تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان بازیچه (فصل دهم)



ترانه دوباره رو به من که با یه حال و احوال نصفه و نیمه جوابش رو داده بودم کرد و گفت : ایشون هم مهندس فرنوش ان ...
خنده ام گرفت ، ترانه هم خیلی باحال بودا ... حالا می خواست یه جوری به این فرنوش بدبخت حالی کنه که یعنی بله ، من ایشون رو فراموش کردم ...
بالاجبار گفتم : بله ایشون یه بار لطف کردن و مسعود رو تا خونه رسوندن ... و بعد با خونسردی رو به ترانه ادامه دادم :
- ترانه جون من دیگه می رم ...
- یه خرده دیگه نمی مونی ... بمون تا من اینا رو تموم کنم با هم می ریم ...
حالا اینم وقت گیر اورده بود ... طوری که مهندس فرنوش متوجه نشه چشم غره ای نثارش کردم و گفتم : نه ممنونم برم بهتره ، نمی خوام مزاحم کارتون بشم ...
و رو به فرنوش گفتم : با اجازتون ...
- اجازه بدین من اینا رو تحویل خانم مهندس بدم شما رو هم می رسونم ...
خدایا ، یعنی نمی فهمید که من دارم از دست خودش و اون نگاه های مسخره اش فرار می کنم ...
- نه خیلی ممنون ... مزاحم شما نمی شم ...
- نه چه مزاحمتی ، من که دارم تا منزل می رم شما هم توی مسیرید ...
و قبل از این که به من فرصت اعتراض دیگه ای رو بده رو به ترانه گفت : خانم مهندس اینا همون گزارش شهرداری که از صبح دنبالش بودم ، فکر کنم با این دیگه هیچ مشکلی توی ادامه کار نداشته باشیم ...
- آه پس بالاخره گرفتین ... باشه مرسی ...
و رو کرد به من که سعی داشتم با چشم و ابرو بهش بفهمونم یه چیزی بگه تا من بتونم از دست این آدم خلاصی پیدا کنم گفت : پس کتی با مهندس می ری ، اگه تا تموم شدن جلسه بودم به آقای دکتر می گم که اومده بودی ببینیش ...
چشم غره ای نثار موذی گریش کردم و از سر اجبار گفتم : ممنونم ... فعلا" خداحافظ ... و از کنار مهندس فرنوش که در اتاق رو واسم باز کرده بودم گذشتم ...
از گوشه چشم نگاش کردم قدش به زور یه سر و گردن ازم بلندتر بود ، البته با این پاشنه کفشای من ... نگاهی به کفشای 10 سانتیم انداختم ، با قساوت فکر کردم اگه الان با این کفشا کنار مهرزاد ایستاده بودم تازه به شونه هاش می رسیدم ولی این ... دوباره زیر چشمی نگاش کردم ، خوب زیادم قد و هیکلش بدم نیست ... از بس مهرزاد رو دور و برت دیدی فکر می کنی همه مردا باید به بلندی مهرزاد باشند ، در صورتی که مهرزاد زیادی بلنده ، حتی مسعود هم با اون هیکلش از مهرزاد کوتاه تره ... تازه تو با این جثه ریزه میزه ات به این قد و هیکل بیشتر می خوری ، نه این که کنار مهرزاد مثل فیل و فنجون به نظر برسین ... حالا هم بهتر دست از مقایسه کردن این بنده خدا با اون غول بی شاخ و دم برداری ...
با باز شدن در آسانسور کناری ایستاد و منتظر نگام کرد تا من اول خارج شم ، همینطوری که جلوتر از اون پا به درون پارکینگ میذاشتم ابروهام بالا رفت ... نه بابا ، آفرین یه پوئن مثبت به نفع تو ، خوشم اومد ، اگه اون نگاه های مسخره ات نباشه از بقیه رفتارات تا الان بدم نیومد ... خوب حالا این حرفت یعنی چی ... منظورم اینه که پسر خوبیه همین و اگه بخوام صادقانه بگم به منی که هیچ حسی بهش ندارم هیچ ربطی نداره ... بهتر شد ...
بالاخره واسه اولین بار بعد از خروجمون از شرکت دهنش رو باز کرد و گفت : ماشین رو اون سمت پارک کردم ...
به گوشه ای از پارکینگ که اشاره کرده بود نگاه کردم و با خونسردی گفتم : مزاحمتون شدم ...
واسه اولین بار بدون این که زل بزنه توی چشام آروم گفت : نه چه زحمتی ... خودم هم دنبال فرصتی بودم که باهاتون صحبت کنم ...
اوه خدای من ، نگو که می خوای مزخرف تحویل من بدی ...
نگاهی به اون که در جلوی ماشین رو واسم باز کرده بود و منتظر نگام می کرد انداختم ... قدمی جلو برداشتم و در حالی که سعی می کردم لحنم زیاد سرد و خشن نباشه گفتم :
- اگه از نظرتون موردی نداشته باشه ترجیح می دم عقب بنشینم ...
لبخندی از سر رضایت روی لباش نشست و در حالی که در جلو رو می بست با احترام گفت : هر جور راحتین ...
اخمام توی هم رفت ... حالا این یعنی چی ، مثلا" داشتی امتحانم می کردی ... قبل از این که دستش رو واسه باز کردن در واسم دراز کنه در رو باز کردم و در حالی که روی صندلی عقب می نشستم بی توجه بهش در رو بستم ...
حرصم گرفته بود و از این که پیشنهادش رو واسه رسوندنم قبول کرده بودم پشیمون شده بودم ... تقصیر خودم بود نباید قبول می کردم ... نه چرا تقصیر من ، کم واسه اون دختره دیوونه چشم و ابرو اومدم که حرفی بزنه که این پسره رو دک کنه و بره ولی ببین ... حالا صبر کن یه روز همچین حالش رو جلوی مسعود بگیرم خودش حظ کنه ... نفسم رو محکم بیرون فرستادم ... حالام حداقل واسه حفظ آبروی مسعود هم که شده اخماتو باز کن و جوری نباش که انگار می خوای پاچه بگیری ... پس تمام تلاشم رو کردم تا جایی که می تونم اخمایی رو که مطمئن بودم روی صورتم جا خوش کرده بودن رو وا کنم و کمی آروم تر به نظر برسم ؛ اونم درست زیر نگاه های گاه و بیگاهش که از آئینه بهم مینداخت ...
با بلند شدن صداش به سختی سعی کردم آهم رو توی خودم خفه کنم ...
- خانم بهادری ، جسارته سوال می کنم شما با آقای مهندس زندگی می کنید ...
خیلی واضح نیست ... سعی کردم با یه بله خشک و خالی سر و ته قضیه رو هم بیارم ولی انگار اون پرروتر از این حرفا بود ، یا شایدم عزمش رو جزم کرده بود تا همین امروز جواب تمام سوالاتش رو پیدا کنه ...
- پس خانواده تون ...
بدون فکر گفتم : مادرم فوت شده ...
- متاسفم من خبر نداشتم ...
خنده ام گرفت ... خوب معلومه خبر نداشتی پسر جون ، مثلا" می خواستی از کجا خبر داشته باشی ... ولی با این وجود سعی کردم ژست یه دختر موقر و خانواده دار رو همچنان حفظ کنم ...
- خوب بقیه خانواده تون چی ...
حالا بیا اگه رو بدی آسترش رو هم می خوان ...
سرمو توی کیفم بردم و در حالی که از همون توی کیف یه اس ام اس واسه ترانه می فرستادم گفتم : من تک فرزندم ...
- آها اون وقت پدرتون ...
بی فکر گفتم : مسافرتن ...
به یه دقیقه نکشید که صدای گوشیم بلند شد و صدای مهندس فرنوش عزیز که داشت می گفت " آخه من می خواستم اگه شما اجازه بدین با خانواده ... " توی صدای خوش آهنگ گوشیم گم شد ... بی توجه به حال گرفته اش موبایلم رو از توی کیفم بیرون کشیدم و اونو کنار گوشم گذاشتم ...
- سلام ...
صدای نگرانش توی گوشی پیچید : سلام ، خوبی ، چی شده ...
- خوبی ...
- من ، آره خوبم ، تو حالت خوبه ...
- آره ، مرسی ... چه خبر ...
- کتی حالت خوبه ، بهم اس ام اس می دی که بهت زنگ بزنم ... اون وقت ته اش رو هم می نویسی فورا " ... نمی گی آدم نگران می شه ... خوب چی شده ... حرف بزن ...
- هیچی خبر خاصی نیست ، شما چی کار می کنید ...
- کتی ، ببینم کجایی ... نکنه ...
و در حالی که می خندید گفت : نگو که پیش فرنوشی و واسه همین به من گفتی بهت زنگ بزنم ...
- آره عزیزم ...
و با صدای پایینی گفتم : ولی مطمئن باش حتما" سر فرصت این لطفت رو جبران می کنم ...
- اوه نه بابا ، چه تهدیدی ، حالا مثلا" چی کار می خوای بکنی ...
- خوب اگه بگم که لطفش از بین می ره ، ولی اینو بدون زیاد منتظرت نمیذارم ...
بی توجه به حرفم گفت : راستی ، چه خبر ، خوش می گذره ...
- خودت چی فکر می کنی ...
با شیطنت گفت : ببینم چیزی نگفته ، حرفی ، اشاره ای ، کاری ، ببینم جلو نشستی یا پشت ...
همینطور که موبایلم دستم بود به عقب تکیه دادم و سعی کردم نگاه آزرده اون رو که گاهی از آئینه بهم مینداخت رو نادیده بگیرم ...
- کارت تموم شد ...
- آره تازه دارم از شرکت میام بیرون ... شما کجائین ...
- نزدیکی های خونه ...
- خوب حالا می خوای چی کار کنی ... می خوای تا خود خونه باهات حرف بزنم ...
با آرومی گفتم : این تنها کاریه که شاید با انجامش کمی از آتش خشم من رو نسبت به خودت کمتر کنی ...
- خوب اینا رو ولش کن ... می گم کتی می خوام برم خرید ... یکی از همکارا یه جای خیلی خوب بهم معرفی کرده ، می گه تازه باز شده و لباس مجلسی های خیلی قشنگی داره ، باهام میای ... آخه دو هفته دیگه نامزدی دعوتم ولی لباسی که مناسبش باشه ندارم ... هوم میای ...
- خوب این وسط چی به من می رسه ...
- یعنی چی ...
به آرومی گفتم : یعنی این وسط می خوای من رو با دهن خشک ببری ، با دهن خشک برگردونی ... تو قراره واسه خودت لباس مجلسی بخری من که نمی خوام ... پس باید ...
- ای سوء استفاده گر ... بعدش می ریم کافی شاپ ...
- کافی شاپ ؟!!! ... داری بچه خر می کنی ... عمرا" ... یا شام یا هیچی ...
- اوه برو بابا ، اگه قراره یه چیز درست و حسابی بخرم دیگه چیزی ته اش واسه شام نمی مونه ... همون کافی شاپ ، یا رضایت بده یا خودم تنهایی می رم ...
- ای خسیس گدا ، باشه قبول ...
ماشین توی کوچه پیچید ...
با رضایت گفتم : خوب کاری نداری ...
- رسیدین ...
- آره ...
- پس ماموریت من تموم ؟ ... اجازه مرخصی میدین ؟ ...
- آزادی ...
- خیلی پررویی ... راستی هر وقت خواستم برم بهت خبرشو می دم ...
- باشه ، کاری نداری عزیزم ...
- از اولم کاری نداشتم ، خداحافظ ...
با خنده تلفن رو قطع کردم ولی با دیدن هوندای جلوی در و دیدن کسی که کنارش ایستاده بود خنده روی لبام خشکید ...
 خانم بهادری ...
نگامو به سختی از مهرزاد که با تعجب به ما نگاه می کرد گرفتم و با اعصاب خردی به اون که حالا ماشین رو درست پشت ماشین مهرزاد پارک و به عقب برگشته بود نگاه کردم ...
- بله ...
- من می خواستم باهاتون صحبتی داشته باشم راجع به ...
واقعا" ؟ ... یعنی می خوای من الان جلوی چشای مهرزاد باهات توی ماشین بشینم و به مزخرفاتت گوش بدم ...
حرفش رو قطع کردم و گفتم : می شه خواهش کنم که بعدا" راجع بهش حرف بزنیم ... آخه این جا جلوی در زیاد صورت خوشی نداره که من توی ماشینتون بنشینم ... می دونین ممکنه یکی ما رو ببینه اون وقت ...
با حالی گرفته گفت : باشه شما درست می فرمائین ...
این حرف رو روی هوا زدم و در حالی که از ماشین بیرون می اومدم با یه تشکر عجولانه ازش خداحافظی کردم ... ولی هنوز در ماشین پشت سرم بسته نشده بود که از ماشین پیاده شد و بی توجه به مهرزاد که تمام مدت با اخمای درهم ما رو زیر نظر داشت گفت :
- خانم بهادری پس اگه شما اجازه بدین من با مهندس در این باره صحبت می کنم که هر جور خودشون صلاح بدونن با خانواده یه صحبت کوچیک داشته باشم ...
ای خدا ، حالا لازمه تمام این حرفا رو اینطور پشت سر هم ردیف کنی و بلند بلند توی کوچه بگی ... دستپاچه و واسه این که از سرم بازش کنم سریع گفتم : باشه ...
نیشش تا بناگوشش باز شد و ذوق زده گفت : پس با اجازتون من خودم با مهندس حرف می زنم ... خداحافظ ...
آب دهنم رو قورت دادم و در حالی که سرمو تکون می دادم به اون که داشت ماشینش رو روشن می کرد نگاه کردم ...
- این یارو دیگه کی بود ...
زیر چشمی نگاهی بهش انداختم و آروم گفتم : از همکارای مسعود بود ...
بالاخره نگاشو از ماشین گرفت و با چشای ریز شده گفت : خوب ...
سعی کردم خودم رو نبازم ، اصلا به اون چه ربطی داشت ، واسه همین شونه هام رو بالا انداختم و گفتم : خوب نداره که ، توی مسیرش فقط من رسوند همین ...
- از کجا ؟ ...
بدون این که جوابش رو بدم دنبال کلیدم شروع کردم به زیر و رو کردن کیفم ...
- ازت پرسیدم از کجا ...
- با این که بهت هیچ ربطی نداره ولی بهت می گم از شرکت مسعود ...
و با خونسردی کلید رو توی قفل چرخوندم و بدون این که نگاش کنم ، در حالی که نگام به در باز خونه بود گفتم : می خوای بیای بالا ... البته مسعود نیست ، واسش یه جلسه پیش اومد شرکت موند ...
وقتی سکوتش رو دیدم ، سرمو بالا اوردم و نیم نگاه بی اهمیتی بهش انداختم ... بدون این که جوابم رو بده در حالی که مچ دستم رو توی دستش می گرفت در خونه رو دوباره بست و من رو به طرف ماشینش کشید ... نگاهی به اطراف انداختم و با صدای خفه ای همراه با حرص گفتم :
- چرا اینجوری می کنی مهرزاد ، زشته ، ممکنه یکی ما رو ببینه ...
بی توجه به حرفم در ماشین رو باز کرد و در حالی که من رو آروم به داخلش هل می داد در رو پشت سرم بست ... نفسم رو با حرص بیرون دادم و با چشای تنگ شده به اون که داشت ماشین رو دور می زد نگاه کردم ... در ماشین رو محکم به هم کوبوند و در حالی که به در سمت خودش تکیه می داد با اخمای درهم گفت :
- خوب ...
- خوب چی ...
- داشت راجع به چی حرف می زد ...
نگامو ازش گرفتم و شونه هام رو بالا انداختم : هیچی ...
با حرص گفت : هیچی ، به من دروغ نگو ... می خواست راجع به چی با مسعود حرف بزنه ...
نگامو از شیشه به بیرون دوختم و با لحن حرص دربیاری گفتم : نمی دونم می تونی بری از خودشون بپرسی ...
بازوم رو گرفت و در حالی که من رو به طرف خودش می کشید با پوزخند گفت : انگار تو حرفام رو جدی نمی گیری ، نه ... انگار هر چی من می خوام باهات مدارا کنم خودت نمی خوای ... باشه اشکال نداره ، پس منم این بار به روش خودم عمل می کنم ...
در حالی که سعی می کردم بازوم رو از توی دستش بیرون بیارم با حرص گفتم : منظورت از این کارها چیه ... ما قبلا" حرفامونو بهم زدیم ...
- اون حرفای تو بود نه من ...
- اگه یه خرده اونطوری که خودت می گی بهم اهمیت می دی ، پس حرفا و خواسته های من هم باید کمی واست مهم باشه ...
- نه وقتی که می دونم می خوای با بچه بازی زندگی هر دومون رو به گند بکشی ...
با پوزخند تمسخر آمیزی گفتم : من ؟!!! ... من می خوام به گند بکشم ، یا خودت با رضایت کامل قبلا" این لطف رو در حق هر دومون کردی ... تا وقتی که تنها هدفت اون انتقام لعنتیته بهت اجازه نمی دم ...
- فکر می کنی من نیازی به اجازه تو دارم ...
- لعنت بهت تو فکر می کنی کی هستی ...
مشتم رو توی هوا گرفت و در حالی که کمی به طرفم خم می شد گفت : کتی اینو توی اون کله کوچولوت فرو کن ، تو مال منی ... قبلا" هم گفتم حساب تو از کوروش و تمام اون ماجراها جداس ... پس نمیذارم به خاطر یه دلخوری کوچولو همه چی رو به گند بکشی ...
- دست پیش رو گرفتی آره ، کی تمام این مدت در حال نقش بازی کردن بود من یا تو ... حالا من دارم همه چی رو به گند می کشم ...
بی توجه به حرفام با خونسردی گفت : ببین کتی مسعود در جریانه ، ازش خواستم واسه برطرف شدن این دلخوری بهم فرصت بده ، پس اگه می بینی تمام این مدت در مقابل کارا و بچه بازی هات سکوت کردم فقط واسه این بود که کمی آروم تر شی ... ولی اینو بدون اگه یه بار دیگه سوار ماشین اون یارو ببینمت یا متوجه شم دور و برت می پلکه ، ممکنه نتونم مثل الان آرامش و خونسردی خودم رو حفظ کنم ، پس حواست به کارایی که می کنی باشه ...
با حرص گفتم : اینش دیگه به خودم مربوطه ...
بی توجه به حرفم بازوم رو ول کرد و گفت : حالا می تونی بری ولی به نفعته که به حرفام گوش بدی ...
در حالی که از ماشین پیاده می شدم با پوزخند گفتم : تو حق دخالت توی کارای من رو نداری ، چون هیچ نسبتی با من نداری ...
و زیر نگاه عجیب اون دوباره کلید رو توی در انداختم و بی توجه به سنگینی نگاش وارد خونه شدم و در رو محکم بهم کوبیدم ...


***

ظرف میوه رو روی میز گذاشتم و به فکر فرو رفتم ... مسعود بعد از برگشتن از شرکت همراه مهرزاد که تمام مدت پایین توی ماشین منتظرش بود به اتاقش رفته بود و خدا عالم بود که حالا داشتن درباره چی با هم حرف می زدن ... هیچ وقت نشده بود که برن توی اتاق ، همیشه خیلی عادی توی سالن می نشستن و خیلی راحت حرفاشون رو با هم می زدن و اونی که توی اون لحظات واسه فرار از جو صمیمی بینشون به اتاقش پناه می برد من بودم ، تا شاید اونطوری راحت تر بتونم توی کنترل احساساتم با مهرزاد موفق تر بشم ... موفق تر ، چقدر موفق بودم ، هر چی بیشتر ازش گریز می زدم بیشتر خودم رو عذاب می دادم ... هنوزم تمام فکر و ذهنم رو به خودش مشغول کرده بود و توی آینده ای که گاهی واسه خودم تصور می کردم نمی تونستم هیچ مرد دیگه ای رو جز مهرزاد کنار خودم تصور کنم ... هنوزم گاهی از این که اونو همون بار اول نبخشیدم و گذاشتم این دلخوری تا اینجا پیش بره پشیمون می شدم ، گاهی از این که واسه کنترل احساساتم خودم رو بالاجبار توی اتاقم حبس و از دیدنش سرباز می دم و اخم و تخم های مسعود رو به جون می خریدم ، از این ژست های پوشالی و دروغی ، از این که نمی تونستم راحت اونچه توی دلم بود رو ابراز کنم سخت پشیمون می شدم ... ولی چرا ... چه چیزی باعث می شد که با خودم این کار رو کنم ... غرور جریحه دار شدم ، بی اعتمادی و شک و تردیدی که نسبت بهش پیدا کرده بودم ، دونستن عمق کینه و نفرتش نسبت به کوروش یا نداشتن اعتماد به نفس کافی که بخوام این رو باور کنم که منم می تونم دختر آرزوهای کسی مثل مهرزاد باشم ... اصلا" کی من رو مجبور به این زجر کشیدن های تدریجی کرده بود ... مسعود که بارها بهم گفته بود که دیگه دنبال ماجرا رو نگرفته ، مهرزاد بیچاره هم دیگه باید چجوری بهم بفهمونه که عاشقمه ... فکر کردی اگه کس دیگه ای به جای مهرزاد بود انقدر خودش رو جلوت کوچیک می کرد و رفتارای اهانت بارت رو تحمل می کرد ... اونم کی ، مهرزادی که اگه اراده کنه دخترا واسه به دست اوردنش سر و دست می شکنند ... اگه بخوای منصفانه هم قضاوت کنی کاری که کوروش با عموش کرد کم کاری نبود که ازش انتظار داشته باشی به همین راحتی ازش بگذره ... پس اگه فکر می کنی به هیچ عنوان نمی تونی فراموشش کنی و هر روز که می گذره این وضعیت واست کشنده تر و زندگی واست عذاب آورتر می شه ، خوب چرا تمومش نمی کنی ... شاید حق با مسعود باشه و بهتره دست از این لجبازی برداری و فرصت دوباره با اون بودن رو از دست ندی ...
از جام بلند شدم و چایی رو که دم کشیده بود رو توی استکان ها ریختم ... شاید واسه به دست اوردن آرامش لازم بود بعد این همه کوتاه اومدنای مهرزاد در مقابل کارام من هم قدمی به سوش بر می داشتم و بهش می فهموندم که هنوزم فرصتی واسه جبران اون روزا وجود داره ... وقتی انقدر از این وضع خسته شدم و دارم تمام لحظات رو با عذاب تحمل می کنم دیگه چه نیازه به این ژست های دروغین ... استکان های چای رو توی سینی گذاشتم و ظرف شیرینی رو هم کنارش گذاشتم و به طرف اتاق مسعود راه افتادم ... ولی با دیدن در نیمه باز اتاق و مسعود که یه دستش رو روی دستگیره در گذاشته و به عقب برگشته و داشت با مهرزاد حرف می زد پا شل کردم و سرجام ایستادم ...
خوب انگار داشتن می اومدن بیرون ... نگاهی به خودم انداختم و از این که در باز بشه و مهرزاد من رو اینجوری سینی به دست و آماده به خدمت واسه پذیرایی ازش ببینه احساس پشیمونی بلافاصله تمام وجودم رو گرفت ، خواستم مثل تمام این مدت نقاب بی تفاوتی به چهره بزنم و قبل از این که من رو ببینند به آشپزخونه برگردم ...
- هنوزم نمی خوای بگی واسه چی داره میاد ...
- بذار خودش بیاد همه چی رو توضیح بده اینطوری بهتره ...

از سر کنجکاوی قدمی به جلو برداشتم و گوشام رو تیز کردم ، کی قرار بود بیاد ...
- من که از کارای تو سر در نمیارم ، این موضوع مهم چیه که قراره مجید بگه ولی تو نمی خوای حرفی ازش بزنی ...
صدای مهرزاد کمی نزدیک تر به گوش رسید ، انگار اونم کنار در ایستاده بود ...
- فقط همین قدر بگم که اگه امشب به یه نتیجه خوب برسیم شاید کورسوی امیدی واسه گیر انداختن کوروش واسمون پیدا شه ...
با ناباوری از اونچه می شنیدم قدمی دیگه به جلو برداشتم ... یعنی دوباره مهرزاد داشت چه بازی ای رو راه مینداخت ...
صدای متعجب مسعود بلند شد ...
- صبر کن ببینم داری از چی حرف می زنی ...
- مسعود بذار مجید خودش همه چی رو توضیح بده ، حالام بیا بریم بیرون نمی خوام قبل اومدن مجید کتی متوجه چیزی بشه ...
با این حرف سراسیمه و تا جایی که سینی سنگین بهم اجازه می داد خودم رو به آشپزخونه رسوندم و در حالی که خودم رو روی صندلی ای مینداختم سعی کردم لرزش بدنم رو کنترل کنم ...
باز داشت چه اتفاقی می افتاد ، باز مهرزاد داشت چه بازی جدیدی رو راه مینداخت ...
- کتی ، چیزی واسه پذیرایی هست ...
دلم می خواست فریاد بزنم ... دلم می خواست ازش بپرسم باز دارین چی رو از من مخفی می کنید ... ولی بجاش از روی صندلی بلند شدم و بی توجه به مسعود که داشت داخل آشپزخونه می شد سینی خیس و استکان های نیمه پر رو زیر شیر آب گرفتم و سعی کردم با این کار رنگ پریده و لبهای لرزونم رو تا جایی که می شد ازش مخفی کنم ...
لای در اتاقم رو بیشتر باز کردم و به صحبت های آرومشون که توی فضای آپارتمان به راحتی شنیده می شد گوش سپردم ...
مسعود با صدای آرومی گفت : شما مطمئنید هنوز ایرانه ؟ ...
- حقیقتش تحقیقاتمون که این رو نشون می ده ولی خوب صد در صد نیست ... ولی این احتمال که هنوز داخل ایران باشه بله وجود داره ...
آروم روی زمین کنار در نیمه باز اتاق نشستم ...
صدای عصبی مسعود دوباره به گوشم رسید :
- آخه چرا ... اینطوری که کتی می گفت خودش با کتی صحبت کرده و گفته بود که کارشون رو واسه رفتن از ایران درست کرده ... قرار بوده هم به زودی از کشور خارج شن ...
- ما هم طبق صحبتایی که از خانم بهادری شنیده بودیم فکر می کردیم کوروش بهادری باید از کشور خارج شده باشه ، ولی الان با توجه به تحقیقاتمون دیگه نمی تونیم روی درستی این حرف حساب کنیم ... البته این پرونده پیچیده تر از اونی که من بتونم واستون توضیح بدم ... در حقیقت فقط من نیستم که دنبالش هستم ، همکارای دیگه هم توی اداره تو خیلی از تحقیقاتشون آخر سر متوجه ردپایی از بهادری توی ماجرا می شدن ؛ در مورد هر چی که فکر کنین اختلاس ، شرکت های هرمی ، قاچاق و حتی آدم ربایی ... ولی هیچوقت هیچ مدرک محکمه پسندی برعلیه اش پیدا نمی کردیم ... ولی حالا با وجود فتاح که بالاخره اعتراف کرد ما اون مدرکی که واسه گیر انداختن بهادری دنبالش بودیم رو داریم و حالا فقط باید بتونیم یه جوری گیرش بندازیم ... البته اینم بگم که اعتراف فتاح حتی گوشه ای از کارهای بهادری رو هم نشون نمی ده ولی همین حد که بشه واسه دستگیریش اقدام کرد خیلیه ...
- یعنی شما فکر می کنید اون ممکنه به خاطر کتی هنوز داخل کشور باشه ...
- بله ما فکر می کنیم احتمالش باشه که بهادری به خاطر دخترش هنوز از کشور خارج نشده و البته این هنوز در حد یه احتمال ... البته ما هنوزم مطمئن نیستیم ... شاید واسه کاری و برنامه خودش هنوز از کشور خارج نشده باشه ... ولی در هر صورت این احتمال وجود داره که شاید بهادری با دخترشون تماس بگیرند و ما هم روی این اصل خیلی امیدواریم که بالاخره بتونیم دستگیرش کنیم ...
حقیقتش من امروز مزاحمتون شدم که راجع به این موضوع با خانم بهادری صحبتی داشته باشم ... چون اگه ایشون راضی به همکاری با ما باشند خیلی راحت تر می شه روی دستگیری بهادری تمرکز کنیم ...
- اونطوری که من شنیدم شرکت و بقیه چیزا ضبط شده ، درسته ؟ ...
- بله درسته البته به جز منزل مسکونی بهادری و یه تعداد سند دیگه که به نام دخترشون از قبل زده شده بود ... البته من قبلا" توضیحاتم رو به مهرزاد داده بودم که واسه پیگیری باید به کجا مراجعه کنید ...
بغضم شکست و اشکام روی صورتم ریختن ... در اتاق رو بستم و دستم رو جلوی دهنم گذاشتم تا صدای گریه هام به گوش آدمای بیرون اتاقم نرسه ... با باز شدن در اتاقم سرمو آروم بالا اوردم و از پشت پرده اشک به مسعود نگاه کردم ... کنارم روی زمین زانو زد و در حالی که با مهربانی منو توی آغوشش می کشید بوسه ای روی موهام زد و گفت
برچسب ها: رمان پناه فصل آخر--رمانی ها , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 90- رمان اعتراف عاشقانه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 47- رمان مسیر عشق , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 7- دختری به نام سیوا , ღ^ پاتوق رمان ^ღ , دنیای رمان - رمان آقای مغرور خانم لجباز , دلم بچگے میخواهد , جنگ آخرالزمان - کنار جاده ی فرعی ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/06/28 تاریخ
کد :65091

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا