تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان سودای عشق (فصل اول)



با صدای زنگ ساعت ازخواب بیدار شدم.ساعت 10 صبح رو نشون می داد.مثل فنر از جا پریدم.خوبیش این بود که امروز جمعه بود و کاری نداشتم.
دست و صورتمو شستم و موهامو جلوی آینه مرتب کردم و رفتم توی آشپزخونه.مامان پشتش به من بود و داشت ناهار
درست می کرد.وسوسه شدم که یکم اذیتش کنم.یواش یواش از پشت سر بهش نزدیک شدم و شروع کردم به قلقلک دادنش.اخه مامانم فوق العاده قلقلکی بود.بیچاره از زور خنده ی زیاد اشک از چشماش می اومد و صورتش قرمز شده بود
یه دفعه دست از کارش کشید و برگشت سمت عقب.خم شد و دمپایی اش رو از پاش در آورد.
من هم فرار رو بر قرار ترجیح دادم و به سرعت باد از آشپزخونه اومدم بیرون.مامانم هم با عصبانیت دنبالم می دویید و برام خط ونشون می کشید.
یه خرده که دنبالم کرد خسته شد و روی یکی از مبلا نشست.من هم از فرصت استفاده کردم و دوباره رفتم توی اتاقم.
موبایلم رو از روی میز برداشتم و دیدم که ده تا تماس ناموفق و یه پیام از دوستم سحر اومده.
نوشته بود:سلام .کجایی؟ گوشیت رو چرا جواب نمی دی.دارم کم کم نگران می شم.
شماره ی سحر و گرفتم.بعد از اولین بوق بلافاصله جواب داد:بترکی سپیده .چرا گوشیتو جواب نمی دی؟شاید باهات کار واجب داشته باشم.
زدم زیر خنده و گفتم:اولا که سلام خانوم خانوما.دوما تو وقتی با من کار داری سراغمو می گیری.من هم که نمی تونم همش بشینم توی اتاقم و ببینم کی رفیق عزیز بی معرفتم یه سراغی از من می گیره.حالا کلک بگو ببینم چیکارم داری که از صبح تا حالا ده بار زنگ زدی؟
سحر:بی مزه ی لوس.من و بگو که نگران خانوم شدم.دیوونه فکرکردم اتفاقی برات افتاده.بعدش هم درست حدس زدی می خواستم بگم عصری بیا با هم بریم لباس بخرم.آخر این هفته عروسیه پسرخالمه.لباسام همه قدیمی شده. تو سلیقه ات حرف نداره.حالا می یای یا نه؟
خواستم یه خرده اذیتش کنم برای همین گفتم:نه؟نمی یام کلی کار سرم ریخته.خب حالا واجب نیست که.تو هم همون لباسای قبلیت رو بپوش.فامیلای عروس که تا حالا لباسات رو ندیدن.
حس کردم ناراحت شدباصدایی گرفته گفت:باشه.ممنون .به مامانت سلام برسون.اومد خداحافظی کنه که پریدم وسط حرفش و پقی زدم زیر خنده:شوخی کردم دیوونه.یعنی تو بعد این همه سال رفاقت هنوز من و نشناختی؟ داشتم اذیتت می کردم یه خرده بخندم.آره عزیزم می یام فقط بگو کجا و کی همدیگرو ببینیم؟
سحر:خیلی بی مزه ای.من ساده رو بگو که گول تو رو خوردم.بعد از ظهر ساعت 5 پایین باش خودم می یام دنبالت.فقط اگه دیر کنی من می دونم و تو.
باخنده گفتم:باشه عزیزم مثل همیشه انقدر وایسا تا علف زیر پات سبز شه.
سحر:سپیده؟؟؟؟
باشه بابا چرا می زنی؟فعلا بای.

رفتم تو آشپزخونه و دیدم که مامان میز و چیده و داشت غذا می کشید.به..به.ماکارانی درست کرده بوده.

آخ جون هوس ماکارانی کرده بودم.از صبح هیچی نخورده بودم و معده ام بدجوری درد می کرد. دیس ماکارانی و سر میز گذاشت و

نشست.سریع کفگیر و برداشتم و بشقابم و پر کردم.تند تند شروع کردم به خوردن. بعدش هم یه بشقاب پر سالاد خوردم.

بعد از اینکه غذام تموم شد گفتم:مرسی مامی جون عالی بود. ولی مامانم هنوز باهام به خاطر صبح سرسنگین بود.

آخه تا حالا چند بار گفته بود که از این کار خوشش نمی یاد.ولی من همیشه باهاش شوخی می کردم. تصمیم گرفتم که

از دلش در بیارم.برای همین بلند شدم و از پشت بغلش کردم و محکم بوسش کردم که صداش در اومد:سپیییییده؟
صورتم و چرب کردی. بسه دیگه.بزار به کارم برسم.

ابروهام و انداختم و بالا و گفتم:نمی شه تا آشتی نکنی منم نمیزارم جایی بری.

مامان:ای بابا. خیلی خب. ولی تو هم دیگه تکرار نکن.
قربونت برم . چشم دیگه اذیتت نمی کنم.
سرشو تکون داد و گفت:خدا کنه. من که چشمم از تو آب نمی خوره.حالا برو بزار به کارم برسم.بابات شب از شرکت می یاد .
هنوز شام درست نکردم.

از آشپزخونه اومدم بیرون و رفتم تو اتاقم .خودم رو انداختم رو تخت و نفهمیدم کی خوابم برد.

یه لحظه بیدار شدم و نگاهم به ساعت افتاد.دیدم ساعت پنجه. دو دستی کوبیدم تو سر خودم.خاک بر سرم شد.الان سحر من و
می کشه.
در کمدم و باز کردم و سریع یکی از مانتو و روسری هامو برداشتم و پوشیدم و بدو بدو از پله ها رفتم پایین.

درو باز کردم و دیدم که سحر دست به سینه کنار ماشینش وایساده بود و داشت چپ چپ نگاهم می کرد.

رفتم جلو و زدم رو شونش و گفتم:به به سلام خاله ریزه ی خودم.
سحر: سپیده تو واقعا خجالت نمی کشی؟نیم ساعته این جا منتظرم دیگه فکر کنم به جای علف جنگل زیر پام سبز شد.
یه دونه زدم پشت کمرش و گفتم:کمال هم نشینی با دوست در من اثر کرده دیگه!چیکار کنیم؟

سحر:گمشو .من کی اینجوریم. حالا بدو که خیلی دیر شده.

خیابونا خیلی شلوغ بود .نیم ساعتی تو راه بودیم و بالاخره رسیدیم.وارد پاساژ شدیم و از ویترین اول شروع کردیم به دیدن.

لباساش زیاد جالب نبود.بیشتر مدلا تا بالای زانو بود.یه لباس بین همه توجهم رو به خودش جلب کرد.لباسه ر نگش یاسی بود و

بلندیش تا پایین زانو می رسید و روی قسمت بالا تنه اش نگین های ظریف کار شده بودو یه کت کوتاه هم روش می خورد.

به سحر نشونش دادم که اونم خیلی خوشش اومد.رفتیم تو مغازه و لباسه رو پرو کرد.خیلی بهش می اومد .تن خور خیلی خوبی

داشت. با کلی چونه زدن با فروشنده بالاخره لباسه رو خریدیم.

از بس راه رفته بودیم پاهام درد می کرد.یه کافی شاپ همون نزدیکی بود.رفتیم دو تا قهوه با کیک سفارش دادیم و تا زمانی که

سفارشا رو برامون بیارم.رو به سحر کردم و گفتم:راستی همه ی فامیلاتون دارن عروسی می کنند.پس کی نوبت تو می شه؟

نمی خوای با مانی صحبت کنی زودتر ازدواج کنید؟

سحر کلافه سرشو انداخت پایین و گفت:خیلی باهاش صحبت کردم اما می گه باید سربازی ام تموم بشه .بعد.

نمی خواستم بیشتر از این ناراحتش کنم گفتم:اشکالی نداره انشالله دفعه ی دیگه با هم می ریم برای عروسیت لباس می گیریم.

گارسون سفارشا رو آورد و روی میز گذاشت و رفت. تا آخر کلی سربه سر سحر گذاشتم و خندیدم.هوا کاملا تاریک شده بود

که از کافی شاپ اومدیم بیرون.سحر من و رسوند خونه بعدش رفت. چون کلید داشتم دیگه زنگ نزدم و خودم درو باز کردم.

در اتاق و باز کردم و دیدم بابام هم از شرکت اومده. رفتم جلو و بلند سلام کردم که بابام چون پشتش به من بود .ترسید و دو متر از جا

پرید. آخه من همیشه این مدلی اعلام ورود می کردم.چیکار کنیم دیگه کرم تو تنم وول می خوره. دوست دارم همیشه یه جوری اذیت

کنم. بابام برگشت و با عصبانیت بهم نگاه کرد که نزدیک بود همونجا غش کنم. بعد از چند ثانیه اخماش کم کم باز شد و گفت:دختر تو


هنوز دست از این کارات برنداشتی؟ چند دفعه بگم اینجوری سلام نده؟

یه دفعه شروع کرد خندیدن و لپم و کشید و گفت :ای شیطون .این دفعه رو می بخشمت. چون امروز یه خبری بهم رسید که خیلی

خوشحالم کرد. انگشت اشاره اش رو به حالت تهدید رو به من تکون داد و گفت:ولی دفعه ی دیگه از بخشش خبری نیست.

بعد رو کرد به مامانم و گفت:خانوم نمی خوای اون خبر خوب رو به دخترم هم بدی؟

مامانم درحالی که خیلی ذوق زده بود گفت:آرش عزیزم فردا داره از فرانسه برمی گرده.درسش تموم شده و حالا برای خودش مهندس

شده.ببینم سپیده تو خوشحال نشدی؟

یه دفعه وا رفتم:بیچاره شدم رفت.حالا از فردا باید تو خونه ی خودمون هم روسری سرم کنم. جلوی اون که نمی شد بی حجاب اومد

آرش پسر عمه ام بود که توی بچگی پدر و مادرش رو از دست داده بود و مامان و بابای من بزرگش کرده بودند. از سن دبیرستان هم

بابام فرستادش خارج که درس بخونه.و حالا بعد چهارده پونزده سال داشت برمی گشت.

من و آرش از بچگی زیاد با هم میونه ی خوبی نداشتیم و همش با هم دعوا می کردیم و می زدیم تو سر همدیگه .من ماشین های

اونو می شکوندم و اونم عروسکای من و خراب می کرد. زیاد چهره اش به خاطرم نیست.چون اون زمانی که رفت من فقط نه سالم بود.

با صدای مامان یه دفعه به خودم اومدم:راستی فردا دانشگاه نرو بمون یه ذره به من کمک کن.می خوام خونه رو مرتب کنم. ناسلامتی

پسر گلم داره بر می گرده.برای آخر این هفته هم می خوام به مناسبت ورودش یه مهمونی کوچیک بگیرم و همه ی فامیل و دعوت

کنم.تو هم برو زودتر استراحت کن که فردا کلی کار داریم.

شب به خیری گفتم و رفتم تو اتاقم . گوشی رو برداشتم و به سحر تلفن کردم. گوشی رو برداشت و گفت:بله بفرمایید .

صداش خواب آلود بود.دو تا فوت تو گوشی کردم که یه دفعه صداش تغییر کرد و گفت:سپیییییده؟؟؟تویی؟ این وقت شب هم دست

از مردم آزاری برنمی داری؟ حالا چیکارم داری که این وقت شب مزاحم خواب نازنینم شدی؟اگه اینجا بودی دو تا می زدم پس گردنت.

حالا زود بگو چیکارم داری خوابم می یاد.

سحر ؟ پسر عمه ام آرش داره برمی گرده.

سحر شروع کرد خندیدن و گفت :خب به سلامتی این که دیگه ناراحتی نداره.من و بگو که فکر کردم چی شده.

عصبانی شدم و گفتم :کوفت رو آب بخندی.داره می یاد خونه ی ما زندگی کنه.حالا از فردا باید تو خونه ی خودمون هم شال و روسری

بپوشم . بعدش هم من و اون از بچگی با هم میونه ی خوبی نداشتیم .حالا چیکار کنم؟

یه دفعه جدی شد و گفت :خجالت نمی کشی منو این موقع شب بیدار کردی و راه حل می خوای. تازه باید خوشحالم باشی که

پسرعمه ی عزیزت داره برمی گرده.برو عزیزم برو لا لا کن بیخودی هم وقت من و خودت رو نگیر .شب بخیر.

گوشی رو روی میز انداختم و روی تختم دراز کشیدم و انقدر به اتفاقات فردا فکر کردم که خوابم برد.

بین خواب و بیداری بودم که احساس کردم صورتم داره خیس می شه .چشمامو باز کردم و دیدم رویا(دخترخالم) با یه پارچ آب بالای سرم

نشسته و داره بهم می خنده.یه دفعه از جام پریدم.بالش رو برداشتم و اومدم بزنم تو سرش که دیدم می خواد فرار کنه. تا اومد بلند

شه فوری از پشت یقه ی لباسش رو گرفتم.

رویا:آی آی سپیده .ولم کن بزار برم . سرمو تکون دادم و گفتم :نمی شه؟زرنگی ؟اگه تو زرنگی من از تو زرنگترم.تا نگی غلط کردم

نمییزارم بری جوجو.

رویا:خیلی خب بابا ببخشید .آخه خاله گفت بیدارت کنم .منم با خودم فکر کردم که چه جوری می تونم خانمو از خواب ناز بیدار کنم دیدم

بهترین راه همینه. حالا تو هم زودتر بیا پایین دیگه. من که رفتم.

با سستی از جام بلند شدم .اگه گذاشتن دو د قیقه یه خواب راحت داشته باشیم.امروزم که به خاطر این شازده ما رو از کار و زندگی

انداختن.این خروس بی محلم (رویا رو می گم) اول صبحی همه ی هیکل و تخت ما رو خیس کرد . هرکی ندونه فکر می کنه آدم تو

جاش کار خرابی کرده.

سریع لباسامو عوض کردم و از اتاق اومدم بیرون. به عادت همیشگی ام از روی نرده ها سر خوردم که مامی جونم صداش در اومد .

یه دفعه دیدم همه دارن می خندن. ای وای خاک بر سرم .پسرخالم هم اومده بود . همینجوری زول زده بود به من. یه دفعه شروع

کرد خندیدن. منم در حالی که از خجالت سرخ شده بودم . فوری جیم شدم و دوباره رفتم تو اتاقم. خاک بر سرت رویا آخه چرا به من

نگفتی داداشت هم اومده. روسری سرم نکردم.فقط بلد بود مزاحم خواب مردم بشه.

از خجالتم تا بعد از ظهر دیگه پایین نرفتم.بدجوری جلوی همه ضایع شدم. داشتم آهنگ گوش می کردم که مامانم در اتاقو باز کرد و

گفت:سپیده زود باش آماده شو می خوایم بریم فرودگاه.

حالا نمی شه من نیام؟

یه جوری نگام کرد که حساب کار اومد دستم. مامان :سپیده زود آماده شو . معطل نکنی ها دیر می شه.

خیلی خب .شما برو منم الان می یام.

مانتو مشکیمو با شلوار و شال سفید پوشیدم و یه آرایش ملایم هم کردم و رفتم پایین.

رفتم تو حیاط دیدم چه خبره همه دارن می یان. تعدادمون زیاد بود و با سه تا ماشین هم می خواستیم بریم. به زور خودمو تو ماشین

جا دادم . داشتم له می شدم. آخه خاله و بچه هاش هم با ماشین ما اومده بودند.بالاخره رسیدیم و یه نفس راحت کشیدم.

اوه چقدر محوطه ی فرودگاه شلوغ بود.حالم داشت بهم می خورد . از شلوغی خیلی بدم می اومد.خواستم برم بیرون که از پشت به

یه جسم محکم برخورد کردم.فکر کنم پای یه نفر رو هم لگد کردم. سرمو آوردم بالا و دیدم یه پسر جوون بالای سرم وایساده که

قد من به زور تا سرشونه هاش می رسید.و با پوزخند نگاهم می کرد. یه دفعه سرشو تکون داد و گفت:چه تصادفی! نمی خوای

ازم معذرت خواهی کنی؟ هم پامو لگد کردی هم محکم به من تنه زدی؟

ابروهاشو انداخت بالا و منتظر نگاهم کرد. اخم کردم و یه دستمو به کمرم گرفتم و گفتم:مثل این که شما به من زدی.حالا طلبکارم هستی؟اصلا من چرا باید معذرت بخوام؟این شما هستی که باید از من معذرت بخوای؟

یه دفعه جدی نگاهم کرد و گفت: تو باید سپیده باشی. هنوز هم یه دنده و لجباز هستی.

مات نگاهش کردم.یعنی این آرش بود. چقدر عوض شده بود. اصلا به من چه .هنوز نیومده یه چیزی هم طلبکاره.

مامانم داشت همه رو بهش معرفی می کرد. نوبت به من که رسید قبل از این که مامان بخواد معرفیم کنه. خودش جلوتر گفت:

همین چند دقیقه پیش افتخار آشنایی با ایشون رو پیدا کردم .

پشت چشمی نازک کردم و جلوتر از همه از محوطه ی فرودگاه اومدم بیرون.

دیگه تا خونه حرفی پیش نیومد. منم تو فکر خودم بودم و این حرفش همش تو ذهنم تکرار می شد :هنوز هم یه دنده و لجباز هستی.

حالا من یه دنده و لجباز هستم . نشونت می دم جناب آرش خان .

وقتی رسیدیم جلوتر از همه در و باز کردم و اومدم برم تو خونه که مامانم دو تا از چمدون ها رو داد دستم. مامان:سپیده اینا رو بیار .بچم

تازه از راه رسیده خسته ی راهه. گناه داره.آفرین عزیزم.

یهویی وا رفتم .همه رفتن تو خونه و هیچکی هم به روی مبارکش نیاورد که حداقل یه کمک کنه. چمدونای این شازده رو ببره تو.

دسته ی چمدونارو تو دستم گرفتم و تا نزدیکی پله ها با یه مکافاتی بردم. به نفس نفس افتاده بودم.چقدرم سنگین بودن.فکر کنم کل

اونجا رو بار کرده آورده. یه نگاه به پله ها کردم دیدم نخیر نمی تونم بلندشون کنم.دسته ی هردو رو گرفتم و همین طور که از پله ها بالا

می رفتم. چمدونا هم روی زمین کشیده می شد. نرسیده به پله ی آخر دسته ی یکی از چمدونا هم کنده شد. وقتی که به آخرین پله

رسیدم دیدم چمدونا قلوه کن شده. ای بابا اینم از شانس ما . حالا مامان منو می کشه. اصلا به من چه؟ مگه من چقدر توانایی

دارم. می خواست به من نگه. این همه آدم چرا به من گفت.ولش کن اصلا مثل خانما می رم تو و به روی خودم هم نمی یارم.

با خیال راحت در و باز کردم و رفتم تو . چمدونا رو هم یه گوشه ای پرت کردم و رفتم آشپزخونه در یخچالو باز کردم و برای خودم یه لیوان

آب ریختم و اومدم بخورمش که یدفعه یه صدای فریاد مانند از پشت سرم اومد. لیوان از دستم افتاد و شکست. از شدت ترس قلبم

محکم می زد.دستمو گذاشتم رو قلبمو و برگشتم دیدم آرش پشت سرم وایساده و داره غش غش می خنده.

با عصبانیت بهش نگاه کردم که زود خودشو جمع و جور کرد. یه نگاه بهم کرد و گفت:آخی ترسیدی پیشی کوچولوی لجباز؟حقته تا تو

باشی اذیت نکنی.این چه بلایی بود که سر چمدونای بیچاره ی من آوردی؟

دیگه واقعا داشت شورش و در می آورد. سرم و آوردم بالا و گفتم:ببخشید ولی جای تشکر کردنتونه که چمدونای به اون سنگینی رو

بلند کردم. تازه جنابعالی به روی خودتون هم نیاوردین که یه کمک بدین.

با پوزخند نگام کرد و گفت:آخه کوچولو تو که نمی تونستی بلندشون کنی به خودم می گفتی.آهان فهمیدم! نکنه می خواستی تلافی

تو فرودگاه رو در بیاری؟ هان؟

جوش آوردم و گفتم : نخیر جناب مهندس. در ضمن اینکارم وظیفه ی من نبود. اگرم انجام دادم لطف کردم. با اجازه.

فوری از آشپزخونه اومدم بیرون و رفتم تو اتاق. مامان تا چشمش به من افتاد گفت:سپیده بیا از مهمونا پذیرایی کن. من برم تو

آشپزخونه کار دارم.

نخیر این مامان انگار امشب ول کن ما نیست.ظرف میوه رو برداشتم و به همه تعارف کردم.یه خرده که گذشت آرش با یه سری بسته ی

کادویی وارد شد و گفت: نوبتی هم باشه نوبت سوغاتی هاست.

مامانم رو کرد به آرش و گفت :دستت درد نکنه. چرا زحمت کشیدی؟همین که خودت برگشتی برای ما کلی ارزش داره.

آرش:خواهش می کنم زن دایی این حرفا چیه.ناقابله.

یکی یکی شروع کرد به دادن سوغاتی ها.نوبت به من که رسید یه لبخند زد و گفت: قابل خانوم کوچولو رو نداره.

از حرصم کادو رو ازش نگرفتم. مامان یه چشم غره بهم رفت که مجبوری کادو رو گرفتم و چون دیگه دیروقت بود عذرخواهی کردم و رفتم

بالا بخوابم.در اتاقمو و باز کردم و کادوها رو با عصبانیت پرت کردم رو میز.

خجالت نمی کشه جلو اون همه آدم به من می گه خانوم کوچولو.حالا که این جوریه بچرخ تا بچرخیم آرش خان.
صبح با کسلی از جام بلند شدم.بخاطر مهمونی دیشب خیلی خسته شده بودم.تصمیم گرفتم برم حمام که خستگی از تنم در بیاد.


بعد از اینکه اومدم بیرون.موهامو خشک کردم و آماده شدم که برم دانشگاه. آخه امروز تا بعد از ظهر کلاس داشتم.در اتاقو باز کردم و

بدو بدو رفتم پایین. اشتهایی چندانی به صبحانه نداشتم می خواستم یواشکی از جلوی مامانم جیم بشم که من و نبینه . که آخرم

دید. آخه زور می کرد که حتما باید یه چیزی بخوری و بری.

مامان :به به سپیده خانم کجا با این عجله؟ اول بیا یه چیزی بخور بعد برو.

نمی تونم دیرم شده باید برم. خواستم از در برم بیرون که صدای آرش به گوشم خورد:سپیده بیا صبحونه ات رو بخور خودم با ماشین

دایی می رسونمت. یه نگاه بهش کردم و گفتم:نه ممنون جناب مهندس مزاحم شما نمی شم خودم می رم.

یه دفعه صدای داد مامانم در اومد:مگه نشنیدی پسرم چی گفت ؟

ای بابا این مامانم هی ما رو جلوی این ضایع می کنه. مجبوری رفتم تو آشپزخونه و لی فقط یه لیوان چایی خوردم و فوری از آشپزخونه

اومدم بیرون . نمی خواستم که اون منو برسونه . از دیشب تا حالا همش یه جوری حالمو می گرفت.


نزدیک پله ها بودم که احساس کردم یکی با شدت کیفمو از پشت کشید. از ترس چشمامو بستم و فکر کردم دارم می افتم.بعد از

چند ثانیه آروم چشمامو باز کردم و دیدم آرش محکم بازومو گرفته و داشت با خشم نگام می کرد. سریع بازومو از تو دستش بیرون

کشیدم و اومدم از پله ها برم پایین که دوباره بازومو گرفت و منو به سمت ماشین برد و در ماشینو باز کرد و منو انداخت تو ماشین و

خودشم سریع سوار شد و درهای ماشینو قفل کرد و حرکت کرد. منم سرمو به شیشه ی ماشین تکیه دادم و دیگه تا رسیدن به

دانشگاه حتی نگاهش هم نکردم. وقتی که رسیدیم سریع در ماشین و باز کردم و پیاده شدم.

اونم سریع گاز داد و رفت. با حرص به رفتنش نگاه می کردم که یهویی یکی از پشت زد تو سرم. با عصبانیت برگشتم و دیدم سحره.

یه نیشگون از بازوش گرفتم که جیغش در اومد.

خندیدم و گفتم:تا تو باشی نزنی تو سرم.حقت بود.

یه نگاه بهم کرد و گفت:شیطون دو ساعته به چی زول زدی؟ جناب مجنون خان رفت .اونوقت لیلی ما هنوز داره فکرمی کنه.


سحر به خدا می زنم تو سرت ها. اصلا می دونی اون کی بود؟


با شیطنت نگاهم کرد و گفت:پس پسرعمه ی عزیز شما بودن. خوب چشم شما روشن. می گم به جون سپیده جای برادری

خوشتیپه ها. همین و تور کن و تو هم برو سر خونه زندگیت دیگه .فامیلم که هست و می شناسیش.هان . نظرت چیه؟

با اخم بهش نگاه کردم و گفتم:گمشو . اونم با چه کسی . تو برو غصه ی خودتو بخور خاله ریزه نگران من نباش.حالا بیا بریم که

کلاسمون دیر شد و استاد از دستمون شاکی می شه.

دستشو و کشیدم و رفتیم تو. تا بعد از ظهر کلاس داشتم. بعد از اینکه کلاسمون تموم شد از سحر خداحافظی کردم و رفتم خونه.

در خونه رو باز کردم و رفتم تو . سلام بر مامان عزیز خودم.

مامان:سلام خوبی ؟ نا هار خوردی؟

آره . یه چیزی خوردم . می رم یه کم بخوابم.

مامان:باشه فقط ساعت هشت می یام بیدارت می کنم. امشب خاله ات ما رو شام دعوت کرده خونه اش.

سرمو و تکون دادم و رفتم بالا تو اتاقم . انقدر خسته بودم با همون لباسای بیرون خوابم برد.
هوا دیگه تاریک شده بود که احساس کردم یکی صدام می زنه. اما تا چشممو باز کردم دیدم آرش بالای سرم وایساده. زول زده بود

به من و یه لبخند محو هم گوشه ی لباش بود.یهو مثل برق گرفته ها از جام پریدم و پتو رو کشیدم رو سرم که موهام دیده نشه. با

عصبانیت بهش نگاه کردم و گفتم:ببخشید جناب مهندس احیانا کسی به شما یاد نداده که وقتی می خواید وارد اتاق کسی بشید

مخصوصا اتاق یه خانم باید اول در بزنید بعد وارد بشید؟

شروع کرد خندیدن و گفت:چرا اتفاقا اول در زدم بعد مشت و لگد کوبیدم به در . دیدم نخیر صدایی نمی یاد این بود که مجبور شدم خودم

بیام بیدارت کنم.

اخمامو ریختم تو هم و گفتم:به هر حال کار اشتباهی کردی . از این به بعد هم اگر با من کاری داشتی محترمانه در می زنی .نه این که

بیای و بالای سرم وایسی.

یه نگاه بهم کرد و گفت:پیشی کوچولو می دونستی وقتی عصبانی می شی خوشگل تر می شی. من پایین منتظرتم زود آماده شو

بیا.

تا نزدیکی های در اتاق که رفت یه دفعه برگشت و گفت:راستی حرفی که چند ثانیه پیش زدم فقط به قصد شوخی بود یه وقت جدی

نگیری؟

دیگه واقعا داشت رو اعصابم راه می رفت با عصبانیت بیشتری تو چشاش نگاه کردم و گفتم:برام اهمیتی نداره . حالا هم لطفا برید

پایین که من آماده شم و بیام.

بعد از چند ثانیه در اتاقو باز کرد و رفت بیرون.پتو رو انداختم رو تخت و در کمدم و باز کردم و از بین مانتوهام مانتو زرشکی امو و با شلوار

و شال مشکی آوردم بیرون و لباسامو پوشیدم و یه آرایش کوچولو هم کردم و برای عکسم که توی آینه افتاده بود یه شکلک مسخره

در آوردم که خودم هم خندم گرفت.کیفمو برداشتم و رفتم پایین دیدم رو یکی از مبلا نشسته. وقتی منو دید فوری از جاش بلند شد و

گفت:بریم ؟ گفتم:پس مامان و بابا کجا هستند؟ مگه قرار نبود با هم بریم؟

آرش:چرا ولی زن دایی و دایی زودتر رفتن .زن دایی می خواست یه خرده کمک خواهرش کنه. از منم خواست وقتی بیدار شدی با هم

بریم. حالا زود باش که خیلی دیر شده.

کفشامو و پوشیدم و رفتم تو حیاط دیدم یه بی ام و تو حیاط پارک شده. فکر کنم همین امروز خریده بودش.از تو ماشین سرشو آو

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/06/27 تاریخ
کد :65075

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا