تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان بازیچه (فصل پنجم)



- کتی تو اینجایی ؟ ... ببینم درست شنیدم خانم سالاری بهم گفت انگار یه دختر جوون امروز به جای تو رفته پیش مسعود آره ؟ ...
سرم رو که با ورودش به اتاق بلند کرده بودم رو دوباره روی دسته مبل گذاشتم و آروم گفتم : آره ...
- چی ؟ ... یعنی تو امروز نرفتی مسعود رو ببینی ؟ ...
- نه ...
- چرا ؟ ...
- شاید اینطوری بهتر باشه ...
- کتی ببینمت حالت خوبه ... تب هم که نداری ...
دستش رو که روی پیشونیم گذاشته بود رو کنار زدم و زیر لب گفتم : اینطوری بهتره ... وقتی همش تقصیر منه چطور می تونم برم پیشش ... شاید دوست نداشته باشه من دور و برش باشم ...
- نه فکر کنم اصلا" حالت خوب نیست ... یعنی چی همش تقصیر توئه ؟ ...
با بغض گفتم : بهم چند بار گفت تلفن رو قطع کنم گفت داره رانندگی می کنه ... ولی من به جای این که به حرفش گوش کنم پشت تلفن حرفای بدی بهش زدم ...
دستم رو روی چشام گذاشتم و با گریه کنم : چطور تونستم اون حرفا رو بهش بزنم ... من احمق باعث شدم مسعود حواسش پرت شه و تصادف کنه ...
- داری اشتباه می کنی ...
- هنوزم صدای تصادف توی گوشم ... خیلی وحشتناک بود ...
- کتی من رو ببین ، تقصیر تو نبود ... در هر صورت اگه تو تلفن رو هم قطع می کردی این اتفاق می افتاد ...
- نه تو نمی فهمی من الان دارم چی می کشم ...
در حالی که مجبورم می کرد نگاش کنم با لحن جدی ای گفت : راننده ای که مسعود باهاش تصادف کرده با سرعت پیچیده بود توی کوچه ... اونم توی کوچه یکطرفه ... انقدر سرعت ماشین زیاد بوده که مسعود نمی تونسته کاری کنه ... می فهمی چی می گم ؟ ... اگه حتی تو تلفن رو قطع می کردی ممکن بود بازم این اتفاق بیفته ...
با گریه گفتم : نه تو به خاطر من داری این حرفا رو می زنی ...
- می خوای یه نسخه از گزارش تصادف رو واست بیارم ؟ ... آره ؟ ... اون وقت دست از سرزنش کردن خودت برمی داری ؟ ... مقصر اون راننده شناخته شده ... پس تمومش کن ... خسته نشدی از بس این چند روز گریه کردی ... یه نگاه به خودت توی آئینه بنداز ببین به چه روزی افتادی ...
- تو نمی فهمی ... اگه مسعود طوریش بشه من می میرم ... همه اش تقصیر من بود ...
من رو آروم کشید توی بغلش و با مهربانی گفت :
- با خودت این کار رو نکن ... آروم باش ...
در حالی که سرم روی سینه اش بود از بین هق هق گریه ام با ناله گفتم : حالا من باید چی کار کنم ... من بدون مسعود تنهایی باید چی کار کنم ...
- من رو نگاه کن دختر خوب ... تو تنها نیستی ... من تنهات نمیذارم ... بهت قول می دم ...
در حالی که پشتم رو نوازش می کرد با صدای آرومی گفت : انقدر خودت رو زجر نده ... بهت قول می دم ... حالا آروم باش ...


***


- بیا اینو بخور ... داغه واست خوبه ...
به اون که لیوان شیر داغی رو به طرفم گرفته بود نگاه کردم ... چقدر این چند روز به عناوین مختلف سعی کرده بود مجبورم کنه تا چیزی بخورم ولی نمی تونستم ... واقعا" هیچی از گلوم پائین نمی رفت ... حس کردم بوی شیر داره حالم رو بهم می زنه ، با دستم آروم لیوان رو از خودم دور کردم و با بی حالی گفتم :
- نمی تونم ... هیچی از گلوم پایین نمی ره ...
با لحن وسوسه آمیزی گفت : باشه ولی این رو خودم مخصوص واست اوردم ... خیلی می چسبه یه خرده امتحان کن ...
- نه نمی تونم به خدا ...
- یه خرده به خاطر من ...
لبخند تلخی روی لبام نشست ... چقدر همه چی تغییر کرده بود ...
با بی حالی از دستش گرفتم و توی دستام نگهش داشتم ... در حالی که نگام به بخاری که ازش بیرون می اومد بود گفتم :
- تو چطوری متوجه شدی مسعود تصادف کرده ؟ ...
نفس عمیقی کشید و در حالی که به صندلی تکیه می داد گفت : نمی دونم اسمش رو چی می شه گذاشت ولی اینجا نزدیک ترین بیمارستان به محل تصادف بود ...
بغضم رو به سختی فرو دادم و لیوان رو توی دستام فشار دادم ...
- ماش ... ماشینش چی شد ؟ ...
بدون این که نگام کنه گفت : تو نمی خواد به این کارا کار داشته باشی خودم دنبالش هستم ...
سعی کردم بدون این که متوجه بشه اشکم رو پاک کنم ...
با صدای بغض آلودی گفتم : پول بیمارستان ...
وسط حرفم پرید و با لحن خیلی جدی ای گفت : کتی گفتم این جور کارا رو به من بسپار ... تو نمی خواد نگران این چیزا باشی ...
- ولی اینطوری که نمی شه ... من ...
با اخمای درهم به طرفم برگشت و نگام کرد : بهت گفتم به این کارها کار نداشته باش ...
و بدون این که بهم فرصت حرف دیگه ای بده گفت : در هر صورت هنوز مقداری از پول های فروش زمین مسعود دست وکیلم مونده ... اگه احتیاجی باشه خودم ازش می گیرم ...
و با اشاره ای به لیوان شیر توی دستم گفت : ندادم که نگاش کنی ... بخورش واست خوبه ...
از سر اجبار جرعه ای ازش خوردم ... شاید راست می گفت و با این می تونستم سرگیجه ای که داشت من رو از پا در می اورد رو آروم کنم ... داغیش حس خوبی بهم می داد ... جرعه ای دیگه ازش خوردم و سرم رو به دیوار پشت سرم تکیه دادم ... دستش آروم سرم رو از دیوار جدا کرد و روی شونه اش گذاشت ... قبل از این که اعتراضی کنم با مهربانی گفت :
- دیوار سرده ، یه خرده چشات رو ببند اینطوری بهتره ...
خواستم مقاومت کنم و دوباره اعتراض کنم ولی بی آن که بخوام چشام دوباره بسته شد ... شاید حق داشت ... شاید می تونستم کمی از سردردم رو با این کار تسکین بدم ...


***


ناله ای کردم و چشام رو باز کردم ... تمام تنم درد می کرد ... خودم رو بالا کشیدم و با تعجب به خودم که روی مبلی دراز کشیده بودم نگاه کردم ... و تازه اون موقع بود که متوجه شدم که پالتو تنم نیست به جاش پتویی مسافرتی روم کشیده شده بود ... من کی اومده بودم اینجا ... نگاهی به اتاقش انداختم ... خبری از مهرزاد نبود ... یه نگاه به ساعت باعث شد که به سرعت از جام بلند شم ... ساعت نزدیک 3 بعدازظهر بود ... ولی با سرگیجه دوباره روی مبل نشستم و سرم رو توی دستام گرفتم ... لعنتی ... بعد از خوردن اون شیر دیگه هیچی یادم نمی اومد ... با باز شدن در سرمو بالا اوردم ... و با چشای تنگ شده به اون که با سرخوشی وارد اتاق می شد نگاه کردم ...
- بیدار شدی ؟ ... چه خوب الان می گم واست یه چیزی بیارن بخوری ...
عصبی گفتم : توی لعنتی تو اون شیر یه چیزی ریخته بودی ...
با تعجبی که صددرصد مطمئن بودم ساختگی گفت : چی ؟ ... نمی دونم درباره ی چی حرف می زنی ؟ ...
با حرص سرم رو چند بار تکون دادم و بعد شروع کردم به پوشیدن پالتوم ...
- کجا ؟ ...
بی توجه بهش شالم که دور گردنم پیچیده شده بود رو باز کردم و سعی کردم یه جوری سرم کنم که چروکاش زیادی ضایع نباشن ...
- نشنیدی چی گفتم ؟ ...
پوفی کشیدم ...
- می خوام برم پیش مسعود ، اجازه هست ؟ ...
- نه قبل از این که ناهارت رو بخوری ...
- سیرم ، میل ندارم ...
- چی خوردی که سیری ، تو که این چند روز هیچی نخوردی ...
وقتی سکوتم رو دید ادامه داد :
- تا وقتی که ناهارتو نخوری نمیذارم از این جا بری بیرون ...
سرم رو توی دستام گرفتم و دوباره روی مبل نشستم و با التماس گفتم : مهرزاد به خدا سرم داره می ترکه ... حوصله ندارم باهات جر و بحث کنم ... حالم خوب نیست ...
با پوزخندی گفت : تعجب نداره ، آدم آهنی که نیستی ... می دونی چند روزه توی بیمارستانی ...
وقتی قیافه درمانده ام رو دید ، با لحنی که کمی ملایم تر شده بود گفت : اول غذاتو بخور ... بعد برو یه سر به مسعود بزن ... امروز دیگه می ریم خونه ...
و قبل از این که اجازه اعتراض دیگه ای رو بهم بده با لحن جدی ای گفت : همین که گفتم ، اگه حرف گوش نکنی کاری می کنم که دیگه اجازه ندن مسعود رو ببینی ، تو که من رو می شناسی ، پس عصبانیم نکن ...
هر کار کردم بازم دلم طاقت نیورد ، نمی تونستم لحن تهدیدآمیزش رو نادیده بگیرم ... پس از سر ناچاری سرم رو تکون دادم و آروم چشام رو بستم ... از این دیوونه هر کاری بر می اومد ... آهی کشیدم و سر سنگینم رو روی دسته مبل گذاشتم تا اون هر کاری دوست داشت انجام بده تا من بتونم واسه بار دیگه مسعود رو ببینم ...

با توقف ماشین چشام رو باز کردم و با دیدن خونه کوروش لبخند تلخی روی لبام نشست ... حق داشت ... بدون مسعود منم دیگه اونجا جایی نداشتم ... به آرومی تشکری کردم و خواستم پیاده شم ...
- کتی ...
به طرفش برگشتم ، به اون که هنوزم نگام نمی کرد ... از وقتی که سوار ماشین شده بودیم نه باهام حرف زده بود ، نه نگام کرده بود ... اونم از دست من توی این مدت خسته شده بود ... حق داشت ... همه حق داشتن ... هیچ کس من رو نمی خواست ...
- کتی ، گوشت با منه ؟ ...
واسه اون که حالا داشت نگام می کرد سری تکون دادم و سرمو پایین انداختم ...
- امیدوارم درک کنی ...
سرمو دوباره تکون دادم ... آروم با دستش چونه ام رو بالا گرفت و با مهربانی گفت : رفتی خونه حسابی استراحت کن ، امشب دیگه نمی خواد بیای بیمارستان ... باور کن اگه خودت رو از پا دربیاری هیچ فایده ای واسه مسعود نداره ... مواظب خودت باش تا بتونی مراقب مسعود باشی ... باشه ؟ ...
آروم گفتم : باشه ...
- آفرین دختر خوب ... حالا برو ...
- خداحافظ ...
- خداحافظ ، مراقب خودتم باش ...
در رو آروم بستم و سعی کردم اشکایی که داشتن جاری می شدن تا رفتنش از چشاش مخفی کنم ... چقدر تنها شده بودم ... سیامک رفت ، مسعود رفت و حالا ... قطرات اشک روی گونه هام می ریختن ... در رو آروم باز کردم ... دوباره برگشتم ولی تنهاتر از قبل ، تنهاتر از همیشه ...


***


یه دختر و پسر جوون توی سالن نشسته بودن ... بی توجه به کوروش که حرفش رو قطع کرده بود و بهم خیره شده بود خودم رو به طرف پله ها کشوندم و آروم ازش بالا رفتم ... نگاه متعجبشون رو روی خودم حس می کرد ... ولی چرا مگه چه طور به نظر می رسیدم ... روی پاگرد دوم توی آئینه قدی به خودم نگاه کردم ... چقدر زار و بدبخت به نظر می رسیدم ... چشای گود افتاده و صورتی رنگ پریده ... چشام از فرط گریه ورم کرده بودن و جز یه خط باریک چیزی ازشون باقی نمونده بود ... نرده ها رو گرفتم و خودم رو از پله ها بالا کشوندم و به اتاقم رسوندم ...
روی تخت نشستم ... بازم اینجا بودم ... بی کس تر از قبل ... اگه همه چی خوب پیش می رفت حالا باید توی خونه مسعود و کنار اون می بودم ... همینطور که نشسته بودم خم شدم و سرم رو روی بالشت گذاشتم ... قطره اشکی از گوشه چشمم سرخورد و پایین چکید ... حالا ... حالا مسعود بین اون همه دستگاه ها گیر افتاده بود و اینا همش تقصیر من بود ... تقصیر من ...
در اتاق باز شد و اندام بلند و کشیده کوروش توی چهارچوب در پیدا شد ... اون دیگه چی از جونم می خواست ... بی توجه به صدای قدم هایی که به تختم نزدیک می شد چشامو بستم ...
- چی شده ؟ ...
با تعجب چشام رو باز کردم و بهش نگاه کردم ... خنده دار بود ولی مدت ها بود که دیگه باهام صحبت نکرده بود و من مخاطبش نبودم ... همینطور که سرم روی بالشت بود نگامو روی صورتش چرخوندم ... موهای جوگندمی ، پوستی گندمی و چشای سبز خوشرنگی که می تونست با مکرهای زیادی که فقط خاص خودش بود خیلی ها رو به سمت خودش بکشونه ... انقدر جاذبه توی اون نگاه بود که بشه به راحتی موهای جوگندمیش رو نادیده گرفت ... هنوزم زیادی خوش تیپ بود ، خیلی ... وقتی نگاه ماتم رو روی خودش دید ، دستم رو کشید و مجبورم کرد صاف روی تخت بشینم و با لحن سردی که همیشه منو با اون لحن مخاطب قرار می داد با نگاهی یخی گفت :
- ازت پرسیدم چی شده ؟ ...
به شونه های پهنش نگاه کردم ... چقدر دلم یه پناهگاه امن ، یک جا می خواست ... یک کسی رو که سرمو روی شونه هاش بذارم و از غصه هام ، از بغض این چند روزم ، از گره ای که با وجود تمام گریه های این چند روز راه نفسم رو بسته بود بگم ... از درد و مصیبت این چند روز واسش تعریف کنم ، از تنهایی هام ، از ترس و وحشت شبانه روزیم که نکنه ...
دلم گرمی نگاه ، یه هم زبون ، یه همراه می خواست ... توی چشای خوش رنگش نگاه کردم ولی نبود ... جز سرمای نگاش که حتی تیره پشتم رو به لرزه در می اورد هیچ گرمی و محبتی توی اون چشا نبود ... ولی با این وجود بدون این که دست خودم باشه بی اراده و با صدای لرزونی گفتم :
- مسعود تصادف کرده ...
صدام شکست : الان توی بیمارستانه ...
بهش نگاه کردم ، کاش التماس توی چشام رو می دید .... کاش می فهمید که الان توی این لحظه چقدر احتیاج به یه حامی دارم ... کاش به خاطر دل شکسته ام کمی دلش به رحم می اومد و از سردی نگاش کم می کرد ولی ... تنها چیزی که توی چشاش دیدم برق رضایتی بود که هیچ تلاشی واسه پنهون کردنش در مقابل من نکرد ...
گریه ام شدت گرفت : شنیدی چی گفتم ؟ ... مسعود توی کماس ... می فهمی توی بیمارستان و همش تقصیر من ...
با لبخندی که چهره گندمیش رو جذاب تر می کرد با آرامش گفت : جدا" ؟ ...
چند ضربه به در خورد : آقا ، خانم پایین منتظرتون هستن ...
سری تکون داد و با خونسردی بی توجه به التماس چشام به طرف در رفت ...
- کار تو بود مگه نه ؟ ...
مکثی کرد و به طرفم برگشت و با حالت جدی نگام کرد ...
بی توجه به نگاه تهدید آمیزش دوباره گفتم : کار تو بود ... مثل مامان مستانه ... خواستی انتقام حرفاش رو ازش بگیری ...
و با گریه گفتم : ولی چرا الان ، چرا حالا ... مگه نمی دونستی من به غیر از اون دیگه هیچ کسی واسم باقی نمونده ... چرا این کار رو باهامون کردی ... چرا انقدر ازمون بدت میاد ...
با صدای خشنی گفت : مواظب حرفایی که می زنی باش ... اون مسعود احمق انگار حسابی مغزت رو شستشو داده و مزخرفات خودش رو توش پر کرده ...
قبل از این که دستش روی دستگیره در بنشینه با صدایی که واسه خودم هم عجیب بود بلند گفتم : خودم دیدم ... من همه چی رو دیدم ... خودم ... نیازی نبود که کسی مغزم رو شستشو بده من همه چی رو با چشای خودم دیدم ...
به طرفم برگشت : نشنیدم چی گفتی ؟ ...
انقدر صورتش سرد و ترسناک شده بود که به سختی تونستم سرجام بایستم و قدمی به عقب برندارم ...
دوباره تمام شجاعتم رو جمع کردم : من همه چی رو دیدم ، دیدم چطوری مامان مستانه رو از پله ها به پایین پرت کردی ...
قبل از این که جمله ام تموم شه ، از ضربه سیلی که خوردم روی زمین پرت شدم و سرم به گوشه تخت خورد ... سرم رو بالا اوردم و به اون که حالا با عصبانیت ترسناکی بالای سرم ایستاده بود با پوزخند نگاه کردم ...
روم خم شد و در حالی که چونه ام رو توی دستاش گرفته بود با خونسردی گفت : حالا دوباره بگو چی گفتی ؟ ...
- فکر کردی ازت می ترسم ... شاید قبلا"ها ازت وحشت داشتم ولی الان دیگه هیچ چیز واسه از دست دادن ندارم ... چیه فکر کردی که هنوزم یه بچه 7 ، 8 ساله ام که هیچی نمی فهمم ... اگه اون زمان از ترس هیچی نگفتم ولی الان ...
با سیلی دوباره ای که روی صورتم نشست بقیه حرفم ناتموم توی دهنم موند ...
- اگه اون مسعود احمق فکر کرده با این مزخرفات می تونه تو رو به جون من بندازه کور خونده ... معلومه که هنوز من رو نشناخته ، هنوز نمی دونه با کی طرفه ...
و با پوزخندی که دلم رو به درد اورد ادامه داد : حالا هم بهتره دست از دیوونه بازی برداری چون دیگه مسعودی نیست ازت حمایت کنه ... حالا تو فقط من رو داری و بهتره اینو که من پدرتم رو توی اون کله ات فرو کنی ...
- فکر کردی منم مثل اون خدمتکاراتم که هر چی بهشون می گی گوش می کنن ... اگه اونا حرفی نزدن ، اگه مسعود به خاطر من که توی این خونه اسیر تو بودم دیگه دنبالش رو نگرفت ولی اینو مطمئن باش اگه مسعود چیزیش بشه به خدا من به همه می گم ... به همه می گم چه بلایی ...
با ضربه دیگه ای که به صورتم خورد شوری خون رو توی دهنم حس کردم ...
- هنوز خیلی مونده که تو یه الف بچه بخوای من رو با این حرفا بترسونی ... اینو توی مغزت فرو کن من اگه اراده کنم می تونم تو رو توی این خونه زنده به گور کنم و داغ دیدن دوباره اون دایی عزیزت رو به دلت بذارم ، پس تا وقتی خلقم خوشه و اجازه زندگی کردن بهت می دم مثل بچه آدم از زندگیت لذت ببر و فکر این که با من در بیفتی رو از کله ات بیرون کن ...
پوزخندی روی لبام نشست ... چرا فکر می کردم این دست ها می تونند تیکه های شکسته دلم رو بند بزنند و دست نوازشی به سرم بکشند ... که این شونه های پهن می تونند تکیه گاه دل شکسته من بشند ... چرا فکر کردم می تونم مثل سنگ صبور از غم و غصه هام براش بگم ... چرا ، مگه نه این که تمام این سال ها هر زمان که خواستم بهش اعتماد کنم به بدترین وجه ممکن جواب اعتمادم رو داده بود ... پس چرا دوباره دست به این حماقت زده بودم ... پس قرار بود کی از تمام این تجربیاتم استفاده کنم ؟ ...
از پشت پرده اشک بهش نگاه کردم ، به اون که حالا با خونسردی از کنارم گذشت و بدون این که حتی یکبار به عقب برگرده از اتاق بیرون رفت ...
چقدر احمق بودم داشتم خودم رو گول می زدم ...
حرکت نوازشگر دستاش رو روی موهام رو حس می کردم ... بدون این که چشم رو باز کنم لبخند روی لبام نشست ... پس همه اش کابوس بود ...
- مسعود ؟ ...
چشامو آروم باز کردم و توی تاریکی سعی کردم موقعیت خودم رو تشخیص بدم ...
- نه عزیزم ...
متوجه شدم کسی کنارم روی تخت دراز کشیده ... وحشت زده سعی کردم از زیر بوسه هایی که حالا به طرف گردنم می رفت خودم رو بیرون بکشم ...
- ولم کن ، تو کی هستی ؟ ...
بوی گند الکل داشت حالم رو بهم می زد ...
- کوروش نگفته بود دختری به این ملوسی و خوشگلی داره ...
سعی کردم دستاش رو که حالا روی پاهام در حال حرکت بود رو کنار بزنم ...
- ولم کن عوضی ...
با صدای کشداری گفت : می دونی عزیزم من خیلی اهل معامله ام ... خواهر من در قبال دختر کوروش واسه امشب ... خوبه مگه نه ... حالا که کوروش با خواهر من در حال خوش گذرونیه ، چرا من و تو از امشب استفاده نکنیم و حسابی خوش نگذرونیم ...
سعی کردم صورتش رو از خودم دور کنم ولی بی فایده بود ...قبل از این که فرصت جیغ و فریاد زدن پیدا کنم ، یه دستش روی دهنم قرار گرفت و دست دیگه اش به طرف یقه بلوزم رفت ... دستم واسه هر چیزی که بتونه من رو از اون وضعیت نجات بده روی میز کنار تختم به حرکت دراومد ... با صدای پاره شدن بلوزم ، دست منم دور مجسمه برنزیم حلقه شد ... دستش توی یقه لباسم به حرکت دراومده بود ، ولی قبل از این که اون لبای کثیفش بتونند با پوست تنم تماس پیدا کنند مجسمه رو با قدرت بالا بردم و توی تاریکی اتاق توی کمرش کوبیدم ... آخ گفت و کمی ازم فاصله گرفت و دستش رو به طرف کمرش برد ... ولی بدون این که فرصت دیگه ای بهش بدم ضربه بعدی رو هم محکم تر از قبل پشت سرش فرود اوردم ... بدن سنگینش شل شد و کامل روم افتاد ...
جیغی کشیدم و سراسیمه و وحشت زده خودم رو از زیر بدنش بیرون کشیدم و چهار دست و پا از تخت پایین اومدم ... صدای گریه هام فضای تاریک اتاق رو پر کرده بود ... حس می کردم نفسم بالا نمیاد به طرف پالتو و شالم که قبل از خواب بی اهمیت روی زمین انداخته بودم رفتم و اسپری ام رو که همیشه همراهم بود رو از توی جیبش دراوردم و چند بار محکم توی دهنم خالی کردم ...
لعنت به تو کوروش ... لعنت به تو ... یه لحظه دیگه توی این خونه لعنتی نفرین شده نمی مونم ... با دستای لرزان پالتو رو برداشتم و شروع کردم به پوشیدنش در همون حال به اون که بی حرکت روی تخت افتاده بود نگاه می کردم ... نکنه مرده باشه ... با پاهای لرزون به طرفش رفتم و با سر انگشتام تکونی آروم بهش دادم ... ناله ای کرد و با چشاش نیمه باز نگام کرد ...
با دیدن چشای نیمه بازش که بهم زل زده بود جیغی کشیدم و سراسیمه از توی اتاق بیرون دویدم ، ولی انقدر ترسیده بودم که متوجه شال توی دستام که امتدادش زیر پاهام رفته بود نبودم ... روی پله های طبقه بالا سر خوردم و به شدت روی پاگرد روی مچ دست چپم پایین اومدم ... درد بدی توی دستم پیچید ... هق هق گریه ام بلند شد ... هق هقی نه از سر درد ، که از سر بی پناهی و بی کسی ... هق هقی از سر بیچارگی ...
با صدای گریه هام برق های طبقه پایین روشن شد و چند تا از خدمتکارا سراسیمه با دیدنم پله ها رو بالا اومدن ...
- خانم چی شده ، زمین خوردین ؟ ...
با بغض فریاد زدم : کوروش کجاست ؟ ... اون لعنتی کجاست ؟ ...
دستپاچه گفتن : آقا منزل تشریف ندارن ... از سرشب که بیرون رفتن هنوز برنگشتن ...
به سختی از روی زمین بلند شدم ... دستم رو که نمی تونستم تکون بدم رو زیر بغلم از درد مشت کرده بودم ... با گریه نرده ها رو گرفتم و از مقابل چشای متعجبشون از پله ها پایین رفتم و از خونه خارج شدم ... دیگه جای من اونجا نبود ... دیگه حاضر نبودم حتی واسه یه ثانیه اون خونه نفرین شده و شوم رو تحمل کنم ...


***


- خانم رسیدیم ...
با تعجب به اطراف نگاه کردم ... من اینجا چی کار می کردم ؟ ...
- چرا اومدی اینجا ؟ ...
راننده به عقب برگشت و با لحن شاکی ای گفت : خانم حالت خوش نیستا ... مگه خودت آدرس همین جا رو بهم نداده بودی ... عجب گیر افتادیما ...
بی اعتنا به نگاه عصبیش واسه پیدا کردن پول جیبای پالتوم رو گشتم ولی نبود ، هیچی ... صدای غرغرش توی اتاقک ماشین بیشتر عصبی ام می کرد ... به سختی دستی به جیب شلوارم کشیدم ... نفس حبس شده ام رو آزاد کردم و اسکناسی از توی جیبم دراوردم و به طرفش گرفتم ...
- خانم بقیه اش رو نمی خوای ؟ ...
بی توجه بهش از ماشین پیاده شدم و به کوچه تاریک چشم دوختم ... چرا من آدرس اینجا رو داده بودم ... چرا هیچی یادم نمی اومد ... حتی به خاطر نداشتم چطوری و کی سوار ماشین شدم ... به ماشین شخصی که داشت ازم دور می شد نگاه کردم ... اصلا" من با چه جراتی این ساعت شب سوار همچین ماشینی شده بودم ... زیر بارون شدیدی که به سر و روم می بارید پاهام رو به حرکت واداشتم و به طرف خونه به راه افتادم ... تنها جایی که الان می تونستم برم ... فقط اون واسم مونده بود ... دیگه هیچ کس رو نداشتم ، نه مسعود ، نه سیا ... هیچ کس دیگه واسم نمونده بود ... مسعود کجایی که الان حال و روزم رو ببینی ... کجایی که ببینی این وقت شب هیچ جایی واسه رفتن ندارم ... از سر بی پناهی اشکام قاطی قطرات بارون روی صورتم می ریختن ... جلوی خونه دستی به جیبام کشیدم ولی نبود ... لعنتی ... از ترس ، از وحشت ، از درد تمام تنم داشت می لرزید ... یکبار دیگه جیبای شلوار و پالتوم رو گشتم ولی بازم اون کلید لعنتی نبود ... زیر بارون گوشه دیوار نشستم و با حالت هیستریک زار زدم ...


***

با توقف ماشین جلوی در ، سرم رو از روی زانوهام بلند کردم ... با پاهای لرزون از کنج دیوار بلند شدم و به اون که حالا داشت ماشین را داخل خونه می برد نگاه کردم ... هنوزم متوجه ام نشده بود ... قبل از این که در رو ببنده از تاریکی بیرون اومدم و خودم رو به جلوی در رسوندم ... یه لحظه از دیدنم جا خورد و با چشای گشاد شده نگام کرد ...
- کتی ، تویی ؟ ... این وقت شب اینجا چی کار می کنی ؟ ...
از سرما نای ایستادن رو نداشتم ... حس می کردم تمام استخونام درد می کنند ...
از بین دندونایی که از فرط سرما بهم می خوردن به سختی گفتم : می تونم یه امشب اینجا بمونم ... کلید خونه مسعود رو نداشتم وگرنه می رفتم اونجا ...
- خدایا باورم نمی شه ، این وقت شب توی این بارون ... مگه کلید نداشتی ؟ ... چرا نرفتی تو ...
- کلیدم رو پیدا نکردم ... می تونم امشب اینجا بمونم ...
بی توجه به حرفم به طرفم اومد و دستمو کشید که صدای ناله ام بلند شد ... دستم رو ول کرد و دستپاچه گفت :
- کتی ببینمت چی شد ...
میون گریه لبخندی زدم و گفتم : هیچی ...
- چقدر سردی دختر ، تو که یخ کردی ...
در حالی که این بار با ملایمت من رو داخل خونه می برد در رو بست و گفت : کلید نداشتی درست ولی حداقل بهم زنگ می زدی زودتر بیام خونه ... توی این سرما زیر بارون نشستی که چی بشه ... بیا تو ببینم

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/07/17 تاریخ
کد :65393

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا