تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مرثیه ی عشق (فصل اول)


مقدمه :
سرت را روي شانه ي دلم بگذاري،

حرفها دارد برايت نجوا كند ...

حرفها ، از جنس سروده هايي كه ،

در آستانه ي غزل شدن ،

مرثيه شدند ...


پست آغازین :

صدای ازار دهنده ی گوشیم ،بیدارم کرد . با رخوت دستمو از زیر پتو در اوردم و گوشیمو برداشتم . هنوز خوب چشمامو باز نکرده بودم سریع دکمه ی اف رو فشار دادم و دوباره خزیدم زیر پتو .....
_ یهدا ... یهدا زود باش پاشو ساعت نزدیک هشته .
انگار جریان برق بهم وصل کردن . سریع رو تخت نشستم . مامان دوباره داد زد :
_ چند بار بگم اینطور بلند نشو ؟ سکته می کنی دختر ...
پتو رو کامل عقب زدم و از تخت پریدم پایین . جلوی ساعت وایسادم . ای خدا چرا همیشه دوشنبه ها دیر بیدار میشم ؟ در حالی که بدو از پله ها پایین می رفتم ، داد زدم ؟
_ چرا هیشکی تو این خونه منو بیدار نکرد ؟
محیا از دستشویی بیرون اومد و گفت :
_ از بسکه خانوم شنواییشون قویه . گوشیت خودشو کشت ! صداش تا توی اتاق منم می اومد اما جنابعالی ککتم نمی گزه . برو دکتر، خودتو نشون بده بگو کری مزمن دارم .
از کنار در دستشویی هلش دادم و جیغ زدم :
_ برو کنار دیرم شد ...
اخرین حرف محیا رو شنیدم که می گفت :
_ خدا اخر عاقبت امروزو ختم به خیر کنه ... باز دوشنبه شد ...
در عرض سه دقیقه هم صورتمو شستم ، هم مسواک زدم ، هم لباس پوشیدم ، و هم با محیا ، دعوا کردم . داشتم مقنعه ام رو سر می کردم که محیا با یه لقمه نون پنیر اومد تو اتاق .
محیا _ اونی(خواهر) وا کن... بلللی ( زود باش )
_ شیرو(نمی خوام ) تازه مسواک زدم .
بی توجه به حرفم ، لقمه رو تو دهنم چپوند . بعدم کیفمو با سوییچ ماشین به سمتم پرت کرد و گفت :
_ بلی بلی دیرت شد ...
یه جوراب از تو کشو برداشتم و بدو رفتم پایین . مامان از تو اشپزخونه گفت :
_ ماشین تو کوچه هس... بدو که کلاست شروع شد .
نتونستم جواب بدم . چون هنوز فکم درگیر لقمه ی گنده ای بود که محیا تو حلقم فرو کرد . کفشمو نصفه نیمه تو پاهای بی جورابم کردم و پریدم تو کوچه . در ماشینو باز کردم و کیفم رو پرت کردم تو صندلی عقب . خودمم پشت فرمون جا گرفتم . با صدای جیغ لاستیکا روی اسفالت ، ماشین هم از جا کنده شد . سرعتم خیلی زیاد بود فقط می روندم. جالب بود که مسیر دانشگاهم رو که اکثر اوقات اشتباه میومدم رو از حفظ بودم . خدایا یه چهار راه ... پنج ثانیه ی دیگه چراغ قرمز میشه ... وای باید برسم ... پامو بیشتر رو پدال گاز فشردم . اما تو لحظه های اخر ، چراغ قرمز شد و مجبور شدم به خاطر پلیس وایسم . تو ماشین داد زدم :
_ الهی بمیری فاضلی که هر چی بدبختی دارم از گور تو بلند میشه ....!

بالاخره بعد از یه ربع تاخیر به دانشگاه رسیدم . بدبختانه جای پارک گیر نمیومد . توی پارکینگ سهیلا رو دیدم . سریع شیشه رو پایین کشیدم و گفتم :
_ سهیلا ...
سهیلا با شنیدن صدام برگشت طرفم . از دیدنم تعجب کرده بود در حالی که به سمتم میومد گفت :
_ اِِاِاِاِ؟ یهدا .... تو چرا اینجایی ؟
_ جون مادرت بیا اینو یه جا پارک کن من هنوز جورابمم نپوشیدم .
سهیلا _ باشه .. زود باش . فاضلی رفته سر کلاسا ... بدو دختر ...
جیغ زدم :
_ نه ...
فرصت نکردم به سر و وضعم نگاه کنم . زود کیفمو از صندلی عقب برداشتم و دویدم سمت ساختمون . مثل همیشه همه ی نگاه ها به سمتم برگشت . یه دختر شلخته ای که در حال دویدن داره جورابای لنگ به لنگشو وارسی می کنه و کیفشم به دندون گرفته . خنده داره نه ؟ اره الان همه می خندن ولی من باید پشت در کلاس زار بزنم تا استاد فاضلی بی خاصیت راهم بده . بالاخره بعد از کلی پله بالا رفتن و دویدن ، رسیدم به در کلاس . محض احتیاط و از روی فضولی ، رو پنجه ی پام بلند شدم و تکیه دادم به در تا بتونم از شیشه ی در کلاس ببینم چه خبره . دیدم که فاضلی با اون قد بلند و قیافه ی نکره اش زل زده به بچه ها . برگه های امتحان هم تو دستش لوله کرده و منتظر وایساده . حالا منتظر چیه ؟ الله و اعلم . داشتم چند تا فحش به اون مرتیکه ی ناجوانمرد می دادم که یه دفعه در باز شد و پرت شدم تو کلاس . حالا باز خدا رو شکر که از رو به رو خوردم به صندلی نفیسه وگرنه وسط کلاس ولو شده بودم . خداییش بهترین راه واسه وارد شدن به کلاس بود . معاف از کسب اجازه و منت کشی !!! فقط خدا کنه بزاره بمونم . سکوت کل کلاسو گرفته بود . زیر چشمی به بقیه نگاه کردم . نفیسه و مهناز و الهام ، طوری نگام می کردن که انگار واسه اولین باره که این اتفاق افتاده . این جور کارا از من بعید نبود ولی این دیگه اخرش بود . هیچ سوتی ای نمی تونست از این بالاتر باشه . پسرای کلاسم که اگه فاضلی نبود ، از خنده روده بر می شدن و من می شدم سوژه ی متلک پرونی هاشون . البته فکر کنم الانم هستما ولی خب... به روم نمیارن ...! صدای قدمهای فاضلی رو میشنیدم که داشت بهم نزدیک می شد . یه بسم الله زیر لب گفتم و سرمو بالا گرفتم . قیافه اش دیدنی بود . معلوم بود که می خواد سر به تنم نباشه . اب دهنمو با صدا قورت دادم و با لبخند تصنعی گفتم :
_ سلام . خوبین ؟
جوابی نداد. فقط مات نگام می کرد . داشتم کم کم دستپاچه می شدم . یه نگاهی به اطراف کلاس کردم و گفتم :
_ مثل اینکه یه صندلی خالی اون اخر کلاس هست . میرم واسه امتحان اماده بشم .
عجیب بود که اعتراضی نکرد . منم با اعتماد به نفسی که معلوم نبود از کجا اوردمش ، رفتم به سمت صندلی . یه دفعه پام به بند کفشم گیر کرد و نزدیک بود کله پا بشم . ولی بخت باهام یار بود . فقط چند نفر صدای خندشون بلند شد که ایشالا میانترم امروزو صفر بشن . وقتی روی صندلی نشستم ، فاضلی دستاشو به سینه زد و فقط گفت :
_ بهتره به جای اینکه واسه امتحان اماده بشین واسه اومدن به کلاس خودتونو اماده می کردین .
ایییییشششش مرتیکه ننر . حالا خوبه واسه بار اول ، نه دوم ... شایدم سومه که دیر میام سر کلاس ! ولی خب ... تقصیر خودشه دیگه اگه اینقدر درسش سخت نبود تا کله ی سحر خط به خط کتابو حفظ نمی کردم .(اره جون عمه ی نداشتم !)
فاضلی واه اینکه حرص منو بیشتر دربیاره گفت :
_ خانوم بهنیا ... ما منتظریم شما حاضر بشین بعد برگه ها رو توزیع می کنیم .
باشه پس صبر کن تا بمیری مرتیکه ایکبیری! دلا شدم و بند کفشمو بستم می دونستم که کل کلاس دارن نگام می کنن ولی بیخیال یهدا ... بزار کل دنیا بهت نگاه کنن مشهور میشی دیگه ! پاچه های شلوارم رو صاف کردم و گفتم :
_ خب دیگه . تموم شد . برگه ها رو بدین .

کف کفشمو روی زمین می کشیدم و جلو میرفتم . الهام و نفیسه جلوی در دانشکده ریاضی وایساده بودن و با هم حرف می زدن . رفتم پیششون . الهام که دید دارم بهشون نزدیک میشم ، یه صلوات بلند فرستاد و گفت :
_ چه عجب از روی اون برگه بلند شدی . چی کار می کردی این همه وقت ؟
_ اَه الهام به خدا هیچی نگو که گند زدم به امتحانم .
نفیسه _ ما هم .
_ مرتیکه نردبونِ ایکبیری . سوال سخت تر از این نبود بده ؟
الهام _ آره خداییش خیلی سخت بود ولی من از ترم پیش عبرت گرفتم . ساختمان داده رو فقط باید با نذری و خرخونی پاس کرد .
_ اِ ؟ نذر کردی ؟ حالا چی ؟ حتما یه دونه صلوات اره ؟!
_ نه بابا . ده دور تسبیح صلوات نذر کردم .
_ از بس بیکاری . به جای نذر کردن بشین مثل ادم بخون که پاس بشی .
نفیسه اهی کشید و گفت :
_ ای ای ای . عجب روزایی رو از دست دادیما ...
_ واقعـــــــا؟ چه روزایی ؟
نفیسه _ دبیرستانو میگم دیگه . مفت و مجانی بیست میشدیم . اما حالا روزگارمونو ببین . باید به خاطر پاس شدن نذر کنیم . ای خاک تو سرمون .
_ اِه . خاک تو سر خودت ! چرا جمع میبندی ؟ من که نه دبیرستانو بیست میشدم نه دانشگاه پاس میشم .
تفیسه _ تو که دیگه رسما خاک تو سرت !
من و نفیثسه داشتیم کتک کاری می کردیم که مهناز و سهیلا اومدن پیشمون . سهیلا پرید جلو و گفت :
_ وای یهدا عجب ادم باحالی هستی دختر من اگه جای تو بودم خودمو با بند تنبون حلق اویز می کردم .
لب پایینمو گاز گرفتم و گفتم :
_ وِی ... مادر ، بند تنبون چیه ؟ زشته که ...ماشالا چادر که داری ، بگو کش چادر ! هم با ادب تره هم زودتر خلاصی میاره !
سهیلا زد زیر خنده و گفت :
_ خدا خفت کنه نیم وجبی !
با ذوق گفتم :
_ وای خدایا شکرت بالاخره یکی پیدا شد که بهم بگه نیم وجبی بقیه که بهم میگن بشکه ! خدایا چشم بصیرتو هیچ وقت از سهیلا جونم نگیر !
بچه ها داشتن به مسخره بازیای من میخندیدن . وقتی کم کم اروم شدن از سهیلا پرسیدم :
_ خب حالا بنال بینم چرا باحالم ؟
سهیلا _ ها؟ ... آهان . حواس نمی زاری واسم که . مهناز تعریف کرد که تو کلاس چطوری سوتی دادی . خداییش تو چطور زندگی می کنی ؟ من اگه جای تو بودم واقعا ترک تحصیل می کردم .
_ وا ! چه حرفایی میزنی پاستوریزه ! ادم عاقل که با چهار تا سوتی خودشو از زندگیش نمیندازه . تازشم امروز که خیلی اتفاق خاصی نیفتاد . بعضی وقتا سوتی هام خیلی پر ملات تر از ایناس !
سهیلا سرشو تکون داد و گفت :
_ اره خیلی وضعت حاده .
داشتیم صحبت می کردیم که دیدم فاضلی داره از در دانشکده میاد بیرون . عسگری هم باهاشه . اخ که من چقدر از این پسره بدم میاد . هر وقت این عسگری رو می بینم میخوام سر به تنش نباشه . پسره ی هیز بی خاصیت . رو به بچه ها گفتم :
_ اَه اَه باز این پسره اومد .
مهناز با تعجب پرسید ؟
_ کی ؟ فاضلی ؟
_ نه بابا تو هم ... فاضلی که همسن خر بابای مشتی حسن سن داره !
مهناز _ وا یهدا ؟ بیچاره که سنی نداره . هنوز که خیلی جوونه ماشالا خوشتیپم هست .
_ خیلی خب مبارک صاحبش باشه به من و تو چه ؟ من دارم این پسره ی جلف نچسب بی خودو میگم .
مهناز بازم مثل دیوونه ها بهم نگاه کرد . الهام یه تو سری بهش زد و بلند گفت :
_ پیچوسو(دیوونه) سامیارعسگری رو میگه !
پریدم دهن الهامو گرفتم و با صدای خفه ای گفتم :
_ هییییییییس ! الان می فهمه !
اما کار از کار گذشته بود . فاضلی و عسگری که تو یه متری ما وایساده بودن ، هر دوشون برگشتن و ما رو نگاه کردن . البته بیشتر روی من زوم کردن . حالا چرا ؟ الله و اعلم ! یه دفعه دیدم پهلوی چپم داره بد جوری میسوزه . نگاه کردم دیدم سهیلا دست گذاشته روی پهلوی بیچاره ام و هی نیشگون می گیره . جیغ زدم :
_ اوف ! چته دیوونه ؟ پهلوم سوراخ شد !
نفیسه و مهناز سرشونو انداخته بودن پایین و سعی می کردن بهم نگاه نکنن . الهام با زبون ، کف دستمو که روی دهنش بود خیس کرد . چندشم شد و سریع دستمو کشیدم و به چادرش مالیدم و دوباره داد زدم :
_ آی بمیری الهام چقدر کثیفی ! حقا که جفتتون خُلین !
داشتم دستامو بهم می مالیدم که دیدم فاضلی و عسگری بر و بر ما رو نگاه می کنن . تازه فهمیدم که چه سوتی های عظیمی ظرف سه ثانیه دادم ! خدایا این دفعه دیگه منو از روی کره ی زمین محو کن ؛ آمین ! نه یهدا ... تو بیدی نیستی که با این بادا بلرزی اتفاق خاصی که نیفتاده ! فقط دو تا سوتی دادی با اینی که امروز صبح تو کلاس دادی میشه چهار تا ! آسمون که به زمین نیومده ! ایشالا جفتشون فدات بشن ! ... برای اینکه حواسشون رو از این قضیه ، پرت کنم ، خواستم یه سوال درسی بپرسم واسه همین گفتم :
_ استاد فاضلی معذرت می خوام یه لحظه وقت دارین ؟
فاضلی که صورتش مثل یه تیکه یخ بود ، گفت :
_ بفرمایین .
ای به چشم . الان میام . یه دقه وایسا . خیلی اروم و با وقار به سمتش رفتم .هنوز خیلی بهش نزدیک نشده بودم که نمی تونم پام به چی گیر کرد و با شکم افتادم رو زمین ! صورتم دقیقا جلوی پای فاضلی بود دیگه از این بدتر نمی شد . خدایا دارم راست میگم خیلی بد خوردم زمین ! دارم اقرار می کنم که کم اوردم . حالا یکی بیاد منو از رو زمین جمع کنه ! صدای جیغ سهیلا رو شنیدم و بعدم صدای همه ی دوستام با هم :
_ یهـــــــــــــدا !
یهدا و مرض ! زانوم خرد شد ! چرا هیچکی نمیاد کمک ؟ ای به جهنم ! الهی به سرتون بیاد ! بالا تنه ام رو از روی زمین بلند کردم و خواستم که چهار زانو رو زمین بشینم که دیدم زمین و زانوم هر دو خونی شدن . وای وای وای این دفعه سوتیم خطری بودا ! فاضلی تا دید پام خونی شده ، سریع کنارم زانو زد و گفت :
_ صبر کن ... زانوتو خم نکن شاید شکسته باشه . بزار ببینم .
خواست دست ببره به سمت پام که خودمو عقب کشیدم و گفتم :
_ نه نه چیزی نیست . الان خونش وایمیسه .
با یه حالت خاصی نگام کرد . فاصلمون زیاد نبود . می تونستم خیلی واضح خطوط صورتشو ببینم . وای من تا حالا متوجه نشده بودم که چشاش سبز تیره اس . وای چه رنگ قشنگی داره ها ! تمام اجزای صورتشم رو ی هم دیگه متناسب و خوش فرمه . خیلی پخته و مردونه .... حالا که دارم خوب می بینم داره نظرم نسبت بهش عوض میشه ... اینکه بهش گفتم ایکبیری رو پس می گیرم . خداییش مبارک زنش باشه ! از دور زیاد قیافه ای نداره ها ولی از نزدیک ماشالا ! هنوز خیره تو چشماش بودم که نگاهشو ازم گرفت و به بالای سرم نگاه کرد :
_ خانوم اکبری میشه چند تا دستمال بدین ؟
الهام سریع از کیفش چند تا دستمال بیرون اورد و به سمت فاضلی گرفت ولی قبل از اینکه فاضلی بگیره ، دستمالو توی هوا قاپیدم و گذاشتم روی پام . درد زانوم لحظه به لحظه شدیدتر میشد . دستمالو بیشتر فشار دادم بلکه دردش اروم بشه ولی بیشتر خون میومد . یه دفعه صدای فین و فین گریه به گوشم خورد . سرمو بالا کردم و دیدم که همه ی دوستام دارن های های گریه می کنن . قیافه ی سهیلا از بقیه باحال تر بود طوری عزا گرفته بود که انگار مُردم ! یه دفعه پقی زدم زیر خنده . فاضلی که کنارم نشسته بود از این حرکت ناگهانیم جا خورد ولی عسگری بیشتر ترسید و از پشت افتاد زمین . حالا قیافه ی عسگری هم واسم خنده دار بود و هی می خندیدم . همه به خنده افتادن همه ی چه ها بین گریه می خندیدن اونقدر خندیده بودم که از چشام اشک میومد . یه دفعه نگام به فاضلی افتاد که میخ صورتم شده بود . وقتی دید دارم نگاش می کنم ، روشو اونطرف کرد . خنده رو لبام خشکید و خودمو جمع و جور کردم به به دست سهیلا چنگ زدم و اروم بلند شدم . مانتومو با کمک بچه ها تکون دادم و خیلی با جدیت به فاضلی گفتم :
_ استاد اشکالم یادم رفت . جلسه ی بعد ازتون می پرسم . فاضلی سری تکون داد و عسگری هم با یه لحن لوسی گفت :
_ خانوم بهنیا من ماشین دارم بفرمایین شما رو برسونم .
اَه . پسره ی نچسب ِ تفلون ! حالا فکر کردم فرغون داری ! یه بار به روش خندیدما چه زود پسر خاله شد واسم ! صاف تو چشاش زل زدم و با تحکم گفتم :
_ نخیر ، لازم نیست زحمت بکشین وسیله هست ، مرسی .
بعدم بدون اینکه خداحافظی کنم ، با کمک سهیلا و الهام ، لنگان لنگان ، به طرف پارکینگ رفتم .

مهناز انقدر تو این اینه منو نگاه نکن . اخرش تصادف می کنی این یکی پای سالمم هم چلاق میشه .
سهیلا که تازه گریه اش تموم شده بود با اشاره ی من دوباره زد زیر گریه و بنای های های گذاشت . نفیسه هم یکی زد تو سرش و گفت :
_ اَه بسه دیگه تو هم انگار زخم شمشیر خورده . چهار تا قطره خون اومدن که اینقدر اشوب نداره الان می رسیم خونشون .
سهیلا بینیشو کشید بالا و گفت :
_ من که به خاطر پای این اسکول گریه نمی کنم . به خاطر ضایع شدنمونه که عزا گرفتم .
همه با هم گفتن :
_ خاک تو سرت .
من کمی خودمو بالا کشیدم و گفتم :
_ یعنی حیف خاک ! اخه دختره ی نفهم ، این دیگه چه دلیل مزخرفیه ؟ مگه مریضی که ویتامین ث بدنتو مفت مفت میدی بره ؟ می دونی باید چقدر افتاب بگیری تا دوباره این ویتامینه برگرده سر جاش ؟
الهام _ یهدا ویتامین دی رو با افتاب می گیرن بی سواد !
_ حالا هر چی . تازه زمین خوردن من خیلی هم بد نشدا . حداقل ذهن اون دو تا از سوتی قبلیمون منحرف شد .
سهیلا _ ولی خیلی ابرو ریزی بود . فردا چطور می خوای بیای دانشگاه ؟
_ خوب معلومه . با پام . بزار یه چیزی بهت بگم واست درس عبرت میشه . من قبل از اینکه دانشگاه قبول بشم همیشه به خودم می گفتم واسه یه دختر تو محیط دانشگاه هیچ چیزی بدتر از اینکه تو ملا عام زمین بخوره یا دیر بره سر کلاس و صندلی نباشه نیست . الان از این دوتا یکش به سرم اومده باید منتظر بعدیش باشم ...!
نفیسه دستی رو پام کشید و گفت :
_ حالا خیلی درد می کنه ؟
_ نه زیاد . یه خرده میسوزه ولی شانس اوردم که با هیکل نیفتادم رو پام وگرنه پای بیچاره ام خرد و خاکشیر می شد !
مهناز _ یهدا تو که چاق نیستی .
_ می دونم من کی گفتم که چاقم ؟ ولی باربی هم نیستم .
مهناز _ حالا نمی خواد باربی بشی . اصلا به نظر من تو هیچ عیب و ایراد نداری .
_ واقعــــــــــا؟ کاش بقیه هم مثل تو فکر می کردن !
الهام رو به بقیه گفت :
_ اره راست میگه تازه بعضی وقتا خیلی خوشگل هم میشی .
_ بعضی وقتا ؟ مثلا کی ؟
الهام _ مثلا وقتی می خندی . دو تا چال ناز میافتته دو طرف صورتت . دندونای سفید و مرتبتم خیلی قشنگت می کنه . چشماتم که درشت مثلِ ...
پریدم تو حرفش :
_ مثل گاو اره ؟
الهام _ بی تربیت ! می خواستم بگم اهو !
_ اِه . تو گفتی و منم باور کردم ! این دندونایی هم که میگی ، همش صدقه سری ِ دایی جانمه . دو ردیف دندون منو مثل کاشی کرده . از بس سفید شده . تازشم هر شب باید کلی دهان شویه و لثه شویه و سفید کننده دندون بزنم .
نفیسه _ که تو هم دختر خوب ِ دایی، همه رو مصرف می کنی اره ؟
_ نه بابا مگه بیکارم ؟ دیشب نرسیدم مسواک بزنم . ساعت سه خوابیدم .
نفیسه _ واقعا ؟ پس میانترمو خوب دادی .
_ نه . منکه نگفتم تا ساعت سه درس می خوندم .
نفیسه _ پس روز قبل از امتحان چه غلطی می کردی ؟
دستامو بهم کوبیدم و با هیجان جواب دادم :
_ فیلم نامزد روباهو میدیدم ...
سهیلا برگشت و بهم نگاه کرد و گفت :
_ جدید گرفتی ؟
تحت تاثیر فبیلم کره ای قرار گرفته بودم واسه همین گفتم :
_ یههههههه(بله )
الهام یه پس گردنی بهم زد با اعتراض گفتم:
_ اِ... اونی ... کاچیمـــــــــا ( ابجی اینطوری نکن )!
بچه ها از بس من کره ای حرف زده بودم ، تمام کلماتشون رو از حفظ بودن .
الهام _ اخه پیچوسو ( دیوونه) کیو دیدی که شب امتحان میانترم ساختمان داده ، که ترم پیش هم افتاده ، بشینه فیلم کره ای ببینه هان؟
لبخند گل و گشادی زدم و گفتم :
_ یهدا !

مهناز ماشینو نگه داشت و گفت :
_ پیاده شو . رسیدیم خونتون .
الهام از عمد دستشو رو زانوم گذاشت و خم شد تا از صندلی جلو کیفمو برداره . صدای جیغم به هوا رفت . نفیسه گفت :
_ هیـــــــس چته دختر ؟ مگه اینجا زایشگاس؟ اروم باش ببینم... داداشت دم در وایساده .
نگاهی به کوچه انداختم . کسی نبود واسه همین شروع کردم به کولی بازی .
_ آی الهی بمیری الهام . دست ده کیلوییتو انداختی رو پای نحیف و رنجور من ! نمی گی از درد میمیرم اونوقت عاشقای سینه چاکم چه خاکی تو سر کنن ؟ هان ؟
الهام در حالی که بیرون وایساده بود و دستمو می کشید گفت :
_ پیاده شو کمتر ادا اصول درار . زود باش ببینم . پیاده شو .
طاها که سر و صدای منو شنیده بود ، بدو اومد در ماشین . سرسری سلام و احوالپرسی کرد و با نگرانی ازم پرسید :
_ چی شده یهدا ؟ چرا پیاده نمی شی ؟
قبل از اینکه من جواب بدم ، الهام گفت :
_ هیچی . طوریش نیست فقط تو دانشگاه خرده زمین . زانوش زخم شده .
طاها با تعجب پرسید :
_ خوردی زمین ؟ تو دانشگاه ؟
با عصبانیت جواب دادم :
_ بله جلو همه خوردم زمین حالا یه بوق دستت بگیر به همه اعلام کن . بَلی (زود باش )
طاها _ مثل اینکه سرتم خورده به جایی !
_ ااااا؟ پسره ی پررو ! ببین اون یکی پام سالمه ها . تو که نمی خوای نقض عضو پیدا کنی می خوای اوپایی ؟ (اوپا = داداش)
بچه ها به دعواهای ما عادت کرده بودن از اول دبیرستان ، هر موقع طاها میومد دنبالم ، همه ی بچه ها دعوامونو می دیدن . البته من بیشتر استارتر دعوا بودم . هر وقت طاها رو می دیدم حرصم درمیومد . نمی دونم چرا . البته محیا و بچه ها بهم دلیلشو گفته بودن ولی من زیر بار نمی رفتم ولی چاره چیه ؟ بالاخره باید قبول کنم که یه کمی ، بله فقط یه کمی ، در حد سر سوزن ! حسودم ! مشکل اینجا بود که طاها بر خلاف من و محیا خیلی سفید بود . هیکل باریک و اوستخونی و قد متوسطی داشت . رنگ چشماش عسلی بود و موهاش مثل من و محیا سیاه بود . چون پوستش خیلی سفید بود ، رنگ موهاش بیشتر جلوه می کرد و منم از همون بچگی عاشق این بودم که پوستم مثل طاها سفید باشه . اما رنگ پوستم گندمگون بود و چشمای درشتم سیاهِ سیاه . خودم فکر می کردم محیا چون چشماش عسلیه از من خوشگلتره ولی بقیه نظر داشتن هر دومون به یه شکلی قشنگیم . مامانم همیشه می گفت « یهدا مثل زنای ایرانی اصیل میمونه . چشم و ابروی مشکی و پوست گندمی » اما من ارزو داشتم پوستم مثل طاها باشه برای همین همش غر می زدم . به بچه ها تعارف کردم بیان تو ولی قبول نکردن . با کمک طاها به سمت خونه رفتم . به پله ها که رسیدیم ، خودمو لوس کردم و گفتم :
_ خب دیگه . من دیگه نمی تونم بیام بالا .
طاها _ خب؟ چه توقعی از من داری ؟
_ توقعی که هر دختر چلاقی مثل من از اوپای مهربونش داره !
طاها _ اِ؟ بدبختانه من اوپای مهربونی نیستم و جونمو دوست دارم . نمی خوام به این زودی ها عصا دست بگیرم .
_ یعنی چی ؟
طاها _ یعن فکر کول کردنو از سرت بیرون کن !
با لحن لوسی گفتم :
_ اوپــــــــــا !
طاها _ زود باش ببینم دختره گنده خجالت نمی کشی چهار تا پله می خوای سوارت کنم ؟
_ هان مگه چیه ؟ کار خر سواری دادنه دیگه !
طاها یه جوری نگام کرد که گفتم فاتحه ام خوندس! اب دهنمو قورت دادم و بلند داد زدم :
_ مامان ... بابا ...
مامان از توی خونه داد زد :
_ چیه ؟
هه ! نشد یه بار من مامانو صدا کنم به جای اینکه جواب بده ، بیاد پیشم ببینه دردم چیه !
از تو حیاط داد زدم :
_ مامان پام شکسته !
_ به سلامتی !
محیا بود که رو بالکن اتاقش وایساده بود و داشت موهاشو خشک می کرد . سرمو بلند کردم و گفتم :
_ به جای پا کوبی بیا کمک کن بیام بالا .
محیا _ طاها که بغلت وایساده . خب ازش بخواه بیارتت دیگه .
خیلی محتاط به طاها نگاه کردم . هنوز داشت با چشماش منو می خورد . چند بار پلک زدم ولی فایده ای نداشت . کلا روش طاها واسه رو کم کنی این بود که زل می زد به چشمای طرف . منم همیشه با این روش شکست می خوردم . حرفمو تو دهنم مزه مزه کردم و بالاخره گفتم :
_ اِم ...چیزه ...
طاها سرشو بالا گرفت ولی همچنان چشماش رو صورتم قفل بود با هزار تا بدبختی گفتم :
_ بیانه .( ببخشید )

طاها بازومو گرفت و کمکم کرد تا بالا بیام بعد از اینکه داخل خونه شدیم بی هیچ حرفی گذاشت و رفت اتاقش . زیر لب گفتم :
_ اوه اوه بمیرم واسه دل زنت! این دیگه چه ادمیه . یه بار بهش واقعیتو گفتم چه زود بدش میاد ... ایش اصلا ظرفیت نداره ... بی جنبه نمی دونه حقیقت تلخه ؟!
محیا _ چی داری واسه خودت بلغور می کنی ؟ مثل پیر زنا هی زیر لب چی می خونی ؟
برگشتم به محیا نگاه کردم . ماشالا چقدر لباسش بهش میومد . یه و ان یکاد خوندم و فوت کردم طرفش .
_ باز چی خوندی ؟
خواستم اذیتش کنم ، ابروهامو بالا دادم و با یه خنده ی شیطانی گفتم :
_ طلسم می خونم که ایشالا بختت کور بشه .
محیا _ تو غلط می کنی ... ایشالا برگرده به خودت چش سفید ..
از پله ها دوید پایین تا جنگ جهانی رو راه بندازه ول
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 100-رمان حــلقه ی عشــقم , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 78- رمان آنتي عشق , رمان ایرانی و عاشقانه واهمه ی با تو نبودن | ترنم بهار کاربر انجمن نودهشتیا , گنجینه ی رمان های من - مرثیه عشق , رمان خانه - رمان واهمه ى با تو نبودن(*ترنم بهار*) , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 46- رمان مرثیه ی عشق , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 13- رمان کلبه ی عشق , دانلود داستان رمان عاشقانه ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/06/08 تاریخ
کد :64572

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا