تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان خیانت به عشق (غم انگیز گریه دار هیجانی)



سونيا هم اومد بغلش كرد روبه شادي پرسيدم :
-اسمش چيه ؟؟؟
شادي با لبخند ودر حالي كه روي صندلي ميشست گفت :
-رايا ...
سونيا با تعجب گفت :
-رايا ... ؟! يعني چي ؟؟؟
-شادي نگاهي به رضا كرد وبا لبخند گفت :
-آسمان ....
منو سونيا هر دو تاييد كرديم ، رايا رو بوسيديم وبه رضا داديم بعد هم من پلاك كوچيكي رو به شادي دادم وگفتم :
-ناقابله .... از طرف منو سونيا براي رايا كوچولو
شادي از روي صندلي بلند شد وگفت :
-اين كارا چيه كه شما ها كرديد ...
بعد هم با من روبوسي كرد وقتي داشت با سونيا رو بوسي مي كرد سونيا گفت :
-شادي جون ديگه بايد ببخشي يادگاريه ...
شادي – اين حرفا چيه ... دستتون درد نكنه ...
بعد از روبوسي وكلي تشكر همه نشستيم من كنار آويد نشسته بودم ،سونيا هم كنار من بود وكنار سونيا مژگان اون طرف هم رضا وشادي وپويان و اشكان نشسته بودن ... مشغول حرف زدن با شادي بودم كه آويد با آرنج به پهلوم زد با تعجب برگشتم نگاش كردم كه ديدم با چشم وابرو اشكانو نشون ميده به سمت اشكان برگشتم نگاه خيرش رو دنبال كردم كه رسيد به سونيا ، سونيا هم بي حواس مشغول صحبت با مژگان بود ... دوباره به اشكان نگاه كردم طفلي خيلي غرق ديد زدن بود كه اصلا متوجه اطرافش نبود ... صداي اروم آويد رو كنار گوشم شنيدم كه گفت :
-رادا حواست به سونيا باشه ... به اين اشكان اعتباري نيستا .... يه لحظه هم ازش قافل نشو ،اين اشكان مارمولكيه براي خودش شماره رو بگيره كار تمومه .... اون وقت خر بيارو باقالي بار كن ....
با ترس به آويد نگاه كردم ،اگه آويد راجبه كسي اخطار بده ديگه با يد خودمون بفهميم طرف كيه .... ولي به خودم دلداري دادم نه آويد شلوغش گرده وگفتم :
-آويد نگو اين طوري ... اشكان پسر خوبيه اگه قرار بود با كسي كاري داشته باشه ... شمال من بودم ...
آويد يه دفعه جدي شد وگفت :
-اشكان مي دونه توبا مني براي همين كاري نداره باهات ....
يه ذره نگاهش كردم اخه من كي با توام ؟؟؟؟؟ ولي ديگه هيچي نگفتم وبه اشكان خيره شدم همون موقع رضا گفت :
-خوب بچه ها بگيد چي مي خوريد كه سفارش بدم .....
بعداز اينكه گارسون شفارش غذارو گرفت اشكان اه پر سوزي كشيد وگفت :
-يعني چي همه شما جفت جفتيد .... من بايد تنها باشم ...
همون موقع آويد اروم در گوشم گفت :
-داشته باش .... شروع شد
مژگان در جواب اشكان با خنده گفت :
-كي گفته سونيا هم جفت نداره ....
اشكان با ذوق به سمت سونيا جلو اومد دستاشو روي ميز زير چونش گذاشت وگفت :
-سونيا با من جفت ميشي ؟؟؟؟؟
سونيا با چشماي گرد شده گفت :
-هاااااااااااا ن...
آويد سريع گفت :
-هي اشكان با دختر بابا كاري نداشته باش ...
اشكان خيلي خونسرد به پشتي صندليش تكيه داد ونيم نگاه مرموزي به من كرد ودر حالي كه لبخند شيطوني ميزد رو به آويد گفت :
-باشه پس نظرت چيه حالا كه سونيا دختر توِ،تو بادخترت جفت شو منم با رادا .... خوبه نه ؟؟؟ نظر تو چيه رادا ؟؟؟
آويد تا خيز برداشت بره سراغ اشكان ، پويان سريع گفت :
-آويد ... بي خيال ... تو كه اين كله پوكو ميشناسي مي خواست حرصت بده ....
آويد دوباره سر جاش نشست ودر حالي كه از لاي دندوناي كليد شدش حرف ميزد رو به اشكان گفت :
-اوون فكر مزخرفو از تو كلت بيرون كن .... فهميدي اشكان ....
-نه نميشه .... يا رادا يا سونيا زود تند سريع ؟؟؟؟
آويد چشماشو بست ورو كرد به سونيا وسريع گفت :
-جفت شو باش ....
بعد هم صاف نشست ودستش رو پشت صندلي من برد ....
هم من تعجب كرده بودم هم سونيا ولي بقيه خيلي عادي نگاه مي كردن كه من رو به آويد با ترس گفتم :
- واااااااااااا ... آويد ... چي كار به سونيا داري ؟؟؟؟
كه اشكان با لحن شوخ وتخسي روبه من گفت :
-اخه نميشه كه آويد با دوتا باشه .... من فلك زده با هيچ كس .... اگه سونيا نه ... پس تو بيا ...
از ترس اينكه بلايي سر سونيا نياره تا خواستم قبول كنم ... آويد دستشو دور گردنم حلقه كرد با چشماي گرد شده بهش زل زدم ولي آويد بي توجه به من با حرص گفت :
-اشكان .... تمومش كن ... نه اين نه اون ... من كه مي دونم با اين كار مي خواي منو بترسوني تا به خواستت برسي ولي اين تو بميري از اون توبميريا نيست .....
شادي به سمت اشكان نگاه كرد وبعد در حالي كه رايا رو روي كريرش ميزاشت گفت :

خوب تو هم دست يكي از اون دوست دختراي رنگيتو بگير وبيا ....
پويان سريع به سمت شادي برگشت وگفت :
-جمع ما جاي اونا نيست شادي چند دفعه بگم ؟؟؟؟ ....
مژگان وسط حرف پويان پريد وگفت :
-بچه ها تمومش كنيد .....
بعد رو كرد به اشكان وگفت :
-اشكان ببين با يه حرف مسخره الان همه رو به جون هم انداختي .....
اشكان خنديد ودستاشو به نشونه ي تسليم بالا آورد وگفت :
-باشه ببخشيد ....
بعد هم سريع بلند شد واومد به زور گونه ي آويد رو بوسيد ويه چيزي در گوشش گفت كه آويد غش كرد از خنده وبا دست آزادش اشكانو هل داد وگفت :
-گمشو بي شعور ...
اشكان سر جاش نشست وبه من چشمك زد به روش لبخندي زدم به نظره من كه پسر خيلي خوب ومهربوني بود درسته خيلي شيطوني مي كرد ولي از چشماش معلوم بود چه قلب پاكي داره ....به سمت آويد برگشتم كه هنوز دستش دور گردنم بود وگفتم :
-آويد مي خواي دستتو برداري خفه شدم ...
آويد با شيطنت تو صورتم دولا شد وبه چشمام خيره شدو گفت :
-نمي خوام نامزد خودمه ....
تو دلم هر چي فحش بلد بودم براي اموات سونيا فرستادم وبا اخم زل زدم تو چشماي آويد وگفت :
-حتما ... دكتر بعد از اين من بميرمم با تو نامزد نميكنم ....
آويد با خنده گفت :
-نه اين كه من ازت خاستگاري كردم .... ببخشيد يادم نبود هرشب پاي پنجره ي اتاقت ني ميزدم ...
لجم گرفت وبه زور دستشو از گردنم باز كردم وگفتم :
-عوضي ... نوشابه لازم شدي ....
-گفتم كه اون از دستم در رفت وگرنه حالتو مي گرفتم ....
-تو ؟؟؟ عمرا ... !! هه...
-كوچولوي من خوت مي دوني كه مي تونم ...
حرصم گرفته بود در حد لاليگا با پشنه ي كفشم از زير ميز محكم زدم رو پاش ... آويد يه لحظه دادش رفت هوا ... همه با تعجب برگشتن ما رو نگاه كردن ورو به آويد گفتن ،چي شده ... منم خنديدم وگفتم :
-هيچي بابا ....
آويدم با صورتي سرخ شده از حرص ودرد به من خيره شد وگفت :
-اره بابا چيزي نشد ... فقط مورچه گازم گرفت ....
دوباره حرصي شدم واين دفعه محكم تر كوبيدم رو پاش كه سريع دستشو دندون گرفت ،تا بيشتر داد نزنه ....
بچه ها كه فهميده بودن چي شده شروع كردن خنديدن سونيا با ارنج زد به پهلوم وگفت :
-رادي اروم باش اروم ... به من گوش بده .... پاي آويد الان اون پارچه قرمزه نيست كه تو بهش حمله مي كني ...
با چشماي وزغي زل زدم به سونيا وبا حرص واروم از لاي دندونام گفتم :
-سونييييييييييييييييييييي ....
سونيا هم از پام وشكوني گرفت وگفت :
-عمته ....
آويد كه شاهد ما جرا بود به سونيا گفت يكي ديگه هم جاي من بگير ..... با اخم به سمتش برگشتم كه شكل بچه مظلوما شد وسريع گفت :
-ببخشيد ....
خومم خندم گرفته بود خدايي امشب مثل گاو وحشي ها شده بودم .... ديگه تا بعد از شام حرفاي معمول زده شد فقط گاهي اوقات آويد، اشكا ن و پويان مسخره بازي در ميوردن .... وما رو به خنده مينداختن ....
موقع اي كه مي خواستيم بريم اشكان اومد در گوشم گفت :
-رادا جان .... شماره ي سونيا رو به من مي دي ...
خندم گرفته بود ولي سعي كردم جدي باشم وگفتم :
-اشكان ....
با مظلوميت گفت :
-جان اشكان ...
ديگه نتونستم خندمو كنترل كنم وگفتم :
-برو ... برو بچه خدا روزيتو جاي ديگه اي حواله كنه ....
با التماس گفت :
-راداااااا .....
تا خواستم چيزي بگم صداي آويد اومد كه گفت :
-زهر مار ....
اشكانم باديدن آويد سريع فلنگو بست ودر رفت ...آويد با خنده در حالي كه به رفتن اشكان نگاه مي كرد گفت :
-آدم نمي شه ....
منم با خنده وخونسردي سري تكون دادم وگفتم :
-اره مثل تو .....
وبعد به سرعت به سمت شادي اينا دويدم شادي باديدن من لبخندي زد وگفت :
-رادا الان داشتم به سونيا مي گفتم .... الان كه اومديد تهران بايد بيشتر هم ديگرو ببينيم ...
سري تكان دادم وبا لبخند گفتم :
-باشه من حرفي ندارم تازه ما كه خوشحال ميشيم ....
شادي گوشيش رو در اورد وگفت :
-شمارتو بگو ....
شمارمو كه به شادي دادم همون موقع صداي موبايل منم بلند شد كه شادي گفت :
-اينم از شماره ي من ....
مژگان رو به شادي گفت :
-بهش بگو ...
با تعجب بهشون نگاه مي كردم ،شادي بايد چي رو به من مي گفت ؟؟؟با چشماي كنجكاو داشتم بر اندازشون مي كردم كه شادي گفت :
-رادا يه درخواست ازت دارم نه نگي ها....
چشمامو كوچيك كردم وبا خنده گفتم :
-مشكوك ميزني ... بگو ببينم چيه ؟؟؟
مژگان- اول قول بده ...
باتعجب به سونيا نگاه كردم بدجنسانه خنديد منم از خندهي اون خندم گرفت وگفتم :
-خيل خوب قول بگيد ...
شادي – از الان مي گم اما ،اگه ،اخه ،شايد وبايد نداريم ...
باخنده گفتم :
-داريد مي ترسونيدم .... باشه ...
مژگان – هفته ي اخر عيد قراره همينا كه هستيم باهم بريم كيش .... تو وسونيا هم بايد بيايد ...
سريع گفتم :
-اما ...
شادي ميان حرفم اومد وگفت :
-رادا قول دادي اما واگر نياري ...
-شادي جونم اخه پدربزرگم ...
-راضيش كن .. خيلي خوب مي توني ... منم به رضا مي گم دوتا بيليط ديگه هم بگيره .... فقط ....
با تعجب گفتم :
-فقط چي ؟؟؟
-آويد تا قبل سفر نفهمه ...
با اين حرف خودشون نگاه خيلي مرموزي كردند ... با اينكه خيلي تعجب كرده بودم با اين حال تاييد كردم ...
آويد طفلك دوباره زحمت رسوندن ما رو كشيد توي ماشين توي سكوت كامل فرو رفته بود كه گوشي سونيا زنگ زد ،از صحبت كردن سونيا فهميدم خاله ساره اس ... سونيا بعد قطع تماس گفت :
-مامانم سلام رسوند ... راستي رادا مامان اينا شنبه مي خوان بيان تهران براي خريد عيد ... مامان گفت هر چي به منير جون ميگه بياد قبول نميكنه ...
همين طور كه روبه رو رو نگاه مي كردم خنديدم وگفتم :
-منير جون نمي تونه ،دودقيقه از پدر بزرگ جدا باشه اون موقع تو مي گي ،چند روز بياد اينجا ؟؟؟ عمرا ....
سونيا هم خنده ي شيطوني كرد وگفت :
-منير جون مي ترسه يه وقت پدر بزرگتو بدزدن .... نچ نچ از بس شيطونه اين مرد ....
آويد با اين حرف سونيا ريسه رفت از خنده با اعتراض گفتم :
-هيييييي بس كنيد با پدر بزرگ من شوخي نكنيد كه ميرم با پدربزرگتون شوخي مي كنمااااااااا ...
آويد با شيطنت ابرو بالا انداخت وگفت :
-عزيزم تا من خودم هستم چه نيازي به پدر بزرگ ...
سونيا با خنده گفت :
-گل گفتي آويد ...
با حرص برگشتم عقب وگفتم :
-باشه سونيا خانم چوب خطت پرشده ها .... آدم فروش ....
سونيا شروع كرد به خوندن :
-ادم فروش ، دسته تورو شده برام قصه هاتو بلد شدم ....
آويد سريع گفت :
-سونيا از تو خز تر نديدم اين اهنگ ماله زمان جد بزرگه منه ، اون وقت تو داري مي خوني ؟؟؟
سونيا از لج آويد خوند :
-من ادم خوبي بودم به خاطر تو بد شدم ...
اين يه تيكه رو به آويد اشاره كرد ،خنديدم كه آويد با حرص گفت :
-سونيا به خدا انقدر از اين اهنگ بدم مياد نخون ، نخون كه اگه بخوني همين جا ماشينو نگه مي دارم ... پيادت مي كنم
سونيا براي اينكه لج آويدو در بياره هرازچند دقيقه اي شروع به خوندن مي كرد ... خيلي خندم گرفته بود خود سونيا به شدت از شاد مهر متنفر بود اون وقت چه طور اهنگشو مي خونه خدا داند ....
آويد بعد از اينكه ما رو در خونه رسوند منتظر شد تا داخل خونه بشيم بعد رفت ..

با منير جون تماس گرفتم هر چي بهش اصرار كردم راضي به اومدن نشد ديگه اخر انقدر فك زدم كه دوروز بيا هم هواي خودت عوض مي شه هم پدر بزرگ قدرتو بيشتر مي دونه وكلي حرف ديگه اخر منير جون راضي شد بياد ... البته بيشتر به خاطر اينكه خاله ساره دوشنبه مي خواست پرورشگاه باشه وزود برمي گشت اومد......
خاله ساره ومنير جون به همراه عمو اومدن چون وقت زيادي نداشتن مي خواستن از همون عصر شنبه براي خريد برن بيرون ،منم كه ديگه روم نميشد از خانم كاوياني مرخصي بگيرم ،براي همين به منير جون گفتم هر چيز قشنگي رو كه ديد برام بخره خدا رو شكر منير جون سليقش خيلي خوب بود يعني مي تونم بگم خيلي امروزي پسند بود هميشه مانتوهاي منو اون مي گرفت همه هم از دم كوتاه ولي خوب تهران نمي تونستم بپوشم چون گشت ارشاد مطمئنا مي گرفتم ، اون وقت كي ميومد منو بيرون بياره ؟! براي همين بهش ياد آوري كردم قد مانتو حتما متناسب باشه ....
عصر كه از دفتر اومدم بعد نيم ساعت سونيا اينا هم خونه اومدن بيشتر خريدارو كرده بودن ،منير جون برام مانتو وشلوار وكيف خريده بود، مونده بود شالو كفش كه قرار بود فردا عصر دوباره برن خريد همه ي چيزايي كه خريده بودن خيلي ناز وخوشگل بود من كه عاشق كيفم شده بودم ....
يكشنبه صبح كه به كلاس رفتيم ،كيميا خانم زحمت كشيدن وبه همه گفتن من نامزد كردم از يه طرف ممنونش بودم از طرفي هم مي خواستم خفش كنم ... اخه آدم انقدر فوضول ؟؟؟ بچه ها مجبورم كردن كه بهشون شيريني بدم ،اش نخورده ودهن سوخته !!! ... بي چاره هادي خيلي توي خودش بود دلم براش سوخت ،ولي خوب من كسي نبودم كه به خوام به اين زودي ازدواج كنم ،يا با كسي دوست بشم .... !
عصر دوباره سونيا با منير جون اينا براي خريد رفت ومنم به دفتر اومدم خانم كاوياني دفتر نبود براي پيگيري كار يكي از موكلاش رفته بود ومن توي دفتر تنها بودم وداشتم پرونده ها رو مرتب مي كردم ،گاهي هم درس مي خوندم كه خانومي به همراه بچه ي كوچيكي وارد دفتر شد كمي بهش نگاه كردم معلوم بود وضع مالي خوبي ندارن ،لبخند محوي زدم وگفتم :
-سلام ... بفرماييد ...
زن نگران نگاهم كرد ودر حالي كه دخترش رو روي صندلي ها مي نشوند گفت :
-سلام خانم جان ،خانم وكيل نيستن ...
حالا رو به روي من ايستاده بود يه تاي ابروم رو بالا انداختم وگفتم :
-نه ،نيستند ... وقت قبلي داشتيد ؟؟
زن گيج گفت :
-چي چي ؟؟؟
از طرز بيانش خندم گرفت ولي خودمو كنترل كردم دوست نداشتم ناراحتش كنم ... با لبخند گفتم :
-منظورم اينه كه تماس گرفتيد وگفتيد قراره تشريف بياريد ؟؟؟
-نه خانم جان خانم غفوري فقط بهم گفت بيام اينجا ...
تعجب كردم دفتر رو زير ورو كردم ولي همچين چيزي نبود با خانم كاوياني تماس گرفتم پيش خودم گفتم شايد خودش خبر داره ولي اونم اظهار بي اطلاعي كرد وقتي اسم معرفش رو گفتم سريع اهاني گفت ، وازم خواست تا اطلاعاتش رو بگيرم تا خانم كاوياني برسي كنه ، همين كارو هم كردم ... دعواشون سرسرپرستي بچه بود شوهرش قاچاقچي بود ولي مدركي نداشت نوشون دادگاه بده مي ترسيد سر بچش بلايي بياد ،خلاصه اون روز دردي ديگم به دردام اضافه شد اينكه ما زنا واقعا بد بختيم حتي نمي تونيم سرپرستي بچه ي خودمونو به عهده بگيريم درد زايمانو ما تحمل كنيم اونا سرپرستيشو به عهده بگيرن ،خانم كاوياني هيچ وقت پرونده هاي خانوادگي قبول نمي كرد ولي مي گفت : اين موضوع فرق داره ... واقعا هم كه فرق داشت ...
ساعت هشت بود كه خسته رسيدم خونه ،سونيا اينا هم اومده بودم سلام دادم وبه اتاق سونيا رفتم تا لباسمو عوض كنم اخه منير جون الان ساكن اتاق من بود ومن مهمون سونيا شده بودم ،همين كه پامو توي اتاق گذاشتم سونيا سريع پشت سرم وارد شد وگفت :
-الان مي گي ؟؟؟
گنگ بهش خيره شدم وگفتم :
-چي ؟
-مي گم الان بهشون مي گي ؟؟؟؟؟؟؟
در حالي كه لباسام رو در ميوردم گفتم :
-چي رو ... ؟؟؟
سونيا عصباني شد وگفت :
-موضوع كيشو ....
بي توجه به حضور سونيا بليز زير مانتو وشلوارم رو در آوردم وگفتم :
-الان نمي گم بذار سر شام بگيم ،كه همشون باشن ... الان باباي تو توي اتاقه ...
همين جوري لخت وسط اتاق ايستاده بودم واطراف رو نگاه مي كردم با كلافگي به سونيا كه داشت مثل پسر هيزا براندازم مي كرد گفتم :
-من تو اتاق تو لباس نداشتم ؟؟؟؟
در حالي كه نگاه خيرش رو ازمن برنداشته بود به سمت كمدش رفت ولباسم رو در آورد خندم گرفته بود گفتم :
-خوردي منو تو كه ؟؟؟؟
سوت بلند بالايي زد وگفت :
-رادا خيلي هيكل خوبي داري ؟؟؟
با تعجب گفتم :
-مگه تا حالا نديده بودي ؟؟؟
سونيا با حرص لباسام رو پرت كرد سمتم وگفت :
-دختريه بي حيا حالا من ديده تو بايد به روم بياري ؟ تو نبايد شرم كني لباس بپوشي ... ؟
بي تفاوت لباسام رو پوشيدم وگفتم :
-چيزي ندارم كه تو نداشته باشي ...
سونيا چشماشو اندازه توپ كرد وگفت :
-خدا به داد شوهرت برسه .... رادا به عنوان دوستت نصيحتت مي كنم اگه تو رابطه ي زنا شويي اين طوري بي تفاوت باشي شوهرت شب اول با لگد بيرونت مي كنه اصلا ببينم تواين ترم تنظيم خانواده گرفتي ؟
خنديدم وگفتم :
-نه ... اولا شوهرم غلط ميكنه ، ثانيا مگه مغز خر خوردم كه خودمو پابند كنم ؟ بعد بشم ماشين جوجه كشي اقا اخر سرم طلاقم بده بچه ها رو براي خودش برداره ... اون وقت من بمونم وحسرت اين روزا ... خير من هر گز ازدواج نمي كنم ....
سونيا همون طور كه به سمت در ميرفت با تمسخرگفت

باشه خانم خير ... اين خط اين نشون (دستشو رو هوا به شكل ضرب در كشيد ) شما زودتر از من شوهر ميكني ...
-هه ،به هيچ وجه .....
سونيا مطمئن سر تكون داد وگفت :
-مي بينيم ....
سر ميز شام بوديم كه هي سونيا برام چشم وابرو ميومد كه بگو من مثل خودش علامت ميدادم صبر كن كه اخر صداي اعتراض خاله ساره بلند شد ....
-شما ها چرا هي چشم وابرو مياييد براي هم ؟؟؟ چيزي هست كه ما بايد بدونيم ؟؟؟
سونيا سريع به من اشاره كرد كه منم با حرص سرموتكون دادم وگفتم :
-راستش ما چند وقت پيش كه با دوستامون رفتيم بيرون ازمون دعوت كردن هفته ي اخر عيد بريم كيش ... هر چي هم ما گفتيم نه ،شادي اصرار كرد بعد هم گفت كه برامون بليط ميگيره راستش همشون متاهلن به جز پسر عموي بنيامين ، آويد ... حالا ما مي خوايم ببينيم شما اجازه ميديد يانه ....
عمو متفكرسر تكون داد وگفت :
-اگه رادا جان توبري من حرفي براي اومدن سونيا ندارم ...
از عمو كه خيالمون راحت شد به منير جون زل زديم كه خودش گفت :
-رادا جون مادر خودت مي دوني من هيچكارم هر چي پدر بزرگت بگه ...
سونيا سريع گفت :
-خوب شما راضيش كن ...
-من سعيم رو مي كنم
سونيا دوباره با التماس گفت :
-منير جون سعي نه ، راضيش كن ... تورو خدا ... من اولين مسافرته كه مي خوام با رادا برم .... انقدر ذوق دارم ،لطفا ذوقم رو كور نكن ... بگو باشه ... باشه ... باشه ...
منير جون با خنده سري تكون داد وگفت :
-از دست تو ... باشه ...
سونيا با خيال راحت نفس عميقي كشيد وگفت :
-افرين شيطون بلاي خودم ...
منو منير جون باهم زديم زير خنده خاله ساره لب پايينش رو گاز گرفت وبا تشر گفت :
-سونياااااااااااااا .... خجالت بكش ...
سونيا لبخند پهني به مامانش زد وگفت :
-منو منير جون از اين حرفا نداريم باهم ديگه ، مگه نه منير جون ...
منير جون خنديد وگفت :
-راست ميگه دخترم ...
خاله ساره چشم ابرويي براي سونيا اومد وديگه هيچي نگفت ،عمو هم فقط به نشانه ي تاسف سري تكان داد ...
اخر شب بود همه براي خواب رفته بودن منو سونيا مشغول درس خوندن بوديم كه سونيا يه دفعه گفت :
-رادا جزوه دكتر حقي رو بده ...
اطرافم رو نگاه كردم وگفتم :
-اين جا نيست ، گشتم ... شايد تو اتاقته ... من ميرم ميارم
سريع بلند شدم وگفتم :
-تو بشين بهتره خودم برم مي ترسم منير جونو بيدار كني ...
سونيا كلافه گفت :
-باشه ،رادا فقط تو رو خدا زود بيا ،خوابم ميبره ها ...
-باشه
سريع از اتاق خارج شدم با ديدن نور زرد از لاي در فهميدم منير جون بيداره تا خواستم درو بازكنم صداي منير جونو شنيدم كه داشت راجبه من حرف ميزد به ناچار مجبور به گوش دادن شدم !
-مرد اينا همه خود خواهيه توه وقتي مي دوني اگه بياد ناراحته براش سخته ، باز بخاطر دل خودت ... چرا هيچ كدوم فكر نمي كنيد رادا هم هست ؟؟؟؟ ادمه ؟؟؟
......
-نه تو گوش كن من كه مي دونم مشكل چيه ، فقط دارم ميگم نبايد براي خودخواهي خودمون اونو نابود كنيم .... ميخواي ببينيش بيا اينجا ... عيده مرد همه ميان خونمون مگه چقدر مي توني رك بهشون بگي برن .... رادا اگه با دوستاش باشه راحت تر از بودن با پدر ومادريه كه اصلا وجود ندارن وفقط اسمن ... مي دونم باشكرانه تماس گرفتم اونم فقط هفته ي اول مياد پيش ما رادا هم باهاش برمي گرده تهران ...
......
-بابا پسره غريبه نيست كه ؟ سونيا ودوستاشم هستن ... مي دونم ... مي دونم .... باشه ... چشم ....
نمي دونم چي بگم ... منير جون داشت باپدر بزرگ حرف ميزد ،دوتا حس متفاوت دارم مثل دوراهي هم خوشحالم از درك منير جون كه منو راحت كرد ... هم ناراحتم از اينكه چرا من مثل بقيه خانواده ندارم ؟؟؟ الان دقيقا 7 ماهه كه ازشون خبر ندارم .... حتي نگفتن مرده يا زنده ! افكار متفاوتي به ذهنم اومد ولي همه رو كنار زدم نفس عميقي كشيدم لبخند تصنعي زدم وتقه اي به در زدم صداي منير جون اومد كه اجازه ي وارد شدن بهم داد رفتم توي اتاق وگفتم :
-شما هنوز نخوابيدي ؟؟؟؟
-نه عزيزم داشتم درباره ي مسافرتتون با پدر بزرگ حرف ميزدم ...
با اينكه حدس ميزدم جوابش چيه خودمو مشتاق نشون دادم كه گفت :
-رضايت داد ...
رفتم جلو وخيلي ملايم صورت منير جونو بوسيدم وگفتم :
-ممنون كه راضيش كردين ...

همون موقع تازه ياد جزوه افتادم سريع از منير جون عذر خواهي كردم جزوه را برداشتم وبا شب بخير اتاق رو ترك كردم ... تا وارد اتاق شدم سونيا با حرص نگاهم كرد وگفت :
-واقعا كه چه زود اومدي ....
در حالي كه مقابلش روي زمين ميشستم با لبخند گفتم :
-رفتم برات خبر خوب گرفتم ، پدر بزرگ با مسا فرتمون موافقت كرد ...
سونيا يه دفع پريد بغلم انقدر يه دفعه اي خودش رو ول داد كه تعادلم بهم خورد واز كمر افتادم زمين سونيا هم شروع كرد بوسيدن من با لبخند مر موزي گفتم :
-خيلي ذوق كردي ؟؟ نكنه دل توهم پيش اشكان گير كرده ؟
سونيا سريع اخم كرد وبلند شد وگفت :
-رادا خيلي ضدحالي .... اه اه اه حالا مي خواهي برام لقمه بگيري يه درست حسابي شو پيدا كن ...
با بدجنسي ابرو هام رو بالا انداختم وگفتم :
-استاد حكمت چه طوره ... ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سونيا چنان وشكوني از پهلوم گرفت كه نزديك بود جيغ بزنم ولي با دستم صدام رو خفه كردم سونيا هم به حالت قهر پشتشو بهم كرد براي دلجويي گفتم :
-ولي خيلي خوش مي گذره ها .... مجردي عشقو حال ...
با لباي آويزون گفت :
-ولي اونا متاهلن
-ما چي كار به اونا داريم ميريم مي گرديم دوتا هلو پيدا مي كنيم نظرت چيه ؟؟؟
سونيا دوباره باذوق بغلم پريد كه به غلط كردن افتادم چرا همچين حرفي زدم .
******************

نزديك سال تحويل بود مثل هرسال همه ي فاميل دور هم جمع شده بودن ،از نگاهاي تك تك شون نفرتشونو مي خوندم ولي تنها كسايي كه توي اون جمع پشتم بهشون گرم بود پدربزرگ ،منير جون ، بنيامين ،شكرانه ومحمد بودن ... البته شكرانه ي بدبختم دست كمي از من نداشت ... عمو وزن عمو (مامان وبابا ي شكرانه ) كم وبيش باهام خوب شده بودن ولي نه كاملا ....
همه از برخورد صميمي من با محمد تعجب كرده بودن مني كه تا پارسال فقط براي خودم يه گوشه نشسته بودم امسال كنار شكرانه
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ایرانی و عاشقانه غم و عشق | ستاره صولتی کاربر انجمن نودهشتیا ... , تاپ رمان , رمان ...... رمان ...... رمان , رمان های عشقولانه | رمان ها ، داستان ها ، قصه ها و پندها , دنیای رمان - رمان گاهی خوشی گاهی غم Mina.LoveStar , رمانی ها - عشق فلفلی - Blogfa , رمان خیانت به عشق (غم انگیز گریه دار هیجانی) - بازی آنلاین ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/13 تاریخ
کد :46736

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا

خرید بک لینک