تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان رویای شنی (فصل چهارم)


یک ساعت ونیم بعد با هوشنگ از اتاق اومدم بیرون ... اون داشت حرف میزد و از پرونده میگفت ...از حرفهای حسام و از جلسه دادگاهی که دیگه چیزی بهش نمونده بود...
اما من هیچی نمیشنیدم ... غرق شده بودم.. تو خاطراتم .. تو اتفاقات این مدت... تو حرفهای حسام .... حال و روز خودم!چی داشت به سرم می اومد؟!حس کردم یکی داره صدام میزنه .. نگاهمو بالا یر دادنم اما جا سقف و کف پوش عوض شده بود!همه چی دور سرم میپرخید .. میون اون همه داره در حال گردش دو تا چشم قهوه ای دیدم که د ر مرکز ایستاده بود, ثابت و راسخ!دو تا چشم قهوه ای که بهم خیره شده بودند.به کمک احتیاج داشتم ... به یک دست که منو محکم بگیره و نذاره بیشتر از این غرق بشمم فرو برم .دستم رو دراز کردم تا به چیزی چنگ بزنم که صاحب مون دوتا چشم قهوه ای زیر بازوم رو گرفت و بعد نفهمیدم چی شد.به خودم که اومدم دیدم تو یک اتاق اداری ام وسرگرد ابراهیم با یک پوشه جلوم روم ایستاده و داره بادم میزنه!بدنم بی حال بود اما به هر سختی بود خودم رو جمع و جور کردم و سعی کردم صاف روی صندلی بشسنم و در همون حال گفتم: چی شد؟هوشنگ نفس راحتی کشید و گفت: امان از دست شما زنهای لجباز ایرانی!-میشه یک لیوان آب بهم بدین؟حرفی نزد و از پارچ روی میز تو یک لیوان آب ریخت و من تو ی ذهنم گفتم یعنی دهنی کی میتونه باشه؟لیوان رو به سمتم گرفت و نگاه دقیقی بهم انداخت و گفت: حالت خوبه؟سری تکان دادم و بالبخند بی رمقی جواب دادم: خوبم.. فکر کنم فشارم افتاده بود...عذر میخوام.-عذرخواهی لازم نیست .. منم اگه همنیکه از روی تخت بیمارستا ن بلنند میشدم , بدو بدو می اومدم دنبال فضولی همین بلا سرم می اومد!!ا ز بالای لیوان نگاه تندی بهش انداختم که خندید و شکلکی درآورد وگفت: بی منظور بود.. به شرافتم قسم!جوابی نداشتم که بهش بدم .. لیوان خالی رو گذاشتم روی میز کنار دستم و چنگ زدم به کیفم و با اتکا به صندلی بلندشدم که صدای اعتراضش بلند شد: لا اله الله! عجب خیره سری هستی ها!!از حرف و لحنش جا که چه عرض کنم حسابی شوکه شدم!خودش هم گمونم فهمید که چه حرف بی ربطی گفته برای همین زود ماست مالی کرد و گفت: یکم استراحت کنین .. رنگتون بدجوری پریده.دوباره خودم رو روی صندلی رها کردم ولی از شدت غیظ نگاهم بهش کم شند!چند دقیقه دیگه هم گذشت و هوشنگ که تا اون لحظه خودش رو سرگرم کاغذهای روی میزش کرده بود و هراز گاهی زیر چشمی نگاهم میکرد با صدای خفه ای گفت: من یکی زیادی شوخم .. رفتارم خیلی با شغلم مَچ نیست... اگه بی احترامی کردم....!باقی حرفش رو خوردو فقط نگاهم کرد... منم که دیگه حالم سر جا اومده بود , سری تکون دادم و گفتم : حالا اجازه میدین من برم؟خندید ... از خنده اش خوشم می اومد... کلا ازش خوشم می اومد.. آدم جالبی بود.. مثل هیچکسی که تا حالا دیده بودم نبود... از اینکه باهاش حرف بزنم سر شوق می اومدم و از شوخی هاش برعکس حسام حرص نیمخوردم.-اگه نارحت نیمشین خودم می رسونمتون.چون حوصله ماشین گرفتن و انتظار برای اژانس رو نداشتم لجبازی همیشگی ام رو کنار گذاشتم وبی تعارف قبول کردم.10 دقیقه بعد من تو ماشین هوشنگ بودم!با خنده گفتم: من تا حالا سوار ماشین پلیس نشده بودم!با شیطنت تمام جواب داد: دوست دراین براتون آژیر هم بکشم؟-بدم نمیاد ... از تو ترافیک موندن متنفرم.-یک یک مساوی ... منم همینطور .. راستی بازی مورد علاقه شما چیه؟چشمام جهار تا شد از سوالش!متعجب پرسیدم: چی؟!باخنده: بد منظورم رو گفتم .. همیشه برام سوال بودم ...آخه بازی مورد علاقه خبرنگارها دارته.. ما پلیس ها شطرنج رو ترجیح میدیم... نویسنده ها معمولا پازل رو میپسندن .. اما وکیل ها...اونها از چه بازی خوششون میاد؟خندیدم و یکی فکر کردم .. بی اختیار یاد آرش افتادم که دیونه نقطه بازی بود. .از یادآوری خاطره نقطه بازی که باهم داشتیم و اینکه اون سر هر چارخونهای که صاحب میشد چه کرکری میخوند لبخندی روی لبم نشست و بی اخیتار گفتم: نقطه بازی!هوشنگ با صدای بلند خندید و باعث شد که من از رویام بیرون بیام ... گیج نگاه ش کردم که گفت: خیلی جالب بود... یادم باشه بعدا برای همکارام تعریف کنم.زیر لب غریدم: ابله لوده!و رو ازش گرفتم و به خیابون چشم دوختم .با خودم فکر میکردم آخه کجای حرفم خنده دار بوده؟ مثلا اگه میگفتم مارپله باز هم هیمنجور میخندید؟خب بچه که بودم مارپله خیلی دوست داشتم .. بعدا عشق شطرنج شدم اما از بس مات شدم گذاشتمش کنار, بعد دوره دبیرستان رفتم تو فاز رمان نویسی و داستان کوتاه ... چند تا یی هم رمان نوشتم اما هیچ وقت چاپشون نکردم.راستی چرا؟بعدش چی شد؟رفتم داشنگاه .. درس خوندم.. آزمون وکالت ...چه زندگی یک خطی ساده ای!چه الکی و بیهوده!پس کجا بود اون پویایی و تحرکی که همیشه آروزش رو داشتم.کجا رفته بود اونهمه آرمان دست نیافتنی دوران دانشجویی؟تو کله ام بود که تا دکترا برم, حقوق بین الملل بخونم و توسط جهانی مطرح بشم!پس الان چرا اینجام؟چرا از همه اون آرزوها فقط یک وکیل شده بودم, یک وکیل زپرتی ونیم بند که بخاطر یک پرونده معمولی کارش به بیمارستان کشیده بود؟نمیتونستم این در جا زدن و عقب موندن ر و گردن آرش بندازم ... نه چون بعد از گم و گور شدنش من ادامه دادم... آزمون وکالت شرکت کردم , یکسال عقب موندم ولی اخر قبول شدم و به راهم ادامه دادم... و اینکه دست از آرزوهام کشیدم هم که تقصیر اون نیست.. خودم بودم که خودمو و آرمان و ارزشهام رو رها کردم ..ولی آخه چرا؟-میتونم بپرسم به چی داری فکر میکنی؟از فکر و خیالات بی سرو تهم بیرون اومدم و بی اونکه بفهمم هونشگ چی گفته جواب دادم: حرفهای امروز حسام باهم نمیخونه .. یک چیزهایی این وسط بدجوری میلنگه!-موافقم.. مثل اون اعترافی که کرد و این تکذیبی که حالا میکنه... من نمیتونم بفهمم این آشنای سایق شما که بدجوری مشتاقم بدونم چه جور آشنایی بوده چرا اینقدرخودش رو به زمین و آسمون میکوبه؟!   -آشنایی من و حسام, مدل خاصیی نیست ! درحقیقت حلقه اتصال و باعث و بانی پیوند و رابطه ما یک نفر بود که حالا نیست! همه چیز اتفاقی پیش اومد ... این پرونده و وکالت حسام و باقی ماجرا.هوشنگ: ازش پرسیدی چرا دو اسمیه؟-نه! راستش اینقدر چیزهای جور واجور تو این کلاف سردرگ هست که دیگه به اسمش نرسیدم!هوشنگ»: مثل آرش؟با شنیدن اسم آرش از زبون هشونگ مثل برق گرفت ها چرخیدم طرفش و متحیر بهش خیره موندم!بی اونکه به سمتم برگرده در همون حال که داخل کوچه خونه میشد خونسرد گفت: اگه یک پلیس یک خورده بدونه اشکالی داره؟1-یک خورده؟!!! این مساله مربوط به زندگی خصوصی منه!جلوی آپارتمانم ایستاد و برگشت طرفم و گفت: البته نه خیلی خصوصی! در حقیقت میشه گفت مربوط به اون حلقه اتصال مفقوده است , درسته؟حرفی نزدم ... خواستم پیاده بشم که یادم افتاد من اصلا بهش آدرس ندادم ... پس از کجا فهمیده بود ؟دوباره برگشتم طرفش و گفتم: آدرس خونم که دیگه خصوصی بود!دستهاش رو به حالت تسلیم بالا برد و خندان گفت: من تسلیمم... مشخصاتتون رو که میخوندم آدرستون هم ...-همیشه مشخصاتی که میخونین آدرس افراد رو هم حفظ میکنین؟هوشنگ: همشه و همه کس نه! فقط آدمهای خاص رو ...!حرفش دوپهلو بود , دوپهلو که چه عرض کنم چند پهلو بود, نشد بهش بتوپم و از خجالتش دربیام . تو بد وضعی گیر افتاده بودم , هنوز تکلیف خودم با خودم ملعوم نبود !بار پرنده پیچیده وس نگین حسام زیادی روی شونه ام سنگینی میکرد , یکم توجه از طرف یک آدم دیگه ضرری که نداشت هیج گمونم ضروری هم بود!روحم مثل قحطی زده ها داشت دست و پا میزد و من به زحمت افسار بهش بستم و رو به هوشنگ گفتم: ممنون که من رو رسوندین.-وظیفه ام بود.-محبت کردین.خودش رو جلو کشید و با لحنی سراسر شیطنت گفت: میخوایئن محبتم رو کامل کنم و تادم در خونه اسکورتتون کنم و بعد جهت اطمینان خونتون رو هم بازرسی کنم؟اینبار دیگه بلند خندیدم. در رو بستم و خم شدم و برای اولین بار دوستانه نگاهش کردم و گفتم: تا هیمنجا شرمنده تون شدم کافیه! بازهم ممنونم.هوشنگ: باور کنین قول میدم سر پرونده های خصوصی موکلینتون نرم.با خنده جواب دادم: ببخشید , اما نمیتونم اعتماد کنم!هوشنگ : امان از شما و کلا... همتون عین همین , شکاک و بدبین!قیافه مسخره ای به خودم گرفتم و گفتم: مطمئنین که دراین ویزیگی های یک وکیل رو میگین؟هوشنگ: نه دقیقا!-بهتر بود بگین نه تحقیقا! اینها همش مربوط به شغل خودتون بود!هوشنگ: قبول کنین شغل ما با شما یک سری مشترکاتی داره!حرفی نداشتم که بگم , خب راست میگفت ... به جای جواب به روش لبخند زدم و باز هم تشکر کردم و رفتم داخل ساختمون.سوار آسانسور شدم و به حسی که تو قلبم داشت آروم آروم جولان میداد فکر کردم...یک جورایی انگار هیجان داشتم.از درون شاد بودم .. سرخوش...!یک آن از خودم بدم اومد... عجب موجود مضخرفی شده بودم!هنوز یکهفته از خبر مرگ آرش نگذشته بود و من و دلم راه افتاده بودیم دنبال کس دیگه ای؟اما فوری صدایی تو سرم به دفاع از خودم بلند شد: نه هنوز معلوم نست آرش طوریش شده باشه .خودم به خودم جواب داد: دیگه بدتر! پس میشه بگی با یک مرد غریبه داری چه غلطی میکنی؟اما همون صدا دوباره داد زد: چه غلطی؟!! مگه من آدم نیستم , مگه حق زندگی ندرام؟5 سال گذشته آرش چه زنده چه مرده , نیست... رفته! ولم کرده! حالا چون اون نیست من باید از تنهایی بپوسم؟دیگه نتوسنتم جوابی بهش بدم .. نفس بلندی کشیدم و سعی کردم مسیر تفکراتم رو تغییر بدم .من رو چه به افکار فلسفی!! پشت در خونه ایستادم و ته کیفم داشتم دنبال کلیدهام میگشتم ، از دست شلختگی خودم حسابی کفری بودم و داشتم همینطوری به خودم بد وبیراه میگفتم که احساس کردم یکی پشت در تو خونه است !هول کردم... یعنی ممکن بود کسی این قدر ابله باشه و بخواد بیاد خونه من دزدی؟تو دلم گفتم: به کاهدون زدی آقا دزده !زودی موبایلم رو درآوردم و در همون حالی که شماره هوشنگ رو میگرفتم خواستم یواشکی در رو باز کنم اما همیکنه دست زدم به در ، خودش با قژ قژ اعصاب خوردکنی باز شد، دیگه واقعا نزدیک بود از ترس سکته کنم ! پاورچین پاورچین بی اونکه صدای اضافه ای از خودم دربیارم وارد خونه شدم.در عرض همون چند ثانیه ضربان قلبم به بالاترین حد خودش رسیده بود و گروپ گروپ خودش رو به در و دیوار سینه ام میکوبید.آب دهنم رو قورت دادم و به بررسی اوضاع پرداختم.. شواهد اینجور نشون میداد که خیالاتی شدم و احتمالا خودم موقع رفتن در رو درست نبستم چون همه جای خونه مرتب بود اما یک حسی ته دلم میگفت یک چیزی درست نیست...موبایل هوشنگ همینطور بوق آزاد میزد اما جواب نمیداد ، حسابی عصبی شده بودم و زیر لب با حرص گفتم: گندت بزنن ! پس کدوم گوری هستی؟چند قدم جلو تر رفتم و کامل وارد هال شدم که ....!صدای الو گفتن هوشنگ با صحنه ای که دیدم همزمان شد!-الو... الو ...؟؟؟ نگار خوبی؟ چی شده؟ الو؟صدای هوشنگ همینطور می اومد اما من از شدت وحشت حتی نمیتونستم لبهام رو حرکت بدم چه برسه به اینکه بخوام حرف بزنم!یخ زده بودم و چشمام روی جنازه غرق خون مرد تو پذیرایی بود!یک جنازه تو پذیرایی خونه من!!!!*فصل دهم::پتویی که پزشک اورژانس بهم داده بود رو محکمتر دور خودم پیچیدم و سعی کردم که جلوی لرزش دوندهام رو هرجور شده بگیرم اما نمیشد.تمام بدنم ازشوک ناشی از دیدن اون صحنه یخ کرده بود و فشارم خیلی پایئن بود.وسط گرمای تیر داشتم از سرما می لرزیدم!!صحنه جسدی که وسط پذیرایی خونه ام افتاده بود ک لحظه هم از جلوی چشمام کنار نمیرفت!تا چشمامو میبسم صورت اون مرد رو میدیم که با چشمهای نیمه باز زل زده بود بهم .هنوز رنگ مات صورتش که روی زمینه قهوه ای پارکت های خونه خودنمایی میکرد رو یادم بود.برای چند مین بار در طی این چند ساعت حس کردم که مایعی از تو معدهام تا حلقم بالا اومد و با حالت تهوع شدیدی دستم رو جلوی دهنم گرفتم.حال خیلی بدی بود ، نمیدونم اگر هوشنگ نبود و به کمکم نمی اومد چی میشد؟احتمالا ایندفعه دیگه خود شخص عزارئیل برگه ترخیصم رو از بیمارستان امضا میکرد!-بهتری؟با شنیدن صداش سرم رو بلند کردم ، نگاهش بهم آرامش میداد. یک جور اطمینان ، چیزی که واقعا بهش احتیاج داشتم.داشتم به این حس تازه که تو وجودم بارور میشد فکر میکردم که جلوتر اومد و دستش رو جلوی صورتم تکان داد و نگران صدام زد: نگار؟!لحنش اونقدر گرم و تاثیر گذار بود که از اون حالت ماتی و کرخی دربیام ، لبم رو به دندن گرفتم و در جواب سرمو تکون دادم که یعنی آره.لبخند نیمه جونی زد و گفت: ترسیدم.. چرا حرف نمیزنی؟پتو دیگه ای رو هم انداختم دور شونه هام و به زحمت گفتم: خو. . .بم ... اون مرد..کی بود؟هوشنگ چینی به پیشونی انداخت و د رحالیکه چونه اش رو با دو انگشت می فشرد آروم گفت: بازی عجیبیه!یادم جمله تایپ شده کنار جس اون مرد افتادم که نوشته بود: تو وکیل خوبی نبودی، از الان اخراجی!-اون جمله ؟ اون چه معنی میتونست داشته باشه؟از فکر بیرون اومدو گفت: احتمالات زیادی میشه داد ، خودت چی فکر میکنی؟خودم رو تو پتو گلو کردم و خسته جواب دادم: مغزم کار نمیکنه ، نگفتی اون بخت برگشته کی بود؟هوشنگ خیره نگاهم کردو بعد از مکث کوتاهی آروم گفت: کسی که دنبالش بودیم! کیارش زندی!انگار زمین و زمان با هم عهد کرده بودند که من امروز رو به شب نرسونم!این بار چندم تو این روز بود که اینجوری شوک زده میشدم؟حیرت زده جمله هوشنگ رو تکرار کردم: دکتر زندی؟هوشنگ کنارم پشت آمبولانس نشست و گفت: بله! خودش بود متاسفانه.-ولی... ولی اونکه...یعنی... چطوری؟ چرا تو خونه من؟... اصلا مگه شما نگفتین که یک نیرو نفوذی وارد اون بیمارستان کردین؟ مگه نگفتین به جاهای خوبی رسیدین؟ من نمیفهمم آخه یعنی چی این قضایا؟!-منم حسابی گیجم... فقط هیمنقدر میدونم که هرچی بیشتر این پرونده کش پیدا کنه خون بیشتری روی زمین میریزه.بعد نگاه عمیقی به من انداخت و ادامه داد: و اینجوری که بوش میاد اونها قربانی بعدیشون رو هم از الان انتخاب کردند.مات به چشمهای هوشنگ خیره مونده بودم ، نمیتوسنتم هیچ جمله ای در جواب بگم... پیش خودم داشتم معنی حرفش رو آنالیز میکردم و به این نتیجه رسیدم که قطعا منظورش من نیستم! که خودش پرید وسط افکارم و خیلی سریع گفت: تو دیگه تو این خونه امنیت نداری، شخصا ترتیب انتقالت رو به یک مکان امن میدم ، اینجوری خیالم راحت تره... وسایل ضروریتون رو بردارین.خواستم اعتراضی بکنم و بگم که به من چه ربطی داره اما هوشنگ بعد از تموم کردن جمله اش به سمت نیروهایی که از آپارتمانم بیرون اومده بودن رفت و شروع به دستور دادن بهشون کرد.همون موقع هم جنازه اون دکتر بیچاره رو با برانکارد بیرون آوردن .دست خودم نبود اما میترسیدم.حرفهای چند هفته پیش حسام همه داشت یادم می اومد و ترسم رو بیتشر میکرد.تازه حالا کم کم داشتم میفهیمدم اون چی میگفت!وحشتی غریب و ناآشنا پاورچین پاورچین تو وجودم رخنه کرده بود و سوال این بود ، من ناخواسته وارد چه جور بازی شده بودم؟!!*******************...**********...************...*****************هوشنگ ترتیب انتقالم رو به یک خونه که نمیدونم کجا بود داد و خودش هم همراهم اومد و بهم اطمینان داد که این خونه 24 ساعته تحت کنترله و هیچ جای نگرانی نیست.اما من بعد از اتفاق ظهر هیچ جوره نمی تونستم فکر کنم جام امنه.به هر طرف خونه که نگاه میکردم میترسیدم که یهو یکی اسلحه به دست از پشت ستون یا پنجره بیرون بیاد .به خودم میگفتم وقتی اینقدر راحت تو روز روشن یک جنازه رو بردن تو خونه من بی اونکه کسی متوجه بشه پس زیرآب کردن کله یک دختر تنها و مریض اصلا کار سختی براشون نیست!-نمیخوای بشینی؟با صدای بلند و محکم هوشنگ یهو از جا پریدم و با جیغ خفه ای برگشتم طرفش.برعکس من ، اون با خیالی آسوده روی کاناپه چرمی وسط حال نشسته بود و داشت شبکه های تلوزیون رو عوض میکرد.آب دهنم رو قورت دادم و برای اینکه احساس امنیت بیشتری داشته باشم نزدیک ترین مبل رو کنار اون انتخاب کردم .تلوزیون رو خاموش کرد: خیالت راحت اینجا واقعا خطری تهدیدت نمیکنه... امنِ امن!-امن؟!!راحت تر روی مبل لم داد : آره ... جای نگرانی نیست ترتیبی دادم که تا زمان دادگاه تحت مراقبت شدید باشی ، هیچ کس نمی تونه بدون هماهنگی ما بهت نزدیک بشه.لحن جدی هوشنگ حالم رو بدتر میکرد و بهم میفهموند که همه چی واقعیه و جای شوخی نیست!با صدای مرتعش و لرزونی گفتم: اما...آ.. آخه چرا؟ مگه من چی کار کردم؟ من که چیزی نمیدونم!هوشنگ غرق در فکر هومی کرد و گفت: نمیدونم ... اما احتمالا از طرف تو احساس خطر کردن.-من؟!! چه کسی!-فعلا این چیزها مهم نیست ، مهم اینکه تو و اهرابی تا زمان دادگاه تو امنیت باشین، اینجور که معلومه اونها از زنده موندن اهرابی خیلی نگرانن و احتمال میدن که تو از اطلاعات اون خبر داشته باشی.خودم رو جلو کشیدن و بلند داد زدم: اما من هیچی نمیدونم .. اون حسام لعنتی هیچی نمیگه!هوشنگ عمیق نگاهم کرد ، من هم با چشمانی سراسر ترس و وحشت نگاهش رو جواب دادم، از نگاهش اطمینان و آرامش میبارید و قلب به تلاطم افتاده ام رو تا حدودی آروم میکرد.داشتم تو جریان نگاهامون به آرامش میرسیدم که صدای فش فش بسیم هوشنگ بلند شد و رشته ارتباط چشمی مون رو پاره کرد.-یاسر یاسر ، مقداد؟هوشنگ جستی زد و بسیم اش رو از روی میز برداشت و گفت: مقداد جان به گوشم؟-خسته نباشید جناب سرگرد ، پیرو دستورتون یک گروه به زندان مرکزی اعزام شد . حدستون درست بود، امروز بعد از انتقال متهم به زندان به ماشین حمل متهم سو قصد شده.با شنیدن این جملات تنم دوباره یخ کرد و دست و پام شل شد، یعنی حسام هم...یعنی اون هم .....؟!!!صدای هوشنگ جلوی افکار شومم رو گرفت: مقداد جان؟حال متهم الان چطوره؟-شکر خدا بچه ها توسنن جلوی درگری رو بگیرن اما متاسفانه یکی از نیروهامون رو از دست دادیم.-کی؟-قربانی.هوشنگ چند لحظه ای سکوت کرد و بعد با صدای گرفته ای که توام با لحنی محکم و خشمگین بود دستور داد: همین الان برنامه حفاظت از شاهدان رو در مورد اهرابی اجرا کنین ، میخوام یک گروه کارکشته اون رو انتقال بده اینجا، نباید از دماغ یک نفر هم خون بیاد مفهومه؟-اطاعت جناب سرگرد ، هیمن الان اوامرتون اجرا میشه.-موفق باشین.-یاعلی.صدای فش فش بسیم خفه شده بود اما تو سر من پر بود از صداهای مختلف که در هم مخلوط شده بود و تکرار میشد .همه چیز با هم قاطی شده بود ، گذشته و حالم، حسام و آرش و هوشنگ و دوباره صحنه اون جسد خون آلود اومد جلو چشمم.اما اینبار به جای کیارش زندی تصویر چهره آرش رو به جای اون میدیدم که با اون چشم های نیمه باز و گلوی بریده بهم خیره شده .*****....**************...******************آرش سر حرفش موند ، واقعا سر حرفش موند و پا پیش گذاشت.رویایی که فکر میکردم هیچ وقت تحقق پیدا نمیکنه با حضور آرش تو خونمون به عنوان خواستگارم داشت جدی جدی محقق میشد.یادم می آد که اون روز وقتی با اون کت شلوار ذغال سنگی و پیراهن خاکستری در حالیکه دسته گل بزرگی از لیلیوم های زرد تو دستش داشت وارد خونمون شد چطور دلم هری پایئن ریخت.و تازه فهمیدم تا چه حد به بودنش محتاجم!همه چیز خوب داشت می رفت جز یک چیز!آرش تنها اومده بود!!!چیزی که اصلا به چشم من نیومده بود اما با عث خشم بابا و عمو شد و در نهایت به نحو بدی نمود پیدا کرد.شاید برای بابا و عمو خیلی مهم بود که داماد خانواده یک آدم اسم و رسم دار باشه تا بعدا روشون بشه که جلوی بقیه نشونش بدن اما واقعا برای من اهمیت نداشت که آرش کیه و مادر و پدرش کین؟!برای من مهم نبود که آرش پدر و مادری داشته یا از اول اونها رو از دست داده اما بابا و عمو خیلی مهم بود جوری که با تلخی اون جلسه رو برگزار کردند .آرش اونشب به شکل بدی از خونه ما رفت و من به خودم قول دادم که از اون لحظه به بعد تو این دنیای به این بزرگی براش همه چیز باشم.آره میخواستم براش باشم، چرا که نه؟!وقتی اون حاضر بود با شرایط من کنار بیاد و به قول خودش مراقبم باشه چرا من برای اون نباشم؟!چرا من نخوام که مال اون باشم؟!و این شد شروع اختلاف منو بابا!برای اولین بار تو روش ایستادم و هر چی گفت، کوتاه نیومدم ، برای اولین بار جلوی حرف پدر مستبدم ایستادم .منی که تا اون موقع هرچی بابا گفته بود به اجبار یا اکراه گوش کرده بودم و مثل یک بره سر به زیر مطیعش بودم یکهو چون آتش زیر خاکستر گر گرفتمو شعله ور شدم و تو رش ایستادم و گفتم: فقط آرش!بابا به هر دری زد و که منصرفم کنه اما نشد ، از هر دری وارد شد من کم نیاوردم و در نهایت من بردم، اما تاوان بزرگی بخاطرش دادم.اونم خانواده ام بود.برای به دست آوردن آرش باید از کسایی میگذشتم که جونم بهشون وصل بود!یک نفر رو به دست آوردم و در مقابل 4 نفر رو از دست دادم!***اینکه با چه مصیبتی بابا اومد سر عقد و رضایت داد و من و آرش به هم محرم شدیم خودش یک داستان میشه ومن فقط میتونم تو یک کلمه خلاصه اش کنم ، سخت بود! خیلی سخت!و من و آرش با هیچ شروع کردیم!هیچ به معنای واقعی کلمه!دوتایی با دست خالی میخواستیم زندگیمون رو بسازیم که البته یک جواریی غیر ممکن بود ، هرچند حسام از این ور و اون ور به آرش کمک میکرد اما باز هم اونقدری نبود که جواب گوی یک زندگی دو نفره باشه!خرج خورد و خوراک و رفت و آمد و روزمره مون به علاوه کرایه خونه و پول قبض های ماهانه و.... همه و همه سر به فلک میذاشت، این میون خرج دوا و دکتر منم بود !آرش حسابی کار میکرد ، شب ها ترجمه میکرد و روزها بیشتر ساعتها رو تدریس میکرد ، واحدهایش رو کم کرده بود تا به کارش برسه منم با چندتایی از استادهام حرف زدم و یکیشون در حقم پدری کرد و به یکی از دوستهاش که دفتر وکالت معتبری داشت معرفی ام کرد اینجوری منم میتونستم یک باری از دوش آرش بردارم.اون روزها به سختی میگذشت اما شیرین بود .. پر از مهر!زندگی بدی نداشتیم خوب بود پر از کاستی بود اما توش آرامش بود.بابا همچنان سر حرفش مونده بود بالکل قید من رو زده بود اما مامان گه گداری یواشکی بهمون سر میزد .آرش مامان رو خیلی دوست داشت و مامان هم دیگه اونو پذیرفته بود حالا یا بخاطر من یا واقعا بخاطر خود آرش!تو اون اومدنها و رفتنها، مامان گوشه رو به آرش داد و بهش رسوند که من دیگه پیش دکترم نمیرم و ازش خواست که حواسش به من باشه و هر جور شده راضی ام کنه برم پیش دکتر رنجبر.از همون روز آرش پیله شد و پاشو کرد تو یک کفش که باید برم دکتر و منم که لجباز و کله شق!آخه اصلا دلیلی نمی دیدم که الکی وقتم رو تو مطب دکترها تلف کنم !اون چند ساعت معطلی تو سالن و بعدش معاینه های با حوصله دکتر رنجبر کلی من رو از کار و زندگیم می انداخت.بهر حال حالا من دیگه یک سری مسئولیت های دیگه هم داشتم که باید بهشون میرسیدم.در ثانی از وقتی آرش وارد زندگیم شده بود اونقدر به خودم میرسیدم و مراقب خودم بودم که حالم نسبت به قبل خیلی بهتر شده بود .انگار از درون سرحال بودم ...اما یکم که گذشت کم کم فشار کار زیاد و استرس های زندگی
برچسب ها: رمان ...... رمان ...... رمان - رمان رویای شنی - blogfa.com , رمان رویای شنی , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 44- رمان رویای شنی , گنجینه ی رمان های من - رمان رویای شنی قسمت آخر , گنجینه ی رمان های من - دانلود رمان رویای شنی , گنجینه ی رمان های من , رمان ایرانی و عاشقانه رویای شنی | Chrysalis کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمان بازان - رمان عشق به سرعت فراموش شده ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/06/18 تاریخ
کد :64779

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا