تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مرثیه ی عشق (فصل چهارم)



با خستگی مهمونا رو بدرقه کردیم و رفتیم خونه . ساعت درست سه نصفه شب بود . دستمو روی نرده ها گذاشتم و بالای پله ها رو نگاه کردم . خدایا ... کی حوصله داره اینهمه پله رو بالا بره ؟ طاها اومد کنارم و گفت :
_ چقدر داری سوزناک به بالا نگاه می کنی ...
_ باورت نمیشه دارم از خستگی میمیرم ...
طاها دستمو گرفت و در حالی که می کشید گفت :
_ باورم میشه چون وقتی خسته ای منگول هم میشی ... یادت میره از امکانات استفاده کنی .
بعد هم جلوی اسانسور وایساد و کلید پایین رو زد . تا پامو گذاشتم تو اتاقم ، رو تخت ولو شدم . اصلا حس لباس عوض کردنو نداشتم . با همون لباسا خودمو بالاتر کشیدم و بالشو زیر سرم گذاشتم . هنوز چشام خوب گرم نشده بود که صدای گریه بلند محیا به گوشم خورد ...
مثل فنر از جام پریدم ... یا مولا ! کسی طوریش شده ؟ خدایی نکرده تصادف که نکردن ؟ تا این فکر به ذهنم خطور کرد ، از روی تخت بلند شدم و سریع دویدم پایین . نزدیک پله ها دیدم محیا با لباس عروس مامانو بغل کرده و مثل ابر بهار گریه می کنه . زود رفتم سمتش که عادلو دیدم . عادل داشت با نگرانی محیا رو نگاه می کرد طاها هم پیشش بود و سعی می کرد دلداریش بده . بابا هم از پشت سر موهای محیا رو نوازش می کرد بلکه اروم بگیره . من مثل دیوونه ها اون وسط وایساده بودم و بهشون نگاه می کردم . اخه این دختره که همه جاش سالمه پس چه دردشه که گریه می کنه ؟! بلند پرسیدم :
_ چی شده محیا ؟
محیا تا منو دید از اغوش مامان بیرون اومد دستاشو باز کرد و با گریه گفت :
_ واااااای ، یهدا ... من خیلی دلم براتون تنگ شده !
جانم ؟! من که نیم ساعت پیش اینو دیدم کجای دلش واسم تنگ شده ؟! تا اومدم حرفی بزنم محکم بغلم کرد و دوباره شروع کرد به گریه کردن .... اشکاش روی شونه ام میریخت . حالا نمی دونم فقط اشک بود یا اینکه دماغشم داره با لباس من تمیز می کنه ! همونطور که دستام از تعجب باز بود به عادل که رو به روم بود اشاره کردم و پرسیدم :
_ این چه مر گشه ؟؟!
عادل _ چه می دونم به خدا .... وقتی پامونو گذاشتیم تو خونه ، شروع کرد به گریه کردن . هی می گفت من مامانو می خوام ( مثل بچه سه ساله !) منم هر چی بهش می گفتم عزیزم الان خسته ان می خوان بخوابن تو گوشش نرفت هر چی بهش گفتم بیا لباستو عوض کن بگیر بخواب ، گریه اش شدید تر شد . منم از سر ناچاری اوردمش اینجا ...
تا جمله ی اخر عادلو شنیدم ، زدم زیر خنده . محیا با تعجب از بغلم بیرون اومد و در حالی که سکسکه می کرد گفت :
_ تو اصلا یه احساس من اهمیت میدی ادم اهنی ؟!
ولی من از خنده دلا شده بودم رو زمین و قهقهه می زدم . محیا حرصش گرفت و رفت کنار مامان تا دوباره گریشو شروع کنه . اخ ... فکرشون بکن ... خب محیا حق داره بترسه ... معلوم نیست این عادل بیشعور چطور بهش گفته لباستو عوض کن و بیا بخواب که بچه ترسیده شده !!!
بالاخره بعد از نیم ساعت گریه و زاری ، محیا راضی شد که بره ادامه ی گریشو تو خونه ی خودش بکنه ... حالا معلوم نیست اینبار واسه چی گریه اش می گیره !
.................................
_ خیلی متشکر خانوم بهنیا ... عالی بود . خسته نباشین .
فاضلی داشت با تحسین و قدردانی نگام می کرد . سمینارمو خیلی خوب ارائه داده بودم . لبخندی گوشه ی لبش جا خوش کرده بود . یه خرده نگاش کردم . نه بابا خداییش خیلی مبارک زنش باشه ! هر وقت من این بیشعورو می بینم ، با خودم می گم عجب زن خرشانسیه که شوهر به این خوشتیپی داره ... ماشالا قد و بالا که نیست ، مثل یخچال ساید بای ساید می مونه کوفتی ! دستشو دراز کرد و گفت :
_ بفرمایین بشینین .
رفتم رو صندلی نشستم که نفیسه زد تو پهلوم .
_ چت مرگه دختر !؟
نفیسه _ زهرمار باز تو بی ادب شدی چشم چرون ؟ خجالت نمی کشی زل می زنی تو چش پسر مردم ؟
_ پسر مردم ؟ این که همسن بابابزرگ منه !
مهناز دم گوشم گفت :
_ نگو اینجوری ... اقا دکیمون تازه رفته تو سی ..
_ اِ؟ پس چقدر شکسته شده بچه ... تو خونه بهش خوب نمی سرن ؟!
مهناز _ غلط کردی ... خیلی هم خوب مونده ... خیلی هم خوشتیپه خیلی هم ....
_ خیلی هم تو فوضولی ... اخه به تو چه که این چه جوریه ؟!
مهناز _ تو هم که چقدر منحرفی ... همش از قیافش تعریف کردما نخواستم که زن بشم
_ حالا نه که خیلی خاطرتو می خواد ! از بس داری بال بال می زنی امشب میاد میگیرتت
مهناز پشت چشمی نازک کرد و گفت :
_ کی گفته من برای این دارم بال بال می زنم ؟ هزار تا از این بهترم واسه من صف کشیدن من نگاشون نمی کنم !
_ واه ... بگیر منو !
با هیسی که الهام گفت دیگه بحثو تموم کردیم ... اَه ضد حال !
عسگری با نعمت زاده داشتن نزدیکمون می شدن . الهام گفت :
_ هوی بچه ها ماهیتابه رسید .
_ شرمنده روغن نداریم ... حسش نیست . خودت یه جوری بپیچونش .
تا خواستم برم الهام دستمو کشید که از کمر تا شدم . زیر لب فحش خوشگلی نثارش کردم و صاف وایسادم . چرا من هر وقت می خوام جلوی این ایکبیری سنگین رنگین باشم نمیشه ؟
عسگری _ خسته نباشین خانوما .
مثل مادربزرگا گفتم :
_ زنده باشین .
عسگری لبخند نصفه ای زد و گفت :
_ فردا داریم میایم کوه ... بیشتر بچه های کلاس هستن میاین دیگه ؟
تا خواستم بگم نه ، نفیسه و سهیلا و الهام و مهناز گفتن :
_ بله .
بله و بلا ! من اینجا ذغالم که نظر نمی پرسین ؟
نعمت زاده اسامی رو نوشت و گفت :
_ فردا صبح زود بیاین دانشگاه که بریم کوهِ ....
و با عسگری دور شدن . دستامو به کمرم زدم و برگشتم بچه ها رو نگاه کردم . هر کدومشون یه جایی رو نگاه می کردن . سهیلا با کیف گیتارش بازی می کرد . الهام داشت چادرشو می تکوند . نفیسه کله اش تو موبایلش بود و مهناز سرشو طرف اسمون گرفته بود و اروم اهنگی زیر لب زمزمه می کرد . تا خواستم دهن وا کنم فحششون بدم ، سهیلا با شعف دستاشو بهم کوبید و گفت :
_ هااااااان یهدا ...
_ هان نه بی ادب ... چته ؟
سهیلا با خنده گفت :
_ درس خون شدی ... از فاضلی بیست می گیری ... ساختمان داده توضیح میدی مثل هلو ... نه بابا داری کم کم راه میفتی ....
ابروهامو با ناز بالا انداختم و گفتم :
_ چه کنم ؟ ما اینیم دیگه ...
سهیلا _ حالا راز موفقیتت در چیه ؟
_ راز موفقیت دیگه چه کوفتیه بابا ؟ من از این اداها ندارم که ... فیلمام تموم شده بود مجبور شدم بشینم پای درس حوصله ام سر نره !... وگرنه من عمرا ساختمان بخونم .
بعد یه چیزی یادم اومد و پرسیدم :
_ واسه چی گیتارتو اوردی ؟ امروز که کلاس نداریم .
سهیلا _ اهان .. داشت یادم میرفتا ... اقای سعیدیان امروز اینو داد به من که بهت بدم . گفت همون مارکیه که می خواستی ...
_ اخی چه پسر باحالیه یادش بود واسم بخره . حالا پولشو چه جوری بدم ؟
سهیلا _ نگفت که چند شده ، گفت شمارتو بهش بدم که قیمتشو بهت بگه .
_ باشه ... دستش درد نکنه ...
بعد سریع اضافه کردم :
_ من قرار نیست بیام کوها ... گفته باشم .
چهار تا کیف همزمان رو هوا بلند شد که رو سرم فرود بیاد . دستامو حفاظ سر بیچاره ام کردم و گفتم :
_ غلط کردم ... غلط کردم ... میام !
..............................
تازه هوشم برده بود که صدای اس ام اس نکره ی گوشیم بلند شد :
_you have a massage .
هنوز منگ خواب بودم . اس ام اسو باز کردم و دیدم شماره ی ناشناس برام نوشته :
_ سلام خوبین ؟ امروز چیزی رو که خواستین دادم دوستتون بهتون بده . مبلغش قابل نداره .... تومن .
با گیجی از خودم پرسیدم کدوم اوسگلیه که نزاشته من دو دقیقه استراحت کنم ؟ خواب بعد از ظهرم واسم خیلی مهم بود اگه بد خواب می شدم تا شب همه رو بیچاره می کردم . همونطور که چشام بسته بود جواب دادم :
_ شما ؟
دوباره چشام گرم شده بود و داشتم ادامه ی خواب قشنگمو می دیدم که جواب داد :
_ یوسفم .
_ اِ؟ منم زلیخام !
فقط یادمه همینو فرستادم و دوباره چشمامو بستم . دیگه نمی خواستم ادامه ی خواب خوشگلمو از دست بدم . دکمه ی افو فشار دادم و گوشی رو پرت کردم توی یه جای نا معلوم . خدا کنه نشکسته باشه !

 یهدا همه چی رو برداشتی ؟ چیزی که جا نزاشتی ؟ لباس خوب پوشیدی ؟ سرما نخوریا ... بیا این یه لقمه دیگه هم بخور ... می خوای از کوه بالا بری جون داشته باشی ...
مامان منتظر نموند حرفم تموم بشه . تا دهنمو باز کردم بگم که تا خرخره خوردم ، یه لقمه کره مربا ، که مرباش چهار برابر کره اش بود فرو کرد تو دهنم . داشتم بالا میاوردم . هیچ وقت چیزهای شیرینو دوست نداشتم . سریع خداحافظی کردم و بیرون اومدم می ترسیدم مامان یه پرس دیگه هم بهم صبحونه بده .
تقریبا تموم بچه ها اومده بودن . الهام گفت :
_ دو نفر راهنما باهامونه . دو سه نفرم عضو انجمن کوهنوردی یونی همرامونه ...
_ چرا این همه ایل و تبار دنبال سرمون اوردن ؟
سهیلا _ می خوان مواظبمون باشن دیگه ...
_ اووووووووه بابا مراقب ! اینا که شلوارشونم نمی تونن بکشن بالا !
نفیسه _ تو این دوره زمونه همینشم گیر نمیاد .
_ اره والا !
مهناز که داشت کنارمون راه می رفت ، یه لحظه پرواز کرد به سمت دیگه .
_ ا ؟ این چش شد ؟
الهام _ نیدونم .
مهناز در حالی که کنار یوسف راه می رفت اومد سمتمون . تا یوسفو دیدم یادم اومد که باید پول گیتارو باهاش حساب کنم . وقتی کنارمون رسیدن ، بعد از سلام و احوال پرسی ، مهناز گفت :
_ یوسف هم جزو مراقبان ماست .
می خواستم بگم مگه خودمون شَلیم که ایشون مراقبمون باشه ؟ دو تا بندهای کولمو به پشتم انداختم و از یوسف پرسیدم :
_ ببخشید اقای سعیدیان ، فرصت نشد ازتون بابت خرید گیتار تشکر کنم ... ممنون و لطفا بگین قیمتش چند شده ؟
یوسف یه لحظه شکه شد و بعدش یه لبخند مرموز گوشه ی لبش نشست و گفت :
_ قابلتونو نداره ... ، حدود ... هزار تومن .
قیمتش یه خرده بالا بود ولی خب ، گیتار و میتار و این چرت و پرتا لابد گرونه دیگه . قبلا از بابا پول گرفته بودم . کیف پولمو در اوردم تا حساب کنم . تراولا رو بیرون اوردم و جلوش گرفتم و گفتم :
_ ممنون از محبتتون .
نگاش به دستم بود و پولا رو نگرفت . انگار داشت حرفشو سبک سنگین می کرد . بالاخره تو چشام خیره شد و گفت :
_ میشه چند لحظه باهاتون حرف بزنم ؟
همونطور که اونجا وایساده بودم گفتم :
_ بله . بفرمایین .
یوسف مردد نگاهی به بچه ها کرد . انگار با حضورشون معذب بود . مهناز به بقیه گفت :
_ بچه ها مثل اینکه دارن راه میافتن ... بیاین بریم .
و به همراه دوستام دور شدن . نگاهی به اطراف انداختم . دوست نداشتم کسی منو با یوسف ببینه . یوسف کمی جلوتر اومد . اوا ؟ چرا اینجوری می کنه ؟ کر که نیستم ! از همونجا حرفتو بزن دیگه ! چند قدم دیگه بهم نزدیک شد و من ابروهام بیشتر و بیشتر تو هم فرو می رفت . دیگه کاملا کنارم وایساده بود . اروم پرسید :
_ دیروز گوشیت باهات نبوده ؟
جانم ؟! میگم نباید به این پسرا آتو بدی ... ببین بیشعور هفت رنگ چه جوری جلوی بقیه شما شما و خانوم خانوم میکنه حالا اگه جلوشو نگیرم بهم میگه اجی ! با همون اخم خفن ، خیلی جدی پرسیدم :
_ چطور ؟
یوسف یه تای ابروشو بالا انداخت و گفت :
_ پس می دونی که قیمت گیتار چند بوده درسته ؟
نه این ادم بشو نیست ... با شک پرسیدم :
_ از کجا باید بدونم ؟
نگاش رنگ شیطنت گرفت :
_ جالبه ... من و تو دیروز باهم زیاد اختلاط کردیم ... چطور یادت نمیاد ؟
یه دقه واسا ببینم ! نکنه وقتی من خواب بودم این بهم اس داده و من نفهمیده چرت و پرت بهش گفتم ؟ گوشیمو از کیفم بیرون اوردم . واااااااای نه ! ارسال شده ها ذخیره نشده بود ... حالا چی بهش گفتم ؟ نکنه بهش فحش ناموسی داده باشم ؟ ای خدا ... ابروم رفت ... ! اصلا تقصیر خودشه ... کدوم خروس بی محلی ساعت پنج بعد از ظهر که همه خوابن اس میزنه ؟! خیلی ریلکس سرمو بالا اوردم و پرسیدم :
_ متاسفانه موارد ارسالیم پاک شده ... حالا اگه ممکنه بفرمایین چی بهتون گفتم .
یوسف دوباره لبخند مکش مرگ مایی زد و گفت :
_ یه خرده فکر کن یادت میاد چی گفتی ...
نه دیگه داری زیادی رو اعصابم رژه میری .... هی هیچی بهت نمی گم پررو تر میشی ! با عصبانیت گفتم :
_ اصلا مهم نیست . شما پولتونو بگیرین .
و دسته ی پولو به طرفش دراز کردم . عقب تر رفت و فقط یکی از تراولا رو برداشت و گفت :
_ بهتون گفتم که قابلتونو نداره و فکر کنم شما خواب بودین چون فقط اسممو پرسیدین و منم بهتون گفتم یوسفم ... و حدس میزنم داشتین خواب فیلم یوزارسیفو میدیدن که بهم گفتین منم زلیخام ! حرف دیگه ای نزدین . اگه هم الان کاری کردم که ناراحت شدین ، عذر می خوام ... بزارین به حساب شوخی .
هاج و واج نگاش کردم ... باز خدا رو شکر بهش فحش نداده بودما ! حالا راست راست وایساده بود و بهم نگاه می کرد . کلا این بشر غیر نگاه کردن کار دیگه ای نداره . منم مثل خودش پررو بازی در اوردم و زل زدم تو چشماش . نگام از یکی چشم به دیگری می لغزید . تو دلم گفتم :
_ کوفتت بزنن که اینقدر رنگ چشات خوشگله !
انگار حرف دلمو خوند . لبخندی زد و سرشو پایین انداخت و گفت :
_ بهتره بریم ... بقیه منتظرن .


سعی کردم با رفتار یوسف کنار بیام ... فکر کنم یه چیزیش میشه . بیچاره قاطی داره دیگه ... از بس این اهنگای نکره خورده به گوشش رو مخشم تاثیر داشته !
همه ی بچه ها داشتن با هم حرف می زدن . فقط من بودم که بی هم صحبت قدم میزدم الهام اومد کنارم و گفت :
_ پسر عمه مهناز چی کارت داشت ؟
_ هیچی می خواست بگه قیمتو اشتباه گفته ... یه خرده هم کرم ریخت .
الهام _ چطور؟ اذیتت کرد ؟
_ نه بابا ... مال این حرفا نیست !
بعد هم اروم طوری که مهناز متوجه نشه موبه موی قضیه رو واسه الهام تشریح کردم . الهام اخر سر گفت :
_ من فکر کنم می خواسته ببینه میتونه بازیت بده یا نه ولی تو خوب باهاش برخورد کردی ... می دونی یهدا ، تو این جور موارد من خیلی تو رو قبول دارم . خیلی جدی هستی همیشه منطقی عمل می کنی نه احساسی ... افرین
خودمو لوس کردم و گفت :
_ واقعـــــــــــا؟؟؟ چه لعبتی هستم من !!!
بعد هم یه لبخند خیلی خفن زدم که الهام گفت :
_ اَه ... بابا جمع کن اون دهنو ... تا لوزالمعدت پیدا شد ... فیلم جدید داری ؟ حوصله ام سر رفته فیلم می خوام ...
با ناراحتی گفتم :
_ نه ندارم ... دارم از بی فیلمی تلف می شم ... فیلم کره ای خونم افت کرده !
سهیلا اومد طرف راستمو دستشو دور گردنم انداخت .
_ اه ... نکن دختره ی سبک ... کمرم خورد شد ...
سهیلا _ غلط کردی مگه من همش چقدر وزن دارم ؟
_ نمی دونم ... ماشالا وزنت که زیاده فقط به چشم نمیای ... همچین تو پر !
سهیلا با دست زد تو کمرم که سه متر پرت شدم جلو ... سریع برگشتم تا ادبش کنم که اقایی که از حراست باهامون اومده بود ، یه نگاهی کرد که خودمونو خیس کردیم ! چته بابا ؟ مثل ازرق شامی !
دیگه دخترای خوبی شده بودیم و از مناظر زیبای طبیعت لذت می بردیم . یه تپه ی صاف خاکی بود که چند تا از پسرا رفته بودن بالای اون و داشتن رودخونه ای که زیرش جریان داشتو نگاه می کردن . سهیلا دستمو کشید و گفت :
_ بیا ما هم بریم بالا ...
_ مگه اب ندیده ای دختر ؟ خب رودخونه ابه دیگه ...
سهیلا مثل بچه ها لب برچید و گفت :
_ من می خوام برم ... منو ببر
عجب ادمیه ! خب مگه تو هر جا می خوای بری من باید مثل کش شلوار بهت اویزون باشم ؟ خب خودت بیا برو دیگه ... کلاس می خواد بره منو با خودش می بره ... کوه می ره منو می بره .... استخر می ره منو می بره کم مونده تو دستشویی هم بگه باهاش برم و سرپاش کنم ! تا یه ربع داشتیم کل کل می کردیم که من بیام یا نه ... اخر سر نفیسه گفت :
_ خب باهاش برو دیگه یهدا ... می بینی که ادم نمیشه و بروه چهار تا قطره اب ببینه ارزو به دل نمونه بچه ام !
با عصبانیت نفسمو بیرون دادم و گفتم :
_ خیل خب ... بیا بریم خبر مرگ جفتمون !
با هزار تا بدبختی از اون تپه ی چهار متری بالا رفتیم . از صخره نوردی هم سختتر بود . هیچ جای پایی واسه وایسادن نداشت با هزار تا بدبختی کف پاهاخمونو جابه جا کردیم که از لبه ی تپه پرت نشیم پایین . حالا می فهمم چرا فقط پسرا که کار بلد بودن رفتن بالا ... نگاهی به اطراف کردم . تقریبا همه داشتن می رفتن . رو به سهیلا گفتم :
_ آبتو دیدی ؟ حالا بیا بریم ... الان جا میمونیم .
سهیلا خیلی با احتیاط چرخید تا بره پایین دستشو گرفتم تا راحتتر بره . من دقیق پشتم به سراشیبی بود که اگه پام در میرفت با مخ میرفتم تو رودخونه !
یه دفعه پای سهیلا لیز خورد و داشت میفتاد که سریع دو تا دستاشو چنگ زدم ولی خودم نتونستم تعادلمو حفظ کنم و پام سر خورد و از پشت تپه که رو به رودخونه بود افتادم ولی دستمو به یه سنگ گرفتم و اویزون موندم . سهیلا با جیغ دستمو گرفت و خواست منو بکشه بالا :
_ وای ... یهدا چی شد ؟ ... خاک به سرم کنن ... بزار دستتو بگیرم ... دستتو بده به من ...
به سختی دستمو روی سنگهای لبه ی تپه جابه جا کردم تا دست سهیلا رو بگیرم . صدای سنگریزه ها رو می شنیدم . فهمیدم که سهیلا هم نمی تونه دوباره بیاد بالا داشت لیز می خورد . بلند داد زدم :
_ نمیشه سهیلا ... نمی تونی منو بگیری ... برو یکی رو بیار تا نیفتادم .
سهیلا در حالی که هق هق می کرد گفت :
_ یهدا الان میام .... دستتو ول نکنیا ... یهدا تو رو خدا نمیر !
زهر مار توهم تو این موقعیت حرف از مرگ و میر میزنه ! با جیغ گفتم :
_ برو گمشو تا نیومدم بالا ناقصت کنم !... برو یکی رو بیار .....
هنوز صدای گریه ی شدید سهیلا میومد . با خودم گفتم چقدر سریع این اتفاق افتاد . یادم باشه وقتی از اینجا بیرون اومدم ، دیگه هیچ جا با سهیلا نرم ! حتی تو بهشت ! دستام داشت کم کم بی حس می شد . دوباره خودمو جابه جا کردم تا بلکه جای پایی پیدا کنم . ولی هیچ سنگی روی دیواره ی صخره نبود . پاهامو تو هوا تکون دادم و با خنده گفتم :
_ خدایا اوضامو می بینی ؟ اینا همش تقصیر خودمه ... گفتم سهیلا چقدر اویزونه حالا خودم اویزونتر از اونم !
و صدایی شبیه خنده از گلوم خارج کردم . بیشتر شبیه گریه بود تا خنده . اصلا نمی تونستم موقعیتمو درک کنم . نگاهم به پایین پام افتاد . تازه رودخونه رو داشتم می دیدم . زیاد عمق نداشت ولی سنگهای تیز ته رودخونه مو به تنم سیخ کرد . کم کم اضطراب کل وجودمو فرا گرفت ... احساسی که خیلی کم برام پیش میومد . یه لحظه خودمو اون پایین تصور کردم که سرم شکافته و خون از سر و روم جاریه . چشامو بستم نه ... نه نباید بمیرم من هنوز خیلی جوونم هزار تا ارزو دارم .
دست راستم یخ کرده بود و تحمل وزنمو نداشت خدایا نگو که دارم میافتم .... خدایا خودت به دادم برس ... حداقل اگه افتادم یه کاری کن بی درد بمیرم . دستم دیگه داشت شل می شد . یه جیغ بنفش کشیدم ... انگار می خواستم بگم بیاین کمکم دارم تلف میشم ... ولی کسی نبود ... دوباره تمام توانمو تو صدام جمع کردم و جیغ بعدی رو با گریه سر دادم :
_ خدایا ... چرا هیچکی نمیاد کمکم ؟
دست راستم کامل از روی سنگ کشیده شد . دیگه هیچ امیدی واسم نمونده بود ... مطمئن بودم تا چند ثانیه دیگه میفتم . اشکایی که هیچ وقت اجازه ی ریختنشو نمی دادم حالا سرازیر شده بود . به هق هق افتاده بودم که یه نفر با فریاد گفت :
_ یهدا ... یهدا ... کجایی ؟
فکر کنم یوسف بود که صدام میزد ... با صدایی که از ترس و بغض دورگه شده بود جیغ زدم :
_ من اینجام ... تو رو خدا بیا کمکم ... دارم میفتم ....
در عرض چند ثانیه ، یوسف اومد بالای سرم و ساعدمو گرفت و با قدرت منو کشید بالا . صدای گریه های مکرر دخترا و فریادهای پر اضطراب بقیه تو گوشم می پیچید . فقط یادمه یوسف با احتیاط منو رو زمین خوابوند و خیلی زود همه چی پیش چشمم تیره و تار شد ...

با صدای فین فین گریه از خواب بیدار شدم . اه ... کیه که پوزشو اورده تو صورت من هی زر زر گریه می کنه ؟ ای بابا یکی به اینا بگه از روی من بلند شن دارم خفه می شم !
تو یه حرکت سریع چشامو باز کردم . سهیلا گونشو روی پیشونیم گذاشته بود و یه ریز گریه می کرد . ای خدا باز این راه اشکش باز شد ... دیگه تا امشب کار داریم ... فکر کنم حدود یه لیتر فقط گریه کنه !
چشم چرخودم تا ببینم دیگه کی راه نفسمو بند اورده ، دیدم مهناز و نفیسه و الهام بالای سرم نشستن و دارن گریه می کنن ... فکر کنم بلا نسبت مُردم ، نه ؟! اخه بالای سر جنازه هم اینجوری کسی گریه نمی کنه که اینا دارن شیون می کنن !
چشامو دادم بالا دیدم یوسف و چند تا از بچه های دیگه بالای سرم وایسادن . یوسف چشمش به من بود وقتی دید چشامو باز کردم ، نگاشو داد بالا و نفسی که معلوم بود خیلی وقته حبس کرده ، بیرون داد . دلا شد و در گوش مهناز اهسته گفت :
_ بالاخره بیدار شد .
مهنازکه سرش پایین بود و گریه می کرد با این حرف زود سرشو اورد بالا و تا منو دید ، با بغض گفت :
_ واااااای یهدا جونم ... الهی بمیرم واست ، تو که ما رو به کشتن دادی ...
سهیلا و بقیه هم تا دیدن بیدار شدم با هم دیگه به طرفم هجوم اوردن و بغلم کردن . احساس می کنم داره دنده هام خرد می شه ... از بچگی از اینکه کسی بغلم کنه یا ببوستم نفرت داشتم حالا بچه ها یکی یکی منو بغل می گرفتن و سر و صورتمو تفی می کردن ! دیگه داشت کفرم بالا میومد با صدای بلند گفتم :
_ اَه ولم کنین بابا ... حناق شدم !
بچه ها با صدای من کنار رفتن و من تازه تونستم کمی هوا استنشاق کنم . سهیلا بریده بریده گفت :
_ خاک به ... سر کم ....عقلم کنن ....
_ کم عقل نه بی عقل ! داشتی به کشتنم می دادی !
با این حرف من ، دوباره شروع کرد به گریه کردن ... اه این دختر چرا همچین می کنه ؟ جلوی ادم و عالم هی ابغوره می گیره که چی ؟ با بی حوصلگی گفتم :
_ سهیلا جون مادرت گریه نکن دارم سرسام می گیرم ...
سهیلا _ اخه ... داشتی می ... مردی ...
ا ؟ بچه پررو ! یه خدای نکرده بگه بد نیستا ! با ارامش گفتم :
_ عزیز دلم حالا که می بینی نمردم و از تو هم سالم ترم . تازشم من با جناب عزرائیل پارتی دارم به این زودی ها قرار نیست جونمو بگیره ... حالا هم کوهو به همه زهر نکن ... پاشین بریم قلمونو فتح کنیم ... پا شین ببینم .
هیچ کی از جاش تکون نخورد . نگاهی به صورت تک تک دوستام انداختم . الهام که رد اشک رو صورتش مونده بود . مهنازم که چشاش مثل وزغ باد کرده بود . نفیسه هم از بس دماغشو کشیده بود ، نوکش قرمز شده بود . سهیلا هم که دیگه هیچی ... انگار چهار پنج بار کتک خورده ! همچین صورتش ورم کرده بود که ادم وحشت می کرد نگاش کنه ! دیگه کم کم داشتم افسردگی می گرفتم . با حرص گفتم :
_ بلند میشین یا بلندتون کنم ؟! پاشین از دورم ببینم دارم از دستتون دیوونه میشم ... اه پابوها ! (احمق)
الهام بلند شد و به بقیه هم کمک کرد تا پاشن . بعد هر چهار نفر دستامو گرفتن و کمک کردن تا لباسمو بتکونم . یه لحظه وقتی بلند شدم ، چشام سیاهی رفت ولی به روم نیاوردم . نمی خواستم تفریح بقیه از اینی که هست خرابتر بشه . دستامو تو دست الهام و مهناز قفل کردم و به راه افتادیم . برگشتم تا ببینم یوسف کجاست ... می خواستم ازش تشکر کنم . دیدم درست پشت سر من وایساده و مراقبه دست از پا خطا نکنم . یه لحظه وایسادم و گفتم :
_ خیلی ازتون ممنونم . لطف کردین .
یوسف هیچ تغییری تو صورتش نداد و بهم زل زد و گفت :
_ وظیفمو انجام دادم فقط کاش شما یه کم همراهی می کردین .
بعد هم منتظر شد تا راه بیفتم . مهناز دستمو کشید و در حالی که قدماشو باهام هما
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 80- رمان مرداب عشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 78- رمان آنتي عشق , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 46- رمان مرثیه ی عشق , رمان خانه - رمان واهمه ى با تو نبودن(*ترنم بهار*) , گنجینه ی رمان های من - مرثیه عشق , رمان ایرانی و عاشقانه واهمه ی با تو نبودن | ترنم بهار کاربر انجمن نودهشتیا , ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان - 18-رمان زمستان داغ ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/06/07 تاریخ
کد :64511

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا