تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مرثیه ی عشق (فصل سوم)



 ماماااااااااااااااااااااا ان ....
مامان با دست اروم زد پس کلمو گفت :
_ زهرمار ! چقدر کولی بازی درمیاری ،همش یه شاخه موت کشیده شدا ...
نمردیم و یه شاخه مو رو دیدیم ! تقریبا یه دسته از موهام کنده شده بود . دیگه غلط میکنم به مامان بگم موهامو ببافه ! اصلا این گیسا رو برم تا ته بزنم ، راحت بشم .
صبح کلی تیپ زدم و رفتم دانشگاه . یه مقنعه ی سورمه ای و مانتو شلوار لی ابی . سورمه ای خیلی بهم میومد . مخصوصا وقتی ست می کردم . ارایشم که نمی خواد . همینجوری خوشگلم (اعتماد به سقفو دارین !) موهامم که توئه ... به به چقدر دختر خانومی هستم ... مگه اینکه خودم واسه خودم تبلیغ کنم ... !
داشتم از ماشین پیاده میشدم که یکی با دست زد تو کمرم ... ااااااااه همونطور که دستم به در ماشین بود ، خشکم زد ....فکر کنم استخونام ریخت تو ریه ام ! هر کی بود الهی دستش قلم بشه ! برگشتم تا ببینم کدوم اسکلتی این بلا رو سر کمر نازنینم اورده ، دیدم مهناز وایساده و ریز ریز می خنده . داد زدم :
_ مهناز بیخاصیت بی شعور نمیگی جای دست استخونیت می مونه نفهم ؟
مهناز با خنده جواب داد :
_ آخی ... الهی حتما اقاتون دعوات می کنه ها ؟ میگه چرا مواظب تن و بدن بلوریت نبودی عشقم ؟!
و بلند تر خندید . در ماشینو با حرص کوبیدم بهم و گفتم:
_ زیر خاک بخندی ننر .
و به راه افتادم . عینک افتابی مارک دارمو در اوردم و در حین راه رفتن به چشمم زدم . نمی دونم چرا امروز اینجوری می کردم مثل اینکه سر دماغ بودم هی کلاس می زاشتم ! مهناز پشت سرم راه افتاد و گفت :
_ نه بابا ! افتاب از کدوم طرف دراومده خوشتیپ شدی ؟! ... پیس پیس ... خانوم خوشگله ، شماره میدی ؟
برگشتم و گفتم :
_ مزاحم شدنم بلد نیستی بی هنر ! منکه نباید شماره بدم اسکول! تو باید بیای التماس کنی که شمارتو بگیرم ... !
مهناز_ اااا؟ مثل اینکه واردینا !!
چرخیدم و با ناز گفتم :
_ بعـــــــــله ! پس چی فکر کردی ؟ من تو یونی که راه میرم امبولانس پشت سرم راه میفته !
مهناز دوباره رفت رو خط خنگی !
مهناز_ واسه چی ؟
_ واسه جمع اوری مصدوما !
مهناز _ خب چرا ملت پشت سر تو مصدوم میشن ؟
_ اخه خنگ خدا ! خب معلومه دیگه واسه اینکه از خوشگلی من غش میکنن... خیلی گیراییت پایینه ها من موندم چطور دانشگاه قبول شدی !
برگشتم که راه بیفتم دیدم که پسره ی دیروزی روبه روم وایساده و با یه پوزخند براندازم میکنه . عینکمو برداشتم و یه طوری نگاه کردم که یعنی شناسنامه بدم خدمتتون ؟! واسه چی داری با چشمات منو می خوری ؟
که دیدم پرروتر از این حرفا تشریف دارن . منم یه اخم خیلی خفن کردم و از کنارش رد شدم . اییییییییش مرتیکه هیز ! خجالتم خوب چیزیه تو روز روشن مزاحم ناموس مردم میشن ! یهو مهناز صدام زد . برگشتم سمتش و دیدم که کنار پسره وایساده و داره باهاش حرف میزنه . از همون فاصله ، بلند پرسیدم :
_ چیه مهناز ؟
مهناز حرفشو قطع کرد و بهم نگاه کرد و اشاره کرد برم پیششون . پسره هم داشت با لبخند نگام میکرد . بیشعور چرا این چشای سبز هیزتو درویش نمیکنی بی غیرت ؟ انگار تو صورتم جک نوشتن که هی لبخند ژکوند می زنه واسم ... ! دوباره اخمام به شدت رفت توهم و خیلی پر جذبه از مهناز پرسیدم :
_ جانم ؟
جانمی که گفتم از هزار تا فحش بدتر بود . مهناز یه ریزه ترسید که نکنه کاری کرده ولی زود یادش اومد که اخلاق سگی ام اینطوریه ! با دست همون پسره رو نشون داد و گفت :
_ یهدا جون ایشون پسر عمه ام هستن ... یوسف سعیدیان .
ااا؟ پس اسمش یوسف بود ها ؟ خب به من چه ؟ بیشعور هنوزم داره بر و بر نگاه می کنه ... اصلا خوشم نمیومد کسی اینطوری بهم خیره بشه ... اعصابم خرد میشد . با نگاه سردی به یوسف نگاه کردم و گفتم :
_ بله قبلا زیارتشون کردم .
انگار امامزاده اس که زیارتش کردم ! ولی خب تو اون حال باید خانومیمو حفظ میکردم دیگه ! یوسف در حالی که لبخندش پر رنگتر می شد گفت :
_ خوشبختم خانوم بهنیا . مثل اینکه امروز با هم کلاس داریم نه ؟
با گیجی پرسیدم :
_ مگه شما هم رشته ای مایین ؟
یوسف _ نه منظورم کلاس موسیقی بود . من معلم شما و دوستتون هستم .
اهان ... خیل خب ولی وایسا ببینم من که گیتار ثبت نام کردم ولی گیتار من که با اون فرق داره ... این از اون سیخا داره مال من و سهیلا که بی سیخه ...! اخ باز یادم رفت اسمش سیخ نیست ارشه هست ... اوف ملت چه اسمای اجق وجقی رو چیزاشون میزارن !
_ اشتباه نمی کنین ؟ من گیتار ثبت نام کردما شما که گیتار نمی زنین ...
یوسف _ نه من هم گیتار اموزش می دم هم ویولون ولی چون کلاس اموزش ویولون به حد نساب نرسیده و ازش استقبال نشده ، گیتارو اموزش میدم .
اهان ... خب فقط حرفش همین بود ؟ گردنمو کج کردم و پرسیدم :
_ خب ، دیگه عرضی ندارین ؟
وای باید میگفتم امری ولی من از همون اول خودمو بالا تر میگرفتم و میگفتم عرضی داری یا نه ؟!
دوباره لبخند زد و گفت :
_ نه دیگه فقط خواستم بهتون خبر بدم که اطلاع داشته باشین .
دست گلت درد نکنه پسر خوب ! خب حالا سد معبر نکن بزار ما بریم سر کلاس و استادمون .... چرا نمیری دیگه ؟ دیدم همون جا وایساده و بر و بر نگام می کنه . مهنازم که داشت با گوشیش اس بازی می کرد . نگاه منم که از صورت یوسف میرفت رو صورت مهناز و بعدم هوا و دار و درخت حیاط دانشگاه و دانشجوها و دوباره برمیگشت رو صورت یوسف . نه خیر مثل اینکه هنوز میخ منه ... ای بابا ... نگاهی به ساعتم کردم و گفتم :
_ خب دیگه مثل اینکه کلاسم شروع شده ... با اجازه ... مهناز جون بیا بریم .
مهناز همونطوری که چشش به صفحه ی موبایلش بود ، گفت :
_ سمایی نیومده ها ... آنالیز تعطیله .
ااا؟ چرا ؟ من یعد عمری دیشب انالیز خونده بودم تا بیام واسه رفع اشکال حالا استاد کجا رفته ؟
_ چرا ؟ من که یه عالمه اشکال داشتم ...
مهناز با پوزخند گفت :
_ حالا نه که سمایی خیلی چیزی بارشه اشکالت هم خوب واست رفع می کنه !
_ حالا چی کار کنم ؟ هفته بعد که میانترمه ...
مهناز بالاخره سرشو از روی موبایلش برداشت و به یوسف گفت :
_ یوسف انالیز که بلدی ؟
یوسف سرشو تکون داد و گفت :
_ اره یه چیزایی یادم هست ...
مهناز یه ادامس گذاشت تو دهنشو گفت :
_ پس بیا کار یهدا رو راه بنداز من یاید یه سر برم خونه جزوه سهیلا رو بیارم ...
بله ؟ این کار منو راه بندازه ؟ این که سر تا پاش پره گیره چطور می خواد رام بندازه ؟! مهناز مثل فرفره خداحافظی کرد و رفت سمت پارکینگ . اصلا امروز چش بود که منو داد دست پسر عمه ی هیزش ؟ یه نگاه به یوسف کردم دیدم دوباره زل زده به من ... به خدا اگه بخواد تو این دو ساعت هی زل بزنه بهم ، جوری میزنم ناقص بشه ها !

هر دو با هم دور شدنو مهنازو نگاه کردیم و من کم کم باورم شد که مهناز دیوونه منو با پسر عمه ی دیوونه تر از خودش تنها گذاشته . داشتم واسه مهناز دعا می کردم که گیر من نیفته وگرنه یه جوری به حسابش می رسیدم که اون سرش ناپیدا ، دختره ی اسکلت پابو(احمق)!
چشمام روی سنگ فرش پیاده رو قفل شده بود و داشتم نقشه های شوم واسه مهناز می کشیدم که یوسف گفت :
_ خب بریم .
مثل منگولا نگاش کردم و گفتم :
_ بریم ؟ کجا بریم ؟
یوسف دوباره لبخند زد ، ای الهی مرده شور دهنتو ببرن ! چته هی تر تر می خندی بچه ننر؟! تا خواست جواب بده ، مثل زودپز از جا در رفتم و گفتم :
_ ببخشید اقای سعیدیان ، چیزی توی صورت من خنده داره که هی می خندین ؟
بر خلاف انتظارم اصلا ناراحت نشد . یه ریزه اخمم نکرد . فقط یه لبخند گل و گشادتری زد و گفت :
_ نه ، فقط ... فقط ...
چرا حرف نمی زنه ؟ خب بقیشو بگو دیگه ....حرفشو نصفه رها کرد و سرشو انداخت پایین ... فهمیدم که دیگه از رو رفته ولی خواستم اذیتش کنم ، خیلی محکم ازش پرسیدم :
_ من هنوز منتظرم نمی خواین ادامه ی حرفتونو بزنین ؟
سرشو اورد بالا و با شیطنتی که توی صداش موج می زد گفت :
_ معذرت می خوام خانوم بهنیا ... مثل اینکه یادم رفت چی می خواستم بگم !
هه من خرو بگو که فکر کردم خجالت کشیده و سرشو انداخته پایین ! «یادم رفت چی می خوام بگم» ! بعله دیگه منم بوق ، حرف جنابعالی رو باور کردم ... بیا برو بینیم بچه ، بیا برو یکی همسن خودتو خر کن ! ما عمریه خودمون اینکاریه ایم لازم نیست شوما گنجشک رنگ کنی جا قناری بندازی بیخ ریش ما !
داشتم برو بر با خصومت نگاش می کردم که گفت :
_ بهتره بریم سالن مطالعات تا اشکالاتتون رو رفع کنم .
_ باشه بریم .
با هم دیگه سمت سالن مطالعات می رفتیم . یوسف درست کنار من قدم بر می داشت و در سالنو برام باز می کرد . افرین پسر خوب با ادب ! این یکی می فهمه که لیدیز فرست یعنی چی ! در حینی که داشتیم قدم میزدیم ، ازش پرسیدم :
_ شما هم رشته ای مایین ؟
یوسف نیم نگاهی بهم کرد و گفت :
_ نه ، من نرم افزار خوندم .
_ یعنی تموم کردین ؟
یوسف _ بله ... این ترم پایان نامه مو تحویل دادم بهمن واسه فوق کنکور می دم .
تو ذهنم ، سنشو حساب کردم . پس دو سال از ما بزرگتر بود . با گوشه ی چشمم براندازش کردم . نه ، بد تیکه ای نیست . به مهناز میاد . هر دوشون لاغر و استخونی . البته یوسف یه جوری بود نه می شد بگی لاغره نه هیکلی . تنها قسمت صورتش که خیلی ازش خوشم میومد ، رنگ چشماش بود . یه رنگ به خصوص ، چیزی بین سبز زمردی و تیره ...
مقابل هم پشت میز نشستیم و من جزوه مو بیرون اوردم و جلوش گذاشتم اون هم جزوه مو برداشت و بازش کرد . منم تو کیف دنبال یه خودکار می گشتم . هیچ چیزم منظم نبود . یادم میاد که از همون بچگی ، مداد خودکارام تو کیفم ولو بود . هر چی هم که مامان واسم جامدادی می خرید برنمی داشتم . اخه چه کاریه ؟ من که قراره با یه چیزی بنویسم حالا اون کجا باشه چه فرقی داره ؟!(نهایت تنبلی و بی نظمی به این میگن)
داشتم کیفمو زیر و رو میکردم که یه دفعه صدای خنده ی یوسف بلند شد ... واه ! کی اینو قلقلک داد ؟! همه تو سالن برگشتن و زل زدن به ما ! هر چند نگاه کردن بقیه واسم فرقی نمی کرد اما من به جای یوسف خجالت کشیدم . حالا این اقای خوش خنده هیچ تلاشی واسه تموم کردن خنده اش نمی کرد . دستمو زیر چونه ام گذاشتم و زل زدم بهش مگه از رو بره و گل دهن بگیره ! یه خرده که گذشت اروم شد و خنده هاش قطع شد . دستشو مشت کرد و جلوی دهنش گذاشت و گفت:
_ ببخشید خانوم بهنیا ... عذرمی خوام .
نفس عمیقی کشیدم و نگامو ازش گرفتم . جزوه رو از جلوش برداشتم و نگاه کردم . تا چشمم به صحفه ی جلو روم افتاد چشمام چهار تا شد ! واااااااااااای ابروریزی از این گنده تر نمی شه ! الهام بیشعور الهی گوربه گور بشی! اخه کی به تو گفته استعداد نقاشی داری که هی می خوای این توانایی نهفته رو شکوفاش کنی ؟! الهام کاریکاتور من با یه مرد شیکم گنده ی کچل با سیبیل چنگیزی رو کشیده بود که سر سفره نشستیم و یه کاسه و نون جلومونه . زیرشم نوشته بود :
« خوشبخت ترین زن و شوهر دنیا ... نان در کاسه ی عشق میزنن و می خورن !»
بیشعور چه کله ی تاسی هم واسه شوهر بدبخت من کشیده ! سه تا تار مو بیشتر رو کله اش نیست ! پس بگو اقا یوسف چش شده ...! خیلی خوشحال شده منو تو خونه ی بختم دیده ! یه نگاه بهش انداختم و دیدم که با دست جلو دهنشو گرفته تا قهقهه نزنه ... لوس! این که اصلا خنده نداشت ! اییییییییییش ! در جزومو محکم بستم و گفتم :
_ شما مشغول خنده باشین من میرم از یکی دیگه اشکالاتمو می پرسم . با اجازه .

داشتم با یوسف اشکلالاتمو برطرف می کردم . پسره ی ننر بالاخره نیششو بست و به جای اینکه هر هر به ریش من بخنده ، یه اخم کرده که می ترسم نگاش کنم! خداییش هیچیش به ادمیزاد نرفته ! وقتی اخرین سوالو واسم توضیح داد ، گوشیشو برداشت و از پشت میز بلند شد . جزومو بستم و خواستم ازش تشکر کنم که دیدم پشتش به منه و داره با تلفن حرف می زنه .
کیفمو حاضر کردم تا باهم بریم بیرون ولی دیدم همونطور که با تلفن حرف میزنه بدون اینکه به طرفم برگرده از سالن مطالعات خارج شد . هنوز سر جام وایساده بودم . فکر می کردم لابد کاری داره که رفته بیرون ولی هرچی منتظر شدم دیدم همه اومدن و رفتن جز این شازده . خیلی از دستش عصبانی شدم . بند کیفمو محکم فشار می دادم و زیر لب فحشای اب دار نثار خودش و جد و ابادش می کردم . پسره ی بیشعور ِ بچه ننه ی تیتش مامانی ... حالا خوبه یه بار منت کشی کردا ... اونم که من سریع بخشیدمش پس چه مرگش شده بود ؟ ملت طلب مغفرت می کنن و بعد با ادم قهر می کنن ؟ اه ...
ساعتمو نگاه کردم ....وای دیر شد الان طالبی میره سر کلاس ... این ساعت ایین داشتم . اصلا حواسم نبود که چقدر کلاسای این طالبی ما شلوغ میشه . ماشالا از هر رشته ایه چپیدن تو کلاس طالبی ...خداییش خیلبی خوب درس میده ولی زیادی اروم حرف میزنه ... من که همش سر کلاسش خوابم !
کسی تو سالن نبود . مطمئن شدم که کلاس شروع شده . زود خودمو به در کلاس رسوندم و با تقه ای به در اونو باز کردم . استاد طالبی که یه روحانی پیر و مهربون بود ، از بالای عینکش بهم نگاهی کرد و جواب سلاممو داد . نگاهمو توی کلاس شلوغ چرخوندم . نه! نگو که صندلی نیست! خدایا ... الهی بگم خداچی کارت کنن یوسف که همه ی برنامه هامو ریختی بهم ! (اصلا به اون بدبخت چه ربطی داشت ؟!) یکی از پسرا خنده ی کوتاهی کرد . تلاش نکردم ببینم کدوم بی ارزشیه ... با یه ببخشید از کلاس بیرون رفتم ودر به در دنبال صندلی گشتم .
داشتم با خودم غر غر می کردم و بی هوا در کلاسا رو باز می کردم که یهو بدون اینکه حواسم باشه ، در یه کلاسو باز کردم . فاضلی داشت برای چند نفر درس توضیح می داد . از تعواد کمشون ، معلوم بود دانشجوی فوق لیسانسن . تا من درو باز کردم همه ی نگاه ها به سمتم چرخید . فاضلی تا منو دید ، راست ایستادو چشماشو بهم دوخت . انگار منتظر بود حرفی بزنم . من و منی کردم ولی حرفی نداشتم که بگم ... اگه هم بدون اینکه چیزی بگم از کلاس میزدم بیرون ، با خودشون میگفتن این دیگه چه اوسکلیه ! فاضلی کارمو راحت کرد و گفت :
_ کاری داشتین خانوم بهنیا ؟
بی فکر جواب دادم :
_ صندلی می خوام .
فاضلی یه تای ابروشو با تعجب داد بالا . زود حرفمو اصلاح کردم .
_ منظورم اینه که ، توی کلاسم صندلی کم بود واسه همین دارم دنبال صندلی می گردم . اجازه میدین ؟
فاضلی یه صندلی از توی کلاس برداشت و با دو تا قدم بلند به سمتم اومد و صندلی رو بهم داد . سرمو کامل بالا گرفتم تا بتونم تشکر کنم . چشم تو چشم هم شدیم ... با نگاه به چشمای ماشی رنگش ، یاد یوسف افتادم و اخمام رفت تو هم . پسره ی بیشعور اگه وقتمو نمی گرفت الان مثل ادم سر کلاس نشسته بودم (انگار اون التماس کرده که اشکالمو رفع کنه !) تشکر مختصری کردم و صندلی به دست ، سلانه سلانه از کنارش گذشتم .
تقریبا انتهای راهرو بودم و فاصله ام با کلاسم زیاد بود . کیفمو با بدبختی رو شونه ام جابه جا کردم و صندلی رو با دو تا دستام نگه داشتم . داشتم به زور راه می رفتم که دیدم یه چند تا پسر میان تو سالن . ای به خشکی شانس ... عمرا یکیشون پیدا بشه واسم صندلی رو بیاره ... اصلا تو کلاس هیچ کدوم از پسرا بلند نشدن من بشینم جاشون (یکی نیست بگه اخه مگه نوکر پدرتن ؟!)واسه اینکه از شر نگای تمسخر بارشون در امان باشم ، سرمو پایین انداختم . یه دفعه صدای اشنایی گفت :
_ خانوم بهنیا...

سرمو بلند کردم دیدم یوسف داره نگام می کنه . دوستاشم دورش وایساده بودن . همشون یکی از این کیفای گیتار یا دستشون بود یا روی شونشون انداخته بودن . دو سه نفرشون بد جوری سعی می کردن تا بهم نخندن . احساس بدی داشتم یه اخم خفن کردم و گفتم :
_ بفرمایین .
یوسف نگاهی به دوستاش کرد و گفت :
_ شما برین من الان میام .
دوستاش سری تکون دادن و از کنارم رد شدن . یوسف دلا شد تا صندلی رو ازم بگیره . عقب کشیدم و گفتم :
_ نه ... خودم میارمش .
در حالی که سرش پایین بود ، بهم نگاه کرد . افتاب تو صورتش بود و رنگ چشماشو بیشتر مشخص می کرد . حالا درخشش دو تا زمرد رو به خوبی می تونستم ببینم ... لبخند محوی زد و گفت :
_ تعارف نکنین .
بعد با یه دست صندلی رو برداشت . کاراش واسم عجیب بود ... این چرا اینقدر ضد و نقیض رفتار میکنه ؟ همین الان بدون خداحافظی ازم جدا شدا ... نگاهی بهش انداختم . کیف گیتارش دستش بود . چرخید و گفت :
_ کلاستون کجاست ؟
_ ابتدای سالنه ...
تا خواست بره ، بی فکر رفتم جلو و کیف گیتارشو از دستش گرفتم . خودمم از کارم تعجب کرده بودم ولی می دونستم براش سخته که هر دوشونو بیاره . قبل از اینکه نگاش کنم گفتم :
_ من کیفتونو میارم .
حس کردم که داره لبخند می زنه . در کلاس که رسیدیم ، خواستم صندلی رو ازش بگیرم که خودش زودتر از من وارد کلاس شد و صندلی رو تو اولین ردیف گذاشت . من تو چارچوب در وایساده بودم و داشتم نگاش می کردم . تمام بچه ها با تعجب اول نگاهی به یوسف بعد به من انداختن . یوسف از استاد عذر خواهی کرد و اومد کنار من . کیفشو به طرفش گرفتم اروم از دستم گرفت و تشکر کرد . خواستم برم تو که اهسته گفت :
_ کلاسمون ساعت چهار شروع میشه ... می بینموتون .
فقط سرمو تکون دادم و اون رفت استاد دوباره شروع به توضیح کرد . عجیب بود که بعد از عمری ما نشستیم سر کلاس ایین و خوابمون نبرد !
وقتی استاد از کلاس بیرون رفت ، همه ی بچه ها متفرق شدن . اولین کسی که خودشو بهم رسوند ، سهیلا بود . با دست زد تو کمرم و گفت :
_ ای ناقلا ... حالا دیگه شما هم بله ؟
الهام با نیشگونی که ازم گرفت مهلت نداد تا جواب سهیلا رو بدم . خواستم برگردم که حساب الهامو برسم که نفیسه از پشت زد پس گردنم ! نزدیک بود با کله برم تو زمین ! مهناز دستمو گرفت و کمکم کرد تا صاف بشینم . با ترس عقب رفتم و گفتم :
_ جون من تو یکی دیگه نزن !
مهناز خندید و گفت :
_ الهی بمیرم ...
رو به بچه ها ادامه داد :
_ چی کارش دارین عروسمونو ؟
هر چهار تامون با هم گفتیم :
_ هاااا؟؟؟
سهیلا با خوشحالی گفت :
_ وای یه شیرینی دیگه افتادیم !
الهام _ ااا؟ پس بالاخره یه ملوکول عاشقت شد !
نفیسه _ حالا کی میرین سر خونه زندگیتون ؟!
من دستامو بالا اوردم و گفتم :
_ شما بریدین و دوختین و تنم هم کردین ... ببین به خدا چطور منو بستن به ریش این بیچاره !
سهیلا پشت چشمی نازک کرد و گفت :
_ حالا خیلی هم دلش بخواد ...
_ من با خواستن اون مشکلی ندارم مشکل اینه که اصلا خواستنی در کار نیست !... تازه همین امروز باهاش اشنا شدم .
الهام _ اوووووووه ! بابا اشنایی !
مهناز خندید و گفت :
_ تازه من دلالشون بودم !
همه با هم زدیم زیر خنده ! سرمو از روی تاسف تکون دادم و گفتم :
_ اخ اخ اخ ... ببین به چه فلاکتی افتادیم ... تا یکی واسمون حمالی می کنه همه فکر می کنن شوهرمونه !
نفیسه _ اگه تو شوهر حمال میخوای مشکلی نیست ، دیگه چرا جمع می بندی ؟
الهام با خنده _ بچه ها تصور کنین شوهر یهدا یه مرتیکه چاق سیبیلوی حمال باشه ...! خداییش چه زندگی ای میشه ها ... اونم واسه یهدا با این دک و پزش !
دوباره صدای خندمون به هوا رفت .

با شادی کلید انداختم و وارد خونه شدم . بلند داد زدم :
_ آنــــــــــیوسیو(سلام)
بعله ... ماشالا چه استقبال گرمی ازم شد ! رفتم تو اشپزخونه سرک کشیدم . رو یخچال یه کاغذ بود که دست خط طاها روش نوشته بود :
_ سلام ما رفتیم خونه ی خاله فائقه ... هر چی باهات تماس گرفتم گوشیت خاموش بود . اومدی خونه بیا اونجا . بای
کاغذو کندم و دستمو تو کیفم بردم . موبایلم شارژ نداشت و خاموش شده بود . اخ کاش یکی بهم می گفت نرم خونه ی خاله ... حوصله ی شمیمسا رو نداشتم . هی میومد ور دل من مینشست و سوال درسی می پرسید . فکر کرده من علامه ی دهرم !
با سستی از پله ها رفتم بالا و رفتم تو اتاقم . لباسامو عوض کردم و رفتم تو حموم . یه دوش سریع گرفتم و با سشوار افتادم به جون موهام . اصلا حس شونه کردن نبود فقط زود خشکشون کردم و با یه کش بستمشون . دور چشمام گود افتاده بود ولی احساس خستگی نمی کردم . واسه اینکه از اون قیافه بیام بیرون ، یه کم کرم پودر توی گوی چشمام زدم که معلوم نباشه ولی ای بابا پوستم دو رنگه شد ! اصلا ولش کن با گودی بهترم . دستمال کاغذی رو تفی کردم و کرم زیر چشامو پاک کردم . یه مانتوی نخی یشمی با شلوار لی مشکی و روسری ساتن مشکی سر کردم و زدم بیرون .
خونه هامون خیلی ازهم دور نبود . پیاده حدود یه ربع طول میکشید . تو راه اتفاقایی که سر کلاس موسیقی افتاد رو با خودم مرور کردم . کلاس خیلی جمعیت نداشت . شاید حدود پانزده نفر بودن . اکثرا پسرا بودن و تعداد انگشت شماری تو کلاس دختر . به خاطر کمی تعدادمون معذب بودم . اصلا من هیچ سر رشته ای تو موسیقی نداشتم . حالا با سهیلا پا شدم اومدم کلاس .
سهیلا از دوره ی دبیرستان عاشق موسیقی و اهنگ کلاسیک بود . من که با شنیدنش خوابم میگرفت . چیه این اهنگای مزخرف همش یه جوره دیگه ! هنوز واسم مجهول بود که چرا وقتی یوسف ازم سوال می پرسید یا چشم تو چشمش می شدم ، دست و پامو گم می کردم . نگاهش یه جوری بود . شفافیت خاصی داشت . وقتی ازم پرسید چرا گیتارو واسه یادگیری انتخاب کردم ، بی فکر گفتم :
_ خودم نخواستم سهیلا گفت .
اصلا حواسم نبود که اونجا کلاسه و من و اون با هم تنها نیستیم ... نه که همیشه خیلی حواسم جمع بوده که این باره دومم باشه ! همه تا این حرف منو شنیدن زدن زیر خنده و من اخمامو مثل همیشه تو هم کردم و دست به سینه نشستم . سهیلا دم گوشم گفت :
_ خاک تو سرت ... ابروی نداشتمونو بردی .
_ برو بمیر ! به من چه که بلد نیستم ؟
سهیلا با حرص گفت :
_ حالا اگه اومده بودی کلاس زبان کره ای اینقدر منگول بازی تو خودت در میاوردی ؟
ایشی گفتم و نگامو ازش گرفتم . یوسف با لبخند پهنی گفت :
_ خب پس هیچ سررشته ای توی موسیقی ندارین نه ؟
نگاهی به بقیه کردم . تقریبا همه گیتار دستشون بود . معلوم بود بار اولشون نیست . اما من چی ؟ اصلا دوست داشتم گیتار زدن یاد بگیرم ؟ به روحیه ام می خورد ؟
_ نه ندارم .
یوسف _ پس حتما دوست داشتین باهاش اشنا بشین نه ؟
_ علاقه ای ندارم ولی دارم میام بلکه بهش علاقه مند بشم .
یوسف نگاه اطمینان بخشی به روم زد و شروع کرد به توضیح دادن :
_ گیتار ، با چهار، هفت، هشت، ده، یازده، دوازده، سیزده و هجده رشته درست می شه و آلت اصلی موسیقی در سبکای مختلف، مثل فلامنکو، جاز و پاپه .
یادمه تو کلاس داشتم مثل دیوونه ها به توضیحاش گوش میدادم . اصلا معنی حرفاشو نمی فهمیدم . جاز و فلامنکو دیگه چیه خدا جون ؟! سهیلا الهی بگم خدا چی کارت بکنه با این ارزوت ! بمیرمم به تو یکی قول نمی دم ! بقیه هم زیاد به حرفاش اهمیت نمی دادن . چون از قبل اطلاعاتی درباره ی سازی که می خوان بزنن داشتن .
اخر کلاس ، کنار در وایسادم تا بچه ها برن بیرون . وقتی کلاس خلوت شد با سهیلا رفتیم پیش یوسف و ازش پرسیدم :
_ ببخشین اقای سعیدیان ، من باید کدوم مارک گیتارو بخرم ؟
یوسف _ فکر نکنم خیلی فرقی بکنه ، ولی مارکای مارتین و فندر و گیبسون از بقیه بهترن .
با گیجی گفتم :
_ میشه یه بار دیگه بگین یادداشت کنم ؟
یوسف با لبخند گفت :

برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 78- رمان آنتي عشق , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 46- رمان مرثیه ی عشق , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 13- رمان کلبه ی عشق , رمان خانه - رمان واهمه ى با تو نبودن(*ترنم بهار*) , گنجینه ی رمان های من - مرثیه عشق , رمان ایرانی و عاشقانه واهمه ی با تو نبودن | ترنم بهار کاربر انجمن نودهشتیا ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/06/07 تاریخ
کد :64512

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا