تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان بازیچه (فصل ششم)



به طرف پالتوم که به خاطر گرمی هوای سالن از تنم در اورده بودم رفتم ... مهرزاد در حالی که به طرفم می اومد گفت : بریم ...
متوجه فرشاد خان شدم که تمام مدتی که مهرزاد در پوشیدن پالتوم کمکم می کرد ما رو زیر نظر داشت ... وقتی منو متوجه خودش دید با لبخند گفت :
- دستت چی شده ؟ ...
- خوردم زمین ...
- با این برف و بارونی که باریده این روزا باید خیلی مواظب باشی ...
زیر سنگینی نگاه مهرزاد گفتم : بله ...
- خوب عمو با من کاری ندارین ؟ ...
- مواظب خودت باش ...
- شما هم همین طور ... صفورا خانم ما داریم می ریم ... خداحافظ ...
- خداحافظ پسرم ...
با خارج شدن از اون خونه احساس کردم چقدر تحت فشار بودم ... با این که رفتارشون باهام خوب بود ولی حس خوبی نسبت به این قضایا نداشتم ... به مهرزاد که داشت ماشین رو روشن می کرد نگاه کردم ... تو فکر بود ... انگار چیزی فکرش رو سخت به خودش مشغول کرده بود ... دلم می خواست در مورد شراکت عموش و کوروش ازش بپرسم ، بدونم ماجرا چی بود ... ولی ترسیدم ... ترسیدم چیزی ازش بپرسم و دوباره بداخلاقی کنه ... پس ترجیحا" منم در سکوت به صندلیم تکیه دادم و به بیرون خیره شدم ... شاید بعدا" ... بعدا" فرصت بهتری واسه پیش کشیدن این موضوع پیدا می کردم ...


***

- کتی ...
از جام پریدم و با خوشحالی گفتم : سیامک ...
با دیدن پرستاری که از بخش بیرون اومد و چشم غره ای نثارم کرد دستام رو جلوی دهنم گذاشتم و آروم تر از قبل گفتم : باورم نمی شه اومدی ...
با مهربانی گفت : خوبی ...
- خیلی ... حالا با دیدن تو بهتر هم شدم ...
دستش رو گرفتم و در حالی که اونو به سمت صندلی هایی که توی این مدت همیشه روشون می نشستم می کشیدم با هیجان گفتم : وقتی زنگ زدی و ازم آدرس بیمارستان رو خواستی باورم نمی شد داشتم از ذوق سکته می کردم ...
- می خواستم زودتر بیام ولی نشد ... راستی دستت چی شده ...
- زمین خوردم ...
- چرا مواظب نبودی ...
و بی توجه به لحن نگرانش ذوق زده گفتم : بیا بشین ، خاله خوبه ، همه چی مرتبه ، کارت چی ازش راضی هستی ؟ ...
با خنده ی آرومی گفت : یواش تر دختر ، آره همه چی خوبه ، مامان هم بهت خیلی سلام رسوند ...
با عذاب وجدان گفتم : نباید تنهاش می ذاشتی اونم توی ...
- تنها نیست با یکی از همسایه ها خیلی جور شده ... اونم سرگرمه ... خودت چطوری ... مسعود حالش چطوره ؟ ...
آهی کشیدم : می بینی که ...
با مهربانی گفت : خیلی لاغر شدی ...
با خنده گفتم : تو هم خیلی سیاه شدی ...
با لبخند نگام کرد : آفرین ... بخند تا دنیا به روت بخنده ...
ولی حرفش رو قطع کرد و در حالی که به پشت سرم اشاره می کرد گفت : اون دکتره چه بد نگامون می کنه ...
- چی ؟ ...
به عقب برگشتم و با دیدن مهرزاد که با چشای تنگ شده نگامون می کرد لبم رو گاز گرفتم و آروم و زیر لبی گفتم : مهرزاده ...
- اِ نگفته بودی دکتره ...
همینطور که زیرچشمی مهرزاد رو نگاه می کردم گفتم : پیش نیومد ...
- حالا چرا انقدر هول کردی ...
- نه ...
آب دهنم رو قورت دادم و به مهرزاد که حالا داشت به طرفمون می اومد نگاه کردم ... ولی همون لحظه پرستاری با عجله به طرفش رفت و صداش کرد ... سرش رو بالا گرفت ، چند لحظه با چشای تنگ شده اش نگام کرد و بعد بی هیچ حرفی پشت سر اون پرستار رفت ... نفس حبس شده ام رو بیرون فرستادم ...
- اوف به خیر گذشت ...
- یعنی چی ؟ تو از کی تا حالا از اون حساب می بری ...
بی توجه به لحن تندش آروم گفتم : تو که نمی دونی من تا وقتی که توی خونه اش دارم زندگی می کنم مجبورم ازش حساب ببرم و بهش جواب پس بدم ...
- چی ؟ ...
سریع دستم رو روی دهنش گذاشتم و گفتم : هیس چه خبرته ... آروم تر ...
دستم رو کنار زد و با اخم های درهم گفت : یعنی چی توی خونه اش زندگی می کنی ... تو تنهایی واسه چی هنوز توی خونه اون موندی ؟ ... زده به سرت ...
چی باید جوابش رو می دادم ... دلم نمی خواست از اتفاقی که باعث شد خونه کوروش رو ترک کنم واسش بگم ...
- خوب توی این اوضاع بهم ریخته دیگه به این که دارم کجا زندگی می کنم فکر نکردم ...
- تو مگه اون موقعی که ما تهران بودیم برنگشته بودی خونه کوروش ... پس واسه چی وقتی مسعودم توی اون خونه زندگی نمی کنه هنوز اونجا موندی ...
وقتی سکوتم رو دید با نگرانی گفت : ببینمت چی رو داری ازم مخفی می کنی ... نکنه ...
با اخم گفتم : سیامک خجالت بکش ، تو درباره من چی فکر می کنی ... من فقط با این اوضاع و آشفته بازاری که توشم به این که کجا دارم زندگی می کنم فکر نکردم همین ...
زیر نگاه خیرش دستپاچه گفتم : چرا اینجوری نگام می کنی ، دارم بهت راستشو می گم ...
بی توجه به حرفم با حالت عجیبی گفت : تو دوستش داری ...
لحنش سوال نبود ...
نگامو ازش دزدیدم : اینطور نیست اون خودش یکی دیگه رو دوست داره ...
وقتی دیدم با اون نگاه جستجوگرش طوری نگام می کنه که انگار می خواد تمام واقعیت و احساسم رو بفهمه دستپاچه تر از قبل گفتم : اون خودش دوست دختر داره ...
- ولی این جواب من نبود ...
احساس بدبختی کردم و با ناراحتی گفتم : اون منو دوست نداره ...
نگاشو ازم گرفت ... حس کردم فکش منقبض شده و رگ گردنش بیرون زده ...
- تو که وضع من رو می دونی من کجا حق دوست داشتن کسی رو دارم ...
کمی به طرفش خم شدم ... هنوزم نگام نمی کرد ... خنده ام گرفت ...
- قربونت برم حالا چرا مثل داداشای غیرتی شدی ... بابا من غلط بکنم کسی رو دوست داشته باشم خوبه ... سیا ...
به طرفم برگشت ... توی چشای سرخش نگاه کردم ...
- سیامک خان آشتی ؟ ...
- هنوز خیلی بچه ای کتی ... خیلی ...
گیج و منگ از حرفاش در حالی که شونه ام رو بالا مینداختم : شاید حق با تو باشه ...
و با دیدن خانم سالاری که بهم اشاره می کرد که برم داخل ، در حالی که از جام بلند می شدم به آرومی گفتم : ولی مگه این چیزا دست خود آدمه ...
و بعد با اشاره به در رو بهش گفتم : من می رم مسعود رو ببینم و زودی میام ...
بدون این که حرفی بزنه سرشو تکون داد و در سکوت بهم خیره شد ...
 سردته ؟ ...
دستام رو بیشتر توی جیبم فرو کردم : مهم نیست به جاش خیلی خوش گذشت ...
واقعا" هم شب خیلی خوبی بود ... بعد بیمارستان با هم رفته بودیم شام خورده بودیم و مسیری طولانی بی توجه به سوز و سرما و برفی که تمام مدت در حال باریدن بود داشتیم پیاده قدم می زدیم ...
یقه پالتوش رو بالاتر کشید : ولی اینو مطمئن باش که یه سرمای حسابی دو تائیمون خوردیم ...
- می ارزید ... هوی چه خبرته ... خیسم کردی ...
سیا در حالی که سعی می کرد جلوی خنده اش رو بگیره دست مشت کرده ام رو که توی هوا داشتم تکون می دادم رو پایین اورد و با تعجب گفت : کتی زشته چته مثل چاله میدونی ها ... خجالت بکش بیا اینور ...
همینطور که با حرص به ماشینی که حالا داشت توی پیچ کوچه ناپدید می شد نگاه می کردم غرغرکنان گفتم : لعنتی هر چی آب و گل بود رو به سر و روم پاشید ...
- تقصیر خودمون این وقت شب داریم وسط کوچه راه می ریم ... حالام بیا اینور نزدیک بود بزنه بهت ...
در حالی که من رو به کناری می کشوند رو به من که داشتم لباسم رو تمیز می کردم گفت : خوب حالا کدوم طرف ؟ ...
به کوچه سمت راست اشاره کردم : این کوچه ... نگاه کن درخت کاجش از همینجا هم معلومه ...
در حالی که نگاش به درخت کاج پوشیده از برف بود با حالتی متفکرانه گفت : هنوزم نمی تونم درک کنم چرا هنوز اینجا موندی ؟ ...
آهی کشیدم ، چون تمام این چند ساعت این موضوع رو به عناوین مختلف پیش کشیده بود و من واقعا" دیگه هیچ حرفی واسه گفتن بهش نداشتم ... واسه عوض کردن موضوع کف دستم رو بالا گرفتم و در حالی که به برف ریزی که در حال باریدن بود نگاه می کردم گفتم :
- دلت واسه برف تنگ نشده بود ؟ ...
سرش رو کمی بالا به طرف آسمون گرفت و از بین چشای نیمه بازش گفت : فکر نمی کردم برف امسال رو ببینم ...
کلید رو از توی جیبم دراوردم و با اشاره به خونه آروم گفتم : اینجاست ...
زیر نگاه سرزنشگرش کلید رو توی در انداختم و بدون این که نگاش کنم در رو باز کردم و گفتم : می خوای بیای تو یه چیزی بخوری ؟ ...
پوزخندی زد ...
- فکر نکنم صاحبخونه زیاد خوشش بیاد که تو واسه خودت باز مهمون دعوت کنی ...
سرمو بالا اوردم و به صورت سرخ و موهای پوشیده از برفش نگاه کردم : واسم مهم نیست فقط دلم نمی خواد به این زودی ازت خداحافظی کنم و بذارم بری ... بیا تو خواهش می کنم ...
- می دونی که این کار درستی نیست ، تازه ساعت رو دیدی ... بهتره من دیگه برم ...
و بعد در حالی که ضربه ای آروم به بینی ام می زد با لبخند گفت : حسابی قرمز شده ، بهتره بری تو ...
سخت بود بذارم بره ... حالا با دیدن دوباره اش و با به یاد آوردن روزهایی که هم اونو و هم مسعود رو کنار خودم داشتم می فهمیدم که چقدر خوشبخت بودم و چقدر ناشکر که این همه خوشبختی رو نمی دیدم ...
دستم رو به طرفش دراز کردم : ممنونم سیامک از این که اومدی ... واقعا" احتیاج داشتم ...
در حالی که دستم رو به گرمی بین دستاش فشار می داد با لحن خاصی گفت : نیازی به تشکر نیست بیشتر به خاطر دل خودم بود ...
نگاهی به چشای مهربونش کردم و بی اراده روی پنجه پام بلند شدم و بوسه ای روی صورت سردش زدم : مواظب خودت باش ...
دستای اونم دور کمرم حلقه شد ...
- تو هم همینطور ...
- به به ...
سریع از سیامک فاصله گرفتم و به عقب برگشتم ...
- انگار بد موقع مزاحمتون شدم ...
و رو به من با پوزخند گفت : درست می گم کتی خانم ...
با لبخندی زورکی و به سختی گفتم : نه ... خیلی هم به موقع بود ... بذار ... بذار با همدیگه آشناتون کنم ... سیامک ...
ولی قبل از این که بتونم حرفم رو ادامه بدم دستای مهرزاد یقه ام رو چسبید و در حالی که من رو به طرف خودش می کشید با حرص گفت : خجالت نمی کشی ...
سیا قدمی به جلو برداشت و با حالت عصبی گفت : ولش کن ...
ولی با مشتی که توی صورتش نشست بقیه جمله اش ناتموم موند و در حالی که تلو تلو می خورد چند قدم به عقب رفت و به سختی تونست تعادل خودش رو حفظ کنه ... احساس می کردم الانه که ضعف کنم ... بی توجه به مهرزاد که حالا ازم فاصله گرفته بود به سمت سیامک رفتم و گفتم : سیا حالت خوبه ...
مهرزاد با چشای خون گرفته من رو به سمت خونه هل داد و عصبی گفت : برو تو خونه تا کفرم رو بیشتر از این بالا نیوردی ...
اعصابم بهم ریخته بود با حرص گفتم : فکر کردی کی هستی ...
- گفتم برو تو ...
با این که زهره ام از صدای بلندش آب شد ولی برای این که ترسم رو بهش نشون ندم دوباره رو به سیا گفتم : خوبی ...
- آره ... و با اشاره به در باز خونه گفت : بهتره بری تو ...
این حرف و حرکت سیامک انگار واسه مهرزاد خیلی گرون تموم شده بود چون با عصبانیت خودش رو بهش رسوند و یقه اش رو محکم توی دستاش گرفت ... حس کردم الانه که قلبم وایسه ... سیا چجوری می خواست حریف قد و هیکل مهرزاد بشه ...
- نه مهرزاد ...
انگار جیغ بلند من دیگه واقعا" رفته بود روی اعصابش چون با خشم غیر قابل کنترلی به طرفم برگشت و با لحن تهدیدآمیزی گفت : می ری توی خونه یا من همینجا یه بلایی سرتون بیارم ...
و وقتی تعللم رو دید با عصبانیت گفت : گفتم برو تو ...
با صدای دادش پاهام بی اختیار به حرکت دراومدن و وقتی به خودم اومدم که دیدم وسط حیاط ایستادم ... چند قدم به طرف در رفتم ولی جرات این که دوباره برگردم رو نداشتم ... با فکر این که شاید بتونم از آیفون تصویری ببینمشون به طرف خونه دویدم ... سریع کفشام رو از پام دراوردم و به طرف آیفون رفتم ... ولی هیچی دیده نمی شد انگار توی محدوده اش نبودن ... دمپایی های روفرشی ام رو با عجله پام کردم و دوباره سراسیمه به طرف حیاط رفتم ، ولی با صدای بلند بسته شدن در همون وسط ایستادم و به هیکلی که توی تاریکی کنار در بسته شده خونه ایستاده بود نگاه کردم ... با دیدن اولین حرکت از جانب اون جیغی کشیدم و دوباره به طرف خونه دویدم ...
- کجا وایسا ببینم ...
با تقلا سعی کردم بازوم رو از توی دستش بیرون بیارم ... همینطوری که فشار دستش روی بازوم بیشتر می شد من رو به طرف خونه کشوند و با حرص گفت : داشتین جلوی در چه غلطی می کردین ها ؟ ...
- آیییییی ولم کن ...
در سالن رو باز کرد و در حالی که من رو روی اولین مبلی که سرراهش بود هل می داد گفت : دیگه کارت به جایی رسیده وسط خیابون اون پسره ی عوضی رو می بوسی آره ؟ ...
- داری اشتباه می کنی اون فقط ...
- اشتباه می کنم ... طوری توی بغل هم بودین که اصلا" متوجه نشدین من از کی اونجا وایسادم ...
- فقط داشتیم از هم خداحافظی می کردیم ...
با صدای پرتمسخری گفت : اِ طریقه جدید خداحافظی کردنه یا شما همیشه از دوستان عزیزتون اینطوری خداحافظی می کنید ...
با حرص گفتم : بار اولم بود ... چون داشت می رفت و ممکن بود من دیگه حالا حالاها دیگه نتونم ببینمش ...
خنده پرتمسخری کرد و بعد با غیظ گفت :
- آها پس ایشون همون شازده ای هستن که اون سری شما واسه بدرقه شون تشریف برده بودین فرودگاه درسته ...
وقتی سکوتم رو دید فکم رو محکم توی دستاش گرفت و با حرص گفت : می دونی الان دلم چی می خواد این که این صورت خوشگل رو طوری از ریخت بندازم که دیگه هیچ پسری حتی رغبت نکنه یه نگاه بهت بندازه ...
صدای زنگ گوشیش بلند شد ... بی توجه به زنگ ممتدش صورتش رو بهم نزدیک کرد و گفت : می دونی چرا ؟ ...
آب دهنم رو قورت دادم و با چشای گرد شده بهش نگاه کردم ...
- چون شاید اینطوری بتونم جلوی هرزگیت رو بگیرم ... وگرنه من تا الان هر کاری کردم و سعی کردم با زبون خوش بهت بگم توی این مغز پوکت فرو نرفت ...
موبایلش همچنان زنگ می خورد به حدی که داشت می رفت روی اعصابم ...
- تموم امروز رو باهاش بودی مگه نه ؟ ...
جوابش رو ندارم ...
در حالی که دستی به موهاش می کشید ازم فاصله گرفت با تاسف گفت : فکر می کردم می شناسمت ولی حالا فهمیدم که چقدر سخت در اشتباه بودم ...
و بعد در حالی که پشت بهم می کرد گوشیش و از توی جیبش بیرون اورد با کلافگی گفت : الو ... سلام خوبی ... نه عزیزم بیمارستان بودم تازه اومدم ...
به اون که بی توجه به من همینطور که در حال صحبت بود به سمت پنجره گوشه سالن رفت نگاه کردم ... از به یاد آوردن حرفای چند لحظه قبلش احساس حقارت می کردم ... مگه من چی کار کرده بودم که بهم انگ هرزگی زده بود ... مگه همین عزیزش که الان در حال صحبت باهاش بود همون کسی نبود که توی پارتی های آنچنانی با پسرا خوش می گذروند ... حالا من هرزه بودم ... یه نگاه به خودم که گوشه مبل مثل مفلوک ها مچاله شده بودم انداختم و با حرص دست و پای جمع شده ام رو دراز کردم و درست روی مبل نشستم ... مگه من و سیا داشتیم چی کار می کردیم ... غیر از این بود که بوسه ای که روی صورت سیا زده بودم بوسه ای خواهرانه واسه یه برادر مسافر بود ... بوسه ای از سر دلتنگی واسه روزهایی که بی اون قرار بودن بگذرونم ... با به یاد آوردن سیامک از جام پریدم ... خدای من ، من چطور اونو فراموش کرده بودم و اینجا با بی خیالی نشسته بودم ... اصلا" نفهمیدم کارشون به کجا کشید ... نکنه ... وحشت زده به اون که پشت به من هنوز در حال صحبت بود نگاه کردم ... نکنه اون به سیا صدمه ای رسونده بود و حالا اون یه جایی توی کوچه زیر برف افتاده بود ... سراسیمه به طرف در رفتم و بی توجه به مهرزاد که داشت من رو صدا می کرد زیر بارش برفی که حالا شدیدتر شده بود طول حیاط رو طی کردم ... یکی دو بار کم مونده بود توی برف ها لیز بخورم و یه کاری دست خودم بدم ... در رو باز کردم و توی تاریکی کوچه چشم دووندم ولی اثری از سیامک دیده نمی شد ... نکنه یه گوشه و کنار افتاده باشه ... از در فاصله گرفتم و با بغض چند بار صداش کردم ...
- داری چه غلطی می کنی ... یالا زود برو تو ...
انگار دیوونه شده بودم به طرفش برگشتم و با فریاد گفتم : همش تقصیر توئه ... توی لعنتی ... مگه چی کارت داشت ... تو حق نداشتی باهاش اونطوری رفتار کنی ... اون به خاطر من این همه راه پاشد و اومد تهران ... حقش نبود باهاش اینطوری رفتار کنی ...
با عصبانیت توی چشام زل زده بود ...
گفتم الانه که یکی بخوابونه توی صورتم ولی به جاش گوشی موبایلش رو به طرفم گرفت و با پوزخند گفت :
- زنگ بزن به شازده تا خیالت راحت شه ... ولی بعدش من می دونم و تو ...
با ناباوری نگاش کردم ...
- منتظر چی هستی زنگ بزن ...
گوشی موبایلش رو از دستش قاپیدم و سریع شماره سیامک رو گرفتم ...
- الو بفرمایید ...
- الو سیا ... منم کتی ...
- کتی ؟ چی شده ...
- هیچی تو کجایی ؟ ...
- من توی ماشینم دارم می رم هتل ... چی شده ...
- حالت خوبه ...
- آره ... چی شده ... می خوای برگردم حالت خوبه ... اصلا" این شماره کیه باهاش زنگ زدی ...
- شماره مهرزاده ، نگرانت شدم می خواستم ببینم کجایی ...
زیر چشمی نگاهی به مهرزاد که با فک منقبض و نگاه خشمگین بهم خیره بود کردم و ازش فاصله گرفتم ...
- اذیتت کرد ؟ ...
صدای خنده سیامک توی گوشی پیچید ...
- نه مگه بچه ام ...
- متاسفم همه اش تقصیر من بود ...
- دختر خوب داری گریه می کنی ... بچه شدی مگه ...
- نباید می اومدی ببخشید ... همه اش تقصیر من شد ...
- بس کن کتی اگه اینطوری کنی بر می گردم ... می خوای برگردم ... می تونم بلیطم رو عوض کنم ...
- نه ، نه ... متاسفم من خوبم ... تو خودت کلی کار و زندگی داری ...
- کتی بازم می گم می خوای چند روز باهام بیا اینطوری بهتره ... هم روحیه خودت عوض می شه هم مامان از تنهایی در میاد ... ها می خوای بیای ...
- نه نمی تونم مسعود رو اینجا تنها بذارم ...
- باشه منم دیگه اصرار نمی کنم ... راستی مهرزاد پیشته ؟ ...
زیر چشمی نگاهی به مهرزاد کردم که صورتش از عصبانیت قرمز شده بود ...
گوشه لبمو گاز گرفتم : آره ...
- جدا" پس درست نیست بیشتر از این حرف بزنیم ...کاری نداری ...
- نه ممنونم ... هر وقت رسیدی بهم زنگ بزن ...
- باشه مواظب خودت باش خداحافظ ...
گوشی رو قطع کردم و به طرف مهرزاد گرفتم : مرسی ...
گوشی رو از دستم کشید و با غیظ گفت : خیالت راحت شد ، دلواپسیتون واسش تموم شد ... حالا راه بیفت برو تو تا من تکلیفم رو با تو روشن کنم ...
تازه انگار اون وقت بود که متوجه سوز و سرما شدم ... همینطور که دنبالش می رفتم نگاهی به پاهای سرخم کردم ... فقط یه دمپایی پام بود ... در سالن رو باز کرده بود و منتظر نگام می کرد ...
- زود باش چقدر فس فس می کنی منتظر چی هستی ...
با اعصاب خردی گفتم : پاهام یخ زده ... سریع تر از این نمی تونم بیام ...
- چی ؟ ...
تازه اون وقت بود که متوجه پاهای سرخم شد ، سرشو بلند کرد و بدون این که حرفی بزنه فقط در سکوت با پوزخند تمسخرآمیزی بهم خیره شد ...


***


خم شده بود و بدون این که هیچ حرفی بزنه پشت به من لبه وان نشسته بود ... کمی روی لبه وان جا به جا شدم ... نگام به پاهاش افتاد که عصبی بیرون وان تکونشون می داد ...
- مهرزاد ...
- یعنی انقدر این یارو واست ارزش داره که داری این کارا رو می کنی ...
به آرومی گفتم : اون خیلی شریف تر از اون چیزیه که تو حتی بتونی تصورش رو کنی ...
سرشو با تاسف تکون داد و در حالی که شیر آب داغی که توی وان می ریخت رو می بست بدون این که نگام کنه گفت : هر وقت خواستی بیای بیرون صدام کن ... امشب دیگه حوصله یه دردسر و برنامه جدید رو ندارم ...
دردسر ... در حالی که به پاهای سرخ و پاچه های شلوار بالا زده ام نگاه می کردم پوزخندی روی لبام نشست ...


***


صدای باز شدن در اومد و پشت بندش صدای خشنش توی فضای تاریک و سرد محوطه پیچید :
- زده به سرت نشستی توی این سرما ... بلند شو بیا تو ...
بی توجه بهش به آسمون ابری و برفی که حالا شدیدتر از چند ساعت پیش می بارید نگاه کردم ...
- شنیدی چی گفتم ؟ ...
- دیشب ازم پرسیدی اون پسر ارزششو داره ...
- نمی خوام چیزی ازش بشنوم ...
- ولی من می خوام بگم ...
- بلند شو بیا تو ...
- نه تا قبل از این که به حرفام گوش کنی ... دیشب بهم گفتی که هنوز من رو نشناختی ... شاید حق با تو باشه ... تو خیلی چیزا درباره من و زندگی گذشته من نمی دونی ...
- باشه گوش می دم ولی نه اینجا توی این سرما ...
بی توجه به لحن پرتمسخرش با خودم فکر کردم چه جایی بهتر از این جا هم سرد و هم تاریک درست مثل گذشته من ... شاید اینطوری راحت تر می تونستم حرفام رو بزنم ...
- حدود سه سال پیش با یکی نامزد شدم ...
کمی سکوت و بعد صدای کشیده شدن صندلی روی زمین بهم فهموند که مهرزادم کنارم روی یکی از صندلی های تراس نشست ... با وجود این که صورتش توی ظلمات و تاریکی شب دیده نمی شد ولی زیر سنگینی نگاهش ادامه دادم :
- هنوز 20 سالم نشده بود ... دانشجوی رشته معماری بودم و عاشق رشته ام ... یه جورایی تمام زندگیم توی درس خلاصه می شد ... دلم می خواست وقتی مسعود برمی گرده مدرکم رو بهش نشون بدم یا اگه برنگشت حداقل به یه بهانه مثل ادامه تحصیل من برم پیشش ...
دستام رو دور بدنم حلقه کردم ... چه آرزوهای شیرینی ...
- تا این که کوروش پاشو توی یه کفش کرد که باید با پسر یکی از دوستاش نامزد کنم ... بابک ... از کوروش خیلی حساب می بردم ، مسعودم نبود ، هیچ کسی رو هم نداشتم تا باهاش حرف بزنم و بخوام جلوی کوروش رو بگیره .

هنوزم از یادآوری اون روزا حالم بد می شد ... سعی کردم بغضم رو فرو بخورم ...
- نامزد شدیم ...
چشامو بستم و چهره بابک جلوی چشام اومد ... موهای بلند ، ابروهای گرفته و چشایی که همیشه من رو به یاد حیوون گرسنه قبل از شکارش مینداخت ...
- پسره فوق العاده لاابالی و خوش گذرونی بود ... توی مهمونی هایی که به اصرار کوروش مجبور بودم توشون شرکت کنم چند باری دیده بودمش ... توی همون چند برخورد کوتاه فهمیده بودم که اهل همه جور کاری هست ...
با لحن سردی ادامه دادم : به مسعود هیچی نگفتم ... نمی خواستم اونو اون سر دنیا نگران خودم کنم ... تازه گفتنش چه فایده ای داشت ، کوروش هیچ وقت از مسعود خوشش نمی اومد به خاطر ... خوب به خاطر یه کینه قدیمی که از هم داشتن ...
مهرزاد به آرومی گفت : به خاطر مرگ مادرت درسته ؟ ...
با تعجب به طرفش برگشتم سعی کردم توی تاریکی چهره اش رو حین گفتن این حرف تشخیص بدم ... انگار سنگینی نگام رو حس کرده بود چون دوباره گفت : مسعود واسم تعریف کرد ، گفت چطوری اون اتفاق افتاد ...
بی توجه به اشکایی که روی صورتم می ریختن با لحن سردی گفتم : آره ... اون موقع مسعود هنوز دیپلمش رو نگرفته بود و منم یه دختر 7 ، 8 ساله بودم ... نمی دونم سر چی با هم دعواشون شد ... از گوشه در نیمه باز اتاقم دیدم چطوری کوروش مادرم رو از روی پله ها هل داد ... وقتی مسعود و کوروش پایین پله ها روش خم شده بودن من از روی پله ها همه چی رو دیدم ... کسی متوجه من نبود ... بعد قضیه به لیز خوردن و سرگیجه ختم شد ... چون ... چون مادرم اون موقع حامله بود ...
- متاسفم ... ولی مسعود نمی دونست که ...
- می دونم ...
کمی که گذشت و آروم تر شدم ادامه دادم : خوب منم ترجیح دادم به مسعود چیزی نگم ... با فامیل هم رابطه چندانی نداشتیم پس بدون این که حق انتخابی داشته باشم باهاش نامزد شدم ... اوایل فقط در حدی بود که بیاد خونمون یه ساعتی بشینه و بره ... البته انقدر بهش بی محلی می کردم که همون یه ساعت رو هم به زور تحمل می کرد ...
پوزخندی روی لبام نشست : پدرش که این وضع رو دید گفت واسه بهتر شدن روابطمون و آشنایی بیشتر بهتره یه مدتی با هم بریم بیرون ... توی اون مدتی که باهاش بیرون می رفتم لام تا کام باهاش حرف نمی زدم ، ازش متنفر بودم ... اونم وقتی می دید بهش توجه ای نمی کنم تمام مدتی که با من بود یا

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/07/17 تاریخ
کد :65392

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا