تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان بازیچه (فصل نهم)



با صدای آیفون از اتاقم بیرون اومدم و به مسعود که داشت در رو باز می کرد نگاه کردم ...
- مهرزاده ...
بی هیچ حرفی سرمو تکون دادم و بی توجه به تپش های قلبم دوباره به داخل اتاقم برگشتم و در رو بستم ... 6 روزی از برگشتنم به تهران می گذشت و دیروز بالاخره بی توجه به اصرارهای مهرزاد واسه این که همچنان توی خونه اش بمونیم به خونه مسعود اسباب کشی کردیم ... البته چه اسباب کشی ، هنوزم وسایلمون خونه مهرزاد مونده بود و قرار بود که امروز مهرزاد همون مقداری وسایلی که توی خونه اش داشتیم رو واسمون بفرسته ... نگاهی به اتاقم انداختم که به طرز زیبایی تزئین شده بود ... دوستش داشتم ... تمام وسایلم به رنگ سرمه ای سفید بود ... آهی کشیدم ... و حالا ما توی خونه ای بودیم که تمام دکوراسیونش به سلیقه مهرزاد بود ... اونم به این دلیل که انقدر خودم رو وقف مراقبت از مسعود چه توی بیمارستان و چه توی خونه کرده بودم که حتی حاضر نبودم واسه یه لحظه ازش دور شم ... مسعودم که وضعش معلوم بود ، پس تنها کسی که می موند باید مثل همیشه به اوضاع سر و سامون بده مهرزاد بود ... سر و سامون بده ، اونم مثل همیشه ، از این فکرم پوزخندی روی لبام نشست ... پرده رو کمی کنار زدم و به هوندای مشکی که رو به روی در پارک شده بود نگاه کردم ...
تمام این چند روز ازش دوری کردم و تمام وقتم را تا جایی که می شد با مسعود گذروندم ... از تمام لحظات که بدون اون گذروندم باهاش حرف زدم ، آره از تمام لحظات ... اون هفته هفته اعتراف بود ، من در اولین فرصتی که مسعود از بیمارستان مرخص شد همه چی رو واسش تعریف کردم ، همه چی ... تمام اون چیزایی که اون سال ها به دور از اون واسم اتفاق افتاده بود ... با وجود این که حرف زدن در مورد گذشته و اتفاقاتی که واسم افتاده بود و حماقت هایی که خودم انجام داده بودم سخت بود ولی همه چی رو واسش تعریف کردم ... بی توجه به سنگینی نگاش ، بی توجه به مشت گره کرده ی دستش که رگای برجسته دستش رو نمایان تر از قبل می کرد ... سرمو به زیر انداختم و گفتم از همه چی ... از لحظه لحظه اون روزا ، از تنهایی هام ، از ترس هام ، از خاله ، از سیامک ، از نفرتم نسبت به کوروش و این که دیگه مثل گذشته ازش متنفر نیستم ... از مهمونی ها و پارتی هایی که داشتم خودم رو توشون تباه می کردم ... از همه چی ...
فقط تنها چیزی که بهش نگفتم از احساسم نسبت به مهرزاد بود ... نگفتم که عاشقم ، نگفتم که لحظه لحظه نبودن مسعود و بودنم توی خونه مهرزاد چه به روزم اورد ، نگفتم که بودن سارا کنار مهرزاد چه آتیشی به جونم مینداخت ... نگفتم هیچی نگفتم ، ولی حسی بهم می گفت مسعود از همه چی خبر داره ... نگاهش اینو بهم می گفت ... روم نشد ازش بپرسم که چیزی از رابطه بین من و مهرزاد می دونه ... اونم هیچی نگفت ... یعنی ممکن بود مهرزاد همه چی رو بهش گفته باشه ... از احساسمون ... پوزخندی روی لبام نشست ... درست ترش این بود ، احساس من ... چون به نظر نمی رسید احساسی این وسط از جانب اون وجود داشته باشه ...
صدای حرف زدنشون از بیرون اتاق به گوش می رسید ... به خودم که نمی تونستم دروغ بگم ... دلم واسش تنگ شده بود ، با وجود اینکه فقط یک روز از ندیدنش میگذشت ولی دلتنگیم انقدر شدید بود که همین یه روز ندیدنش هم واسم سخت بود ... اون یک هفته ای که دوباره با اون و مسعود توی اون خونه بودیم گاهی اوقات این حس رو بهم می داد که زمان به عقب برگشته ، به چند ماه پیش ... به همون زمانی که تنها دغدغه ی من مخفی کردن رازهای کوچیک و بزرگم از مسعود و تحمل مهرزاد بود ... ولی حالا با برملا شدن خیلی از رازها و این همه اتفاقات جور واجوری که پشت سرهم واسم رخ داده بود ، مثل کسی بودم که درگیر احساساتی چندگانه اس ... از یک طرف از بودن کنار اون و مسعود می خواستم غرق لذت و شوق بشم ، خوشحال از اینکه مسعود حالش خوب شده و همه چی مثل سابقه ... ولی بعد به اشتباهم پی می بردم و می فهمیدم دیگه هیچی مثل سابق نمی شد ... هیچی ... و اون وقت بود که درک احساسم واسه خودمم سخت می شد ... انگار بین دوراهی عشق و نفرت گیر می افتادم ... از یه سو دلم می خواست کاری کنم که به خاطر کاری که با احساسم کرده بود تنبیه شه و احساس پشیمونی کنه ... از طرف دیگه این دل دیوونه ام با هر بار دیدن اون ضربان می گرفت که هر آن حس می کردم الانه که من رو رسوا کنه ... گاهی به خودم می گفتم چرا باید فرصت دوباره با اون بودن رو از دست بدهم ... به خودم می گفتم واقعا" نیازه به این کارا ؟ ... چرا عذرخواهی اونو همون موقع قبول نکردم ... ولی بعد که به یاد می اوردم به خاطر اون به چه روزی افتاده بودم ، چجور از رفتارای اون با سارا و بعد از اون از نیت کاراش زجر کشیده بودم تمام وجودم مالامال از نفرت و خشم می شد ... طوری که حتی نمی تونستم وجودش رو حتی در نزدیکی خودم تحمل کنم ، به خودم می گفتم من بهش احتیاج ندارم ، نباید طوری رفتار کنم که مهرزاد پیش خودش تصور کنه که ضربه اش انقدر کاری بوده که حتی نمی تونم روی پاهای خودم وایسم ... من دختر کوروشم ، کسی که نمیذاره کسی جرات ریشخند کردنش رو داشته باشه ، پس اگه ذره ای هم بهش رفته باشم باید به همه نشون بدم که دنیا واسه من به پایان نرسیده ... حالا هر چقدر هم این حقیقت نداشته باشه و دل خون من به این حرف دهن کجی کنه ... نباید بذارم هیچ کس دیگه ای از آتیشی که به جونم افتاده و سرتاپام رو توی آه و حسرت می سوزونه خبردار بشه ... حالا منم می خوام مثل خودشون ماسکی دروغین به چهره بزنم و بگم واسه من زندگی هنوز ادامه داره ... ولی بعد وقتی توی تنهایی هام به دور از اون ماسک دروغین گوشه ای کز می کنم و توی خودم فرو می رم دوباره به خودم می گم شاید هنوزم امیدی باشه ... امیدی واسه شروعی تازه ...

با تقه ای که به در اتاقم خورد نگامو از پنجره گرفتم و به عقب برگشتم ...
- بله ...
با باز شدن در اتاقم سعی کردم آرامش خودم رو حفظ کنم ...
- سلام ...
- سلام ...
- می تونم بیام تو ...
شونه هام رو بالا انداختم و با بی تفاوتی نگاش کردم ... همون جلوی در ایستاد و در حالی که در رو نیمه باز میذاشت با خونسردی گفت : به مسعود گفتم می خوام ببینم از اتاقت خوشت اومده یا نه ... البته دروغ هم نگفتم ...
مکثی کرد : در هر صورت مسعود درک می کنه ...
با اخمای درهم نگاش کردم : منظورت چیه ؟ ...
- به مسعود همه چی رو گفتم ...
و با بی خیالی ادامه داد : و حالا بهتره این رو بدونی که اون تا حدودی حق رو به من می ده ...
- چی ؟ ... حق ؟! ... حق رو به تو می ده ... شاید بهتر باشه که اون حرفای من رو هم بشنوه ...
لبخند شیطنت آمیزی روی لباش نشست ...
- هر جوری راحتی ... پس شاید بهتر باشه واسش همه چی رو تعریف کنی ... همه چی رو حتی این که چجوری به یه اطمینان واسه احساسمون رسیدیم ...
- خیلی وقیحی ... از اتاقم برو بیرون ...
بی توجه به جوش و خروش من همچنان با آرامش بهم نگاه می کرد ...
- از اتاقت خوشت اومد ؟ ...
چقدر لحنش مهربون بود ، می تونستم به راحتی محبت پشت کلامش رو حس کنم ... ولی ... سعی کردم همچنان به خودم مسلط باشم و ژست خودم رو پیش چشاش حفظ کنم ... نگاهی سرسری به اتاق انداختم و گفتم :
- آره قشنگه ...
نگامو به نگاش دوختم و با کمی مکث گفتم : مرسی ...
بی توجه به لحن سردم لبخندی زد و گفت : خوبه خوشحالم ولی اگه از چیزی خوشت نیومد می تونیم بریم و عوضش کنیم ...
نگامو ازش گرفتم : نه لازم نیست ...
با بلند شدن دوباره صدای زنگ در بدون این که من چیزی بگم همونطور که به دیوار تکیه داده بود و نگام می کرد به آرومی گفت : کارگران وسایل رو اوردن ...
سرمو تکون دادم و واسه فرار از خیرگی نگاش به طرف در رفتم ... ولی در حالی که با دستش دستگیره در رو نگه داشته بود به آرومی گفت : کجا ؟ ...
سعی کردم آرامش خودم رو حفظ کنم ، سرمو آروم بالا اوردم و با پوزخند نگاش کردم : واضح نیست ؟ ... دارم از اتاقم می رم بیرون ...
- اینطوری ؟ ... و قبل از اینکه بهم مهلت حرف زدن بده گفت : کارگرا بیرونند دارن وسایل رو داخل میارن ... یه چیزی بپوش بعد برو بیرون ...
- تا کی می خوای به این رفتارات ادامه بدی ... قبلا" هم بهت گفتم دیگه دلم نمی خواد توی کارای من دخالت کنی ...
- منم بهت گفته بودم به چیزی که بخوام می رسم و اگه می بینی توی این مدت کاری به کارت نداشتم فقط واسه این بود که بتونی به اون آرامشی که می خوای برسی و بتونی من رو ببخشی ... ولی اگه صبرم تموم شه ...
گوشه در رو گرفتم و در حالی که سعی می کردم در رو باز کنم با حرص گفتم : دنبال بخششی ... اونم اینطوری ...
بی توجه به طعنه کلامم گفت : درسته دنبال بخششم ... با وجود این که می دونم اشتباه بزرگی کردم ، اشتباهی که از دید تو شاید نابخشودنی باشه ... ولی دنبال بخششم چون می دونم تو خودت پیش وجدانت حق رو تا حدودی به من می دی ... مگه نه ... تو خودت می دونی که تمام این ماجراها به خاطر کی بود ...
- خیلی پررویی اون آدمی که داری دربارش حرف می زنی پدرمه ...
- مدتی بهت فرصت می دم تا از خر شیطون پیاده شی ...

 هنوزم مثل سابق پررویی و با همون لحن پرتوقع باهام حرف می زنی ... ولی اینو بدون که هم من و هم مسعود هر دومون تو رو می شناسیم مطمئن باش دیگه نمی تونی به رفتارای قبلیت ادامه بدی ... حالام برو کنار می خوام برم بیرون ...
با بدجنسی گفت : پس انگار به این فکر نکردی که اگه مسعود مخالف کارام بود من الان اینجا نبودم ...
- منظورت چیه ...
- مهرزاد ...
لای در رو بیشتر باز کرد و رو به مسعود که صداش می کرد گفت : بله ...
- یه لحظه بیا ...
بی توجه به نگاه متعجب و سردرگم من خم شد و زیر گوشم به آرامی و زمزمه وار گفت : خداحافظ عشق من ...
در رو با حرص به هم کوبیدم و در حالی که دستم همچنان روی در بود به فکر فرو رفتم ... منظورش از اون حرفا چی بود ... یعنی مسعود همه چی رو می دونست و باز هم ... ولی آخه چطور ...


***

- کتی تو با مهرزاد مشکل پیدا کردی ؟ ...
دستپاچه نگاش کردم : مشکل ؟ ...
- آره ، مشکل ، ناراحتی ، بحث نمی دونم هر چیزی که من بفهمم دلیل این فرارهای تو از اون چیه ... فکر کردی من متوجه نشدم که تمام مدتی که توی خونه مهرزاد بودیم از بودن با اون فرار می کردی ... فکر می کردم این مدت نبودن من باعث شده که روابطتون بهتر باشه مخصوصا" با حرفای چند شب پیش مهرزاد که راجع به ...
دستپاچه حرفش رو قطع کردم : نه اینطوری نیست ... مزخرف گفته ...
با لبخند نگام کرد : من که چیزی نگفتم ، تو اصلا" می دونی من می خوام راجع به چی حرف بزنم ...
بی توجه به خجالت من که حس می کردم صورتم گر گرفته دوباره گفت : کتی دوست دارم قبل از این که من بخوام از طریق مهرزاد متوجه ماجرا بشم خودت همه چی رو بهم بگی ...
- نه چیزی نیست تو داری اشتباه می کنی ...
- کتی هر چیزی که باشه سخت تر از صحبت های اون شبمون نیست که هست ؟ ...
یه جوری شدم ، دوست نداشتم مسعود دیگه به هیچ عنوان اون شب رو پیش بکشه ... انگار متوجه حالاتم شد ، چون در حالی که یه دستش رو دور شونه هام حلقه می کرد با محبت گفت :
- کتی اون شب هر چی که گفتی و من شنیدم تموم شد ... ولی حالا دلم می خواد خودت بهم بگی چه دلخوری بینتون به وجود اومده که داری اینطوری رفتار می کنی ... البته فکر می کنم تو دلخور باشی ، چون مهرزاد خیلی عادی و معمولی برخورد می کنه ... چیزی شده ؟ ... مهرزاد کاری کرده که تو رو اینطور ناراحت کرده آره ...
سرمو آروم تکون دادم : قضیه سارا رو که واست تعریف کردم ... گفتم که مهرزاد چه به روزشون اورد ...
- خوب ؟ ...
- همین دیگه ، نظرم تا حدودی بهش عوض شده ...
- چرا باید این موضوع واست اهمیت داشته باشه ...
متعجب از این حرف گفتم : منظورت چیه مسعود ... متوجه حرفام نشدی ؟ ... اون به خاطر این که سر قضیه عموش بتونه به فتاح برسه تمام مدت سارا رو بازی گرفت ... می فهمی چی می گم ... تمام مدت با احساسات سارا بازی کرد ...
- خوب ...
عصبی از رفتارای خونسرد مسعود با حرص گفتم : وای مسعود تو چته ... متوجه نمی شی حتی ممکنه این دوستی و نزدیکیش به تو هم به خاطر انتقام از فتاح و کوروش بوده باشه ...
- به این دلیل نبوده ...
عصبی گفتم : زده به سرت ... همه چی خیلی واضحه ... اون فقط به خاطر این که بتونه دستش از طریق ما به کوروش برسه بهت نزدیک شده و همه چی رو ازت مخفی کرده ...
با آرامش گفت : کتی اون هیچ چیز رو از من مخفی نکرده ...
بهت زده از این حرف بهش نگاه کردم : منظورت چیه ؟ ...
- خوب ...
کمی روی مبل جا به جا شد و بعد از کمی مکث گفت : همون اوایل دوستیمون وقتی متوجه شد کوروش چه نسبتی باهام داره از کاری که کوروش با عموش کرد واسم گفت ... بدون هیچ مخفی کاری ، گفت که چطور عموش سر یه شراکت با کوروش که فتاح باعث آشناییشون به هم شده ، تمام زندگیش رو باخت ... البته طوری باهام صحبت نکرد که بخواد من رو محکوم کنه ، ولی در حد یه درد و دل و یا شایدم در حد یه کنجکاوی ، شایدم می خواست بدونه روابط من با کوروش تا چه حدیه ...
نگاهی به چهره ی مبهوت من انداخت و در حالی که نگاهش رو دوباره ازم می گرفت ادامه داد :
- وقتی متوجه شد که منم با کوروش رابطه خوبی ندارم و ... و کوروش چه بلایی سر مستانه اورد ... خوب ... اونجا بود که صحبت از دوستش پیش اومد ... گفت یکی از دوستان دوران دبیرستانش که هنوزم باهاش در ارتباطه روی پرونده های اختلاس و جرائم قضایی کار می کنه ... گفت می خواد باهاش در مورد گیر انداختن اون دو تا صحبت کنه ... و من هم ...
بقیه حرفش رو خورد و دوباره به من که با ناباوری بهش خیره شده بودم نگاه کرد ...
- کتی مهرزاد از همه چی من خبر داشت ... از تو ، از ماجرای مستانه ، از این که با وجود تمام تلاشم کوروش نذاشته بود من تو رو با خودم ببرم ... و البته من هم از تمام زندگی مهرزاد خبر داشتم ، با وجود این که ایران نبود ولی تماسش رو با دوستش قطع نمی کرد و تمام فکر و ذهنش رو روی پرونده گذاشته بود ...
دهنم رو به سختی باز کردم : و سارا ...
نگاشو دوباره ازم گرفت : سارا ...
در حالی که نفس عمیقی می کشید گفت : من قضیه سارا رو می دونستم ... وقتی اون روز متوجه شدم سارا کیه ، از مهرزاد راجع بهش سوال کردم ، فکر کردم شاید هنوز متوجه نسبتا نشده ولی بعد اون تا حدودی همه چی رو واسم توضیح داد ...
نمی تونستم چیزایی رو که می شنیدم باور کنم ...
- یعنی ...
- یعنی من هم تمام مدت دوستیشون از همه چی خبر داشتم ...
دستم رو جلوی دهنم گذاشتم : مسعود تو چی کار کردی ...
- کتی من کاری نکردم ...
- ولی تو بهش اجازه دادی ... تو ...
- ببین کتی مهرزاد منتظر اجازه ی من نبود ... اون یه آدم بالغه که کاراش به خودش مربوطه ... در هر صورت به نظرم کار اشتباهی هم نکرده ... ما هممون فقط دنبال اجرای عدالتیم ...
- اینجوری ... اینجوری می خواین عدالت رو اجرا کنید ... مگه مملکت قانون نداره که شما خودتون دنبال اجرای عدالتین ...
- من یکبار دیدم چطور عدالت در مورد خواهرم اجرا شد پس حالا وقتی می دونم شاید از این راه دستم به کوروش برسه ، فرصتام رو از دست نمی دم ...
- مسعود اون کوروشی که داری راجع بهش حرف می زنی پدرمه ... می فهمی پدر ...
- پدر ؟!! ... بس کن کتی منو نخندون ... طوری رفتار نکن که انگار من از هیچی خبر ندارم ...
- تو از هیچی خبر نداری ... از ...
با لحن جدی ای گفت : بهتره تو توی این کار دخالت نکنی ...
خنده ی عصبی ای کردم و در حالی که دستی توی موهام می کشیدم با ناباوری گفتم : دخالت نکنم ... نمی بینی ... نمی بینی که من هم یه پای قضیه ام ... چجوری دلتون اومد تا اینجا پیش برین ... فکر می کنی اگه مامان مستانه هم بود حاضر می شد که شما ...
انگار با این حرفم آتیش گرفت : وقتی هیچی از قضیه نمی دونی بهتره دخالت نکنی ...
سرمو بین دستام گرفتم و سعی کردم توی بهت و ناباوری حرفایی رو که شنیده بودم رو هضم کنم ... چجوری تونسته بودن این کار رو بکنند ... یعنی مسعود پیش خودش حتی یه درصد هم احتمال نداد که مهرزاد ممکن همین کاری رو که با سارا کرد رو با من هم بکنه ... یعنی باید بهش می گفتم که دوست عزیزش به خاطر انتقام شیرینشون می خواست باهام چی کار کنه ... چجوری به بازیم بگیره ... چجوری زیر پاش من و احساساتم رو له کنه تا بتونه به کوروش برسه ... باید بهش می گفتم که به خاطر انتقامشون من ممکن بود چه بهای سنگینی رو بدم ... اصلا" گفتن این حرفا واسه اون اهمیتی داشت ... اگه همین کاری که مهرزاد با سارا کرده بود رو با من می کرد باز هم با همین خونسردی اینجا می نشست و بهم می گفت اون کار اشتباهی نکرده و همه به خاطر اجرای عدالت بود ... هیچ وقت خودش رو گذاشت جای دختری که تمام احساساتش به بازی گرفته شده بود و حس حقارت وجودش رو گرفته بود ... هیچ وقت طعم تلخ بازیچه شدن رو چشیده بود که حالا اینجوری با بی خیالی همه حق رو به مهرزاد می داد ...
انگار تا حالا مسعود رو نشناخته بودم ...
- کتی ...
صداش آروم تر از دقایق پیش بود ...

 من رو نگاه کن ...
دستی رو که روی بازوم نشست رو پس زدم ...
- عزیزم تو که نمی دونی اون روزا به من و مامان چی گذشت ... تو که نمی دونی ما چی کشیدیم وقتی می دیدیم چه راحت کوروش روی ماجرا با پول و قدرتی که داشت سرپوش گذاشته بود ... تو که نمی دونی که ما ....
- نخواستین که بدونم ...
- فکر می کردیم اینطوری واست بهتره ... کتی ... می خواستیم تو رو از اون همه بدبختی و رنجی که گریبانمون رو گرفته بود دور کنیم ... نمی خواستیم که تو بعد از دست دادن مادرت با نفرت از پدرت بزرگ شی ... می خواستیم حداقل شرایط رو واسه تو کمی آسون تر کنیم ...
با پوزخند سرشو بین دستاش گرفت : فقط اشتباهمون اینجا بود که نمی دونستیم اون آدم هیچ بویی از انسانیت نبرده ... گاهی فکر می کنم واقعا" دلیل ازدواج مستانه باهاش چی بوده ...
برگشتم و نگاش کردم ، به اون که سرشو بین دستاش گرفته بود و به جلو خم شده بود ...
انگار که با خودش حرف می زد به آرومی گفت : اون همه اصرار ، اون همه پافشاری واسه ازدواج با همچین آدمی ...
- من هیچی از گذشته ، هیچی از این همه نفرت نمی دونم ... هیچی ... حتی تو هم هیچ وقت هیچی ازشون بهم نگفتی ...
برگشت و نگاهم کرد ...
نمی دونم چهره ی گرفته ام یا بغض صدام کدومشون دلش رو به رحم اورد که با افسوس سرشو تکون داد و گفت : مستانه خیلی جوون بود ، تازه دیپلمش رو گرفته بود که رفت دنبال کار ... اون موقع وضع مالی ما زیاد رو به راه نبود ، بابا چند سالی می شد که فوت کرده بود ، مامان هم از راه خیاطی سعی می کرد خرج خونه رو دربیاره ...
- پس زمینا ...
- مامان اخلاقای خاص خودش رو داشت ... می گفت اونا سرمایه و پشتوانه من و مستانه ان ، می گفت اگه بشینم توی خونه و بخوام از فروش اون زمینا شما رو بزرگ کنم ، بعد مدتی همونا رو هم از دست می دیم ... در هر صورت شاید اون زمان زمین ها ارزش آنچنانی هم نداشتند و با فروششون اون موقع چیز زیادی دستمون رو نمی گرفت ...
و با نگاهی به در و دیوار خونه گفت : شاید حق داشت و اگه آینده نگری های اون موقع اون نبود الان همین خونه رو هم نداشتیم ... خوب ... به مبل تکیه داد : مستانه هم زیاد اهل درس نبود ، رفت دنبال کار ، تا اینکه توی شرکتی استخدام شد ...
- شرکت کوروش ...
بدون این که نگام کنه با افسوس سرش رو تکون داد ...
وقتی سکوتش رو دیدم آروم گفتم : بعد چی شد ...
با تاسف و نفرتی که توی صداش بود بدون این که نگام کنه گفت : بعد مدتی پاشو توی یه کفش کرد که می خواد با رئیس شرکتش ازدواج کنه ... منم بچه تر از این بودم که بخوام زیاد توی این قضایا دخالت و کنجکاوی کنم ...
کمی خودم رو بهش نزدیک تر کردم و با کنجکاوی گفتم : از زندگیش راضی بود ؟ ...
نگاهی به من انداخت و در حالی که پوزخندی روی لباش بود از جاش بلند شد و گفت : من کمی سرم درد می کنه می رم توی اتاقم ...
بی هیچ حرفی سرمو تکون دادم و به رفتنش نگاه کردم ...
چقدر وقتی داشت از اون روزا می گفت تمام وجودش پر از نفرت شده بود ... پر از کینه ، پر از حسرت ، پر از افسوس و پر از خشم ... هیچ وقت این جنبه مسعود رو ندیده بودم ، که آدمی بشه که واسه رسیدن به خواسته هاش از همه چی بگذره و پا روی خیلی چیزها بذاره ، حتی پا روی احساسات دیگران واسه رسیدن به چیزی که از دیدشون عدالت بود و از دید من کینه توزی و نفرت ... نفرتی که داشت آتیش می زد به خرمن اعتماد من نسبت به عزیزانم ... داشتن تا کجا پیش می رفتن ... داشتیم تا کجا پیش می رفتیم ...


***

از وقتی که همکارای مسعود واسه عیادتش اومده بودن به جز همون چند دقیقه اول که واسه احوالپرسی و پذیرایی رفته بودم ، بقیه وقتم رو یا توی اتاقم بودم یا داشتم به معنای واقعی خودم رو الکی توی آشپزخونه سرگرم می کردم ...
- کمک نمی خوای ؟ ...
با لبخند به عقب برگشتم و رو به ترانه که داشت وارد آشپزخونه می شد گفتم : نه ، کار خاصی ندارم ...
- می خوای چایی ها رو بریزم ...
از روی اپن نگاهی به داخل پذیرایی انداختم و در حالی که استکان ها رو داخل سینی می چیدم با صدای آرومی گفتم : می گم ترانه ، من می ریزم ، تو ببر تعارف کن باشه ...
خنده ی ریزی کرد و در حالی که کنارم می ایستاد با صدایی که فقط به گوش خودمون دو تا می رسید گفت : مزه اش به اینه که خودت ببری ... مگه نمی بینیش که چطور حواسش بهت هست ...
خودمم فهمیده بودم ...
گوشه لبمو گاز گرفتم : هییس ... یواش ... حالا اگه کسی هم چیزی نفهمیده باشه با صدای تو همه فهمیدن ...
در حالی که داخل سالن رو نگاه می کرد با شیطنت گفت : پسر خیلی خوبیه ... خیلی با شخصیت و مودب ... توی شرکت باور کن به هیچکی یه نگاه هم نمیندازه ، حالا چی شده که از وقتی که اومده اینجا تمام مدت حواسش به توئه ، باور کن از وقتی که اومدیم رفتم توی کوکش ، تا پات رو از اتاقت بیرون میذاشتی نگاش با تو بود تا بیای توی آشپزخونه و بالعکس ...
و دوباره شروع کرد به خندیدن ...
زیر چشمی به مهندس فرنوش که در سکوت گوشه ای نشسته بود و داشت به حرفای رد و بدل شده گوش می داد نگاه کردم ... قیافه معمولی داشت ؛ پوستی سبزه با چشم و ابروی مشکی ؛ خیلی هم داشت بیشتر از 27 ، 28 سال بهش نمی خورد ... نگامو ازش گرفتم ...
- می گم ترانه پررنگ نشد ؟ ...
با بی خیالی نگاهی سرسری به چایی ها انداخت و گفت : نه ...
و در حالی که کمی گوشه شالم رو کنار می زد دستی به موهام کشید و گفت : چقدر موهات نرمند ... اول که دیدم فکر کردم باید خیلی زبر باشند ...
و همینطور که چند تار موهام رو بین انگشتاش می گرفت دوباره گفت : نه که خیلی تارشون کلفت و مشکیه از دور انگار زبر به نظر می رسیدند ... داری موهات رو بلند می کنی ... آخه نسبت به روزای اولی که دیدمت خیلی بلندتر شدن ...
با لبخند سرمو تکون دادم : آره ...
و با شیطنت و صدای پایینی گفتم : آخه مسعود موی بلند خیلی دوست داره ...
با نگاهی به به موهای کوتاهش که پشت گوشش زده بود گفتم : به فکر باش ...
انگار حالا نوبت اون بود که سرخ شه : هییسس ...
آروم گفتم : نوش جونت ...
و بعد سینی چای رو به طرفش گرفتم و با التماس گفتم : می بری ؟ ...
با شیطنت ابروش رو بالا داد ...
- جون من ...
دوباره ابروش رو بالا داد ...
- بدجنس نشو دیگه ... اینا همه از همکارای شرکتند ، تو باهاشون راحت تری ... من که نمی شناسمشون ... بیا ببر ... جون مسعود ... جون آقای دکتر حقی بیا ببر دیگه ...
در حالی که سعی می کرد لبخ

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/07/02 تاریخ
کد :65171

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا