تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مخصوص موبایل فراموشی | *فاطمه* کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ...


پانی و انا داشتند خودشون رو از رقص خفه میکردند...اهنگ به اتمام رسیده بود و هنگام شروع اهنگ بعدی رامین به طرف پانی رفت و گفت:افتخار میدید؟
پوریا که از رقص خسته شده بود برای رهایی از پانی گفت:بله که افتخار میده چون من خسته شدم
رامین لبخندی زد و دست پانی را گرفت...بردیا خون خونش را میخورد رامین دیگر شاهین نبود که به بهانه ی غریبه بودنش پانی را از برخورد با او بازدارد...اهنگ تانگو نواخته شد...رامین اهسته دستش را دو طرف پهلوی پانی قرار داد و این دیگه خارج از تحمل بردیا بود...برخاست و از باغ خارج شد تا مجبور نباشد انها را ببیند...رامین همانطور که با ریتم اهنگ حرکت میکرد گفت:پانی تو خیلی خوشگلی واقعا داری تو این مجلس میدرخشی
پانی به لبخندی اکتفا کرد...
رامین-از وقتی دیدمت...نمیدونم چطور بگم....خیلی به فکرتم
پانی چشمان متعجبش را به او دوخت...به محض اتمام اهنگ سریع از او فاصله گرفت و کنار پوریا که مشغول صحبت با ارمان بود نشست...کمی اطراف را نگاه کرد بردیا را ندید...به طرف شیلا برگشت و گفت:خاله، بردیا کو؟
شیلا شانه ای بالا انداخت و گفت:نمیدونم چند لحظه پیش اینجا بود
همانلحظه چشمش به بردیا خورد که با دختری میرقصید...کنجکاو شد بداند کیست...رو به پوریا گفت:بریم برقصیم
پوریا-تو خسته نشدی؟
پانی ابرویی بالا انداخت: نچ
ارمان بلند شد و گفت:پاشو باهم بریم
پانی چشم غره ای به او رفت و گفت:درست و مودبانه درخواست رقص کن
پوریا خندید...ارمان دستش را سمت پانی دراز کرد و با نیمچه تعظیمی گفت:افتخار میدید پرنسس
پانی نوک انگشتانش را در دستان او گذاشت و گفت:با کمال میل پرنس
پانی همانطور که داشت میرقصید تنه اش به کسی خورد برگشت با دیدن همان دختری که با بردیا میرقصد ابرویی بالا داد...دختر گفت:ببخشید
پانی لبخندی زد و گفت:اشکال نداره
بردیا دست پانی را گرفت و رو به ارمان گفت:با اجازه
ارمان خندید و با همان دختر مشغول رقص شد...بردیا پانی را به گوشه ای کشید و نشستند...پانی اخمی کرد و گفت:من این اهنگ رو دوست داشتم
بردیا بی توجه به حرف او گفت:رقص با رامین خان چطور بود؟
پانی شانه ای بالا انداخت و گفت: خوب بود قشنگ میرقصه
بردیا با حرص نگاهش کرد و گفت: هرکی بهت پیشنهاد رقص بده قبول میکنی؟
پانی- هرکسی نبوده...پوریا و پویا و ارمان و رامین هرکسی نیستن...بعدشم مگه خودت با اون دختره نمیرقصیدی؟
بردیا-اون سپیده دختر عمه ی بابام بود
پانی- من نپرسیدم کیه
بردیا بازدمش را با حرص بیرون داد و گفت:باز میخوای عصبیم کنی؟
پانی پوزخندی زد و گفت:فراموش کردی که خانوادم اینجا هستن
بردیا- اونا مانع عصبانیت من نمیشن
پانی با اخم سکوت کرد...بردیا که فهمید باز تند رفته اهسته زیر گوش او گفت: حالا بیخیال پاشو بریم برقصیم
پانی با غیظ گفت:ممنون من با هرکسی نمیرقصم
بردیا خندید و دست او را گرفت و بلندش کرد.
ساعت سه صبح بود که به خانه برگشتند...
شیلا-چند لحظه لباستون رو عوض نکنید تا من برگردم
و به اتاقش رفت و با دوربین عکاسی برگشت...
شیلا-یادم رفت دوربین رو با خودم بیارم تا عکس بگیریم
چندتا عکس دست جمعی و دونفره و چند نفره گرفت و یه عکسم از صورت پانی گرفت که به قول خودش بعد از رفتن دلتنگ نشن... بردیا کنار پانی ایستاد و گفت:یه عکس ازمون بنداز مامان
شیلا عکسی هم از ان دو گرفت...
بردیا-پانی برو حال کن که با من عکس گرفتی
پانی شکلکی در اورد و گفت: تو توی عکس بودی ممکنه عکسا بسوزه
بردیا خاست بگیرش که پانی سمت اتاقش دوید.

روز دوازدهم فروردین ظهر بزرگتر ها رفتند لواسان...خشنود انا را به ارایشگاه برد...جوانها بعد خوردن ناهار مشغول انجام کارهای شخصیشون شدند...پانی روی مبل غمبرک زده بود...پوریا کنارش نشست و گفت:چی شده ابجیه خوشگلم؟
پانی چونه اش رو به دستش تکیه داد و گفت:لباس ندارم واسه امشب
پوریا- الان اینو میگی؟
پانی-فکر کردم از فرانسه اوردم اما الان دیدم همشون اسپرته
بردیا روی مبل نشست و در حالی که با کنترل تلوزیون را روشن میکرد گفت:پانی پاشو از الان برو اماده شو که ساعت شش اماده باشی و مارو علاف خودت نکنی
پانی با عصبانیت گفت:تو میتونی بری کسی اصرار نکرده با تو بیاد
بردیا متعجبانه نگاهش کرد و گفت:چته چرا گاز میگیری؟
پانی-به تو ربطی نداره
پوریا پنهانی به بردیا اشاره کرد که چیزی نگوید ...بردیا هم چشمان متعجبش را از او گرفت و به تلوزیون دوخت...
پوریا-حالا نارحت نباش اجی جونم یه کاریش میکنیم
بردیا خیلی سعی کرد ساکت بماند اما نشد: خب به منم بگین چی شده؟
پوریا- واسه امشب لباس نداره
بردیا ابرویی بالا انداخت و گفت:خب همونی که برای عروسی مهشید و صادق پوشیدی خوبه که
پانی-نه اون زیادی رسمیه به درد این مهمونیه خصوصی نمیخوره
بردیا-اسپرت بزن
پانی برخاست و گفت:چاره ای ندارم انگار
پوریا خندید و گفت:پانی با لباسای اسپرت مثل سرتق ها میشه
بردیا- حالا نه که نیست
پانی ضربه ای به سر بردیا زد و دوید...بردیا هم دنبالش:تو توی ناراحتی هم ادم نمیشی
پانی به اتاقش پرید و در رو بست...
بردیا-تو که از اون اتاق میای بیرون
پانی به طرف کمد لباس ها رفت...چشمش به شلوار جین کشی که تا زیر زانو هایش بود و روی ان کار شده بود افتاد...ان را برداشت و گفت:چرا تورو ندیدم خوشگلم
امتحانی پوشید:ایول خودشه چه خوب وایمیسته
دوباره در اورد و روی تخت گذاشت...به دنبال بلوز مجلسی کمد را زیرو رو کرد در اخر تاپ رکابی سفید که روی قسمت سینه سنگ دوزی شده بود را انتخاب کرد...حالا باید نظر خواهی میکرد...صدایش را روی سرش گذاشت و فریاد زد:پــــوریا ، پــــویا
به دقیقه نکشید که هردو وارد شدند...
پویا- مرض داری چرا داد میزنی
پانی- داد نمیزدم که اینجا نبودید
لباس ها را سمتشان گرفت و گفت:اینا واسه امشب خوبه؟
انها لباس ها را وارسی کردند...
پوریا- تو همچین لباس های قشنگی داشتی و باز غصه میخوردی؟
پویا-اخ من عاشق تیپ اسپرتای توام ، اون نیم پوت سفیداتم بپوش دیگه تکمیل میشی
پانی سمت کمد رفت و دنبال نیم پوتای سفید لژ دار که تا بالای ساق پاش بود گشت و بالاخره پیداش کرد:اخجون اوردمش
پوریا-اجی زودتر اماده شو ساعت چهار شد تا شش باید بریم ها
پانی-باشه فقط یکیتون بیاد موهای منو اتو کنه
پوریا- پویا زحمتش رو میکشه
پویا-نه پانی سکتم میده تا بخوام موهاش رو اتو کنم...خودت زحمتش رو بکش
پوریا- من میخوام دوش بگیرم
پانی چهره ی مظلومانه ای به خود گرفت و گفت:اصلا نمیخوام
و از اتاق خارج شد...
پوریا-قهر نکن بیا خودم واست اتو میکنم
پویا-بیا خانومه لوس اتو میکنم واست
پانی در حالی که سمت پذیرایی میرفت گفت:نمیخوام
بردیا و ارمان داشتن فیلم میدیدن...پانی با لحن مظلومانه ای گفت:ارمان؟
انقدر مظلومانه گفت که ارمان و بردیا با تعجب بهش نگاه کردند...مظلومیت از پانی کمی بعید بود
ارمان- جانم؟
پانی-میای موهام رو اتو کنی؟
بردیا بلند خندید:میگم این چه مظلوم شده کارش گیره
ارمان-اره چرا که نه
و برخاست و همراه پانی به اتاقش رفت، طی نیم ساعت موهایش لخت و خوش حالت شد از ارمان تشکر کرد و او بیرون رفت...ارایش ساده ای که به تیپ اسپرتش بیاید انجام داد و با زدن ادکلن از اتاق خارج شد...پسر ها هم به جز ارمان تیپ اسپرت زده بودند...همه اماده از منزل خارج شدند...جلوی در بردیا گفت: اخ ساک لباسام رو یادم رفت بردارم...اخه واس سیزده بدر لباس برداشتم
پویا-اره ما هم برداشتیم
بردیا-الان میام، پوریا بشین پشت فرمون
و سوئیچ را به او داد و داخل شد...همه جز پانی در ماشین نشستند...
پوریا-پانی بشین دیگه
پانی-واسا بردیا بیاد میشینم
بردیا امد و ساک را عقب گذاشت و نشست پانی هم کنارش جا گرفت و حرکت کردند...دقایقی به سکوت گذشت تا زنگ پیام بردیا به صدا در امد...با نگاهی به شماره اخم کرد:به...به پانی جون چه خوشگل شده امشب
بردیا جواب داد:تو کجا پانی رو دیدی؟
ناشناس-من همه جا حواسم به شماست...میخوای یه چشمه دیگه از هنرم رو امشب رو پانی پیاده کنم
بردیا- چکار کنم از فکر انتقام بیای بیرون
ناشناس- پانی رو دو دستی تقدیمم کن
بردیا-خفه شو حرومزاده
و گوشی اش را خاموش کرد...از عصبانیت نفس نفس میزد...پانی نگاهش کرد و گفت:چته؟
بردیا-هیچی
پانی -لبو شدی
بردیا-گفتم چیزی نیست
پانی شکلکی در اورد و گفت:اصلا به من چه
بردیا چشم غر ای به او رفت تا دیگر ادامه ندهد.

مهمانان حدود شصت نفری میشدند که در باغ مشغول رقص و خوش گذرانی بودند...انا در ان لباس شیری رنگ واقعا محشر شده بود...
رامین مدام دنبال پانی بو و در رقص ها او را همراهی میکرد و بردیا را حرص میداد...
دختر عموی خشنود مهوش دختر پر فیس افاده از اون دخترایی که پانی عاشق ضایع کردنشان بود...یکسره کنار پانی مینشست و از سفرهایش به المان و انگلیس و مالزی میگفت...از هنر های نقاشی و رقص فوق العاده اش میگفت...پوریا که دید پانی با بیتفاوتی به حرفای او گوش میدهد گفت:اتفاقا مهوش جان...ابجی منم تو رقص لنگه نداره
مهوش ابرویی بالا انداخت و با فخر گفت:یعنی به من میرسه
طرز صحبتش حرص پانی را در اورد...نگاه وحشی بهش انداخت و گفت:میتونیم امتحان کنیم
مهوش طوری قهقهه زد انگار پانی جُک گفته...
پانی-فکر نمیکنم انقدر خنده دار باشه
مهوش- ضرر میکنی ها
پانی-مشکل منه...شما به فکر ضرر خودت باش
مهوش-من که از خودم اطمینان دارم، چه رقصی رو میپسندی؟
پانی-هرکردوم یه اهنگ انتخاب میکنیم و با هم میرقصیم
مهوش-عالیه
بر خاست و گفت:من میرم اهنگ پیشنهادیم رو بگم...خودت رو اماده کن
و به طرف ارکستر رفت...
بردیا-اخه این دختر پر فیس و افاده در حد تو هست که باهاش کل کل کنی؟
پانی برخاست دستی به لباسش کشید و گفت:تو که میدونی عاشقه اینم که روی اینا رو کم کنم
بردیا با تردید نگاهش کرد اما رامین گفت:من مطمئنم که موفق میشی
وسط خلوت شده بود و اهنگ قطع...پانی و مهوش روبروی هم قرار گرفتند...اهنگی پیشنهادی مهوش پخش شد...اهنگه لِزگی ،پانی که در فرانسه به اصرار شهلا در کلاس های رقص شرکت کرده بود...هرچند که قبل از ان هم از ان بهرمند بود همراه با مهوش شروع به رقص لزگی کردند...هردو زیبا و دلفریب میرقصیدند و مهمانان با لذت به رقصشان نگاه میکردند بعد از اتمام رقص صدای سوت و دست و جیغ بلند شد...
پانی به طرف ارکستر رفت و اهنگ پیشنهادیش رو گفت...مهوش از اونجایی که میدانست شیلا یک رگ ترکی دارد حدس میزد اهنگ ترکی رو انتخاب کنه که در ان مهارتش به قدری بود که با اطمینان میدانست پانی را شگفت زده میکند...
بعد از چند لحظه چراغ ها خاموش شد و نور افکن های رنگی فضا را روشن کرد با بلند شدن صدای موسیقی چشمان همه از جمله مهوش گرد شد...
اول صدای یه صحبت کوتاه به زبان امریکایی و بعد موزیک تند تکنو...پانی با حرکات زیبا و ماهرانه اش همه را به شوق اورده بود...دخترها جیغ و سوت میزدند...اما مهوش با قدم های اهسته عقب رفت و گوشه ای نشست...
بعد از اتمام اهنگ دوباره صدای جیغ و سوت بلند شد...
پانی خرامان خرامان سمت مهوش رفت...جلویش ایستاد و با لخند گفت:اگه بخوای میتونم رقص امریکایی رو بهت اموزش بدم
و چشمکی به چهره ی سرخ شده ی او زد و به جایش برگشت...دوباره اطرافیانش براش دست زدند...
رامین-فوق العاده بود پانی
انا به طرفش اومد و گفت:پانی ترکوندی ها، مرسی
خشنود-بابا نمیدونستم اینکاره ای
در اخر مجلس پانی و پویا باهم اسپانیایی رقصیدن...رامین که کنار بردیا نشسته بود گفت:بردیا پانی واقعا لنگه نداره
بردیا نگاهی که بیشتر شبیه چشم غره بود به او کرد و گفت:منظور؟
رامین-خب یه جورایی ازش خوشم اومده
بردیا اخم کرد...
رامین-حس میکنم میخوام داشته باشمش
بردیا در حال انفجا ربود:خودت میفهمی چی داری میگی؟
رامین- به زودی تو هم میفهمی
و برخاست و از بردیا دور شد...بردیا با عصبانیت رفتنش را نظاره کرد اگر حتی یک درصد از پانی اطمینان داشت نمیترسید اما پانی هیچ چراغ سبزی به او نشان نداده بود تا دلش خوش باشد...سه روز دیگر هم به فرانسه برمیگشت و معلوم نبود دیگر کی او را ببیند...

 
پوریا کنارش نشست و گفت:من خسته شدم بردیا میرم لباسام رو عوض کنم...تو هم پاشو مهمونا دارن میرن
انشب عمه ی خشنود به همراه همسر و دخترش سپیده هم انجا ماندند تا سیزده را در باغ بگذرانند...دخترا در یک اتاق بودند تا نیمه شب انا را که هی همراه خشنود به باغ میرفتند را مسخره میکردند و میخندیدند...
نزدیکی های ظهر بود هنور دخترا بیدار نشده بودند...
بردیا پارچ بزرگ اب را برداشت و به اتاق انها رفت...اولین گزینه پانی بود...سمتش رفت و نگاهی به چهره اش در خواب کرد لبخند شیطانی زد و به طور ناگهانی نیمی از پارچ را رویش خالی کرد...
پانی به سرعت جت روی تخت نشست و با چشمای گرد شده به بردیا نگاه کرد...بردیا طوری قهقهه زد که ان سه نفر دیگه هم بیدار شدند...
پانی تازه موقعیت خود را درک کرد و از روی تخت پرید تا بردیا را بگیرد...بردیا هم پا به فرار گذاشت...
دور تا دور خانه را دنبالش دوید همه با تعجب نگاهشان میکردند فقط دخترا بودند که از خنده ریسه میرفتند...در اخر دستش به بردیا رسید و نیشگونی جانانه از پهلویش گرفت که فریاد بردیا بلند شد.
جوانها به باغ رفتند و کمی والیبال بازی کردند...و بعد از ان تصمیم گرفتند کمی قدم بزنند...
انا دست خشنود را گرفت و از انها دور شد...ارمان هم با سپیده رفت ...رها و سپهر هم باهم...رامین از فرصت استفاده کرد و قدم هایش را با پانی تنظیم کرد میخواست با او صحبت کند که بردیا جلو امد و گفت: پانی عرق کردی ممکنه سرما بخوری ، برو یه دوش بگیر
پانی-اره فکر خوبیه من میرم داخل
بعد از استحمام بلوز شلوار سفیدی پوشید و موهایش را شلوغ بالا سرش جمع کرد و به طرف سالن رفت...همه ناهار خورده بودند و در سالن دور هم نشسته بودند ، خزان او را سمت میز هدایت کرد تا ناهارش را بخورد، بعد خوردن ناهارش به جمع پیوست...صحبت ها متفرقه بود تا اینکه خزان با اشاره ی فرشاد گفت:اگه ممکنه چند لحظه به من توجه کنید
نگاها سمت او چرخید...
خزان-من و فرشاد واقعا خوشحالیم که امروز مهمان ما هستید و روز خوبی رو در کنار هم خواهیم داشت که میشه خوبتر هم بشه البته با اجازه ی شهلا جون و اقا امید
شهلا و امید متعجب به هم نگاهی کردند و به خزان لبخند زدن...
خزان-میخواستم اگه شهلا جون و اقا امید اجازه بدن از پانی جون برای رامینم خواستگاری کنم
پانی که مشغول نوشیدن چای بود در گلویش پرید و به سرفه افتاد...همه شوکه شده بودند...
دقایقی سکوت حکمفرما شد...پویا و پوریا با تردید به هم نگاه میکردند...انا و خشنود نگاهی به بردیا انداختند که رنگ چهره اش تفاوتی با گچ دیوار نداشت...میترسید پانی قبول کند حتی تصورش را هم نمیکرد پانی برای رامین باشد...اصلا میتوانس فراموشش کند؟ خودش را محکوم نمیکرد که برای به دست اوردن پانی تلاش نکرد؟ اما او که وقتی برای تلاش نداشت یا داشت؟ این سوال هایی بود که بردیا در ذهنش تکرار میکرد...
پویا و پوریا فکر اینجایش را نمیکردند که برای پانی خواستگار بیاید ، پانی دختری که مثل خواهرشان بود اما در واقع خواهرشان نبود...جزء خانوادشان بود اما هم خونه شان نبود یا شاید هم در سابق ازدواج کرده بود انها از گذشته ی او چه میدانستند...
امید این سکوت طولانی را شکست:شما که در جریان هستید پانی هنوز داره درس میخونه اون هنوز سه سال ازدرسش مونده
فرشاد-اینکه مسئله ای ایجاد نمیکنه ، میتونن مثل خشنود و انا نامزد بشن تا درس پانی تموم شه
شهلا- اما ازدواج برای پانی خیلی زوده اون هنوز بچه است و این از شیطنت هاشو بازیگوشیاش معلومه
خزان خندید و گفت:رامین هم عاشق همین بازیگوشی هاش شده دیگه
با این حرف بردیا حس کرد گُر کرفته ، فقط او حق داشت به شیطنت های پانی توجه کند، بازیگوشی های پانی را فقط برای خودش میخواست، زیر چشمی نگاهی به پانی انداخت داشت لبش را گاز میگرفت پس داشت حرص میخورد...دیگر حرکات پانی را شناخته بود همیشه هنگام حرص خوردن لبش را گاز میگرفت...
امید-به هر حال از این حرفا که بگذریم شرط اصلی نظر خود پانیه
با این حرف همه به پانی نگریستند و پانی بی اختیار به چهره ی رنگ پریده ی بردیا نگریست...نفهمید چرا دلش گرفت...سکوت را شکست...
پانی-رامین پسر خوبیه و میتونه هر دختری رو خوشبخت کنه اما من نه، من گذشته ی تاریکی دارم، هنوز خیلی چیزا برام مبهمه...هنوز خیلی زوده که بخوام یک نفر دیگه رو وارد مسائل پیچیده ی زندگیم کنم ، ترجیح میدم با کمال احترامی که برای رامین و خانواده ی محترمش دارم بگم که جواب من منفیه
و با گفتن با اجازه به طرف باغ رفت...بردیا از خوشحالی در پوستش نمیگنجید...پویا و پوریا نفس راحتی کشیدند...
رامین-اگه اجازه بدید برم با پانی صحبت کنم
امید لبخندی بهش زد و رامین به طرف باغ رفت...پانی را دید که روی پله نشسته اهسته کنارش نشست...
پانی متوجه حضورش شد اما تکانی نخورد...
رامین-نمیخوای حتی به پیشنهادم فکر کنی؟
پانی زمزمه وار گفت:متاسفم
رامین-پانی انقدر راحت نگو متاسفم، بهش فکر کن...گذشته ی تو هرچی باشه واسه من مهم نیست
پانی- اما برای من مهمه
رامین-اما من میتونم کمکت کنم با گذشتت کنار بیای
پانی- اما من کمک نمیخوام رامین
و برخاست و به داخل رفت و یکراست سمت مادرش رفت و گفت که میخواد برگرده شیلا هم پیشنهاد داد همرا بردیا برگردد...بردیا هم با کمال میل پذریرفت...بعد از تشکر و خداحافظی از خزان و فرشاد به طرف تهران حرکت کردند...
اهنگ ملایمی در ماشین پخش شد و انها پذیرای سکوت شدند...
دقایقی به این صورت گذشت تا اینکه بردیا سکوت را کنار زد...
بردیا-پانی؟
پانی همانطور که متفکر به روبرو خیره شده بودگفت:هوم؟
بردیا-دلیلت برای دادن جواب منفی به رامین همون بود که گفتی با گذشته فقط یه بهونه بود؟
پانی-تقریبا
بردیا-یعنی چی تقریبا؟
پانی- خب گذشتم برای ازدواج ملاک هست اما امروز صرفا برای بهونه ازش استفاده کردم...شاید من هیچ وقت گذشتم رو به یاد نیارم نمیتونم با تکیه به گذشته ایندم رو خراب کنم...خب رامین مرد مناسب من نبود و من ترجیح دادم با این بهونه که منطقی هم به نظر میاد جواب منفی بدم
بردیا-مرد مناسب تو چه خصوصیاتی داره؟
پانی- فقط یه خصوصیت ساده
بردیا ابرویی بالا داد و گفت:و اون چیه؟
پانی-بتونه من رو عاشق خودش کنه
بردیا خندید و گفت:کجای این ساده اس؟
پانی-خب چون فکر میکنم به دست اوردن دل دخترا برای پسرا کاری نداره
بردیا-خب تو اشتباه فکر میکنی
پانی-این نظر منه تو که نمیتونی تغییرش بدی
توئه لجباز رو هیچکس نمیتونه تغییر بده
پانی به لبخندی ساده اکتفا کرد.
همه در فرودگاه برای بدرقه ی مهمانان فرانسه جمع شده بودند...بردیا حسابی ناراحت بود از اینکه نتونسته بود در این مدت چیزی به پانی بگه و حالا هم پانی میرفت...اون هیچ حرکتی از پانی ندیده بود که شاید یکم امیدوار باشد...پانی به طرفش امد و لبخند مهربونی روی لب نشاند و گفت:خب بردیا دیگه وقت رفتنه، جدا از همه باید از تو یه تشکر مخصوص کنم شاید اگه تو نبودی اینجا انقدر به من خوش نمیگذشت...بخاطر همه چیز ازت ممنونم
بردیا لبخند تلخی زد و گفت:دلم برات تنگ میشه
پانی-یعنی نمیخواین تا عید اینده فرانسه بیاین؟
بردیا-منکه از هر فرصتی استفاده میکنم برای اومدن به اونجا، اخه الان دیگه نمیتونم نیام
پانی ابرویی بالا انداخت و گفت:چطور؟
بردیا نفس لرزانش را بیرون داد و چیزی نگفت...
پانی-تو یه دوست واقعی هستی
بردیا- فقط یه دوست؟
پانی-یه پسر خاله...شایدم یه برادر
بردیا سرش را پایین انداخت:من نمیخوام برادرت باشم پانی ، میخوام یه چیزی باشم که یه برادر نمیتونه باشه
پانی متوجه منظورش شد...عمیق و محکم نگاهش کرد...نتوانست حرفی بزند سرش را پایین انداخت...
بردیا-میتونم پانی؟ بهم این فرصت رو میدی؟
پانی سرش را بلند کرد...چشمان او هم غمگین شد...
پانی-نه بردیا فراموش کن
بردیا-پانی من...من...
نتوانست ادامه دهد لبش را گاز گرفت و نگاهش را به زمین دوخت...اما پانی هدفش را فهمید...سخت نبود فهمیدن انکه میخواهد بگوید من دوستت دارم...
پانی-تو خیلی خوبی بردیا...به دور از چشمه ی عشق من خیلی دوستت دارم ،اما دسته من نیست هیچ پسری رو نمیتونم تو قلبم راه بدم...پسرای زیادی اطرافم بودن که میتونستن بهترین باشن...اما من...نمیدونم بردیا، قلب من از سنگه
بردیا اهی عمیق کشید:اما تو خیلی مهربونی...نمیتونی از سنگ باشی
پانی-شاید تو گذشتمم دل خیلی ها رو مثل تو یا رامین شکستم که حالا در حسرت گذشته ی مبهمم هستم
بردیا-من ازت نمیخوام که عاشقم باشی...میخوام که کنارم باشی
پانی- زندگی بدون عشق، بی معنی نیست؟!؟!
بردیا-تو کنارم باش...اونقدر بهت محبت میکنم که تو دلت جا باز کنم
پانی سرش را پایین انداخت...
بردیا-پانی بهم فکر کن...باشه؟
پانی نگاهش کرد...بعد از لحظه ای سکوت گفت:قول نمیدم
بردیا لبخندی زد و گفت: به همینشم راضیم
شماره پرواز اعلام شد...همه باهم خداحافظی کردند...انا بیش از همه گریه میکرد و خشنود با قول اینکه ماه اینده فرانسه اس او را ارام میکرد.
بردیا در ماشین خشنود نشست...
خشنود- هنوز نرفته دلتنگ انا شدم
بردیا لبخندی زد و سکوت کرد...
خشنود-تو چی؟
بردیا - ازش خواستم که بهم فکر کنه
خشنود با هیجان گفت:خب اون چی گفت:
بردیا-گفت قول نمیدم
خشنود خندید و گفت:دختره ی سرتق از اذیت کردن تو سیر نمیشه...پانی دختر مغروریه هیچ پسری نمیتونه به راحتی در اون نفوذ کنه...همینکه پذیرفته بهت فکر کنه و حتی قول هم نداده خیلیه...توکه بهتر از من اونو میشناسی، اون حاضر نیست به هیچ پسری فکر کنه ، ندیدی چه راحت و بدون تاّمل به رامین جواب منفی داد، پانی خیلی زیباست و این زیبایی اون رو مغرور کرده...اما پشت این ظاهر زیبا و مغرور یه قلب لطیفه...یه قلب مهربون...تو اینو قبول نداری؟
بردیا-قبول دارم عمو...اما میترسم برای دلخوشیم گفته باشه که بهم فکر میکنه، چون اون...اون هیچ پسری رو لایق فکر کردن نمیدونه
و پوزخند تلخی زد...
خشنود-پانی ادمی نیست که الکی حرف بزنه...با شخصیت تر از این حرفاس
صدای پیامک گوشی بردیا به صحبتشان خاتمه داد...
بردیا-بازم همون ناشناسه
خشنود-چی فرستاده؟
بردیا- نوشته: میبینم که پانی جونت ازت دور شد، خوبه پس از خطر هم دور شد چون تو فرانسه من کاریش ندارم...غصه نخور رفت که رفت...
خشنود-هیچ نظری نداری که کار کی میتونه با
برچسب ها: رمان فراموشی - رمانکده گلها 27 , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان مخصوص موبایل فراموشی | *فاطمه* کاربر انجمن نودهشتیا | دانلود ... , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمانسرای بهارانه , کتابخانه رمان , رمان با تو من خوشبختم - سرای رمان , میهن رمان ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/24 تاریخ
کد :53963

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا

خرید بک لینک