف گربه سیاه بارون نمیاد! خواهی دید که خیلی بهتر از اعتضاد! با اون سبیلاش!!
با این حرف گام های بلندتری برداشتم، بعد از این که کمی از ستاره فاصله گرفتم برگشتم و گفتم:
- فعلاً ستاره جان!
منتظر نشدم که ستاره جوابی بهم بده، از در وارد شدم و به سمت برد رفتم.

******یکی دو هفته ای از شروع ترم جدید می گذشت که با کامل شدن لیست کتاب هایی که لازم داشتم تصمیم گرفتم سری به حاج آقا، کتاب فروش سر کوچه بزنم. بعد از دفعه اولی که رفته بودم انگار یه جورایی یخم باز شده بود! عاشق کتاب فروشی کمال شده بودم، البته شاید حضور حاجی بزرگترین دلیلش بود!! همیشه رابطه ی خوبی با پیرمردها داشتم یه جور حس اطمینان! فکر می کنم علتش هم این بود که هر دو تا پدربزرگم را واقعاً دوست داشتم و اون ها هم از هیچ محبتی دریغ نمی کردند.
چهارشنبه آخرین روز توی هفته بود که کلاس داشتم، از قبل با مامان هماهنگ کرده بودم که دیرتر میرم خانه، اخلاق مامان طوری بود که اگر نیم ساعت دیر می کردم کلی فکرای بد می اومد سراغش و اگر بنا به دلیلی نمی تونستم به موبایلم جواب بدم دیگه یه فاجعه اتفاق می افتاد!!! برای همین همیشه اگر قرار بود جایی برم باهاش هماهنگ می کردم.
سر کوچه از تاکسی پیاده شدم و راه افتادم سمت کتاب فروشی. با نگاهی توی شیشه ی مغازه کش چادرم را کمی جا به جا کردم و وارد شدم. فضای گرم مغازه، صدای ساز و کتاب ها برای من مثل یه جادو بود!! یه جور آرامش خاص!
بعد از یکی دو دقیقه به خودم اومدم و با صدای بلندی گفتم:
- سلام، صاحب مغازه کجایید؟!
با صدای الان میام حاج آقا نگاهم رفت سمت در پشت پیشخوان، همان لحظه متوجه شدم که دیگه صدای ساز نمیاد! با خودم گفتم حاجی خسیس شده!! حالا چی می شد ضبط را خاموش نمی کرد!
- سلام بابا جان! چه عجب از این طرفا!
با لبخند گفتم:
- من که همیشه مزاحم شمام!
- مراحمی دخترم! توام عین نوه ی خودم برام فرقی نداری!
لبخند روی لبم عمیق تر شد و گفتم:
- باور کنید شما هم من را یاد پدربزرگم می ندازید! خیلی دوستش داشتم!
با یادآوری آقاجون لبخند از لبام رفت و ابروهام به هم نزدیک شد.
- پس چرا ناراحت شدی دخترم!
- دلم براش تنگ شده! چند سالی هست که فوت کردن!
- خدا رحمتش کنه! خوش به حالش که نوه اش بعد از چند سال این طوری با
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 89- رمان مثلث زندگی من , میهن رمان | رمان عاشقانه | دانلود رمان | رمان ایرانی | رمان فارسی , رمان ...... رمان ...... رمان - بلاگفا , رمان ایرانی و عاشقانه فصل بادبادک ها | Mahsa Zahiri کاربر انجمن ... , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (فصل دوم) , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمانی ها , دنیای رمان - رمان دایره ي قسمت elahe asadi niya ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/04/12 تاریخ
کد :60038

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا

خرید بک لینک