تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه



((فصل اول:آشنايي))

آیلین- دختر زود باش الان ده دقیقس داری بند کفشاتو میبندی.
آوا- دختر عمو یه خورده صبر کن الان کارم تموم میشه.
آیدین از در هال خارج شد: شما که هنوز اینجایین؛دیرتون نشده؟
آیلین- چرا والله این دختر عموتون خیلی لفتش میده!
آوا پای دیگرش را روی پلّه گذاشت ومشغول بستن بندهای کفش دیگرش شد:
- نه داداشی دروغ میگه من فقط دارم با حوصله کفشامو میپوشم.
آیدین خنده ی کوتاهی کرد: شما دوتا الان دیگه 18 سالتونِ، نمیخواین دست از این کارهای بچگونتون بردارین؟!
آوا به حالت تذکر به آیدین گفت: داداشی یا همون پسر عمو تو خودت 22 سالت پس نباید به ما درس اخلاق بدی!
آیدین متعجب پرسید: چرا؟!
آیلین- آخه اختلاف سنیمون 4 سالِ نه 40 سال!!!
آیدین هم به قصد تلافی این حرف آنها گفت: حالا که انقدر میفهمین باید عرض کنم خدمتتون که ربع ساعت دیگه زنگتون میخوره!
آوا که کارش تمام شده بود ملتمسانه به آیدین نگاه کرد: داداشی!!!
آیدین هم دست اورا خواند: اصرار نکن که نمیرسونمتون! خودتون باید با اتوبوس برین.
این بار آیلین هم از او خواهش کرد: داداش آیدین خواهش میکنم!
آیدین- این آخرین بارِها!!!
آوا دستهایش را به هم کوبید: عجب پسر عموی گُلی هستی!
آیدین به سمت در حیاط رفت: زود بیاین ها!
هر سه باهم از خانه خارج شدند.آیدین ماشین را از پارکینگ بیرون آورد و دختر ها هم به سمت اتومبیل رفتند.آیدین به محض رسیدن دخترها پایش را روی پدال گاز گذاشت و به سرعت از آنها دور شد.آوا و آیلین با خشم اورا نگاه میکردند تا اینکه آیدین به سر کوچه نرسیده دنده عقب گرفت وبرگشت.
آیدین- دلم براتون سوخت گفتم گناه دارین همینجوری ولتون کنم!
آوا فوری سوار شد اما همین که آیلین خواست بنشیند،در خانه ای که روبه روی خانه ی آنها بود باز شدو دختری از آن خارج شد. آیلین حدس زد که آن دختر هم باید هم سن وسال آنها باشد به همین دلیل اورا مخاطب قرار داد.
آیلین- دختر خانم؟
دختر جوان اورا نگریست: بله؟!
آیلین- سلام، من آیلینم؛ اینم خونمونِ! (وبه منزلشان اشاره کرد)
دختر لبخندی زد: سلام،خوشبختم؛ بفرمایین؟
آیلین- میتونم اسمتو بدونم؟!
- البته من پانیذم، پانیذ عسگری!
- داری میری دبیرستان سرور؟
دختر مکث کوتاهی کرد: بله.
آیلین به ماشین اشاره کرد و گفت: سوارشو باهم بریم.
- نه ممنون، مزاحمتون نمیشم.
- نه عزیزم اگه با اتوبوس بیای دیر میرسی.
- آخه...
آیلین در عقب ماشین راباز کرد ونگذاشت او حرفش راتمام کند: آخه و اما نداره دیگه؛بیا سوارشو.
پانیذ با کمی دودلی سوارشد.اوهنوز سلام نکرده بود که ایندفعه نوبت آوا بود او را به حرف بگیرد:
- اسم من آواس، من وآیلین 18 سالمونِ ؛ تو چند سالتِ؟
پانیذ- 18.
آوا با خوشحالی دست هایش را به هم زد: یعنی سال چهارمی! چه رشته ای؟
- انسانی.
آیلین که جلو نشسته بود با لبخند پهنی برروی لبهایش به سمت عقب برگشت: ایول من و آوا هم انسانی میخونیم!
آوا- البته ما میخوایم کنکور زبان شرکت کنیم! راستی ایشون هم آقا آیدین هستن ، 22ساله ، برادر آیلین و پسرعموی بنده البته من بیشتر وقتا داداش صداش میکنم.
پانیذ- چه جالب خونه هاتون نزدیک همه،خوش به حالتون!
آیلین- نه عزیزم ما توی یه خونه ی دو طبقه زندگی میکنیم البته حیاط و پارکینگمون مشترک خودمون هم بیشتر وقتا پیش همیم. تازه مادرهامون هم باهم شریکی یه کارگاه بزرگ خیاطی هم توی زیر زمین زدن!
آیدین ماشین را نگه داشت و ترمز دستی را کشید: خانمها ایستگاه آخر!
آوا- دستت درد نکنه داداشی!
آیدین به کنایه گفت: دستم درد نمیکنه ولی دیگه کم کم داشت سرم درد میگرفت!
آیلین با دلخوری جواب اورا داد: آقا آیدین نامردی نکن دیگه!
آیدین به پانیذ اشاره کرد: بیچاره دختر مردم رو ترسوندین اینجوری پریدین بهش!
آوا- ایندفعه دیگه واقعاً دستت درد نکنه!
آیدین دستش را روی سینه اش گذاشت وکمی خم شد: خواهش میکنم!
پانیذ- بچه ها دارن در رو میبندن!
پانیذ از آیدین تشکر کرد واوهم با احترام جوابش راداد: خواهش میکنم وظیفم بود،من اگه چیزی میگم میخوام یه خورده سربه سر آوا وآیلین بذارم.
آیلین- دیگه نذار!!!
آیدین دستش راروی چشمش گذاشت: چَشم!
هر سه دختر یکی یکی از ماشین پیاده شدن وباآیدین خداحافظی کردند اما فرصت جوب دادن را به او ندادند.آیدین هم با دلخوری از پنجره به آنها گفت: دِاَمون بدین جوابتونو بدم!
آوا- خوب بده دیگه!
آیدین- به سلامت،امیدوارم گَند بزنین توی امتحانتون!
آیلین برای او زبان درآورد: امیدواریت بیخودِ!
بالاخره دخترها هم امتحانشان را به قول خودشان باپیروزی پشت سر گذاشتند.بعداز امتحان هم آنقدر با هم صحبت کردند که دیگر موضوعی نماند که درباره ی هم ندانند.
آیلین- حالا وجداناً داداشات دوقولوان؟!
پانیذ- آره،مگه خیلی غیر طبیعیِ!
آیلین- نه ولی یه خورده باورش سخته!
پانيذ- ميدونين چيه، پرهام و پرهان دوتا تفاوت دارن كه خيلي تابلوِ!
آوايكي از پاهايش را روي ديگري انداخت: يعني با اين دوتا تفاوت ميتونين ازهم تشخيصشون بدين؟
پانيذ- دقيقاً همينطوره!از همون موقع كه به دنيا اومدن بابا ومامان ميگن اوني كه يه خال سمت راست صورتش پرهام باشه واوني كه خال سمت چپ صورتش پرهان باشه! يه تفاوت ديگشونم رنگ چشماشون!
آيلين- حتماً پرهام سبز،پرهان آبي!!!
پانيذ خنده ي زيبايي كرد: نه،پرخام چشم وابرو مشكي مثل من و مامانم ولي پرهان رنگ چشماش مثل بابام عسليِ!
آوا شانه هايش را بالا انداخت: پس ديگه خيلي جالب نيستن!
پانيذ- از نظر چهره نه،اما اخلاقاشون عين همه؛ بيشتر وقتها هم حرف هاي همديگه رو بدون هيچ اشتباهي ادامه ميدن!
آيلين بادهاني كه از تعجب باز بود پرسيد: يعني همه ي نظراشون يكيِ؟!
- بيشترشون مثل همِ!
آوا- بسِ ديگه زياد غيبت نكنين!البته چون ما نميشناسيمشون غيبت به حساب نمياد!
پانيذ در چشمان آوا نگاه دقيقي كرد: آوا ميشه يه سؤال ازت بپرسم؟
آوا- اگه شخصي نيست بپرس اگه شخصي هم هست بازم بپرس!
پانيذ بدون مقدمه از او پرسيد: لنز گذاشتي؟!
آوا با حالتي كاملاً عادّي گفت: به نظرت دختري كه يه تار موش بيرون نيست،چادر ميزنه ودست به صورتش نبرده لنز ميذاره؟!
پانيذ- آخه رنگ چشمات زرشكي مايل به قهوه ايِ!
آوا- الان كه خوبن تا هفت سالگيم روشنتر بودن!
پانيذ- اين ويژگي رو از كسي به ارث بردي؟
آوا-)I don't know! نميدونم)
پانيذ صورت آوا را بين دستهايش گرفت و در چشمهاي بادمي او خيره شد: خداييش خيلي باحالن!
آيلين- همه همينو بهش ميگن!
آوا انگشت اشاره اش را به سمت آيلين كه مقابل او وپانيذ روي زمين نشسته بود گرفت: اين كه چيزي نيست اگه صداي آيلين وقتي كه داره آهنگ ميخونه رو بشنوي چي ميگي!؟
پانيذ- مگه چشه؟
آوا- ما بهش ميگيم آيلين دو هنجره آخه به غير از اين صدا يه صداي پسرونه هم داره!
پانيذ متحيّر به آيلين نگريست: آيلين راست ميگه؟
- اينم ويژگي مرموز منه ديگه!
پانيذ- حالا يه دهن برامون ميخوني؟
آيلين شروع كرد با صدايي آرام آواز خواندن كه يكدفعه اي وسطش گفت: راستي ساعت9:40 ست نميخواين بريم خونه؟
پانيذ- مامانم قراره بياد مدرسه.خانم مدير باهاش كار داره ماهم ميمونيم تا بياد دنبالمون!
آوا- ميدونستين مهم ترين نكته رو فراموش كرديم؟
آيلين و پانيذ باهم گفتند: نه،چه نكته اي؟
هر سه باهم خنديدند.آوا روبه پانيذ گفت: اينكه چه طور شد شما وسط مدارس تصميم گرفتين از اهواز بياين تهران!
پانيذ- راستش پرهام وپرهان از بچگي عاشق فوتبال بودن.اونا خيلي مطالعه كردنو دوست داشتن و دارن اما نفرت عجيبي از امتحان دادن ومدرسه داشتن به خاطر همين تا بابا تشويقشون كرد كه اگر ادامه تحصيل بدن اونارو توي باشگاه فوتبال ثبت نام ميكنه. خلاصه اينكه آقايون عسگري از 16 سالگي مشغول بازي فوتبال شدنو به درسشون هم ادامه دادن.تا 2 سال پيش عضو باشگاه فولاد خوزستان بودن تا چند روز پيش كه از طرف پرسپوليس تهران دعوت شدن و اومديم تهران.
آوا- يعني برادرات همون مدافعهاي تيم فولادن؟
پانيذ سرش را به نشانه تأييد تكان داد.آوا- يعني الان عضو تيم پرسپوليسن؟ اصلاً باورم نميشه!
آيلين- پس كار بابات چي شد؟
- بابام استاد مكانيك به خاطر همين خيلي زود انتقاليشو گرفت.
آوا- برات سخت نبود از دوستات جدا بشي؟
- راستش من خيلي با بچه هاي اونجا صميمي نبودم به خاطر همين برام فرقي نميكرد!
آوا با حالتي اندوهگين گفت: خوش به حال برادرات حتماً همه ي بازيكن هارو هم ديدن!
پانيذ- مثل اينكه خيلي فوتبال دوست داري!
آيلين- اوووف...اگه بگم عاشق فوتبال كم گفتم!
پانيذ هيجان زده گفت: ميخواي يه روز باهم بريم سرتمرينشون؟
آوا- نه بابا، اگه ميخواستم با آيدين وآيلين ميرفتم!
پانيذ با اخمي ساختگي گفت: پس چرا گفتي خوش به حالشون؟
آوا پشت چشمي براي او نازك كرد: حالا!!!
آيلين- اين دختر عموي ما يه جورايي دلش ميخواد فوتباليست بشه!
پانيذ- آهان يعني دركل دوست داري پسر باشي تا بتوني با پرسپوليسيا بازي كني!
آوا به تندي گفت: نه، من به دختر بودنم افتخار ميكنم! فقط حيف كه نميشه فوتباليست بشم!!!
پانيذ نگاهش را به سمت در مدرسه دوخت: بچه ها غلط نكنم اون پرهام! آره خودشه!!!
پرهام باديدن پانيذ كه برايش دست تكان ميداد راهش را به سمت آنها كج كرد. آيلين هم از روي زمين برخاست و كنار آوا ايستاد.
پانيذ،آيلين وآوا- سلام.
پرهام با احترام جواب سلانم آنها را داد.
پانيذ- داداش گلم نميدوني نبايد بياي توي دبيرستان دخترونه ، الانس كه همه ي دخترها دورت جمع بشن!ببين چه طور نگات ميكنن!
پرهام- اولاً كه مامان من و پرهان رو فرستاده تا با خانم مدير صحبت كنيم؛دوماً هر كدوم از اين دخترها بهم نزديك بشه عين توپ فوتبال چنان ميزنمش كه خود به خود سراز پارك كنار مدرستون دربياره!
آوا كه از اين حرف او اصلاً خوشش نيامده بود با خشم به او گفت: آقاي عسگري شما خيلي به خودتون ميبالين؛ اما اينو بدونين كه همچين آش دهن سوزي هم نيستين!
پرهام نيشخندي زد: نه خوشم اومد، شما وكيل مدافع دخترهاي اين دبستانين؟!
آوا با تشر به او گفت: اولاً دبيرستان دوماً نخير دخترهاي اين دبيرستان انقدر ماهن كه نيازي به وكيل مدافع ندارن!
پرهام شروع كرد به خنديدن: حتماً از ماهيشون كه دارن اينطوري با چشماشون من رو درسته قورت ميدن!
آوا- آخه تا حالا عتيقه اي مثل شما توي مدرسمون پا نذاشته بود!
پانيذ ميان بحث آنها آمد: پرهام بسه ديگه زود برو دفتر مدير!
پرهام روبه آوا گفت: شما خيلي شيطونين ها!
آوا كه داشت گر ميگرفت با اشاره ي آيلين جوابش را نداد.
پانيذبه خود ودوستانش اشاره كرد: ماميريم توي ماشين تا توهم بياي،راستي پرهان كجاست؟
پرهام كه هنوز چشم به صورت سرخ آوا چشم دوخته بود روكرد به خواهرش: توي ماشينِ!
پانيذ- پس زودتر برو كارت رو انجام بده!
و پرهام را به سمت ساختمان مدرسه هول داد. دختر ها به اصرار زياد پانيذ از دبيرستان خارج شدند و به سمت ماشين رفتند. پرهان از ماشين پياده شد تا يه خورده سربه سر دخترها بگذارد. سه دختر به او سلام كردند اوهم به سردي جوابشان را داد.همين كه پانيذ در ماشين راباز كرد پرهان به او گفت: كجا خانم؟!
پانيذ ابروهايش رابالا انداخت: داريم بهتون افتخار ميديم مارو تا خونمون برسونين!
پرهان پوزخندي زد: كي حاضر سه تا دختر بداخلاق و زشت رو سوار ماشينش كنه!
آوا كه ديگر كفري شده بود در ماشين را محكم به هم كوبيد.پرهان متحيّر از اين حركت او فقط نظاره گر بود.پانيذ وآيلين سعي داشتن آوا را آرام كنند.
آيلين- آوا چرا اينجوري شدي؟
آوا- برادراي محترم عسگري چپ و راست دارن از دخترها بد ميگن،اونوقت تو تازه ميگي چرا اينجوري شدي؟!
پانيذ- آوا جان اين برادراي بي كلّه ي من هميشه از اين شوخي هاي بي مزّه ميكنن.
آوا- پانيذ جان دست خودم نيست نميتونم ببينم يه پسر كه دهنش بوي شير ميده بيادو به دخترها كه عقلشون 5سال از پسرها جلوتر توهين كنه!!!
پرهان به حمايت از پسرها گفت: اولاً كه عقل پسرها 5سال از دخترها جلوتر دوماً دهن خودتون بوي شير ميده!
آوا رويش را به سمت او كرد ودر حالي كه از شدت خشم صورتش سرخ ومنقبض شده بود جواب اوراداد.
آوا- اگه عقل پسرها از دخترها جلوتر بود نميگفتن براي ازدواج مرد بايد حداقل سه سال از زنش بزرگتر باشه؛ اين حرفو ميزنن به خاطر اينكه تازه دراين شرايط عقلهاشون در يه سطح قرار ميگيره!
پرهان كه جوابي براي آوا نداشت تصميم گرفت سكوت كند و داخل ماشين نشست.آوا هم به خاطر اين پيروزي نفس عميقي كشيد و خشم خود را از ياد برد.بااومدن پرهام دخترها هم سوارماشين شدند.
پرهان- قُلِ عزيز چي شد؟
پرهام كه سعي در كنترل عصبانيتش داشت گفت: هيچي بابا هممون سركاريم!
پانيذ- يعني چي؟
پرهام به سمت عقب برگشت: يعني اينكه خانم مدير جنابعالي فقط كلاس گذاشتن!!!
پرهان- واقعاً كه مسخرن!
پرهام- حركت كن ديگه!
پرهان استارت زد: اگه خانم هاي خوش اخلاققققققق افتخار بدن و آدرس بگن چشم حركت ميكنم!
آوا كه هنوز آثار اخم در چهره اش بود از آينه نگاهي به پرهان كرد وسرش را به نشانه تأسف تكان داد.
پانيذ- برو خونه.
پرهام- ما هم قرار نبود بريم پارك،آدرس خونه رو نداريم!
پانيذ- خونه ي خودمون رو ميگم!
پرهام- پس دوستان گراميتون كجا ميرن؟
پانيذ- خونشون روبه روي خونه ي خودمونِ!
پرهان پايش راروي پدال گاز گذاشت: خوب زودتر ميگفتي !
سرعت ماشين زياد بود و پرهان هم حركات خطرناكي درجاده انجام ميداد كه اعتراض دخترها را بلند كرد.
پانيذ- پرهان آرومتر هم ميتوني بري ها!
پرهان همچنان با سرعت رانندگي ميكرد، پرهام هم به چهره ي درهم دختر ها نگاه ميكرد وآنها را مسخره ميكرد. آوا باز از كوره در رفت و خود ترمز دستي را كشيد. ماشين كه در يك لحظه نزديك بود چَپ شود ايستاد. پرهان ماشين را در گوشه اي از خيابان پارك كرد.آيلين و پانيذ نفس زنان و پرهام وپرهان متحير از اين حركت آوا او را نگاه ميكردند.
آوا- چرا اينجوري نگام ميكنين؟!
پرهام با چهره اي كاملاً عادي و لحني مهربان گفت:كار خطرناكي كردين!اگه ماشين چپ ميكرد هممون به سراي باقي ميشتافتيم!
اما پرهان كه از شدت خشم نزديك بود گُر بگيرد با چهره اي برافروخته به آوا گفت: اگه پانيذ جاي تو بود همين الان دوتا دستاشو يا ارّه برقي قطع ميكردم!
آوا به او توپيد: تو نه شما؛ درضمن تقصير خودتون بود ميخواستين به حرف پانيذ گوش بدين و سرعتتونو كم كنين!
پرهان يك تاي ابرويش را بالا انداخت: عجب رويي داري تو!!!
آوا- گفتم تو نه شما!!!
پرهام – پرهان بسه ديگه زودتر راه بيفت.
دقايقي بعد پرهان ماشين را جلوي خانه ي خودشان نگه داشت.
پانيذ- چرا ماشينو نميبري توي پاركينگ؟
پرهان- بايد بريم يه جايي!
پانيذ- كجا؟
پرهام نگاهي به پانيذ انداخت وبا طعنه گفت: باشگا ه بدن سازي، مياي؟
- نه ديگه. خوب بچه ها پياده شين!
وقتي كه دختر ها از ماشين پياده شدند پانيذ رو به برادرهايش گفت: جانِ من ميخواين برين باشگاه؟
پرهان- نه داريم ميريم دختربازي!
پانيذ اخمي كرد: بله؟!
پرهان- دختر برو خونه ديگه انقدر سربه سر ما نذار!
پانيذ- به خدا اگه به يه دختر نگاه كنين خودم ميكشمتون فهميدين؟آخه ناسلامتي شما فوتباليست ها الگوي جوونايين!
پرهام- خواهر گلم اگه نميدونستيم كه الگوييم وكلاً اهل اين جور كارها بوديم الان ما هم مثل بعضي از اين جووناي تازه به دوران رسيده دستمونو كرده بوديم توي پريز برق!
آوا ميان بحث آنها پريد: همه چيز كه با ظاهر مشخص نميشه اتفاقاً بعضي از همون برق گرفته ها كه شما ميگين فقط براي زيبايي اون كار رو ميكنن وگرنه توي عمرشون با يه دختر هم دست ندادن و ذاتشون پاكتر از بعضياست !
پرهام وپرهان از اين همه حاضر جوابي آوا حيرت زده شدند به خصوص اينكه اوا و ايلين تازه با پانيذ اشنا شده بودند.
پرهان- ميگم خوبه شما همين نيم ساعت پيش باما آشنا شدين!!!
آوا- حتي اگه يه نفر توي خيابون اين حرفو ميزد و من خيلي اتفاقي ميشنيدم بازم همينجوابو ميدادم!
پرهام لبخندي به آوا زد وبعد روبه پانيذ گفت: بذار خيالتو راحت كنم منو پرهان نظرمون اينه كه خدا يكي زن هم يكي!
پرهان حرف او را ادامه داد: پس چون خدا يكي زن هم يكي كه اونم به موقش سروكلش پيداميشه!
بالاخره پانيذ دست از سر دوقلو ها برداشت واونها هم رفتند دنبال كا خودشان. دختر ها هم بعداز خداحافظي نسبتاً طولاني به خانه هايشان رفتند. آوا و آيلين لباسهايشان را عوض كردند ، مقداري ميوه خوردندو به كارگاه پيش مادرهايشان رفتند.آيلين وآوا پله ها را دوتا يكي پايين رفتند و بعد از سلام شروع كردند با حيجان حرف زدن.
آيلين- مامان،زن عمو! اگه گفتين امروز چي شد؟
مادر آوا(ليلا)- امتحانتونو خوب دادين؟
آوا- اون كه بله ولي يه چيزديگه روبايد حدس بزنين!
مادر آيلين(نرجس)- يه خورده راهنمايي كنين.
آوا- يه دوست جديد پيدا كرديم!
آيلين خنده ي كوتاهي كرد:راهنماييت خيلي دقيق بود!
نرجس- تویِ مدرسه ؟
آیلین- آره مامان انقدر دختر خوبیه !
آوا- مهم تر از همه اینکه خواهرِ برادرایِ عسگریِ !
لیلا خانم لباسی را که در دست داشت کنار گذاشت و گفت : همون دوتا مدافعایِ فولادِ خوزستان ؟
آوا- آره البته الآن دیگه عضو باشگاه پرسپولیسن !
نرجس خانم هم دست از کار کشید : خب حالا خونه شون کجاست ؟
آیلین- همین خونه روبه رویی
آوا و آیلین تمام اتفاقات آن روز را برایِ مادرانشان گفتند و بعد از بازگشتن پدرانشان از محل کار موضوع را برایِ آنها نیز شرح دادند. از سویِ دیگر پانیذ هم بر سر میز ناهار در حال تعریف کردن از دوستانش بود .
پانیذ- خلاصه اینکه خیلی ماهن !
پدر پانیذ(علی)-چه عجب ما نمردیم و دیدیم شما بالاخره از یکی خوشت اومد !
پانیذ - آخه پدر جون اینا با بقیه فرق دارن !
مادر پانیذ(فاطمه)چه فرقی؟
پانیذ قاشقی پر از برنج را در دهان خود گذاشت : مؤدبن ، درس خونن ، با دین و ایمانن و مهم تر از همه مثل خودم چادر میزنن !
پرهان به کنایه و با لبخندی تمسخر آمیز گفت : منظورت عبائِه ؟
پانیذ به او تشر زد : عبا نه چادر ملی !
پرهام به حمایت از برادرش گفت : فرقی نمی کنه که !
پانیذ- چرا اتفاقاً زمین تا آسمون با هم فرق دارن !
پرهان بحث را عوض کرد : من نمی دونم قحطی رنگ بود که لنز قرمز گذاشته بود
علی – کی ؟
پرهام – یکی از عتیقه ها !
پانیذ قاشق و چنگالش را در بشقاب رها کرد : عتیقه خودتی! در ضمن چشمای آوا خودشون زرشکی مایل به قهوه اییَن !
فاطمه –خیلی کنجکاو شدم ببینمشون
پانیذ- باید با ماماناشون دوست بشی ! در واقع دوست دارم خانوادگی با هم دوست باشیم
پرهان فکری کردی و گفت : داداش ماداش ندارن ؟
پانیذ- آوا نه ولی آیلین یه داداش داره که تقریباً هم سنِ خودتونه !
پرهام جرعه ای از نوشابه ی درون لیوانش نوشید : درس می خونه ؟
پانیذ- آره ، دانشجویِ کارشناسی رشته یِ ترجمه یِ زبان انگلیسیِ ، البته تدریس هم میکنه
علی - ما شا الله همه چیزم میدونی !
پرهام – دخترا وراجن دیگه !
پانیذ هم کم نیاورد : خودت وراجی !
آقا علی که قصد خاتمه دادن به بحث آنها را داشت گفت :حالا پدراشون چیکار می کنن ؟
پانیذ – یه فروشگاه دارن !
علی – فروشگاه چی ؟
پانیذ – طبقه یِ اولش مواد غذاییِ و طبقه یِ دوم لباس و از این چیزا .
پرهان – آدرسشو بگیر عصر بریم خرید !
پانیذ – خرید چی ؟
پرهان شانه هایش را بالا انداخت : همه چی !
پانیذ – منم میام .
پرهام دستش را به نشانه ی منفی تکان داد : ما دختر نمی بریم !
پانیذ – منم آدرس بهتون نمی دم !
پرهام – خب نده می ریم یه جایِ دیگه !
پانیذ با ناز رو به پدرش گفت : بابا یه چیزی بهشون بگو
علی – پانیذم ببرین باهاتون .
پرهان تیر خلاص را زد : پس فردا امتحان داره ها !
فاطمه – پانیذ جان متأسفانه تا بعد از امتحانات حق بیرون رفتن رو نداری !
پرهام – دماغ سوخته می خریم
پرهام و پرهان قهقهه ای سر دادند
دختر ها هر روز یکدیگر را ملاقات میکردند و بیشتر با خصوصیات هم آشنا می شدند . هر گاه که در کنار خانواده هاشان بودند آن قدر از یکدیگر تعریف می کردند که آنها هم وسوسه شده بودند تا با هم ملاقاتی داشته باشند . بعد از امتحانات ترم اول ، یک روز آقایِ عسگری خانواده هایِ آقایان احمدی را به صرف شام دعوت کرد و آنها هم این دعوت را با کمال میل پذیرفتند . از آن شب به بعد رابطه یِ سه خانواده پر رنگ تر شد ، البته یکی از دلایل این رابطه یِ صمیمی هم کم جمعیت بودن خانواده هایِ دو طرف بود . نا گفته نماند که پرهام و پرهان و آیدین هم با هم صمیمی شده بودند و مرتباً سر به سر دختر ها می گذاشتند.
((فصل دوم: پادرا))
آوا رویِ اُپن آشپزخانه نشست : نگفتی چیکار کنم ، مامان !
لیلا خانم – چی رو چیکار کنی ؟
آوا – تولدم
لیلا خانم با بی تفاوتی گفت : هیچی !
آوا که از شدت تعجب صدایش بلندتر شده بود گفت : هیچی ؟!!!!!!!!!!!!!!
لیلا خانم – عزیزم مگه قراره هر سال جشن بگیریم؟
آوا – اما من می خوام جشن تولد بگیرم !
لیلا خانم – امسال نمی شه !
آوا با ناراحتی گفت : مامان ؟!
لیلا خانم- نمی شه گلم !
آوا از رویِ اُپن پایین پرید : من میرم دنبال آیلین بعدم میرم پیش پانیذ .
لیلا خانم- قبل از ساعت 9 خونه باشی ها !
آوا در حالی که از آشپزخانه خارج می شد گفت : باشه ، خداحافظ .
لیلا خانم – به سلامت.
آوا خیلی ناراحت خانه راترك كردو نفهمید که چه طور پله ها را پایین آمد . او زمانی متوجه موقعیت خود شد که زنگ خانه یِ عمویش را زده بود .آیلین در را باز کرد.
آيلين- ااااااااا........ تويي؟!
آوا – سلام !
آیلین به پیشانی خود زد : آخ ببخشید. . . سلام
آوا – زود آماده شو بریم .
آیلین در حالی که از همه جا بی خبر بود گفت : کجا ؟
آوا – پیش پانیذ
آیلین – حالا چرا اینقدر عصبانی ای ؟
آوا – آیلین حوصله ندارم ها ، زود باش !
آیلین – باشه ، چند لحظه صبر کن تا بیام
آوا به سمت در ورودی ساختمان رفت : من تو حیاطم
آوا و آیلین به منزل آقایِ عسگری رفتند . پانیذ که قیافه یِ به هم ریخته یِ آوا را دید پس از پذیرایی کردن از آنها به او گفت :آوا چی شده؟ خیلی پکری !
آوا با بی حوصلگی گفت : هیچی !
آیلین – دروغ میگی !
آوا که هر لحظه از عصبانیت سرخ تر می شد ، گفت : تولد من کِیه ؟

پانیذ – دهم بهمن!
آوا – یعنی چند روز دیگه ؟
آیلین – یه هفته !
آوا با بغضی که از شدت ناراحتی در صدايش مشخص بود گفت : م
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 111- رمان عشق حقیقی , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان از خیانت تا عشق - سرای رمان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 31- رمان برایم از عشق بگو , رمانی ها - 92-رمان یک قدم تا عشق , دنیای رمان - رمان روزنودو سوم niloofar ghaemifar , رمان خوانها ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/16 تاریخ
کد :48885

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا

خرید بک لینک