تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان بازیچه (فصل هشتم)



آروم پشت سرش از پله ها بالا رفتم ... در رو باز کرد و در حالی که آروم دستش رو پشتم میذاشت با محبت گفت : برو تو ...
وارد هال کوچک خونه شدم ، یه خونه کوچک 60 ، 70 متری که می دونستم می تونه مطمئن ترین جای دنیا واسه پیدا کردن دوباره آرامش من باشه ...
سیامک در حالی که کفشاشو از پاش در می اورد و توی جاکفشی میذاشت چند بار خاله رو صدا زد ... وقتی جوابی نشنید به طرف یکی از اتاقا رفت و درش رو باز کرد ، دوباره به طرفم برگشت و گفت :
- احتمالا" دوباره رفته پیش این همسایه پائین ایه ... خیلی با هم جور شدن ...
دستم رو کشید و در حالی که من رو دنبال خودش به طرف راهرو کوچیکی که در قسمت سمت راست هال قرار داشت می برد گفت : بیا حتما" خیلی خسته ای ...
در یکی از اتاقا رو باز کرد و در حالی که سریع شروع به جمع کردن وسایلش که همه جای اتاق شلوغش پخش شده بود می کرد رو به من که توی چهارچوب در اتاق ایستاده بودم گفت :
- بیا تو ، می تونی اینجا راحت استراحت کنی ...
- پس خودت چی ... اگه من بیام اینجا خودت می خوای کجا بخوابی ؟ ...
- تو نمی خواد نگران من باشی ... من توی سالن هم می تونم بخوابم ...
- نه ، نه سیا بذار من می رم توی اتاق خاله می خوابم ...
- کتی دیوانه شدی ، من که با تو تعارف ندارم فعلا" بیا اینجا استراحت کن اگه دیدم سخت بود تو رو می فرستم اتاق مامان ...
- ممنونم سیا ...
با محبت نگام کرد و گفت : خواهش می کنم دختر خوب ... با این که نمی دونم چی شده که اینطوری یهویی پاشدی اومدی اینجا ولی از این بابت خیلی خوشحالم ... اینو رو هم بدون تا هر وقت دلت بخواد می تونی اینجا بمونی ...
- مرسی ...
- خوب راحت بخواب ... مامانم الانا دیگه پیداش می شه ...
- ممنونم ...
در حالی که در رو می بست با خنده گفت : راستش رو بخوای من باید ازت تشکر کنم چون خیلی دلم واست تنگ شده بود ...
لبخند تلخی رو لبام نشست و زیر لب گفتم : دیوونه ...
با بسته شدن در گوشه اتاق نشستم ... حتی یه لباس واسه عوض کردن نداشتم ... انقدر سریع از تهران بیرون زده بودم که به جز همون کوله ای که موقع فرار از خونه کوروش با خودم برداشته بودم هیچ چیز دیگه ای همراه خودم نداشتم ... زیپ کوله پشتیم رو باز کردم و به بسته تراولی که از توی اتاق کوروش برداشته بودم نگاه کردم ... خوبه حداقل اینا رو با خودم داشتم ...


***

در اتاق آروم باز شد ...
- هنوز نخوابیدی ؟ ...
وقتی سکوتم رو دید کنارم روی زمین نشست : نمی خوای بهم بگی چی شده ؟ ...
چشای اشکیم رو بهش دوختم : نه ...
- چرا چی باعث شده که تو رو اینطور آشفته کنه ، کتی بهم بگو سعی می کنم تا جایی که بتونم کمکت کنم ...
در حالی که دوباره سرمو روی زانوم میذاشتم با صدای گرفته ای گفتم : فقط بذار یه مدتی اینجا بمونم ... وقتی که آروم تر شدم خودم همه چی رو واست تعریف می کنم ... ولی الان نمی تونم ...
نفس صدادارش رو بیرون فرستاد و بدون این که چیز دیگه ای بگه از کنارم بلند شد ... با بسته شدن در دوباره سرمو از روی زانوم بلند کردم و به صفحه موبایلم که داشت خاموش و روشن می شد نگاه کردم ... چرا این کار رو باهام کردی ...


***

" کتی خواهش می کنم جوابم رو بده ، بذار واست توضیح بدم ، باور کن اونطوری که تو فکر می کنی نیست ... "
" کجایی داری نگرانم می کنی ، اگه نمی خوای باهام حرف بزنی حداقل جواب اینا رو بده ... "
" کتی به خاطر خدا هم شده جوابم رو بده تا حداقل بفهمم حالت خوبه یا نه ... "
" دیگه واقعا" داری شورش رو در میاری ... فکر می کنی این بچه بازی ها راهشه ؟ ... "
" خواهش می کنم فقط یه جوری بهم بفهمون که خوبی ... باور کن اون وقت تا زمانی که تو نخوای مزاحمت نمی شم ... "

بقیه پیام ها رو بدون این که بخونم شروع کردم به پاک کردن ... حس می کردم با خوندنشون ممکنه سست شم و دست به کار احمقانه ای بزنم و دوباره خام حرفاش شم ... دو روز بود که اینجا طاقت اورده بودم پس می تونستم بازم تحمل کنم ...
گوشی رو کنارم گذاشتم و در حالی که روی زمین دراز می کشیدم بهش خیره شدم ... با روشن و خاموش شدن صفحه اش دوباره از جام بلند شدم و به اسم روی صفحه خیره شدم ... بی اراده دستم به طرف گوشیم رفت و قبل از این که متوجه کارم بشم اونو به لبم نزدیک کردم و میون اشکایی که روی صورتم می ریختن بوسیدمش ...


***

لباسامو پوشیدم و از اتاق سیامک که حالا مال من شده بود بیرون اومدم ...
- کجا داری می ری دخترم ...
- می رم یه جایی کار دارم ، زودی بر می گردم ...
- باشه ولی تو که اینجاها رو بلد نیستی ، خدا نکرده گم می شی ... بذار سیامک بیاد با اون برو ... تا نیم ساعته دیگه میاد ...
آروم سرمو تکون دادم و با همون لباسای بیرون گوشه ای نشستم ... خاله هم دوباره به طرف آشپزخونه برگشت و اجازه داد که من دوباره توی خودم فرو برم ...
با چرخش کلید توی در سرمو بالا اوردم ...
- سلام خسته نباشی ...
در حالی که دستش هنوز روی دستگیره در مونده بود با تعجب نگام کرد و گفت : سلام ، چیزی شده ...
- سلام پسرم خسته نباشی ...
- مرسی چیزی شده ؟ ...
- نه کتی می خواست بره بیرون ، بهش گفتم منتظر تو بمونه که باهاش بری ...
سیامک نفس راحتی کشید و گفت : آها باشه ، پاشو کتی ...
همینطور که روی زمین نشسته بودم نگاش کردم و گفتم : اگه خسته ای میذارم واسه بعد ...
- نه پاشو خسته نیستم ... مامان شما چیزی از بیرون نمی خواین ؟ ...
- نه ، مواظب خودتون باشین ...
با بسته شدن در دوباره رو به سیامک گفتم : سیا اگه خسته ای خیلی واجب نیست ...
- نه ، راه بیفت ... از کی انقدر تعارفی شدی دختر خوب ...
لبخند غمگینی بهش زدم و جلوتر از اون از پله های آپارتمان پایین رفتم ...
از مغازه بیرون اومدم و در حالی که گوشه دیواری می ایستادم شروع به باز کردن سیم کارتم کردم ... انگار لرزش دستام خیلی واضح بود چون سیا در حالی که گوشی و سیم کارتم رو از دستم می گرفت به آرومی گفت : بدش من ، مطمئنی می خوای این کار رو بکنی ؟ ...
در حالی که نگام به دستاش بود ، بدون این که نگاش کنم گفتم : آره ...
سیم کارت قبلیم رو از گوشی در اورد و به طرفم گرفت : بیا اینو بگیر ...
سیم کارت رو کف دستم گذاشت و سیم کارت جدیدم رو توی گوشی انداخت ... دست لرزونم رو مشت کردم و روی دهنم گذاشتم ... حس این رو داشتم که چیز با ارزشی توی دستامه ... آره من تنها ارتباطم با گذشته رو توی دستام داشتم ... سیامک موبایلم رو به طرفم گرفت و در سکوت بهم نگاه کرد ...
در حالی که سعی می کردم لرزش صدام رو کنترل کنم با لبخندی که تصنعی بودنش خیلی واضح بود رو بهش گفتم : الان باید شیرینی بخرم ؟ ...
با انگشت شستش اشکی که از گوشه چشم در حال سر خوردن بود رو پاک کرد و گفت : نمی دونم خودت چی فکر می کنی ؟ ...
نفس بلندی کشیدم و در حالی که چشام رو پاک می کردم با لحنی که سعی می کردم شاد باشه گفتم : آره باید بخرم ... بیا باید زود برگردیم خونه ، خاله منتظرمون ...
و در حالی که که جلوی سیامک شروع کردم به راه رفتن گوشه لبم رو گاز گرفتم و سعی کردم بدون این که متوجه بشه اشکام رو که روی صورتم می ریختن رو پاک کنم ...


***

- بفرمائید ...
با صدای آرومی گفتم : سلام ترانه ...
کمی مکث کرد و بعد با تردید گفت : ببخشید شما ...
- منم کتی ...
- اوه خدای من کتی تویی ، دختر کجایی ، زده به سرت بی خبر کجا رفتی ، می دونی چقدر همه رو نگران خودت کردی ...
با شنیدن صدای هیجان زده اش لبخند تلخی روی لبام نشست ...
- من حالم خوبه ، نگران نباش ...
- نگران نباشم ، می دونی این روزا هر کی من رو می بینه ، پرستارا ، خانم سالاری حتی خانم محبی سراغت رو از من می گیرن ... همه از این که تو چند روزه بیمارستان نیومدی تعجب کردن ...
وقتی سکوتم رو دید با لحن سرزنشگری گفت : اگه بدونی دکتر شکوهی چقدر نگرانته ...
پوزخندی روی لبام نشست ...
- کتی چی شده ، با دکتر مشکلی پیدا کردی ؟ ...
- نه چطور ؟ ...
- آخه چند بار سراغت رو ازم گرفت ، حتی وقتی گفتم ازت خبر ندارم باور نکرد ، باور کن تا یه مدتی یه جوری نگام می کرد که وحشت می کردم ...
- نه مشکلی باهاش ندارم ... ترانه می خوام یه خواهش ازت بکنم ...
- چی ، راستی این شماره خودته ؟ ...
- آره ازت می خوام که این شماره من رو به هیچ کسی ندی ... ترانه متوجه شدی به هیچ کس ، حتی دکتر شکوهی ...
- آخه چرا ... کتی راستشو بگو بین تو و دکتر اتفاقی افتاده ؟ ...
چی باید می گفتم ... آهی کشیدم ... هر چی می کشیدم از دست همین آقای دکتر بود ...
- کتی ...
- ترانه می شه ازت خواهش کنم هر روز بری بیمارستان به مسعود سر بزنی ... منم شبا همین ساعت بهت زنگ می زنم و خبرشو ازت می گیرم ...
- کتی منظورت چیه ، چرا خودت نمی ری بیمارستان ...
- من شاید تا مدتی نتونم برم اونجا ...
- چرا ؟ ...
- آخه من تهران نیستم ...
- تهران نیستی ، پس کجایی ؟ ...
- ترانه من باید قطع کنم ، فقط می خواستم این لطف رو در حق من بکنی ... می دونم شاید به نظرت پررویی باشه ...
- کتی بس کن این چه حرفیه ... نگران نباش سعی می کنم هر روز سری اونجا بزنم و بهت خبرشو بدم ...
- مرسی دیگه مزاحمت نمی شم ... فقط ترانه خواهش می کنم این حرفا بین خودمون بمونه ، به هیچ کس چیزی نگو ...
- آخه دکتر خیلی نگرانته ...
- خواهش می کنم ، اگه بفهمم به کسی شماره ام رو دادی ، مجبورم این شماره رو هم عوض کنم ...
- باشه من که از کارات سردرنمیارم ... ولی اگه کتی مشکلی داری می تونی بهم بگی ...
- ممنونم ولی فقط خودم باید حلش کنم ... کاری نداری ...
- نه مواظب خودت باش ...
- ممنونم خداحافظ ...
گوشیم رو قطع کردم و در حالی که به حرفای ترانه فکر می کردم سرم رو به دیوار تکیه دادم ... یعنی واقعا" اونطوری که ترانه می گفت مهرزاد نگرانم شده بود ... پوزخندی روی لبانم نشست نگران نه ، اون الان به خونم تشنه بود ... احتمالا" بدش نمی اومد دستش بهم برسه تا دق و دلیش رو سرم خالی کنه ... آره چرا که نه من باعث شده بودم نقشه شسته رفته ای که کشیده بود خراب بشه ... حتما" خیلی از دستم کفری بود ... نوش جونت آقای دکتر مهرزاد شکوهی ... همیشه که تو نباید توی بازی دادن آدما برنده باشی ... شاید کمی شکست واست خوب باشه ...


***

دستام رو دور زانوهام حلقه کرده بودم و به خاله که در حال نماز خوندن بود نگاه می کردم ... چقدر مهربون بود ، چقدر دلش پاک بود ، اصلا" این چند روز که اینطور آشفته و بی مقدمه اومده بودم اینجا حتی یکبار هم ازم چیزی نپرسیده بود ... با سر و صدایی که از آشپزخونه می اومد نگامو از خاله گرفتم و به سیامک نگاه کردم ... از جام بلند شدم و به طرف آشپزخونه رفتم ...
- چیزی می خوای ؟ ...
با لبخند به طرفم برگشت : آره ، در حالی که پاکت چیپسی رو از روی میز برمی داشت بازش کرد و گفت : یه چیزی واسه خوردن ...
با دیدن لبخندش ناخودآگاه منم لبخندی روی لبام نشست آروم گفتم : مگه همین یه ساعت پیش شام نخوردی ، به این زودی گرسنه ات شد ؟ ...
یه مشت چیپس توی دهنش ریخت و گفت : اوه خودت می گی یه ساعت پیش ...
- خوب میوه هست از توی یخچال بردار و بخور ...
- حالت خوبه من می گم گرسنمه تو می گی میوه بخورم ... اونطوری که دلم بیشتر ضعف می ره ...
آهی کشیدم ، چقدر شبیه بچه ها بود ... به طرفش رفتم و پاکت چیپس رو که تو همون مدت کوتاه نصف کرده بود رو از دستش کشیدم و گفتم : برو کنار ...
یه پاکت چیپس دیگه هم برداشتم و همه رو توی ظرفی خالی کردم و بی توجه به ابروهای بالا رفته اش به طرف یخچال رفتم و شروع به دراوردن مواد مورد نیازم کردم ...
با ریشخند گفت : تو که از من گشنه تری دختر ...
وقتی دید هر چی که دستم می رسه رو دارم از توی یخچال در میارم به کابینت تکیه داد و گفت : جون من الان داری چی کار می کنی ؟ ...
- می خوام واست چیپس پنیری درست کنم ...
- چی ؟ ...
با تعجب نگام کرد : نه بابا ...
- جون من کتی بیا اینطرف تو همون تخم مرغ نیمرو واسم درست کنی من دستات رو می بوسم ...
- گمشو دیوونه ...
کنارم روی صندلی نشست و رو به من که داشتم سوسیس ، کالباس ، فلفل دلمه ای و قارچ رو لایه لایه روی چیپس ها می ریختم گفت : جون تو ، حداقل اونطوری شاید امیدی باشه که یه چیزی واسه خوردن گیرم بیاد ...
در حالی که پنیرها رو روی مواد رنده می کردم با چشمای تنگ شده نگاش کردم و گفتم : می دونی خیلی خری ...
- اِ اینطوریاس ، به خدا کتی اگه گند بزنی بهشون من می دونم و تو ... حال ندارم دوباره لباس بپوشم و برم بیرون بخرم و بیام ...
در ماکروفر رو باز کردم و در حالی که ظرف رو توش میذاشتم بی توجه به غرغرهاش گفتم : این از کجا رسیده ، قبلا" از این سوسول بازی ها بلد نبودی ؟ ...
با پوزخند به صندلیش تکیه داد : هدیه همسایه عزیز مامان واسه خونه جدیده ... و زیر لب ادامه داد : نمی دونم خونه اجاره ای دیگه هدیه اوردنش چیه ...
سرمو تکون دادم و در حالی که نگاهی به خونه مینداختم گفتم : رهن و اجاره است نه ؟ ...
- نه ، رهن بدون اجاره س ...
- چه خوب ... از همون پول فروش خونه تهران ؟ ...
- آره ...
اونم مثل من نگاهی به خونه نقلی انداخت و گفت : اوایل می ترسیدم از کارم پشیمون شم ولی حالا می بینم چقدر اینطوری بهتر شده ، مامان ، خودم ، واقعا" هر دو به آرامش رسیدیم ...
- همه قرض ها رو دادی ؟ ...
- بیشترش رو دادم ، یه خرده مونده که اونم همین دو ، سه ماه می دم و قالش کنده می شه می ره پی کارش ...
لبخندی بهش زدم ...
در ماکروفر رو باز کردم : بیا آماده اس ، ببین خوشت میاد ...
به سیا که با اشتها در حال خوردن بود گفتم : چطوره ؟ ...
- محشر ... از کجا بلد بودی ...
بهش نگاه کردم و به آرومی گفتم : مهرزاد هر وقت حوصله داشت از این جور غذاها درست می کرد ، منم مجبور می کرد کنارش وایسم و یاد بگیرم ...
وقتی طرز نگاهش رو دیدم سرمو پایین انداختم ، یه خرده این پا و اون پا کردم و گفتم : خاله نگفت من چرا اومدم اینجا ؟ ...

کمی نگام کرد و با صدای آهسته ای گفت : گفتم دوباره با کوروش مشکل پیدا کردی و خواستی واسه یه مدتی از تهران دور باشی ...
سرمو تکون دادم : مرسی ...
- کتی به مامان این حرف رو زدم ولی خودم چی ... تو هنوز به من هیچ توضیحی درستی واسه اینجا اومدنت ندادی ...
- قرار شد بهم فرصت بدی ...
- آره قرار شد ولی تا کی ؟ ... من نباید بدونم دلیل این گریه ها و غصه ها واسه چیه ...
- می گم ولی بذار کمی آروم شم ، اون وقت همه چی رو واست تعریف می کنم ...
واسه این که یه حرفی زده باشم بی منظور گفتم : راستی سیامک تو هنوز اون شماره قبلیت رو داری ؟ ...
- چطور ؟ ...
- هیچی همینطوری پرسیدم ...
با حالتی متفکر نگام کرد ...
- آره اون شماره دائم تهران واسم اینجا کلی هزینه می افتاد ، با همین اعتباری ها راحت ترم ... حالا واسه چی پرسیدی ؟ ...
- همینطوری ... خوب من می رم بخوابم ، یه خرده سرم درد می کنه ...
از آشپزخونه بیرون اومدم و آهسته از کنار خاله که روی زمین دراز کشیده بود و چادری روی سرش انداخته بود گذشتم و خودم رو به اتاقم رسوندم ... چقدر سخت بود یادآوری اون روزا وقتی می دونستم دیگه هیچ وقت هیچ چیزی مثل سابق نمی شد و همه چیز دروغی و پوشالی بود ...


***

با باز شدن در سالن از اتاق بیرون اومدم ... حتما" خاله بود که واسه خرید رفته بود سوپری سر کوچه ... توی همون راهرو نرسیده به هال به خاله که داشت خریدا رو تو می اورد گفتم :
- چقدر دیر کردید نگران شدم ...
با لبخند نگام کرد : دیر شد ؟ ... آخه داشتم با خانم زمانی حرف می زدم متوجه نشدم ...
و به عقب برگشت و گفت : خانم زمانی جان بفرما تو ...
تازه اون موقع بود که متوجه خانم مسن هم سن و سال خاله شدم که با دیدن من در حالی که سر تا پام رو برانداز می کرد گفت : لعیا جون نگفتی مهمون داری ؟ ...
خاله در حالی که چادر و روسری اش رو از سرش در می اورد با لبخند به من که داشتم وسایل خرید رو روی کابینت آشپزخونه میذاشتم نگاهی کرد و گفت : آره دخترم اومده یه مدت پیش من بمونه تا من رو از تنهایی درآره ...
با لحن خاصی گفت : از اقوام ان ؟ ...
خاله سر بسته گفت : دختر یکی از آشناهاس ...
و بعد واسه عوض کردن بحث رو به من که هنوز پشت اپن آشپزخونه نگاشون می کردم گفت : دخترم اگه زحمتی نیست واسه خانم زمانی چایی بیار ...
چشمی گفتم و زیر نگاه های سنگین خانم زمانی شروع به ریختن چایی کردم ...
- لعیا جان اگه آقای مهندس نیستن من روسریم رو دربیارم ...
- نه سیامک معمولا" تا عصر سرکاره ، راحت باش ...
زیر چشمی به اون که داشت روسری رو از سرش باز می کرد و موهای مش کرده اش رو با دست حالت می داد نگاه کردم ... اصلا" ازش خوشم نیومده بود ... معلوم بود از اون زنایی بود که با یه جان و عزیزم گفتن به خودش اجازه می داد درباره هر کس و هر چیزی نظر بده و دخالت کنه ...
همینطور که ظرف شیرینی رو روی میز میذاشتم به خاله که داشت پارچه ای رو با قیچی برش می داد نگاه کردم ...
- مبارک باشه ... ایشالله واسه خوشی ...
- قربون دستت لعیا جون ، واسه آرزوئه ...
و با لحن خاصی ادامه داد : گفتم شاید مراسم چیزی بشه ، گفتم شما دستت سبکه ...
بی توجه به حرفاش ابروهام بالا رفت ... پس این خانم مادر آرزو بود ، همون همسایه پائینی که خاله واسه سیامک در نظر گرفته بود ... این چند روز خاله کلی واسم درد و دل کرده بود و حالا می دونستم که چقدر دلش می خواد که اون عروسش بشه ... با تعجب دوباره نگاهی به خانم زمانی انداختم ...
- بفرمائید ...
یه نگاه به من که جلوش سینی چای رو گرفته بودم کرد و یه نگاه به چای و با پوزخند گفت : چطور پیش لعیا جون که انقدر کدبانوئه شما هنوز یه چایی درست کردن رو یاد نگرفتی ...
چشام گرد شد ...
به اون که با پوزخند به استکان خوش رنگ چای توی دستش نگاه می کرد خیره شدم ... حرصم گرفت ، بدم نیومد برگردم بهش بگم خانم جون این چایی رو خود خاله قبل از این که از خونه بیرون بره دم کرده بود و من فقط اونا رو توی استکان ریختم ... ولی به سختی جلوی خودم رو گرفتم و نگام به خاله افتاد ، که در حالی که سعی می کرد لبخندش رو مخفی کنه لب پائینش رو گاز گرفت و بهم اشاره کرد که چیزی نگم ... حوصله موندن و اراجیف شنیدن ازش رو نداشتم پس با اجازه ای گفتم و بی توجه به پشت چشمی که واسم می اومد به طرف اتاقم رفتم و در رو بستم ...
اَه اَه ... از این مادر ، دختر می خواد چی باشه ...
و در حالی که سرمو با تاسف تکون می دادم زیر لب گفتم : سیامک بدبخت شدی رفت ، با این مادر زنی که من می بینم همون روز اول زنده زنده پوستت رو غلفتی می کنه ... حالا ببین من کی بهت گفتم ...
ولی بعد لبمو گاز گرفتم ... چه ربطی داره کتی چرا تو هم مثل مهرزاد شدی و همونطور که اون بدی کوروش رو به پای تو نوشت ، داری همین کار رو با آرزو می کنی ... شاید اون دختر همونطور که خاله ازش تعریف می کرد دختر خوب و خونگرمی باشه ... آره خاله که بد سیامک رو نمی خواد ... آهی کشیدم و روی زمین نشستم ...
و در حالی که سیم کارت قبلیم رو از توی کیف موبایلم در میاوردم و بین انگشتام می چرخوندمش با پوزخند گفتم : آره همه که مثل تو نیستن آقای دکتر ، بعضی ها به وجود خود آدما بیشتر از اطرافیانشون اهمیت می دن ...


***

نگامو ازش گرفتم و اطراف پارک به گردش در اوردم ...
- حالا تو همه چیز رو می دونی ...
- و تو حرفاش رو باور نکردی ...
- حرفاش ، چه حرفی ، یه مشت اراجیف واسه خر کردنم ... نه معلومه که نه ...
- اصلا" بهش فرصت حرف زدن دادی ؟ ...
با عصبانیت به طرفش برگشتم : سیامک بس کن فرصت واسه چی ؟ ... من همه چی رو خیلی واضح با گوشای خودم شنیدم ... خیلی روشن در جواب مجید گفت که حاضره همون بازی هایی رو که سر سارا بیچاره دراورده با منم تکرار کنه ... به همین راحتی ...
با صدای گرفته ای گفت : ولی تو دوستش داری ...
نگام به دختر و پسر جوونی که دست در دست هم داشتن توی پارک راه می رفتن افتاد ... با پوزخند نگاشون کردم ، امروز و فرداس که دل یکیشون به خاطر دیگری بشکنه ... نفس بلندی کشیدم و وقتی دیدم که سیامک هنوز منتظر نگام می کنه با خستگی گفتم :
- می خوای ازم چی بشنوی ها ، می خوای بگم که من لعنتی هنوزم اونو دوست دارم ... آره دوستش دارم ، من با تمام وجود دوستش دارم ...
بغض کردم : ولی انقدر احمق نیستم سیا که بخوام دوباره خام حرفاش شم ...
- شاید اونم واسه کارش دلایلی داشت ...
- دلیل واسه بازی دادن احساسات دختری که هیچ ربطی به کینه و انتقامای اونا نداشت ...
نگاش کردم : اگه تو جای من بودی می بخشیدیش ...
بی هیچ حرفی در سکوت به جلوش خیره شد ...
کمی که گذشت گفت : پس هیچ کس نمی دونه که اینجایی ...
- کوروش می دونه ...
با تعجب به طرفم برگشت : چی ... ولی از کجا می دونه ...
- خودم بهش گفتم ...
- اونم قبول کرد ؟ ...
به یاد آخرین باری که توی اتوبوس باهاش حرف زدم افتادم ... که چجوری ازش خواهش کرده بودم بذاره واسه یه مدت کوتاهی هم که شده به دور از این همه هیاهو و ماجرا دنبال آرامش از دست رفته ام برم ... که نخواد من رو بالاجبار دنبال خودش بکشونه ، وقتی می دونه تمام فکر و ذهن من اینجا پیش مسعود و ... ، وقتی می دونه این همراه شدن باهاش هیچ وقت آرامشی واسم در پی نداره ... چقدر گریه کرده بودم ، چقدر خواهش کرده بودم ... واقعا" چطور تونستم دلش رو نرم کنم ... لبخندی روی لبام نشست ... انگار کوروش راست می گفت و من هنوز اونو به درستی نشناخته بودم ... چقدر گاهی رفتارای کوروش غیر منتظره بود ...
یعنی الان رفته بود ... بی من ...
با این که این چیزی بود که خودم ازش خواسته بودم ولی دونستن این که حالا هیچ کس رو ندارم چیز وحشتناکی بود ... کوروش رفته بود ، مسعود روی تخت بیمارستان بود ، مهرزاد ؛ پوزخندی روی لبام نشست ؛ یه تکیه گاه پوشالی بود و سیامک ، تا کی می تونستم توی خونه شون سربارشون باشم ... بالاخره باید بر می گشتم ، ولی به کجا ... تهران ؟ ... واقعا" می تونستم برگردم تهران و فکر کنم هیچ اتفاقی نیفتاده ...
- کتی ؟ ...
- آره کوروش قبول کرد و حالا من تنهام ...
- کتی تو تنها نیستی ، من هستم ، مامان ...
- ولی اینا همه موقتیه ... موندن من اینجا موقتیه ... همین الانشم خیلی بیشتر از حد موندم ... می دونم تو و خاله خیلی خوب تر از این حرفایین ولی بالاخره که چی ... من که نمی تونم تا ابد خودم رو اینجا مخفی کنم ... من باید برگردم ... من باید بتونم با خیلی از چیزها رو به رو بشم ... من خیلی خودخواهم ... مسعود رو به امان خدا توی بیمارستان ول کردم و اومدم اینجا ... من خیلی خودخواهم ...
- کتی آروم باش ، این حرفا چیه که داری می زنی ...
حس می کردم دلم آشوب شده ...
از روی صندلی بلند شدم و رو به سیامک که با نگرانی نگام می کرد گفتم : سیا بلند شو یه خرده راه بریم ... نمی دونم چرا یهو یه جوری شدم ...
با نگرانی گفت : حالت خوبه ؟ ...
سرمو تکون دادم : آره ، آره فقط یه خرده می خوام راه برم ...
و جلوتر از سیامک شروع کردم به راه رفتن ... حس بدی داشتم ... انگار حالا داشت کم کم موقعیت خودم رو درک می کردم ... من تنها بودم ... دیگه کوروشی نبود که دورادور مواظبم باشه ... دیگه مسعودی نبود که نگران حال و روزم باشه ... من تنها بودم ، تنهای تنها ...

صدای جر و بحثشون مدتی می شد که از بیرون اتاق شنیده می شد ... نگران خاله بودم ، نباید عصبی می شد ، واسش خوب نبود و انگار سیامک احمق این رو فراموش کرده بود ... نگران ا

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/07/02 تاریخ
کد :65172

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا