تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان بازیچه (فصل یازدهم)



همینطور که یکی یکی از پله ها بالا می رفتم ساک سنگین رو هم به سختی با خودم بالا می کشیدم ... نگاهی به ماشین مهرزاد که گوشه حیاط پارک بود انداختم ... پله ی دیگه ای هم بالا رفتم ... خوب تو که می خوای بیای و داد و فریاد کنی خوب زودتر بیا که حداقل من بدبخت مجبور نباشم این همه پله ، ساک به این سنگینی رو با خودم بالا بکشم ... به عقب برگشتم و نگاهی به در سالن انداختم ... یعنی هنوز متوجه اومدن من نشده بود ... کیف لپ تاپم رو روی شونه ام جا به جا کردم و دوباره ساک رو به زور بالا کشیدم ... لعنتی اصلا" چه نیازی بود این همه کتاب رو دنبال خودت بکشونی ، حالا مثلا" قراره لای کدومشون رو باز کنی ... عقل نداری دیگه ...
بالای پله ها عرق صورتم رو پاک کردم ... خدا رو شکر از این به بعد می شه ساک رو کشید ، در حالی که دسته اش رو دنبال خودم می کشیدم غرغرکنان گفتم : حالا کی می خواد این رو از اون همه پله بالا ببره ... در سالن رو باز کردم و از دیدن مهرزاد که روی مبلی درست جلوی در سالن نشسته بود یکه خوردم ...
خوب شروع کن ... من بیچاره که با هزار زور و بدبختی ساک رو از این همه پله بالا کشیدم در حالی که جنابعالی روی مبل لم داده بودید ... نگاشو ازم گرفت و به ساعت وسط سالن نگاه کرد ... ندیده هم می دونستم ساعت 4 بعدازظهره ... دوباره به طرفم برگشت و با چشای تنگ شده بهم خیره شد ... به پله هایی که به طرز وحشتناکی بهم دهن کجی می کردن نگاه کردم ... آهی کشیدم و در حالی که ساک رو دنبال خودم می کشوندم و به طرف پله ها می رفتم با بی خیالی گفتم :
- بیرون کار داشتم ... یکی دو تا کلاس ثبت نام کردم که این تابستون بیکار توی خونه ننشینم ...
و قبل از این که بهش فرصت حرف زدن بدم دوباره گفتم : گوشیم رو سایلنت بود ... بعدشم رفتم ناهار یه چیزی خوردم و اومدم ... همین ...
نگاهی دوباره ای به پله ها انداختم ... خوب من که نمی تونم این ساک رو از این همه پله بالا ببرم ... پس ... شونه ای بالا انداختم و در حالی که ساک رو پایین پله ها ول می کردم زیر سنگینی نگاش از پله ها بالا رفتم ...


***

- الان هتلی ...
- آره ... دیشب نشد با هم درست و حسابی حرف بزنیم ... صبحم که اصلا" فرصت نشد بهت زنگ بزنم ، واسه همین الان بهت زنگ زدم ببینم چرا دیشب انقدر ناراحت بودی ها ...
- مگه واست مهمه ...
- یعنی چی ... معلومه که واسم مهمی ... تو چته ...
- اگه واست مهم بودم اینطوری من رو پیشکش مهرزاد نمی کردی ...
- چی ، زده به سرت ... منظورت از این حرفا چیه ...
پوزخندی روی لبام نشست ...
- من همه چی رو می دونم ... مهرزاد خودش دیشب همه چی رو بهم گفت ...
- چی رو گفت ... می شه یه جوری حرف بزنی که من هم متوجه شم ...
با حرص گفتم : من همه چی رو می دونم ... می دونم که منو ازت خواستگاری کرده و تو هم بهش جواب مثبت دادی ...
با تعجب گفت : من بهش جواب مثبت دادم ، کی این حرف رو زده ...
- خودش گفت ...
- خوب خودش خیلی بیخود کرد این حرف رو بهت زد ... من وقتی حتی با تو صحبت نکردم که بهش جواب مثبت نمی دم ...
این حرفش مثل آبی شد روی آتیش وجودم ...
- ولی خودش گفت ...
- حتما" داشته اذیتت می کرده ...
- پس تو بهش جواب مثبت ندادی ...
- نه ...
و به شوخی گفت : مگه می شه من دخترم رو تا وقتی خودش راضی نیست به زور شوهر بدم ...
خجالت کشیدم ، انقدر عصبی بودم که نفهمیدم چطور دارم سر این موضوع جیغ جیغ می کنم ...
وقتی سکوتم رو دید با مهربانی گفت : کتی مهرزاد ازم یه فرصت خواست ...
با دلخوری گفتم : و تو هم به همین راحتی این فرصت رو واسه آزار من بهش دادی ...
به آرومی گفت : نه واسم آسون نبود ، در هر صورت با این پروژه ای که الان درگیرش شدم ، من که نمی تونستم تو رو تهران تنها بذارم و برم ... اومدنت هم با من اونم وقتی که تمام مدت باید سرکارم باشم ، اونم با این آب و هوا و شرایط باور کن عاقلانه نبود ...
- خوب می رم پیش خاله ...
- کتی قربونت برم فکر می کنی درسته انقدر مزاحم زندگیشون بشی ... اونا که در قبال تو مسئولیتی ندارن ... می خوای کاری کنی که از این که یه زمانی کمکت کردن پشیمون بشن ...
- اونا اینطوری نیستن ...
با مهربانی گفت : می دونم عزیزم ، ولی بهتره خودمون حد خودمون رو بدونیم ... خوب توی این اوضاع من بین بردن تو و موندنت پیش مهرزاد ، خوب حقیقتش مهرزادم خیلی اصرار داشت و ازم خواهش کرد بذارم این مدت پیش اون بمونی ...
مکثی کرد : کتی این حرفا بین خودمون باشه ، ولی مهرزاد می خواد تمام تلاشش رو بکنه که تمام این دلخوری ها رو برطرف کنه ...
وقتی سکوتم رو دید دوباره گفت : کتی باور کن واسه منم تصمیم گیری راجع بهش راحت نبود ... ولی حس می کنم شاید این مدت بتونه توی روابطتون و رفع دلخوری هاتون خیلی موثر باشه ...
- چرا انقدر اصرار داری که ...
- ببین کتی اگه اصرار دارم فقط و فقط به خاطر خودته ... دلم نمی خواد از این که یکی دو سال دیگه از این که نتونستی یه تصمیم درست واسه زندگیت بگیری پشیمون بشی و از همه مهم تر از دست من که گذاشتم فرصتای زندگیت رو از دست بدی دلگیر بشی ...
با دلخوری گفتم : یعنی فرصت زندگی من فقط مهرزاده ... چرا انقدر اصرار داری که من رو زودتر از سر خودت وا کنی ... یعنی من انقدر مزاحم زندگیتم ...
- کتی ...
با ناراحتی گفتم : می خوام قطع کنم خداحافظ ...
- کتی گوش کن ...
- خداحافظ ...
نفسش رو محکم بیرون داد ...
- مواظب خودت باش ... خداحافظ ...

ساعتی از نیمه شب گذشته بود ولی من خسته از گذر زمان و غرق توی تنهایی هام توی اتاق نیمه تاریکم نشسته بودم و گذاشته بودم صدای غمگین خواننده فضای اتاقم رو پر کنه ...

خدا خوب می دونه که چی کشیدم ...
خدا می دونه چه زجری رو دیدم ...
سر حرفم تویی دنیا رو گشتم ...
آخه چرا شدی تو ، سرنوشتم ...
تویی که از من و عشق و دلم دوری ...
نمی فهمی منو از غد و مغروری ...
تویی که تا ابد همیشه لجبازی ...
نمی فهمی که داری چی رو می بازی ...


**

در اتاقم باز شد و مهرزاد توی چهارچوبش ظاهر شد ... حوصله اش رو نداشتم ، پس همچنان خودم رو مشغول لپ تاپم نشون دادم تا با دیدن کم اعتنایی من از اتاق بیرون بره ، ولی ... بی هیچ حرفی وارد اتاقم شد و با آرامش به طرفم اومد ...

**

دوباره بازیچه نکن قلب منو که خیلی داغونه دلم ...
فکری بکن به حال من ، همین یه بار ، بذار که حل شه مشکلم ....
می شه تمومش بکنی ، ولش کنی حرفای بچگونتو ...
خسته ام دیگه نمی کشم سنگینی بهونتو ...

**

بی هیچ حرفی کنارم روی تخت نشست و مثل خودم در سکوت به دیوار تکیه داد ... آهم رو توی وجودم خفه کردم ... نمی خواستم بهش فکر کنم ، که بهش توجه کنم ... و حالا اون اینجا بود ، کنارم ، در فاصله نزدیکی از من ... باید فراموشش می کردم ، باید کار عاقلانه رو می کردم ، باید این عشق ، این دوست داشتن رو توی خودم ، توی نفرتی که توی وجودم بود ذوب می کردم ... باید دست از خاطراتمون می کشیدم ... دیگه عشقی بینمون وجود نداشت ، تموم شد ، به آخر رسید ، همه اش بازی بود ، همه اش فریب بود ... من الان اینجام چون مسعود اینطور می خواست ، چون جایی دیگه ای واسه رفتن نداشتم ، چون مثل همیشه تنها موندم ، و حالا من اینجام و این اینجا بودنم هیچ معنی دیگه ای نداره ، هیچی ...

تنها چیزی که سکوت بینمون رو می شکست صدای خواننده بود که توی فضای نیمه روشن اتاقم می پیچید ...

می فهمی مهرزاد هیچی ، پس تمومش کن این رفتارای مسخره ات رو ، بازی تموم شد ، دیگه نمی خوام فریبت رو بخورم ، دیگه نمی تونی فریبم بدی ، دیگه شناختمت ، فهمیدم که این علاقه های ظاهریت واسه چیه ، تویی که باعث شدی حتی مسعود هم ازم دور شه ، که تمام ذهنش پر از انتقام شه ، که به حاطر انتقام شیرینتون پا به پات نقشه بکشه و اجرا کنه ، از تو متنفرم ، از تو ... می خوام ازت دور شم ، فاصله بگیرم ، می خوام حداقل چیزایی که واسم مونده رو حفظ کنم ، اعتمادم رفت ، عشقم رفت ، احساسم رفت ، و حالا من موندم و غرور جریحه دار شده ام که می خوام حداقل اونو واسه خودم حفظ کنم ، پس تمومش کن ، چون می خوام همه چی رو فراموش کنم ، عشقم به تو ، گذشته ام به تو ، خاطرات با هم بودنمون و حتی تنفرم به تو ، می خوام تمومش کنم ، می خوام فراموش کنم ، می خوام آرامشم رو دوباره پیدا کنم ...
پس ازم بگذر تا منم راحت تر بتونم ازت بگذرم ...
یه لحظه از گوشه چشمم متوجه حرکت دستش شدم ، دستش رو به طرف لپ تاپ که روی پاهام بود دراز کرد و آهنگ رو کمی عقب زد و در حالی که دوباره به دیوار تکیه می داد با خونسردی بهم خیره شد ... زیر سنگینی نگاش همچنان سعی کردم آرامش ظاهری خودم رو جلوی چشاش حفظ کنم .... ولی خیلی راحت نبود ... انگار وقتی ازم فاصله داشت راحت تر می تونستم خودم و احساسم رو کنترل کنم ولی هر بار با نزدیکی باهاش کنترل احساسم سخت تر از قبل می شد ...
دوباره صدای خواننده توی فضا پیچید ...

**

راحت تو از پیشم نرو ، خاطره هامو پس نده ...
حالا که عاشقت شدم ، ساده منو از دست نده ...
انقدر یکدندگی نکن ، انقدر نگو می خوای برم ...
چی کار کنم عاشقتم ، نمی شه از تو بگذرم ...

**

بی اراده نگام به طرفش کشیده شد ... هر دو سکوت کرده بودیم ...

**

دوباره بازیچه نکن قلب منو که خیلی داغون دلم ...
فکری بکن به حال من ، همین یه بار ، بذار که حل شه مشکلم ...
می شه تمومش بکنی ، ولش کنی حرفای بچگونتو ...
خسته ام دیگه نمی کشم سنگینی بهونتو ...

**

پوزخند تلخی روی لبام نشست ، نگامو ازش گرفتم و در حالی که با دستای لرزون لپ تاپ رو خاموش می کردم با لحن سردی گفتم :
- یادم میاد یه نفر مدتی پیش بهم یه درس خیلی خوبی داد ... گفت نباید به هیچ پسری اعتماد کنم و اونو این وقت شب توی اتاقم راه بدم ...
لپ تاپ رو بستم و کنار تختم روی میز گذاشتم و بدون این که نگاهش کنم گفتم : من خسته ام ، می خوام بخوابم ...
کمی به طرفم خم شد و در حالی که صورتم رو به طرف خودش بر می گردوند زل زد توی چشام و گفت : اگه فکر می کنی می تونی با این حرفا عصبانیم کنی سخت در اشتباهی ...
سعی کردم ازش فاصله بگیرم ...
به راحتی دستام رو توی دستش گرفت و مانع تقلام شد ...
- بهتره این رو هم بدونی که من روی قولی که قبل رفتن به مسعود دادم هستم و سر حرفم هم می مونم مگر اینکه تو بخوای من رو با کارات تحریک کنی ... ولی بهت توصیه می کنم هیچ وقت این کار رو نکنی چون در اینصورت اونی که این وسط ضرر می کنه من نیستم ...
با حرص در حالی که اسیر پنجه هاش بودم گفتم : حالم ازت بهم می خوره ...
آروم سرشو تکون داد و گفت : نه خودت هم می دونی که این حرف حقیقت نداره ... تو هنوزم عاشقمی اینو می شه خیلی راحت از نگاهت فهمید ...
توی چشاش نگاه کردم و به سردی گفتم : نه خیلی هم حقیقت داره ، من ازت متنفرم ...
نفسشو به سنگینی بیرون فرستاد و در سکوت بهم نگاه کرد ...
کمی که گذشت دوباره با لحن ملایمی گفت : خوب چی کار کنم تا این نفرت از بین بره ، ها ... چی کار کنم تا باور کنی که من عاشقتم ، که من رو ببخشی ... هر کاری بگی می کنم فقط واسه این که تو منو ببخشی ... کتی باور کن دیگه ماجرای کوروش رو دنبال نمی کنم ... می دونم به خاطر اون شب ازم دلخوری ، اگه می دونستم انقدر اذیت می شی هیچ وقت نمیذاشتم مجید باهات حرف بزنه ، قسم می خورم کتی فکر نمی کردم اینجور بهم بریزی ... من فکر می کردم تو هم مثل ما از کوروش متنفری ، اون حرفای قبلیت رو هم گذاشته بودم پای این که از این که با سارا اون کار رو کردم ترسیدی ، ترسیدی که بخوام این کار رو با تو هم بکنم ... ولی خودت باید تا حالا فهمیده باشی که تو واسه من با سارا فرق داری ، نه با سارا که با تمام دخترای دور و برم ، حسی که به تو دارم رو به هیچ کس دیگه ای ندارم ، کتی من دوستت دارم ، اینو بارهاست که دارم بهت می گم ، ولی نمی خوای قبول کنی ، نمی خوای باور کنی ... کتی نذار اینطوری از هم دور بشیم ، یعنی کار من مستحق یه فرصت کوچیکم نیست ...
تاب نگاهش رو نداشتم ...
دوباره گفت : کتی بذار توی مدتی که اینجا پیش منی این دلخوری رو از دلت در بیارم ، هیچی ازت نمی خوام فقط بهم فرصت جبران بده همین ... کتی عزیزم ... می دونی به چه سختی مسعود رو راضی کردم که اجازه بده پیش من بمونی ... با وجود این که نمی دونست با تنهایی تو باید چی کار کنه و کلافه و داغون بود ولی دلش رضا نمی داد که تو پیش من بمونی ، ولی وقتی حرفام رو شنید قبول کرد اونم به سختی ، پس بذار از این فرصتی که به سختی تونستم به دست بیارم استفاده کنم ... کتی ...
نگامو بهش دوختم ...
- کتی بهم یه فرصت بده ، یه فرصت واسه جبران ...
بی توجه به تپش های قلبم که به خاطر لحن پراحساس صداش دوباره اوج گرفته بودن گفتم : ثابت کن ...
با لبخندی از سر آرامش گفت : بگو ، بگو چجوری باید ثابت کنم این عشق رو ، این دوست داشتن رو تا باور کنی ، بگو تا همون کار رو بکنم ...
توی چشاش نگاه کردم و با لحن محکمی گفتم : دست از سر قضیه کوروش ، دست از سر اون انتقام لعنتیت بردار ...
- کتی آخه به کی قسم بخورم که باور کنی برداشتم ، که دیگه نمی خوام پی اش رو بگیرم ...
با لحن پرتمسخری گفتم : اون وقت این تصمیم بزرگت رو مدیون چی هستیم ؟ ...
با لبخند تلخی گفت : شاید بهتره بگی مدیون کی ... مدیون خودت کتی ، خودت ... اون روزی که توی خونه مسعود اونطوری گریه می کردی و صدای هق هق ات توی خونه می پیچید حس کردم یه چیزی توی قلبم تکون خورد ، دیگه این که تو با حرفامون موافقت کنی اون لحظه واسم مهم نبود ، فقط تنها چیزی که اون لحظه می خواستم این بود که آرومت کنم ، که جلوی فریادای بغض آلودت رو بگیرم ، که جلوی مسعود رو که داشت باهات با اون لحن حرف می زد رو بگیرم ... چند باری تا جلوی در اتاقت اومدم ولی به خاطر مسعود دوباره برگشتم ، کتی می فهمی چی می گم ، می خواستم آرومت کنم که بتونم اینطوری خودم آروم شم ...
سعی کردم همچنان خودم رو در مقابل لحن پراحساسش کنترل کنم : ثابت کن ، تا وقتی که چیزی واسم ثابت نکنی ، دیگه نه بهت اعتماد می کنم و نه می خوام حتی واسه یه لحظه بهت فکر کنم ...
- چجوری عزیزم ، بگو چجوری تا واست ثابت کنم ...
- تمام مدارکی که برعلیه کوروش پیدا کردین رو از بین ببر ...
با تاسف گفت : کتی آخه یه چیزی بگو که بتونم انجام بدم ...
با حرص گفتم : می بینی تمام حرفات دروغ بود ...
- آخه چرا این حرف رو می زنی ، مگه اون مدارک دست منه کتی ... مگه خودت از مجید نشنیدی ، فقط پرونده ی عموی من که نیست ، مگه فقط به خاطر ماجرای اختلاس دنبالشن ، کتی این رو خودت باید بهتر از من بدونی که کسی که توی کار قاچاق و مواد مخدر به همین راحتی دست از سرش برنمی دارن ، می دونی چند تا پرونده هست که کوروش توش دخالت داشت ...
با نفرت نگاش کردم : مجید خودش گفت هیچ مدرکی برعلیه کوروش توی هیچ کدوم از اون پرونده ها نبود ، و فقط به خاطر توی لعنتی که فتاح رو گیر انداختی برعلیه اش مدرکی پیدا شد و حالا می خوان گیرش بندازن ...
- خوب عزیزم خودت داری می گی از طریق فتاح ، فتاح اعتراف کرده ، خیلی چیزهایی رو که می دونسته رو گفته ، می گی من الان باید چی کار کنم ، فتاح رو سر به نیست کنم ... آخه من الان دیگه چی کار می تونم بکنم ...
نگامو ازش گرفتم و به سختی گفتم : پس دیگه حرفی بین ما نمی مونه ...
نفسش رو محکم بیرون فرستاد و با حالت عصبی گفت : کتی آخه یه کاری ازم بخواه که بشه انجامش داد ...
و وقتی سکوتم رو دید دوباره گفت : قربونت برم عزیزم ، این کار رو با خودت و من نکن ، من دوستت دارم ... ولی نمی تونم راجع به اون قضیه دیگه کاری کنم ...
- می تونی انقدر توی این مدت شناختمت که بدونم اگه بخوای کاری کنی حتما" یه راه واسه انجامش پیدا می کنی ... پس خودت نمی خوای ...
خنده ای از سر شیطنت کرد و انگار نه انگار که اون آدم پرشور لحظات پیش گفت : هر کاری ... پس اگه انقدر من رو خوب می شناسی دیگه واسه چی داری الکی جفتمون رو اذیت می کنی ...
می خواستم جیغ بکشم ، من احمق رو بگو که داشتم خام حرفای عاشقانه اش می شدم ، واقعا" این آدمی که جلوی روم با اون شیطنت نگاه بهم خیره شده بود قابل اعتماد بود ... ای خدا چقدر احمق بودم که تمام مدت در حال سرزنش خودم واسه آزار اون بودم ...
دستام رو که هنوز توی دستاش بود رو به طرف خودش کشید و با ابروهای بالا رفته و لبای خندون گفت : نظرت با یه قرارداد دو نفره چیه ...
با تاسف واسه خودم و حرص از دست اون گفتم : ولم کن ...
با ملایمت گفت : اگه ولت کنم به حرفام گوش می کنی ...
اخمام توی هم رفت : من با تو هیچ قراری نمیذارم ...
" چون می دونم همیشه اعتماد به تو به ضرر خودم تموم می شه ... "
اشاره ای به خودمون کرد با آرامش گفت : یعنی می خوای همینطوری تمام شب با هم درگیر باشیم ... ببین واسه من فرقی نمی کنه ها ، ولی باور کن اگه به حرفام گوش بدی زودتر از دستم خلاصی پیدا می کنی ..
راست می گفت ...
پوفی کشیدم : حرفت رو بزن ...
با آرامش گفت : خوب یه قرارداد بین خودمون دو تا که هردومون هم موظفیم بهش پایبند باشیم ...
با چشای تنگ شده نگاش کردم ... باز داشت چه بازی جدیدی شروع می کرد ...
- منظورت چیه ...
شونه هاش رو بالا انداخت و طوری که انگار بخواد خیال من رو راحت کنه با آرامش نگام کرد و گفت : هیچی ، باور کن شروط خیلی سختی نداره ...
با چشای ریز شده نگاش کردم : مثلا " ؟ ...
انگار که داره فکر می کنه گفت : مثلا" ... خوب مثلا" بهم دروغ نگیم ...
و بی توجه به پوزخند روی لبام دوباره گفت : یه فرصت دیگه واسه شناخت به همدیگه بدیم ... و ... و اعتماد ، سعی کنیم به هم اعتماد داشته باشیم ...
و با لحن جدی ای زل زد توی چشام و گفت : و احترام ... به هم احترام بذاریم ... همین ... هوم نظرت چیه ... موافقی ...
چه مزخرفاتی ... اعتماد ... احترام ... همون چیزایی که دیگه نمی تونستم و نمی خواستم در رابطه با مهرزاد دیگه رعایت کنم ...
نگامو ازش گرفتم : نه ...
با لبخند از روی تختم بلند شد و گفت : خوب پس تصویب شد ...
- گفتم نه ...
و رو به اون که بالای سرم ایستاده بود نگاه کردم و با حرص گفتم : اصلا" تو همین الان خودت نقضش کردی ...
در کمال خونسردی دستای مشت کرده ام رو که هنوز توی حصار پنجه هاش بود بالا اورد و در حالی که بوسه ای روش می نشوند با لبخند گفت :
- پس با این قرارداد موافقی ، ولی قرار بر اینه که هر دومون رعایتش کنیم ... باشه ...
و در حالی که از تخت فاصله می گرفت با ابروهای بالا رفته و لبخند شیطنت آمیزی گفت : خوب فکر نکنم دوست داشته باشی من امشب اینجا پیش تو بخوابم ... پس منم واسه شروع با وجود این که خیلی واسم سخته ، می خوام به خواسته تو احترام بذارم ...
با این حرفش آتیش گرفتم ...
دم دست ترین وسیله ، که توی اون لحظه بالشتم بود ، رو به طرفش پرت کردم و با حرص گفتم : از اتاق من برو گمشو بیرون ...
همینطور که دستش روی دستگیره بود به عقب برگشت و رو به من که از حرص ، خشم و شرم سرخ شده بودم با جدیت گفت : دختر خوبی باش تا منم بتونم روی قولی که به مسعود دادم بمونم ... باشه ...
این پسر آدم نمی شد ...
خم شدم و در حالی که دمپایی رو فرشیم رو از کنار تخت بر می داشتم با عصبانیت جیغ کشیدم : برو بیرون ...
دمپاییم به در بسته خورد و پشت بندش صدای خنده اش از پشت در بسته اتاق شنیده شد : شب بخیر عشق من ...
بلند شدم و در حالی که زیر لب هر چی فحش و ناسزایی که بلد بودم رو نثارش می کردم بالشتم رو از روی زمین برداشتم و واسه اطمینان خاطر خودم در اتاق رو از داخل قفل کردم ...

***

- واسه چی امدیم اینجا ؟ ...
نیم نگاهی به من که مطمئنا" رنگم پریده بود انداخت و با خونسردی گفت :
- چیه ، از دسته گلی که بار آخری که اینجا بودی به آب دادی خجالت می کشی ...
چشم غره ای نثارش کردم : من همینجا توی ماشین می مونم ... برو کارات رو بکن و بیا ...
با خونسردی گفت : عمو ما رو واسه شام دعوت کرده خونش ، اون وقت تو می خوای تمام مدت اینجا توی ماشین بشینی که چی بشه ...
با تعجب گفتم : شام ؟! ... پس چرا بهم نگفتی ...
با بی خیالی گفت : نگفتم ... چرا گفتم که قراره واسه شام بریم بیرون ...
با حرص گفتم : گفتی شام می ریم بیرون ، نگفتی خونه عموت دعوتیم ...
- خوب واسه تو چه فرقی داره ...
با اعصاب خردی گفتم : من دوست ندارم بیام ...
- کتی لجبازی نکن ، دیشب یه قراری بین خودمون گذاشتیم ... قرار شد به همدیگه فرصت بدیم تا همدیگه رو بشناسیم ... حالا به نظرم اینجا واسه شروع بهترین جاست ...
- تو خودت با خودت قرار گذاشتی وگرنه من حرفی نزدم که یعنی موافق این مسخره بازی های توئم ...
کمی نگام کرد و بعد تائیدوار گفت : باشه هر چی تو بگی ... پس تو توی ماشین بشین تا من برم از عمو و صفورا خانم عذرخواهی کنم واسه این که نمی تونیم واسه شام پیششون بمونیم ، بعد با هم می ریم یه جای دیگه شام می خوریم ...
بهش نمی اومد که شوخی داشته باشه ، حس می کردم کاملا" جدیه ... فقط همین یه قلم رو پیش عموش کم داشتم ... با اعصاب خردی از ماشین پیاده شدم و با حرص به اون که با آرامش از ماشین پیاده می شد خیره شدم ...


***

آروم با دست سالمش کنارش روی تخت رو به من که معذب وسط اتاق ایستاده بودم نشون داد و با مهربانی گفت :
- بیا دخترم بیا اینجا کنار من بشین ...
دلم نمی خواست به چشاش نگاه کنم ... دلم نمی خواست به دستاش که به طرز دردآوری کنارش بود ، و به اون سمت لمس بدنش نگاه کنم ... ناآرام تر از قبل و معذب تر از وقتی که پا به داخل این خونه گذاشته بودم کنارش روی تخت نشستم و سرمو پایین انداختم ... ولی سنگینی نگاش باعث می شد تحمل فضا واسم سخت تر و غیر قابل تحمل تر بشه ...
- مهرزاد بهم گفته که از دستش دلخوری و اونو به خاطر کاراش نبخشیدی ...
یه نگاه به کسی که کنارم روی تخت دراز کشیده بود باعث می شد خجالت زده تر از قبل بشم ... اونی که باید می بخشید من نبودم ...
به سختی گفتم : من ...
با آرامش گفت : می دونم دخترم من به خود مهرزاد هم گفتم ، تو حق داری ... کاری که مهرزاد کرد به همین راحتی ها قابل بخشش نیست ... تو حق داری که ازش ناراحت و دل چرکین باشی ، ولی من مهرزاد رو می شناسم ... بعد از فوت خانواده اش اونو اوردم پیش خودم و یه جورایی مثل پسرم می مونه ... انقدر هم می شناسمش که با اطمینان بگم اون احساسش بهت واقعیه ...
شرمگین از این حرف سرمو پایین تر انداختم ...
- حالا دوست دارم به سوالی که ازت می پرسم درست جواب بدی ... تو مهرزاد رو دوست نداری یا این که به خاطر اون ماجرا دیگه نمی خوای باهاش باشی ...
- من ... من ...
- بگو دخترم این حرفا فقط بین من و تو می مونه ، هیچ کدوم از حرفامون قرار نیست از این اتاق بیرون بره ...
نمی دونم چرا ولی حسی بهم می گفت می تونم بهش اعتماد کنم ، با وجود تمام بدی هایی که در حقش کردیم می تونم حرفای دلم رو بهش بزنم ...
دلمو زدم به دریا و گفتم : من دیگه بهش اعتماد ندارم اون هنوزم دنبال اینه که ...
حرفم رو قطع کردم و گوشه لبم رو گاز گرفتم ... داشتم چی می گفتم ... می خواستم به این آدمی که تمام هستی و سلامتی اش رو به خاطر کوروش از دست داده بود بگم به خاطر این که مهرزاد دنبال عدالت و اجرای قانونه باهاش نمی خوام باشم ...
حرفم رو ادامه داد : اون هنوزم دنبال اینه ک
برچسب ها: رمان پناه فصل آخر--رمانی ها , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 90- رمان اعتراف عاشقانه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 21- رمان قرار نبود , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 71- رمان دختر شمالی , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 140-رمان ترنم , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 97- رمان ناشناس عاشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 107-رمان دروغ شیرین ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/06/27 تاریخ
کد :65077

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا