تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان بازیچه (فصل هفتم)



غرغر کنان از پله ها سرازیر شدم ... اصلا" معلوم نیست این پسره کجاست ... چرا در رو باز نمی کنه ... اَه ...
- در رو باز نکن ...
جیغی کشیدم و به عقب برگشتم ...
- وای ترسیدم تو اینجایی ... پس چرا در رو باز نمی کنی ...
ولی با دیدن تصویر سارا گوشه لبمو گاز گرفتم و سریع گفتم : ساراس ...
- می دونم ...
با این که به خودم قول داده بودم توی کارشون دخالت نکنم ولی باز دلم طاقت نیورد : گناه داره ...
وقتی دیدم با بی خیالی روی مبل لم داده و کانال های ماهواره رو بالا و پایین می کنه دوباره گفتم :
- مهرزاد چراغ اتاق من روشنه ، از بیرون کاملا" مشخصه ما تو خونه ایم ...
- مهم نیست ...
- مهم نیست ؟ ... از کی انقدر واست بی اهمیت شده ...
- کتی ، یک بار بهت گفتم دخالت نکن ...
اعصابم بهم ریخت ... نمی تونستم رفتارای مهرزاد رو درک کنم ...
در حالی که به دیوار تکیه می دادم گفتم : مگه تو عاشقش نیستی ، مگه دوستش نداری پس واسه چی داری این کار رو باهاش می کنی ...
با پوزخند گفت : کی همچین حرفی زده ...
در حالی که نگام به تصویر سارا بود گفتم : مگه حتما" باید کسی بگه خوب کاملا" مشخص بود ...
- از من به تو نصیحت هر چی که می بینی باور نکن ...
- یعنی چی ؟ ...
- یعنی همیشه حقیقت اون چیزی نیست که جلوی چشات می بینیش ، شاید واسه فهمیدن حقیقت باید خیلی چیزهای دیگه رو هم در کنارش در نظر بگیری ...
- یعنی می خوای بگی حقیقت نداره این دختر ، همونیه که تو یه مدتی باهاش خوش می گذروندی ؟ ...
آب دهنم رو قورت دادم ...
بازم بدون فکر حرف زده بودم و حالا به سختی می تونستم به میلم واسه گزیدن لبم و فرار از زیر سنگینی نگاش مقاومت کنم ...
- می دونی از چیت خیلی خوشم میاد این که هر کاری هم کنی باز آخر سر حرف دلت رو به زبون میاری ...
وقتی سکوتم رو دید با آرامش گفت : آره این همون دختریه که من مدت ها باهاش خوش گذروندم ولی حالا دیگه نمی خوامش و دیگه دوست ندارم به این رابطه ادامه بدم ...
- به همین راحتی ...
- از اینم راحت تر ...
- یعنی می خوای بگی این هیچ ربطی به شایعه ورشکستگی پدرش نداره ...
- خبرا زود به گوشت می رسه ...
مثل خودش با همون لحن پرتمسخر گفتم : چیه فکر کردی نمی دونم واسه چی داری باهاش بهم می زنی ...
- یعنی تو فکر می کنی این کارم به خاطر ورشکستگی پدرشه ؟ ...
نگام رو از تصویر سارا که حالا داشت از در دور می شد و به طرف ماشینش می رفت گرفتم و گفتم : آره من فکر می کنم تو به همین خاطر داری باهاش اینطوری رفتار می کنی ...
- خوب عزیزم داری اشتباه می کنی ... من انقدرها هم آدم بدی نیستم که بخوام با احساسات یه دختر اینطوری بازی کنم ...
بهش نگاه کردم ...
چرا نمی تونستم حرفش رو باور کنم ... احساسم می گفت برخلاف گفته هاش اون کاملا" از این وضعیت راضیه ... این رو راحت می شد از لحن شرورانه و برق توی چشاش فهمید ... به اون که حالا در کمال آرامش ازم رو برگردونده بود و به تلویزیون چشم دوخته بود نگاه کردم ...
من دوستش داشتم ... بودنش با سارا واسم سخت و گاهی اوقات حتی غیر قابل تحمل بود ... چه روزهایی که از با هم بودن اونا توی اتاقم اشک ریخته بودم ... شاید اگه شرایط طور دیگه ای بود از این که اون دو تا بالاخره از هم جدا شدن خیلی هم خوشحال می شدم ولی توی این شرایط ، به خاطر پول ... شاید تقصیر خودم بود و من زیادی مهرزاد رو توی دنیای خیالی و عاشقانه خودم بزرگ و خوب جلوه داده بودم ... شاید اون همون طور که توی برخوردهای اولم حس کرده بودم با چیزی که من توی رویاهام دربارش فکر می کردم خیلی فاصله داشت ...
اگه اینطور بود من هنوزم دوستش داشتم ؟ ... بهش اعتماد داشتم ؟ ... توی خونه به این بزرگی تنها با اون ... نگام رو ازش گرفتم و به طرف پله ها رفتم ...
نمی دونم ... هیچی نمی دونم ... حس می کنم مغزم قفل کرده ... انگار من زیادی توی رویاهام غرق شده بودم و واقعیت اون چیزی نبود که پیش خودم تصور می کردم ...


***


گوشام درد گرفته بود و چشام دیگه داشت روی هم می افتاد ... هدفونم رو که چند ساعت توی گوشم بود دراوردم و در حالی که روی میز میذاشتم از تخت پایین اومدم و به طرف پنجره رفتم ... یعنی مجید رفته بود ... درست بعد از این که مهرزاد اون فیلم رو سر سارا دراورد رفت و آمد مجیدم به اینجا زیاد شده بود و به عناوین مختلف تا دیر وقت پیش مهرزاد می موند ...
پرده رو کمی کنار زدم و توی تاریکی اتاقم به حیاط نگاه کردم ... با دیدن ماشین مجید که پشت ماشین مهرزاد توی حیاط پارک بود دلم یه جوری شد ... سرم رو روی شیشه سرد پنجره گذاشتم و به ماشین که حالا جای ماشین مسعود توی حیاط پارک بود خیره شدم ... آه پرحسرتی کشیدم ... چقدر همه چیز کسل کننده شده بود ، یه روزمرگی کسل کننده بین خونه و بیمارستان و انتظار ، انتظار و انتظار واسه باز شدن چشای مسعود ...
همونطور که نگام به تاریکی حیاط بود متوجه حرکت سایه ای گوشه دیوار شدم ... یعنی مجید بود که داشت می رفت؟ ... دقیق تر شدم و کمی صورتم رو نزدیک تر کردم ... ولی اگه می خواست بره که مهرزاد اونو تنهایی نمی فرستاد حداقل تا حیاط باهاش می رفت یا برق داخل حیاط رو واسش روشن می کرد ... دوباره حرکت چیزی رو کنار دیوار حس کردم ...

با وحشت از پنجره فاصله گرفتم و با چشای گرد شده به اون سایه که حالا داشت از گوشه دیوار حرکت می کرد نگاه کردم ... نکنه دزد اومده باشه ... قبل از این که فرصت فکر کردن بیشتری رو به خودم بدم مثل فشنگ از توی اتاق بیرون زدم و خودم رو توی یه چشم بر هم زدن به ته راهرو جایی که اتاق مهرزاد اونجا بود رسوندم ... با ضربه های محکمی که پشت سر هم به در اتاقش می کوبیدم ظرف چند ثانیه مهرزاد جلوی در ظاهر شد ... ولی بدون این که بهم فرصت حرف زدن بده در اتاقش رو پشت سر خودش بست و با اخم های درهم گفت :
- چی شده ... این چه وضعه در زدنه ... تو مگه خواب نبودی ...
وسط حرفش پریدم و سریع گفتم : مهرزاد یکی توی حیاطه ...
- چی ؟ زده به سرت ...
حرصی از لحن پر تمسخرش گفتم : می گم یکی توی حیاطه ، این یعنی زده به سرم ؟ ...
- مطمئنی ؟ ...
- آره ... خودم سایه اش رو گوشه ی حیاط دیدم ...
دستش رو توی موهای لختش فرو برد و عصبی و زیر لب گفت : لعنتی ...
- مهرزاد ...
در رو باز کرد و رو به مجید که وسط اتاق ایستاده بود با لحن خشنی گفت : می گه یکی توی حیاطه ...
مجید در حالی که به طرف میز کنار تخت می رفت با لحن سرزنش گری گفت : بهت گفته بودم این کار ...
- می دونم چی بهم گفته بودی ...
- پس اگه می دونی الان معطل چی هستی ؟ ...
با کشیده شدن دستم نگاه سرگشته ام رو از مجید گرفتم و با تعجب به طرف مهرزاد برگشتم ... چه شون شده بود ...
- چی شده ؟ ...
- با من بیا ...
همینطور که پشت سرش کشیده می شدم گفتم : آی مهرزاد یواش تر ... چرا اینجوری می کنی ؟ ...
در اتاقم رو باز کرد و در حالی که من رو داخل اتاق هل می داد گفت : همین جا ساکت و آروم می مونی و در رو از داخل قفل می کنی ... فهمیدی ؟ ...
- واسه چی ؟ ...
در حالی که داشت از اتاق بیرون می رفت عصبی گفت : واسه این که من می گم ...
پشت سرش راه افتادم : یعنی چی ؟ تا وقتی نگی این جا چه خبره یه لحظه هم توی این اتاق نمی مونم ...
طوری ناگهانی با عصبانیت به طرفم برگشت که از ترس چند قدم عقب رفتم و ازش فاصله گرفتم ...
- همین جا می مونی ، جیکتم در نمیاد ... حوصله جر و بحث کردن با تو رو الان ندارم ... روشن شد ...
انقدر لحنش جدی و خشن بود که بی اراده سرم رو تکون دادم ...
- خوبه ، در رو پشت سر من قفل کن ...
با وجود این که از جریان سر در نمی اوردم به محض خارج شدنش از اتاق در رو قفل کردم و سریع خودم رو به کنار پنجره رسوندم و از لای پرده به فضای تاریک حیاط خیره شدم ... هیچ چیزی دیده نمی شد ... انقدر ساکت و آروم بود که یه لحظه شک کردم شاید اصلا" همه اش خیالات بود ... با اعصاب خردی ناخن شستم رو به دندون گرفتم و شروع کردم به جویدنش ... حالا باید چی کار کنم ... دیوونه شدی ... خوب چی از این بهتر ، اینم ناراحتی داره ... آخه اینطوری مهرزاد میاد بالا و کلی سرم غر می زنه و تا یه مدت هم راه به راه مسخره ام می کنه و دستم میندازه ... اصلا" به درک ، فوقش چند روز دستت میندازه می ره پی کارش ... اگه واقعا" دزد بود و تو نمی گفتی که بدتر می شد ... پس بی خیال ... لعنتی چقدر همه جا ساکت بود ... اَه به من چه ، خوب به نظرم می رسید یه چیزی داره توی حیاط تکون می خوره ... در حالی که به طرف تختم می رفتم تا روش بشینم با حرص زیر لب گفتم : به خدا اگه الان بیاد بالا و جلوی مجید بخواد یه چیزی بهم بگه ...
ولی با صدای شکستن چیزی از طبقه پایین از جام پریدم و با وحشت گوشام رو تیز کردم و به سر و صداهای مبهمی که از پایین می اومد گوش سپردم ... آب دهنم رو قورت دادم ... نه انگار جدی جدی پایین خبری بود ... دلشوره وجودم رو گرفت ... نکنه یه اتفاق واسه مهرزاد بیفته ... لعنت به من اصلا" واسه چی حرف زدم ... دیوونه اونطوری که بدتر می شد بی هوا می اومد سر وقتتون ... مضطرب توی اتاق شروع کردم به راه رفتن ... خدایا نکنه یه چیزشون بشه ... نه بابا اونا دو نفرن ، اون فقط یه نفره ، خشکم زد ... ولی از کجا معلوم شاید چند نفر بودن و من فقط یکیشون رو توی تاریکی تشخیص دادم ... از شدت استرس و اضطراب از این که نکنه اتفاقی واسشون بیفته بی اراده دستم به طرف قفل در رفت و در حالی که سعی می کردم وحشتی که به جونم افتاده رو نادیده بگیرم قفل در رو چرخوندم و آروم آروم بازش کردم ... هر آن منتظر بودم با باز کردن در یکی رو جلوی روم ببینم ولی انگار خبری نبود ... از لای در نگاهی به اطراف انداختم ، حالا سر و صدای درگیریشون به وضوح به گوش می رسید ... آروم از اتاق بیرون اومدم و در حالی که با هر قدمی که بر می داشتم بر می گشتم و از ترس پشت سرم رو نگاه می کردم خودم رو به بالای پله ها رسوندم ... جرات پایین رفتن رو هم نداشتم ، همینطور که نرده رو توی دستم می فشردم متوجه شدم مدتیه که دیگه صدایی از پایین شنیده نمی شه ... با این که می دونستم چقدر کارم احمقانه است نرده ها رو گرفتم و آروم آروم از پله ها پایین اومدم ، اوضاع بدتر از اون چیزی بود که فکرش رو می کردم ... با چشای گشاد شده به اوضاع آشفته پایین چشم دوختم ، یه مبل وارونه روی زمین افتاده بود ، میز شیشه ای بزرگی که وسط سالن بود طوری شکسته بود که می شد از این فاصله هم دید که چطور تیکه های شکسته اش توی فضای سالن پخش شده ... این یعنی یکی واقعا" توی خونه بوده یا شایدم چند نفر ... چرا هیچ خبری از مهرزاد و مجید نبود ... نکنه ... با پاهای لرزون چند پله آخر رو هم پایین اومدم و در حالی که از کنار مجسمه شکسته کنار پله ها می گذشتم ، سعی کردم مواظب باشم پام روی تیکه های شکسته اش نگذارم ... ولی با وجود تمام تلاشم واسه حفظ سکوت دمپایی رو فرشیم روی تکه شیشه ای که توی سالن پخش بود رفت و صدایی تولید کرد که حس کردم الانه که قلبم بایسته ، آب دهنم رو قورت دادم و به صدای قدم هایی که تو سالن می پیچید با وحشت گوش سپردم ... حالا باید چی کار می کردم ، قبل از این که قدمی به عقب بردارم با دیدن مهرزاد که گوشه سالن ظاهر شد نفس حبس شده ام رو بیرون فرستادم و با آرامش گفتم :
- مهرزاد خدا رو شکر فکر کردم ...
- تو اینجا چی کار می کنی ...
صداش به حدی بلند بود که در حالی که بی اراده قدمی به عقب برمی داشتم با لکنت گفتم : من فقط نگران شده بودم که نکنه ...
با چند گام بلند خودش رو بهم رسوند و با عصبانیت گفت : من به تو چی گفته بودم ... نگفته بودم توی اتاقت می مونی تا من بیام سراغت ؟ ...
- خوب ... من فکر کردم ...
ولی بقیه حرفم با دیدن مجید و چیزی که توی دستش بود نیمه تموم موند و با دهن باز به هفت تیر توی دستش خیره شدم ... مهرزاد هم امتداد نگام رو گرفت و وقتی متوجه مجید شد با لحنی که سعی می کرد آروم تر باشه گفت : بیا برگردیم توی اتاقت ...
مات و مبهوت رو به مهرزاد که داشت من رو از پله ها بالا می برد گفتم : اینجا چه خبره ؟ ...
مکثی کرد و بعد با خونسردی گفت : هیچی مگه قرار بود چه خبر باشه ... دزد اومده بود همین ...
وحشت زده گفتم : مجید دستش هفت تیر بود ...
در حالی که در اتاقم رو باز می کرد ، نیم نگاهی به چهره وحشت زده من کرد و بعد طوری که احساسم می گفت تو انتخاب هر کلمه نهایت دقت رو می کنه گفت : نگران چیزی نباش مجید خودش پلیسه ، پس چیزی واسه ترسیدن وجود نداره ...
- پلیسه ؟ ...
- آره ... بهتره همینجا بمونی ، من باید برگردم پایین ...
- پس اونی که توی حیاط دیده بودم ...
- یه دزد ناشی که به خونه ای که یه پلیس توش بوده واسه دزدی رفته ...
با ناباوری گفتم : واقعا" ؟ ...
بی حوصله گفت : آره ، کتی تو چت شده ... مجید پلیسه و ما امشب خیلی شانس اوردیم که اون اینجا بوده ... بهتره بخوابی من باید برم پایین ... مجید زنگ زده قراره چند نفر بیان و طرف رو با خودشون ببرن ...
و با لحن جدی ای ادامه داد : و یه چیز دیگه ... کتی نمی خوام تا تموم شدن این قضیه پایین ببینمت ... همین جا می مونی تا بیان و اونو با خودشون ببرن فهمیدی ...
سرمو آروم تکون دادم ...
- خوبه ...
همینطور که گوشه تخت نشستم به اون که داشت از اتاقم بیرون می رفت نگاه کردم ... چرا هیچ حس خوبی نسبت به این ماجرا نداشتم ... چرا انقدر دلم شور می زد ...
- چرا نخوابیدی ؟ ...
سرمو بالا اوردم و توی نور چراغ خواب به اون که به چهارچوب در باز اتاقم تکیه داده بود نگاه کردم ...
- همینطوری ... خوابم نمی بره ...
- ساعت رو دیدی ، نزدیک 3 صبحه ... اونوقت تو خوابت نمیاد ...
بی توجه به ابروهای بالا رفته و لحن پر شیطنتش گفتم : رفتن ؟ ...
سرشو تکون داد ...
- مگه به 110 زنگ نزدید پس چرا انقدر طول کشید ؟ ...
- نمی دونم ، انگار روال کارشون همینطوریه دقیق نمی دونم ... خوب من دیگه می رم بخوابم شب بخیر ...
- شب بخیر ...
و رو به اون که داشت در اتاقم رو می بست گفتم : مهرزاد در رو نبند بذار باز باشه ...
با ابروهای بالا رفته و نگاه خندون به طرفم برگشت : چرا اون وقت ... مگه می ترسی ...
- نه چه ربطی داره ... من فقط می خوام در باز باشه ...
در حالی که خنده روی لباش عمیق تر می شد قدمی داخل اتاقم گذاشت و رو بهم گفت : پروفسور در اتاقت رو ببند و از داخل قفلش کن ... اینطوری اگه دزد بیاد امنیتت بیشتره تا این که در اتاقت و تا آخر باز بذاری ...
با حرص گفتم : تو چی کار به من داری تو در رو باز بذار برو بخواب ...
سرشو تکون داد و در حالی که هنوز خنده روی لباش بود بی تعارف کنارم روی تخت نشست و گفت : خوب ؟ ...
- خوب چی ؟ ...
- اون چیزی که باعث شده نتونی بخوابی رو بهم بگو شاید بتونم کمکت کنم امشب بدون ترس بخوابی ...
- کی گفته من می ترسم ؟ ...
و واسه این که بحث رو عوض کنم رو به اون که مثل من به دیوار تکیه داده بود کردم و سریع گفتم : بهم نگفته بودی مجید پلیسه ...
کتابی که توی دستم بود رو از دستم کشید و با بی خیالی گفت : پیش نیومد ...
رو به اون که حالا داشت با خونسردی کتابم رو ورق می زد گفتم : می دونی همش حس می کردم مجید یه جوره خاصیه ، مثلا" همیشه طوری نگام می کرد و زیر نظرم می گرفت که انگار می خواد همه چی رو از توی سرم بکشه بیرون ، حالا شاید با دونستن این که اون پلیسه بشه بهتر رفتارش رو درک کرد ... شاید این رفتاراش به خاطر شغلشه مگه نه ...
وقتی دیدم که بی هیچ عکس العملی در مقابل حرفام سکوت کرده با حرص گفتم : شنیدی چی گفتم ؟ ...
- آره ، ولی حرفت مسخره است اون بیچاره که جز سلام و احوالپرسی اصلا" توی این مدت کاری به کارت نداشته ...
شونه هام رو بالا انداختم : شاید حق با تو باشه ولی این حسی بود که من توی این مدت توی برخوردام باهاش داشتم ... اولین باری که بهم گفتی جلوش شال سر کنم فکر کردم نباید آدم درستی باشه ...
با پوزخند گفت : آره یادمه ولی مجید یه جورایی توی یه خانواده مذهبی بزرگ شده و دوست نداره جلوش کسی بی حجاب بگرده ... منم چون حساسیتش رو می دونستم واسه این که توی رفت و آمد به اینجا احساس راحتی بیشتری کنه گفتم پیشش با حجاب باش ... همین ...
و کتابم رو گوشه تخت پرت کرد و گفت : خوب می خوای حرف بزنی یا من برم بخوابم ...
- چه حرفی ؟ ...
- این که از چی می ترسی ...
- من کی گفتم می ترسم ...
- کتی ...
جوری نگام می کرد یعنی خر خودتی ...
- اشتباه می کنی ...
و نگامو دور اتاق چرخوندم ...
با ریشخند گفت : می دونی الان این حالت چشات من رو یاد چی میندازه ، همون روز دزدی که واسه اولین بار دیدمت ، اون موقع هم مثل الان سعی داشتی ترست رو ازم مخفی کنی ...
برگشتم و با تعجب نگاش کردم ...
سرشو کج کرد و با لبخند ادامه داد : و البته خیلی هم بی دفاع و ملوس به نظر می رسیدی ...
از سر کنجکاوی بالشتم رو توی بغلم گرفتم و با علاقه گفتم :هنوزم نمی فهمم اون روز چطوری من رو شناختی ؟ ...
- اوه مسعود یه آلبوم از عکسای تو رو تو خونه مون داشت که همیشه وقتایی که دلش می گرفت اون رو می اورد و تمام عکساش رو با علاقه نگاه می کرد ... گاهی منم از سر کنجکاوی آلبوم عکسات رو ورق می زدم ... پس واسم سخت نبود که با دیدنت حتی توی اون لباس و کلاه بشناسمت ...
- واسه همین ولم کردی ؟ ... چون می دونستی بعدا" باز هم منو می بینی ...
با نیشخند نگام کرد : شاید ...
- یعنی بعدش اصلا" پشیمون نشدی ...
- نه ... البته فرستادن اون کارت کار عاقلانه ای بود چون باعث شد بفهمم در موردت زیادم اشتباه نکردم ...
- پس واسه همین بود که اون روز که با مسعود دیدمت از دیدنم جا نخوردی ...
با لبخند نگام کرد ...
سرمو تکون دادم و ابرروهام رو بالا انداختم : ولی من اون روز داشتم از ترس می مردم ... از این که ممکن تو به مسعود بگی می خواستم سکته کنم ...
خنده ای از سر لذت کرد و گفت : می دونم ، روز خیلی خوبی بود به من که حسابی خوش گذشت ...
با تاسف نگاش کردم : می دونی من هنوزم معتقدم تو مرض مردم آزاری داری ... تو واقعا" از اذیت کردن من لذت می بری ...
نگاه عجیبی بهم کرد و گفت : هنوز اذیت کردن ندیدی ... من تا الان اصلا" کاری به کارت نداشتم ...
- ولی به نظر من دیگه کاری نمونده که تو بخوای سرم در بیاری ...
- مطمئنی ؟ ...
- آره ...
- شرط می بندی ؟ ...
- واسه چی ... من همین الان بهت اطمینان کامل می دم ...
ابروهاش رو بالا انداخت و کمی نگام کرد ، بعد در حالی که سرش رو تکون می داد گفت : خوبه ... خوب من دیگه بهتره برم بخوابم و یه چیز دیگه اگه از این می ترسی کس دیگه ای بیاد باید بگم امشب دیگه خبری نیست ... مطمئن باش ...
انقدر اطمینان توی صداش بود که با تعجب نگاش کردم : از کجا انقدر مطمئنی ؟ ...
- به من اعتماد کن امشب همه چی امن و امانه ... راحت بگیر بخواب ...
چقدر لحنش عجیب بود ، همینطور که نگاهمون به هم بود بی مقدمه گفت : کتی اگه یه روز متوجه بشی من اون کسی که فکر می کنی نیستم چی کار می کنی ؟ ...
با چشای گرد شده نگاش کردم : چی ؟ ... زده به سرت ...
- یه بار بهت گفتم هیچ وقت از روی ظاهر یه چیزی دربارش قضاوت نکن ... حالا می خوام بدونم اگه یه وقتی متوجه بشی من اونی که تصور کرده بودی نیستم و نظرت دربارم عوض بشه ، بازم من رو همینطوری که الان دوستم داری دوست داری ؟ ...
دستپاچه گفتم : کی گفته من دوست دارم ...
و در حالی که نگامو ازش می گرفتم با اخم تصنعی گفتم : حالت خوش نیستا ... بهتره بری بخوابی از وقت خوابت گذشته ...
کمی به طرفم خم شد و توی چهره ام دقیق شد : واقعا" ؟ ...
و با آرامش گفت : پس چرا من اینطوری فکر نمی کنم ... می دونی احساسم در این مورد خیلی قویه ... شاید باید یک بار دیگه امتحان کنیم ...
با گیجی نگاش کردم ، داشت از چی حرف می زد ...
- اون بار خیلی چیزها واسم روشن شد ، حالا شاید بشه به اطمینان دوباره ای دست پیدا کنیم ...
- داری درباره چی حرف می زنی ؟ ...
صورتش رو بهم نزدیک کرد و با شیطنت گفت : یادت رفت ؟ ... اون روزی که بردمت خونه مسعود ، اون بوسه خیلی چیزها رو واسم روشن کرد ، شاید واسه اطمینان احساسمون لازم باشه که یکبار دیگه امتحان کنیم ...
در حالی که از به یاد اوردن اون بوسه غرق خجالت شده بودم و ضربان قلبم اوج گرفته بود ، به سختی گفتم : خیلی پررویی ، از اتاقم برو بیرون ...
سرشو کج کرد و با حالتی متفکر زل زد توی چشام و گفت : یعنی من دارم اشتباه می کنم و تو همچین احساسی بهم نداری ...
جوابش رو ندادم ...
زمزمه وار زیر گوشم گفت : اگه بهت ثابت کنم که داری اشتباه می کنی چی ...
سعی کردم سرشو از گودی گردنم کنار بزنم و در حالی که ازش فاصله می گرفتم گفتم : برو کنار مهرزاد ، دیوونه شدی ...
بی توجه به حرفم یه دستشو پشت کمرم حلقه کرد و در حالی که دست دیگه اش رو پشت سرم میذاشت با لحنی جدی گفت : باید دوباره امتحان کنیم کتی ...
وحشت زده سعی کردم ازش فاصله بگیرم ...
- مهرزاد ...
- باور کن لازمه عزیزم ... انگار تو توی درک احساساتت دچار مشکل شدی و به یه کوچولو کمک احتیاج داری ...
و قبل از این که اجازه حرف دیگه ای بهم بده لباشو روی لبام قرار گرفت و بی اعتنا به تقلام دستاش رو دورم حلقه کرد و من رو به خودش فشرد ... بی توجه به تپش های دیوانه وار قلبم و لذتی که از اون بوسه داشت نصیبم می شد شروع کردم به تقلا و سعی کردم با دستام اونو از خودم دور کنم ولی مقاومتم انقدر ناچیز و انقدر احساسات پرشور اون قوی بود که در مدت زمان کوتاهی دست از تقلا کشیدم و دستام بی اراده پشت گردنش حلقه شد ... خنده آرومی کرد و همینطور که لبای داغش به سمت گردنم می رفت ، بوسه ای کوتاه از گلوم گرفت و با صدای شیطنت باری گفت :
- می بینم زود به نتیجه گیری رسیدی ... خوبه ... اینو دوست دارم ...

و بعد بدون این که منتظر جوابی از من باشه دوباره لبای داغش رو روی لبام گذاشت و به شدت من رو بوسید ... می دونستم کارم درست نیست ... می خواستم حتی به خاطر ریشخند روی لباش ازش فاصله بگیرم ولی نمی تونستم ، هیچ مقاومتی واسم نمونده بود ؛ طوری بین دستاش بی حس شده بودم که وقتی من رو آروم روی تخت خوابوند و کنارم دراز کشید بازم نمی تونستم خودم رو از بین حصار دستاش بیرون بکشم ... عقلم داشت بهم هشدار می داد ، می گفت این همه احساسات می تونه سرمو به باد بده ولی بی حس تر از اونی بودم که مقابل اون همه شور و هیجان بتونم واکنشی از خودم نشون بدم ... ولی وقتی دستش زیر بلوزم به حرکت دراومد انگار تلنگری شد به عقلم ، چشام باز شد و سریع دستم رو روی دستش گذاشتم و سعی کردم از بدنم دورش کنم ... ولی بی توجه بهم در حالی که لباش روی لبام بود و من رو به خودش می فشرد دستش به طرف سوتینم رفت و بندش رو باز کرد ... نگاه وحشت زدم رو بهش دوختم نمی خواستم حتی فکرش رو کنم که بعدش ممکن چی بشه ... وقتی دیدم بی توجه به تقلام دستش روی بدنم به حرکت دراومد با وحشت دستم رو بالا اوردم و چنگی به موهاش کشیدم و سعی کردم اینطوری اونو از خودم دور کنم ... با چشایی تنگ شده کمی ازم فاصله گرفت و زیر لب گفت :
- دوست نداری بیشتر از این ادامه بدیم ...
انگار لال شده بودم خودم رو جمع کردم و سعی کردم ازش فاصله بگیرم ، یه برق عجیب و ترسناکی توی چشاش بود که من رو می ترسوند ... وقتی تقلام رو دید دستش رو از بلوزم دراورد و با پوزخند توی چشام زل زد و گفت :
- وقتی با یه پسر شروع می کنی باید منتظر خیلی چیزها باشی ... و در حالی که از روم بلند می شد بی توجه به ترس و وحشتم با لحن سردی گفت : ای

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/07/02 تاریخ
کد :65174

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا