تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان بازیچه (فصل دوازدهم)



- خوب چه خبر ؟ ...
- هیچی سلامتی ، تو چه خبر ...
- خاله گفت از اون خونه اسباب کشی می کنید ...
کمی سکوت کرد و انگار به زور دهنش رو باز می کنه گفت : آره ...
- چرا ...
- همینطوری ... از خودت بگو ...
بی توجه به حرفش دوباره گفتم : به خاطر آرزو ...
با بی حوصلگی گفت : وقتی خودت می دونی به خاطر چیه ، پس چرا هی سوال می کنی ...
- مگه قرار نشد راجع بهش فکر کنی ...
- درسته قرار شد فکر کنم ، ولی قرار نشد به خاطر خوشایند شماها با آینده یه دختر بازی کنم ...
- باشه ، باشه حالا چرا عصبانی می شی ... من که چیزی نگفتم ...
مکثی کرد و با صدای آرومی گفت : معذرت می خوام ... یه خرده اعصابم از دست اصرارهای مامان بهم ریخته فقط همین ...
واسه این که حرف رو عوض کنم گفتم : خوب ، اونجایی که می خواین برین چطوریه ... جاش خوبه ...
- هی بد نیست ... شرایطش تا حدودی مثل همینجاست ... فقط نگرانیم واسه مامانه ، با این همسایه ها خیلی اخت شده بود ...
- خوب نگران خاله نمی خواد باشی حالا یه خرده بگذره اونجا هم با همسایه ها آشنا می شه ...
و با خنده گفتم : از اونجا هم واست یه دختر خوب و خوشگل پیدا می کنه ...
خنده اش گرفت : دیوونه ... ولی باور کن کتی دیوونه ام کرد ... گاهی اوقات یه حرفایی می زنه و یه کارایی می کنه که می خوام سرمو بکوبم به دیوار ...
با دلسوزی گفتم : آخرش که چی بالاخره که باید ازدواج کنی ... همتون اولش همینید هی اولش ناز و ادا دارین ولی بعد ...
با بداخلاقی گفت : قطع کن ، قطع کن ، دیگه داری خیلی مزخرف می گی ، حوصله ندارم ...
- اوه حالا ببینا ، چه نازی هم می کنه ، شما رو هم بعدا" می بینیم سیامک خان ...
- باشه کاری نداری ...
- نه ... به خاله سلام برسون ...
- مرسی تو هم خداحافظ ...
- خداحافظ ...

- می خواد زن بگیره ...
با اخم به عقب برگشتم ...
- از کی اینجا ایستادی ...
بی توجه به سوالم دوباره گفت : داره ازدواج می کنه ...
چشم به تلویزیون دوختم و با لحن سردی گفتم : نه ، می خوان زنش بدن ...
- خودشم راضیه ؟ ...
دهنم رو به زور باز کردم : نه ، به زور می خوان مجبورش کنند ...
در حالی که سرشو تکون می داد با اخمای درهم گفت : پس خودش راضی نیست ...
آهی کشیدم ... نه سیامک به عشقش رسیده بود و نه من ... چه دنیای مسخره ای ...
انگار که دارم با خودم حرف می زنم با دلسوزی گفتم : نه ، ولی اگه این خاله ای که من می بینم که همین روزا یه کار دست سیامک می ده ...
با صدای آرومی گفت : امیدوارم ...
با اخمای درهم نگاش کردم : از کی تا حالا تو نگران سیامکی و واسش از این دعاها می کنی ...
بی توجه به سوالم خم شد و سیبی از توی ظرف برداشت ...
با چشای ریز شده به اون که حالا داشت بی توجه به من از سالن بیرون می رفت نگاه کردم ...
عوضی ...


***

دنبال کلید خونه شروع کردم به زیر و رو کردن کیفم ... اَه کیف بزرگ هم همش دردسر ، مثل چاه می مونه ، یه ساعت باید دستت رو فرو کنی توش و واسه پیدا کردن یه چیز کوچولو دو ساعت خودت رو علاف کنی ... بالاخره کلید رو از زیر وسایلم بیرون کشیدم و از ماشین پیاده شدم ... هنوز در خونه رو کامل باز نکرده بودم که با صدای موتوری که توی خلوتی کوچه شنیده می شد با وحشت خشکم زد ... بازم ... یعنی خودش بود ... با شنیدن صدای ترمز ، با وحشت به عقب برگشتم و از دیدن اون موتور از ترس و بی اراده قدمی به عقب برداشتم ... جلوی چشای وحشت زده ی من سرنشین عقب از پشتش پائین پرید و در حالی که هنوز کلاه کاسکتش روی سرش بود به سرعت به طرف ماشینم که درش باز بود دوید ... انگار به زمین میخکوب شده بودم ...
خودش بود همون موتوریه که مدتی می شد تعقیبم می کرد و گاهی طوری از ناکجاآباد پشت سرم ظاهر می شد که تا چند لحظه از بهت و حیرت دیدن دوباره اش کنترل ماشین از دستم خارج می شد ... نکنه می خواستن بلایی سرم بیارن ... انقدر توی روزنامه ها و اخبار چیزای وحشتناک شنیده بودم که ناخودآگاه نگام رو به دستاش دوختم ، به اون که حالا توی ماشینم خم شده بود ...
خدای من کیفم ، ماشینم ... طبق یه واکنش آنی و بی توجه به خطری که ممکن بود تهدیدم کنه در حیاط رو ول کردم و به طرف ماشینم دویدم ولی اون زودتر از من روی ترک دوستش پریده و موتور به حرکت دراومده بود ... کنار ماشین ایستاده بودم ولی نگام هنوزم به خم کوچه بود که لحظاتی می شد اونا رو در خود گم کرده بود ... با پاهای لرزون به طرف در باز ماشین رفتم و با ناباوری به کیفم که هنوزم روی صندلی و سوئیچی که هنوزم روی ماشین بود نگاه کردم ... اینجا چه خبر بود ... نگامو داخل ماشین گردوندم ، همه چی مثل قبل بود جز ... دستای لرزونم رو دراز کردم و پاکت سفیدی که کنار کیفم روی صندلی افتاده بود رو برداشتم ...
هیچ چیزی روش نوشته نشده بود ...
- کتی ...
بدون فکر و توی یه تصمیم آنی پاکت رو داخل کیف بزرگم سر دادم و سعی کردم خودم رو آروم و خونسرد نشون بدم ...
- کتی چی شده ...
قدم رو راست کردم و از ماشین فاصله گرفتم و رو به مهرزاد که با لباس خونه کنار در ایستاده بود نگاه کردم : بله ...
سرشو تکون داد و با اخمایی که توی هم رفته بود گفت : چی شده ، چرا ماشین رو تو نمیاری ...
چی باید می گفتم ...
دستپاچه گفتم : هیچی داشتم در رو باز می کردم یه لحظه فکر کردم موبایلم داره زنگ می خوره برگشتم چک کنم ...
نگاهی به داخل کوچه انداخت و در حالی که دوباره به من نگاه می کرد با لحن مشکوکی گفت : واقعا" ؟ ...
لبخندی زدم و در حالی که سعی می کردم همچنان خونسردی ام رو حفظ کنم گفتم : آره ... در رو باز می کنی ماشین رو بیارم تو ...
کمی نگام کرد و همینطور که در رو باز می کرد گفت : بیا تو ...
داخل ماشین نشستم و در حالی که سعی می کردم زیر سنگینی نگاش لرزش دستام رو ازش مخفی کنم ماشین رو داخل حیاط بردم ... از ماشین پیاده شدم و به اون که حالا کمی از در فاصله گرفته و داخل کوچه رو نگاه می کرد چشم دوختم ...
به طرفم برگشت و با چشای تنگ شده گفت : کسی بیرون بود ...
اخم کردم : یعنی چی ، دارم می گم کسی بیرون نبود ... این سوالا واسه چیه ... مگه تو بهم اعتماد نداری ...
با لحن جدی ای گفت : اعتماد چرا ، ولی می دونم وقتی بخوای دیوونه بازی در بیاری هیچ احدالناسی نمی تونه جلوت رو بگیره ...
و با بداخلاقی با سرش به خونه اشاره کرد و گفت : حالام برو بالا ، زود ...
نگامو ازش گرفتم و با دلخوری ظاهری جلوش راه افتادم و در همون حال که به آرومی نفسی از سر آسودگی می کشیدم ، کیفم رو توی دستام فشردم و از پله ها بالا رفتم ...
به خیر گذشت ...
ولی چی ...

***

به ماشین سیاه که جلوی پام ترمز کرده بود نگاه کردم ... به خاطر شیشه های دودیش داخلش دیده نمی شد ... آب دهنم رو قورت دادم و به اطراف نگاه کردم ... یعنی خودش بود ... من درست همونجایی بودم که بهم گفته شده بود ... با دستایی لرزون دستم رو دراز کردم و در عقب رو باز کردم و در حالی که کمی خم می شدم داخلش رو نگاه کردم ... راننده هم به عقب برگشته بود و نگام می کرد ... یه مرد نسبتا" جوون با عینک دودی که به طرز دلهره آوری سرد و صامت داشت از پشت عینک آفتابیش بهم نگاه می کرد ... چرا حرفی نمی زد ، حرفی ، نشونه ای ، چیزی که من بفهمم خودشه یا نه ... اگه من اونو نمی شناختم اون که قاعدتا" باید من رو می شناخت ... شاید اشتباه کرده بودم ، ولی قبل از این که از ماشین فاصله بگیرم صدای اون مرد توی اتاقک ماشین پیچید :
- سوار شین خانم بهادری ... ما فرصت زیادی نداریم ...
نفس حبس شده ام رو بیرون فرستادم و با وجود دلشوره و اضطرابی که وجودم رو گرفته بود سوار ماشین شدم و در رو بستم و توی سکوت به راننده که ماشین رو به حرکت دراورده بود خیره شدم ... مرد جوونی بود حدود 30 ساله که به طرز ماهرانه ای ماشین رو از بین ماشینای دیگه عبور می داد ... نگام رو از اون که بی توجه به من به رو به رو خیره بود گرفتم ... با این که داخل ماشین خنک بود و کمی از التهاب بدن و استرسم کم می کرد ولی با این وجود هنوزم قلبم تند تند می زد ... چشامو بستم و به صندلی تکیه دادم ... یعنی کارم درست بود ...

***
ناله ای کردم و دستم رو در مقابل نوری که با بی رحمی تمام باعث سوزن سوزن شدن چشام می شد جلوی صورتم گرفتم و سعی کردم به آرومی چشامو از هم باز کنم ... با وجود چشای بسته ام از نرمی زیر بدنم می شد حدس بزنم که روی تخت راحتی قرار دارم ... ولی چرا انقدر سرم درد می کرد ، حس می کردم سرم داره گیج می ره ... همینطور که دستم جلوی چشام بود روی تخت نیم خیز شدم و از بین چشای نیمه بازم نگاهی به اطراف انداختم ... توی اتاق نسبتا" بزرگی بودم ، از بین پرده های کنار رفته و پنجره باز اتاق متوجه تاریکی هوای بیرون شدم ... نگاهی به لوستر بالای سرم کردم که با بی رحمی تمام اتاق رو با تمام وجود روشن کرده بود ... چشامو دوباره بستم ... کی این چراغای لعنتی رو بالای سرم روشن گذاشته بود ... پاهام رو از تخت آویزون کردم و نگاه دقیق تری به اتاق انداختم ... میز توالت نسبتا" قدیمی روبرو تخت قرار داشت ، یک کمد دیواری بزرگ در سمت چپم و یک مبل تک نفره تمام وسایل اتاق رو تشکیل می دادن ... دستی به لباسام کشیدم ، همون لباسایی که از خونه مهرزاد باهاشون بیرون زده بودم ... با همون چشای نیمه باز از جام بلند شدم و سعی کردم به یاد بیارم چجوری وارد این اتاق شدم ولی هیچی ... چرا هیچی یادم نمی اومد ... چه مدت از زمان سوار شدنم به اون ماشین گذشته بود ... نمی خواستم به این موضوع فکر کنم که دوباره با حماتم خودم رو به دردسر انداختم ... با ناراحتی و اضطراب به طرف در اتاق رفتم و تمام مدت از خدا می خواستم که در قفل نباشه ... دستگیره رو آروم پایین آوردم و با باز شدن در نفس حبس شده ام رو بیرون فرستادم ... لای در رو باز کردم و اولین چیزی که دیدم دیوار رو به روی در اتاق بود و راهروی باریکی که به یک سالن ختم می شد ... آروم از اتاق بیرون اومدم و با قدمای لرزون به سمت سالن به راه افتادم ... انقدر اضطراب داشتم که حس می کردم دلم پیچ می خوره ، قلبم انقدر تند تند می زد که حس می کردم ضربانش به لرزش بدنم کمک می کرد ... حماقت پشت حماقت ... حالا می فهمیدم که چقدر کارم احمقانه و بچگانه بود ... اصلا" معلوم نبود کجا بودم ... چه کسایی پشت این ماجرا بودن ... البته سر آدم احمقی مثل من هر چی بیاد حقم بود ... با نگرانی نگامو دور سالن چرخوندم ولی قبل از این که تمام سالن از تیررس نگام بگذره از صدایی که از گوشه سمت چپ و تا حدودی دنج سالن به گوشم خورد از جام پریدم ...
- پس بالاخره بیدار شدی ...
به طرفش برگشتم و نگامو بهش دوختم ... بی توجه به نگاه خیره من با پوزخند نگاهی به سر تا پام انداخت و با لحن سردی گفت :
- هر بار من رو ناامیدتر از قبل می کنی ...
آهی کشیدم ...
خودش بود مثل همیشه ، بی هیچ ذره تغییری ، دریغ از کمی محبت ، دریغ از کمی دلتنگی به خاطر این مدت ندیدن هم ... خودش بود همون کوروش بهادری مقتدر همیشگی که همه رو از بالا و با دیده تحقیر و استهزاء نگاه می کرد ... بی توجه به سردی نگاش بی اراده به طرفش رفتم و در حالی که روی یکی از مبل های کنارش می نشستم بهش نگاه کردم ...
از روی میز کنار دستش نوشیدنی ای واسه خودش ریخت و با اخمای درهم گفت : فکر نمی کردم انقدر احمق باشی که با این وضعیت پیش من بیای ... اونم در حالی که ذره ای هوش نباشی ...
پوفی کشیدم : منظورت چیه ...
با عصبانیت گفت : هر کی هر چی بهت تعارف کنه اصولا" می خوری ، بدون ذره ای فکر که ممکنه توش چیزی ریخته باشن ...
بی حوصله از این که نرسیده داشت دوباره شروع می کرد گفتم : مگه ننوشته بودی که به حرفش گوش بدم ، پس به جای این که من اعتراض کنم تو ناراضی هستی ...
با اخمای ترسناکی نگام کرد : ناراضیم چون هنوزم نمی دونی چجوری باید مواظب خودت باشی و نمی دونی با این ندونم کاری هات ممکنه چه بلایی سر خودت بیاری ، ناراضیم چون تو رو با ساده ترین روش پیشم اوردن ، فهمیدی با ساده ترین و پیش پا افتاده ترین روش ...
بهش نگاه کردم : مگه همین رو نمی خواستی ...
و با دیدن اخمای درهمش ناخودآگاه لبخندی روی لبام نشست ... وقتی دیدم همچنان با اخمای درهم نگام می کنه خنده ام گرفت ... دلم می خواست بهش بگم دلم واسش تنگ شده و خوشحالم از این که کنارشم ... بهش بگم که واسم مهم نیست که اون یه آدم شیاد و کلاهبردار که خیلی از زندگی ها رو نابود کرده و هنوزم شاید می کنه ... واسم مهم نیست که از بودن کنار اون هیچ عذاب وجدانی ندارم و اگه می خواستم صادق باشم از این که الان پیشش بودم حس خیلی خوبی هم داشتم ... تمام این چند ماه اخیر تمام مدت جنگ اعصاب داشتم ، مشکلات رو تنهایی تحمل کردم ، خودخوری کردم ، عذاب کشیدم ، ترسیدم ، وحشت از دست دادن مسعود ، دوری خاله و سیامک ، غصه بازی گرفتن احساساتم توسط مهرزاد ، وحشت گیر افتادن اون و تنهایی ، تنهایی و باز هم تنهایی ... ولی الان ... الان از این که کنار این مرد بی احساس شیاد نشسته بودم و میذاشتم اون با دیده تحقیر نگام کنه راضی بودم ... چرا نباشم ... چرا وقتی تمام این مدت ذره ذره لحظاتم از اضطراب خبر گیر افتادنش و مجازات سنگینی که در انتظارش بود پر بود و وجودم همیشه پر از وحشت و نگرانی بود ، حالا چرا نباید از این که کنار اون توی خونه ای که نمی دونستم حتی کجای این دنیا قرار داره احساس آرامش کنم ... اون الان کنار من بود و از این که دست مهرزاد ، مسعود و مجید بهش نرسیده بود خوشحال بودم ، راضی بودم بدون ذره ای عذاب وجدان ... آره راضی بودم ، اونم یک رضایت کامل ...
نفسی از سر آسودگی کشیدم و بی توجه به اون نگامو دور سالن به گردش دراوردم ... یه جورایی مثل ویلا می موند ولی کجا ... همینطور که نگاه کنجکاوم روی وسایل می گشت گفتم : اینجا کجاست ...
با خونسردی گفت : اگه می خواستم بدونی اینجا کجاست تو رو با اون وضع پیش من نمی اوردن ...
اخمام توی هم رفت : تو به من اعتماد نداری ؟ ...
توی چشام زل زد : من اصول خودم رو دارم ...
با اعصاب خردی بلند شدم : اگه بهم اعتماد نداری پس واسه چی خواستی که من رو بیارن اینجا ...
نگاشو به چهره ی عصبی من دوخت و با خونسردی گفت : بشین ...
بی توجه بهش از کنارش گذشتم و نگامو از پنجره قدی بزرگ سالن به فضای تاریک بیرون دوختم ... چیزی دیده نمی شد ... همه جا تاریکی بود و ظلمات ... صبح حدود ساعت 9 صبح بود بعد بیرون رفتن مهرزاد که مرخصیش تموم شده و دوباره به بیمارستان برگشته بود ، منم از خونه بیرون زده بودم ... آخرین باری که که توی ماشین به ساعت نگاه کردم حدود 12 بود ، بعد خوردن اون نوشیدنی دیگه چیزی یادم نمی اومد ... نگاهی به ساعت دستم کردم ، ساعت 10 شب رو نشون می داد ... خوب پس من این 10 ساعت همش خواب بودم ... لعنتی حالا چجوری باید می فهمیدم که کجاییم ... به عقب برگشتم و به اون که با خونسردی حالاتم رو زیر نظر گرفته بود نگاه کردم ...
- چرا من اینجام ...
نگاش سرد شد : چرا دوباره برگشتی پیش اون دکتره ...
شونه هام رو با بی خیالی بالا انداختم : چون در نبود مسعود جای دیگه ای واسه رفتن نداشتم ...
و در حالی که توی سالن شروع کردم به راه رفتن و روی وسایل دست می کشیدم ادامه دادم : شرکت مسعود یه پروژه توی کیش داشت که مسعود باید می رفت اونجا ، منم مجبور شدم تا برگشتنش برم پیش مهرزاد ...
- چرا تو رو با خودش نبرد ...
مکثی کردم ، به عقب برگشتم و در حالی که تصمیم خودم رو گرفته بودم با لحن جدی ای گفتم : چون می خواد به ما یه فرصت دوباره ای بده ...
با تمسخر گفت : چی ؟ ...
بی هیچ حرفی شونه هام رو بالا انداختم ...
- تو واسه چی قبول کردی و برگشتی به اون خونه ها ... فکر می کنی دوست داره یا عاشقته آره ...
با تاسف سرشو واسم تکون داد ...
زیر نگاه سرزنشگر و تمسخر آمیزش با بی حوصلگی گفتم : من اصلا" هیچ فکری نمی کنم ، من فقط کاری که مسعود ازم خواست رو انجام دادم ، همین ...
- از کی تا حالا انقدر حرف گوش کن شدی ...
پوفی کشیدم و در حالی که خودم رو روی مبلی که درست رو به روش قرار داشت مینداختم آروم گفتم : اگه انقدر نگرانمی و هیچ کس رو قبول نداری خودت بمون و مراقبم باش ...
با لحن قاطعی گفت : همین کار رو هم می خوام بکنم ولی نه اینجا ... همون کاری که باید چند ماه پیش انجام بدم رو الان می کنم ...
اخمام توی هم رفت : منظورت چیه ...
با لحن محکمی گفت : یعنی هر چی تا الان معطلت شدم بسه ... الان دیگه هیچی نمی تونه من رو واسه رفتن منصرف کنه ...
یعنی ...
حس می کردم دلم پیچ می خوره ، دلشوره تمام وجودم رو گرفت ... یعنی می خواست من رو با خودش ببره ... چرا وقتی داشتم می اومدم به این موضوع فکر نکرده بودم که شاید این راه دیگه برگشتی واسه من نداشته باشه ... که شاید این آخرین باریه که مهرزاد رو می بینم ، که تصویر مسعود واسه من شاید تا مدت ها و حتی سال ها اون روزی باشه که توی فرودگاه با دلخوری ازش جدا شده بودم و حتی اجازه نداده بودم من رو ببوسه ... یعنی ... یعنی قرار بود به این صورت و مثل یه مجرم ، بدون خداحافظی از عزیزانم ازشون جدا شم ... مسعود ، وقتی بفهمه که من ناپدید شدم چه به روزش میاد ، می تونه حدس بزنه که این ناپدید شدن شاید به کوروش ربط داشته باشه یا از شدت نگرانی تمام شهر رو به دنبالم زیر پا میذاره ... مهرزاد ... مهرزاد ...

سرمو بالا اوردم و بهش نگاه کردم ...
- اگه نخوام باهات بیام چی ...
با خونسردی پا روی پا انداخت و گفت : دیگه خواستن تو واسم توی این زمان مهم نیست ... من دیگه نمی خوام برنامه هام رو به خاطر تو بهم بزنم ... تو از الان به بعد بی هیچ خودسری و لجاجتی اون کاری که من گفتم رو می کنی ...
بی توجه به لحن خشن و سردش درگیر افکار خودم شدم ... پس اون همانطوری که مجید حدس زده بود به خاطر من مونده بود ... حس خوبی همراه با شعف تمام وجودم رو پر کرد ، ولی با این حال هنوزم اون حس برتر وجودم حس نگرانی و ترس از نبودن و ندیدن عزیزانم بود ... انگار حالا که داشتم درک می کردم که این اومدن دیگه شاید برگشتی نداشته باشه سردرگم از درستی کارم توی شک و تردید دست و پا می زدم ...
صداش من رو از افکارم بیرون کشید ...
و با لحن هشدار دهنده ای گفت : و این رو هم بدون که این بار بهتره مثل دفعه قبل دست به حماقت نزنی ، چون واست خیلی گرون تموم می شه ... فهمیدی کتی ...
جوابش رو ندادم ...
دستم رو روی شکمم گذاشتم ، انگار دل پیچه ام بیشتر شده بود ..
- اگه گرسنته بگم شام رو بیارن ...
دستم رو از روی شکمم برداشتم و سرمو بالا اوردم و نگاش کردم ...
به آرومی گفتم : هنوزم هضم این رفتارات واسم سخته ... انگار به اون مهری ها و بی توجهی های همیشگیت بیشتر عادت دارم تا این حالات و نگرانی های پدرانه ات ...
- شاید مشکل من نبودم و همه چی بر می گشت به طرز فکر خانواده مادریت که توی همه این سال ها توی مغزت فرو کردن که من یه آدم بی احساس و سنگدلم که مستانه رو کشته ...
شاید حق با اون بود ... ولی اونا هم حق داشتن ... واسشون آسون نبود تمام مدت در برابر ماجرای مرگ تنها دختر و خواهرشون سکوت کنند ...
- تو تمام مدت با اون رفتارای سرد و نگاه های بی روحت به این طرز فکر دامن زدی ... خودت باعث دوری من از خودت شدی ، خودت باعث شدی که من تمام مدت از خشونت و اون نگاه های بی احساست وحشت داشته باشم و ازت دوری کنم ... فکر می کنی توی تمام اون لحظاتی که من رو به امون خدا ول می کردی و ماه به ماه خونه نمی اومدی کی مواظب من بود ...
با پوزخند نگامو ازش گرفتم و به آرومی گفتم : کی واسم پدری کردی که حالا اینطور اونا رو متهم می کنی ... فکر می کنی واسه من راحت بود شبا توی اون خونه بزرگی از ترس به خودم بلرزم ولی جرات نزدیکی به تو رو نداشته باشم ... تو خودت نخواستی وگرنه کسی جلوت رو نگرفته بود ...
در سکوت نگاه دقیقی به چهره ی عصبیم انداخت و بعد دستش رو واسه سیگاری دراز کرد ... ولی انگار با دیدن من پشیمون شده باشه ، سیگار رو دوباره روی میز انداخت و در حالی که نفسش رو محکم بیرون می فرستاد گفت : می خواستم ولی نمی تونستم ...
متعجب از این حرف گفتم : نمی تونستی ...
دوباره دقیق تر از قبل نگام کرد و گفت : نه ، نمی تونستم چون خیلی شبیه مادرت بودی ...
و در حالی که دستش رو عصبی توی هوا تکون می داد گفت : چه از نظر ظاهر و چه از نظر اخلاق و روحیات ... با این که هنوز بچه بودی ولی با هر بار دیدنت انگار مستانه رو جلوی چشام می دیدم ...
با این حرفش عصبی تر از قبل گفتم : اگه انقدر ازش متنفر بودی اصلا" چرا باهاش ازدواج کردی و باعث شدی اینطور هممون بدبخت شیم ...
توی چهره ام دقیق شد ...
تمام تلاشم رو کردم تا اشکایی که از قلب دردمند و ناراحتم داشت توی چشام می جوشید رو عقب بزنم ...
- اونم مثل تو زود احساساتی می شد ...
لبخند محوی روی لباش نشست : شاید همین احساسات قوی اش واسم جالب بود و توجه ام رو میون اون همه زنای خوش رنگ و لعاب دور و برم به خودش جلب کرده بود ... دختر زیبایی بود ولی زیباتر از اونم اطرافم بودن که با یک اشاره من واسم می مردن ...
همینطور که نگاش توی چهره ام می چرخید انگار که دیگه من رو نمی دید گفت : خیلی احساساتی و خوش باور ...
- ازش سوءاستفاده کردی ...
یکه ای خورد و انگار به خودش بیاد اخماش به طرز ترسناکی توی هم رفت : کی این مزخرفات رو توی گوشت خونده ...
سعی کردم ترسم رو نشون ندم : هیچ کس ... فقط مسعود یه چیزایی از گذشته واسم تعریف کرد ... گفت ... گفت که مامان مستانه یه مدت منشی شرکتت بود و بعد ، خوب بعد یهویی اعلام کرد که قصد ازدواج داره ... همین ...
- پسره ی احمق ... معلوم نیست ...
- نه ، مسعود چیزی نگفت ، من خودم فکر کردم ، خوب وقتی انقدر ازش متنفر بودی ، خوب چه دلیل دیگه ای می تونه واسه ازدواجتون باشه ...
با پوزخند تحقیر آمیزی گفت : فکر می کنی اگه خودم چیزی رو نخوام کسی می تونه من رو مجبور به کاری کنه ...
و با لحن تهدیدآمیزی ادامه داد : حالام به جای این که درباره ی مادرت فکرای مزخرف کنی ، بهتره اینو بدونی که مادرت خیلی پاک تر از تمام زنایی بود که تا حالا دور و برم دیدی ... فهمیدی ... آخرین بارتم باشه که ازت چنین مزخرفاتی شنیدم ...
زیر سنگینی نگاش ، سرمو تکون دادم و آروم گفتم : وقتی هیچ کدومتون چیزی از گذشته واسم نمی گید حق ندارید من رو به خاطر فکرا و تصوراتم سرزنش کنید ...
نوشیدنی واسه خودش ریخت و لاجرعه سر کشید و اون رو روی میز گذاشت و در حالی که نگاش هنوزم به لیوان توی دستش بود گفت : چیزی واسه گفتن وجود نداره ...
- همون چیزایی که ازم مخفی می کنید ...
سرشو بالا اورد : چیزی نیست که بخوام ازت مخفی کنم ...
با لحنی که التماس توش موج می زد کمی خودم رو جلو کشیدم و گفتم : می خوام بدونم ... می خوام همه چی رو درباره گذشته بدونم ...
کمی نگام کرد و نوشیدنی دیگه ای واسه خودش ریخت ...
کمی که گذشت به حرف اومد ...
- منشی شرکتم بود ، یه دختر جوون و کم سن و سال که عاشق رئیس شرکتش شده بود ...
در حالی که گیلاس توی دستش رو تکون می داد و نگاش به حرکت مایع درون اون بود با صدای گرفته ای ادامه داد : اوایل زیاد جدی نمی گرفتمش ولی انقدر عشق و محبت توی چشاش و رفتارش بود که حتی واسه منی که با زنای زیادی رابطه داشتم یه جورایی جالب و سرگرم کننده بود ...
- یعنی فقط واست یه سرگرمی جدید بود ...
- دقیقا" واسم یه سرگرمی جدید و خوشگل بود و البته ساده ، که ب

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/06/27 تاریخ
کد :65076

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا