تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مرثیه ی عشق (فصل ششم)



چه خوشگل شدم امشب ! به به ! برای بار هزارم خودمو تو اینه نگاه کردم . کت و شلوار قهوه ای تیره رنگی پوشیده بودم که رگه های کرم رنگ توش بود . لباسم فوق العاده شیک بود . مثل سیاست مدارا شده بودم ! موهامو گوجه ای کرده بودم و شال کرم رنگمو روی سرم انداخته بودم . می دونستم خانواده ی مهناز و اینا جشناشون مختلطه . اما خود مهناز دوست نداشت حجابشو توی مهمونیاشون برداره . بودن با ما روش اثر گذاشته بود ! کفشهای کرم رنگ پاشنه چهل سانیتیمو پوشیدم و دوباره روبه روی اینه وایسادم . اوه اوه خیلی بلنده ها مثل نردبون شدم ! قد خودم بلند بود با این کفشا بلند تر هم شده بود ولی خب دیگه هیچ کفشی نداشتم که رنگش با لباسم ست باشه همین خوبه ...
تقه ای به در خورد و طاها وارد اتاق شد . بهش نگاه کردم . کت و شلوار مشکی و پیرهن قهوه ای سوخته پوشیده بود . خیلی بهش میومد . این بچه هر چی بپوشه بهش میاد . کوفت زنش بشه !
طاها سر تا پامو برانداز کرد و گفت :
_ نه بابا ... تو خوشتیپی به خودم رفتی !
پالتوی کرم رنگمو از روی تخت برداشتم و با بدجنسی گفتم :
_ منو با خودت مقایسه نکن کسر شانمه !
طاها پشت سرم حرکت کرد و گفت :
_ اوه ! وقت کردی خودتو تحویل بگیر!
_ واسه تحویل خودم همیشه وقت دارم !
من و طاها در حال کل کل با هم پایین اومدیم . بابا و مامان منتظر نشسته بودن و محیا و عادل هم خونه ی ما بودن قرار بود با هم بریم وقتی پایین اومدیم محیا پرسید :
_ حالا این مهمونی واسه نامزدی مهنازه ؟
_ میگن برای اومدن مهیاره ... ولی به نظرم برای اینکه خانواده ها با هم بیشتر اشنا بشن یه مهمونی گرفتن ...
بچه ها وقتی فهمیدن مهناز خواستگار داشته و نم پس نداده کلی باهاش دعوا کردن و کار به کتک کاری کشید ! بعد هم قرار شد به شرط مجازات ببخشنش ! امشب نوبت من بود که مجازاتش کنم . می خواستم تا خواستگارش می خواد با مهناز حرف بزنه بپرم وسط و بزنم تو حالشون !
تو کل راه مامان هی نگاه به من می کرد و دهنش می جنبید و فوت می کرد سمت من . اخرش طاها عصبی شد و گفت :
_ مامان من چنار نیستما !
یه خنده ی خبیثانه تحویلش دادم و گفتم :
_ اتفاقا کپی همین ! بچه تو چقدر حسودی ! تو کل عمرت همش واسه تو دعا و ثنا خوندن حالا یه بار که من خوشگل کردم چش نداری ببینی ؟! الهی چشم حسود و بخیل درجا بیفته پشت پاش !
طاها ایشی گفت و سرشو سمت پنجره چرخوند . منم زیرزیرکی می خندیدم . توی هیچ مهمونی به اندازه ی امشب به خودم نرسیده بودم . تنها فرقمم این بود که مهمونی های دیگه اصلا ارایش نمی کردم ولی امشب فقط یه دونه ریمل و رژلب زدم . ارایشم از دور اصلا به چشم نمیومد ولی از نزدیک چشمام خیلی قشنگ شده بود . طول مژه هام به حالت طبیعی تا ابروم می رسید حالا که با ریمل بهشون حالت داده بودم عالی شده بود و چشمای خمارمو مثل قاب دربرگرفته بود .
وقتی رسیدیم ، طاها دست گلو بهم داد و گفت :
_ اینو تو میاری .
منم دسته گلو تو بغلش انداختم و گفتم :
_ بیخود ... خودت بیار .
طاها با حرص گفت :
_ من اینجوری معذبم میمیری بیاریش ؟!
مثل خودش جواب دادم :
_ نخیر ولی بقیه فکر می کنن خبریه .
طاها _ اخه بقیه مگه مخشون پاره سنگ برداشته که درباره ی تو فکر کنن ؟!
_ طاها یه کاری نکن بزنم ناقص العضو بشیا !
بابا دست گلو از دست طاها گرفت و گفت :
_ اصلا بده خودم میارم .
با این کار بابا من و طاها هر دو یورش بردیم تا دست گلو از بابا بگیریم ولی تا در باز شد بابا بی توجه به ما دسته گلو گرفت و به مامان گفت :
_ فاطمه خانوم تشریف نمیارین ؟
مامان هم واسه ما سری تکون داد و از بینمون رد شد . تا خواستیم بریم تو ، محیا و عادل هم از وسطمون رد شدن و من و طاها با هم خواستیم از در رد بشیم که گیر کردیم . یه فشار من می دادم یکی طاها . طاها با حرص گفت :
_ یه رژیم بگیری بد نیست .
_ قبل از رژیم اول دهن تو رو گِل میگیرم !
طاها _ برو کنار
_ تو برو کنار !
طاها _ اصلا من بزرگترم من باید اول برم تو .
_ منم خانومم ، لیدیز فرست !
طاها دستشو مشت کرد و گفت :
_ اینقدر دلم می خواد با این بکوبم ...
پریدم وسط حرفشو گفتم :
_ کجا ؟ هان ؟؟؟ کجا میخوای بکوبی ؟ هر جا این مشتت فرود بیاد ، از همون جا ناقصت می کنم !
محیا و عادل که وسط حیاط وایساده بودن و شاهد دعوای ما با حرص به طرفمون اومدن . محیا دست منو کشید و عادل هم دست طاها رو و بدین ترتیب همه چی به خیر و خوشی تموم شد و بالاخره ما از در خونه ی مهناز اینا رد شدیم !
مهناز به پیشوازمون اومد و خوش امد گفت من پشت سر مامان بابام وایساده بودم و بعد از اینکه اونا وارد شدن ، من پریدم جلوی مهناز و گفتم :
_ به به ! عروس خانوم ... ا؟ پس لباس سفیدت کو مهناز ؟ این چیه پوشیدی ؟
بعد هم به تونیک بنفش و شلوار یاسیش اشاره کردم و سری تکون دادم . مهناز گره ی روسری صورتیشو درست کرد و گفت :
_ اول پذیرایی بشو بعد شروع کن به اذیت کردن .
_ ما با شکم خالی هم از پس کارمون برمیام تو نمی خواد نگران ما باشی !
بعد هم ابرومو واسش بالا بردم و با خنده وارد سالن شدم . آرزو خانوم کنار مامان وایساده بود و داشت احوال پرسی می کرد . منم کنارشون رفتم و سلام کردم . ارزو خانوم تعارف کرد کنارشون بشینم که سهیلا اومد پیشم . یه ماکسی اناری رنگ پوشیده بود و روش یه کت زرشکی واسه پوشوندن بازوهاش و یقه اش . شال قرمز رنگ قشنگی هم سرش کرده بود . لباسش خیلی بهش میومد . فکر کنم تموم بچه ها به جز سهیلا هم تیپ من اومده بودن ولی سهیلا همیشه با پوشیدن شلوار مخالف بود . کلا روحیه اش خیلی لطیف و زیادی دخترونه بود . سهیلا دستمو گرفت وگفت :
_ بیا پیشمون می خوایم علیه مهناز تبانی کنیم !
با یه عذر خواهی ، از کنار مامان و ارزو خانوم ، بلند شدم و رفتم پیش بچه ها .
سهیلا منو سمت نفیسه و الهام برد . نفیسه داشت طبق معمول تلفنی با مامانش حرف میزد . چون بچه ی یکی بود ، مامان باباش خیلی روش حساسیت به خرج می دادن . الهام هم تنها نشسته بود و در و دیوارو نگاه می کرد . الهام که از خانواده ی مذهبی ولی روشن فکر و تحصیل کرده بود . باباش شرکت هوایی داشت و مامانش هم دبیر بود . خودش همیشه چادری بود ولی توی اینجور مهمونی ها می دونست جای روسری هم نیست چه برسه به چادر !
خوب بهش دقیق شدم . یه کت خیلی خوشدوخت سورمه ای که با انواع سنگ دوزیها تزیین شده بود و بلندیش تا رون پاش می رسید رو با شلوار سر کت پوشیده بود و روسری ابی نفتی ابریشمیش رو مثل لبنانیا سر کرده بود . در کل الهام خوشگل بود . پوستی سبزه و چشمای کشیده ی میشی رنگ و بینی و دهن متناسب و خوش فرم . صورتش هم مثل من ، ارایش خیلی کمی داشت . همه ی دوستام چشماشون هر رنگی بود جز مشکی ! منم از همون بچگی حسرت چشم رنگی رو به همرام داشتم . با الهام سلام و احوال پرسی کردم و با چشمک گفتم :
_ اوووه چه خبرته بابا ؟ می خوای چند نفرو به کشتن بدی ؟
الهام قری به سر و گردنش داد و خندید . خم شدم و گفتم :
_ راستی راستی نفس چند نفرو بریدی ؟
سهیلا روی مبل کناری جای گرفت و گفت :
_ صفر نفر !
_ اووووه ! چقدر زیاد ! پس جسداشون کو ؟
الهام با جدیت گفت :
_ زیاد کسی از دور و بر ما رد نمیشه ... می فهمن که همراه خوبی واسه اونا نیستیم پس راشونو میگیرن و میرن .
نفیسه که تازه از حرف زدن با موبایلش فارغ شده بود گفت :
_ البته با دیدن اخمای ما هم میترسن بیان جلو .
تازه تونستم صورت نفیسه رو دقیق ببینم . اونم یه بلوز و شلوار شیری رنگ پوشیده بود و روسری سفیدشم مثل الهام دور سرش بسته بود . از بس ناز شده بود ادم می خواست یه بوس ازش بگیره ! با دستم لپشو گرفتم و کشیدم و گفتم :
_ چطور مطورایی عروسک ؟
نفیسه اخم کوچیکی کرد و گفت :
_ اصلا به خودت زحمت فکر کردن درباره ی اینکه ممکنه لپمو بکَنی نکنیا !
خنده ای کردم و گفتم :
_ از بس خوشمزه شدی !
بچه ها هم از دیدن خنده ی من لبخندی رو صورتشون جا گرفت و تازه اونوقت بود که سهیلا گفت :
_ راستی یهدا یادم رفت بگم خیلی خوشگل شدیا !
با بدجنسی گفتم :
_ چطور چیزی به این مهمی رو یادت رفت بگی ؟!
الهام خنده ای کرد و بعد گفت :
_ ولی جدی میگما خیلی خیلی خوشگل شدی ... تا حالا به جز عروسیا ندیده بودم ریمل بزنی که الحق خیلی چشاتو ناز کرده !
از تعریفاشون به وجد اومدم و خنده ای مستانه سر دادم . با بچه ها داشتیم غیبت میکردیم که مهناز اومد پیشمون و من از همون جا طوری که مهناز بشنوه بلند گفتم :
_ وای بچه ها این کیه داره میاد ؟
الهام کلکمو گرفت و گفت :
_ نمی دونم ولی قیافش یه خرده اشناس ... بچه ها می شناسینش ؟
نفیسه _ اره من می شناسمش ... یه بچه ی بی معرفتیه که نگو !
مهناز توی چند قدمی ما ایستاد و نفسشو با حرص داد بیرون . سهیلا از دیدن حرص خوردن مهناز عذاب وجدان گرفت و اروم گفت :
_ بچه ها بیاین بیخیل شین ناراحت میشه ها ...
_ سهیلا به خدا امشبو به وجدانت بگو تو کار بزرگترا فضولی نکنه می خوام یه خرده حال گیری کنم بهم بچسبه !
مهناز با قیافه ی گرفته ای پیشمون اومد و شرمنده گفت :
_ بچه ها نمی خواین دیگه امشبو بیخیال مجازاتم بشین ؟ من واقعا استرس دارم .
حق با اون بود . دلهره رو میشد از توی چشاش خوند . برای عوض کردن جو بلند شدم و دستمو دور گردنش انداختم و با شادی گفتم :
_ بیا من ببینمت عروس کوچولو .... چقدر ناز شدی عزیزم !
بعد هم کشیدمش تو بغلم . مهناز اهسته التماس کرد :
_ یهدا به جون عزیزت اذیتم نکنیا ... الان زیر ذره بین خواهر و مادر ایلیام .
از خودم جداش کردم و گفتم :
_ ا ؟ پس جناب عاشق پیشه ایلیا نام دارن ها ؟ بیشتر به اسم بچه کوچولوها می خوره ! حالا این دوماد شاخه ی درخت کو ؟!
مهناز هنوزم ازم مطمئن نبود . با چشاش به سمتی اشاره کرد و گفت :
_ اونی که کنار شومینه وایساده .
چشم چرخوندم و دیدم کنار شومینه یه پسر جوون شاید بیست و پنج شیش ساله با ظاهری مرتب که کت و شلوار نوک مدادی پوشیده وایساده و داره با طاها حرف می زنه . طاها کلا هر جا میرفت با قیافه اش و نوع رفتارش توی سه سوت همه باهاش صمیمی می شدن . ایلیا هم قد طاها بود و پوستی گندمگون داشت . یه عینک مارک دارم رو چشمش بود که به صورتش میومد . یه نگاه به مهناز کردم و دوباره نگاهمو به ایلیا دوختم . نه مثل اینکه بهم میومدن . با لبخند گفتم :
_ خب از نظر من که تاییده ... میتونی خوشبختش کنی !
مهناز اروم زد به بازومو گفت :
_ مرض ! دختره ی ننر !
رو به بچه ها کردم و گفتم :
_ میگم بلند شین بریم پیش اقا داماد بهش بگیم ما خواهر شوهرای مهنازیم ! بلند شین بریم ...
سهیلا با تعجب گفت :
_ واسه چی بگیم ما خواهر شوهراشیم ؟!
_ خنگ خدا ! واسه اینکه ما طرف ایلیاییم نه این شیر برنج وارفته !
و به مهناز اشاره کردم و سری از روی تاسف تکون دادم . مهناز با اعتراض گفت :
_ چرا شیر برنج ؟ مگه من چمه ؟
_ مگه من گفتم طوریته ؟! فقط می گم شیر برنجی ... اخه این چه قیافه ایه واسه خودت درست کردی ؟ چرا هیچی ارایش نکردی ؟ اینجوری پسره میره پشت سرشم نگاه نمیکنه تا توی گاگولو واسه اخرین بار ببینه !
مهناز دست برد و گره ی روسریشو درست کرد و گفت :
_ ارایش کردم فقط روی صورتم نمی مونه . زود پاک میشه ... حالا بیاین بریم بقیه رو بهتون معرفی کنم .
هنوز معرفی نصف فامیلای مامان مهناز تموم نشده بود که سهیلا و نفیسه و الهام به نفس نفس افتادن . با تعجب بهشون نگاه کردم و گفتم :
_ چتونه ؟ چرا مثل پیرزنا وایسادین ؟
الهام لبخند کجی زد و بریده بریده به مهناز گفت :
_ ماشالا فامیلای مامانت تمومی ندارن که ... هر کدومشونم یه جان ... یکی بالا یکی پایین یکی رو حیاط ...
بعد هم نفس عمیقی کشید و گفت :
_ من دیگه نا ندارم ... بقیشونو بعدا معرفی کن .
مهناز سری تکون داد و از سهیلا و نفیسه پرسید :
_ شما نمیاین ؟
نفیسه که معلوم بود حالش واسه عادتش خوب نیست ، دست به کمرش کشید و گفت :
_ نه من که رسما دارم تلف میشم ... اگه سهیلا باهات میاد برین .
سهیلا هم خستگی رو بهونه کرد و من موندم و مهناز . فامیلای روده دراز مامانش که تموم شد گفت :
_ خب ، حالا خودتو واسه رویارویی با فامیلای برجسته ی بابام اماده کن ... شاید در اینده این اشنایی به کارت بیاد .
منظورشو نفهمیدم و یه قلپ اب از لیوانی که مهناز بهم داده بود خوردم و دوباره شروع کردیم به گز کردن خونه ی مهناز اینا . مهناز اروم در گوشم گفت :
_ برعکس خونواده ی مامانیم این طرفیا توش پر از پسر مجرده ... خودتو خوب بساز !
یه فحشی زیر لب نثار مهناز کردم و با خنده ی مهناز راهی شدیم . مهناز رو به روی دو تا پسر گنده و قلچماق وایساد و اونا هم با دیدن ما حرف زدنو قطع کردن و با یه لبخند منو برانداز کردن . نگاه پسری که موهای مرتبی داشت و قدش نسبت به دیگری بلند تر بود واسم اشنا بود . بعد از اینکه کمی حافظمو به کار گرفتم فهمیدم که بله این جناب مهیار خان ِ مهناز جانه که ! یه لبخند نازی زدم که باعث شد دندونای مرتب و سفیدم به نمایش گذاشته بشه و رو به مهیار گفتم :
_ سلام اقا مهیار رسیدن به خیر . خوش اومدین .
مهیار هم بیشتر نگاش به شال من بود و با یه لبخند که می دونستم از سر رضایته گفت :
_ خیلی متشکر یهدا خانوم . حالتون خوبه ؟
_ ممنون . شما خوبین ؟
مهیار _ مرسی سلامت باشین .
قبل از اینکه مهیار حرف دیگه ای بزنه ، پسر کناریش رو به مهناز گفت :
_ مهناز جان معرفی نمی کنی ؟
دیدم یه اخم نامحسوس روی صورت مهناز نشست ولی زود کنار رفت و گفت :
_ یهدا جان ایشون پسر عموم بهرام هستن .
و رو به بهرام ادامه داد :
_ این خانوم هم از دوستای خوبم یهدا بهنیاست .
منم ساکت منتظر بهرام بودم تا اون ابراز خوشبختی کنه ! مثل اینکه فهمید تا چیزی نگه حرفی نمی زنم . کلا روشم در مقابل پسرا این بود . تا از من حرفی خواسته نشه ، صحبتی نمی کردم .بهرام لبخند کجی زد و گفت :
_ از اشناییتون خوشوقتم یهدا خانم .
نگاهش به حجاب من و مهناز یه جورایی مسخره بود . واسه همین خیلی سرد جواب دادم :
_ همچنین .
و قبل از اینکه حرف دیگه ای رد و بدل بشه ، رو به مهناز گفتم :
_ خب مهناز جون بیا بریم .
و با متانت از مهیار و بهرام خداحافظی کردم . وقتی دور شدیم مهناز اروم گفت :
_ می دونی یهدا به نظرم زیادی سریع رم می کنی !
خنده ام گرفته بود ولی خودم خیلی این اخلاقمو دوست داشتم کوتاه جواب دادم :
_ می دونم .
مهناز هم اوفی کرد و گفت :
_ حالا واسه من قیافه نگیر با این اخمات می ترسم فامیلامو فراری بدی .
با خنده گفتم :
_ چرا می ترسی خانوم ؟ شما که کفتر عاشق خودتو پیدا کردی !... پس دُنت وُرری پلیز !
مهناز یه ایشی گفت و روبه روشو نگاه کرد یه دفعه لبخند پررنگی رو لبش نشست و دستمو گرفت و با خودش کشید خواستم اعتراض کنم که دیدم یوسف با فاصله ی نسبتا کوتاهی جلوم وایساده . فکر کنم سرخی ملایمی صورتمو پر کرد چون کاملا داغ شده بودم .
می دونستم از اول مهمونی تا حالا واسه اونه که دارم دنبال مهناز میام و قوزک پام به شدت تو اون کفش ورم کرده ولی یوسف ارزششو داشت . صاف وایسادم و خیلی رسمی سلام کردم . چون توی جمع بودیم نمی خواستم بقیه بفهمن که اون باهام اشنائه . لبخند زیبایی رو صورتش نقش بست و چشمای زمردیش درخشید و جوابمو داد .
نگاهمو از روی صورتش برداشتم و تیپشو برانداز کردم . یه پیرهن اسپرت ابی اسمونی و شلوار جین سورمه ای پوشیده بود . استینای پیرهنشو با بی قیدی تا ساعد بالا زده بود . در عین سادگی مثل خودم حسابی شیک بود . بوی ملایم ادکلنش ، مشاممو نوازش می داد . یه لبخندی گوشه ی لبم جا خوش کرده بود و وقتی سرمو بالا گرفتم دیدم که یوسفم داشته منو برانداز می کرده . با شنیدن یه صدای ببخشید برگشتم تا ببینم کیه که یه دفعه یکی از خدمتکارای بهم تنه زد و من که کلا حواسم نبود پرت شدم جلو . به خاطر پاشنه ی کفشم پام پیچ خورد و نزدیک بود بیفتم که دیدم دو تا دست محکم بازومو چسبید . سرمو بالا اوردم و دیدم یوسف منو نگه داشته تا تعادلمو حفظ کنم . یه چیزی توی گلوم گیر کرد ... فکر کنم قلبمه که مثل الاغ میاد بالا و هی پیشروی می کنه ! نگام روی دستاش لغزید و اونم سریع دستشو کشید . خیلی زود موقعیت قبلیمونو به دست اوردیم و مهناز هم اومد کنارمون وایساد . یه لبخند خبیثانه هم گوشه ی لبش بود . سرمو انداختم پایین که یه دفعه مهناز گفت :
_ وای یهدا چرا تو اینجوری شدی ؟
با تعجب سرمو بالا گرفتم و پرسیدم :
_ چجوری ؟
مهناز با خنده یه نگاه به یوسف کرد و گفت :
_ هیچی شدی مثل لبو ! قرمز و آبدار !
و خودش زد زیر خنده . دوباره قرمز شدم ولی این دفعه از حرصی بود که به مهناز داشتم نه خجالت . یه نگاه کوتاه به یوسف انداختم و دیدم که اهسته داره می خنده . دلخور نگاهمو ازش گرفتم و سکوت کردم که یه دفعه صدای نازک ملوسی توجهمو جلب کرد :
_ وای ... یوسف چرا تنها وایسادی ؟
تنها کجا بود ؟ مگه ما برگ چغندریم اینجا ؟!
سرمو برگردوندم و دیدم یه دختر با هزار تا ناز و ادا داره به سمتمون میاد . قیافش خیلی خنده دار بود . یه پیرهن چسبون ولی بلند رنگین کمونی پوشیده بود و موهای کوتاه و لختش رو مثل رنگ پیرهنش هفت رنگ کرده بود . وقتی نزدیکتر شد دیدم که رنگ رژلب و سایه اش هم رنگین کمونیه ! خیلی سعی کردم بلند نخندم ولی نشد و یه لبخند بی صدا که تمام دندونامو نشون میداد نشست رو لبم . دختره یه نگاه مسخره بهم انداخت و از مهناز پرسید :
_ این کیه ؟
لحنش بوی تحقیر میداد . خیلی زود خنده از روی لبام پاک شد و ابروهام رفت تو هم . می دونستم که نگاهم دیگه هیچ شادمانی و احساسی نداره و اونم می دونستم که وقتی اینجوری به کسی نگاه کنم خودشو خیس می کنه چون همه بهم گفته بودن که نگاه سردم خیلی وحشتناکه . مهناز بهم نگاه کرد و اب دهنشو قورت داد . با چشماش ازم التماس می کرد که خودمو کنترل کنم ولی خیلی از اون دختره بدم اومده بود انگار نه انگار برای اولین باره که منو دیده واسه چی باید مسخره ام کنه ؟ اونم جلوی یوسف ؟ مهناز اروم گفت :
_ دوست عزیزم یهدا بهنیا .
دختره به سمتم چرخید و بهم نگاه کرد . اولش یه خرده ازم ترسید ولی کم کم خودش. جمع کرد و لبخند مزخرفی رو لبش نشست . کاش می تونستم کلشو از تنش بکنم ! مهناز با صدای پژمرده تری ادامه داد :
_ دختر عمه ام ... ملیسا

ملیسا بی توجه به من رو به یوسف گفت :
_ چرا اینجا وایسادی ؟ بیا بریم پیش بقیه دیگه ...
و قبل از اینکه به یوسف اجازه ی حرف زدن بده دستشو کشید و خواست بره ... رو به مهناز کرد و دستور داد :
_ تو هم باهامون بیا ... ایلیا هم اونجاست .
احساس کردم خرد شدم ولی اهمیتی ندادم . بدون اینکه حرفی بزنم یا حتی نگاش بکنم راهمو گرفتم و از بین یوسف و ملیسا رد شدم موقع رفتن خیلی با وسواس از هر دوشون گذشتم حتی نمی خواستم گوشه ی لباسم به ملیسا بخوره دختره ی بی ارزش . یه دفعه کسی از پشت سر دستمو گرفت برگشتم و دیدم که مهناز وایساده و داره با چشمای نگران نگام می کنه . به ملیسا اشاره کردم و گفتم :
_ چرا نمی ری ؟ منتظرتن که .
مهناز نگاه خشمناکی به ملیسا انداخت و گفت :
_ ترجیح می دم از مهمونم به نحو احسن پذیرایی کنم تا اینکه برم .
ملیسا با پررویی تمام گفت :
_ وا... مهناز جون؟ مگه ما مهمونت نیستیم ؟
مهناز خنده ی عصبی ای کرد و گفت :
_ نه کی همچین حرفی زده ؟!
بعد هم مکثی کرد و دوباره با طعنه ادامه داد :
_ شما صاحبخونه ای .
ملیسا خودشو زد به نفهمی و گفت :
_ پس وقتی کارت تموم شد بیا پیشمون . منتظرمون نذاریا .
مهناز با حرص گفت :
_ فکر نکنم کارم به این زودیا تموم بشه .
و بعد از این حرف دستمو کشید و با خودش برد اون طرف سالن . کنار یکی از میزا وایساد و برای خودش اب میوه ریخت و داشت جرعه جرعه می نوشید که یه دفعه صدایی از پشت سرمون گفت :
_ مهناز خانوم ...
مهناز هول شد و اب میوه افتاد تو گلوش . شروع کرد به سرفه کردن منم دستپاچه با دست محکم زدم تو کمرش . اولش ساکت شد و وقتی صورتشو نگاه کردم دیدم قرمز قرمز شده و نفس نمی کشه با نگرانی پرسیدم :
_ وای ... مهناز چی شد ؟ زنده ای ؟
مهناز چشماشو با حالت عصبی چرخوند و همونطور واسم خط و نشون کشید و بعد برگشت تا جواب اونی که صداش زد رو بده . وقتی حرف مهنازو شنیدم منم سیصد و شصت درجه چرخیدم :
مهناز _ سلام اقا ایلیا ... حالتون خوبه ؟
تازه تونستم از نزدیک چهره اش رو ببینم . قدش تقریبا بلند بود و موهاش کمی ژل داشت ولی خیلی موقر بود . ابروهای هشتی پرپشتی داشت که به خاطر عینکش زیاد از دور قابل تشخیص نبود چشماشم مشکی بود . از اون مشکی هایی که دیگه رنگی بالاش نیست ... خیلی سیاه بود و همین باعث جذابی چهره اش و گیرایی چشماش شده بود . دهن و بینیش هم متناسب بود . وقتی حرف زد از ارزیابی چهره اش دست کشیدم :
ایلیا _ ممنونم . با دختر عمتون تشریف نیاوردین سمت ما این بود که من اومدم پیشتون .
بعد هم نگاهی به من انداخت و دوباره از مهناز پرسید :
_ مزاحم که نیستم ؟
مهناز _ نه ابدا ... ایشون یکی از صمیمی ترین دوستام هستن خانوم یهدا بهنیا .
ایلیا به رسم ادب سری خم کرد و گفت :
_ خیلی خوشبختم یهدا خانم منم ایلیا کرمی هستم .
باز گلی به گوشه جمال این اقا ! بقیه ی فامیلای مهناز که انگار نه انگار ... زیادی مغرور بودن . با اینکه از بودن در اون جمع راضی نبودم ولی خریت کردم و خواستم به خاطر دیدن یوسف ، مهنازو همراهی کنم که بدجور خورد تو پرم ! ولی ایلیا باهام خوب برخورد کرد . منم لبخند محوی زدم و گفتم :
_ مرسی منم همینطور اقا ایلیا ...
بعد هم سکوت بینمون حاکم شد . خواستم یه خرده سر به سر مهناز و ایلیا بزارم واسه همین گفتم :
_ اممم ببخشین ولی می تونم بپرسم شما چه نسبتی با هم دارین ؟
مهناز سرخ شد و ایلیا عینکشو جابه جا کرد . هر دوشون هول کرده بودن و منم از فرصت استفاده کردم و حسابی تو دلم مسخرشون کردم و بهشون خندیدم !( دختره ی پلید !) مهناز با تته پته گفت :
_ خب ، اقای کرمی ... یعنی ایلیا خان یکی از دوستان نزدیک ما هستن .
خودمو زدم به بزرگراه علی چپ و با تعجب گفتم :
_ واقعا ؟ خبر نداشتم ...
مهناز یکی از اون نگاه های خطری بهم انداخت که یعنی من حالتو می گیرم . واسه اینکه زیاد حرص نخوره اروم دم گوشش گفتم :
_ حرص نخور گوشت نداشته ات اب میشه ! این یه چشمه ی کوچولو از مجازاتت بود !
مهناز از حرص لبشو به دندون گرفت تا چیزی بارم نکنه . ایلیا هم واسه خالی نبودن عریضه گفت :
_ شما نمیاین پیش بقیه ی بچه ها ؟
تا خواستم بگم نه دیدم که الهام و نفیسه و سهیلا دارن بهمون نزدیک میشن . لبخندی زدم و دستمو واسشون تکون دادم . ایلیا و مهناز رد نگاهمو دنبال کردن و بچه ها هم بهمون رسیدن . مهناز تک به تک اونا رو معرفی کرد و بچه ها هم در حالی که شیطنت و خنده از نگاهاشون می بارید سلام دادن . ایلیا با لبخند پهنی رو به مهناز گفت :<

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/06/05 تاریخ
کد :64489

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا