آرشیو مطالب
تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


1. بسیار آسان و همه گیر(بیکار - خانم - آقا - دانشجو -کارمند و هر شغلی که باشد)
2. کار در منزل ( نه به مکان نیاز هست و نه به وسیله خاص .. )
3. بدون نیاز سرمایه ( حتی 1 ریال و مثل مدیریت یک وبلاگ ساده )
4. دارای پشتیبانی همیشگی در پنل شرکت (سوال ارسال کن چند دقیقه بعد پشتیبانان پاسخ بدن)

5. واریز درآمد ( حتی 5 هزار تومان هم شد سریع درخواست بدید )

درآمد

در آمد ها تخمین زده شده و چیزی حدودی هست و ممکنه مقداری بیشتر و یا کمتر باشد

مثلا

سرعت ارسال فایل به صورت متوسط روزی 50 الی 100 تا می تواند باشد

روش ارسال تکراری هست و فقط 1 بار که یاد گرفتید همیشه به حالت تقریبا تکراری انجام میدهید و سرعت کارتان رفته رفته بالا میره 

اگر 170 فایل ارسال کرده باشید ( مثلا طی یک هفته ) روزی 1 الی 2 فایل می فروشید و درآمد روزانه ی شما حدودا 3500تومان  و درآمد ماهانه ی شما 105.000 تومان خواهد بود

اگر 10575 فایل ارسال کرده باشید روزی 20 الی 25 فایل میفروشید و درآمد روزانه ی شما حدودا 80.000 تومان  و درآمد ماهانه ی شما 2.400.000 تومان خواهد بود

آموزش کسب درآمد

http://parspa.com/pic/icon32/parspa%20(2).png

:: دارای نماد اعتماد الکترونیک 1 ستاره ی دائم به شماره ی سند 50185
:: ثبت شده در سازمان ثبت شرکت ها
:: دارای پروانه کسب به شماره ی مسلسل 1689/16 2128
:: ثبت شده در سایت ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
:: بیش از 3000 واریز وجه به حساب فعالان در سایت

جهت دانلود به سایت www.Ebays.ir مراجعه کنید

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
Love Never Dies.ep3


هیون سرشو تکون داد و از آشپز خونه خارج شد

بعد از چند لحظه صدای نگران خانمها بلند شد که هرکدوم با نگرانی میخواستن بدونن چه بلایی سر هیون جونگ اومده

قوری رو برداشتمو شروع به پرکردن فنجون ها کردم 

یه لحظه یاد امروز افتادم با اینکه امروز بد ترین خبررو شنیده بودم اما چقدر زود تونستم فراموشش کنم

شاید اینم از خصلت آدماست که وقتی سرشون به چیزی گرم میشه مشکلاتشون رو فراموش میکنن

اما حالا که دوباره یاد آزمون ورودی افتادم دوباره دمغ شدم اه 

یعنی مجبورم دوباره بشینم بخونم اما من که خوب خونده بودم پس چرا قبول نشدم؟

سینی رو برداشتم و از آشپزخونه خارج شدم

هیون کنار مامان بزرگ سرجای من نشسته بود قبل از اینکه بهش برسم بلند داد زدم :

بــــــلند شو اون جاااااااااای منه!!!

هیون با مظلومیت به مامانم نگاه کردو گفت:باشه

خواست بلند شه که مامانم گفت:بشین عزیزم...الهی عمه فدات شه

بعد یه نگاه خشمگینانه(ازاون نگاه های مادرانه) بهم انداختو گفت:دختر تو خجالت نمیکشی؟نمیبینی پاش زخم شده؟

با ناراحتی چای رو به سمت مامان بزرگ گرفتم و به هیون نگاهی انداختم

با موذی گری بدون اینکه کسی ببینتش چشمکی زد و شکلکی در آوورد(بی ادب)

آها پس این طور؟ میخوای با موذی گری تلافی کنی؟(پس انتظار داشتی چه طور تلافی کنه؟)

من هم بدون اینکه به هیون تعارف کنم سینی رو به سمت زن دایی و بعد مامانم گرفتم اونا هم متوجه نشدن که به هیون چای ندادم

بعد یه فنجون به هستی دادم به هیلار هم گفتم توهنوز بچه ای چای برات خوب نیست

با اخم گفت:من دوازده سالمه

-باشه عزیزم

پنجمین فنجون رو برای خودم برداشتم هیون جونگ هم که میخواست همه رو متوجه کنه که من بهش چای ندادم

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/20 تاریخ
فرشته نجات _ قسمت 6 _ Reacue Angel


اول خلاصه قسمت پیش:هیون جونگ نانا رو به شام دعوت کرد و کیوجونگ درباره ی
اتفاقاتی که افتاده با جونگمین صحبت کرد و.............
رومانی که میخواستم رو پیدا کردم.ذهنم مشغول بود.هیون جونگ و جونگمین یک لحظه هم از ذهنم بیرون نمیرفتن...یعنی کار درست چی بود؟؟
-سونیا واسه امشب چی بپوشم؟؟نظرت چیه ؟؟میخوام خیلی خوشکل شم..
-خب یه لباس پوشیده بپوش...تو قرار اول جلف نباش..
-میخوام طوری باشم که چشماش کسی رو جز من نبینه..میخوام بدرخشم..
-بچه پررو ...تو خجالت نمیکشی اینقدر زود با پسرا جور میشی..؟!
کار دسته خودت میدی هاااااا
________________________________________
جونگمین بیا بشین کارت دارم...
جونگمین:چیه ؟چی شده که فیلت یاده هندستون کرده..
-ای بی معرفت..
جونگمین:حالا کارت چیه؟
-اومدم درمورد نانا باهات صحبت کنم...
جونگمین:اه بسه دیگه چرا این روزا همه درمورد اون با من حرف میزنن.
-آخه خیلی یهویی باهاش تموم کردی از تو بعید بود..یونا چیش از نانا بهتره؟
مثه اینکه بدجوری مختو بکار گرفته...

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/20 تاریخ
Love Never Dies.ep2


قسمت دوم:

بعد از اینکه از اتاقم رفتم بیرون منتظر موندم تا هستی از اتاقم خارج بشه راستش اصلا دوست نداشتم در چنین شرایطی با مامانم صحبت کنم بیشتر از هرچیزی دوست داشتم تنها باشم..!

به خاطر همین پشت در اتاقم وایسادمو منتظر موندم تا هستی از اتاقم بیاد بیرون..

اما انگار فایده نداشت اون نمیخواست بیاد بیرون از بس که نشستم خسته شدم ..... که یه دفعه صدای مامان بزرگم اومد که میگفت:هستی جان بیا کارت دارم...

لبخندی به لب هام نشست و خودمو طوری مخفی کردم که متوجه من نشه ...!!

اما موقعی که هستی از اتاقم اومد بیرون خیلی ترسیده بود و رنگش کاملا پریده بود دوست داشتم ازش بپرسم چه اتفاقی افتاده؟

اما اگه خودمو نشونش میدام همه چی لومیرفتو شاید اون درباره من اشتباه فکر میکرد بنا براین ساکت موندمو چیزی نگفتم...

با رفتن اون دراتاقو باز کردم یه چرخی زدمو رفتم جلوی پنجره ایستادم

کیو جونگ و هیون جونگ داشتن از خونه خارج میشدن حتما داشتن میرفتن شرکت دوتاییشون یه شرکت تجاری باز کرده بودن   ...البته جونگ مینم با هاشون همکاری میکرد اما در اون لحظه باهاشون نرفت شرکت

یه ساعتی داخل اتاقم نشستم و دیدم تا آخر که نمیتونم ناراحت بمونم اتفاقیه که افتاده مگه همه ی اونایی که رفتن دانشگاه همون سال اول تو آزمون قبول شدن؟

بهتره برم پیش مامان بزرگ اون بهتر از همه میتونه دلداریم بده و حرفمو بفهمه...

به بلوزو شلوارم نگاه کردم خوب بودن فقط موهامو بستمو از اتاق خارج شدم

توی باغ که قدم میزدم سرم رو بلند کرده بودمو به درخت ها نگاه میکردم که یهو به چیزی برخورد کردم

با عصبانیت نگاهش کردمو گفتم:تو بلد نیستی درست راه بری؟

 جونگ مین قهقه ای زد و گفت: روت زیاده....مقصر تو بودی....حالا دوقورتو نیمتم باقیه؟ 

انگشتمو به نشانه تهدید جلوش تکون دادمو گفتم حیف که قراره با کیو جونگ بری خدمتو از دستت راحت شیم و الا کاری میکردم از پسر بودنت پشیمون بشی

در حالی که آثار خنده روی صورتش باقی مونده بود...پشت گردنشو خاروندو گفت:چیکار میکنی؟

یه حرفی زده بودم که توش مونده راستش الکی تهدید کردم و الانم نمیدونستم باید چی بگم

-جونگ مین تو کجایی؟؟ بیا دیگه

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/20 تاریخ
فرشته نجات _ قسمت 5 _ Reacue Angel


هیون جونگ که دید سونیا و کیو جونگ به سمت من میدون...من رو از تو بغلش اوورد بیرون و با رسیدن اونا گفت:
-باید فشارش افتاده باشه.بدنش یخ کرده.رنگش پریده.باید زودتر ببریمش بیمارستان تا یه اتفاق بدتر نیافتاده.
جونگمین به تن بیجان من که بخاطره اون الان روی زمین افتاده بود و حتی توانایی نفس کشیدن رو هم نداشت توجه نکرد و دست یونا رو گرفت و باهم از سالن خارج شدن چون هیون کلاس رو تعطیل کرد و خودش با سونیا و کیو اومد بیمارستان..
.هرچند من بی هوش بودم و چیزی نمیفهمیدم اما حضور اون سه تا ٬گرمای وجودشون رو حس میکردم...
چشمام رو به سختی باز کردم .نور اتاق اذیتم میکرد....
با باز شدن چشمای من سه تایی به سمت من اومدن و دور تخت جمع شدن
با یه نگاه اتاق رو زیرو رو کردم به امید اون که جونگمین رو اونجا ببینم...اما ناامیدتر از قبل چشمام رو به سقف دوختم.
-نانا جونم...اونی خوشگلم...حالت خوبه؟بهتری؟میدونی چقدر برات نگران شدم؟مردم و زنده شدم.....
با خنده جوابشو دادم:-آره اونی٬ خوبم....حالم بهتر شده ولی چند ساعته که من خوابم...؟
میخواستم بدنم رو تکون بدم اما هیچ حسی نداشتم....بدنم از قبل ضعیف بود و حالا با خوردن قرص ها دیگه هیچ توانایی برای تکون خوردن نداشتم...
مشغول صحبت با سونیا بودم که حضور هیون جونگ رو متوجه شدم
من:-مربی شما هم هستین؟ببخشین که متوجه نشدم...

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/20 تاریخ
Love Never Dies.ep1


این کارول:(البته قسمت های بعدی وارد داستان میشه)

جونگ مین خاااااااااااااااااان:

ncc4f6x6x020fcj21i8.jpg

اینم که دیگه معلومه شازده هیون(هخ هخ هخ)

 

85249708984235288510.jpg

 

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/20 تاریخ
give me your soul part 1-روحتو به من بده


هستی:شیما بیا دیگه زود باش.مینا ومهدیه منتظرن

شیما:اومددددددددددددددم صبر کن دیگه

هستی:کلاسمون دیر شد

بعد از کلاس شبیه همیشه تو کوچه قدم میزدیم و باهم میخندیدیم عموما ما 24 ساعته پیش هم بودیم

یکی از همین روزا خونه ی مهدیه  بودیم که مینا وهستی هم اومدن اول ی دست حکم با هم بازی کردیم

بعدمهدیه گفت بیاین بازی حقیقت یا شجاعت رو بازی کنیم هممون هم قبول کردیم ی جورایی از خدا خواسته بودن

اولین نفر به من افتاد من حقیقت رو انتخاب کردم

مینا باید ازم ی سوال میپرسید

دست گذاشت رو نقطه ضعفم تنها چیزی که نمیتونم بگم

ازم پرسید راضی که تو زندگیته و هیچ کدوممون نمیدونیم چیه؟

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/20 تاریخ
خیلی دوستت دارمep7


  انچه گذشت

هیون منو ازدست اون پسرانجات داد ومنوباماشینش به خونمون رسوند وقتی داشتم میرفتم توی خونمون دوست

دخترجونگ مین که دوست قدیمیم هم بود اومدودراونجا اتفاقاتی افتاد. صبح شدمن بلندشدم ورفتم حموم

وموهاموشونه زدم لباس مدرسموپوشیدم وبه طرف مدرسه راه افتادم وقتی رسیدم دیدم که .........

 

دیدم تمام دوستایی که میشناختم 4چشمی دارن به من گاه میکنن هم به خاطراین که اینقدرزودبه مدرسه اومدم

وهم به خاطراین که اینقدرمرتب ومنظمم .

بعدهارااومدجلووگفت:سلام توامروزچت شده تواین ساعت .تو.مدرسه . وای اصلاباورم نمیشه حالااین به

کناراینقدرهم به خودت رسیدی من که به این قضیه مشکوکم اصلاباورم نمیشه من هم گفتم یعنی انقدرعجیبم

؟اونم گفت نه اصلاعجیب نیستی شگفت انگیزی . منم گفتم اه بس کن دیگه .

میخواستم حرف بزنم که یهوهاراگفت اهان اون روز که ازاون کوچه باریکه رفتی سالم رسیدی؟منم گفتم خفه

شومن هروقت باتوام یه دردسربرام درست میشه (البته ببخشید)

اونم گفت چیه مگه چی شدمنم گفتم: هیچی باباتوکلاس بهت میگم .

بعدگفتم خب بیابریم توکلاس دیرشد.بعداون گفت :وایساوایسا .ببینم پس توبرای این انقدربه خودت رسیدی واقعا

که ورفت منم دادزدم نه باباچی میگی ؟اه

وبه سمت کلاس راه افتادم توی راهروهاهرکس منومیدیدبه دوستش منوبادست نشون میدادومیخندیدن . البته یه

ذره یاخیلییییییی هم حق داشتن چون تواین 3سال اولین بارم بودکه اینقدرمنظم بودم وسرموقع رسیده بودم .که

یهوسوریانگ منودیدوگفت:ااااااا سلام تویی چرازوداومدی؟چه طور؟ بعدگفتم همینطوری وزودگفتم اهان راستی

خسارتتوالان میدم بعددستاموتوی جیبای کیفم کردم نگران شدم وتوی دلم گفتم اوه اوه نباشه ابروم میره که

یهویادم اومدکه لای کتابم گذاشته بودم وازش دراوردم وهارا دادم اونم تشکرکردورفت.

منم رفتم وواردکلاس شدم باواردشدن من همه ساکت شدن به جزهیونگ که داشت باهیون حرف میزدکه بادیدن

چهره ی بهت زده ی اون برگشت وچشمش به من خورد همه ساکت شده بودن که من سکوت روشکوندم وگفتم :

س س س سلام ورفتم وسرجای     همیشگیم نشستم .یعنی بغل هیون اون هم باچشماش به من خیره شده

بودوهیچی نمیگفت که یهوهیونگ به من تیکه انداخت وگفت :خیلی دیراومدی وروبه هیون کردوگفت :میگم

افتاب ازکدوم طرف دراومده .که هیون به هیونگ به علامت اینکه ساکت بشه نگاه کردوبه من گفت :امروز

زوداومدی اتفاقی افتاده؟

منم باخنده وترس گفتم اتفاق نه نه چه اتفاقی فقط یه ذره زودتراومدم حالانمیدونم چی شده که همه تعجب کردن

که هیونگ باحرص گفت:یه ذره هههههههههه

که منوهیون باهم برگشتیم وگفتیم :کی باتوبود؟ که بعدش به هم نگاه کردیم وخندیدیم.

خلاصه توکلاس حسابی صحبت کردیم وهاراوسوریانگ هم که همیشه باهم حرف میزدن امروزاصلا یک کلمه

هم باهم حرف نزدن وسوریانگ دایم به منوهیون نگاه میکردوحرص میخورد که توی دلش گفت میخوای بامن

رقابت کنی؟ میدونم چی کارت کنم.

وقتی زنگ تفریح بود باخوشحالی داشتم جریان نجات هیونوتعریف میکردم که یهوسوریانگ اومدوگفت من یه

مهمونی امشب گرفتم .حتما حتما بیاید

هارازودگفت :باشه میایم ولی من گفتم شایدنتونیم بیایم که یهوسوریانگ گفت:اگه نیایدخیلی ازدستتون ناراحت

میشم وباخنده رفت منوهاراهم نمیدونستیم که بریم یانریم داشتیم فکرمیکردیم که یهو هاراگفت:............

 خب منو بانظرای خوبتون شادددددددددد کنییییییییید

 

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/20 تاریخ
the boarding school part 3


که..........................................

اما:کارول بیا بریم ی بازرسی کنیم این مدرسه رو

کارول:مگه ماکلانتر شهریم بشین سرحات

اما:الی تو بیا

الی:مگه من فضولم نمیام خودت برو

اما:جولیا تو میای مگه  نه؟

جولیا:ن

اما:کوفت تو رو بگیره به شماهم میگن دوست برید گمشید به درد هیچی نمیخورید خودم تنهایی میرم

همین طور که داشت غرغرمیکرد به طرف پله ها رفت

کریستینا:صبر کن دلمون به حالت سوخت باهات میایم

اما:پس زود باشین

کلارا:میدونی از چی این مدرسه خوشم میاد اینکه زنگ تفریحاش طولانیه

اما:بدو دیگه

وباهم به طرف راهروی پایینی رفتن وداشتن تو همه جا سرک میکشیدن

که وارد ی اتاقی شدن که رو درش نوشته بود ورود ممنوع

تو همون زمان ..............................................................................................................

الی تعادلشو از دست داد و افتاد وخورد به دیوار که ی دفعه دیوار باز شد

الی:کارول,اما,بچه ها بیاین این جا

اما:چه خبره

جولیا:آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآا

کارول:این ی راه مخفیه یعنی به کجا میره؟

کریستینا:نوشته ورود ممنوع ببین

الی:پس حتما ی چیز مهمیه که این نوشته؟

همینطوری که داشتن باهم حرف میزدن ی صدایی شنیدن چندتا صدای پا که همین طوری داشت بهشون نزدیک میشد نزدیک ونزدیک تر  

کارول:بچه ها بیاین این پشت زود باشین

همه وارد اتاق ممنوعه شدن و پشت درسنگی مخفی شدن

چند نفر جلوی در اومدن اما متوجه نشدن وبرگشتن

الی:خدایا شکر

بعد از رفتن اونا

کریستینا:اونا کی بودن ؟

اما:نمیدونم و.لی بهتره سرمون تو کار خودمون باشه

جولیا:تا این جا که اومدیم بیاین بریم ببینیم چه خبره اون جا      

کارول:باشه بریم

کریستینا:خطرناک نیست؟

اما:نمیدونم

همین طوری که داشتن باهم حرف میزدن دربسته شد

کلارا:چی شد؟

کارول:نمیدونم          الی:اه لعنتی این دربازنمیشه         کریستینا:بایدکمک بخوایم

کارول:نمیشه  چون میفهمن مااینجاییم وواسمون بدمیشه    

اما:ممکنه اخراجمون کنن     

 الی:لعنت به این شانس         کریستینا:آ ه ه ه ه ه ه  ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

کارول:این جا چه کارکنیم؟

اما:این صدای چیه؟

نفس هیچ کس در نمیومد فقط به فکر این بودم که از اون مدرسه خارج بشن

کلارا بدنش سرد شده بود داشت مثل بید میلرزید هیچ کی ذهنش کار نمیکرد

نمیدونستن باید چه کار کن

که کارول سکوت رو شکست

کارول:نباید همین طوری این جا وایسیم باید ی کاری کنیم

اما:کاش نمیومدیم این جا

کریستینا:حالا که اومدیم

جولیا:پس اگه این ی دره مخفیه باید به ی جایی برسیم

کلارا:یعنی انتهای این طونل به ی جا ختم میشه

جولیا:بیاین بریم جلوتر ببینیم چه خبره

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/20 تاریخ
خیلی دوستت دارم ep6


            انچه گذشت

درمهمونی سوریانگ نذاشت که ماپیش هیون بشینیم ووقتی رفتم خونه جونگ مین حسابی بامن

دعواکردوهاراهم زنگ زدوگفت بیافرداکه تعطیله بریم خریدوباهم رفتیم درراه برگشت من به حرف هاراگوش

نکردم وازیک کوچه ی تنگ رفتم .درکوچه که بودم چندتاپسرزشت وترسناک محاصرم کردن من میگفتم که

جلونیاین وگرنه زنگ میزنم به پلیس ولی اونااصلاگوش نمیکردن وهمینطوری به جلومیومدن که من دادزدم

نهههههههههه که یهو...........

 

 

یهویک پسرازپشت دادزدولش کنید وهمه برگشتن من کمکم چشاموبازکردم وبه اون سمت نگاه کردم . ولی

باورم نمیشداون هیون بود. بعداون پسراندیدن وگفتن:اوه اوه شماکی باشید . که هیون اومدسمت من

ودستشوگذاشت دورشونه ی من وگفت من دوست پسراین خانوم هستم .دراون حال من چشام گردشدوفقط

باتعجب به هیون نگاه میکردم

اون هاهم گفتن:چه رمانتیک ورییسشون گفت :پس منتظرچی هستین احمقابریدوکارهردوتاشون روبسازیدکه هیون یه سوت زدوچندتامردقدبلنداومدن و همه روزدن وهمه فرارکردن بعدهیون روبه من کردومنوکه تمام بدنم مثل بیدمیلرزیدوتعجب کرده بودم رودیدواروم گفت خوبی من جوابشونمیتونستم بدم وفقط سرم روبه علامت اره پایین کردم .

هیون هم گفت:الان حالت خوب نیست بیاومن  باماشینم برسونمت خونتون  ومنوکشون کشون برد وقتی رفتم

دیدم که چه ماشین  باحالی داره وحتی راننده شخصی هم داشت وخودش پیش من نشسته بود من روبه اون کردم

وگفتم :راستی توی کوچه چرااون حرفاروزدی که دوست پسرمی واینا..مگه سوریانگ دوست دخترت نیست ؟

که یهوزدزیرخنده وگفت چی دوست دخترم کی همچین حرفی روزده ؟ دوست دخترم نه بابا مافقط یه دوست

عادی هستیم واون حرفاهم برای این گفتم چون مجبوربودم .منم گفتم اهان که یهوراننده گفت :کدوم وربپیچم ؟گفتم

لطفابه راست بپیچید .

بعدسکوت ماشین روبرداشت داخل قلبم احساس خوشحالی داشتم هم به خاطراین که هیون نجاتم داده بود.هم به

خاطرحرفش وهم به خاطراین که گفت که سوریانگ دوست دخترش نیست .

تواین فکرهابودم که هیون گفت بیااین ابمیوه روبخور فشارت بیادسرجاش منم تشکرکردم وازش گرفتم وخردم که یهو ماشین از خونمون رد شد زود جیغ زدم وگفتم ای وای ببخشیداز خونمون گذشتیم .خونه ی مااون درسفیده بودبعدهیون گفت:بروعقب بعدمن گفتم:نه نیازی به این کارنیست خودم میرم که راننده گفت چشم خانم

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/20 تاریخ
فرشته نجات _ قسمت 4 _


سونیا که گرمای دست کیو جونگ رو احساس کرد سریع برگشت و نگاهش کرد:
داری چیکار میکنی؟منو تو قرار بود باهم دوست باشیم ولی نه اینکه این قدر زود پیش بری...من آدمی نیستم که از این کارا بکنم.
و خیلی سریع دستشو از تو دستای کیوجونگ جدا کرد...
________________________________________
وای نکنه از دستم ناراحت شده باشه...!تقصیر خودته پسره احمق...
آخه کی تو اولین قراره چهار نفره اینقدر زود پیش میره...!
اگه دیگه حتی نخواد قیافتو ببینه چی؟
اگه ازت متنفر شده باشه...دیگه حسی بهت نداشته باشه...میخوای چی کار کنی؟
کجا دختری مثه اون ...به خوبیه اون میخوای پیدا کنی...؟!
لعنت به تو کیو جونگ...کارت خیلی اشتباه بود حتما باید توی یه فرصت مناسب از دلش دربیاری...

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1394/01/20 تاریخ
 بعدی 1 2 3 4 قبلی

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

گرافیک قالب توسط : تم دیزاین
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا

شامپو ضد شپش لیپوماتیک دانلود قالب وبلاگ خانه شریفی ها دانلود مقاله و تحقیق همکاری در فروش فایل کسب درآمد آموزش بازاریابی و فروش آموزش درآمد اینترنتی مترجم سخنگوی همراه اسکریپت درگاه پرداخت بانک ملت آموزش برنامه نویسی اندروید کد قالب وبلاگ کد قالب وبلاگ بهترین سیستم وبلاگدهی کسب درآمد از وبلاگ نویسی آموزش طراحی سایت وردپرس کد قالب وبلاگ قیمت بلیط هواپیما تهران مشهد بلیط هواپیما تهران مشهد بلیط هواپیما تهران بلیط چارتری مشهد خرید تردمیل دانلود مقاله دانلود رایگان مقاله ============= سرویس خواب سامانه پیام کوتاه تبلیغات کلیکی گوگل اس ام اس رایگان نمونه سوال ریاضی بازی ویندوزفون لیست سیسمونی کودک بدلیجات ارزان درب اتوماتیک در تبریز فروش لوله اسپیرال فروش ریتم و سمپل کرگ کسب در امد از لینک کوتاه سیستم کسب درآمد بدون سرمایه و صد در صد تضمینی خرید اینترنتی مانتو سنتی اندازه گیری قندخون دانلود انیمیشن رایگان بازی pes 2017 دانلود فيلم با لينك مستقيم فروشگاه فایل و قالب سایت داستانهای مذهبی امیر دل عکسهای جدید خبری سئو سایت شیرینی چرم وب نگین | سامانه بهینه سازی محتوا فروشگاه ساعت سیسمونی نوزاد خرید دستبند چرم دانلود فایل فروشگاه ساز فروشگاه ساز رایگان و همکاری در فروش لینک فروش گوشی طرح اصلی دانلود پروژه و پايان نامه خرید اینترنتی کسب درآمد آنلاین اخبار ، تکنولوژی ، جهان طراحی سایت مانیتورینگ هایپ ( HYIP ) دانلود پروژه و مقاله فروش فایل پایه ششم ابتدایی دانلود نمونه سوال نهم ابتدایی عکس جدید بازیگران زیرنویس فارسی کتاب دفینه یابی xxxxx تخم نطفه دار طوطی خرید تخم نطفه دار