تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان رویای شنی (فصل اول)


سابی دیرم شده بود...
چشمم مدام به عقربه های ساعتم بود و زمانی که به سزعت داشت از دست میرفت...
امروز اولین جلسه ملاقات من و موکلم بود و سومین پرونده جدی که تواین هشت ماهه داشتم و حالا حسابی ...واقعا حسابی دیر کرده بودم ...
ادم خرافاتی نیستم اما از صبح که چشم باز کرده بودم پشت سرهم بد می اوردم ...


اولین چیزی که صبح پلکهام رو از هم باز کردم و دیدم ترک طولانی سقف اتاق خوابم بود که از این سر اتاق تا اون سر کشیده شده بود و درست مثل گذشته و حالم تو زندگیم یک مرز ایجاد کرده بود ...
مرزی که نگار امروز رو از نگار 4-5 سال پیش متمایز میکرد....
دلم نمیخواست بلند شم ...دوست داشتم تا ظهر تو تخت دراز بکشم و بعد بلند شم و یه چیزی حاضری بخورم و تا عصر برم تو خیابونها بگردم و شب خسته و داغون بیام یه فیلم تکراری اما خنده دار ببینم و همونجا پای تلوزیون بخوابم!
نمیدونم چرا اینجوری شده بودم ...چرا اینقدر پوچ؟!!!!!
یه زمانی خدای انرژی بودم نه شب خواب داشتم نه روز ...همیشه در حال جنب و جوش و از دیوار راست بالا رفتن بودم!

شرترین عضو خونه و شیطون ترین دانش اموز مدرسه و حتی تو دوران دانشجویی هم استادها و بچه ها از دست زبون و متلک ها و اداهای من آسایش نداشتند
یادمه سال سوم دبیرستان بودم ...یه چند باری سر کل کل با بچه ها و لجبازی با ناظم مدرسه که خیلی خانوم سخت گیری بود نرفتم سر کلاس و به جاش میرفتم پشت حیاط مدرسه و برای خودم حال میکردم
وقتی اخر سال رسید و دیدم ناظممون حسابی پا پی غیبت های غیر موجه بچه ها شده تازه به خودم امدم ...یهر وز ظهر موندم مدرسهس و منتظر شدم تا همه برن خونه حت یابدار چی مدرسه هم رفت...
اون موقع بود که رفتم تو دفتر و سراغ دفتر حضور و غیاب ها و چند دقیقه بعد دیگه دفتری نبود که از روش بشه ثابت کرد من یکهفته تمام به جای سرکلاس نشستن تو حیاط پشتی مدرسه برای خودم منچ و مارپله بازی میکردم ...

هنوز چشمم به ترک سقف اتاقم بود و فکرم پی حساب کتاب اینکه چقدر خرجش تعمیرش میشه؟
و اینکه چطور تا امروز متوجه اش نشده ام ؟!
خلاصه صبحانه نخوره پرونده رو زدم زیر بغلم و از خونه زدم بیرون ...
ساعت 8:30بود و من راس ساعت 10 باید خودم رو به زندان میرسوندم
وقتی خواستم در رو قفل کنم کلید تو قفل نچرخید و منم که نمیخواستم یک کلید روم رو کم کنه نامردی نکردم و با هر همه زوری که داشتم کلید رو تو قفل چرخوندم که نتیجه اش واضح بود...
کلید تو قفل شکست!!!!
از حرصم چند تا بدو بیراه نثار خودم و قفل و صدالبته کلید کردم و رفتم سراغ اسانسور
اما مثل اینکه واقعا امروز . روز من نبود ...
اسانسور طبقه همکف مونده بود و بالا نمی امد و من باید 6 طبقه رو از پله پائین میرفتم!
هنوز به طبقه سوم نرسیده بودم که پام پیچ خورد و پاشنه کفشم که شل شده بودم شل تر شد!!!
دیگه فقط میخواستم بشینم و یه دل سیر گریه کنم ...
- امروز چه مرگته نگار؟!
روی پله نشستم و پرونده رو گذاشتم رو ی زانوهام و یک نفس عمیق کشیدم و اروم با خودم زمزمه وار گفتم
- نه امروز هیچ فرقی با بقیه روزهای خبو قبلم نداره ...
اما یه صدایی بلافاصله ته دلم به طعنه گفت
روزهای خوب قبل؟!!!منظورت چیه خوش خیال؟ تو خیلی وقته که دیگه روز خوبی نداشتی !
حوصله نشخوار خاطرات گذشته ام رو نداشتم ...مجال جلو تر رفتن رو رو به ذهنم ندادم ...پرونده هومن اهرابی رو رو برداشتم و با سرعت بیشتری از پله پائین امدم ...سعی میکردم که وزنم رو سر پنجه هام بندازم تا فشار کمتری روی پاشنه کفشم وارد بشه و منو تا عصر که برمیگردم بکشونه...

خدا روشکر جلو ی اولین تاکسی که گرفتم سوارم کرد و اینجا دیگه بد نیاوردم ....اما....
اما این خوشی کوتاه مدت خیلی زود تموم شد و حالا من تو ترافیکی که هیچ امیدی به تموم شدنش نبود گیر افتاده بودم و ساعت 10:1 دقیقه بود..

صدای بلند رادیو مثل پتک تو سرم صدا میداد ...ناخن هام رو تو چرم کیف فرو کردم و پشت سرهم زیر لب شروع کردم به صلوات فرستادن تا شاید خدا رحم کنه ...اما مگه اینکه معجزه میشد و من از این ترافیک خلاص میشدم ...
صدای دلنشین و اشنایی از تلمبار خاطرات کهنه و نخ نما شده قلبم تو سرم پیچید: نگار اگه خواستی یه روزی بهم کادو بدی ساعت برنارد رو لطفا بگیر!
و من الان چقدر به اون ساعت احتیاج داشتم ...نه برای اینکه منو به موقع به جلسه ام برسونه برای اینکه زمان رو نگه میداشتم و هیچ وقت اون رو ازدست نمیدادم ...و الان تو این سرماو تنهایی اسیر نمیشدم!
تنهایی که به خاطر اون بهش محکوم شده بودم و حالا با ناپدید شدنش نه اره پس داشتم ونه راه پیش...
کاش حداقل میشد بفهمم چی شد..کجا رفت...چه بلایی سرش امد...اینجوری تحمل این شرایط به مراتب راحت تر بود...
تحمل این جهنم ناخواسته خارج از توان من بود...

****
ساعت 10:23 دقیقه بود که از تاکسی پیاده شدم و نفهمیدم چطور خودمو رسوندم داخل ساختمون کارتم رو جلوتر از خودم گرفته بودم و به نگهبانها نشون میدادم که مانعم نشن و تو ثانیه هایی که داشتن به سرعت از دست میرفتن تا تبدیل به دقیقه بشن جلو بیفتم
یادم نمیاد تا به امروز به این سرعت تو عمرم دویده باشم
دفتر ملاقات طبقه سوم بود و باید دو طبقه دیگه میرفتم ....یک دستم به میله راه پله ها بود و ست دیگه ام پرونده و کیف سنگینم که به تنهایی با دو تا دستم باید بلندش میکردم ...
بالاخره رسیدم ...انگار که بزرگترین فتح قرن رو به دست اورده بودم!
لبخندی که نمیدونم چقدر از صورتم رو میپوشوند روی لبم نشست ...نفس راحتی کشیدم و سعی کردم این دم اخری یکم حفظ ظاهر کنم!
کیفم رو دادم اون دستم و همینکه پام رو بلند کردم که آخرین پله رو هم رد کنم نمیدونم چی رفت زیر پاشنه ام که سر خوردم و خودم و پرونده و کیفم پخش زمین شدیم!!
صدای اخم تو سالن بدجوری پیچید ...نگهبان جلوی در که سرباز نسبتا جوونی بود زود امد جلو و پرسید : خانوم خوبید؟
کچ پام ذوق ذوق میکرد اما به روی خودم نیاوردم و زودی خودم رو جمع جور کردم و سرم رو تکون دادم که یعنی اره خوبم ...اونم تند تند کاغذهام رو جمع کرد و داد دستم ...
خواستم دوباره راه بیفتم که تازه فهمیدم چه بلایی سر پاشنه کفشم امده!
بالاخره شکست ..اونم درست تو چه موقعتی !
دیگه واقعا قاطی کرده بودم ...اخه امروز چرا اینجور یدشه بود ...انگار از زمین و زمان داشت برام میرسید ...و قرار بود که بد بیارم ...
از خودم و را رفتنم خجالت میکشیدم ...دلم میخواست اب بشم و برم تو زمین ...اما چاره چی بود؟!
همینجوری لنگون لنگون رفتم جلو و همون سرباز جوون در رو برام باز کرد...
فضای اناق خیلی روشن نبود ...اولین چیزی که خودنمایی میکرد سر تراشیده مردی بود که روی میز وسط اتاق گذاشته بود و بی توجه به من حتی یه تکون هم نخورده بود !
با سرفه ای سینه ام رو صاف کردم که اگه بعد اونهمه سر و صدا هنوز متوجه حضور من نشده به خودش بیاد ...اما انگار نه انگار!
راستش کمی مستاصل شدم ...و اعتماد به نفسم رو از دست دادم ...مخصوصا که از صبح همش مستفیض شده بودم و از چپ و رات بلا به سرم می امد ...
به خودم گفتم : اهمیت نده ...محکم باش ..اما حقیقتش محکم بودن یکم با اون پاشنه شکسته و لنگ زدن موقع راه رفتن خنده دار بود !
با مصبیت خودم رو به صندلی رسوندم و با یک دست اونو روی موزائیک های کف اتاق کشیدم صدای قژ قژ بدی تو اتاق پیچید و با اینکه موهای تنم سیخ شد اما از عمد محکم کشیدم تا شاید به خودش بیاد اما....
مونده بودم که دیگه چی کار باید بکنم ...
نکنه اشکال از امروز بود ...نکنه طلسمم کرده بودن...خدایا چرا اینقدر احمق شده بودم....
یک ان ارزو کردم چشمامو ببندم و خودمو تو تختم تو اتاق خودم ببینم و بیتونم این روز طلسم شده رو از اول شروع کنم...کاش میشد ..کاش....دوباره صدشا رو از پستوی خاطرات قدیمم به یاد اوردم که بهم یه روزی گفته بود: اگه یک روزی مسابقه خوش خواب ترین ها برگزار بشه نگار من اول میشه!
نگار به جای بستن چشمات بیدار باش و تو بیداری با هشون روبه رو شو ...وقتی چشمات بسته است کار دشمنت خیلی اسون تره!با یه ضربه کارت رو میسازه!
و واقعا هم که کارم رو ساخته بود....
اما منکه هر وقت با اونبودم چشمام باز باز بود...یا شاید هم خیال میکردم که بازند ...
.شایدهمیشه خواب بودم و خیال میکردم که بیدارم!
دندون هام ر و محکم رو ی هم فشار دادم و خودمو رو از اون کابوس بی انتها بیرون کشیدم...می دونستم اگه بهش مجال جولان دادن بدم دیگه رهام نیمکنه ...
بایک حرکن سریع و کاملا عصبی پوشه رو باز کردم و با کاغذهایی که یادداشت کرده بودم خودمو رو سرگرم کردم ...
میخواستم ذهنم رو منحرف کنم ...میدیدم که دستهام داره میلرزه اما سعی میکردم که اهمیت ندم ...
دیدن عکس های صحنه ی قتل و جنازه خون الود مقتول که یه زن جوون بود و آلت قتاله هم شد مزید بر علت و حالم رو بدتر کرد...
برای هزارمین بار از خودم پرسیدم چرا این رشته رو انتخاب کردم ...اصلا من اینجا چی کار میکنم؟
رشته وشغلی که هم برای جسم و سلامتی ام ضرر داشت و هم برای روح و روان زخم خورده ام؟!
شاید بخاطر همین مسله و توصیه دکترم بود که پرونده هام رو گلچین میکردم و خودم رو وارد هر ماجرایی نمیکردم ...
اما این پرونده با همه فرق میکرد...این یکی مثل بقیه نبود..نمیدونم چرا اما از همون اول یه حس خاصی بهش داشتم...
چرا سعی نکرده بودم این یکی رو هم مثل بقیه ازش فرار کنم؟
من رو چه به قتل و متهم به قاچاق!
هومن اهرابی ...متولد23 اذر ..31 ساله دارای مدرک کارشناسی ارشد میکروب شناسی ...مجرد ...
سابقه کار در یکی از ازمایشگاه های خصوصی...
یکم تحلیل کردن موقعیت این مرد و جرم یکه مرتکبش شده بود برام سخت بود...نمیتوسنتم بفهمممش...
یه بار دیگه به جنازه مقتول نگاه کردم و سعی کردم حدس بزنم چندساله است به زحمت به 24 میرسید ...
پروندهر و بستم و دستهامر و روش قلاب کردم ...زمان داشت به سرعت از دست میرفت و همینقدر عقب افتادن از کارم برای امروز کافی بود...
خیلی آروم و شمرده گفتم :بسیار خب فکر میکنم دیگه وقتشه که شروع کنیم !
ما باز هم همون روال قبل ادامه داشت
- آقای اهرابی؟
- شاید بهتره من شروع کنم ...نمیدونم چقدر اطلاع دارید...خب من نگار رهنما وکیل شما که از طرف...
انگار که جمله ام معجزه کرده باشه هنوز حرفم تموم نشده بود که مرد تکانی ورد و سرش رو بالا اورد
و مستقیم به چشمام خیره شد !
همینکه چشمام تو نگاهش قفل شد حس کردم جریان فشار قوی برق بهم وصل شده!
شاید حتی بگم نفس تو سینه ام گیر کرد و درد بد و آشنایی بعد از چند ماه دوباره تو سینه ام پیچید!
درد ی که یاد اور روزهای تلخ گذشته و اون بیماری قدیم بود ...
دستم روی سینه ام رفت و صدای اشنایی تو سرم تقریبا فریاد زد: این یک کابوس!!!!
شاید تو زندگی اسم خیلی چیزها و بشه کابوس گذاشت ...
مرگ عزیزانمون ..مریضی های جور واجور ...از دست دادن یه شبه مال و منال و دارایی که با هزار جور جون کندن در طول یک مر جمع میکنیم و .....خیلی چیزها...خیلی...
اما اصلی ترین کابو همه زندگی من که تا اخر عمرم باهام میمونه نه تنهایی و غربتی بود که چند سال بود گریبان گیرم شده بود و نه دردی که هرزگاهی سراغم می امد و زمین و زمان رو جلو چشمام تار میکرد...ونه حتی از دست دادن همه اون چیزهایی که داشتم و با بالا و پائین رفتن شاخص بورس از دست رفت و محو شد ! انگار نه انگار که از اول بوده...
تنها کابوس که زندگی من اون بود ....
اونو چشم های میشی رنگش که هیچ وقت درست نفهیمدم چه رنگی....سبز یا عسلی؟!
چشمایی که از همون نیمه شب تاریک و سرد زمستونی که دیدمش سایه انداخت رو زندگیم!!!!!
آرش....
مردی که شد کابوس لحظه لحظه زندگی من !
خاطرات ریز و درشت یکه مدتها بود کنج قلبم محبوسشون کرده بودم و قفل اهنی بزرگی سرش زده بودم یکهو مثل برق از جلو چشمم رد شد و من موندم زیر اوار برگشتنشون ....
آرش و حسام !
دو تا دوست ...دو تا رفیق یا شاید بهتر بشه گفت دو تا بردار!
برادرهایی که زندگی من رو نابود کردند ....
و حالا حسام اینجا به عنوان متهم رو به روی من نشسته بود و قرار بود من وکیلش باشم ....
5 سال بود که از هیچکدومشون خبری نداشتم
درست بعد از اون اتفاق کذایی تو اون روز لعنتی که طومار زندگی من رو در هم پیچید و سرنوشت و تقدیری که فکر میکردم دست خودمه و دارم اونجوری که خودم دلم میخواد جلو میبرمش رو جوری تغییر داد که دیگه به هیچ نحوی قابل برگردوندن به روز اولش نبود!
من شدم اینی که الانم و اون ناپدید شد !

نمیدونم چقدر گذشت ...1 ساعت...2 ساعت...3ساعت...یاشاید تمام ظهر رو به همون حالت به حسام خیره موندم ....
به حسام یا هومن؟!
یکدفعه با این سوال به خودم امدم ...
اون واقعا کی بود ...حسام یا هومن؟
با تردید لبهای بهم چسبیده ام رو از هم باز کردم و گفتم: حسام؟ خودتی ؟
جوابم فقط یه لبخند بود یا چیزی شبیه یه لبخند!
از خودم پرسیدم : این یعنی چی ؟ یعنی اره یا نه؟
انتظارم خیل طولانی نشد ...صداش سرد و خسته تو اتاق طنین انداز شد
- دنیای کوچیکیه نگار مگه نه؟
نمیدونستم چه جوابی بهش بدم...یعنی واقعا دنیای کوچیکیه؟!
اگه اره پس چا هر چی این در و اون در زدم تا یه نشون و ردی از آرش پیدا کنم نشد! و اگه نه من و حسام اینجا و امروز بعد از 5 سال روبه روی هم چی کار میکردیم ؟!
شاید واقعا وقتش رسیده بود تا بفهمم چرا محکوم به این جهنم شدم و اخر کارم چیه؟!
- خیلی فرق نکردی هنوز هم همون شکلی موندی
نگاهم بدون اینکه بخوام رنگ تحقیر به خودش گرفت و با پوزخند جواب دادم: کجاش رو دیدی وضع روح ام از قیافه امم بهتره !
- همیشه از اعتماد به نفست خوشش می امد
- می امد؟! یعنی دیگه نمی اد؟!
از سوالم جا خورد ..مکثی کرد و روش رو ازم برگردوند و اروم گفت: منم مثل تو ازش بیخبرم ...
-انتظار ندرای که باور کنم... شما دو تا همیشه دم تون بهم وصل بود ....سر اون قضیه هم دوتایی با هم گم و گور شدین !
لابد اونم الان مثل تو پشت یه میز تو همین شکل و شمایل نشسته و زل زده به وکیلی که قراره از هچلی که خودش با حماقت مثل نزدنی اش برای خودش ساخته خلاصش کنه ....اما حساب یک جایی رو نکردین ...اونم اینکه اینجا خبری از حقه و کلک و زبون بازی نیست ....شما دوتا هر چقدر هم ادعاتون بشه در برابر فرشته عدالت که کوره هیچی این ....خاصیت اینجا کور بودن ادمهاشه !
- نگار بس کن خواهش میکنم!
دهنم رو باز کردم که باز جوابشو بدم و زبانه هایی که در وجودم شعله میکشید رو داشت بدجوری میسوزوندم رو به جون اونم بندازم اما نمیدونم چرا ...چی شد که نتونستم!
چشمام رو بستم و بلند و پشت سرهم چند تا نفس بلند کشیدم...اما فضای تنگ و خفه اتاق اجازه باز شدن راه تنفسم رو نمیداد...درد همه وجودم رو گرفته بود و از شدت اش بازوی چپم سنگین شده بود و حتی نمیتوسنتم بلندش کنم!
صدای اروم و تقریبا زمزمه وارش باعث شد چشمام رو باز کنم:باورکن ...باور کن که من نمیدونم چی به سرش امده ..منم مثل تو بیخبرم...نمیدونم چی شد که این شد...
- منو احمق فرض نکن ...تحمل این یکی رو دیگه ندارم ...
- خیلی حرفها دارم که برات بگم ...از اون روزها ..از این 5 سال ...از خودم...از بلاهایی که سرم امده ...ا زاینکه چرا اینجام...و از....
با ترید ادامه داد: آرش
- بعد 5 سال چی داری که بگی؟! چی میخوای بگی ؟ اصلا روت میشه ؟ کاش جای تو اون اینجا نشسته بود و میتونستم عقده این همه سال رو سرش خالی کنم ...و بهش میگفتم اینه جواب محبت ها و از خود گذشتگی های من ؟اینه جواب فداکاری های من ؟! این بوداونهمه وعده و وعیدی که میداد ؟!
- نگار تو هیچی نمیدونی....هیچی!
- همتون همیشه همینو میگین ...همیشه برای فرار بهترین راهه و جالب اینکه هیچ وقت هم زمان گفتن نمی رسه!
- اگه تو تحملش رو داشته باشی زمانش رسید ه!
- واقعا؟
به جای جواب جدی نگاهم کرد از چشماش میخوندم که شوخی نداره ...حسی غریب در وجودم بیدار شده ...یک چیزی شبیه شادی که نمیدونی شادیه واقعا یا غم!
مثل وجودی که اسیر هزار توی تاریک شده و بهش امید روشن شدن و جرقه ای هرچند کوتاه و کم نور رو میدن!
- بهتره از اینجا شروع کینم که تو واقعا کی هستی!
- همونیکه تو فکر میکنی!
- دست بردار من دیگه هیچ فکری نیمکنم...فقط یه حقایقی که ثابت بشن و به دلایل محکم و غیر قابل انکار اعتماد دارم ...
- تو میخوای حسام پارسا رو باور کنی یا هومن اهرابی؟
- اونیکه واقعا هست!
- حقیقت همیشه اون چیزی که جلوی چشمامون رژه میره نیست !
- فکر نمیکنم تو الان تو شرایطی باشی که بخوای منکر حقیقت بشی!
- اسم واقعی من هومنه...منکرش هم نیستم اما من اون زن رو نکشتم این حقیقته ...واقعیت یا هرچیزی که تو دایره المعارف تو همچین معنی میده!
- ثابت کن!
- دلیلی ندارم ...
- اسم واقعی اون چی بود؟
- همونی که بود و میدونی!
- باید باور کنم ؟
- باور کن!
صدای باز شدن در رشته مکالمه مون رو قطع کرد ...برگشتم و دیدم سربازی که کمکم کرده بود امده و داره به ساعت اشاره میکنه!
و معنی اش اینکه مدت زمانی که در اختیارم بوده تموم شده!
- چقدر زود!
بی اونکه بخواهم این حرف رو به زبون اورده بودم و حسام هم اروم در جواب گفت: آره
با تانی بلند شدم و وسایلم رو جمع کردم و به سمت در رفتم ...برای اخرین بار برگشتم و به یک بخش از گذشته ام که حالا حقیقی و و اقعی جلوم نشستته بود خیره شدم ...اونم داشت به من نگاه میکرد ...
- بازم می ایی؟
- باید بیام ..گفتم که من وکیل تو ام....
خندید...خنده ای که منو یاد اون مینداخت!
- دنیا رو ببین ...اونشب که برای اولین بار دیدمت و داشتم باهات کل کل میکردم و برای یه لحظه هم فکر نمیکردم که یه روزی تو میشی ناجی من!
- خیلی هم مطمن نباش!
- نیستم...مراقب خودت باش...
- فعلا
- منتظرتم!
سرم رو تکون دادم و از اتاق امدم بیرون ....هنوز هم باورم نیمشد ...هضم کردنش برام غیر ممکن بود!
دو تا سرباز حسام رو دست بند به دست از اتاق بیرون بردن..
با نگاه تعقیبش کردم اونم به من خیره شده بود ..نمیدونستم چی میخواد بهم بگه!
خیلی وقت بود که دیگه از نگاه ادمها چیزی نمیخوندم ...و اگه هم میخوندم باور نمیکردم!
دیگه به هیچ چیز و هیچ کس اعتماد نداشتم جز اونچیزهایی که براشون دلیلی وجود داشت!
داشتم فرو میرفتم ! داشتم تویک هزار توی تاریک و حشتناک فرو میرفتم ...
دوباره داشتم به اون روزها برمیگشتم ...روزهایی که با درد و رنج درطی این سالها سعی کرده بودم فراموش کنم و حالا میدیدم که فراموشی یک خیال باطله !
ذهنم میون هجوم بی مهابای خاطراتم قدرتی نداشت ...دلم میخواست بمیرم...واقعا میخواستم بمیرم ...
دوباره صداش رو شنیدم به همون واضحی که روزی در واقعیت بهم گفته بود : از این حرفهای مایوس کننده نزن .دوست داشتن که میدون جنگ نیست هر کی محبتش بیشتره اون برنده است

با یاداوری اونروز چشمهام سوخت و پر اشک شد ...حسرت روزهای از دست رفته و لحظه هایی که دیگه هیچوقت تکرار نمیشدن داشت خوردم میکرد...
داشتم میسوختم ....یک سوختن تدریجی و مداوم ....و درد اینجا بود که هیچ چیزی نبود تا باهاش این شعله هار و خاموش کنم!
شاید تنهاراه برای خاموش شدنشون خامشوی ابدی خودم بود!

از دور یه پل هوایی دیدم ...بی اختیار خندیدم ...یاد دیونه بازی هامون افتادم ...انگار که اسباب بازی بچگی هام رو دیده باشم لبخندم بیشتر شد ....به یاد اونروزها رفتم سمتش و پام رو روی اولین پله که گذاشتم انگاری که دریچه ی ورود به گذشته برام باز شده باشه ...
باورم شد که این بازی دوباره شروع شده ..شروع شده که این بار تا اخر بره و اینجوری نیمه تموم نمونه!



*****
شروع شروعش از یه نیمه شب بود ...
یک نیمه شب سر و زمستونی که 5 سال ازش میگذره!
من و چند نفر دیگه تو ایستگاه قطار شاهرود چمدونو ساک به دست منتظر قطار بودیم...قراربود قطار ساعت 11:30 برسه اما هنوز که تقریبا 12:15 رو هم رد کرده بودیم خبری نبود که نبود
هوا سر بود و سیستم گرمایشی سالن هم کفاف فضا رونمیکرد و در سالن هم که مدام باز وبسته میشد و هرچی هوای گرم بود گم میشد تو سوزی که تو همون فاصله وارد میشد!
یادمه 24 اسفند بود ....ساعت12:45 ...بالاخره قطار وارد ایستگاه شد و من و بقیه مسافرها سوار شدیم ...
همه جا تاریک و ساکت بود اما گرمای دلپذیری که داشت جبران اون تاریکی رو میکرد!
با خستگی و بدن کرخت شده از سرما با هزار جور زحمت و مکافات تک و تنها چمدون روتو راهرو باریک پشت سرم میکشیدم و دنبال کوپه ام میگشتم ....
داشتم میرفتم گرگان ...
بعد ورشکست شدن بابا و دود شدن یک شبه همه مال و منالمون بابا رفته بود گرگان تا با عمو دوباره از صفر شروع کنه ...بهار و ارمان و مامان هم باهاش رفته بودن و حالا من برای تعطیلات عید و البته برای اولین بار بعد اون اتفاق داشتم میرفتم اونجا...خونه عمو!
نمیدونستم چطوری باید رفتار کنم ....یعنی میتونستم همون نگار 6 ماه قبل باشم؟
یا نه باید با تغییر پیدا کردن شرایط بابا منم عوض میشدم؟
این سوال رو از وقتی وسایلم رو داشتم تو خوابگاه دانشگاه جمع میکردم هی از خودم میپرسیدم و هر بار هم جوابم همین بود
-چرا باید فرق کنی؟ تو هنوز هم همون نگاری...همون دختر شیطون و بگو وبخند فامیل که وقتی حقوق قبول شد و رفت شاهرود همه فامیل تونستن یه نفس راحت از دستش بکشند....همون نگاری که میخواست افتخار مامان و بابا باشه ...درسته که دیگه ثروت قبل رو نداریم اما این دلیل نمیشه که شان و اعتبارمون هم دیگه نباشه ..این ما ادمهاییم که به خودمون ارزش و اعتبار میدیدم نه اسکناس های ریزو درشت !
-تو همین فکرها بودم تا که بالاخره کوپه مورد نظر رو پیدا کردم ...با اینکهکلا ادم کم رویی نبودم امایکمی برام سخت بود اونوقت شب باقی مسافرهار و که حتما تا حالا خوابیده بودن رو بیدار کنم ...اما چاره چی بود ...نمیتونستم که تا خود صبح بیرون بمونم...

نفسم رو حبس کردم و اروم به در ضربه زدم ...اما خبر ی نشد
دوباره و اینبار یکم ضربه رو محکمتر زدم امابازم همون وضعع قبل!
دیگه خجالتم ریخته بود و این بار ضربه ام واقعا محکم و بلند بود ...یکی از مسافرها بیدار شد و در رو برام باز کرد ...و چند لحظه بعد هم یکی دسگه چراغ رو روشن کرد ...
نور چراغ مستقیم افتاد تو چشمام و بدجوری اذیتم کرد ...
دستم ر و گرفتم جلوی صورتم و با ناله گفتم...وای کورم کردی!
- بفرمائید
دستم رو پائین اوردم و به مرد جوونی که در روباز کرده بود و نگاهم میکرد خیره شدم...به چشمهای میشی رنگ تیرع اش که معلوم بود هنوز گیج خوابه و حسابی هم سرخ شده بودن ...
یکلحظه یادم رفت چکار داشتم که باز دوباره همو ن مرد گفت: امرتون؟!
زود خودم ر و جمع و جور کردم و همونجورکه خم میشدم چمدونم رو بیارم داخل گفتم:ببخشید بدخواب شدین قطار تاخیر داشت و الا زودتر میرسیدم ....بلیطم مال این ک
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/06/18 تاریخ
کد :64833

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا