تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان رویای شنی (فصل دوم)



پشت در اتاق ایستادم و برای اولین بار برای ورود به اون اتاق کوچک وساده دو دلم ...دستهام رو در هم فرو میبرم و به ساعتم نگاه میکنم ...هنوز 1 دقیقه هم نگذشته اما برای من به اندازه یک ساله!
سنگینی نگاه سرباز کنار در وادارم میکنه که دستگیره رو تو دستم بگیرم و ....
وارد اتاق میشم ...اینبار برعکس ملاقات قبل حسام سرش رو روی میز نذاشته و دست به سینه نشسته و بهم خیره شده ...
سرباز با من وارد اتاق شد و گوشه ای ایستاد و منم اروم روی صندلی نشستم و بهش سلام میکنم
حسام لبخندی زد و جواب سلامم رو داد ..توان نگاه کردن به چهره اش رو ندارم برای همین خودم رو با برگه های پروند و یادادشتهام سرگرم میکنم که میگه: به نظرم دیشب اصلا خوب نخوابیدی!
نگاه متعجبی بهش میندازم و متوجه لبخند کج گوشه لبش میشم...سری تکان دادم و گفتم:داشتم یک سری مسائل رو بررسی میکردم
-خیلی به خودت فشا رنیار..کاری از دست تو برنمیاد ...من محکوم میشم!
-تا اونجایی که یادمه میکروب شناسی خوندی نه حقوق!
-آره اما قبلش زیست شناسی خوندم برای همین خو ب میدونم قانون زندگی تو جنگل چیه!؟نگار دیشب خیلی فکرکردم ...این پرونده برای تو سنگینه ...پاتو بکش بیرون!
حرفش برام خیلی گرون میاد فکر کردم بخاطر بیماریم داره بهم طعنه میزنه ..چشمام رو تنگ کردم و گفتم:بهتره بیشتر نگران خودت باشی تا من!
-نمیخوام بترسونمت اما دیگه دلم نمیخواد با دست خودم تو این بازی یه قربونی دیگه بتراشم!
برای چند لحظه بهش خیره شدم تا معنی جملاتش رو بفهمم که البته چیزی عایدم نشد!
-ببین نگار..
دستم رو جلو ی صورتش گرفتم و بالحن محکمی تشر زدم: کافیه...فکر میکنم به قدر کافی صحبت کردیم ..دوست داری درباره روند پرونده ات هم چیزی بدونی؟
مکثی کرد و بعد نفسش رو با آه محکمی بیرون داد و زیر لب گفت: مثل آرش کله شقی!
اسمش رو که میشنوم ضربان قلبم به وضوح بالا میره اما سعی میکنم که هیچ تغییر ی در چهره ام نشون ندم ...قیافه جدی به خودم میگرم و پروند رو با ز میکنم و صقحه ای رو از وسط بیرون میکشم و میذارمش روی پرونده
-خب بک خبر خوب برات دارم و یک خبر بد...اول خبر خوب:شیلا تنها بوده ...نه خانواده ای...نه همسر و فرزندی..نه خواهر و برادری...هیچکس! پس نتیجه میگیرم که ولی دمی وجود نداره و میتونی خشوحال باشی همین اول کار حکم اعدام رو از تو پرونده ات کشیدیم بیرون ...فعلا فقط جنبه عمومی جرم مطرحه که با کمی تلاش بین 10تا 3 سال محکومیت داره البته من اینجام تا این دوره رو به حداقل برسونم!
حسام پوزخندی زد و گفت:عالیه!
عکس العملی نشون ندادم و در ادامه گفتم:و اما خبر بد...
از زیر پرونده برگه گزارش پزشکی قانونی رو بیرون کشیدم و به چهره ااش خیره شدم تا عکس العملش رو ببینم:شیلا حامله بوده!
اولش انگار نفهمید چی گفتم اما کم کم متوجه شد و من متوجه برجسته شدن رگهای روی پیشنانی اش شدم و به وضوح ددیم که صورتش برافروخته شد و به زحمت از بین آرواره های در هم فرو رفته اش غرید: چرته!
سرم رو به برگه های روی میز سرگرم کردم و خیلی خونسرد گفتم: نظر من نیست...تشخیص پزشکی قانونیه...اونها جنین 3 ماهه رو تائید کردن!
-دارم بهت میگم چرته!
-مضخرف یا چرت...راست یا دروغ قعلا این مساله تو پرونده تو ثابت شده و جرمت رو سنگین کرده...و خ بکار منم به تبع سخت تر شده! حالا حسام فقط یه سوال ازت دارم...و میخوام که حقیقتش رو بهم بگی ...به حرمت دوستیت با آؤش ...یا هر چیز دیگه ای که توبراش ارزش قائلی راستشو بگو....تو چی کار کردی؟
نگاهم مستقیم روی صورتش بود و داشتم تک تک حالات چهره اش رو بررسی میکردم تا از کوچکترین حرکتی هب جواب سوالم برسم...
برای اولین بار در طی این چند سال آشنایی با حسام لرزش اشک رو تو چشماش دیدم ...
دستهاش رو بالا اورد و دیدم داره به شدت داره میلرزه!....
با کف دست پیشونی اش رو پوشوند و من نگاهم خشک شد رو ی اون دستبند آهنی بین دو تا دستش...
حسام آه عمیقی کشید و من با خودم گفتم الان ریه اش پاره میشه!
نمیدونم چرا دلم براش میسوزه ...از خودم میپرسم یعنی بین اون و شیلا چیزی بوده؟

با لحنی که سعی داشتم اروم و تا حدی مهربون باشه صداش زدم:حسام؟
انگشتهاش رو به نیت فرو بردن تو موهاش فرو برد تو سرش که البته دیگه مویی نداره تا بهش تو این لحظه کمک کنه و اعصابش رو با ور رفتن با اونها اروم کنه!
حس کردم هوای اتاق کم شده و نفس کشیدن برام سخت شده...
سمت سرباز گوشه اتاق برگشتم و گفتم:سیستم تهویه اینججا درسته؟
سربا زمحکم و بلند پاسخ داد آره و من ازش خواستم که اگه ممکنه برام یه لیوان آب بیاره
اونم رفت و با یه لیوان یکبار مصرف آب برگشت ...جرعه ای ازش نوشیدم و گلوم رو تر کردم امابی فایده بود...به ناچار از اون لفاف نفرین شده داخل کیفم قرصی بیرون کشیدم و .....
چند ثانیه ای طول کشید تا سنگینی که روی سینه ام احساس میکنم برطرف بشه و نفسم بالا بیاد ..حالا راحتتر میتونم نفس بکشم ..چشمام رو با زکردم و متوجه نگاه سرخ و خیس حسام شدم که زل زده به من !
حالا انگار جاهامون عوض شده و نوبت اونه که عکس العمل های منو زیر نظر بگیره!
یکم که نگاهم مکینه بالحنی سراسر غم گفت: نگار پاتو بکش بیرون!
دستم رو زیر میز مشت میکنم اما همه بدنم سست شده و خیلی به خودم فشار میارم که صدام نلرزه و اون نفهمه چقدر حالم خرابه....
-جوابم سوالم رو ندادی؟!
-نمیفهمی چی دارم میگم؟.کور شدی؟پرونده من رو نخوندی؟
باحرکت خشنی پرونده رو از زیر دستم کشید و گرفت جلوم و داد زد:ببین من یه قاتلم...قاتل یه دختر جوون ...نه یه زن و یه بچه تو شیکمش!و البته اینم یادت باشه قبلش هم یه قاچاقچی بودم!میفهمی نگار ...میفهمی پا تو چه بازی گذاشتی؟برو پی زندگیت...نه خودت رو عذاب بده و نه روزهای اخر عمرم منو زجر بده...برو نگار!
با لحن سرد و بیروحی گفتم:تا نفهمم چه بلایی سرش اومد هیچ جایی نمیرم!پرونده رو گذاشت رو ی میز و دستش رو روی عکس شیلا فشار داد و بلند گفت:آخر این بازی اینه ...
پوزخندی زدم و با قصاوت تمام گفتم:ولی قاتلش که الان تو زندانه!
مات نگاهم کرد ...از چشماش دلخوری رو میخونم ...بدضربه ای بهش زدم...اما دیگهه کار از کا رگذشته ...نفسش رو محکم توی صورتم بیرون داد وبا چهره ای غریبه و ناآشنا بهم گفت:پس خیلی دل و جرات داری که الان روبه روش نشستی ..اصلا چرا میخوای به این حیوون وحشیی کمک کنی ها؟
-ببین حسام...پرید وسط حرفم : من به وکیل احتیاج ندارم ...خودم میتونم از خودم دفاع کنم...
-دست تو نیست ...دادگاه خواهی.نخواهی برات وکیل میگیره...
-برام مهم نیست ترجیح میدم اون یه نفر هرکسی باشه الا تو!
-از چی داریی فرار میکنی؟
تبسم تلخی روی لبش نشست که برای من اندازه یه خنجرکه تو قلبم فرو بشه درد داشت
-نمیخوام دیگه سر توهم بلایی بیاد...تو رو خدا بفهم نگارتا همین جا بسه...
خودم رو روی میز کشیدم جلو وبه طرفش خم شدم و مصرانه گفتم:حسام بهم بگو ...من کمکت میکنم..تو چی میدونی ؟تو این پرونده چه خبره؟
چشماش رو بست و با لحن زمزمه واری جواب داد:چرا میخوای این لجن زار رو هم بزنی؟بوی گندش اول از همه خودت رو خفه میکنه!
-حسام!!!!!!
چشماش رو با زکرد هنوز هم برق اشک تو چشماش داشت میلرزید..نگاهش رو ازمن برداشت و به سرباز پشت سرم دوخت و بعد مکث کوتاهی گفت:ما حرفامون تموم شده
و بلافاصله از جاش بلند شد و به سمت سرباز رفت
گیج نگاهش کردم و تا لحظه بیرون رفتنش به همون حالت موندم
با رفتن حسام و اون سرباز به خودم اومدم وبرگشتم و به جای خالیش خیره موندم و لیوان آبی که حالا همه اش رو ی زمین ریخته بود!
وسایلم رو جمع کردم وسلانه سلانه از اتاق بیرون رفتم...حرفهاش حسابی بهمم ریخته...و هزار تا سوال برام جور کرده...درباره خودم..آرش وناپیدید شدن ناگهانیش...درباره حسام یا هومن؟!و پرونده عجیبی که داشت..عکس العملی که وقتی فهمید شیلا حامله بوده ا زخودش نشون داد و....
با همین افکار و خیالات رسیدم تو خیابون و جلو ی اولین تاکسی که دیدم رو گرفتم و آدرس بیمارستان محل کارشیلا و حسام رو دادم!
جلوی در بیمارستان پیاده شدم و کیفم رو روی شونه ام اندازختم و به سمت در ورودی رفتم...
نگهبانی با لیاس آبی روشن در رو برای امبولانس باز کرد و منم قاطی جمعیت یکه وارد میشن میرم داخل...
محوطه سرسبز و زیبای بیرونی بیمارستان با تمام جلوه های طبیعی که داره برام زشتو بدترکیب جلوه میکنه ...چون هیچ لبخندی اونجا نمیبینی...هر طرفش رو که نگاه میکنی غم رو تو چشمای بیماران وهمراهاشون میبینی و این یعنی اینکه زندگی دو رو داره...بیرون از اون درهای کوتاه زندگی جور دیگه ای در جریانه و همینکه پات رو گذاشتی اینجا روی دیگه ای ازش رو میبینی!
وارد قسمت پذیرش شدم و به سمت زنی که پشت پیشخوان بود رفتم...
سلام کردم امازن بدون اینکه سرش رو از پشت مانیتو ربالا بیاره بلند گفت:ساعت ملاقات سه ساعت دیگه است!
-ممکنه یک لحظه به من توجه کنین؟
زن گوشی تلفن رو برداشت و گفت:داخلی 303!....یعنی چی هنوز نیومده؟؟؟ ای بابا من دست تنهام....
گوشی رو گذاشت و چرخی به صندلی اش داد و رفت اونطرف پیشخوان و پرونده ای که روی میز بود برداشت و دوباره اومدپشت مانیتور و نیم نگاهی به من انداخت و گفت:شما که هنوز اینجایی...
با اینکه عصبانی شده بودم اما سعی کردم لحن صدام خشمم رو نشون نده ...کارتم رو گذاشتم جلوش و گفتم:میخواستم دکتر زندی رو ببینم...
دستش رو دراز کرد و با دو انگشت کارت رو برداشت و با دقت زل زد به عکسم و منم همونطور نگاهم خشکید روی ناخن های بلند و لاک زده اش!
زن حرکتی به گردنش داد و کارت رو در هوا تکان داد و گفت:فیلم پلیسی زیاد میبینی؟
لبخندی زدم و جواب دادم:اقتضای شغلمه!
کارت رو گذاشت روی پیشخوان و با خنده گفت:پس خوب نگاه نمیکنی...با این کارتت مثلا میخوایی به چی مجبورم کنی؟
کارت رو برداشتم و با خشمی که دیگه نمیتونستم کنترلش کنم تقریبا فریاد زدم:ببین سرکار علیه من وکیل هومن اهرابی هستم ..خدا روشکر مسئول آزمایشگاه بیمارستانتون رو که میشناسی و میدونی تو چه هچلی گیر کرده پس وقت منو تلف نکن و بگو کی میتونم دکتر زندی رو بینم؟
زن ایششی کرد وزیر لب گفت:پس کی میره دنبال خون ریخته شیلا؟!
و بعد سرش رو خم کرد تو مانیتور و چیزی تایپ کرد و لحظه ای بعدگفت:دکتر رفته مرخصی...تا دو هفته دیگه هم نمیاد! امر دیگه ای باشه؟
حرفش رو تکرار کردم و گفتم:مرخصی؟؟؟؟ دو هفته دیگه!!!آخه جرا؟؟؟؟
-ببخشید ها ولی من اصلا فیلم پلیسی نگاه نمیکنم ...شغل خودم رو بیشتر دوست دارم...پو بعد چرخی به صندلی اش داد و رفت اونطرف
تو ذهنم یه عالمه سوال بالا و پائین میرفت..نمیدونم چرا رفتن دکتر زندی رو یه جورایی به مرگ شیلا و اتفاقات اخیر زندگی حسام مربوط میدونستم....اینکه همکار این دو نفر یه دفعه ای بی هیچ دلیلی غیب بشه اتفاقی نم یتونه باشه!
نمیدونم چرا اما احساسی بهم میگه که تو این بیمارستان فوق تخصصی خبرایی!!!


******د رقسمت بعد میخوانیم:::

-خانم شریفی؟
-بله خودم هستم بفرمائید؟!
-ابراهیی هستم خانم...سرگرد ابراهیم ...بازپرس پرونده هومن اهرابی! فکر میکنم لازمه که با هم یه جلسه ای داشته باشیم!
روی تختم نشستم و بالشتم رو محم بغل گرفتم و به دیوار روبه روم خیره شدم...
روی دیوار رو پر کردم از کاغذ و هر چی که تا حالا از این پرونده و آدمهاش فهمیدم رو تیتر وار روشون پیاده کردم..
حسام یا همون هومن...شیلا و بچه ای که اینقدر باعث تعجب و خشم حسام شده!
کیارش زندی..بیمارستان فوق تخصصی که نقطه اتصال شیلا و حسام واین کیارش زندی هست..آرش ورشته تحصیلی اش و برای اولین بار برام سوال پیش میاد که چه ربطی بین حسام و آرشه؟
آرش که کارشناسی ادبیات داره و بعد رفته ارشد هنر و گرایش مجسمه سازی خونده در حالیکه حسام زیست خوند و بعد هم میکروب شناسی!
غیبت 5 ساله حسام و ناپیدید شدن یهویی آرش..قتل شیلا و شهادت همسایه نابیناش ...از خودم میپرسم پس اون زن ا زکجا حسام رو شناسایی کرده؟
هیچی با هم جور در نمیاد...همه چی انگار توهم قر و قاطی شده...تو یه هزار تویی گیر کردم که راه برای خروج نداره!
نفسم رو آه وار بیرون میدم و موهای تو صورتم رو با گیره بالای سرم بستم که چشمم به یه تیکه کاغذافتاد که از لای کتاب قانون مدنی ام بیرونه...
کاغذ رو کشیدم بیرون و در کمال تعجب دیدم کاغذی که چند سال قبل منو آرش روش باهم نقطه بازی کردیم!
لبخندتلخی رو ی لبم نشست..کاغذ رو گرفتم جلو چشمم چهار خونه های کامل شده رو شمردم...
اونهایی که توش« آ »نوشته شده 38 تاست و «ن» 30 تا در ظاهر که اون برده اما هنوزچندتا نقطه هست که بهم وصل نشده و این یعنی هنوز برنده و بانده بازی معلوم نشده...
و من نمیخوام بازنده باشم ...هیچ وقت نخواستم!
کاغذ رو انداختم روی تخت و زیر لب شعری که اون همیشه دوست داشت وزیر لب میخندش رو زمزمه میکنم
«چرا گرفته دلت ؟مثل اینکه تهایی؟!
چقدر هم تنها!
خیال میکنم دچار آن رگ
پنهان رنگ هستی!»


سرم رو روی زانوم گذاشتم و با بغض نالیدم:دچار یعنی عاشق!
صدای خسته اش انگار در گذار از 5سال به گوشم میرسه و تو سرم تکرار میشه:
« و فکر کن کهچه تهاست ...
اگر که ماهی کوچک
دچار آبی بیکران دریا باشد»
تلفن خونه زنگ میزنه و رشته افکار در هم و برهم منو میدره
گوشی رو برداشتم و به شماره ناشناس نگاهی انداختم ودر نهایت نا امید از شناختن فرد پشت خط دکمه برقراری تماس رو فشردم:بله ؟
-خانم شریفی؟
-بله خودم هستم...بفرمائید؟
-ابراهمی هستم خانم...سرگرد ابراهیمی...بازپرس پرونده آقای هومن اهرابی!
صاف نشستم و هیجان زده گفتم:بله بله...خوشبختم...چقد رخشوحالم که بالاخره تونستم باهاتون مستقیم در ارتباط باشم
-همچینین....فکر مکینم لازمه که ما باهم یه جلسه ی حضوری داشته باشم خانم!
-عالیه!
-پس اگر برای شما امکان داره فردا ساعت 11 من وقتم آزاده!
یادم افتاد که فردا اون ساعت وقت دکتر دارم اما فوری و بدون فکر جواب دادم:خوبه...میرسم خدمتتون
-منتظرتونم ...د رضمن جهت اطلاعتون باید بگم..پرونده موکلتون وارد دور جدیدی شده...چون شخصی پیدا شده که ادعای ررابطه نسبی با مقتوله رو داره!
گوشی رو محکم فشار دادم و بریده بریده گفتم: امکان نداره!

-فردا در رابطه اش با هم صحبتمیکنیم...شبتون بخیر
آنقد رجا خودرم که اصلا نمیتونم جوابی بهش بدم..صدای بوق ممتد بهم میفهمونه که تماس یک طرفه قطع شده...
گوشی رو سر جاش کذاشتم و به وسط دویوار روبه روم خیره شدم...به جایی که با علامت+ مشخص کردم که از ناحیه شیلا خطری متوجه حسام نیست!
ولی حالا با پیدا شدن یه ولی دم چی؟؟؟!!!!!
مامان و بابا با هزار جور بهانه ودلیل وادارم کردند که انتقالی بگیرم
دلایلی که نمیدونم چطور شد یهو سر از زندگیم در آوردند !
اما اونها اصرار داشتن و از همه مهمتر به صورت ناگهانی من و شرایطم نگرانشون کرده بود ....هر چند خودم در کنارشون راحتتر بودم اما با توجه به زندگی درکنار عمو وزن عموی روسم و بچه های نچندان نچسبش موندن تو خوابگاه شاهرود رو ترجیح میدادم...
ولی بالاخره مامان وبابا حرفشون رو به کرسی نشوندن و عمو هم با چند تا تلفن و سفارش کارهای انتقالیم رو جور کرد و من ا زترم بعد رسما دانشجوی داشنگاه گرگان شدم...
خیلی از واحد های درسیم رو تونستم تطبیق بدم اما بعضی هاشون رو هم قبول نکردند و دوباهر مجبور شدم برشون دارم که این خودش برای من عذابی بود عظمی!
محیط تازه و آدمها و اساتید ناآشنا و غریبه...فضای نامانوس و دوری از دوستهای اون مدتم برام سخت بود...برای همین یکی دوماهی طول کشید تا تونستم خودم رو با شرایط جدیدم وفق بدم
بیشتر بچه ها همکلاسی گرگانی بودند و اخلاق و رفتارشون مطابق معیارهای خود اون استان خون گرم و زود جوش بودن بود که خوب چندان با من جور نبود...من خیلی راحت با کسی همصحبت نیمشدم و زود با کسی گرم نمیگرفتم اما عجیب این بود که تو اون خطه ا زایران مردم انقد رزود جوش وگرم وگیران که اصلا یادت میره که تو غریبه ای هستی بینشون و این بهترین اتفاقی بود که برام افتاد!
از بین اونهمه آدم پر شور و جالب تونستم بایکی دوست بشم...اونم کاملا اتفاقی!
ماجرا این طوری بود که ::::یکروز که از کلاسم بیرو اومدم و رفتم طبقه پائین تا از آب سرد کن تو راهرو آب بخورم چشمم افتاد روی برد کنار آب سرد کن و اطلاعیه کلاسها ی کانون فرهنگی داشنگاه رو دیدم ...
تیتر درشت مجسمه ساری ونقاشی رو ی سفال نظم رو به خودش جلب کرد...
از بچگی عاشق نقاشیکشیدن بودم ...طوریکه بدون رفتن به کلاس یا دور دیدن تحت نظارت استاد خاصی فقط از روی علاقه و استعداد تونسته بودم کار با رنگ روغن رو یاد بگیرم وچندتایی هم تابلو کشیدم که قشنگترین منظره حاصل کار دستم توسط آرمان تصاحب شد و رفت روی دیوار اتاقش!
روزی که اون آگهی رو دیدم خیلی ذوق زدم ...ا زهمون راه یکراست رفتم ساختمون کانون فرهنگی داشنگاه و ثبت نام کردم...اونجا بود که سمیه رو دیدم ..اون نفر بعد من بود که اومده بود برای ثبت نام اما مسئل اسم نویسی اصرا ر داشت که لیست پر شده و ظرفیت کلاسها تکمیله!
ولی از اونجایی کع سمیه از اون دخترهای زبون باز و بلا بود به وزر خودش رو جا کرد و آخر سر مسئول بیچاره از کوتاه اومد و گفت اسمش رو تو قسمت رزور مینویسه!
سمیه هم اومد کنار من شکلک مسخره ای د رآورد و گفت:باشه رزروم!بچه گیر آورده!؟ من که میدونم همه اینها ادا و اصوله...میخوان بگن استادشون خیلی استاده!!!! ولی من یکی خودم دستم تو کاره...یه شهریه هم واسه این دانشگاه به این عظمت یه شهریه است!
بعد هم با کمال خونسردی و رضایت انگا رنه انگار تا چند دقیقه قبلش مخ طرف رو خورد از رو یمیز زمان ومکان کلاس رو نوشت و خیلی خودمونی از مسئول خدافظی کرد ور فت...
ازش خیلی خوشم اومده بود...یه جوورایی برعکس من بود برام جذاب بود...باعجله رفتم دنبالش و باهاش سر صحبت رو باز کردم و این شد که من و اون شدیم همکلاسی مهم تو کلاسهای آرش جاویدی!
و بعد هم تو کلاس دادرسی کیفری فهمیدم اونهم مثل خودم حقوق میخونه اما ترم بالاتره و کیفری رو افتاده و ......



بازپرس ویژه قتل سرهنگ هوشنگ ابراهیمی مرد نسبتا جوونی وبد شاید بین 30 تا38 ساله اما جوونتر نشون میداد!
صورت گندمی و استخوانی داشت و چشم های درشت قهوه ای تیره رنگش از زیر ابروهای به هم پیوسته و مشکی اش جذابیت خاصی بهش میداد و ابهت نظامی اش با ژست مقتدرانه ای که گرفته بود کامل میشد...
پشت میز چوبی خوش تراشی نشسته بود و نور مستقیم نیم روز از پنجره قدی پشت سرش شونهای عریضش رو در بر گرفته بود...
دستهاش رو رو ی میز گذاشت و خودش رو جلو کشید و گفت: قصد جسارت ندارم اما به نظر برای چنین پرونده ای قدری جوان هستین خانم شریفی!
دیگه خوب یاد گرفته بودم که نباید مکنونات قلبی و احساساتم رو در چهره ام نشون بدم ...بنابراین بدون اینکه حتی خم به ابروم بیارم رو ی صندلی نیمه راحتم جابه جا شدم و جواب دادم:خوشحالم که تو این سن کم افتخار آشنایی و همکاری با بازپرس باتجربه و متبحری مقل شما رو پیدا کردم
لبخند کجی رو ی لبهای ابراهیم نشست که برای من نشونه موفقیت محسوب میشد!
کمی مکث کردو بعد همونطور که پرونده ای رو از کشوی میزش بیرون میکشید گفت:تجربه ام بارها وبارها بهم ثابت کرده که سن و سال ربط چندانی به فراست و زیرکی نداره...یان چیزها تو خون آدمهاست و خانوم ها استاد این ویژگی ها!
اینبار من بودم که لبخند کم رنگی به چهره ام جلا داد اما فکر نمیکنم لبخند من معنای مشباهی برای بازپرس جوان رو داشت!
-خب خانم شریفی ...من آماده ام که به نظریات شما گوش بدم
صاف نشستم وکمرم روپشتی صندلی تکیه دادم و گفتم:من هنوز 2 روز هم نیست که وکالت آقای اهرابی رو به دست گرفتم ...چیز زیادی نمیدونم...هرچی کی درجریان بازجویی ها و اظهارات ثبت شده و....تو پرونده بوده همه اون چیزهاییه که من تا حالا فهمیدم!
-البته تسینتون میکنم که بخوائین پایبند اصول مقدس رازداری بین وکیل و موکل باشید اما فکر نمیکیند اگر باهم روراست باشیم زودتر به نتیجه میرسم؟!
-متوجه منظورتون نمیشم ! قصد خاصی دراین؟
دستش رو زیر چونه اش گذاشت : توقع داشتتم صمیمانه تر از این باهم برخودر کنیم...در هر حال هر دوی ما خوب میدونیم که پرونده آقای اهرابی تنهایک پرونده کاری برای شما نیست . درسته!؟
با همه تلاشی که برای حفظ ظاهرم داشتم اما اون لحظه مطمن بودم که همهچیز رو از حالت چهره ام خونده!
از بس صاف نشسته بودم کمرم درد گرفته بود ...خودم رو تکانی دادم و به زحمت گفتم:هنوز هم متوجه نشدم....عذر میخوام آیا من متهم به چیزی هستم؟!
-به نظرم داریم با این صحبتها جو همکاریمون رو خراب میکنیم خانم شریفی؟!
-با این قسمت فرمایشتون کاملا موافقم...دلیل این دیدار همکاری باشه خیلی بهتره تا اینکه بازجویی تلقی بشه!
دوباهر لبخندی زد و در حالی که پرونده مقابلش رو باز میکرد شروع به توضیحدادن کرد:هومن اهرابی یا حسام پارسا ...متهم به یک فقره قتل از نوع غیر عمد ...و همینطور سرشاخه باند قاچاق مواد مخدر....
تا اینجا که اطلاعتمون مشترکه ...بله؟
-بله
-مقتوله شیلا مجدی مجرد...کارشناس پرستاری مشغول به کار در بیمارستان فوق تخخصصی ....که البته محل کار متهم هم بوده!
بله...التبه به تشخیص پزشکی قانونی مقتوله 3 ماه باردار بوده!
-درسته...و نکته جالب پرونده شما این جاست که اون دختر برعکس تصورات همه ما برادری دراه که شدیدا اصرار به قصاص داره!
-میشه بپرسم این برادر دو سه روزه یهویی ا زکجا پیداش شد؟
-این سوالیه که ذهن ما روهم درگیر خودش کرده...
-و این برادر ...الان کجاست؟امکان ملاقات باهاش هست؟
-شما که انتظار ندارین شما دو نفر رو باهم روبه رو کنم؟
-دلیلی برای عدم این کار نمیبینم! در ثانی گمونم قرار گذاشتیم که با هم همکاری کینیم؟!!!
بلند خندید و سرش رو تکون داد:شما آینده درخشانی پیش رودارین خانم شریفی!
-ممنونم
- واما درباره برادر سه روزه....باید بگم احتیاجی نیست که شما دنبال ملاقات با ایشون ابشید...اون خودش درخواست ملاقات حضوری رو با موکلتون داده که خواهی نخواهی شماهم میتونین تو اون ملاقات شرکت داشته باشین
-جالبه
-بله واقعا جالبه و امیدوارم که از این بیشتر لازم نباشه تو این پرونده سورپرایز بشیم!
منم مثل شما...هر چند هنوز نتونستم با بعضی از مسائل این پرونده کنار بیام!
-مثل؟
-مثل شهادت پیرزن همسایه شیلا...اون زن نابینا بوده...پس چطور تونسته حسام رو ...(بلافاصله متو

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/06/18 تاریخ
کد :64832

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا