آرشیو مطالب
تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


1. بسیار آسان و همه گیر(بیکار - خانم - آقا - دانشجو -کارمند و هر شغلی که باشد)
2. کار در منزل ( نه به مکان نیاز هست و نه به وسیله خاص .. )
3. بدون نیاز سرمایه ( حتی 1 ریال و مثل مدیریت یک وبلاگ ساده )
4. دارای پشتیبانی همیشگی در پنل شرکت (سوال ارسال کن چند دقیقه بعد پشتیبانان پاسخ بدن)

5. واریز درآمد ( حتی 5 هزار تومان هم شد سریع درخواست بدید )

درآمد

در آمد ها تخمین زده شده و چیزی حدودی هست و ممکنه مقداری بیشتر و یا کمتر باشد

مثلا

سرعت ارسال فایل به صورت متوسط روزی 50 الی 100 تا می تواند باشد

روش ارسال تکراری هست و فقط 1 بار که یاد گرفتید همیشه به حالت تقریبا تکراری انجام میدهید و سرعت کارتان رفته رفته بالا میره 

اگر 170 فایل ارسال کرده باشید ( مثلا طی یک هفته ) روزی 1 الی 2 فایل می فروشید و درآمد روزانه ی شما حدودا 3500تومان  و درآمد ماهانه ی شما 105.000 تومان خواهد بود

اگر 10575 فایل ارسال کرده باشید روزی 20 الی 25 فایل میفروشید و درآمد روزانه ی شما حدودا 80.000 تومان  و درآمد ماهانه ی شما 2.400.000 تومان خواهد بود

آموزش کسب درآمد

http://parspa.com/pic/icon32/parspa%20(2).png

:: دارای نماد اعتماد الکترونیک 1 ستاره ی دائم به شماره ی سند 50185
:: ثبت شده در سازمان ثبت شرکت ها
:: دارای پروانه کسب به شماره ی مسلسل 1689/16 2128
:: ثبت شده در سایت ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
:: بیش از 3000 واریز وجه به حساب فعالان در سایت

جهت دانلود به سایت www.Ebays.ir مراجعه کنید

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان بازیچه (فصل دهم)



ترانه دوباره رو به من که با یه حال و احوال نصفه و نیمه جوابش رو داده بودم کرد و گفت : ایشون هم مهندس فرنوش ان ...
خنده ام گرفت ، ترانه هم خیلی باحال بودا ... حالا می خواست یه جوری به این فرنوش بدبخت حالی کنه که یعنی بله ، من ایشون رو فراموش کردم ...
بالاجبار گفتم : بله ایشون یه بار لطف کردن و مسعود رو تا خونه رسوندن ... و بعد با خونسردی رو به ترانه ادامه دادم :
- ترانه جون من دیگه می رم ...
- یه خرده دیگه نمی مونی ... بمون تا من اینا رو تموم کنم با هم می ریم ...
حالا اینم وقت گیر اورده بود ... طوری که مهندس فرنوش متوجه نشه چشم غره ای نثارش کردم و گفتم : نه ممنونم برم بهتره ، نمی خوام مزاحم کارتون بشم ...
و رو به فرنوش گفتم : با اجازتون ...
- اجازه بدین من اینا رو تحویل خانم مهندس بدم شما رو هم می رسونم ...
خدایا ، یعنی نمی فهمید که من دارم از دست خودش و اون نگاه های مسخره اش فرار می کنم ...

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/06/28 تاریخ
رمان بازیچه (فصل یازدهم)



همینطور که یکی یکی از پله ها بالا می رفتم ساک سنگین رو هم به سختی با خودم بالا می کشیدم ... نگاهی به ماشین مهرزاد که گوشه حیاط پارک بود انداختم ... پله ی دیگه ای هم بالا رفتم ... خوب تو که می خوای بیای و داد و فریاد کنی خوب زودتر بیا که حداقل من بدبخت مجبور نباشم این همه پله ، ساک به این سنگینی رو با خودم بالا بکشم ... به عقب برگشتم و نگاهی به در سالن انداختم ... یعنی هنوز متوجه اومدن من نشده بود ... کیف لپ تاپم رو روی شونه ام جا به جا کردم و دوباره ساک رو به زور بالا کشیدم ... لعنتی اصلا" چه نیازی بود این همه کتاب رو دنبال خودت بکشونی ، حالا مثلا" قراره لای کدومشون رو باز کنی ... عقل نداری دیگه ...
بالای پله ها عرق صورتم رو پاک کردم ... خدا رو شکر از این به بعد می شه ساک رو کشید ، در حالی که دسته اش رو دنبال خودم می کشیدم غرغرکنان گفتم : حالا کی می خواد این رو از اون همه پله بالا ببره ... در سالن رو باز کردم و از دیدن مهرزاد که روی مبلی درست جلوی در سالن نشسته بود یکه خوردم ...

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/06/27 تاریخ
رمان بازیچه (فصل دوازدهم)



- خوب چه خبر ؟ ...
- هیچی سلامتی ، تو چه خبر ...
- خاله گفت از اون خونه اسباب کشی می کنید ...
کمی سکوت کرد و انگار به زور دهنش رو باز می کنه گفت : آره ...
- چرا ...
- همینطوری ... از خودت بگو ...
بی توجه به حرفش دوباره گفتم : به خاطر آرزو ...

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/06/27 تاریخ
رمان سودای عشق (فصل اول)



با صدای زنگ ساعت ازخواب بیدار شدم.ساعت 10 صبح رو نشون می داد.مثل فنر از جا پریدم.خوبیش این بود که امروز جمعه بود و کاری نداشتم.
دست و صورتمو شستم و موهامو جلوی آینه مرتب کردم و رفتم توی آشپزخونه.مامان پشتش به من بود و داشت ناهار
درست می کرد.وسوسه شدم که یکم اذیتش کنم.یواش یواش از پشت سر بهش نزدیک شدم و شروع کردم به قلقلک دادنش.اخه مامانم فوق العاده قلقلکی بود.بیچاره از زور خنده ی زیاد اشک از چشماش می اومد و صورتش قرمز شده بود
یه دفعه دست از کارش کشید و برگشت سمت عقب.خم شد و دمپایی اش رو از پاش در آورد.
من هم فرار رو بر قرار ترجیح دادم و به سرعت باد از آشپزخونه اومدم بیرون.مامانم هم با عصبانیت دنبالم می دویید و برام خط ونشون می کشید.
یه خرده که دنبالم کرد خسته شد و روی یکی از مبلا نشست.من هم از فرصت استفاده کردم و دوباره رفتم توی اتاقم.
موبایلم رو از روی میز برداشتم و دیدم که ده تا تماس ناموفق و یه پیام از دوستم سحر اومده.
نوشته بود:سلام .کجایی؟ گوشیت رو چرا جواب نمی دی.دارم کم کم نگران می شم.

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/06/27 تاریخ
رمان سودای عشق (فصل دوم)



رفتم و روی یکی از صندلی ها نشستم و توی این فاصله به دقت همه جا رو نگاه کردم. دفتر شیک و مرتبی بود.یه دفعه شبنم صدام کرد و

گفت:مهندس جلسشون تموم شده می تونی بری تو. تشکر کردم و رفتم جلو در زدم و وارد اتاق شدم.آقای شایسته پشت میزش

نشسته بود و یکی از پوشه ها رو باز کرده بود و داشت نگاهش می کرد.وقتی که متوجه من شد سرشو آورد بالا و با دست اشاره کرد

که بشینم. روی یکی از صندلی ها نشستم و منتظر نگاهش کردم. بعد از چند لحظه گفت:شما باید خانوم ستوده باشید. می تونید

از همین امروز کارتون رو شروع کنید. فقط باید به چند نکته دقت داشته باشید اول این که شما قراره به عنوان منشی مهندس ستوده

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/06/25 تاریخ
رمان سودای عشق (فصل سوم)



بعد از چند ثانیه آروم چشمامو باز کردم .یدفعه صدای رویا رو از پشت سرم شنیدم.برگشتم و دیدم یک بادکنک بزرگ دستش گرفته و

داره می خنده. با اخم نگاهش کردم و گفتم:پس این صدایی که اومد کار تو بود؟خیلی بی مزه ای واقعا ترسیدم.

خندید و گفت:آره من بودم عزیزم.الان هم آماده باش که می خوام دوباره بترسونمت.

بادکنک رو آورد جلوی صورتم و ترکوند که با عصبانیت بهش نگاه کردم.

اومد روبه روم وایساد و گفت:خیلی ترسیدی ؟ اشکالی نداره عزیزم بزرگ می شی یادت می ره.فقط می خواستم بگم تولدت مبارک

سپیده جونم.

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/06/25 تاریخ
رمان سودای عشق (فصل چهارم)



یک هفته گذشت و در طول این یک هفته یا سرگرم کارهای شرکت بودم یا امتحاناتم.چند روزی بیشتر به عروسی سحر نمونده بود و

من هنوز فرصت نکرده بودم لباس مناسبی برای خودم تهیه کنم.امروز بعد از دانشگاه تصمیم داشتم که برای لباس برم.تو کلاس زیاد

حواسم به درس نبود.آخه امروز سحر نیومده بود و من هم حوصله نداشتم.دلم می خواست که کلاسمون زودتر تموم بشه و بتونم برم.

تو همین فکرا بودم که متوجه شدم کلاس تموم شده و بچه ها همه رفتند.با خوشحالی وسایلم رو جمع کردم ،کیفم رو برداشتم و

رفتم بیرون. از دانشگاه که بیرون اومدم،گوشیم رو از تو کیفم برداشتم و دیدم چند بار مامانم زنگ زده و من متوجه نشدم. سریع

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/06/25 تاریخ
رمان سودای عشق (فصل پنجم)



بعد از اینکه رفت،من هم از جام بلند شدم و رفتم پیش بقیه اما هرچی به اطراف نگاه کردم آرش رو ندیدم.فکر کنم رفته بود خونه.

بعد از چند دقیقه همه خداحافظی کردند و رفتند.ما هم برگشتیم خونه.من که به محض اینکه رسیدیم،رفتم بالا که استراحت کنم،واقعا

خیلی خسته بودم.صبح ساعت ده بود که از خواب بیدار شدم و رفتم پایین.مامان و مهناز داشتند برای آرایشگاه می رفتند.اصلا

حوصله ی اینکه آرایشگاه برم رو نداشتم.بالاخره به اصرار مهناز من هم باهاشون رفتم.توی آرایشگاه به درخواست خودم،آرایشگر فقط

صورتم رو یه آرایش ملایم کرد.نزدیک ساعت چهار بعد از ظهر بود که کار مامانم و مهناز هم تموم شد و برگشتیم خونه که لباسامون رو

عوض کنیم و برای عروسی بریم.من که یکی از کت و دامن های مهناز رو ازش گرفتم و پوشیدم.چون فقط وسایل های ضروریم

همراهم بود،اصلا لباس مجلسی با خودم نیاورده بودم.مهناز یک جفت کفش هم رنگ کت و دامنم هم بهم داده بود که بپوشمش.

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/06/23 تاریخ
رمان من یه پسرم (فصل اول)



نگاهی بهش انداختم و بادیدنش دلم هری پایین ریخت...خیلی جذاب و خواستنی شده بود.دستش رو جلوی صورتم تکون دادوگفت:
-آدم ندیدی؟
بالبخند گفتم:
-به خوشگلی تو نه...!
هلیا-اگه توی خر هم قبول میکردی بیای،الان مثل من میشدی...
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
-من همینجوریش هم از همه خوشگل ترم!
هلیا-اوه اوه...یادم نبود کوه غرور جلوم وایساده.
-خداروشکر یادت افتاد
نگاهی به لباسام انداخت و گفت:
-خدایی چیه تو خوشگله با این لباسات؟

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/06/23 تاریخ
رمان من یه پسرم (فصل سوم)



بهار آب دهنش رو قورت داد ونگاهی به تایمر ماشین انداخت.ساعت00:00دقیقه یا به عبارتی همون 12 شب بود..!!!
به تابلو های کنار جاده نگاه کردم:
-به کاشان خوش آمدید...
رو به بهار گفتم:
-توی خود اصفهان زندگی میکنید دیگه؟
به آرومی گفت:
-آره
-الان کاشانیم..شهر گل وبلبل
لبخندی زد وگفت:
-خیلی کاشان رو دوست دارم..مخصوصا قمصرش رو
-منکه تا حالا نرفتم...ان شالله بعدا با همدیگه میریم

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/06/21 تاریخ
 بعدی 1 2 3 4 5 قبلی

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

گرافیک قالب توسط : تم دیزاین
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا

شامپو ضد شپش لیپوماتیک دانلود قالب وبلاگ خانه شریفی ها دانلود مقاله و تحقیق همکاری در فروش فایل کسب درآمد آموزش بازاریابی و فروش آموزش درآمد اینترنتی مترجم سخنگوی همراه اسکریپت درگاه پرداخت بانک ملت آموزش برنامه نویسی اندروید کد قالب وبلاگ کد قالب وبلاگ بهترین سیستم وبلاگدهی کسب درآمد از وبلاگ نویسی آموزش طراحی سایت وردپرس کد قالب وبلاگ قیمت بلیط هواپیما تهران مشهد بلیط هواپیما تهران مشهد بلیط هواپیما تهران بلیط چارتری مشهد خرید تردمیل دانلود مقاله دانلود رایگان مقاله ============= سرویس خواب سامانه پیام کوتاه تبلیغات کلیکی گوگل اس ام اس رایگان نمونه سوال ریاضی بازی ویندوزفون لیست سیسمونی کودک بدلیجات ارزان درب اتوماتیک در تبریز فروش لوله اسپیرال فروش ریتم و سمپل کرگ کسب در امد از لینک کوتاه سیستم کسب درآمد بدون سرمایه و صد در صد تضمینی خرید اینترنتی مانتو سنتی اندازه گیری قندخون دانلود انیمیشن رایگان بازی pes 2017 دانلود فيلم با لينك مستقيم فروشگاه فایل و قالب سایت داستانهای مذهبی امیر دل عکسهای جدید خبری سئو سایت شیرینی چرم وب نگین | سامانه بهینه سازی محتوا فروشگاه ساعت سیسمونی نوزاد خرید دستبند چرم دانلود فایل فروشگاه ساز فروشگاه ساز رایگان و همکاری در فروش لینک فروش گوشی طرح اصلی دانلود پروژه و پايان نامه خرید اینترنتی کسب درآمد آنلاین اخبار ، تکنولوژی ، جهان طراحی سایت مانیتورینگ هایپ ( HYIP ) دانلود پروژه و مقاله فروش فایل پایه ششم ابتدایی دانلود نمونه سوال نهم ابتدایی عکس جدید بازیگران زیرنویس فارسی کتاب دفینه یابی xxxxx تخم نطفه دار طوطی خرید تخم نطفه دار