تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
بیا و رمان بخون



چشامو باز کردم ... ایمان کنارم نبود ... نشستم ... کشو قوسی به بدنم دادم ... همونجور که دستام بالا بود چشمم افتاد به ایمان که کنار در ایستاده بود و نگام میکرد ... رفته بود حموم ... لبخندی زدمو گفتم : عافیت ....
اومد طرفمو گفت : ممنون ... من موندم من خوابم میومد یا تو ... بیشتر از من خوابیدیا ...
نشست روی تخت ... یهو یادم اومد ...
_ اینم از خواب ... حالا تعریف کن ...
دستشو کمی تکون دادو گفت : نامرد چجوری هم زده ... فکر کنم شصت راستم در رفته ...
با حرص گفتم : نگا بهونه نیارا ... الا بگی قلبمم از کار افتاده من حرفتو باور نمیکنم ...
ایمان _ تو چرا فکر میکنی نمیخوام بهت بگم ؟!
_ خب نمیخوای بگی دیگه ... کو ببینم انگشتتو ...
انگشتشو چنان گرفتم که دستشو عقب کشیدو با اخم گفت : یکم یواش تر هیچی نمیشه ...
فکر میکردم الکی میگه ولی واقعا در رفته بود ... بلند شدمو گفتم : بلند شو بریم درمونگاه جا بندازن ...
ایمان _ ول کن ... الهه بلده بیدار شه جا میندازه ...
جلوش استادمو گفتم : دکتر بهتر میندازه جاش .... بلند شو ...
و دستشو گرفتم بلند ش کردم ... چون مانتومو درنیوورده بودم سریع رفتیم بیرون ... نشستم پشت رل و ماشینو روشن کردم ...
ایمان _ ساعت چهار صبح بریم کجا ؟
_ میریم ... چکت میکنن برمگیردیم ...
ایمان _ باشه ... خب حالا از کجا شروع کنم ؟
یهو با ذوق گفتم : ایول بگو ...
ایمان با خنده گفت : خرج داره ...
دنده رو عوض کردمو گفتم : باج باید بدم ؟!
ایمان _ چون دختر خوبی هستی میگم ... البته یه چیزی هرچی من گفتم ... هرچی شنیدی راجب من ... راجب رامبد ... راجب نیلوفر ... راجب اون بچه همه رو بریز بیرون ... همه رفتارایی که داشتم رو همینطور ...
ناخوداگاه پام چسبید روی ترمز ... با مخ رفتیم توی شیشه ... ولی من همه حواسم پیش اون حرفشبود ...
ایمان _ دختر چته تو ؟! داغون ...
حرفشو قطع کردم
_ یعنی چی ؟ همه چیزا تا الان دروغ بوده ......
ایمان _ نه همه اش ...
نگاش کردم ...
ایمان _ الان همه چیو میگم ... فقط زود قضاوت نکن ...
دیگه هیچی نگفتم و منتظر بودم تا ببینم چی میخواد بگه ... ماشینو روشن کردمو راه افتادم ...
ایمان _ منو شاهرخ و رامبد روی یه پرونده کار میکردیم ... پرونده مربوط به شهاب ... چیز زیادی ازش نمیدونستیم ... اومده بود ایران ... بعد از سی سال ... بعد از آخرین باری که از یران بیرونش کرده بودن دیگه نیومده بود ... شایدم به صورت غیر قانونی اومده بود ما نمیدونستیم ... فقط اینو میدونستیم بخاطر سوقصد به جان رییس جمهور اون موقع میخواستن اعدامش کنن که طناب پاره میشه و ولش میکنن ...
_ به همین راحتی ؟!
ایمان _ نپر وسطش دیگه ... نمیدونم چرا ولش کرده بودن ... خلاصه ما سه نفر میخواستیم روش کار کنیم ... امیر جزو مامور مخفی ها بود ... فرستادیمش وسط ... فرستادیمش تا خودشو به شهاب نزدیک کنه ...
نگام کردو گفت : داستان نیلوفرو که بهت گفتم کجا باهاش اشنا شدم ...
_ آره ...
ایمان _ من نیلوفرو بردم بیمارستان ... واقعا حالم بد بود ... اونموقع ها یه میگرن داشتم که اگه میگرفت دیگه جایی رو نمیدیم ... یعنی اینقدر سر دردم شدت پیدا میکرد که مجبور بودم چشامو ببندمو سرمو بگیرم بین دستام ... نمیدونستم باید با نیلوفر چیکار کنم .... زنگ زدم به رامبد تا اون بیاد یه کاری بکنه ... خیلی حالم بد بود ... رامبد اومد ... بیچاره نمیدونست به من برسه یا به نیلوفر ... منو بستری کردن ... ولی نمیخواستم بمونم توی بیمارستان ... موقعی که رامبد پیش نیلوفر بود از بیمارستان زدم بیرون ... چون میدونستم رامبد نمیذاره برم تنها راهم بیخبر فرار کردن بود ... خلاصه چند روزی گذشت ... نیلوفر دوسه بار به رامبد زنگ زده بود ... اذیتش میکردمو میگفتم دیگه داری آدم میشی به دخترا اهمیت میدی ... ولی اون فقط لبخند میزد ... هیچ توضیحی بهم نمیداد .... یه ماهی گذشته بود که یه روز رامبد بهم گفت ... تموم چیزایی که میدونست ...
رامبد _ نیلوفر پیش خونواده ای زندگی میکرد که ادعا میکردن خونواده شه ... ولی نیلوفر اصلا با اون خونواده مذهبی جور نبود ... دوسه بار باهاش حرف زدم ... دعوتش کردم بیرون ... نمیدونم چرا ولی جلوی این دختر داشتم وا میدادم ... همیشه از خونواده اش بد میگفت ... نمیدونم چرا ...
رامبد به نیلوفر علاقه پیدا کرده بود ... نمیدونم چجوری بازم به زنا اعتماد میکرد ... ولی نیلوفر داشت به طرف من میومد ... شماره مو فکر کنم از توی موبایل رامبد کش رفته بود ... بهم زنگ میزد ... میدیدم رامبد داره بهش علاقه پیدا میکنه ... دلم میخواست نیلوفرو از خودم جدا کنم ... داشت به من نزدیک میشد و این خوب نبود ...
مامان اینا رفتن مشهد ... باید با نیلوفر حرف میزدم ... تنها جایی که رامبد مارو نمیدید باهم خونه مون بود ... بهش گفتم بیاد خونمون ... اونم از خداخواسته قبول کرد ... اومد خونمون ... سر بحثو باز کردم ... بهش گفتم که رامبد دوسش داره ... بهش گفتم که بهش خیانت نکنه ... بهش گفتم که رامبد یه بار با خیانت زنش نابود شده ... بهش گفتم که دوباره داغونش نکنه ... ولی اون لعنتی دراومد گفت : من برای این به رامبد نزدیک شدم که به تو برسم ...
صداش داشت از بغض میلرزید ... سرشو برگردوند طرف شیشه و با صدایی که میلرزید گفت : داغون شدم ... خیلی واسم سخت بود ... یکی دیگه داشت رامبدو نابود میکرد ... حالم از هرچی جنس مونث بود بهم میخورد ... بیرونش کردم ... باید قبل از اینکه اتفاقی بینشون بیفته از هم جداشون میکردم ... اون شب اصلا خوابم نبرد ... صبح فردا بهم خبر دادن زن عموم فوت کرده ... مجبور بودم برم مشهد ... دوروز بعدش برگشتم ولی با شنیدن حرفای رامبد همه ی زندگیم آوار شد روی سرم ... کار از کار گذشته بود ... با دیدن خوشحالی رامبد دهنم بسته شد ... شاید دلم نمیخواست همون خوشحالی لحظه ایشو بهم بزنم شایدم فکر میکردم نیلوفر آدم میشه ... ولی نشد ... اونا قرار ازدواج گذاشتن ... من لعنتی هرکاری میکردم نمیتونستم بهش بگم بابا این به درد تو نمیخوره ... دهن باز میکردم ولی هیچ حرفی ازش بیرون نمیومد ... ازدواج کردن ... رسید روزی که کسری و نیلوفرو رامبد دید ... نمیدونی چجوری شکست ... بدتر از خیانت قبلی که بهش شده بود گریه میکرد ... هرچی بهش میگفتم بگو کجایی نمیگفت ... گوشیشو خاموش کرد ... هنوز چند ساعت نگذشته بود که یکی به گوشیم زنگ زد ... رامبدو برده بودن بیمارستان ... خودمو رسوندم بیمارستان ... رفته بود تو کما ... با دیدنش از پشت شیشه گریه ام گرفته بود ... بازم باید توی بیمارستان میدیدمش... همون لحظه به خودم قول دادم از نیلوفر و کسری انتقام بگیرم ....
__________________________________

نفس عميقي کشيدو نگام کرد ... تازه متوجه شدم ... گوشه خيابون نگه داشته بودم و داشتم نگاش ميکردم ... چشاش پر از اشک بود ... لبخندي زدو گفت : داشتي منو ميبردي کجا ؟!
_ جان من اذيت نکن ... بگو ...
ايمان _ بيا جاي من بشين بريم يه جايي ...
خودش پياده شد ... سريع پريدم سرجاش ... اومد نشست پشت رل و با لبخند گفت : چقدرم من واست ارزش دارم ...
_ ايماااااااااااااااااااااا ااااان ...
ماشينو روشن کردو راه افتاد ... کمي گذشت ... اين کلا از فکر حرف زدن دراومده بود ... آروم گفتم : ايمان ... بقيه اش ...
دستمو گرفت و با دست خودش گذاشت روي دنده ... دوباره شروع کرد به صحبت ...
اول دفتر عمر رامبدو ببندم بعد بقیه مون رو ... از شاهرخ خبري نداشتيم ... يعني جايي بود که نميتونستبهمون خبري بده ... ماهم که کلا از همه جا بيخبر ... رامبد افتاده بود گوشه بيمارستان ... من از يه طرف پيش رامبد بودم از يه طرفم مراقب نيلوفر ... بهش شک داشتم ... يه بار که با کسري بود ازش عکس گرفتم ... مشخصات کسري رو پيدا کردم ... هرچي که ميتونستم ... رامبد بعد از يه ماه به هوش اومد ... حالش خوب شد ... نذاشتم بره خونه خودش ... بردمش خونه خودمون ... فراموشي گرفته بود ... يه گوشه مينشست و زل ميزد به ديوار ... دوسه بار ازم پرسيد که من زن دارم ؟ بهش ميگفتم نه ... ميگفت پس اين دختره کيه همه جا توي فکرمه ... منم انکار ميکردم ... نيلوفر ميومد جلوي در تا مثلا رامبدو ببينه ولي نميذاشتم ... نميخواستم يه بار ديگه برادرمو داغون کنه ...
نفس عميقي کشيدو گفت : پياده شو ...
با گيجي گفتم : ها ؟!
دستمو فشردو گفت : پياده شو بريم پايين ادامه شو بگم ...
سريع پياده شدم ... اونم اومد پايين ... تازه متوجه شدم ... اومده بوديم توي کمربندي ... ماشينو گذاشته بود يه گوشه ...
ايمان _ حال داري بريم بالا ... ؟
_ آره بريم ...
از تپه ای کوه مانند ( جان من داشتید تشبیهو ... ) بالا رفتیم ... ایمان نفس عمیقی کشید ... انگار میخواست بغضی که توی گلوش بودو بده پایین ... بالاخره لب باز کرد : کلا روهم همه این اتفاقا شد پنج ماه ... پنج ماه که نفهمیدم چجوری گذشت ... حس عذاب وجدان ولم نمیکرد ... باورت میشه زن اولشم بخاطر من بود که به رامبد خیانت کرد ...
نگاش کردم ... دستاشو مشت کرده بود ... داشت عذاب میکشید و اینو خوب میدونستم ... آروم گفتم : اگه نمیخوای بگی مجبور نیستی ...
بدون اینکه نگاه کنه گفت : نه باید یه جوری خالی شم ... خیلی وقت پیش باید اینا رو میگفتم ...
یه لحظه نگام کردو دوباره به روبرو چشم دوختو گفت : چندتا عکس از شاهرخ به دستمون رسید ... من شدیدا رو اونا کار میکردم ... رو تک تک افرادی که توی عکس بودن ... ولی یکیش بیشتر اهمیت داشت ... عکس شهاب و کسری ... واسه کسری بپا گذاشتم ... خودمم مراقب بودم ... توی هر خونه ای که میرفت یا با هرکسی حرف میزد دنبال اون طرفم میرفتیم ... سرم خیلی شلوغ بود ... بیشتر اوقات توی دفتر بودم ... وحید شوهر خاله مریمم هم مراقب بود که نیلوفر نره طرف خونه مون ... ولی یه روز با کولی بازی ای کولی راه انداخته بود وحید مجبور شده بود ببرتش داخل ولی رامبد دیده بودتش ... همه چی یادش اومده بود ... موقعی به من زنگ زدن که رامبد سوییچ ماشین وحیدو برداشته بوده و زده بوده بیرون ... داشتم دیوونه میشدم ... نمیدونستم کجاست ... فقط میدونستم نیلوفرم همراهشه ... زنگ زدم به گوشی نیلوفر ... دکمه رو زد ولی جواب نداد ... صدای رامبدو میشنیدم ...
رامبد _ چرا باهام اینکارو کردی مگه چی واست کم گذاشتم ...
نیلوفر _ هیچی ولی من یکی دیگه رو دوست دارم ... اونم منو دوست داره ...
صدای عصبی رامبدو شنیدم : کی ؟! حتما اون پسره که باهاش قرار گذاشتی ... ؟
نیلوفر _ نه ... ایمان مودت ... دوست عزیزت ...
نشستم روی زمین ... واسم سخت بود که باور کنم نیلوفر این کارو باهام کنه ... گوشی قطع شد ... خودمو رسوندم به خونه ... میدونستم میاد خونه تا ببینه نیلوفر راست میگه یا نه ... حدسم درست بود ... اومدن خونه ... رامبد نیلوفرو پرت کرد جلوی پام و اومد روبروم ایستادو گفت : این بود برادری که ازش دم میزدی ؟!
دستمو گذاشتم روی شونه اش و گفتم : رامبد به علی این داره دروغ میگه ...
دستمو پس زدو یقه مو گرفتو منو چسبوند به ستون و گفت : اون داره دروغ میگه یا نه ... تو از کجا میدونی من راجب چی میخوام حرف بزنم .... ؟!
واقعا نمیدونستم باید چی بگم ... وحید اونو از من جدا کرد ... رفتم جلو و گفتم : آره من چیزی ندارم اثبات کنم ولی این زنیکه ... داره دروغ میگه ...
خودشو از توی دستای وحید بیرون آورد و گفت : به جان مادرت قسم که برام عزیزترین کسه ... اگه دروغ بگی ... من میدونمو تو ...
و قبل از اینکه بمونه ما چیزی بگیم دست نیلوفرو کشید و از خونه رفتن بیرون ... مونده بودم توی دوراهی ... ولی نباید میرفتم دنبالش ... هیچی به بقیه نگفتم ... از خونه زدم بیرون ... یادم نیست چقدر گذشته بود که بهم زنگ زدن و گفتن برم بیمارستان ... رفتم ... ولی اینبار با جنازه رامبد روبرو شدم ...
نگاش کردم ... یه قطره اشک از چشماش ریخت روی گونه اش ... نگاهمو دزیدم ... نه مرد نباید گریه کنه ... بقیه مردا اره ولی ایمان نباید گریه کنه ... دلم نمیخواست فکر کنم تکیه گاهم شکسته ... نشست روی زمین ... رو به خورشید ... نشستم کنارش ... اشکشو با پشت دست پاک کردو گفت : دفتر زندگی رامبد بسته شد ... حالا برم سراغ کی ؟!
_ تو باید کلشو بگی ... چرا تیکه تیکه میگی ؟!
ایمان _ خب یادم نیست که همه شو ... هرچی یادم میاد از اون طرف میگم ...
_ خب .... خودمو خودت آخر از همه ... الان کسری رو بگو ...
ایمان _ خیلی مشتاقی بدونی ؟!
نگاش کردم ... حرصم گرفته بود ... نکنه حرفای کسری رو باور کرده ... ؟! آروم گفتم : حرفای کسری رو باور کردی ؟
نگام کردو گفت : راجب چی ؟
_ راجب من و خودش ... که من دوسش داشتم ...
دستشو دورم حلقه کردو گفت : مهم الانه که منو دوست داری ...
_ یکم واسه خودت نوشابه باز کن ... من کی گفتم ترودوست دارم ... ؟
ایمان نگام کردو گفت : نکنه نداری ؟!
_ دیگه دیگه ... مهم الانه ...
سرمو برگردوند طرف خودشو گفت : داری ؟
با لبخند گفتم : چی دارم ؟!
ایمان _ منو دوست داری ؟
عین بچه کوچولوهایی که میخواستن اذیت کنن سرمو تکون دادمو گفتم : یکم ...
رنگ نگاش عوض شد ... نفس عمیقی کشیدو گفت : همونم خوبه ... اما مهم اینه که مال منی ...
دیگه هیچی نگفتم ... آره مهم این بود ... دستشو دور شونه هام حلقه کردو گفت : خب کسری ...

اونموقع که رامبد کسری و نیلوفرو دیده بود نمیشناختیمش ... ولی وقتی اون عکسا رسید دستم ... رامبد دیده بودتشون ... میگفت این همون پسریه که با اون دختره میبینم ... شک کردم ... از نیلوفر پرسیدم ... اولش جواب نداد ولی بعدش گفت اسمش کسری کرامته ... بخاطر همین روش حساس تر شده بودم ... دیگه خودم میرفتم کشیک ... دو سه بار با یه دختری دیدمش ... که بعدها فهمیدم همون بیتائه ... اومدم اداره .. با سرهنگ کار داشتم ... دیدمت که داشتی با سرهنگ حرف میزدی ... اسمتو خوندم ... محیا کرامت ... اولش فکر کردم وجه تشابه ولی بعدش تعقیبت کردم ... رفتی توی خونه ای که چند باری دیده بودم برادر کسری رفته توش ... فهمیدم دختر عموشی ... خوب وسیله ای بودی ... هم همکارمون بودی هم جز نزدیکترینای کسری ... رامبد که رفته بود ... شاهرخم که گیر اونجا بود ... مجبور بودم خودم یه کاری کنم ... بی هیچ دلیلی میخواستم ترو وارد بازی کنم ....
_ به مخت بعضی مواقع شک میکنم ... آخه دلت اومد دختر به این عزیزی رو بندازی توی هچل ؟
خنده اش گرفت ... منو نشوند روی پاش و گفت : آره دلم اومد ... اگه دلم باهام راه نمیومد که الان این دختر عزیزو داشتم ...
_ نه خداییش تو توی ماموریتات یکم فکرم میکردی ؟!
ایمان _ پ ن پ ... میدونی اصلا چرا هیچیو بهت نمیگفتم ؟! چون با همین بی فکری هات میزدی خراب میکردی !
با حرص گفتم : من بی فکرم !؟
ایمان _ داشتم تعریف میکردم ...
_ نخیر بگو ببینم ... بشکنه این دست که نمک نداره ... اگه از اول میگفتید ماجرا چیه منم کمک میکردم ...
ایمان _ بخدا یادم رفت میخواستم چی بگم ...
دستامو توی سینه ام قفل کردمو گفتم : منو وارد بازی میخواستی بکنی ...
ایمان _ یکی رو گذاشتم واسه کسری ... اومدم دنبال تو ... همه جا باتو بودم ... حتی موقعی که رفتی بوشهر ... همون سالی که فرهاد بهت گفته دوستت داره ... کی بود ؟!
_ نمیدونم چند سال پیش ولی عید فطر بود ...
ایمان _ آره ... من اومدم بوشهر ... از اونجایی ها کمک گرفتم ... یکیشون فرهاد بود ... وقتی اسمتو گفتم ازم دلیل کارمو پرسید ... یه سری چیزا رو گفتم ... اونم گفت که پسر خاله مادرته ... بهم قول همکاری داد ولی نگفتم واسه چی میخوام ترو زیر نظر داشته باشم ... روت غیرت داشت ... معلوم بود بهت حسی داره ... ولی بعد از یه مدت بهم گفت که کمکم میکنه ... بهش جواب منفی داده بودی ... میگفت هرکاری میکنم که زندگیش خوب باشه ... با کسی که دوسش داره زندگی کنه ... گفت فقط میخواد ازتو محافظت کنه ... افتادیم توی کار ... شاهرخ رو دیدیدم ... همه اجزای سازمانو فهمیده بودیم ... میدونستیم میخوان چیکار کنن ... کسری حتی از شهابم بیشتر امرونهی میکرد ... کله گنده شون بود ... یه مدت منم رفتم توی سازمان با شناسنامه پویان ... با هویت پویان ... یه مدتی اونجا بودم ولی سخت بود توی کاراشون سرک کشیدن ... بیشتر با مازیار بودم ... خداییش جوون خوبی بود ... ولی مونده بودم چرا داره بهشون کمک میکنه ... کسری رو اونجا دیده بودم چند باری ... منو کرده بودن مسئول اوردن خانمای حامله ... اومدم بیرون ... به فرهاد گفتم که باید یه جوری تورو ببرم توی اون سازمان ... باهام مخالفت کرد شدیدا ... داشتم دنبال راهی میگشتم که ترو ببرم توی اون سازمان ... اون چند روزه الهه اشت یه رمان میخوند ... همخونه ... یه بار که داشت با ذوق واسه مریم تعریف میکرد شنیدم ... رفتم توی فکر ... به ازدواج مصحتی فکر کردم ولی نه هر ازدواجی ... به سرهنگ گفتم ... باورت نمیشه ... با عصبانیتی که ازش ندیده بودم بهم جواب داد ... گفت نه ... گفت اون مثل دخترمه ... گفتم سرهنگ اگه این کارو نکنیم کسری با کاراش کل این کشورو نابود میکنه ... یه نفر قربانی بشه بهتر از .. نذاشت ادامه بدم منو کوبوند به دیوار و داد زد که اینو از مخت بیرون کن ... دیگه حساب کار اومد دستم ولی نمیدونستم چیکار کنم ... من به کمکت احتیاج داشتم ... کسایی که داشتم فرهادو سرهنگ بودن که اونام به سختی مخالفت میکردن ... ولی ند روز بعدش سرهنگ بهم زنگ زدو گفت که فرستادمش خونت ... ولی حرف حرف خودشه ... منم سریع یه دستی به خونه کشیدم و منتظر شدم تو بیای ...

وقتی درو باز کردم بیای داخل ... فکر میکردم توهم دختری دیگه ... موضوعو بهت گفتم ...گفتم به درک هرچی میخواد فکر کنه ولی وقتی از خونه زدی بیرون عذاب وجدان پیدا کردم ...مگه تو چه گناهی کرده بودی ... توهم میخواستی مثل تموم دخترا با عشق ازدواج کنی ولی وقتی قبول کردی شوکه شدم ... با اینکه نشون ندادم ولی واقعا شوکه شدم ... قبول کرده بودی ... توی خواستگاری یا بقیه مراسمات قبل از عروسی فکر میکردم مثل نیلوفری ... یکی همجنس اون دونفری که توی زندگی رامبد بودن ... اعتراف میکنم جلوی آرایشگاه با دیدنت شوکه شدم ... واقعا حالا میفهمیدم چطوری جلوی زیبایی اونا رامبد خودشو میباخت ... به کل خودمو باختم ... خودمو باختم به اون چشات ... توی ماشین به خودم لعنت میفرستادم ... چرا حتی نگاه کردم ... هرچی خودمو نگه میداشتم اخم کنم ولی نمیتونستم ... نقش بازی کردنو بهانه کرده بودم و میخندیدم ... واسه رفتن به خونه ... توی ماشین خوابت برد ... رسیدیم خونه ... اولش نشستم فقط نگات میکردم ... ترو گرفتم بغلم و بردم داخل .... موقعی که گذاشتمت روی تخت چهره نیلوفر اومد توی ذهنم ... خیانتو من توی زیبایی میدیدم ... فکر میکردم هرکی زیباتر باشه خیانت کارتره ... تو از نیلوفرم قشنگ تر بودی ... فکر میکردم توهم میتونی خیانت کنی .... فراموش کرده بودم خودمون فقط به خاطر ماموریت باهم ازدواج کردیم .... فکر میکردم میخواهیم تا آخرش باهم باشیم ... ولی تو همش اونو توی سرم میزدی ... ما بخاطر ماموریته باهمیم ... نمیخواستم جلوت کم بیارم ... منم لجتو درمیوردم ... موقعی که میخواستیم بریم سازمان ... میخواستم منصرف شم ... یه جورایی نمیخواستم توی خطر بندازمت ... موقعی که فهمیدم حامله ای داشتم به خودم لعنت میفرستادم ... داشتم بچه مو میفرستادم توی خطر ...
_ حالا منم نه ... بچه ام ...
خنده اش گرفت ...
ایمان _ تو نپری وسط حرف من میمیری ؟! آره داشتم بچه مو میفرستادم ... توهم بهش وصل بودی دیگه ...
اخمامو کشیدم توی هم ... ای بچه پررو ....
ایمان _ پریدی وسط حرفم نپریدی ...
دیگه هیچی نگفتم اونم ادامه داد : رفتیم ... داشت درست پیش میرفت ... تو کسری رو ندیدی ... ولی امیر اومد وسط بازی ... با اینکه میدونستم شاهرخ کسی نیست که بهت نظر داشته باشه ولی وقتی میرفتی توی اتاقش اعصابم خورد میشد ... اون موقع هم که توی دستشویی با عصبانیت ازت میپرسیدم فکر میکردم بهم خیانت میکنی ... امیرو به من مقدم میدونی ... داشتیم خوب پیش میرفتیم ... میخواستیم با یه نقشه ترو بیاریم وسط بازی ... که جور شد ... میخواستن بفرستنتون امریکا ... امیر بهشون دستور داد ... نمیدونم این پسر چیکار کرده بود .. از شهابم بیشتر حرفش اهمیت داشت ... میخواستم یه جوری فراریت بدم ... باورت نمیشه سر اون قضیه چقدر خودمو لعنت کردم ... که چرا بهت نگفتم ... ولی ترو بدون آگاهی از چیزی فرستادیم اون وسط ... باید تا آخرشم اینجوری میشد ... به بچه ها خبر دادم ... حمله کردن به سازمان ... شاهرخ طبق نقشه فرار تونست بکنه ... عکس تو رو نشون کسری داده بود ... گفته بود تو با ایمان مودت ازدواج کردیو ایمان میشه دوست صمیمی رامبد شوهر نیلوفر ... عکس منم نشون داده بودن ... با یه داستان الکی ... من پویان بودم ... هرکاری کرد نتونست ثابت کنه من ایمانم ... من واسه اونا پویان بودمو واسه تو ایمان ... ایمانی که ازش بدت میومد ...
_ نیلوفر چرا ارزش داشت ؟
ایمان _ دست نیلوفر یه میکرو چیپ بود ... اطلاعات سازمان توش بود ... نمیدونستم چجوری به دستش اورده بود ولی اونو گذاشته بود توی یه گردنبند ... همیشه گردنش بود ... بعد از مرگش وسایلشو دادن دستم ... گردنبند از دستم افتاد باز شد ... با دیدن اون چیپ فهمیدم چی شده ... گردنبندو برداشتم ... رامبدم اوردم خونه .... میذاری ادامه شو بدم ؟!
سرمو تکون دادم ... لبخندی زدو ادامه داد : برگشتم ... از اونا جدا شدم به اسم پویان واسه اینکه ترو ببرم تحویل کسری بدم ... نمیدونم چرا میخواستت ... اولین جایی که اومدم خونه شما بود ... دلم واست تنگ شده بود ... به خودم اعتراف کردم که دلم واست تنگ شده بود ... ولی تو اون برخوردو باهام کردی ... فهمیدم عمرا بتونم نگهت دارم ... مامانم همیشه میگفت یه مادر حاضره واسه بچه اش از زندگی خودشم بگذره ... میخواستمت واسه ماموریت ولی بیشتر دلم نمیخواست از دستت بدم ... اولاش باهات لج کردم که اجازه نمیدم بچه ها دست تو باشه ... موقعی که گفتن سه قلوئه واقعا دوست داشتم بپرم هم ترو ببوسم هم اونا رو ... ولی نمیتونستم ... اوردمت خونه خودمون ... به مامان اینا همه چیو گفته بودم اونا فقط میخواستن ترو ببینن ... من میخواستم حرف از باهم بودن بزنم ولی تو فقط حرفت جدا شدن بود ...حرصمو دراورده بودی شدیدا ... میخواستم یه جوری تلافی کنم ... اون قضیه که توی اتاق مامان اتفاق افتاد ... اون فیلمی که بازی کردم ...
با حرص گفتم : یعنی تو بخاطر تلافی داشتی میگفتی نیلوفرو دوست داشتی ؟!
سرشو تکون داد ... و با مطلومیت گفت : ولی توی تو اصلا اثر نمیکرد ... خودم بدتر ضایع شدم ... هیچ حس مالکیتی نسبت به من نداشتی ... هیچی ... اون موقع که رفتیم بیرون تا لباس بخریم دوست داشتم بزنمت ... وقتی گفتی از رفتگر کوچه مون هم واسم بی ارزش تری ... واقعا بهم برخورد ... توی بیمارستان واسه حرص تو گفتم مادر بچه هام ... نگفتم زنم ... دیدم که حرصت گرفت ... ته دلم خوشحال شدم ... رفتیم تا برات لباس بخرم ... خیلی نامردی کردی باز نکردی ... دلم میخواست درو باز کنی ببینمت ولی تو کلا باهام لج افتاده بودی ... جلوی اون مغازه ایستاده بودی ... وقتی بهت گفتم باهم بیاییم خرید خیلی دلم میخواست میگفتی آره ولی تو فقط یه لبخند زدی ... ولی اونم ارزشمند بود ...اومدیم خونه ... دیگه ندیدمت تا اون موقع که جیم زدم اومدم توی اتاق ... با دیدنت کپ کردم ... خداییش خیلی قشنگ شده بودی ... اون موقع که کراواتمو بستی نتونستم خودمو کنترل کنم ... بوسیدمت ... ولی با اینکه غرورمو زیر پا گذاشته بودم ولی ارزش داشت ... یکم که گذشت خاله گفت بیارمت بالا بخوابی ... وقتی تو گفتی که من برم تا بخوابی واقعا ناراحت شدم ... تو از من بدت میومد که دلت نمیخواست پیشم بخوابی ... دیگه طول مهمونی هیچی نفهمیدم ... اومدم بالا ... نشستم بالای سرت ... آره دلمو ب
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 115- رمان محیا , بیا و رمان بخون , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 71- رمان دختر شمالی , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان خوانها , رمانی ها - 11- رمان به خاطر رها , رمانی ها - 18-رمان زیر بارون , دوسـ ـتـداران رمـان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/15 تاریخ
کد :48017

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا