تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان سودای عشق (فصل پنجم)



بعد از اینکه رفت،من هم از جام بلند شدم و رفتم پیش بقیه اما هرچی به اطراف نگاه کردم آرش رو ندیدم.فکر کنم رفته بود خونه.

بعد از چند دقیقه همه خداحافظی کردند و رفتند.ما هم برگشتیم خونه.من که به محض اینکه رسیدیم،رفتم بالا که استراحت کنم،واقعا

خیلی خسته بودم.صبح ساعت ده بود که از خواب بیدار شدم و رفتم پایین.مامان و مهناز داشتند برای آرایشگاه می رفتند.اصلا

حوصله ی اینکه آرایشگاه برم رو نداشتم.بالاخره به اصرار مهناز من هم باهاشون رفتم.توی آرایشگاه به درخواست خودم،آرایشگر فقط

صورتم رو یه آرایش ملایم کرد.نزدیک ساعت چهار بعد از ظهر بود که کار مامانم و مهناز هم تموم شد و برگشتیم خونه که لباسامون رو

عوض کنیم و برای عروسی بریم.من که یکی از کت و دامن های مهناز رو ازش گرفتم و پوشیدم.چون فقط وسایل های ضروریم

همراهم بود،اصلا لباس مجلسی با خودم نیاورده بودم.مهناز یک جفت کفش هم رنگ کت و دامنم هم بهم داده بود که بپوشمش.

کفش رو از توی جعبه اش برداشتم و پوشیدم.احساس می کردم که با این کفشا خیلی معذبم. پاشنه اش خیلی بلند بود و من هم

چون همیشه کفشای اسپرت یا تقریبا با پاشنه ی کوتاهتر می پوشیدم،به این جور کفشا عادت نداشتم.وای حالا چطوری با این کفشا

راه برم؟عیب نداره یه شبه دیگه چکار کنم.مانتو و شالم رو برداشتم و رفتم پایین.همه آماده شده بودند و توی سالن پذیرایی نشسته

بودند.ساعت تقریبا شش بعد از ظهر بود که از خونه ی دایی حرکت کردیم و بعد از نیم ساعت رسیدیم. وقتی که وارد شدیم شادی از

دور برام دست تکون داد و رفتم پیشش نشستم.مامان و زن دایی هم کنار میز ما نشستند.

شادی: نمی دونی چقدر خوشحال شدم که امشب اومدی.آخه من اینجا هیچکس رو نمی شناختم و یکم معذب بودم.ولی الان که

اومدی خیلی بهتر شد.انشالله عروسی خودت سپیده جون. لبخندی زدم و گفتم:ممنون عزیزم.

بعد از چند دقیقه از جاش بلند شد و گفت:ببخشید سپیده جون من الان می یام.برم ببینم سهیل چی می گه؟

خواهش می کنم عزیزم من اینجا نشستم. یکمی که گذشت احساس کردم که خیلی تشنمه.از جام بلند شدم که برم برای خودم

یه لیوان آب بیارم.رفتم سر یکی از میزها و یه لیوان آب برای خودم ریختم و خوردم.لیوان رو گذاشتم روی میز و می خواستم

دوباره برگردم سر میز خودمون که یدفعه برقا رفت. همیشه از بچگیم مواقعی که برقا می رفت ،خیلی دستپاچه می شدم.الان هم

دقیقا همین حالت رو پیدا کرده بودم.گوشیم هم همراهم نبود که حداقل با نور گوشی جلو رو ببینم و حرکت کنم.همونطوری بدون

حرکت اونجا وایساده بودم،بعد از چند دقیقه تصمیم گرفتم که آروم و با احتیاط برم جلو،دیگه هرچه بادا باد.

آروم حرکت کردم و توی همون مسیر جلو رفتم که یدفعه پام پیچ خورد و داشتم می خوردم زمین که سریع دستم رو از یه جا گرفتم و

و همونطوری وایسادم.در همین لحظه برقا اومد و همه جا روشن شد.یدفعه نگاهم به دستم افتاد و دیدم که کت یه نفر رو توی مشتم

گرفتم.آروم سرمو آوردم بالا و دیدم که آرش با لبخند بهم خیره شده.از خجالتم سرم رو انداختم پایین و کتش رو هم رها کردم.

زیر چشمی نگاهی به اطراف انداختم،خوشبختانه کسی متوجه ما نشده بود.رومو برگردوندم و بدون اینکه پشت سرم رو نگاه کنم،

رفتم سر میزمون نشستم.تا آخر مجلس دیگه جرات نکردم از جام بلند بشم و همو نجا نشستم.ساعت یازده شب بود که برگشتیم

خونه. فردا صبحش که رفتم پایین متوجه شدم مامان و مهناز راجع به یه مسئله ای دارند با هم صحبت می کنند که با ورود من هردو

سکوت کردند.مهناز اشاره زد که برم کنارش بشینم.رفتم نشستم که گفت:صبح شما بخیر سپیده خانم.

صبح شما هم بخیر .می بینم که با هم خلوت کردید،راحت باشید من می خوام برم بیرون.از جام بلند شدم که زن دایی دستم رو

گرفت ازم خواست که بشینم.دوباره نشستم که گفت:اتفاقا خودت هم باید بدونی سپیده جون.چون بالاخره زندگی خودته عزیزم.

با تعجب نگاهش کردم و گفتم :شما در مورد چی حرف می زنید زن دایی؟ مهناز:راستش دیشب بعد از اینکه برگشتیم خونه ،خانم پویان

زنگ زد و تو رو برای پسرش پویا خواستگاری کرد.قرار شده که فردا شب هم بیان اینجا.لبخندی زد و دستش رو گذاشت روی شونه ام و

گفت:حالا دیگه تصمیم با خودته عزیزم. بدون اینکه حرفی بزنم از جام بلند شدم و رفتم بالا.در اتاق رو بستم ، نشستم روی صندلی و

سرمو گذاشتم روی میز.کاش می شد یه بهونه ای بیارم و توی این مجلس شرکت نکنم.اصلا حوصلش رو نداشتم.ولی از طرفی هم

دوست داشتم عکس العمل آرش رو ببینم.من هم چه فکرایی می کنم.آخه اون چرا باید براش مهم باشه.با چند تا ضربه ای که به در

خورد،از فکر بیرون اومدم.سرمو از روی میز بلند کردم و گفتم:بله بفرمایید.مهناز در اتاق رو باز کرد.لبخندی زد و گفت:سپیده جون من و

فرزاد داریم می ریم بیرون برای فردا شب خرید کنیم.کاری بیرون نداری؟

نه ممنون مهناز جون. مهناز:باشه عزیزم پس من رفتم خداحافظ.در رو بست و رفت بیرون.تا بعد از ظهر توی اتاقم بودم و فقط برای

ناهار پایین رفتم.ساعت هشت شب بود که رفتم پایین.همه به جز آرش توی سالن پذیرایی نشسته بودند و داشتند با هم حرف

می زدند.احساس کردم که مامانم خیلی ناراحته و مهناز هم سعی در آروم کردنش داشت. مامان:نمی دونم از صبح تا حالا کجا رفته

که هنوز نیومده.اگه اتفاقی براش افتاده باشه من چی کار کنم؟ مهناز:این حرفا چیه فرشته جون.مگه آقا آرش بچه است که اتفاقی

براش بیفته.نگران نباش حتما جایی کار داشته زود برمی گرده.مامانم در حالی که گریه می کرد گفت:آخه همیشه اگر کاری براش پیش

می اومد زنگ می زد خونه.از صبح تا حالا هرچی به گوشیش زنگ می زنم خاموشه. مهناز دستش رو گذاشت روی شونه ی مامانم

و گفت:بد به دلت راه نده فرشته جون .هرجا باشه دیگه الان پیداش می شه.

راست می گفت امروز اصلا آرش رو ندیدم.فکر می کردم که خونه است و توی اتاقشه.ولی الان.....وای نکنه براش اتفاقی افتاده

باشه.با ناراحتی از جام بلند شدم و رفتم بالا.

گوشی رو برداشتم چند بار شماره اش رو گرفتم ولی گوشیش خاموش بود.دیگه کم کم من هم داشتم نگران می شدم.مدام می

رفتم کنار پنجره و بیرون رو نگاه می کردم که ببینم اومده یا نه.حتی چند بار هم رفتم پایین که دیدم نیومده.روی یکی از پله ها نشستم

وسرم رو به دیوار تکیه دادم.بعد از چند دقیقه احساس کردم که در خونه باز شدو آرش اومد.سریع از جام بلند شدم و رفتم تو اتاقم.آروم

از گوشه ی در نگاهش کردم.از پله ها اومد بالا،در اتاقش رو باز کرد و رفت تو.در اتاق رو بستم،نفس عمیقی کشیدم و از پشت در

اومدم کنار.یعنی تا الان کجا بوده؟چقدر قیافش گرفته و ناراحت بود.کاش می فهمیدم چرا انقدر ناراحته.هرچند اون هیچوقت برای

هیچکس حتی مامانم حرف نمی زنه.حتما اگه خودش بخواد فردا برای همه تعریف می کنه.

صبح روز بعد، بعد از اینکه صبحانه ام رو خوردم،لباسم رو عوض کردم و اومدم بیرون.عجیب هوس کرده بودم که قدم بزنم.اتفاقا هوا

هم امروز خیلی خوب بود و جون می داد برای قدم زدن.چند دقیقه ای که گذشت احساس کردم که کسی شونه به شونه ی من داره

حرکت می کنه.سرمو برگردوندم ،دیدم آرشه.چند ثانیه نگاهم کرد و گفت:خیلی منتظر بودی که یه همچین شبی برسه و آقا پویا برای

خواستگاری از جنابعالی تشریف بیارند،درست نمی گم خانوم کوچولو؟ با عصبانیت گفتم:فکر می کنم این موضوع به خودم ربط داره

جناب مهندس.بعد بدون اینکه حرف دیگه ای بزنم،قدم هام رو تندتر کردم که یدفعه دستم رو گرفت و منو با شدت به سمت خودش

برگردوند.می خواستم دستم رو از توی دستش بیرون بیارم که دستم رو محکم تر از قبل توی دستش گرفت و نذاشت که برم.

بدون اینکه نگاهش کنم،گفتم:خواهش می کنم بذار من برم،اگه یکی ما رو با هم ببینه،هم برای من بد می شه هم اگه شیلا یه

وقت بفهمه،برای شما بد می شه. شنیدم که گفت:برام مهم نیست.در ضمن من با شیلا هیچ نسبتی ندارم.سرمو آوردم بالا،با

تعجب نگاهش کردم و گفتم:مگه قرار نبود که با شیلا..هرکاری کردم نتونستم حرفم رو ادامه بدم.لبخندی زد و گفت:جریانش مفصله

ولی من خیلی کوتاه برات تعریف می کنم.اونروزی که توی شرکت بهت گفتم باید برم به یه ماموریت کاری یادته؟ سرم رو تکون دادم

که گفت:در حقیقت اونروز عموم از فرانسه بهم زنگ زد و ازم خواست که کمکش کنم.ازش پرسیدم جریان چیه که گفت شریکش پول

های شرکت رو برداشته و رفته.عموم هم بعد از اون نتونسته هیچ نشونی ازش پیدا کنه.برای همون شب بلیط گرفتم و رفتم پیش

عموم.ولی متاسفانه نتونستم از لحاظ مالی زیاد کمکش کنم.تا اینکه وقتی برگشتم اینجا،به طور اتفاقی یه جا شیلا و پدرش رو دیدم

و متوجه شدم که پدر شیلا همون شمس یعنی شریک عمومه.تصمیم گرفتم که از طریق خواستگاری از شیلا پول های عموم رو یه

جوری بهش برگردونم.برای همین همون روز با عموم تماس گرفتم و این خبر رو بهش دادم که خیلی خوشحال شد.قبل از اینکه برای

خواستگاری بریم،آدرس رو به عموم دادم که اون هم از شریکش شکایت کرد و شیلا هم بعد از اینکه فهمید خواستگاری در کار نبوده،

برای همیشه رفت خارج.بعد از اینکه حرفش تموم شد،سکوت کرد.هنوز تو شوک حرفاش بودم.راستش باور این حرفایی که زده بود یکم

برام سخت بود.صداش رو شنیدم که گفت:می دونم باور نمی کنی ولی همش همینی بود که گفتم.جوابی ندادم که دستش رو

گذاشت زیر چونه ام و سرمو آورد بالا.بدون هیچ حرفی نگاهم کرد و بعد از چند ثانیه لبخندی زد و گفت:نمی دونی چقدر توی این یک

هفته جات توی شرکت خالی بود.اصلا دست و دلم به کار نمی رفت.وقتی که توی شرکت بودم احساس می کردم که یه چیزی رو

گم کردم.اون چند روزی که نبودی کارهای شرکت خیلی عقب افتاده بود،چون خانم محمدی هم مرخصی گرفته و رفته بود هیچکس

نبود که کارها رو انجام بده.تصمیم داشتم که اون چند روز موقتا یه نفر رو استخدام کنم ولی بعد پشیمون شدم و فهمیدم که هیچکس

چه توی شرکت چه توی قلبم جای تو رو پر نمی کنه خانوم کوچولوی من. در تمام مدتی که آرش صحبت می کرد،من مات و مبهوت

نگاهش می کردم.باورم نمی شد این آرشه که داره این حرفا رو می زنه.تو همین فکرا بودم که دوباره صداش رو شنیدم:هفته ی پیش

که اومدی شمال،همون روز من رفتم و یه شماره ی دیگه برای خودم گرفتم و با اون شماره هرروز بهت زنگ می زدم.دوست داشتم

که حتی برای چند دقیقه هم که شده صدات رو بشنوم.چند دفعه می خواستم باهات حرف بزنم ولی خیلی زود پشیمون می شدم و

قطع می کردم.حرفش رو قطع کردم و گفتم:آرش یعنی این تو بودی که اون یه هفته همش بهم زنگ می زدی؟

لبخندی زد و گفت:هیچ می دونستی برای اولین باره که اسمم رو صدا می زنی؟همیشه من رو جناب مهندس صدا می زدی.

با لبخند نگاهش کردم و هیچی نگفتم که دستبندی رو از توی جیبش بیرون آورد و گفت:این رو یادته؟ یکمی که به دستبند نگاه کردم،

فهمیدم که این همون دستبندی هست که بچگیم همیشه توی دستم می انداختم ولی یه روز بر حسب اتفاق گمش کردم. با تعجب

گفتم:این اینجا چیکار می کنه؟ لبخندش پررنگ تر شد و گفت:من این دستبند رو همون موقعی که گمش کرده بودی پیدا کردم و پیش

خودم نگه داشتم چون برام خیلی باارزش بود.لبخندی بهش زدم و خواستم حرفی بزنم که با صدای دایی هردو برگشتیم و نگاهش

کردیم.دایی تک سرفه ای کرد و گفت:ببخشید که خلوتتون رو بهم زدم ولی باید به اطلاعتون برسونم که ناهار آماده است و الان همه

منتظر شما هستند.لطفا بعدا قربون صدقه ی همدیگه برید.با این حرف دایی هردوتامون خندیدیم و برگشتیم خونه.

یک ماه گذشت و مقدمات عروسی ما خیلی زود فراهم شد.اونروز از صبح زود توی آرایشگاه بودم و تقریبا ساعت چهار بعد از ظهر

بود که به من اطلاع دادند آرش اومده.از روی صندلی بلند شدم و رفتم جلوی در.آرش توی کت و شلوار دامادی خیلی خوشتیپ و جذاب

شده بود.اول سرش پایین بود و حواسش به من نبود.بعد که چشمش به من افتاد،یکم اومد جلوتر و هونطوری بهم خیره شد.یه چند

دقیقه همینطوری داشت نگاهم می کرد.یدفعه شیطنتم گل کرد و محکم با پاشنه ی کفشم کوبیدم روی پاش که خم شد و بعد از

چند ثانیه سرش رو بلند کرد با اخم نگاهم کرد که شروع کردم به خندیدن.فیلمبردار رو کرد به آرش و گفت:آقای داماد لطفا اخم نکنید،

یکم لبخند بزنید. بعد از چند دقیقه از آرایشگاه اومدیم بیرون.سوار ماشین شدیم،پخش رو روشن کرد و حرکت کردیم.

هرجا می رم می بینمت عادت کردم به همیشه بودن تو
آروم می شم وقتی پیشم باشی فقط دلم خوشه به دیدن تو
کاش همینجوری بمونیم من وتو ،من عوض نمی شم و تو هم نشو
بیا با هم بمونیم فقط همین من که جایی نمی رم تو هم نرو
این حس قشنگ و مدیون تو هستم،تو با منی و من از عشق تو مستم.

پایان

 

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/06/23 تاریخ
کد :64946

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا