تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان سودای عشق (فصل دوم)



رفتم و روی یکی از صندلی ها نشستم و توی این فاصله به دقت همه جا رو نگاه کردم. دفتر شیک و مرتبی بود.یه دفعه شبنم صدام کرد و

گفت:مهندس جلسشون تموم شده می تونی بری تو. تشکر کردم و رفتم جلو در زدم و وارد اتاق شدم.آقای شایسته پشت میزش

نشسته بود و یکی از پوشه ها رو باز کرده بود و داشت نگاهش می کرد.وقتی که متوجه من شد سرشو آورد بالا و با دست اشاره کرد

که بشینم. روی یکی از صندلی ها نشستم و منتظر نگاهش کردم. بعد از چند لحظه گفت:شما باید خانوم ستوده باشید. می تونید

از همین امروز کارتون رو شروع کنید. فقط باید به چند نکته دقت داشته باشید اول این که شما قراره به عنوان منشی مهندس ستوده

مشغول به کار بشید. صبح ها هم لطفا سروقت بیاید شرکت. الا ن هم می تونید نحوه ی کار هایی رو که باید انجام بدید از خانم

محمدی بپرسید.ایشون راهنماییتون می کنن.حالا هم لطفا اگه سوال دیگه ای ندارید. میتونید برید و کارتون رو شروع کنید.

تشکر کردم و با ناراحتی از جام بلند شدم و رفتم بیرون.چی فکر می کرد م چی شد. خیلی با هم میونه ی خوبی داشتیم حالا باید به

عنوان منشیش کار می کردم. اصلا ولش کن بی خیال مهم نیست. تو محل کار که نمی تونه بهم چیزی بگه.تازه اگرم بخواد یه وقت

چیزی بگه راحت جوابشو می دم.

بعد از اینکه نحوه ی کار رو از شبنم یاد گرفتم رفتم و پشت میزم نشستم و کارمو شروع کردم. کار زیاد سختی نبود. تا ظهر مشغول به

کار بودم. موقع ناهار شبنم اومد کنار میزم و گفت:خسته نباشی سپیده خانوم.

لبخند زدم و گفتم:قربونت برم مرسی .

شبنم:خب ببینم اولین روز کاری چطور بود؟

ای بد نبود . راضی بودم. فقط این مهندس چقدر بد اخلاقه .

خنده ای کرد و گفت:ولش کن اخلاقش اینجوریه. همیشه تو شرکت این مدلیه.حالا بیا بریم پایین ناهار بخوریم که خیلی گشنمه.

بریم.اتفاقا منم خیلی گشنمه.

بعد از اینکه ناهارمون رو خوردیم تا ساعت دو شرکت بودیم و ساعت دو از شبنم خداحافظی کردم و اومدم بیرون.

سریع یه تاکسی گرفتم و رفتم خونه. در و با کلید باز کردم و رفتم تو. کفشامو در آوردم و رفتم تو خونه . مامان و بابام حواسشون به

من نبود داشتن تلویزیون نگاه می کردن و چایی می خوردند. یه دفعه پریدم تو اتاقو و گفتم: یووووووووهوووووووووو من اومدم.

مامانم چایی پرید تو گلوش و به سرفه افتاد.بابام هم چایی اش برگشت رو خودش. یهویی صدای دادش بلند شد:آی سوختم.

فوری از جاش بلند شد و رفت لباسشو عوض کنه. من که مرده بودم از خنده.

مامانم با اخم نگام کرد و گفت:آخه دختر من چند دفعه بگم این جوری مردم آزاری نکن. خجالت بکش دیگه بزرگ شدی.

خندیدم و گفتم : باور کن فقط یه شوخی بود.می خواستم یه خرده فضا رو عوض کنم.

سرشو وتکون داد و گفت :با ترسوندن ما ؟ داشتم سکته می کردم . حالا ولش کن اشکال نداره.امروز چطور بود؟ پس چرا با آرش

برنگشتی؟

آخ قربون مامان جون خودم برم. همیشه اذیتش می کنم ولی آخرش می گه اشکالی نداره.یه نگاه بهش کردم و خندیدمو گفتم: بد

نبود. آرش هم کار داشت من دیگه با اون نیومدم.

تو همین لحظه آرش در و باز کرد و اومد تو . به مامانم سلام دادو بعد رو کرد به من و گفت:چرا صبر نکردی با هم برگردیم؟ از خانم

محمدی پرسیدم گفت رفتی خونه .می دونی چقدر منتظر خانم شدم که بیای ؟

جدی نگاهش کردم و گفتم: ببخشید جناب آرش خان ولی قرار نبود ما با هم برگردیم. بعدش هم من ترجیح می دم با تاکسی برگردم

خونه.

یه دفعه مامانم عصبانی شد و گفت:پس وقتی ازت می پرسم چرا با آرش نیومدی ؟ می گی کار داشت من خودم اومدم. اونوقت

پسرم یه چیز دیگه می گه. حالا هم زود این مسخره بازیا رو تموم می کنی و گرنه من می دونم و تو. از فردا هم روزایی که سرکار

می خوای بری با آرش می ری و برمی گردی فهمیدی چی گفتم؟

با ناراحتی به مامانم نگاه کردم و گفتم :آخه مامان نذاشت حرفم تموم بشه با اخم نگام کرد و گفت:آخه بی آخه . همینی که گفتم .

دیگه هم نمی خوام چیز ی بشنوم. با حرص به آرش نگاه کردم که دیدم دست به سینه وایساده و داره با پوزخند نگام می کنه.

با عصبانیت رومو برگردوندم و بدو بدو از پله ها رفتم بالا . در اتاقمو باز کردم و مانتو و مقنعه ام رو در آوردم و با حرص پرت کردم یه

گوشه. خودش کم بود حالا مامان هم اعصابم رو می ریزه بهم.
چند روزی از کارم توی شرکت می گذشت.توی این چند روزه خیلی با شبنم صمیمی شده بودم.دختر خیلی خوب و مهربونی بود.

هرروز صبح و بعد از ظهر هم مجبوری با آرش می رفتم شرکت و برمی گشتم.توی ماشین زیاد باهاش صحبت نمی کردم. بیشتر برای

خودم آهنگ میزاشتم و گوش می کردم.اونم هیچی نمی گفت.فقط بعضی وقت ها برمی گشت یه چند ثانیه نگاهم می کرد و تا

متوجه می شد که دارم نگاهش می کنم سریع به یه طرف دیگه نگاه می کرد.

امروز آخر هفته بود و مامان برای آرش یه مهمونی گرفته بود و کلی هم مهمون دعوت کرده بود.صبح آماده شده بودم که برم برای

شرکت که مامانم یه دفعه رو کرد به آرش و گفت:آرش جان اگر برات زحمتی نیست عصری که از شرکت می یای با سپیده برید من

یه سری خرید دارم برام انجامش بدید و بیاید.من برای شب کلی کار تو خونه دارم نمی رسم خودم برم بیرون و خرید کنم.

یه نگاه به مامانم کردم و گفتم:من کار دارم.نمی تونم باهاش برم .حالا نمی شه خودش تنهایی بره خرید کنه و بیاد؟

البته کار خاصی نداشتم.بیشتر بهونه بود.نمی خواستم با اون برای خرید برم. مامانم یه چشم غره بهم رفت که دیگه هیچی نگفتم .

یعنی جرات نکردم چیزی بگم .

مجبوری گفتم:باشه چشم. منم باهاش می رم .خوبه؟

آرش هم در جواب مامان گفت:مشکلی نیست زن دایی .فقط لیست به ما بدید. من و خانوم کوچولو با هم می ریم می خریم و می

یایم. چپ چپ بهش نگاه کردم که یه لبخند زد و هیچی نگفت.

بعد ازاینکه لیست خرید رو از مامان گرفتیم خداحافظی کردیم و رفتیم شرکت. تا ظهر انقدر سرگرم کار بودم که نفهمیدم زمان چه

جوری گذشت؟ نزدیک ظهر رفتم کنار میز شبنم وایسادم و گفتم :خسته نباشی؟ نمی یای بریم برای ناهار؟

شبنم:ممنون . چرا فقط یه چند لحظه صبر کن من اینجا رو مرتب کنم بعد بریم.

لبخند زدم و گفتم:باشه عزیزم. من منتظرم عجله ای نیست.

بعد ازچند لحظه گفت:خب سپیده جون بریم . شرمنده معطل من هم شدی؟

خواهش می کنم شبنم جونم این چه حرفیه.خب بریم دیگه.

رفتیم پایین و نشستیم و منم ظرف غذاها رو باز کردم و شروع کردیم به خوردن.

شبنم رو کرد به من و گفت:به به چقدر دسپخت مامانت خوشمزه است .ببینم تو هم آشپزی بلدی؟

خندیدم و گفتم : ای یه چیزایی بلدم درست کنم ولی همه ی غذاها رو نه.آخه زیاد فرصت برای آشپزی ندارم.

شبنم خنده ای کرد و گفت:پس هرکسی با تو ازدواج کنه سرش کلاه رفته.

خیلی هم دلشون بخواد.

شبنم:اون که بله. بعد به شوخی گفت:حالا خوبه تو باز یه کمی آشپزی بلدی ولی من هیچی بلد نیستم درست کنم.خب بگذریم چه

خبر؟

خنده ای کردم و گفتم:برف اومده تا کمر.خبر خاصی که نیست . شب مامانم کلی مهمون دعوت کرده بعد از شرکت باید برم خرید .

اصلا حوصله ی خرید ندارم.

شبنم:خوش به حالت . من که دلم لک زده برای یه مهمونی.

خب کاری نداره تو هم امشب بیا.

شبنم:نه عزیزم.قربونت برم.منظورم این نبود.منظورم مهمونی فامیلیه.خب دیگه بیا بریم بالا.

بعد از اینکه ناهارمون رو خوریم رفتیم بالا و تا نزدیکی های ساعت دو شرکت بودیم .ساعت دو آرش اومد بیرون و رو کرد به من و گفت:

خب دیگه بلند شو بریم خانوم کوچولو.

اصلا نگاهش هم نکردم . کیفمو برداشتم و از شبنم خداحافظی کردم و رفتم پایین کنار ماشینش منتظر شدم تا بیاد.

بعد از چند دقیقه اومد و در ماشین رو باز کرد و سوار شدیم و حرکت کرد.

اول رفتیم برای مامان خرید کنیم . یه جا کنار خیابون ماشین و پارک کرد و به من گفت:خانوم کوچولو تو یه چند دقیقه تو ماشین بشین

که پلیس منو جریمه نکنه. منم می رم خریدا رو انجام می دم و می یام.

عصبانی شدم و اومدم جوابشو بدم ولی به جاش یه فکر بهتر اومد توی ذهنم . لبخند زدم و سرمو تکون دادم که رفت.

وقتی که رفت سریع درو باز کردم و رفتم روی صندلی راننده نشستم و ماشینو روشن کردم و رفتم تو یه کوچه. یه خرده که جلوتر رفتم

یه درخت بودکه ازش رد شدم یه نگاه کردم دیدم هیچکس تو کوچه نیست. دنده عقب گرفتم و یه طرف ماشین کوبیده شد به درخت.

سریع پیاده شدم و دیدم ماشین چیزی نشده فقط یه چراغش شکسته بود.

دوباره سوار ماشین شدم و ماشینو همونجایی که بود پارک کردم و رفتم سرجای خودم نشستم.

بعد از یه ربع اومد.از تو آینه به عکس العملش نگاه می کردم. در صندوق عقب و باز کرد و خریدایی که کرده بود رو گذاشت توش.

اومد در صندوق عقبو ببنده که یه دفعه چشمش افتاد به چراغ ماشین. اومد با عصبانیت در ماشین و باز کرد و گفت:ببینم کسی به

ماشین زد؟

با خونسردی نگاهش کردم و گفتم :نه چه طور مگه؟ من که متوجه نشدم؟ مشکلی پیش اومده.

جوابمو نداد. سوار ماشین شد و درو محکم بست. حسابی عصبانی بود.حقش بود تا اون باشه دیگه به من نگه خانوم کوچولو.

تا رسیدن به خونه دیگه حرفی نزد و اخماش تو هم بود.منم هیچی نگفتم ولی یواشکی می خندیدم.
وقتی رسیدیم رفتم تو آشپزخونه که ببینم مامانم اگه کاری داره کمکش کنم که گفت کارهاش رو انجام داده و دیگه کاری نداره. من هم

باخیال راحت از آشپزخونه اومدم بیرون و از پله ها رفتم بالا و خواستم برم توی اتاقم که صدای آرش رو از پشت سرم شنیدم. برگشتم

و نگاهش کردم و دیدم خیلی عصبانیه.رو کرد به من و گفت:سپیده یه وقت فکر نکنی من نفهمیدم. من که می دونم تصادف ماشینم

کار تو بوده فقط بگو چرا این کارو انجام دادی؟

با خونسردی نگاهش کردم و گفتم: چرا فکر کردی که کار منه؟ من که سرجام نشسته بودم. خودت که دیدی .

اخماش بیشتر تو هم رفت و گفت:باشه اشکالی نداره خانوم کوچولو.فقط یادت باشه که خودت خواستی.

به زور خودمو کنترل کرده بودم که نخندم. رفت تو اتاقشو و درو هم محکم پشت سرش بست. منم رفتم تو اتاقم و گوشی رو برداشتم

و زنگ زدم به سحر و ماجرای امروز رو براش تعریف کردم که کلی پشت تلفن خندید.تقریبا یه ساعت با هم حرف می زدیم که بعد از یه

ساعت خسته شدم و گفتم :چونه ات درد نگرفت خاله ریزه از بس حرف زدی؟

خندید و گفت :خوبه حالا خودت زنگ زدی.

باشه حالا اشکالی نداره چون دختر خوبی بودی این یه دفعه رو می بخشمت.

سحر:عجب رویی داری سپیده.

خنده ای کردم و گفتم :شب زود بیا. دیر نکنی؟ آخه مامانم سحر و مامان و باباش رو هم دعوت کرده بود.

سحر:من که همیشه زود می یام.خیلی خب کاری نداری؟

نه دیگه قربانت خداحافظ.

گوشی رو قطع کردم و یه نگاه به ساعت کردم و دیدم ساعت هفت بود تا یه ساعت دیگه مهمونامون می اومدند. سریع رفتم حمام و

بعدش اومدم بیرون. لباسم رو از روی تخت برداشتم و پوشیدم و یه کمی هم عطر زدم و رفتم پایین.

تقریبا بیشتر مهمونا اومده بودند. رفتم جلو و به همشون سلام کردم و بعدش رفتم روی یکی از صندلی ها نشستم. نمی دونم چرا

سحر انقدر دیر کرده بود؟گوشیم رو از تو جیبم در آوردم که بهش زنگ بزنم ببینم چرا دیر کرده که یدفعه یکی از پشت زد پشت گردنم

عصبانی شدم. سرمو آوردم بالا که ببینم کیه که حسابش رو برسم . دیدم سحر بالا ی سرم وایساده و داره بهم می خنده.

نگاهش کردم و گفتم :داشتیم خاله ریزه؟ دیر که می یای هیچی .مردم آزاری هم می کنی؟

خنده ای کرد و گفت:به قول خودت داشتم اعلام ورود می کردم.می خواستم ببینم اذیت کردن چه جوریه؟دیدم خیلی خوبه.حالا جون

سحر بیا جلو یه دونه دیگه هم بزنم پشت گردنت. خیلی مزه داد.

یه نگاه بهش کردم و گفتم:بسه دیگه لوس نشو. بیا بشین اینجا کارت دارم.

اومد کنارم نشست و گفت:راستی ببخشید دیر اومدیم.آخه مانی زنگ زده بود . داشتم با اون حرف می زدم به خاطر همین یه ذره دیر

شد.

لبخند زدم و گفتم :اشکالی نداره حالا برو مامانت داره صدات می زنه.

از جاش بلند شد و گفت: من الان می یام .

باشه برو من اینجا نشستم.

یه چند دقیقه که نشستم دیدم خبری از سحر نشد.حوصله ام سر رفت. بلند شدم و همینجور که تو سالن داشتم راه می رفتم یه

دفعه چشمم خورد به پریسا. دیدم وایساده و داره با آرش صحبت می کنه. حسابی باهاش گرم گرفته بود.

پریسا دختر دوست بابام بود. ولی زیاد میونه ی خوبی با من نداشت البته من هم زیاد بهش تو جهی نمی کردم .

آخه کی اینا رو دعوت کرده بود امشب؟ داشتم می رفتم بشینم سرجام که مامانم صدام کرد.

برگشتم و رفتم پیشش و گفتم:کارم داری؟

مامان:آره بیا بریم . دستمو کشید و منو برد پیش خانواده ی آقای پویان دوست بابا.

بابام تا منو دید رو کرد به دوستش و گفت:مسعود جان سپیده ی من رو که یادته؟

آقای پویان:آره منصور جان مگه می شه که یادم رفته باشه.

بعد رو کرد به من و گفت:خوبی سپیده خانم؟ماشالله چقدر بزرگ شدی.دیگه برای خودت خانمی شدی.

لبخندی زدم و گفتم:ممنون آقای پویان.

به خانمش و پویا پسرش هم سلام دادم.پویا یه جور خاصی نگاهم می کرد.پریسا هم که اصلا جلو نیومد که بهم سلام بده.

من هم دیگه بیشتر از اون واینستادم و دوباره رفتم سرجای اولم نشستم.

بعد از چند دقیقه پویا اومد و رو کرد به من و گفت:ببخشید سپیده خانوم . اجازه می دید من یه چند دقیقه اینجا بشینم البته اگه مزاحم

نیستم؟

لبخندی زدم و گفتم:نه خواهش می کنم بفرمایید.

روی صندلی کناریم نشست و تو این فاصله از رشته دانشگاهیم و شغلم پرسید و بعد از چند دقیقه بلند شد و رفت.

سرم پایین بود و داشتم با گوشیم بازی می کردم که یدفعه صدای آرشو شنیدم. سرمو آوردم بالا و دیدم داره با عصبانیت نگاهم

می کنه.روکرد به من و گفت:پوبا چی بهت می گفت؟

با خوسردی نگاهش کردم و گفتم :این رو فکر کنم یه بار هم به شما گفتم جناب مهندس . به شما هیچ ربطی نداره.

یه چند ثانیه نگاهم کرد . بعد گذاشت و رفت.وا این چرا این جوری کرد؟اصلا ولش کن به من چه.

اونروز جمعه بود. من هم از صبح زود بیدار شده بودم و داشتم درس می خوندم.آخه هفته ی دیگه کنفرانس داشتم و وقت نکرده بودم

هیچی بخونم.بالاخره تموم شد و با خیال راحت کتاب و جزوه هامو بستم و رفتم پایین تو آشپزخونه ودیدم مامانم یه یادداشت برام

گذاشته و نوشته بود:سپیده جان من رفتم خونه ی خانم جون .فقط من هنوز ناهار نذاشتم.اگه می تونی برای ظهر فسنجون درست

کن.فقط زیرغذا رو کم کن که نسوزه .

وای حالا چیکار کنم؟من که تا حالا فسنجون درست نکردم.یه خرده فکر کردم یه دفعه یاد کتاب های آشپزی مامانم افتادم.سریع از

آشپزخونه اومدم بیرون و رفتم بالا تو اتاق مامانم.در کمدش رو باز کردم و چند تا از کتاب هاشو برداشتم و دوباره رفتم پایین تو

آشپزخونه.از توی یکی از کتابا طرز پخت فسنجون رو پیدا کردم و یکی از قابلمه ها رو برداشتم و گذاشتم روی گاز. در حال انجام دادن

کارای اولیه اش بودم که آرش اومد توی آشپزخونه.

لبخندی زد و گفت:سلام صبح بخیر خانوم کوچولو. می بینم که آشپز هم شدی.حالا بلدی درست کنی؟ یه وقت ما رو به کشتن ندی؟

یه دفعه جوش آوردم و گفتم:بله .بلدم درست کنم. شما هم اگه خیلی نگران سلامتی تون هستید می تونید یه غذای دیگه بخورید.

پوزخندی زد و اشاره کرد به کتابا و گفت : اگه بلدی درست کنی پس این کتابا چیه اینجا؟

یهویی وارفتم.اما سریع گفتم:نمی دونم فکر کنم مامانم گذاشته اینجا.

لبخندش عمیق تر شد و گفت:من اینجا می شینم تو هم یه قهوه برام درست کن و بیار.

از اینکه بهم دستور می داد خیلی بدم می اومد. یه دفعه جوش آوردم و گفتم:ببخشید مگه نمی بینید دارم غذا درست می کنم.لطف

کنید خودتون درست کنید. من وقت ندارم.

سرشو انداخت پایین ولی شنیدم که آروم گفت:چه زبون درازی هم داری.

جدی نگاهش کردم و گفتم:چیزی گفتی؟

سرشو آورد بالا و گفت: نه من چیزی نگفتم . مگه شک داری؟

با اخم رومو برگردوندم و به کار خودم مشغول شدم اما زیر چشمی نگاهش می کردم .داشت برای خودش قهوه درست می کرد. اونم

داشت نگاهم می کرد.تا متوجه شدم که داره بهم نگاه می کنه دیگه نگاهش نکردم. یه فنجون قهوه برای خودش ریخت و گذاشت روی

میز و خودشم نشست .قهوه اش و خورد و از آشپزخونه رفت بیرون.

وقتی که رفت بیرون سریع کتابا رو برداشتم و بردم گذاشتم سرجاش. رفتم تلویزیونو روشن کردم و یه فیلم گذاشتم و مشغول دیدن

فیلم شدم. نزدیک ظهر تلویزیونو خاموش کردم و دوباره رفتم تو آشپزخونه.در قابلمه رو برداشتم . تقریبا آماده شده بود فقط رب انارش

مونده بود. نمی دونستم که چقدر باید توی غذا رب بریزم.تقریبا نصف شیشه از رب مونده بود. درشو باز کردم و همش رو ریختم تو

قابلمه و در قابلمه رو گذاشتم . برنج رو هم کم کردم که نسوزه.یه خرده هم سالاد درست کردم و میز و چیدم.

روی یکی از صندلی ها نشستم یه ذره استراحت کنم که مامانم هم اومد.

سلام مامان چه خبر؟

مامان:هیچی.خبری نبود .یه سر رفتم خونه ی خانوم جون .خالت هم اونجا بود. می خواستم زودتر بیام خونه خانوم جون نذاشت.

چه میزی هم چیندی. دستت درد نکنه. غذا ها رو بریز . الان بابات و آرش رو هم صدا می کنم بیان.

غذاهارو ریختم و گذاشتم سرمیز.آرش زودتر از مامان و بابام اومد تو آشپزخونه .پشتش به من بود و داشت از تو کابینت لیوان

برمی داشت. تا دیدم حواسش به من نیست دو سه تا قاشق پر نمک وفلفل ریختم تو ی یکی از ظرفای سس و منتظر شدم ببینم کجا

می شینه که بذارم کنار بشقابش. باید تلافی حرف صبحش رو در می آوردم.

نشست روی یکی از صندلی ها . من هم رفتم ظرف سس رو گذاشتم کنار بشقابش و خودم هم اونطرف کنار بابام نشستم.

همه برای خودشون غذا کشیدن و مشغول خوردن شدند . ولی معلوم بود دارن به زور می خورن. خودم هنوز غذا رو امتحانش نکرده

بودم.یه قاشق که خوردم دیدم بیچاره ها حق دارن خیلی ترش شده بود. به روی خودم نیاوردم و مشغول خوردن غذام شدم.

نگام افتاد به آرش . دیدم غذاش تموم شده و داشت برای خودش سالاد می ریخت.زیرچشمی به عکس العملش نگاه می کردم.

یه قاشق که از سالادش خورد یه دفعه رنگ صورتش قرمز شد و به سرفه افتاد. سریع از جاش بلند شد و رفت بیرون.

سرمو انداخته بودم پایین و داشتم می خندیدم.مامانم رو کرد به بابام و گفت: وا این چش شد یه دفعه ؟

بابام هم سرشو و تکون داد و هیچی نگفت. بعد از چند دقیقه اومد و نشست سرجاش. سرمو آوردم بالا و دیدم حسابی عصبانیه و با

اخم داره بهم نگاه میکنه .محلش نذاشتم و از آشپزخونه اومدم بیرون و رفتم بالا تو اتاقم یه ذره بخوابم. آخه امروز خیلی خسته شده

بودم.رفتم تو اتاقم و خودم رو انداختم رو تخت و دیگه نفهمیدم کی خوابم برد.

بعد از چند ساعت از خواب بیدار شدم. هوا تقریبا تاریک شده بود. روی تختم رو مرتب کردم و رفتم پایین. بابام و آرش داشتند فوتبال

نگاه می کردند.مامانم هم تو آشپزخونه شام درست می کرد. منم رفتم کنار بابام نشستم که صدای زنگ تلفن اومد.

مامانم از تو آشپزخونه گفت:سپیده من کار دارم. گوشی رو بردار ببین کیه؟

گوشی رو از روی میز برداشتم و گفتم :بله بفرمایید؟

یه خانم بود. گفت:ببخشید منزل ستوده؟

گفتم :ببخشید شما؟

گفت:سپیده جان شمایی؟ من پویان هستم.

خوب هستید خانم پویان؟ببخشید نشناختمتون.

خانم پویان :خواهش می کنم عزیزم . مامان هستن؟من یه کاری باهاشون داشتم.

بله هستش. یه چند لحظه اجازه بدید صداشون کنم.

گوشی رو گذاشتم روی میز و مامانم رو صدا زدم.دستاشو خشک کرد و اومد تو اتاق. گوشی رو برداشت و شروع به صحبت

کرد.منم دوباره رفتم نشستم سرجام اما گوشامو تیز کرده بودم که ببینم مامانم چی می گه. بعد از یه ربع صحبتش تموم شد و دوباره

رفت تو آشپزخونه. از حرفاشون چیزی متوجه نشدم.کنجکاو شده بودم که ببینم خانوم پویان با مامانم چه کار داشته؟

چند دقیقه بعد به بهانه ی آب خوردن رفتم تو آشپزخونه. نشستم روی یکی از صندلی ها و گفتم:راستی مامان خانوم پویان چه کاری

باهات داشت؟

یه نگاه بهم کرد و گفت:برای فردا شب ما رو دعوت کرده خونه شون.

گفتم:به چه مناسبت؟

مامان:هیچی .گفت می خوام یه شب همینجوری دور هم باشیم.

در حالی که از روی صندلی بلند می شدم گفتم : من که نمی یام.شما خودتون فردا شب برید خونشون من حوصله ی مهمونی ندارم.

مامانم یه دفعه عصبانی شد و گفت:مگه دست خودته که نمی خوای بیای. خانوم پویان ناراحت می شه.دیگه هم نمی خوام چیزی در

این مورد بشنوم.برو تو اتاق و بذار منم به کارم برسم.

با ناراحتی از جام بلند شدم و رفتم تو اتاق. بابام تا منو دید گفت:سپیده تلویزیون یه فیلم قشنگ گذاشته بیا با هم نگاه کنیم.

رفتم پیش بابام نشستم و خیره شدم به صفحه ی تلویزیون اما اصلا حواسم به فیلمی که داشت پخش می شد نبود.

از این که فردا شب باید با اینا می رفتم خیلی ناراحت بودم.راستش زیاد دوست نداشتم پریسا رو ببینم. از اینکه یه جورایی سعی

داشت نظر آرش رو به خودش جلب کنه خیلی ناراحت بودم.با اینکه همیشه سر مسائل مختلف با آرش دعوا داشتم اما نمی دونم

چرا وقتی که پریسا رو در کنارش می دیدم یا زمانی که باهاش حرف می زد حس خوبی نداشتم.تو همین فکرا بودم که با صدای بابا

به خودم اومدم.

نگاه بابام کردم و گفتم:بله بابا شما چیزی گفتید؟ ببخشید متوجه نشدم.

بابام لبخندی زد و گفت:دختر حواست کجاست یه ساعته دارم صدات می زنم پس چرا جواب نمی دی؟ فکر کنم خسته ای برو بگیر

بخواب دیگه.

خودم هم زیاد حوصله نداشتم.از همه عذرخواهی کردم و رفتم تو اتاقم.

روی تختم دراز کشیدم اما هرکاری کردم خوابم نبرد. از کتابخونه ام یه کتاب برداشتم و رفتم نشستم روی صندلی و شروع کردم به

خوندن.یه خرده که گذشت خسته شدم و همونجوری نشسته خوابم برد.نزدیکی های صبح از خواب بیدار شدم.

امروز باید می رفتم دانشگاه.سریع آماده شدم و کیف و وسایلم رو برداشتم و رفتم پا

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/06/25 تاریخ
کد :65012

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا