تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان سودای عشق (فصل چهارم)



یک هفته گذشت و در طول این یک هفته یا سرگرم کارهای شرکت بودم یا امتحاناتم.چند روزی بیشتر به عروسی سحر نمونده بود و

من هنوز فرصت نکرده بودم لباس مناسبی برای خودم تهیه کنم.امروز بعد از دانشگاه تصمیم داشتم که برای لباس برم.تو کلاس زیاد

حواسم به درس نبود.آخه امروز سحر نیومده بود و من هم حوصله نداشتم.دلم می خواست که کلاسمون زودتر تموم بشه و بتونم برم.

تو همین فکرا بودم که متوجه شدم کلاس تموم شده و بچه ها همه رفتند.با خوشحالی وسایلم رو جمع کردم ،کیفم رو برداشتم و

رفتم بیرون. از دانشگاه که بیرون اومدم،گوشیم رو از تو کیفم برداشتم و دیدم چند بار مامانم زنگ زده و من متوجه نشدم. سریع

شماره ی خونه رو گرفتم که بعد از دو تا بوق مامانم گوشی رو برداشت و گفت:سلام خوبی.چندبار زنگ زدم گوشیت رو جواب ندادی،

فهمیدم سر کلاسی دیگه زنگ نزدم.کلاست تموم شده؟

آره الان تموم شد،چطور؟کاری داری؟

مامان:نه فقط زنگ زدم بهت بگم امروز آرش دنبالت می یاد.

یدفعه وارفتم،گفتم:برای چی مامان ،احتیاجی نبود. من همیشه خودم می یام امروز هم مثل همیشه.در ضمن من امروز جایی کار

دارم،دیرتر می رسم خونه یعنی می خوام برم لباس بخرم.

مامان:اشکالی نداره ولی با آرش برو زیاد هم معطل نکن.

می خواستم بهونه بیارم که خودم تنها برم ،برای همین گفتم:آخه مامان جون ،من که نمی تونم تو یه دقیقه زود خرید کنم و بیام.بالاخره

وقتی کسی می خواد لباس بخره،معطلی داره دیگه اون هم یکی مثل من که خیلی دیر یه لباسی رو می پسندم.من خودم دارم می

رم. مامانم حرفم رو قطع کرد و گفت:همین که گفتم،دیگه با من بحث نکن سپیده.همونجا منتظر بمون،الان دیگه آرش می رسه.

خواستم دوباره اعتراض کنم که صدای بوق توی تلفن پیچیدو مانع از ادامه ی صحبتم شد.من هم مجبوری قطع کردم.هنوز به گوشی

توی دستم خیره مونده بودم که یه ماشین محکم جلوی پام زد رو ترمز.از شدت ترس گوشی از دستم افتاد و قلبم هم تند تند می زد.

خم شدم و گوشیم رو از روی زمین برداشتم و گذاشتم تو کیفم.بعد از چند ثانیه که احساس کردم یه کمی حالم بهتر شده،سرم رو

آوردم بالا و خواستم به راننده ی ماشین یه چیزی بگم که دیدم آرشه. لبخندی زد و گفت:نمی خوای سوار شی خانوم کوچولو؟

بدون اینکه نگاهش کنم، در ماشین رو باز کردم و بعد از اینکه سوار شدم،در رو محکم بستم که گفت:حالا چرا عصبانی می شی خانوم

کوچولو،فقط یه شوخی بود.اخمی کردم و گفتم :ببخشید ولی خیلی شوخی مسخره ای بود،در ضمن من اصلا با شما شوخی ندارم

جناب مهندس،حالا هم اگر حرف دیگه ای ندارید،لطفا زودتر حرکت کنید. با لبخند سرش رو تکون دادو بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه،

حرکت کرد.بعد از چند دقیقه جلوی یه پاساژ نگه داشت .بعد از اینکه ماشین رو پارک کرد،وارد پاساژ شدیم.

تقریبا چهار پنج ساعتی می شد که تو پاساژ بودیم و من هنوز نتونسته بودم،لباسی رو که مورد نظرم بود،پیدا کنم.البته تا حالا چند تا

لباس پرو کرده بودم ولی از هیچکدوم از لباس ها خوشم نیومده بود.بالاخره تو یه مغازه یه کت و دامن شیک رو انتخاب کردم،دقیقا همون

مدلی بود که می خواستم.لباس رو از فروشنده گرفتم و خواستم برم تو اتاق پرو که امتحانش کنم که آرش گفت:چقدر معطل می کنی

خانوم کوچولو،از ظهر تا حالا اینجا هستیم،زودتر لباست رو انتخاب کن بریم،من جایی کار دارم.

اخمی کردم و گفتم:کسی مجبورتون نکرده که تا الان اینجا بمونید.اگر خسته شدید، می تونید برید.من خودم برمی گردم خونه.

بعد از اینکه این حرف رو زدم،نفس صداداری کشید و رفت بیرون.من هم لبخندی زدم و رفتم تو اتاق پرو.بعد از اینکه لباس رو امتحان

کردم،اومدم بیرون و پول لباس رو حساب کردم و از پاساژ اومدم بیرون.با چشم دنبال آرش گشتم ولی پیداش نکردم،فکر کردم رفته.

ولی ماشینش رو دیدم و متوجه شدم که هنوز نرفته،خواستم در رو باز کنم،دیدم قفله.آروم زدم به شیشه که درو باز کردم و سوار

شدم.

آرش:چه عجب خانوم کوچولو می ذاشتی دو ساعت دیگه می اومدی.بالاخره بعد از این همه گشتن،چیزی رو پسند کردید؟

نگاهش کردم و گفتم:بله.حالا لطفا زودتر حرکت کنید.

با لبخند سرش رو تکون داد و گفت:ولی خیلی مشکل پسندی خانوم کوچولو.یادم باشه دفعه ی دیگه اصلا باهات نیام.چون واقعا خسته

شدم.

با اخم گفتم:کسی مجبورتون نکرده بود،خودتون اومدید پس لطفا غر هم نزنید.

خندید و گفت:از دست تو خانوم کوچولو. بعد ازاینکه من رو رسوند خونه ،خودش رفت جایی کار داشت. من هم رفتم تو خونه.رویا هم

خونه ی ما بود.لباسم رو که دیدند،اصرار کردند که برم بالا بپوشمش و بیان ببینند.رفتم بالا لباسم رو پوشیدم ولی هرچی منتظر شدم

نیومدند.در اتاقم رو باز کردم و رفتم از بالای پله ها صداشون زدم ولی کسی متوجه نشد.یدفعه با صدای آرش سرجام میخکوب شدم.

آرش:می خوای برم صداشون کنم خانوم کوچولو؟پایین همه دارند فیلم نگاه می کنند.

صورتم از خجالت سرخ شده بود.برگشتم و بدون اینکه نگاهش کنم،با صدایی که فکر کنم به زور شنیده می شد ،گفتم:نه ممنون.

وسریع رفتم تو اتاقم.قلبم هنوز داشت تند تند می زد.وای چقدر بد شد،عجب اشتباهی کردم رفتم بیرون.آخه از کجا می دونستم که

این اومده خونه.سریع لباسمو عوض کردم و رفتم پایین.

رویا تا منو دید گفت:پس چرا اومدی پایین؟الان با زن دایی می خواستم بیام بالا.چند ثانیه نگاهم کرد،بعد لبخندی زد وگفت:حالا چرا لپات

گل انداخته؟ دستم رو روی گونه های تبدارم کشیدم و گفتم:فکر کنم به خاطر گرما باشه.تو برو منم الان می یام.بعد از اینکه رفت،

یکمی آب به صورتم زدم که کمی از حرارت صورتم کاسته بشه.بعد صورتم رو با حوله خشک کردم و رفتم تو اتاق.دایی فرزاد همه رو دور

خودش جمع کرده بود و داشت صحبت می کرد.با دقت که به صحبت هاش گوش کردم،متوجه شدم که داره برای فردا برنامه ی یه گردش

دسته جمعی رو میذاره.هرکسی یه جا رو پیشنهاد می کرد.ولی بالاخره همه جایی رو که دایی فرزاد پیشنهاد داده بود،قبول کردند و

قرار شد صبح زود حرکت کنیم.راستش خیلی خوشحال شدم که بعد از مدت ها همه با هم می خواهیم بیرون بریم.برای همین شب

زودتر خوابیدم.صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم.رفتم دست و صورتم رو شستم و وسایلی که احتیاج داشتم رو گذاشتم

تو کوله پشتی و بعد از اینکه آماده شدم ،رفتم پایین. خاله ام هم اومده بودند.دایی تا منو دید،گفت:خب این هم از مسافر بعدی.حالا

همه ی مسافرین محترم آماده باشید که می خوایم حرکت کنیم. خندیدم و گفتم:دایی جون چی شده شما امروز هوس گردش کردید؟

دایی: هیچی دایی جون همینطوری.گفتم تا اینجا هستیم،همه رو ببرم بیرون.لبخندی زدم و گفتم:خیلی برنامه ی خوبی گذاشتی

دایی جون.من که خیلی وقت بود جایی نرفته بودم.من می رم بیرون تا بقیه هم بیان. دو تا از سبدها رو برداشتم و از اتاق اومدم بیرون

وسطای راه احساس کردم که واقعا خسته شدم.خیلی سنگین بودند.یدفعه صدای آرش رو شنیدم.برگشتم و نگاهش کردم که

لبخندی زد و گفت:خانوم کوچولو اجازه بده کمکت کنم،خودت تنهایی نمی تونی این ها رو ببری بیرون.

خیلی ممنون ولی من احتیاجی به کمک شما ندارم.خودم تنهایی می تونم ببرمشون بیرون. سرش رو با لبخند تکون داد و گفت:

مشکلی نیست خانوم کوچولو.اتفاقا من هم هیچ اصراری ندارم که کمکت کنم،فقط در حد یه تعارف معمولی بود.

دوباره سبدها رو برداشتم و اومدم بیرون.نزدیک پله ها که رسیدم احساس کردم که واقعا نمی تونم بلندشون کنم.آرش اومد سبدها

رو از دستم گرفت و رفت.منم رفتم توی حیاط روی یکی از صندلی ها نشستم،آرش هم سبدها رو گذاشت پشت ماشین دایی.بعد

از چند دقیقه همه اومدند.قرار شد که خانواده ی خاله با ماشین ما برند و من هم با دایی برم.آرش می خواست با ماشین خودش بیاد

که دایی نذاشت و آرش رو به زور آورد تو ماشین خودش.بعد از این که دایی همه ی وسایل ها رو تو ماشینش گذاشت،سوار شد و

حرکت کردیم.بین راه متوجه شدم که دایی جایی نگه داشت.بقیه هم پشت ماشین دایی پارک کردند.رو کردم به دایی و گفتم:دایی

پس چرا حرکت نمی کنی،اتفاقی افتاده؟ دایی از تو آینه ی ماشین نگاهم کرد و گفت:نه دایی جون اتفاقی نیفتاده.فقط منتظر یه

خانواده ی دیگه هستیم.اون خانواده هم که برسند،همه با هم حرکت می کنیم. با تعجب به دایی نگاه کردم و گفتم:کس دیگه ای قرار

نیست که با ما بیاد. دایی لبخندی زد و گفت:چقدر تو عجله داری دایی،یه چند دقیقه صبر کن خودت متوجه می شی. سرم رو تکون

دادم و مشغول صحبت با مهناز شدم.بعد از چند دقیقه دایی حرکت کرد.از شیشه ی ماشین بیرون رو نگاه کردم و از دور ماشین آقای

پویان رو دیدم.برای یه لحظه تمام خوشحالیم از بین رفت.رو کردم به دایی و گفتم:منظور شما خانواده ی پویان بود.دایی سرش رو تکون

داد که دوباره گفتم: شما دعوتشون کردی؟ دایی:نه دایی جون،بابات از آقای پویان دعوت کرد که امروز با ما بیاد.

دیگه تا آخر مسیر حرفی نزدم و ساکت فقط بیرون رو نگاه می کردم.البته چند بار مهناز خواست سرصحبت رو باهام باز کنه ولی وقتی

دید که حوصله ندارم ،اون هم دیگه حرفی نزد.بعد از دو سه ساعت رسیدیم و دایی یه جای خوش آب و هوا نگه داشت.بعد از اینکه

همه از ماشین پیاده شدیم،به رسم ادب جلو رفتم و با خانواده ی پویان سلام و علیک کردم.پریسا نیومده بود و به جاش یه دختر دیگه

همراهشون بود.حسابی کنجکاو شده بودم که ببینم چرا پریسا باهاشون نیومده.برای همین رو کردم به خانوم پویان و گفتم:پس چرا

پریسا جون نیومده؟خانوم پویان لبخندی زدو گفت:پریسا چند روز پیش رفت پیش خانواده ی خواهرم.بعد اشاره کرد به دختری که

همراهشون اومده بود و گفت:ایشون هم شیلا جون دختر خواهرم هستن که یه مدتی اومده با ما زندگی کنه. لبخندی زدم و گفتم:

از آشناییتون خوشبختم شیلا جون. خیلی سرد و رسمی جوابم رو داد و رفت.فکر کنم خانوادگی اخلاقشون اینطوریه.پریسا کم بود حالا

این هم اضافه شد.رفتم پیش رویا هم که معلوم بود خیلی ناراحته،روکرد به من و گفت:این دختره چرا این جوری بود؟

چشمکی بهش زدم و گفتم:غصه نخور عزیزم.حالا به موقعش جوابش رو می دم. کوله پشتی ام رو از تو ماشین برداشتم و دنبال بقیه

به راه افتادم.راه سربالایی بود و خوشبختانه من هم کفش اسپرت پوشیده بودم.ولی شیلا کفشاش یه کمی پاشنه داشت.لبخندی

زدم و گفتم:شیلا جون،عزیزم فکر نمی کنی کفشات برای این مسیر مناسب نیست! بدون اینکه نگاهم کنه،با حرص روشو برگردوند و

رفت بالا ولی چند قدمی بیشتر نرفته بود که محکم خورد زمین. من هم یه لحظه واقعا نتونستم خنده ام رو کنترل کنم و شروع کردم به

خندیدن.خوشبختانه کسی حواسش نبود فقط رویا متوجه شد و اونم با من شروع کرد خندیدن.شیلا از جاش بلند شد،برگشت و با اخم

نگاهم کرد.خانوم پویان هم که تازه متوجه شده بود،رفت از پشت ماشینش کفشای پریسا رو براش آورد.بعد از اینکه به انتهای مسیر

رسیدیم،یه جای خوب پیدا کردیم و دایی زیر اندازها رو پهن کرد و همه نشستند.من هم رفتم که یه کمی قدم بزنم.کمی که راه رفتم،

از دور صدای آب شنیدم.جلوتر که رفتم یه رودخانه دیدم.هوس کردم که برم و دستم رو به آب بزنم.دستم رو به آب زدم،خیلی خنک بود.

اطراف رو نگاه کردم،دیدم کسی نیست.کفشامو از پام در آوردم و دو تا پاهام تو آب فرو بردم.یه کمی که گذشت،پاهام رو از آب بیرون

آوردم.داشتم کفشامو می پوشیدم که احساس کردم کسی بالای سرم وایساده.سرمو آوردم بالا و دیدم پویا با لبخند داره نگاهم می

کنه.وای خدا همین رو کم داشتم.خواستم برم که گفت:ببخشید اگر ترسوندمتون سپیده خانوم،قصد مزاحمت نداشتم.شما راحت

باشید.من دارم می رم پیش بقیه. لبخندی زدم و گفتم:نه خواهش می کنم،خودم هم کم کم داشتم می رفتم.لبخندی زد و رفت.

بعد از اینکه رفت،نفس راحتی کشیدم و کفشامو از رو زمین برداشتم که بپوشم.با صدای آرش برگشتم و با تعجب نگاهش کردم. با

عصبانیت نگاهم کرد و گفت:پویا اینجا چیکار می کرد؟

اخمی کردم و گفتم:فکر نمی کنم لازم باشه که به شما توضیح بدم جناب مهندس.

اخماش بیشتر تو هم رفت و بعد بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه،فقط سرش رو تکون داد و رفت.ای بابا من اصلا شانس ندارم،دو دقیقه

می خواستم برای خودم تنها باشم که نشد.بند کفشامو بستم و رفتم پیش بقیه.
مامانم تا چشمش به من افتاد،گفت:سپیده میوه ها رو یادم رفت بیارم.اگر می تونی،برو از پشت ماشین میوه ها رو بردار و بیار. سوییچ

ماشین رو ازش گرفتم و با احتیاط رفتم پایین.در صندوق عقب رو باز کردم،دو تا پلاستیک میوه توش بود،پلاستیک ها رو برداشتم،در

صندوق عقب رو بستم و رفتم سمت سربالایی.وای حالا چطوری برم بالا با این پلاستیک ها؟این مامان هم همیشه تا منو می بینه،

تازه یادش می افته که یه کاری رو انجام نداده.با احتیاط از سربالایی رفتم بالا،پلاستیک ها رو هم محکم تو دستم گرفته بودم که نیفته.

تقریبا وسطای راه بودم که یدفعه پام محکم به یه چیزی برخورد کرد.برای یه لحظه تعادلم رو از دست دادم ،داشتم می افتادم زمین که

احساس کردم کسی مانع از افتادنم شد.برگشتم و دیدم آرشه.برای یه لحظه از اینکه انقدر نزدیک به من وایساده بود،واقعا خجالت

کشیدم.سرم رو انداختم پایین و خواستم برم که گفت:پلاستیک ها رو بده من می یارم خانوم کوچولو. سرمو آوردم بالا و گفتم:خودم

می یارم. ممنون. بدون اینکه حرفی بزنه،با خونسردی نگاهم کرد و رفت.وایساده بودم و با حرص به رفتنش نگاه می کردم. دوباره

پلاستیک میوه ها رو از روی زمین برداشتم و حرکت کردم ولی هنوز چند قدمی بیشتر نرفته بودم که احساس کردم واقعا نمی تونم با

این پلاستیک ها برم بالا.به روبه روم نگاه کردم و دیدم که آرش هنوز زیاد از من دور نشده.تصمیم گرفتم که صداش بزنم و ازش کمک

بخوام.البته اصلا دوست نداشتم که از اون درخواست کمک کنم ولی اون لحظه واقعا مجبور بودم.پلاستیک ها رو با احتیاط گذاشتم روی

زمین و صداش زدم.فکر کنم صدام رو شنید ،چون سریع برگشت و نگاهم کرد.از دور اشاره زدم که بیاد.بعد از چند دقیقه سریع خودش

رو به من رسوند و گفت:با من کاری داشتی خانوم کوچولو؟ بدون هیچ حرفی پلاستیک ها رو از روی زمین برداشتم و دادم بهش که

لبخند پیروزمندانه ای زد و گفت:مطمئن بودم که الان صدام می زنی.فقط نمی دونم چرا از اول نذاشتی کمکت کنم خانوم کوچولوی

لجباز. اخمی کردم و گفتم:اصلا پشیمون شدم پلاستیک ها رو بدید لطفا،من خودم می یارم.

لبخندی زد و گفت:حالا چرا زود ناراحت می شی؟ تو برو من خودم اینارو می یارم.

بدون اینکه نگاهش کنم،رومو برگردوندم و رفتم بالا.رسیدم به جایی که همه نشسته بودند.منم رفتم کنار مامانم نشستم که گفت:

چرا انقدر دیر کردی؟پس میوه ها رو کجا گذاشتی؟ نگاهش کردم و گفتم:آرش داره می یاره بالا.

مامان:پس چرا خودت نیاوردی؟من به تو گفتم که بیاری،اگر می خواستم که خودم به آرش می گفتم.طفلکی خسته است،گناه داره.

بعد سرش رو تکون داد و مشغول صحبت با خانوم پویان شد.حسابی حالم گرفته شد.فکر کردم الان مامان ازم تشکر می کنه.

نمی دونم چرا مامان من اینجوریه؟یعنی فقط آرش خسته است و گناه داره،من بیچاره گناه ندارم! واقعا چقدر من طرفدار تو خونه دارم و

خودم خبر نداشتم.تو همین فکرا بودم که یدفعه رویا دستم رو کشید و از جا بلندم کرد.اخمی کردم و گفتم:چیکار می کنی؟ دستم

شکست.بعدش هم خجالت نمی کشی مزاحم خلوت مردم می شی؟ خندید و گفت: حالا یه امروز رو جون من بی خیال شو.می

خوایم با دایی فرزاد بریم وسطی بازی کنیم.با خوشحالی سرم رو تکون دادم و با رویا رفتیم یه جا رو برای بازی انتخاب کردیم. بعد از چند

دقیقه دایی فرزاد هم با آرش اومد.پویا هم داشت از اونجا رد می شد که تا چشمش به ما افتاد لبخندی زد و گفت:اگه بازی می کنید،

منم هستم.با اجازه من می خوام تو گروه سپیده خانوم باشم.لبخندی زدم که اومد کنار من و رویا وایساد.برای یه لحظه که نگاهم به

آرش افتاد،دیدم با عصبانیت داره به ما نگاه می کنه.توجهی نکردم و منتظر شدم که دایی بازی رو شروع کنه.دایی تا دید که پویا اومده

توی گروه ما،لبخندی زد و گفت:پس اینجوریه؟قبول نیست بذارید منم الان یارم رو صدا می زنم بیاد.بعد با صدای بلند مهناز رو صدا زد که

بعد از چند دقیقه مهناز اومد.نگاه دایی کرد و گفت:چیه؟چی شده اینجوری صدام می زنی فرزاد؟ ترسیدم.

دایی خندید و گفت:هیچی نشده مهناز جون.چرا می ترسی؟دیدم این سپیده خیلی زرنگه.همه رفتند تو گروهش و من با آرش تنها

موندم،گفتم تو هم بیای که تعدادمون مساوی بشه. مهناز لبخندی زد و گفت:از دست تو فرزاد . و رفت کنار دایی وایساد.

رویا رو کرد به دایی و گفت:دایی جون کسی رو نداریم که وسط باشه؟

یه لحظه تصمیم گرفتم شیلا رو هم وارد بازی کنم،لبخندی زدم و گفتم:یه لحظه صبر کنید الان من درستش می کنم . توپ رو گذاشتم

روی زمین و شیلا رو صدا زدم.وقتی که اومد،گفتم:شیلا جون می یای وسطی بازی کنیم؟

چشم و ابروهاش رو باریک کرد و گفت:من هیچ علاقه ای به این بازی ها ندارم. شونه هامو با بی تفاوتی انداختم بالاو گفتم:هرطور که

میلته شیلا جون. سریع رفت اما نمی دونم چی شد که یدفعه برگشت و گفت :منم هستم و رفت وسط وایساد.رویا هم پسرخاله ام

رامبد رو وارد بازی کرد.بعد از چند دقیقه بازی شروع شد.توپ که تو دستم افتاد، با اولین ضربه شیلا از بازی رفت بیرون و بعدش هر

چقدر اصرارش کردند،وارد بازی نشد.بالاخره ما بازی رو بردیم و چون دیگه وقت ناهار بود،برای ناهار رفتیم.تا بعد از ظهر اونجا بودیم .

بعد از ظهر دیگه وسایلامون رو جمع کردیم و رفتیم پایین.وقتی که رسیدیم پایین،دایی رو کرد به من و گفت:سپیده دایی زودتر بیا سوار

شو ،می خوایم بریم.سرمو تکون دادم و گفتم: باشه دایی.الان می یام.

از آقا و خانوم پویان خداحافظی کردم،شیلا هم بدون اینکه از من و رویا خداحافظی کنه ،رفت تو ماشین نشست که منم محلش

نذاشتم.داشتم از پویا هم خداحافظی می کردم که صدای آرش رو شنیدم.برگشتم با تعجب نگاهش کردم که با عصبانیت رو کرد به من

و گفت:اگه حرفاتون تموم شده،لطف کنید زودتر تشریف بیارید.می خوایم حرکت کنیم. خواستم جوابش رو بدم که سریع روشو برگردوند

و رفت.بعد از اینکه از پویا خداحافظی کردم،رفتم تو ماشین و حرکت کردیم.تا آخر مسیر دایی با همه شوخی کرد و همه می خندیدند.

حتی چند بار سربه سر آرش هم گذاشت ولی آرش تو جهی نمی کرد و اصلا نمی خندید.نمی دونم از چی انقدر ناراحت بود؟ وقتی هم

که رسیدیم،بدون اینکه حرفی بزنه،رفت تو خونه. من هم بعد از اینکه کمک کردم وسایل ها رو بردیم تو خونه،رفتم بالا لباسام رو عوض

کردم و چون دیگه دیر وقت بود خوابیدم.
صبح بعد از اینکه از خواب بیدار شدم،سریع آماده شدم و رفتم شرکت.اونروز کارم توی شرکت خیلی زیاد بود.سحر هم که از صبح تا

حالاچند بار زنگ زده بود و سفارش کرده بود که بعد از ظهر زودتر از شرکت بیام بیرون که برای جشن عقدش هم باشم.عروسی توی

خونه ی یکی از فامیل های مانی شوهرش برگزار می شد.تا ظهر تقریبا بیشتر کارهام رو انجام دادم.ساعت یک وسایلم رو جمع

کردم،از جام بلند شدم و رفتم سمت اتاق آرش که بهش اطلاع بدم امروز زودتر می خوام برم خونه.دستم رو جلو بردم که در اتاقش رو

بزنم اما قبل از اینکه در بزنم،در اتاق باز شد و اومد بیرون.دستم همونجوری توی هوا خشک مونده بود و با تعجب داشتم نگاهش می

کردم که گفت:کاری داشتی خانوم کوچولو؟ برای یه لحظه اصلا فراموش کردم که برای چه کاری اومدم؟هرچی فکر می کردم نمی

دونستم چی می خواستم بهش بگم؟بعد از چند ثانیه تازه یادم افتاد که چی می خواستم بگم.سرمو آوردم بالا و گفتم:من امروز زودتر

می خوام برم خونه،فقط اومدم به شما بگم که در جریان باشید.فعلا با اجازه. خواستم برم که گفت:اتفاقا منم می خوام برم جایی کار

دارم.الان هم اومدم بگم که امروز یک ساعتی باید بیشتر تو شرکت بمونی. یدفعه وارفتم.برگشتم و گفتم:ببخشید ولی من اصلا

نمی تونم بیشتر توی شرکت بمونم ،مخصوصا امروز جناب مهندس. بدون توجه به حرفم گفت:ولی مجبوری بمونی خانوم کوچولو،چون

بالاخره باید یه نفر تو شرکت بمونه که اگر کسی تماس گرفت جوابگو باشه. اخمی کردم و گفتم:ولی من نمی تونم بیشتر بمونم ،چون

امروز عروسی صمیمی ترین دوستمه و من هم باید زودتر برم.اگر کسی هم زنگ بزنه ،خانم محمدی هست که جواب بده.

نگاهی به ساعتش کرد و گفت:خب دیگه من باید برم خیلی دیرم شده،تا یک ساعت دیگه برمی گردم.در ضمن شما منشی من

هستی نه خانم محمدی.این رو هیچ وقت فراموش نکن خانوم کوچولو.خداحافظ.خواستم اعتراض کنم که سریع رفت.با عصبانیت کیفم

رو پرت کردم روی میز و نشستم.واقعا از دست خودم ناراحت بودم که چرا جوابش رو ندادم و خیلی سریع کوتاه اومدم.کاش حداقل روی

حرفش بمونه و واقعا تا یک ساعت دیگه برگرده.این هم از شانس من.حالا که نشد برم خونه،حداقل برم ناهارم رو بخورم.ظرف غذام رو

از تو پلاستیک برداشتم و رفتم پایین.شبنم روی یکی از صندلی ها نشسته بود و داشت ناهارش رو می خورد.رفتم جلو و گفتم:خانوم

مهمون نمی خوای؟ شبنم:چرا عزیزم.اتفاقا تا همین چند دقیقه پیش منتظر نشسته بودم که بیای و با هم ناهار بخوریم ولی دیدم

نیومدی گفتم حتما کار داشتی،دیگه مزاحمت نشدم.خب چه خبر؟ پس مگه نگفتی امروز زودتر می خوای بری پس چی شد؟

با ناراحتی نگاهش کردم و گفتم:چرا مثلا می خواستم زود برم.اتفاقا وسایلام رو هم جمع کرده بودم و داشتم می رفتم ولی نشد.

شبنم:چرا؟ خودت نرفتی؟ گفتم:نه،اتفاقا خودم خیلی دوست داشتم که الان خونه بودم و قبل از اینکه بخوام برم،کارهام رو انجام می

دادم ولی این مهندس از خود راضی نذاشت.بعد مثل خود آرش قیافه گرفتم و گفتم:من امروز می خوام برم جایی کار دارم،امروز باید
<

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/06/25 تاریخ
کد :65010

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا