تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان رویای شنی (فصل سوم


اتاق حسام دو تا نگهبان داشت که پشت در اتاق نشسته بودند , وقتی برگه معرفی نا مه ام رو که از طریق پارتی های خودم و عمو بهرام جور کرده بودم بررسی کرد , با اکراه بهم اجزاه ورود دادند.
در رو باز کردم و ارد شدم .اولین چیزی که دیدم , یک تخت فلزی بود که حسام رنگ پریده و بی حال روش دراز کشیده بود.نگهبان در رو بست و من و حسام تنها شدیم .روش سمت پنجره بود و متوجه ورود من نشد.یاد اولین ملاقتمون و رفتارهای بی تفاوتش افتادم ..دلم نمیخواست خاطره بد اون روز برام تکرار بشه برای همین تق تق به در زدم و گفتم : ملاقاتی داری ..حواست هست.تخت قژقژی کرد و حسام برگشت طرفم , تعجب رو از نگاهش میخوندم , با دیدنم دستش رو گذاشت روی صورتش و بلند گفت: یا خــــدا!! باز هم تو!-مرسی از اینهمه محبتت ! چه خوش آمد گویی گرمی!-آخه من به تو چی بگم؟نزدیک تخت رفتم و صندلی رو گذاشتم کنارش و نشستم روش و زل زدم به در و دیوار اتاق...یک اتاق ساده و خالی ..2 تا تخت دیگه هم تو اتاق بود که فعلا مریض نداشت.-میخوای با این کارات چی رو ثابت کنی؟نگاهم رو متوجه حسام کردم و خیلی عادی گفتم: هیچی, فقط میخوام به وظیفه ام عمل کنم! تو چی ؟ با این کار بچه گانه ات چی رو میخواستی ثابت کنی؟حسام حرفی نزد و با خشم روش رو ازم برگردوند.بلندشدم و رفتم انطرف تخت و گفتم: چون تو هیچ کمکی نکردی مجبور شدم خودم دست به کار بشم , برای همین رفتم بیمارستانی که کار میکردی دنبال دکتر زندی!تا اسم زندی رو آوردم نگاهش افتاد روی صورتم و فهمیدم که زدم تو هدف .کمی مکث کردم و دوباره ادامه دادم: اما نمیدونم چرا به هر دری میزنم بسته میشه به روم, دکتر آزمایشگاهتون مرخصی گرفته و غیب شده !نمیدونم درست فهیدم یا به نظرم اومده رنگ چهره حسام تیره شده اما انقدر سریع به حالت اولش برگشت که نفهمیدم خیالاتی شدم یا نه !-میشه کمکم کنی بشینم؟سریع بلند شدم و بهش کمک کردم و وقتی برگشتم سرجام متوجه لبخند مضحکش شدم, نشستم روی صندلی و کیفمو گذاشتم روی پام و مظنون نگاهش کردم : چیه ؟ به چی میخندی؟سرش رو روی بالشت پشتش گذاشت و نگاهشو به سقف دوخت و گفت: عطر خوش بویی ...اونم این بو رو خیلی دوست داشت.نفسم رو با آه بیرون دادم و به تلخی گفتم: عطری که خودش برام خرید ...تموم که میشه میرم از همون مغازه و عینش رو میخرم.نگاه خیره ای بهم کرد و مثل من آه کسید و زیر لب گفت: ای وزگار ...صداش زدم :حسامصدام بی اونکه بخوام بغض داشت و ترحم برانگیز بود, گردنش رو خم کرد طرفم و گفت: جانم؟بلند شدمو کنارش روی تخت نشستم و با همه وجودم تو چشماش نگاه کردم و گفتم: تو رو خدا کمکم کن پیداش کنم ...5 ساله شب و روز زندگیم با هم قاطی شده... من بخاطر آرش از همه چیزم گذشتم ..حتی خانواده ام.. خودت که میدنی بخاطر ازدواج با اون چکار کردم .. حالا بدون اون هیچی ندارم..هیچی , مثل یک برگ که از شاخه اش جدا شده باد اون رو به هر سمتی که بخواد می بره..حسام از به زمین و آسمون خوردن خسته شد م...دیگه تحملش رو ندارم...قسم میخورم که نجاتت بدم ..تو هم عوضش کمکم کن.حسام نگاه طولانی بهم کرد..نگاهی که معنی اش رو نمی فهمیدم اما رنگ غم و شرمساری رو توش میخوندم.دستش رو از روی ملافه برداشت و گذاشت روی دستم و فشار خفیفی بهش داد و گفت: نگار..من هیچی ازت نمیخوام ..جز یک چیز...چیزی که مطمئنم اگه آرش هم بود ازت میخواست ..فقط میخوام بری...منو ول کن..التماست میکنم ...دستش رو با دو تا دستم گرفتم و تکون دادم و با عجز نالیدم: حسام من هم التماست میکنم ...بفهم دیگه نمیتونم ...نمیکشم ..قلب من طاقت اینهمه درد رو نداره ...حلقه های اشک تو چشم دو تائیمون موج میزد و فقط کافی بود پلک بزنیم تا بریزه اما هر دو تلاش میکردیم جلوی شکستن مون رو بگیریم.حس غریبی تو اتاق جولان میداد..هیچ کدوم حرف نمیزدیم ..فقط با نگاه به هم التماس میکردیم..آخر سر حسام کوتا ه اومد .نگاهش رو از من برداشت و انداخت روی پنجره و باصدای بم و گرفته ای گفت: تو طاقتش رو نداری.. چرا اصرار میکنی که بدونی ...هیجان بی سابقه ای تو وجودم به جوشش افتاد ..نفس بلندی کشیدم و تقریبا فریاد زدم: تو ازش خبر داری؟ آره؟ آره؟؟حسام حرفی نزد و فقط پلکهاش رو روی هم گذاشت که باعث شد بشکنه و قطره اشکی که تو چشمش خونه کرده بود فرو بریزه.هیجانم کم کم جای خودش رو به ترس داد...به ترسی که همه این 5 سال تو دلم بود.وحشت از اینکه بلایی سرش اومده باشه ....با درد نالیدم: حســـــام؟چشماشو باز کرد و با نگاه خیس و غم گرفت های بهم خیره شد ..فقط توسنتم به زحمت بگم: آرش ..آرش زنده است؟جوابم تنها یک کلمه بود..یک کلمه دو حرفی!یک کلمه دو حرف یکه ریشه زندگیم رو زد ..همه امید و آرزوهامو آتیش زد.. نابود شدم.. اون لحظه به معنی واقعی کلمه نابود شدم.حسام یک کلمه گفت, فقط گفت: نــــه!و این یعنی یک خط پر رنگ روی همه زندگی من!صدای جیغ بلندی تو سرم تکرار شد و وحشت زده به خودم اومدم ودیدم کنار خیابون ایستادم .قلبم بلند بلند میزد و صداش تمام گوشم رو پر کرده بود , گیج دور و برم رو نگاه کردم و سرویس مدرسه پسرونه ای رو دیدم که پشت چراغ قرمز ایستاده بود و توش چند تا پسر بچه شیطون داشتن جیغ و داد میکردن . صدای یکیشون واقعا بلند و ترسناک بود ...گوشیم رو درآرودمو به ساعت دیجیتالیش که زمان 6 و 45 رو نشون میده خیره شدم .اصلا نفهمیدم چی شد!منکه تو بیمارسنان کنار حسام بودم!داشتم با اون حرف میزدم و میخواستم تلاش کنم تا وادار بشه حرف بزنه و بگه از آرش چی میدونه؟هرچی فکر میکنم چیزی یادم نمیاد..یادم نمیاد حسام چی گفت و بعد چی شد و اصلا کی از اتاق اومدم بیرون و اینجا چکار میکنم؟فقط یه حس سنگین و خفیف روی سینه ام حس میکردم ..انگار که راه نفسم رو بسته بودن..دستمو گذاشتم روی سینه امو نفس عمیقی کشیدم که یک درد مقل تیری که یهو رد بشه از تو سینه ام رد شد.از شدت درد دو لا شدمو کیفم از روی شونه ام افتاد.دستم رو به دیوارکنارم گرفتم تا نیفتم ...اصلا نمی فهمیدم تو چه حالیم...انگا ر زمین و زمان رو بهم دوخته بودن !دستی بازوم رو گرفت .چهره زنی رو تو قاب چادر مشکی کنارم دیدم اما نشنیدم چی گفت.به جاش جمله آخر حسام تو سرم زنگ خورد و صدای غم گرفته اش وقتی که گفته بود: نه...!نه ای که فقط یک مفهوم داشت...یعنی آرش دیگه نبود که بتونم باهاش ادامه بدم!بخاطرش زندگی کنم..نه ای که مفهمومش تموم شدن زندگی خودم بود.تو همه این 5 سال با اینکه آرش نبود اما تو خیالم باهاش زندگی کرده بودم.و حتی لحظه ای هم به این فکر نکردم که زندگیم بی حضور اون داره میره جلو..همیشه منتظرش بودم ..منتظر برگشتنش اما حالا...همه چیزم ویرون شده بود..همه چیزم!درد تو سینه ام شدت گرفت و دیگه نتونستم خودم رونگه دارم.با زانو افتادم روی آسفالتها...حال خودم رو نمیفهمیدم ..فقط تلاش میکردم یک نفس کوچیک بکشم ..اما با کوچکترین تلاشی برای فرو بردن هوا آنچنان تیری تو سینه ام کشیده میشد که دنیا رو تیره و تار میدیدم!نیمدونم از شدت درد از حال رفتم یا از کمبود اکسیژن ... فقط تو لحظه آخر چهره رنگ پریده و وحشت زده اون زن رو دیدم که نگهم داشته بود و بعد .. تاریکی....!!!
کلاسهای آرش تموم شد, جلسه آخرش برام خیلی سخت بود ...برعکس ظاهر خشک و جدی که از خودم نشون میدادم اما با هر بار دیدنش دست ودلم میلرزید .مخصوصا اون روز آخری که بدجور حالم گرفته بود.و نمیدونم واقعا اگه اون کار توی دفتر مجله نبود چی به سرم می اومد..سخت بود اعتراف کنم اما واقعیت داشت, ازش خوشم اومده بود ..آرش , آش دهن سوزی بود و من نمی توسنتم اینو انکار کنم!اون ترم خیلی زود تموم شد مثل همه ترم های دیگه تا اومدم به خودم بجنمبم وقت امتحان ها رسید و به هر جون کندنی بود بار یک ترم رو تو شب امتحان ها برداشتم و همه واحدها رو پاس کردم ولی یک تفاوتی که این دفعه با دفعه های قبل داشت این بود که سر هرامتحان پای جزوه هام یک اسم بود ...گوشه گوشه کتابها و جزوه های درسیم نوشته بودم آرش!!!خلاصه بدجوری افتاده بودم تو هچل !تا اینکه....تا اینکه به پیشنهاد سمیه برای تعطیلات تو گروهای دانشجویی که اعزام به روستا میشدن اسم نوشتیم و قرار شد بریم روستاهای اطراف چند هفته ای برای کمک و این حرفها ... صبح روزی که کوله امو برداشتم و رفتم محل قرار تا گروه بندی بشیم و همه با هم آشنا بشیم .اون روز رو هیچ وقت یادم نمیره .اون روز وقتی در کمال تعجب آرش رو هم بین دانشجوهای داوطلب دیدم ازتعجب دهنم وا موند و اینقدر تابلو بهش زل زدم که هم خودش فهمید و هم همه بچه های دور و بری مون!!!****.زندگی تو روستا هم برای خودش عالمی داره..هوای پاک..زمین پر برکت ...آسمون باز و شبهای مهتابی و پر ستاره..آدمهای مهربون و روهای گشاده!زندگی اون جا معنی دیگه ای داره ..اونجا دیگه خبری از چشم وهم چشمی های تموم نشدنی و تعارفهای الکی و تو خالی نیست ..اونجا هر چی هست مثل همون آسمون صاف و یکدستش یکرنگی و صمیمته!صمیمتی که تو نگاه کوچیک و بزرگ میتوین ببینی و هیچکدومشون سعی در پنهان کردنش ندارن.چیزی که تو شهر یا نمی بینی یا اگر هم ببینی سرد و یخ زده است !اون روزها که تو اون روستا بودیم عشق میکردم..با خدا..با زمین ..آسمون..آدمها...پیر زنها و پیرمردها!زمینهای شخم نزده و جوانه های سبز گندم و چغندر!آخ که اونجا یعنی خود زندگی!!!***.شب دوم بود ...همه بچه های گروه برگشته بودن مسجدی که دراختیارمون گذاشته بودند ...خیلی خسته بودم اما حال قشنگی داشتم.وقتی یاد حرف زهرا کوچولو می افتادم که منو بغل کرده بود و گفته بود: خاله نگار نمیشه تو همیشه پیشمون بمونی!دلم قنج میرفت و قلبم یک جوری میزد انگار یک پر پر اضافه داشت.حس خوبی بود ...شیرین و دوست داشتنی .نزدیک مسجد که شدم روشنی یک آتیش رو دیدم که پسرها همه دورش رو گرفته بودن و حسام داشت براشون می خوند.ولی چه صدایی!تعجبم از این بود که چطور صدای اعتراض هیچکی در نیومده هنوز!!حسام داشت میخوند و مرتضی پشت یک دبه ضرب گرفته بود و مثلا داشت براش موسیقی متن میرفت!و چند تا از پسرها زیر صداش ها ها میکردن که دیگه آخرش بود!همونجا تو تاریکی ایستادم و به اون صحنه خیره شده ام ..آخه خیلی خنده دار بود و حاضر نبودم این سوژه رو از دست بدم ...یکم که گذشت دیدم واقعا حیفه برای همین زود دوربینم رو از کوله ام بیرون کشیدم و زوم کردم روشون و شروع کردم به فیلمرداری .حسام همونجور میخوند: امشب در سر شوری دارم ..امشب در دل نوری دارم.و به اینجا که رسید دیگه موهای تنم سیخ شد از بس وحشتناک میخوند.باز امشــــــب من در اوج آسمانم!-حالا خوبه منم از شما مدرک جرم بگیرم .از صدایی که پشت سرم شنیدم همچین از جا درفتم که اگه جلوی دهنمو نگرفته بودم حتما جیغ بنفشی میکشیدم و از اون جیغ هایی که وقتی سوسک میدیدم میکشیدم.چسبیدم به دیوار ودستمو گذاشتم روی سینه ام .آرش سینی چای به دست از تو تاریکی اومد بیرون و گفت: ببخشید ترسیدین.وقتی شناختمش یکم آروم شدم اما هنوز سینه ام با بی نظمی بالا و پائین میرفت .به زحمت گفتم : شما اونجا چی کار میکردین؟خندید و گفت: اینم دقیقا عین سوالی که من از شما دارم! شما اینجا چی کار دارین؟تکیه ام رو از دیوار برادشتم و بریده بریده گفتم: چطوری؟-همه خانومها رفتن مدرسه! مسجد رو دادن به آقایون.-من..نمیدوسنتم..کسی به من نگفته بود.-خب برای اینکه شما اصلا با گروه هماهنگ نیستین تمام مدت سرتون با بچه ها گرمه.لبخندی زدم و گفتتم: آخه خیلی شیرینن.با اینکه چهره اش رو تو تاریکی نمی دیدم اما میتوسنتم از لحن صداش بفهمم که اونم مثل من لبخند رو لبشه : خانم ها همشون اینطورین...همشون عاشق بچه هان.-شما از بچه ها خوشتون نیمآد؟-خواهرم یک دختر داره ...اسمش یکتاست ...اونو خیلی دوست دارم..ولی از بچه های دیگه نه...مخصوصا اگه لوس باشن.همانطور که دوربین رو خاموش میکردم گفتم: ولی من عاشقشونم.بلند خندید و گفت: من که گفتم.بعد سینی چایی که دسنش بود رو به سمتم گرفت و ادامه داد: بفرمایئد .دست دراز کردم یکی از لیوان یکبار مصرفها رو که حسابی داغ شده بود رو برداشتم و گرفتمش جلوی صورتم , بخارش میخورد رویی گونه ام و حس خوبی رو بهم میداد .دوباره آرش گفت: اگه میترسین باهاتون تا دم مدرسه بیام ؟فوری جواب ندادم .مکثی کردم و یکم حرفش رو بالا و پائین کردم دلم میخواست که باهام بیاد اما نه بخاطر اینکه میترسیدم و از این حرفها , برای اینکه میخواستم بیشتر باهاش باشم .. آخه ازش خوشم اومده بود .حالا دیگه با خودم کنار اومده بودم و میدوسنتم چه احساسی بهش دارم .دیگه نه از اون خشم عصبانیت و شب اول ملاقاتمون تو قطار خبری بود و نه حس غریبه و بهم ریخته روزهای اول کلاسش .ونه حتی اون حس دوست داشتن معمولی که روزهای اول اومدن به روستا نسبت بهش داشتم.الان دیگه واقعابرام مهم شده بود.ته ته قلبم ازش خوشم اومده بود.سکوتم که طولانی شد خودش انگار جوابم رو از سکوتم تفسیر کرده باشه گفت: پس یک لحظه اجازه بدین من همین چایی ها روبه بچه ها بدم ..میآم.چیزی نگفتم و فقط تو تاریکی به چشمهاش که مثل چشمهای گربه برق میزد خیره شدم ...نمیدونم از گرمای گرمای چای که تو دستم بود اونجوری گر گرفتم یا از چیزی که تو نگاهش بود ..واقعا نمیدونم ! اماهرچی که بود احساس خوبی بود , مثل وقتی که بعد از یک مدت طولانی توسرما وایستی و بری تو یک اتاق گرم که بخاری اش زیاد زیاد باشه و بعد دستهای یخ زده ات رو بگیری روی اون بخاری و با گرم شدن همه وجودت لبخندی بزنی و بگی آخی خدایا شکرت...چقدر گرما خوبه!حالا منم میخواستم لبخند بزنم وبگم ..خدایا چقدر دوست داشتن خوبه اما همون لحظه که تو اوج مز مزه کردن اون همه لذت بودم یک احساس تلخ و گس از تو ذهنم گذشت .شرایط خودمو برام یاد آوری کرد و من یادم اومد گه چقدر اینجوری همه چیز بیهوده است.با رویا رو شدن با این حقیقت تلخ , بغض دور گلوم رو گرفتو فشارش داد.رو برگردوندم و به آتش و حلقه های پسرها نگاه کردم که حالا حسام دست از خوندن کشیده بود و همشون عین از قحطی در اومدها حمله کرده بودن به سینی چای دست آرش.وقتی صورت خندونش رو بین چهره های سرخ شده از آتش بین بقیه پیدا کردم وبه اون لبخند زیبا و مردونه ا ش خیره شدم دوباره دلم لرزید و بغضم آروم شکست.آروم بی صدا ... اولین قطره اشک تو اون تاریکی پاورچین پاورچپن روی گونه ام راه افتاد.دیگه تحمل نداشتم..چای که دستم بود رو گذاشتم روی پله ورودی مسجد و به دو از اونجا دور شدم.واقعا دیگه نمی توسنتم اونهمه بدبختی رو تحمل کنم.برای اولینبار دلم میخواست از اینکه مثل دخترهای دیگه نیمتونم به آینده چشم امید داشته باشم از ته دل زار بزنم!از اینکه نیمتونم به دوست داشتن و دوست داشته شدنم فکر کنم, از اینکه نمیتونم به مادر شدن و خانواده دار شدن فکر کنم.اخه گناه من چی بود ؟؟من چه تقصیری داشتم؟؟از محوطه مسجد رفتم بیرون و دویدم طرف مدرسه ..جوری می دویدم که انگار کسی دنبالمه.و در حقیقت هم همینطور بود.دورنمای یک زندگی زیبا که هر دختری آرزوش رو داره پشت سرم ایستاده بود و داشت بهم دهن کجی میکرد و من طاقت نگاه مسخره اش رو روی خودم نداشتم.من انقدر قوی نبودم که اون رو کنارم ببینم و اهمیتی ندم , برای همین فرار میکردم ...از خودم..از آرزوهام ...از آرش.. ا زعشق به آرش...****.ا ز صبح که بلندشده بودم تلخ و نچسب بودم این رو از سر صبحانه یکی یکی بچه ها بهم گفتن تا تو کارگاه بچه ها با چشمهای کنجکاو و شیطونشون بهم فهموندن اما دست خودم نبود . هنوز از زخم دیشب درد میکشیدم.همه زخم ها که نباید جسمی باشند ..زخم های روحی دردشون به مراتب بیشترن ..مخصوصا اگه اون زخم رو خودت با دست خودت زده باشی.کلاس که تموم شد ساعت 12 بود و نیم ساعت دیگه موقع نهار بودنهار ها روهمه دور هم میخوردیم و این برای من بعد از ماجرای دیشب خیلی سخت بود.. اینکه برم سر سفره ای بشینم که آرش هم نشسته و غذایی رو بخورم که اون قسمت میکنه .وای خدا اصلا همه اینها به جهنم ..بگو چطوری باهاش برخورد کنم ..وقتی بهم خیره میشه وبا اون لبخند کج گوشه لبش سلام میکنه یا میگه برای شما چی بکشم؟میخواستم اصلا نرم سر سفره اما بالاخره که چی؟امرزو نمیرفتم , فرا نمیرفتم...عاقبت که چی! برای همین به خودم مسلط شدم و همه احساساتم رو گذاشتم زیر پام و با پاشنه هام له شون کردم .دردم اومد..خیلی هم دردم اومد اما چاره ای دیگه ای نداشتم.***.وقتی من رسیدم دخترها داشتن سفره رو پهن میکردنو پسرها هم دیگ ها رو از روی اجاق ها پائین می اوردند و خلاصه سر وصدایی به پا بو.من از اونهمه هیاهو استفاده کردم وبی صدا رفتم کنار ساناز ایستادم که به روم خنیدید وگفت: کجایی تو دختر! دل بکن دیگه!جوابی ندادم چون اصلا حواسم نبود.داشتم دنبال آرش میگشتم که بین بچه ها نبود...هم خیالم راحت شد و هم یکم ناراحت شدم ..بهر حال هنوز از پس خودم برنیومده بودم و اون تو قلبم جا داشت ...هرچقدر هم نقش بازی میکردم و وانمود میکردم که برام مهم نیست اما اخرش که باید با خودم صادق می بودم و حقیقت رو باور میکردم .و حقیقت چی بود جز اینکه من ارش رو دوست دارم؟!با صدای جیغ چند تا دختر به خودم اومدم ,برگشتم سمت صدا که آرش رو میون جمع دخترها دیدم.دخترها جیغ زنون پشت هم پناه میگرفتن و آرش داشت غش غش میخندید.اما به چی؟جلوتر رفتم تا ببینم چی باعث این همه سرو صدا و ترس شده .... که ناباورانه متوجه یک بچه گربه سیاه و سفید خیلی ملوس تو دستهای آرش شدم.انقد کوچیک بود که تو یک کف دستش هم جا میشد اما آرش اون رو با دوتا دست گرفته بود.یک بچه گربه با موهای پرز دار بلند ویک دم تمام مشکی ... چشماش سبز بود.. یک سبز خیلی تیز... یک چیزی تو مایه های چشمهای خود آرش.تمام حس و حالی که تا اون چند دقیقه قبل داشتم با دیدن اون بچه گربه ملوس یادم رفت . لبخندی گوشه لبم نشست و برعکس دخترهای دیگه جوری پناه گرفته بودند انگار اون بچه گربه, گودزیلاست!جلو رفتم و با یک انگشت زیر گلوی گربه رو خاروندم که خیلی خوشش اومد و گردنش رو بلند کرد و چشماش رو خمار!با این حرکتش من و ارش دوتایی بلند خندیدم : نمی ترسی؟بدون اینکه نگاهش کنم با خنده جوا ب دادم : نه.-پس بگیرش.بچه گربه رو گذاشت تو بغلم و منم با لذت خاصی به خودم چسبوندمش و یک لبخند از ته دل زدم .بچه گربه هم خودش رو بهم می مالوند و آروم میو میو میکرد .سرم رو بلند کردم و مشتاق گفتم: الهی...گشنه است .که دیدم آرش داره با دقت بهم نگاه میکنه... با این حرفم لبخندش پهن تر شد . شونه ای بالا انداخت: مامانش شماییی!یک چند ثانیه ای نفهمیدم چی میگه , گیج نگاهش کردم که دوباره گفت: فکر نکنم گوشت بتونه بخوره ..هنوز خیلی کوچیکه.-شیر داریم؟گمونم.دخترها یکی یکی از پناهگاشون بیرون می اومدند و بافاصله از من می ایستاده اند و جوری نگاهم میکردند که انگار مثلا یک مار کبری تو بغلمه!!!وقتی صدای حسام بلند شد که میگفت داره غذا رو میکشه کم کم جمعیت متفرق شدن و من موندم و آرش و بچه گربه تو بغلم .حالا که از شور و شوقم کم شده بود , گرمای نگاه آرش اذیتم میکرد .جرات هم نداشتم سر بلند کنم برای همین خودمو با بچه گربه سرگرم نشون دادم که بی مقدمه گفت: چرا دیشب رفتی؟لحنش صمیمی شده بود ومن توذهنم دنبال دلیل میگشتم که چرا؟-نمیخواستم مزاحمتون بشم.-جدنا؟لحنش جوری بود که ناخودآگاه سربلند کردم و نگاهم افتاد تو چشماش !تو چشماش داشت بهم میخندیدن ..انگار بخواد بگه: خودتی!برای اینکه خیالش رو جمع کنم خونسرد جواب دادم: راهی نبود که ...خودم رفتم دیگه!و به دبنالش برا دور کردن ذهنش از این بحث گفتم: خیلی ملوسه..از کجا پیداش کردین؟-لای یاس تو حیاط مسجد گیر کرده بود.-حیوونی!-دوستش داری؟خندیدم و همونجوری که با دمش باز می کردم گفتم: خیلی!!-پس مال تو!متعجب نگاهش کردم که ادامه داد: از مامانش اجازه اش رو گرفتم.-گناه داره..شاید دنبالش باشه ...-نه چند روزی که تو مسجد پرس میزنه و هر شب براش شیر می برم... گم شده ..اگه نمیخواینش مال خودم.بدون اینکه فکر کنم فوری جواب دادم: نه نه ..مال خودم.خندید و همونطور که با گربه تو بغلم بازی میکرد . با دست نوازشش کرد و پشت گوشهاش رو خاروند.از اونهمه نزدیکی بهش احساس خوبی نداشتم, معذب بودم.. از طرفی هم دلم نمیخواست بره و ازم دور بشه ..نمیدونم چه مرگم بود ...حال خرابی بود!تشنه ام شده بود و گرمم هم بود.اون غرق بازی با گربه بود که حالا هی با پنجول های ظریفش به دست آرش ناخن میکشد و من زیر چشمی اون و خنده هاش رو نگاه میکردم و شاهد لرزیدن دلم بودم! نوری افتاد تو چشمم و چشممو زد..به زحمت لای پلکهام رو باز کردم و متوجه صداهای بالا سرم شدم ..صدای یک مرد بود و یک زن. زیر صداشون هم یک صدایی ریز مثل بوق بوق اما پائین تر ...هوای خنک و مطبوعی تو ریه هام در حال گردش بود ..آروم اون هوای خنک رو فرو دادم که حس آرامشی تو وجودم به جریان افتاد ..ترس نفس نکشیدن شاید بدترین ترس همه زندگی یک آدم باشه ..حقیقتا حال وحشتناکیه وقتی نمی تونی هوا رو تو ریه هات حس کنی...صدای دستگاه های اتاق برام آشنات بود اما یادم نمی اومد که قبلا این صداها رو کجا و کی شنیدم ...جسم سردی همون لحظه روی بدنم حرکت کرد و بعد باز صدای اون مرد که میگفت: یک ساعت دیگه ازش 1 نوار دیگه بگیر و با اکوش که آماد شد بیار اتاقم.-چشم دکتر.-دیگه سفارش نکنم ..وضعیتش رو مدام کنترل کنی.-بله حواسم هستم.هر چی تلاش کردم دور وبرمو ببینم بی فایده بود.. همه اجسام هاله دارم و به شکل سایه روشن دیده میشد , مرد روی صورتم خم شد و نور مستقیمی رو دوباره انداخت تو چشمام که حس کردم برای چند لحظه کور شدم.مرد دستش رو گذاشت روی پیشونیم و آروم و نرم زیر گوشم گفت: استراحت کن ..حالت خوب میشه ..من اینجا...انقدر گیج بودم که نصف بقیه جمله دکتر رو نشنیدم همینکه چشمام رو بستم دوباره از هوش رفتم اما اینبار هواداشتم , دردی تو سینه ام نبود و انگار تو یک جور خلاء در حال پرواز بودم!*************.******.اسم گربه رو گذاشته بودم ملوسک!تو حیاط مدرسه داشام باهاش بازی میکردم که متوجه پاها ی مردونه ای شدم .سر که بلند کردم دیدم آرش!دستش یک سویس بود وداشت اون رو سمت ملوسک تکون تکون میداد و هی میگفت: پیشی بیا..پیشی؟خندیدم و گفتم: اسمش رو گذاشتم ملوسک!چشماش گرد شد و گفت: ها؟!! بعد به مسخره خندید و ادامه داد: عجب اسم دخترونه ای !-مگه چه شه ؟-چی عرض کنم...آخه..میگم حالا این حیوونکی زبون نداره اعتراضی کنه..فردا پس فردایی که شد , یکوقت از این اسم ها رو بچه اتون نذارین ها!-چی بذارم خوبه؟ بوق 1829 خوبه؟سوسیس رو پرت کردد جوی ملوسم و با خنده ملیحی که تحویلم داد جواب داد: حالا چرا دلخوری میشی؟ من فقط نظرم رو گفتم..میگم دوست ندارین سلیقه من رو تو انتخاب اسم بدونی؟مکثی کردم ویکم خیره خیره نگاهش کردم که بلند شد و اومد طرفم , اونم یکم نگاهم کرد وگفت: حسام میگه که شما اصا با بچه ها دم خور نیستی! مشکلی هست؟جواب دادم: فکر نکنم.-بهرحال ما یک
برچسب ها: رمان ...... رمان ...... رمان - رمان رویای شنی - blogfa.com , رمان رویای شنی , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 44- رمان رویای شنی , گنجینه ی رمان های من , گنجینه ی رمان های من - دانلود رمان رویای شنی , گنجینه ی رمان های من - رمان انتهای راهرو اتاق دهم قسمت 3 , رمان ایرانی و عاشقانه رویای شنی | Chrysalis کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمان بازان - رمان عشق به سرعت فراموش شده ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/06/18 تاریخ
کد :64831

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا