تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان سودای عشق (فصل سوم)



بعد از چند ثانیه آروم چشمامو باز کردم .یدفعه صدای رویا رو از پشت سرم شنیدم.برگشتم و دیدم یک بادکنک بزرگ دستش گرفته و

داره می خنده. با اخم نگاهش کردم و گفتم:پس این صدایی که اومد کار تو بود؟خیلی بی مزه ای واقعا ترسیدم.

خندید و گفت:آره من بودم عزیزم.الان هم آماده باش که می خوام دوباره بترسونمت.

بادکنک رو آورد جلوی صورتم و ترکوند که با عصبانیت بهش نگاه کردم.

اومد روبه روم وایساد و گفت:خیلی ترسیدی ؟ اشکالی نداره عزیزم بزرگ می شی یادت می ره.فقط می خواستم بگم تولدت مبارک

سپیده جونم.

با تعجب نگا هش کردم . راست می گفت امروز تولدم بود ولی اصلا حواسم نبود.

یدفعه همه جا روشن شد و صدای دست زدن اومد. رفتم جلو و دیدم دایی فرزادم هم اومده. دایی فرزاد با خانمش مهناز و دخترش

نسترن شمال زندگی می کردند و حالا بعد از یک سال دوباره می دیدمشون.دایی فرزاد از نظر سنی تقریبا با آرش همسن بود.

با خوشحالی رفتم جلو و با دایی دست دادم و روبوسی کردم که یدفعه مهناز به دایی نگاه کرد و

گفت:خوش به حالت فرزاد.خواهرزاده ات نیومده چقدر تحویلت می گیره.کاش ما هم از این شانس ها داشتیم.

با خنده رفتم جلو بغلش کردم و گفتم:این حرف ها چیه مهناز جون.من شما رو هم مثل دایی دوست دارم.

لبخندی زد و گفت:قربونت برم عزیزم . منم همینطور.

نگاهی به اطراف کردم و گفتم:پس نسترن کجاست؟

دایی حرفی نمی زد فقط با چشم و ابرو به یکی از مبلا اشاره می کرد. رفتم جلو و با خنده گفتم:پیدات کردم شیطون کوچولو بیا بیرون

یدفعه از پشت مبل پرید بیرون. دستاشو کوبید بهم و گفت:تولدت مبارک سپیده کوچولو.

لپش رو کشیدم و گفتم : ای شیطون . این حرف ها رو از کجا یادت گرفتی؟

دستاش رو تکون داد و گفت:عمو آرش یادم داده.

عصبی سرم رو تکون دادم و آروم گفتم:همین کم مونده بود این یه وجب بچه هم به من بگه سپیده کوچولو.

نسترن با تعجب نگاهم کرد و گفت: چیزی گفتی سپیده جون؟

لبخندی زدم و گفتم: نه عزیزم با خودم بودم.

نسترن رو گذاشتم روی زمین و رفتم کنار مهناز نشستم. در همین لحظه آرش هم وارد شد و روی مبل روبروی من کنار دایی نشست.

چند دقیقه بعد مامانم اومد و آروم کنار گوشم گفت: سپیده تو نمی خوای بری بالا و لباسات رو عوض کنی و بیای؟

از زن دایی مهناز عذر خواهی کردم و رفتم بالا تو اتاقم. سریع لباسام رو عوض کردم و دوباره برگشتم پایین.

دایی فرزاد یه آهنگ شاد گذاشته بود و نسترن هم داشت وسط می رقصید و همه با خنده براش دست می زدند.

دوباره رفتم کنار زن دایی نشستم. چند دقیقه بعد مامانم کیک رو آورد و گذاشت روی میز.

زن دایی شمع ها رو روشن کرد و گفت: سپیده جون هر آرزویی می کنی زن دایی رو هم فراموش نکن عزیزم.

دایی فرزاد رو کرد به مهناز و گفت: قبول نیست مهناز خانم.در ضمن فقط برای خودش باید آرزو کنه.

مامانم خندید و گفت:از دست شما دو تا چقدر دخترم رو اذیت می کنید.

خندیدم و سرمو بردم پایین و چشمامو بستم.بعد از چند لحظه چشمامو باز کردم و دیدم که آرش خیره شده به من ولی تا فهمید که

دارم نگاهش می کنم سرش رو انداخت پایین.

خاله ام کیک رو برش زد و تقسیم کرد و رویا برد که به همه تعارف کنه.

رویا کادوها رو آورد و گذاشت روی میز. اول کادوی دایی رو باز کردم. یه دستبند خیلی قشنگ و ظریف برام خریده بودند.

از ذوقم بلند گفتم:وای چقدر قشنگه. مرسی مهناز جون.

دایی قیافه ی ناراحت به خودش گرفت و به شوخی گفت:خدا شانس بده. کادو رو دایی خریده اونوقت از زن دایی عزیزش تشکر می کنه

لبخندی زدم و گفتم: البته منظورم به شما هم بود دایی جون.

دایی سرش رو تکون داد و گفت: بله کاملا مشخصه.

خندیدم و بقیه کادو ها رو هم باز کردم.آخر از همه نوبت به کادوی آرش رسید. یه کارت خیلی کوچک روی بسته بود که نوشته بود:

خانوم کوچولو تولدت مبارک. بسته رو باز کردم و دیدم همون عروسکی بود که با هم خریده بودیم.

سرمو آوردم بالا و دیدم که داره می خنده. تازه فهمیدم که توی پاساژ منظورش از دختر کوچولو من بودم. با عصبانیت نگاهش کردم که

از دور یه لبخند زد و مشغول صحبت بادایی شد.

بعد از یک ساعت خاله و بچه هاش هم رفتند. داشتم با زن دایی صحبت می کردم که مامانم گفت:سپیده زن دایی خسته است. الان

هم دیگه دیروقته. بقیه صحبت هات بمونه برای فردا.

از همه عذرخواهی کردم و رفتم بالا.داشتم روی میزم رو مرتب می کردم که احساس کردم کسی در اتاقم رو زد. فکر کردم مامانمه.

بلند شدم در رو باز کردم و دیدم آرشه.بدون این که نگاهم کنه یه بسته کادویی رو داد دستم و گفت: این رو یادم رفت بهت بدم خانوم

کوچولو. شب بخیر.

بعد بدون این که حرف دیگه ای بزنه رفت و من مات نگاهش می کردم.....
بعد از چند ثانیه آروم چشمامو باز کردم.یدفعه صدای رویا رو از پشت سرم شنیدم.برگشتم و دیدم یه بادکنک بزرگ دستش گرفته و داره

می خنده . با اخم نگاهش کردم و گفتم :پس این صدایی که اومد کار تو بود؟ خیلی بی مزه ای واقعا ترسیدم.

خندید و گفت:آره من بودم عزیزم . الان هم آماده باش که دوباره می خوام بترسونمت.

بادکنک رو آورد جلوی صورتم و ترکوند.

رویا:ترسیدی؟اشکالی نداره عزیزم بزرگ می شی یادت می ره . فقط می خواستم بگم تولدت مبارک سپیده جونم.

با تعجب نگاهش کردم.یه خرده فکر کردم.راست می گفت امروز تولدم بود ولی اصلا حواسم نبود.

یدفعه همه جا روشن شد و صدای دست زدن اومد.رفتم جلوتر و دیدم دایی فرزادم هم اومده.دایی فرزاد و خانمش مهناز و دخترش

نسترن شمال زندگی می کردندو حالا بعد از یک سال دوباره می دیدمشون.دایی فرزاد از نظر سنی تقریبا با آرش همسن بود.

با خوشحالی رفتم جلو و بادایی دست دادم که مهناز به دایی نگاه کرد و گفت:خوش به حالت فرزاد.کاش ما هم از این شانس ها

داشتیم.

با خنده رفتم بغلش کردم و گفتم:مهناز جون من شما رو هم مثل دایی دوست دارم.

لبخندی زد و گفت:قربونت برم عزیزم . منم همینطور.

نگاهی به اطراف انداختم و گفتم:پس نسترن کجاست؟

دایی حرفی نمی زد فقط با چشم و ابرو به یکی از مبل ها اشاره می کرد.رفتم جلو و با خنده گفتم:پیدات کردم شیطون کوچولو بیا

بیرون.

از پشت مبل پرید بیرون و خودش رو انداخت تو بغلم. دستاشو بهم کوبید و گفت:تولدت مبارک سپیده کوچولو.

لپش رو کشیدم و گفتم:ای شیطون. این حرف ها رو از کجا یاد گرفتی؟

دستاشو تکون داد و گفت:عمو آرش یادم داده.

عصبی سرم رو تکون دادم و آروم گفتم:همین کم مونده این یه وجب بچه به من بگه سپیده کوچولو.

نسترن با تعجب نگاهم کرد و گفت:چیزی گفتی سپیده جون؟

لبخندی زدم و گفتم:نه عزیزم با خودم بودم.

نسترن رو گذاشتم روی زمین و رفتم کنار مهناز نشستم.در همین لحظه آرش هم وارد شد و روی مبل روبروی من کنار دایی نشست.

چند دقیقه بعد مامانم اومد و آروم کنار گوشم گفت:سپیده تو نمی خوای بری بالا لباسات رو عوض کنی و بیای؟

از زن دایی عذرخواهی کردم و رفتم بالا . سریع لباسام رو عوض کردم و دوباره رفتم پایین.

دایی فرزادم یه آهنگ شاد گذاشته بود و نسترن هم داشت وسط می رقصید و همه با خنده براش دست می زدند.

دوباره رفتم کنار زن دایی نشستم.مامانم کیک رو آورد و گذاشت روی میز. زن دایی شمع ها رو روشن کرد و گفت:سپیده هر آرزویی که

می کنی زن دایی رو هم فراموش نکن عزیزم.

دایی رو کرد به مهناز و گفت:قبول نیست مهناز خانم. در ضمن فقط برای خودش باید آرزو کنه.

مامانم خندید و گفت:از دست شما دو تا چقدر دخترم رو اذیت می کنید.

خندیدم و سرمو بردم پایین و چشمامو بستم.بعد از چند لحظه چشمامو باز کردم و دیدم که آرش خیره شده به من. ولی تا فهمید که

دارم نگاهش می کنم سرش رو انداخت پایین. شمع ها رو خاموش کردم و همه دست زدند.

خاله ام کیک رو برش زد و تقسیم کرد و رویا برد که به همه تعارف کنه.

رویا کادوها رو آورد و گذاشت روی میز. اول کادوی دایی رو باز کردم.یه دستبند خیلی قشنگ و ظریف بود.

از ذوقم بلند گفتم:وای چقدر قشنگه.مرسی مهناز جون.

دایی قیافه ی ناراحت به خودش گرفت و به شوخی گفت:خدا شانس بده. کادو رو دایی خریده اونوقت از زن دایی عزیزش تشکر می کنه

لبخندی زدم و گفتم:البته منظورم به شما هم بود دایی جون.

دایی سرش رو تکون داد و گفت:بله کاملا مشخصه.

خندیدم وبقیه ی کادوها رو هم باز کردم.آخر از همه نوبت به کادوی آرش رسید.یه کارت خیلی کوچک روی بسته بود که

نوشته بود:خانوم کوچولو تولدت مبارک.

بسته رو باز کردم.همون عروسکی بود که با هم خریده بودیم. سرمو آوردم بالا و دیدم داره می خنده. تازه فهمیدم که توی پاساژ

منظورش از دختر کوچولو من بودم.با عصبانیت نگاهش کردم که از دور یه لبخند زد و مشغول صحبت با دایی شد.

بعد از یک ساعت خاله و بچه هاش هم رفتند. داشتم با زن دایی صحبت می کردم که مامانم گفت:سپیده زن دایی خسته است.

الان هم دیگه دیروقته.ادامه ی صحبت هات باشه برای فردا.

از همه عذرخواهی کردم و رفتم بالا.داشتم روی میزم رو مرتب می کردم که احساس کردم کسی در اتاقم رو زد. فکر کردم مامانمه

در رو باز کردم و دیدم آرشه. بدون اینکه نگاهم کنه یه بسته ی کادویی رو داد دستم و گفت:این رو یادم رفت بهت بدم خانوم کوچولو.

شب بخیر.

بعد بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه رفت و من مات نگاهش می کردم..........
در اتاقم رو بستم و رفتم لبه ی تختم نشستم.خواستم بسته رو باز کنم که گوشیم زنگ خورد. لبخندی زدم و گوشی رو برداشتم.

سحر بود.

به به سلام عروس خانوم.

سحر: سلام خوبی. تولدت مبارک.راستی هدیه ام به دستت رسید؟

با تعجب گفتم: هدیه؟

سحر:آره دیگه.صبح بعد از اینکه تو شرکت ازت خداحافظی کردم و اومدم بیرون یدفعه یادم افتاد که امروز تولدته. همون لحظه رفتم و

برات یه هدیه ی کوچولو خریدم و دوباره اومدم شرکت ولی دوستت گفت که رفتی بیرون.منم بسته رو دادم به پسرعمه ات آرش که

بهت بده.حالا بالاخره هدیه ام به دستت رسید؟

آره دستت درد نکنه. ولی من اولش فکر کردم که این هدیه از طرف آرشه و برای همین خیلی تعجب کردم.

سحر:خواهش می کنم.خب دیگه مزاحمت نمی شم .حالا برو زودتر بخواب که فردا صبح دوباره خواب نمونی.خداحافظ.

گوشی رو گذاشتم روی میز و بسته رو با احتیاط باز کردم.یه جعبه ی جواهرات خیلی قشنگ بود.بلند شدم و جعبه رو گذاشتم توی

کمدم و چراغ اتاقم رو خاموش کردم و خوابیدم.

چشمام هنوز نیمه باز بود که با سر و صداهایی که از تو اتاقم می اومد از خواب بیدار شدم.چشمامو باز کردم و دیدم که همه ی وسایل

اتاقم بهم ریخته و لباس های تو کمدم هم افتاده وسط اتاق.یدفعه چشمم افتاد به نسترن.روی صندلی اتاقم نشسته بود و حواسش

به من نبود.رفتم جلوتر و دیدم که یکی از کتاب هام رو برداشته و داره خط خطی اش می کنه. دو دستی کوبیدم تو سرم.از دست این

وروجک هیچ وقت یه وسیله ی سالم برای من نمی مونه.کتابم رو از زیر دستش کشیدم بیرون که سریع از روی صندلی بلند شد و

خواست فرار کنه که از پشت گرفتمش.

فکر کردی میذارم فرار کنی؟ شیطون اتاقم رو چرا بهم ریختی؟

شروع کرد خندیدن و گفت:خب حوصله ام سر رفته بود سپیده جون.تازه برای خودم عروسک هم درست کردم ببین چقدر قشنگه.

با دستش یه گوشه ی اتاق رو نشون داد .با ناراحتی به اون سمتی که گفته بود نگاه کردم که سریع فرار کرد و رفت بیرون.

این بچه ی نیم وجبی چیکار کرده با وسایلای بیچاره ی من. اول صبحی کار ما رو هم زیاد کرد.همین جور بلاتکلیف وایساده بودم و

داشتم فکر می کردم که چطوری سریع اتاقم رو مرتب کنم که صدای آرش رو شنیدم.

لبخندی زد و گفت :صبح بخیر خانوم کوچولو.تو اتاقت زلزله اومده؟چرا مثل میدون جنگ شده؟

عصبی سرم رو تکون دادم و گفتم:کار این نیم وجبی دایی فرزاده.هردفعه که می یاد خونه ی ما اتاق من رو این طوری بهم می ریزه.

خندید و گفت:خب به دختر عمه اش رفته دیگه.

با اخم نگاهش کردم که لبخندی زد و رفت بیرون.یه لحظه برگشت و گفت:راستی تا نیم ساعت دیگه پایین باش خانوم کوچولو. شرکت

دیر می شه.

بعد از این که رفت همه ی وسایل هایی که تو اتاق ریخته بود رو جمع کردم و دوباره گذاشتم سرجاش.واقعا دایی و مهناز از دست این

بچه چی می کشند؟ بعد از اینکه اتاقم رو مرتب کردم سریع آماده شدم و رفتم پایین. همه سر میز نشسته بودند و داشتند صبحانه

می خوردند.مهناز تا من رو دید لبخندی زد و گفت:سپیده جان بیا یه چیزی بخور بعد برو.

ممنون مهناز جون شرکت دیر می شه.

دایی با خنده نگاهم کرد و گفت:حالا چرا انقدر اخمات تو همه؟

از دست این نیم وجبی شما دایی.زندگی برای ما نذاشته.صبح تا چشمامو باز کردم دیدم اتاقم مثل میدون جنگ شده.

دایی خندید و گفت:خب بچم چی کار کنه؟ حوصله اش سر رفته بوده گفته بذار برم تو اتاق دختر عمه ام یه خرده شیطونی کنم.تازه

دایی جون یادت که نرفته خودت هم وقتی کوچیک بودی همین طوری ما رو اذیت می کردی. به مامانم نگاه کرد و گفت:دروغ می گم

فرشته؟

مامانم لبخندی زد و گفت:از دست تو فرزاد.اول صبحی انقدر بچه ی من رو اذیت نکن دیرش می شه.سپیده تو هم زودتر برو آرش تو

ماشین منتظرته.

از همه خداحافظی کردم و رفتم بیرون.سوار ماشین شدم و حرکت کردیم.بعد از این که رسیدیم شرکت کیفم رو گذاشتم رو دسته ی

صندلی و نشستم. کتابم رو از کشوی میزم در آوردم و از صفحه ای که علامت زده بودم شروع کردم به خوندن.دو صفحه بیشتر نخونده

بودم که احساس کردم کسی بالای سرم وایساده.سرم رو آوردم بالا دیدم آرشه.در حالی که چند تا برگه تو دستش بود رو کرد به من و

گفت:ببخشید خانوم کوچولو که مزاحم مطالعه تون شدم.ولی در حال حاضر کارهای شرکت و اجب تره. این چند رو تا ظهر تایپ کن و بیار.

برگه ها رو داد دستم و رفت تو اتاقش. کتاب رو با حرص بستم و دوباره گذاشتم تو کشوی میزم و شروع کردم به تایپ کردن برگه هایی

که داده بود.نمی دونم چقدر وقت گذشته بود که تلفن روی میزم زنگ خورد.گوشی رو برداشتم.آرش بود و گفت:امروز مش رحیم نیومده

دو تا قهوه با کیک بیار لطفا. مهمون دارم.

عصبانی شدم و گفتم:ببخشید جناب مهندس الان دارم تایپ می کنم.خودتون گفتید کارهای شرکت واجب تره. در ضمن من وظیفه ای

ندارم.

خندید و گفت:تا پنج دقیقه ی دیگه آماده باشه خانوم کوچولو.

گوشی رو با حرص گذاشتم سرجاش و رفتم تو آشپزخونه.من نمی دونم آخه به من چه ربطی داره؟

بعد از این که قهوه آماده شد دو تا فنجون برداشتم و گذاشتم تو سینی و قهوه ها رو ریختم و از آشپزخونه اومدم بیرون.در اتاقش رو باز

کردم و رفتم تو .داشتم در رو می بستم که احساس کردم یه صدای آشنا به گوشم خورد.برگشتم و دیدم پریسا است.

این دیگه اینجا چیکار می کرد؟اصلا کی اومده بود که من متوجه نشدم.ولش کن اصلا به من چه.

بدون اینکه نگاهش کنم سینی رو گذاشتم روی میز و سریع از اتاق اومدم بیرون.

در اتاقم رو بستم و رفتم لبه ی تختم نشستم.خواستم بسته رو باز کنم که گوشیم زنگ خورد. لبخندی زدم و گوشی رو برداشتم.

سحر بود.

به به سلام عروس خانوم.

سحر: سلام خوبی. تولدت مبارک.راستی هدیه ام به دستت رسید؟

با تعجب گفتم: هدیه؟

سحر:آره دیگه.صبح بعد از اینکه تو شرکت ازت خداحافظی کردم و اومدم بیرون یدفعه یادم افتاد که امروز تولدته. همون لحظه رفتم و

برات یه هدیه ی کوچولو خریدم و دوباره اومدم شرکت ولی دوستت گفت که رفتی بیرون.منم بسته رو دادم به پسرعمه ات آرش که

بهت بده.حالا بالاخره هدیه ام به دستت رسید؟

آره دستت درد نکنه. ولی من اولش فکر کردم که این هدیه از طرف آرشه و برای همین خیلی تعجب کردم.

سحر:خواهش می کنم.خب دیگه مزاحمت نمی شم .حالا برو زودتر بخواب که فردا صبح دوباره خواب نمونی.خداحافظ.

گوشی رو گذاشتم روی میز و بسته رو با احتیاط باز کردم.یه جعبه ی جواهرات خیلی قشنگ بود.بلند شدم و جعبه رو گذاشتم توی

کمدم و چراغ اتاقم رو خاموش کردم و خوابیدم.

چشمام هنوز نیمه باز بود که با سر و صداهایی که از تو اتاقم می اومد از خواب بیدار شدم.چشمامو باز کردم و دیدم که همه ی وسایل

اتاقم بهم ریخته و لباس های تو کمدم هم افتاده وسط اتاق.یدفعه چشمم افتاد به نسترن.روی صندلی اتاقم نشسته بود و حواسش

به من نبود.رفتم جلوتر و دیدم که یکی از کتاب هام رو برداشته و داره خط خطی اش می کنه. دو دستی کوبیدم تو سرم.از دست این

وروجک هیچ وقت یه وسیله ی سالم برای من نمی مونه.کتابم رو از زیر دستش کشیدم بیرون که سریع از روی صندلی بلند شد و

خواست فرار کنه که از پشت گرفتمش.

فکر کردی میذارم فرار کنی؟ شیطون اتاقم رو چرا بهم ریختی؟

شروع کرد خندیدن و گفت:خب حوصله ام سر رفته بود سپیده جون.تازه برای خودم عروسک هم درست کردم ببین چقدر قشنگه.

با دستش یه گوشه ی اتاق رو نشون داد .با ناراحتی به اون سمتی که گفته بود نگاه کردم که سریع فرار کرد و رفت بیرون.

این بچه ی نیم وجبی چیکار کرده با وسایلای بیچاره ی من. اول صبحی کار ما رو هم زیاد کرد.همین جور بلاتکلیف وایساده بودم و

داشتم فکر می کردم که چطوری سریع اتاقم رو مرتب کنم که صدای آرش رو شنیدم.

لبخندی زد و گفت :صبح بخیر خانوم کوچولو.تو اتاقت زلزله اومده؟چرا مثل میدون جنگ شده؟

عصبی سرم رو تکون دادم و گفتم:کار این نیم وجبی دایی فرزاده.هردفعه که می یاد خونه ی ما اتاق من رو این طوری بهم می ریزه.

خندید و گفت:خب به دختر عمه اش رفته دیگه.

با اخم نگاهش کردم که لبخندی زد و رفت بیرون.یه لحظه برگشت و گفت:راستی تا نیم ساعت دیگه پایین باش خانوم کوچولو. شرکت

دیر می شه.

بعد از این که رفت همه ی وسایل هایی که تو اتاق ریخته بود رو جمع کردم و دوباره گذاشتم سرجاش.واقعا دایی و مهناز از دست این

بچه چی می کشند؟ بعد از اینکه اتاقم رو مرتب کردم سریع آماده شدم و رفتم پایین. همه سر میز نشسته بودند و داشتند صبحانه

می خوردند.مهناز تا من رو دید لبخندی زد و گفت:سپیده جان بیا یه چیزی بخور بعد برو.

ممنون مهناز جون شرکت دیر می شه.

دایی با خنده نگاهم کرد و گفت:حالا چرا انقدر اخمات تو همه؟

از دست این نیم وجبی شما دایی.زندگی برای ما نذاشته.صبح تا چشمامو باز کردم دیدم اتاقم مثل میدون جنگ شده.

دایی خندید و گفت:خب بچم چی کار کنه؟ حوصله اش سر رفته بوده گفته بذار برم تو اتاق دختر عمه ام یه خرده شیطونی کنم.تازه

دایی جون یادت که نرفته خودت هم وقتی کوچیک بودی همین طوری ما رو اذیت می کردی. به مامانم نگاه کرد و گفت:دروغ می گم

فرشته؟

مامانم لبخندی زد و گفت:از دست تو فرزاد.اول صبحی انقدر بچه ی من رو اذیت نکن دیرش می شه.سپیده تو هم زودتر برو آرش تو

ماشین منتظرته.

از همه خداحافظی کردم و رفتم بیرون.سوار ماشین شدم و حرکت کردیم.بعد از این که رسیدیم شرکت کیفم رو گذاشتم رو دسته ی

صندلی و نشستم. کتابم رو از کشوی میزم در آوردم و از صفحه ای که علامت زده بودم شروع کردم به خوندن.دو صفحه بیشتر نخونده

بودم که احساس کردم کسی بالای سرم وایساده.سرم رو آوردم بالا دیدم آرشه.در حالی که چند تا برگه تو دستش بود رو کرد به من و

گفت:ببخشید خانوم کوچولو که مزاحم مطالعه تون شدم.ولی در حال حاضر کارهای شرکت و اجب تره. این چند رو تا ظهر تایپ کن و بیار.

برگه ها رو داد دستم و رفت تو اتاقش. کتاب رو با حرص بستم و دوباره گذاشتم تو کشوی میزم و شروع کردم به تایپ کردن برگه هایی

که داده بود.نمی دونم چقدر وقت گذشته بود که تلفن روی میزم زنگ خورد.گوشی رو برداشتم.آرش بود و گفت:امروز مش رحیم نیومده

دو تا قهوه با کیک بیار لطفا. مهمون دارم.

عصبانی شدم و گفتم:ببخشید جناب مهندس الان دارم تایپ می کنم.خودتون گفتید کارهای شرکت واجب تره. در ضمن من وظیفه ای

ندارم.

خندید و گفت:تا پنج دقیقه ی دیگه آماده باشه خانوم کوچولو.

گوشی رو با حرص گذاشتم سرجاش و رفتم تو آشپزخونه.من نمی دونم آخه به من چه ربطی داره؟

بعد از این که قهوه آماده شد دو تا فنجون برداشتم و گذاشتم تو سینی و قهوه ها رو ریختم و از آشپزخونه اومدم بیرون.در اتاقش رو باز

کردم و رفتم تو .داشتم در رو می بستم که احساس کردم یه صدای آشنا به گوشم خورد.برگشتم و دیدم پریسا است.

این دیگه اینجا چیکار می کرد؟اصلا کی اومده بود که من متوجه نشدم.ولش کن اصلا به من چه.

بدون اینکه نگاهش کنم سینی رو گذاشتم روی میز و سریع از اتاق اومدم بیرون.

در اتاقم رو بستم و رفتم لبه ی تختم نشستم.خواستم بسته رو باز کنم که گوشیم زنگ خورد. لبخندی زدم و گوشی رو برداشتم.

سحر بود.

به به سلام عروس خانوم.

سحر: سلام خوبی. تولدت مبارک.راستی هدیه ام به دستت رسید؟

با تعجب گفتم: هدیه؟

سحر:آره دیگه.صبح بعد از اینکه تو شرکت ازت خداحافظی کردم و اومدم بیرون یدفعه یادم افتاد که امروز تولدته. همون لحظه رفتم و

برات یه هدیه ی کوچولو خریدم و دوباره اومدم شرکت ولی دوستت گفت که رفتی بیرون.منم بسته رو دادم به پسرعمه ات آرش که

بهت بده.حالا بالاخره هدیه ام به دستت رسید؟

آره دستت درد نکنه. ولی من اولش فکر کردم که این هدیه از طرف آرشه و برای همین خیلی تعجب کردم.

سحر:خواهش می کنم.خب دیگه مزاحمت نمی شم .حالا برو زودتر بخواب که فردا صبح دوباره خواب نمونی.خداحافظ.

گوشی رو گذاشتم روی میز و بسته رو با احتیاط باز کردم.یه جعبه ی جواهرات خیلی قشنگ بود.بلند شدم و جعبه رو گذاشتم توی

کمدم و چراغ اتاقم رو خاموش کردم و خوابیدم.

چشمام هنوز نیمه باز بود که با سر و صداهایی که از تو اتاقم می اومد از خواب بیدار شدم.چشمامو باز کردم و دیدم که همه ی وسایل

اتاقم بهم ریخته و لباس های تو کمدم هم افتاده وسط اتاق.یدفعه چشمم افتاد به نسترن.روی صندلی اتاقم نشسته بود و حواسش

به من نبود.رفتم جلوتر و دیدم که یکی از کتاب هام رو برداشته و داره خط خطی اش می کنه. دو دستی کوبیدم تو سرم.از دست این

وروجک هیچ وقت یه وسیله ی سالم برای من نمی مونه.کتابم رو از زیر دست

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/06/25 تاریخ
کد :65011

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا