تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمانی ها



مینا : خوب معلومه داداشم
درسا : مرض . یعنی میخوای بگی که نفهمیدی منظور درسا چیه ؟مهسا : مینا لوس نشو دیگه . راستش رو بگومینا : بستگی داره شما چه جوری دوست داشتن رو تعریف کنیندرسا : یعنی اگه طرف رو نبینی دلت واسش تنگ بشه ، وقتی می بینیش خیلی خوشحال بشی و ...... از همین جور چیزا دیگهمینا : درسا خانوم من این تعریفت از دوست داشتن رو اصلا قبول ندارم به نظر من این اسمش عادته نه دوست داشتتن می فهمی چی میگم ؟درسا : نه این عادت نیست ... این عین دوست داشتنهمینا : ببین عزیز من .. اگه تو یکی رو هر روز ببینی و هر روز باهاش باشی بعد یه مدت اگه یه اتفاقی بیفته که نتونی ببینیش دلت واسش تنگ میشه و اگه ببینیش خوشحال میشی ، به نظر من این نمی تونه تعریف دوست داشتن باشه . اگه این طوری باشه من الان باید خانداداش شما رو دوست داشته باشم ...درسا : یعنی تو دوسش نداری ؟؟؟مینا : ول کن بابا تو رو خدا ... گفتم که دوست داشتن با عادت خیلی فرق می کنه و مشکل خیلی از ما آدم ها اینه که با هم اشتباهشون می گیریم و یه عمر زندگیمون رو کنار کسی می گذرونیم که بهش عادت کردیم . مهسا تو چرا انقدر ساکتی ؟ وای اصلا یادم رفت که اومدیم اینجا ببینیم تو چت شده ...مهسا : یعنی تو می خوای بگی که به آرش عادت کردی ؟؟؟؟؟مینا : نه خیر منظورم این نبود . شما دو تا چرا امروز گیر دادین به من ؟ مهسا راستی تو چی می خواستی بگی ؟مهسا : خوب می خوام از اونجا واستون بگم که وحید یه گردنبند بهم داد و منم با هزار تا امید و آرزو چهارسال به فکرش بودم ... درست روزی که داشت بر می گشت مهران ازم خواست که وحید رو فراموش کنم و از من اون گردنبند رو گرفت ..... یه مدت از برگشتن وحید به ایران می گذشت که اومد مدرسه دنبالم و بهم گفت که حرف های روز قبل از رفتنش همش یه شوخی بوده مثل همیشه .... اما این شوخی به قیمت چهار سال زندگی من تموم شده بود ..... همون روز من با مهران حسابی دعوا کردم و بهش فهموندم که حالم از این وحید به هم می خوره .... نمی دونم اما فکر کنم باور کرد که دیگه خیلی بهم گیر نمی داد .... روزی که جشن قبولی آرش رو گرفتیم من باهاش شما شما حرف زدم و برای همیشه ازش خداحافظی کردم .... دلم می خواست فراموشش کرده باشم و تمام تلاش خودم رو هم کرده بودم ... زندگی من دیگه خیلی خیلی یکنواخت شده بود ... آرش که دنبال درس و دانشگاهش بود و وحید هم که .... تا این که یه روز بعد از مدرسه برای اولین بار تو رو توی پارک با آرش دیدم ... اولش شک کردم که این دختره کیه که پیش آرشه ؟ اما بعد از اینکه رفتی آرش همه چیز رو بهم گفت . همون روز وقتی بر گشتم خونه صدای زنگ در رو شنیدم و وحید پشت در بود ... ازم خواست برم بیرون ... بهم گفت که برای آخرین بار اومده بهم بگه دوسم داره تا پشیمون نشه و گفت که داره بر می گرده کانادا ... نمی دونم دقیقا چی اون لحظه وادارم کرد که اون حرف رو بزنم اما ازش خواستم که بمونه و جایی نرهمینا : واقعا تو این کارو کردی ؟مهسا : آره و از اون روز من تصمیم گرفتم که انتقام اون چهار سال رو ازش بگیرم ... از اون موقع اون به من ابراز علاقه می کنه و کارش به جایی رسید که یه بار دستم رو گرفت و ...درسا : پس به خاطر همین وقتی گفت نامزدمه اینقدر ناراحت شدی ؟؟؟مهسا : آره ... من امروز باهاش قهر کردم و اون قرار شد بیاد منت کشی .. وقتی اومدم خونه مهران و شهره و سینا هم اینجا بودن . بعد کلی حرف فهمیدم خریدهام تو ماشین وحید جا مونده به خودم گفتم حتما میارتشون .... داشتم میومدم بالا بخوابم که وحید خریدها رو آورد ، وقتی شهره داشت خرید ها رو باز می کرد یه نامه پیدا کرد مهران شروع کرد که نامه رو بخونه اون نامه رو وحید واسه منت کشی نوشته بود مینا : یعنی الان همه قضیه رو می دونن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟مهسا : نه مهران ... همین که فهمید قضیه از چه قراره بی خیال شد و اومد بالا تا نامه رو تو تنهایی برای خودم بخونه ... درسا : وای اگه همچین اتفاقی واسه من افتاده بود آرش پوست از کله ام می کند ، خداییش مهران خیلی فهمیده است مهسا : داستان همین طوری خوب تموم نشد ... توی اون نامه وحید تمام اتفاقاتی رو که افتاده بود نوشته بود و حس رو در اون زمان بیان کرده بود .... همه ی چیز ... من امروز از مهران سیلی خوردم و این خیلی واسم گرون تموم شد .......................................مینا : یه سوال می پرسم قول بده نخواسته باشی که طفره بری باشه ؟مهسا : باشه مینا : تو وحید رو دوست داری یا واقعا می خوای ازش انتقام بگیریمهسا : می خوام انتقام بگیرم ... انتقام همه چیز ... انتقام این سیلی هایی رو که از مهران خوردم .... انتقام اعتمادی که دیگه وجود نداره .... حالم از همه ی پسر ها به هم می خورهمینا : ببینم این همون نامه است ؟مهسا : آره خودشه ...همون نامه ی مزخرفهدرسا : می تونیم بخونیمش ؟مهسا : آره .. اشکالی ندارهشروع کردن به خوندن نامه و من در تمام مدت به این فکر می کردم که چه جوری دوباره اعتماد مهران رو به دست بیارم ... دلم می خواست وحید رو خفه کنم... دلم می خواست بزنمش اونقدر که دیگه نتونه تکون بخوره .. آخه کدوم آدم نفهمی این طوری معذرت خواهی می کنه ؟درسا : ببین مهسا یه چیزی میگم ، میخوام جواب قانع کننده بشنوم باشه ؟مهسا : بپرس ...درسا : واسه من سخته باور کنم یکی بتونه کسی رو که چهار سال دوست داشته به خاطر یه حرف اونم تو یه نصف روز فراموش کنه . نمی خوام ناراحتت کنم اما به نظر من تو داری خودت رو گول میزنی .تو هنوزم وحید رو دوست داری فقط نمی خوای اینو باور کنی ...مهسا : اصلا هم اینطور نیست ... من فقط میخوام انتقام بگیرم همین . قرار نیست کمکم کنین منصرفم هم نمی خواد بکنین درسا : من قرار نیست کسی رو منصرف کنم فقط ازت خواستم واقع بینانه تر فکر کنی . در ضمن اگه واقعا می خوای انتقام بگیری ....مینا : I’m inدرسا : باشه پس منم هستمسه تایی دست هامون رو گذاشتیم روی هم و برای انتقام از وحید متحد شدیم .مینا : راستی شما دو تا امروز چی کار می خواستین بکنین که دست به دامن من شده بودین ؟درسا : حالا همچین دست به دامن هم نشده بودیم مینا : بله دیگه ، حالا که کار از کار گذشته من هیچ کاره بودم مهسا : هیچی بابا می خواستیم یه مزاحم رو از سر راه برداریممینا : آقا آرش مزاحمه ؟ پسر به این خوبی چی کارتون داره ؟من و درسا یه نگاه کردیم به هم و زدیم زیر خنده مینا : کوفت ... با شما دو تا نمیشه حرف زد .. بی جنبه هامهسا : کی بود اینجا سخنرانی تشکیل داده بود ؟ در مورد عادت و این حرف ها ... به نظر من جنابعالی به آقا آرش عادت کردین و تا چند وقت دیگه این عادت تبدیل میشه به................درسا : کاملا با مهسا جون موافقم مینا : حالا شد مهسا جون دیگه ... خوب علیه من متحد میشین .... برای اطلاعت باید بگم که بنده به یکی دیگه عادت کردممهسا : کی ؟؟؟مینا : نمی دونم به خدا کی بود ... اما پسر خیلی خوبی به نظر میومد ، خیلی سر به زیر و آقا بود ....درسا : کجا دیدین این آقا رو ؟؟؟مینا : یه چندین باری با آقا آرش اومده بود بیمارستان ...درسا : به به قضیه حساس شد ... مهسا : مطمئنی خود آقا آرش نبود ؟؟مینا : بله کاملا . تقریبا هم قد بودن . فقط اون یکم استخوانی تر بود . میشد واژه ی خوشگل رو در موردش به کار برد اما خوب ... پسرن دیگه خوشگلشون هم زشته ؟؟درسا : حالا این طور ها هم که تو میگی نیست ... مثلا داداش من زشته ؟مهسا : نه بابا . مگه میشه آقا آرش زشت باشه ؟ چرا کفر میگی ؟مینا : حالا وایسا ... یکی طلبت . درسا : خوب بابا یه جوری مشخصات بده که بفهمیممهسا : بیا اینم آلبوم هیچ کدوم از این ها نیستند ؟مینا : چرا همینه ... خودشه .... بیاین نگاه کنینخدای منننننننننننننننننننننننن ننننننننننننننننننننننننن ننننننننننننننننننننننننن نننننننننننننننننننننناین که وحید بود .... درسا : اینکه وحیده ...مینا : خنگه وحید رو که خودم می شناسم .. اینو میگممهسا : ببینم ... این باید یکی از دوست های دانشگاهش باشه مینا : خب حالا خیالتون راحت شد ... میشه دیگه انقدر آقا آرش آقا آرش نکنیندرسا : چشم هر چی شما بگیناما من میدونستم که مینا اشتباهی وحید رو نشون نداده بود کاملا مشخص بود وقتی فهمید یارو وحیده دستش رو جابجا کرد . جالب بود من می خواستم کسی رو بذارم سرکار که بهترین دوستم دوسش داشت . آخه خداجون چرا انقدر زندگی من پیچیده بود ؟؟؟ فک کنم زندگی آرش هم همین طور بود . عاشق کسی شده بود که بهترین دوستش رو دوست داشت .... آرش نباید می فهمید که مینا وحید رو دوست داره ... هیچ وقت . دوست نداشتم با قهر کردن اون دو تا خنده از روی لبام محو بشه .مینا : تو چه فکری هستی دختر خوشگل ؟مهسا : هیچ چی دارم فکر می کنم که چه جوری ازش انتقام بگیرم دردناک تره ؟درسا : مهسا من یه پیشنهاد دارم ... قول بده نه نگی مهسا : باشه حالا تو پیشنهادت رو بگو . من تصمیم می گیرم که چی بگمدرسا : یه ذره صبر کن . به این فکر کن که واقعا دوسش داری یا نه ؟ مهسا کاری نکن که بعدش پشیمون بشیمهسا : بابا تو هم جلسه تشکیل دادی ... دارم بهت میگم ازش متنفرم میفهمی ؟؟؟مینا : خوب حالا چه جوری می خوای انتقام بگیری ؟مهسا : اگه می دونستم که از شما دو تا کمک نمی خواستمدرسا : من هیچ نظری ندارممینا : اما به نظر من ... باید یه جورایی مطمئن بشی که الان دوستت داره یا نه ؟ اون وقت دست به کار بشی . کسی چه میدونه شاید الان هم سر کار باشی درسا : من مطمئنم که وحید مهسا رو دوست داره ... همه میدونن . آخه خیلی تابلو همهسا : یعنی چی همه میدونن ؟ منظورت از همه کیه ؟ تازه کجاش تابلوه ؟درسا : یه روز زن عمو و مامانم و خاله مریم اونجا بودن اصلا هم حواسشون نبود که من برگشتم خونه . داشتن در مورد آینده ی ما حرف میزدن . " زن عمو : من نمی دونم آخر عاقبت این مهسای من چی میشه .. خدا به خیر کنهمامانم : نگو این حرف ها رو مهسا جون خیلی دختر نازیه کلی هم خاطرخواه داره .....زن عمو : اینا مهم نیست ... مهسا خیلی سر به هواست ... اصلا به فکر خودش نیست ... خیلی واسش نگرانم ... خیلی ساده است. نمی دونم دو روز دیگه که بره دانشگاه باید چی کار کنم ؟ خاله مریم : وحید منم همین طوره ... تازگی ها فکر می کنم عاشق شده ... اصلا خواب و خوراک نداره ... کاش بتونم بفهمم دختره کیه ؟ هر چی بهش میگم بهم جواب سر بالا میده ... می ترسم گیر یه دختری افتاده باشه که داره اذیتش می کنه ... چند روز پیش مهدی اتفاقی یه چیزایی در مورد مهسا و وحید می گفت که من نفهمیدم اما فکر کنم مهسا همون دختریه که دل وحید منو برده آخه دقت کردم وقتی می بینتش یه جوری میشه ...مامانم : خوب مریم جون چرا معطلی ؟ برو باهاش حرف بزن ... اگه مهسا رو دوست داره که خیلی خوبهزن عمو : اون وقت اگه مهسا وحید رو نخواسته باشه چی ؟مامانم : نه بابا ... مهسا هم وحید رو می خواد من مطمئنم .. "درسا : حالا فهمیدی ؟مینا : این قضیه مربوط به چند وقته پیشه ؟درسا : یه 5ماه میشه !!! واسه چی می پرسی ؟مینا : می خوام ببینم مامان وحید ازش درمورد مهسا پرسیده یا نه مهسا : بعید می دونم پرسیده باشه . آخه اگه خاله از وحید چیزی پرسیده بود وحید حتما بهم می گفتمینا : خوب پس ، هنوز هیچ اتفاقی نیفتادهمهسا : بابا ول کنین ، من خودم یه فکری می کنم خیالتون راحت یه دفعه صدای موبایل درسا بلند شد درسا : سلام آرشمهسا : به آقا آرش سلام برسونمینا می خواست منو خفه کنه . یادمه یه وقتایی سارا همین طوری منو اذیت می کرد .اصلا این آرش همیشه مایه ی اذیت ما دخترا میشد . درسا : باشه ، فردا خوبه . مرسی خدافظمهسا : چی کار داشت ؟درسا : من همه چی رو باید به تو بگم ؟مهسا : خب نگو . حالا مثلا فکر می کنی آرش چیه که کارش چی باشهدرسا : تو خجالت نمی کشی جلوی مینا در مورد آقا آرش این طوری حرف میزنی ؟مینا ی بیچاره دو دستی کوبید تو سر خودش . دلم یه لحظه به حالش سوخت خدایی الکی داشتیم اذیتش می کردیم . اون هیچ وقت کاری نکرده بود که نشون بده که آرش رو دوست داره . یه دفعه دیدم یه بالش خورد تو سر درسامینا : به خدا اگه یه بار دیگه بگی من میدونم و تو . کاری می کنین که ادم می ترسه وقتی می بیندش بزنه زیر خندهمهسا : نه عزیزم تو باید لبخند بزنی که بیشتر جذاب بشیمینا : هه هه هه مثل اینکه تو هم از این بالش خیلی خوشت میادمهسا : نه خیر من غلط بکنممینا : واییییییییییییییییییییییی ییی دیدی چی شد ؟ موبایلم روی سایلنت بود باور کن مامانم تا حالا 20 بار زنگ زده ... ساعت چنده ؟درسا : نه و نیم مهسا : می خوای صبر کن الان به مامانم میگم برسوندتمینا : نه بابا مزاحم نمیشممهسا : چرت و پرت نگو ... منم باهات میام . میخوام یه هوایی به کله ام بخورهمینا : آخه زحمت میشه واستوندرسا : اگه یه کلمه دیگه بگی زنگ میزنم به آقا آرش ...................آخمینا : حقت بود . گفتم که از این به بعد با خشونت باهاتون برخورد می کنممهسا : حالا شما نمی خواد عصبی بشی پا شو بریم مینا : تو نمی خوای بری خونتون ... همیشه خونه ی مهسا اینا لنگر میندازی ؟درسا : با منی ؟ مینا : نه دارم تو آینه با خودم حرف میزنم حتما رفتم با مامانم حرف زدم و مینا رو رسوندیم خونشون . مامان بیچاره اش خیلی ناراحت شده بود . واسه همینم مامانم اومد به مامانش گفت که خونه ی ما بوده و کلی عذرخواهی کرد . مامان : خوب این مینا خانوم رو معرفی نکرده بودی مهسا : جدی میگی مامان ؟ این همونیه که داداشش تو کماست ... همون دوست آرش مامان : آهان یادم اومد . خیلی دختر خوبی به نظر می اومدمهسا : اگه خوب نبود که دوست من نمیشدمامان : بله .... راستی تو با دوستات خیلی قهر و آشتی می کنی ؟مهسا : چطور ؟مامان : هیچی مهران امروز تو خریدهات یه نامه پیدا کرد و گفت که مال دوستاته مهسا : خوب آره .... با یکی از بچه ها دعوام شده بود ، اینجوری می خواست منت کشی کنهمامان : از دست شما بچه های امروز ××××××سه ماه گذشته بود تو ماه خرداد بودیم و من باید امتحان نهایی میدادم خیلی درگیر بودم ... همچنان زیر ذره بین مهران بودم هر روز میومد دنبالم و منو تا مدرسه اسکورت می کرد . خیلی وحشتناک بود دیگه واقعا از این همه بی اعتمادی خسته شده بودم . رابطه بین من و وحید تو این مدت فقط ایمیل بود چون مهران بعضی وقت ها موبایلم رو چک می کرد . ماه خرداد همیشه واسه من ماه خاصی بود هم ماه امتحانات بود ، هم ماه خلاص شدن از مدرسه و هم ماهی که من و آرش توش به دنیا اومده بودیم . اما این ماه خرداد تا الانش که چنگی به دل نمیزد . یه روز وقتی داشتم با مهران بر میگشتم خونه تصمیم گرفتم که دلیل کارهاش رو ازش بپرسم مهسا : می تونم یه سوال بپرسم ؟مهران : تو چند تا سوال بپرس مهسا : واسه چی شدی سرویس خصوصی من ؟مهران : یعنی تو نمی دونی واسه چی ؟مهسا : باید بدونم ؟مهران : نمی دونم ....مهسا : من از اینکه با این لحن باهام حرف میزنی نفرت دارم ... می فهمی ؟ مهران : من واست داداش بدی بودم ؟مهسا : نه . مهران : پس چرا سعی کردی خانوادت رو به خاطر یه پسر دور بزنی ؟مهسا : تو اصلا اون روز صبر نکردی که من حرف بزنم ... نذاشتی حتی یه کلمه از دهنم بیاد بیرون . نذاشتی بگم که وقتی کسی رو دوست دارم چرا باید دروغ بگم . آخه تو به من بگو مهران دوست داشتن جرمه ؟ مهران : می خوام سوالت رو با سوال جواب بدم ... اعتماد چی ؟ اعتماد جرمه ؟مهسا : بابا به خدا من کار بدی نکرده بودم ... فقط یه روز وحید گفت می خواد باهام حرف بزنه . گفت نمیشه پشت تلفن بگی و ازم خواهش کرد که برم بیرون . من فقط 10 دقیقه پیشش بودم . به خدا تو تمام اون مدت داشتم به خودم لعنت می فرستادم که چرا به مامان دروغ گفتم مهران : من خواهر خودم رو می شناسم . میدونم چقدر پاکه ....مهسا : به خاطر همین شدی سرویس خصوصی مدرسه اش ؟مهران : وسط حرف من نپر مهسا : چیه ؟ می خوای یکی دیگه بزنی ؟ به خدا صورتم عادت کرده به کشیده هات . بزن مهران ... بزن خیالم رو راحت کنمهران : فکر می کنی واسه من آسون بود که اونروز بهت کشیده بزنم ؟ فکر می کنی فقط درد اون کشیده ها رو تو تحمل کردی ؟ نه خیر مهسا خانوم ... تو نمی تونی درک کنی ... تو نمی تونی بفهمی که من چقدر دوستت دارم ... به خدا همه ی این کارها از روی دوست داشتنهمهسا : مهران ... من چه جوری باید باور کنم که تو فقط به خاطر دوست داشتن من این کارها رو می کنی . به خدا من سخته برام ... مگه دوست داشتن همون اعتماد نیست ؟مهران : کاش بفهمی که من واقعا به تو اعتماد دارم .... به خدا بهت اعتماد دارم مهسا : پس دیگه نیا دنبالم .. دیگه نخواسته باش گوشیم رو چک کنی ... ازت خواهش می کنم مهران ... به خدا دارم دیوونه میشم مهران : باشه اگه مشکل تو اینه قبول .... اما می خوام بدونی که دوستت دارم اشکامو پاک کردم و گفتم منم همین طور داداش گلم وقتی رسیدیم خونه آرش و درسا رو دیدیم که داشتن می رفتن بیرون مهسا : دوستت دارم مهران .. بوسش کردم و داشتم می رفتم که یه دفعه آرش : یاد بگیر درسا خانومدرسا : هر وقت تو شدی مث مهران منم میشم مثل مهسا خوبه آرش : اولا من غلط بکنم بخوام تو بشی مثل مهسا مگه عقلم پاره سنگ برداشته ؟ ثانیا همینم مونده بشم مث مهران مهران : از خداتم باشه بچه پررو . مگه من چمه ؟آرش : انقدر بلند گفتم ؟مهسا : نه اصلا صدات نمیومد . میشه دوباره بگی ؟آرش : داشتم می گفتم که درسا باید از جناب عالی درس بگیره و بشه مثل شما تا ما تو خونه هم یکی مثل شما رو داشته باشیم که یه دفعه دلمون تنگ نشه ، بعدم گفتم که خودم هم قراره تو یه برنامه ی بلند مدت بشم مثل آقا مهران آخیییییییییییییشمهسا : آفرین ... چه پسر خوبی شدی تو مهران : از الان شروع کرده که مثل من بشه دیگهآرش : خدایا منو از شر این جماعت نجات بده وحید : خدا این جماعت رو از شر تو نجات بده . سلام به همگیوای خدا دوباره این از کجا پیداش شد....مهران : سلام . بفرما آرش خان این بیچاره هم از دست تو خسته شدهآرش : دست شما درد نکنه دیگه ... ما شدیم آدم بده ؟ قبوله ... خدابا خودت یه کاری بکن من از دست .....مهران : بسه بسه ... نمی خواد عابد و زاهد بشی ... خوب وحید چی کار می کنی ؟ تو نمی خوای بری دانشگاه ؟؟؟آرش : اگه بذارن بره که از خداشهمهسا : آرش تو خسته نمیشی این همه حرف میزنی ؟ سرم رفت ؟آرش : باشه خودتون خواستین ... دیگه حرف نمی زنم وحید : دارم ... درس ها رو می خونم اما فکر نکنم امسال بتونم کنکور بدم ... خیلی زیاده مهران : خوب ما دیگه میریم تو خدافظ مهسا : خدافظآرش : اگه می تونستم جواب بدم الان می گفتم خدافظدرسا : نیست الان نگفتی .. خدافظوحید : خدافظ ... نگاه اون لحظه ی وحید به من خیلی با بقیه ی نگاه ها فرق داشت ... مثل همیشه نبود ... نمی دونم چرا ...×××××وای خدای من پس فردا تولد من و آرش بود و درست روز پایان امتحانام . خیلی خوب بود .... نمی دونم چرا اما خیلی خوشحال بودم ... اما خوب از امسال باید شروع می کردم به درس خوندن واسه کنکور .... هیچ کس به روی خودش نمی آورد که قراره دو روز دیگه تولد من و آرشه . مامان : مهسا جون مامان بیا پایین آرش اومده کارت داره ؟مهسا : باشه الان میام ...سریع روسریم رو پوشیدم و رفتم بیرون مهسا : مامان پس آرش کجاست ؟ مامان : تو حیاط منتظرته ؟مهسا : نگفت چی کار داره ؟مامان : چرا گفت می خواد در مورد انتخاب رشته باهات حرف بزنه ... می خواد ببنه از الان تصمیمت رو گرفتی یا نه ؟مهسا : این پسر برادر شوهر شما هم یه چیزیش میشه ها ... الان تا انتخاب رشته خیلی وقتهمامان : برو ببین چی کار داره بیچاره ... در ضمن پسر عموی خودت...مهسا : خوب من آماده ام تا نصیحت های یک انسان موفق رو بشنوم ...آرش : لوس نشو ... پس فردا چه روزیه ؟مهسا : روزی که من از شر امتحاناتم خلاص میشم آرش : خوب فکر کنم شاید یه مناسبت دیگه هم داشته باشهمهسا : آهان خوب تولد منهآرش : خوب فکر کن ... شاید یه مناسبت مهم دیگه هم یادت اومد......مهسا : نه شرمنده چیزی یادم نمیاد آرش : مثلا وقتی روز تولد تو باشه روز تولد کس دیگه ای نیست ؟؟؟؟مهسا : چرا من و اون هنرپیشه خارجیه بود ، هر دوتامون 26 ژوئن به دنیا اومدیمآرش : ای خدا نکشتت دختر که انقدر منو حرص میدی ... فکر کنم تولد منم باشهمهسا : چه جالب تو هم روز تولد من دنیا اومده بودی ؟آرش : نه خیر جناب عالی روز تولد من به دنیا اومدینمهسا : خوب حالا که چی ؟آرش : بابا اینا اصلا یادشون نیست که دو روز دیگه دو تا .... نه یکی فرشته به دنیا اومدهمهسا : حوصله ندارم جوابت رو بدم وگرنه می گفتم فرشته کیه .... جدی جدی اینا اصلا یادشون نیست ...آرش : هر چی من میخوام یه جورایی یادشون بیارم .... هیچی به هیچی مهسا : ولی خوب خیلی ضایعه اگه بریم بهشون بگیم که دو روز دیگه تولدمونه .. نیست ؟آرش : خوب دیگه منم اومدم اینجا عقل هامون رو رو هم بریزیم ببینیم چی میشه مهسا : خوب بریم دور 25 ام تو تقویم یه خط بزرگ بکشیم . چطوره ؟آرش : ایده هات هم به درد خودت می خوره .... خوب شد تو نیومدی تجربی و گرنه بیچاره اون مریضی که زیر دست تو می خواست درمان بشهمهسا : تو که رفتی تجربی واسه دنیای علم بسه .... خیالت راحتآرش : حالا جدی چی کار کنیم .... من رو هدیه ی بابا جونم حساب باز کرده بودممهسا : چب کارش می خواستی بکنی ؟آرش : می خواستم باهاش برم بیرون آبنبات بخرم ... خوب واسه پروژه ام می خواستم دیگه مهسا : چه پروژه ای ؟آرش : بابا پروژه ی دانشگاهم دیگهمهسا : آهان ... من فکر کردم میخوای بری حلقه بخریآرش : واسه کی ؟مهسا : خوب معلومه دیگه مینا خانووووووووووووووومآرش : ای کوفت ، درد ، مرض ، یه فکری بکنمهسا : خوب چی بگم آخهآرش : میگم بیا جلوشون در مورد اینکه دو تایی تو یه روز به دنیا اومدیم و چقدر جالبه حرف بزنیممهسا : فقط یادت باشه طوری وانمود کنی که انگار نمی بینی بقیه اینجا نشستن باشه ...آرش : باشه ... پس شب بیا خونمون ....مهسا : تو بیا آرش : آخه به چه بهونه ای ... حتما بیام بگم که اومدم در مورد دانشگاه های معتبر باهات حرف بزنم ، تو به بهونه ی درسا پاشو بیامهسا : باشه .. خدافظآرش : پس شب منتظرم . فعلا××××××اون دو روز هم گذشت و من و آرش نتونستیم به بقیه بفهمونیم که تولدمونه .... واسه همینم نا امید منتظر روز 25 شدیم . اون روز هم من و آرش فقط تولد همدیگه رو به هم تبریک گفتیم ... هیچ کس یادش نبود ... حتی درسا ، مهران ، وحید و مینا .... منم که نا امید شده بودم رفتم تو اتاقم تا حداقل شروع کنم درس خوندن واسه کنکور .... تا این که خواب رفتم با صدای زنگ موبایل از خواب بیدار شدم شماره اصلا آشنا نبودمهسا : سلام بفرمایید : سلام دختر خوب تولدت مبارک ... جام اون جا خیلی خالیه مگه نه ؟مهسا : وای سارا تویی ؟سارا : پس می خواستی کی باشه ؟ ببینم جشن تولد خوش میگذره ؟ به آقاتون چی کادو دادی ؟مهسا : بابا دلت خوشه هیچ کی تولد ما رو یادش نبود ....سارا : جدی میگی ؟مهسا : آره به خدا بعد از کلی حرف زدن خدافظی کردم و ناراحت نشسته بودم رو تختم که دیدم مهران داره صدام می کنه ...مهران : مهسا پاشو بیا بیرون مهسا : واسه چی ؟ مهران : آرش اومده باهات کار دارهمهسا : واسه چی ؟مهران : من چه می دونم . پاشوسریع آماده شدم و رفتم بیرون . یه دفعه صدای آرش رو شنیدم که می گفت : مهسا کجایی ؟ مهسا : من اینجام تو کجایی ؟ چرا همه جا تاریکه ؟آرش : مهسا ... بیا این جا لوس نشو کارت دارمیه دفعه چراغ ها روش
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 107- رمان از پيله تا پروانه ، از مهسا تا مهسا , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان جدید , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمانی ها - رمان ویرانگر قسمت چهل و دوم , رمانی ها - 92-رمان یک قدم تا عشق - Blogfa , رمانی ها - 148-رمان وقتی که بد بودم , رمانی ها , رمانی ها - رمان ویرانگر قسمت سی و سوم - Blogfa ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/18 تاریخ
کد :50097

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا

خرید بک لینک