تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مرثیه ی عشق (فصل هفتم)



با دست کوبیدم پشت کله ی الهام :
_ خاک تو سرت نفهمت کنن !الهام سرشو مالوند و گفت :_ ااا؟ خاک تو سر خودت کنن ! چرا میزنی وحشی ؟_ بسکه خری !الهام _ خب راست میگم دیگه . با حرص گفتم :_ می خوام راست نگی ! دختره ی بی منطق !نفیسه در حالی که با ارامش کافی میکسش رو می خورد گفت :_ حالا تو چرا جوش میاری یهدا ؟ تو که دیگه اب از سرت گذشته و شوهر کردی ...دستمو مشت کردم جلوی دهنمو با اعتراض گفتم :_ اِاِاِاِ؟؟؟ عجب ادم پستی هستی ! من که فقط اومدن خواستگاری هنوز جوابی ندادم که شوهر داشته باشم ... لابد وقتی جوابشو دادم می خواین بگین تو که بچه هم داری پس تو مسائل مجردی دخالت نکن هان ؟سهیلا با خنده گفت :_ نه دیگه تا اونجا نمی تونیم پیش بریم ! از اونجا به بعدش دیگه خانوادگی میشه !یه نیشگون از بازوش گرفتم و گفتم :_ حیا هم خوب چیزیه والا !مهناز که تازه از حرف زدن با گوشی موبایل فارغ شده بود ، به میز نزدیک شد و گفت :_ باز چته یهدا ؟ کافی شاپو گذاشتی رو سرت !_ از این خانوم بپرس !و با دست به الهام اشاره کردم . الهام سرشو پایین انداخت و لبشو ورچید . در حالی که قهوه اشو هم میزد گفت :_ خب مگه شیه ؟! نِیخوام شوهر کنم !مهناز با چشمای ورقلمبیده گفت :_ چه خبره ؟؟؟ خواستگار داشتی و پروندی ؟پریدم وسط حرفش و گفتم :_ اره ... دختره ی خرف ! می دونی چی شده ؟ یه پسر اقا ، سر به زیر ، درستکار ، نجیب ، از همه مهم تر خر پول (!) ، اومده این اوسکولو بگیره اما خانوم جواب رد داده ... چرا ؟ چون اقا تحصیلات عالیه نداشتن !الهام با لحن حق به جانبی گفت :_ اوا ، یهدا چرا اینجوری میکنی ؟ خب هر کسی واسه ازدواج یه ملاکی داره ... من مثل تو مادی گرا نیستم !با حرص گفتم :_ برو بمیر ! مگه من مادی گرام ؟ من یه تار موی یوسفو به صدتا شاهزاده نمیدم ! اونم گندیده اش !بچه ها با تعجب نگام کردن ... مثل اینکه زیادی حرف زده بودم . یه هفته از خواستگاری یوسف می گذشت و قرار بود فردا مامان جواب مثبت منو به نسرین خانوم بگه . تو این چند روز از خوشی داشتم بال درمیاوردم ولی برای اینکه خیلی خودمو لو ندم هیچی نمی گفتم ولی مثل اینکه امروز خودم دستمو رو کردم ... بالاخره نفیسه به حرف اومد :_ میگم با خودم این دو سه روزه رو هم نیست پس بگو چه مرگته ... نه بابا ! خوشمون اومد ... یهدا هم بالاخره رفت قاطی مرغا ! سهیلا با شادی دستاشو به هم کوبید و مثل بچه ها ذوق زده گفت :_ وااااااااای یهدا خیلی خوشحالم کردی !!! ای خدا جون شکرت !!! دیگه همه تو کافی شاپ برگشته بودن و زل زده بودن به ما ! ای دختره ی سبک جلف ! حالا اگه جلوشو نگیری مثل پیر زنا یه کلی میکشه که چهار ستون اینجا بلرزه ! تک سرفه ای کردم و گفتم :_ نه ... اصلا اونجوریایی که شما فکر می کنین نیست !مهناز در حالی که داشت با گوشیش ور می رفت گفت :_ متاسفانه دیگه دیر گفتی دارم حرفتو به یوسف ارسال می کنم .با شنیدن این حرف مثل فنر از جام پریدم و داد زدم :_ چــــــــــــــی؟؟؟؟!!!!مهناز صفحه ی موبایلو رو به روم تکون داد و گفت :_ لئوناردو داوینچــــــــــــی ! وقتی دید که شوک زده به نوشته ی "درحال ارسال " که روی گوشیش خودنمایی می کرد ، زل زدم ، ادامه داد :_ خب بیچاره ام کرد دیگه ... هر روز دم به دقیقه زنگ می زد میگفت یهدا هیچی نگفت ؟ یهدا داره چی کار می کنه ؟ مواظبه یهدایی ؟ یهدا غذا می خوره ؟ کم مونده بود ساعتای توالتت هم ازم بپرسه ! حالا هم که بعد یه هفته تونستم یه حرفی زیر زبون وامونده ات بکشم بیرون لوس بازی درنیار بزار بهش بگم یه خرده دل خوش بشه!چند باز پلک زدم تا بتونم با حرفایی که مهناز گفت کنار بیام . تو این یه هفته خودمو قرنطینه کرده بودم . گوشیمو مثلا گم کرده بودم و نمی دونم کجاست و هر روز یه جایی پلاس بودم . نمی خواستم یوسف به ذهنش بیفته که دوسش دارم ... دوست داشتم اولین اعترافو اون بهم بکنه . ( دختره ی نامرد ! مگه تو کنسرتش نگفت دوست داره ؟! _ نه اونجا ایهام داشت معلوم نبود عشقش کیه !)خیلی جدی روی صندلی نشستم و رو به مهناز گفتم :_ خب ، خودت خواستی از قدیم گفتن کوه به کوه نمیرسه اما ادم به ادم میرسه ! مهناز _ بسه بابا تو هم ! _ تو که می دونی من بالاخره تلافیشو سرت درمیارم جاسوس !مهناز شکلکی دراورد و گفت :_ به گور خودت خندیدی !_ حالا خنده ام هم میبینی اجی !مهناز _ مال این حرفا نیستی ... _ حالا وقتی یه بلایی به سرت نازل شد می فهمی مالش هستم یا نه ... قضیه ی طاها رو که یادت نرفته ؟! تا دیروز تو دستشویی بود !سهیلا اخرین قطره ی اب هویج بستنیشو خورد و با ناراحتی گفت :_ خیلی ننری یهدا ... اخه کی تو چایی داداشش مسهل میریزه که تو دومیش باشی ؟_ اه مگه حتما باید یکی قبلا این کارو بکنه که من نفر دوم باشم ؟! ولمون کن بابا ! هنوز تنبیه محیا مونده ... !الهام _ چقدر تو انتقام جویی پست فطرت !زبونمو واسش دراوردم و گفتم :_ نه اینکه شما فرشته ی روی زمینی !الهام با اعتماد به نفس گفت :_ البته !_ البته که شما فرشته ای ! اونم از نوع عزرائیلش ! الهام _ الهی یرقان بگیری با اون زبونت !_ هه دعای گربه سیاه بارون نمیاد .... اصلا اینا به کنار ، یه سوال ازت میکنم مثل ادم جوابمو بده ، خب ؟ اگه یه ادمی که قدش تا شونه ات باشه و دکترا داشته باشه بیاد خواستگاریت قبول می کنی ؟چون می دونستم الهام مرد قد بلند خیلی دوست داره عمدا این سوالو کردم . اخه دختره ی نفهم یه خواستگار مایه دار واسش اومده بود ولی چون اقا دانشگاه نرفته بود الهام جواب رد داد . می خواستم با بند تنبون حلق اویزش کنم ! اخه تو این دوره بی شوهری دختر باید خودشو به همچین ادمی حسابی اویزون کنه ! الهام بدون هیچ تعللی گفت :_ اره میشدم .دهنم باز موند :_ الهام ... گرفتی چی گفتم ؟ قدش تا شونه ات باشه ! می فهمی یعنی چی ؟الهام با امیدواری گفت :_ من مطمئنم که شعورش خیلی بیشتر از قدشه ! رسما خاک دو عالم تو اون فرق سرت با این امیدواریت !تازه از استخر برگشته بودم . امشب شب بله برونم بود . وقتی در خونه رو باز کردم ، از صحنه ی ای که دیدم دستم شل شد و کیفم رو زمین افتاد . باز چه خبر شده ؟چرا اینجا این شکلیه ؟ کل سالن پر بود از میز و صندلی مهمونی که بابا واسه ی مهمونی های بزرگ خریده بود . بعد از عروسی محیا تونسته بودم یه خرده نفس راحت بکشم ولی الان دوباره مهمونیای مزخرف شروع شدن !چند تا خدمتکار در حال گردگیری سالن پذیرایی بودن و مامان هم داشت به اکرم خانوم دستوراتی می داد . سرشو برگردوند و تا منو دید بلند داد زد :_ هیچ معلوم هست کجایی ؟ _ قبلا که گفتم یه سر میرم استخر و میام . مامان جلو اومد و گفت :_ خیلی دیر کردی ... تا دو ساعت دیگه مهمونا میرسن . برو بالا حاضر شو . راهمو به سمت اشپزخونه کج کردم و گفتم :_ اووووووه کو تا دو ساعت ؟ هنوز کلی وقت دارم ... بعد هم یه دونه کاهو از توی سبد برداشتم و شروع کردم به خوردن . مامان دستمو کشید و گفت :_ بیا برو حاضر شو ببینم ... چقدر باید از دست تو حرص بخورم دختر ! و منو به سمت پله ها هول داد . وقتی در اتاقمو باز کردم دیدم که محیا نشسته و داره ارایش می کنه . درو بستم و گفتم :_ باز که تو داری از اموال من استفاده می کنی ... این ارایشا غصبیه ها ! محیا در حالی که داشت با دقت خط پایین چشمش رو می کشید گفت :_ اینقدر زر نزن ببینم ... برو حموم دوش بگیر و بیا اینجا درستت کنم . در حالی که به سمت حموم می رفتم گفتم :_ من درست شدن نمی خوام . پاشو برو خدا روزیتو یه جای دیگه حواله کنه ... بلند شو ببینم .محیا _ اه ... اینقدر حرف نزن دختر حواسم پرت می شه !زیر لب گفتم :_ اینگار داره مسئله انتگرال حل می کنه که تمرکز می خواد !بعد از یه دوش سریع ، نتونستم از دست محیا فرار کنم و مجبور شدم تن به ارایش بدم ! بالاخره بعد از یه ساعت محیا در حالی که با رضایت بهم خیره شده بود گفت :_ خیلی خوشگل شدی ... الهی که من قربونت برم !_ الهی آمین ! تقه ای به در اتاقم خورد و طاها وارد شد . دو تا کت و شلوار دستش بود . با دیدن من سوتی زد و گفت :_ وای ... ببین محیا چه کرده ! می گما این غش در معامله نیست ؟! به نظرت سر یوسف کلاه نمی زاریم ؟!_ به نظر من اگه شما اونجا وایسی و فقط زر بزنی سلامتیت تضمین نمیشه ! طاها _ واه چه عروس خانوم خشنی هستیا ! داد زدم :_ طاها ... طاها با لحن لوسی گفت :_ جان ...؟_ جونت بالا بیاد ! چی می خوای ؟طاها کت و شلوار سفید رنگ زنونه ای رو روی تخت گذاشت و گفت :_ چیزی نمی خوام اومدم اینو تحویل بدم و برم خودمو خوشگل کنم ! امشب می خوام امار تلفات بره بالا !_ چی کارت می شه کرد ؟ مرض خودشیفتگی داری دیگه !طاها شکلکی برام دراورد و از اتاق بیرون رفت . محیا رفت سمت لباس و گفت :_ کی اینو خریدی ؟ چه خوش دوخت هم هست ... در حالی که دستبندمو دست می کردم گفتم :_ نخریدم . پریروز سفارش دادم . سولماز خانوم برام فرستاد . محیا _ خیلی قشنگه . پاشو بپوش ببینم . بعد از پوشیدن لباس ، خودم هم از دیدن خودم به وجد اومدم . کت و شلوار سفید رنگم خیلی بهم میومد . روی سر استیناش و یقه اش مروارید دوزی و کار دست بود و خیلی شیک بود . یه شال شیری رنگ رو سرم انداختم و صندلهای سفیدم رو هم باهاش ست کردم . سر و صدای زیادی از پایین میومد . معلوم بود که مهمونا رسیدن . استرس زیادی داشتم . بیشتر بزرگترای فامیل یوسف هم اومده بودن . محیا با مهربونی دستامو گرفت و گفت :_ چرا اینقدر یخ کردی دختر ؟ نمی خوان که سرتو ببرن ! _ نمی دونم چرا اینقدر اضطراب دارم ... محیا _ خب معلومه دیگه خنگ خدا ! داری با یه مشت غریبه فامیل میشی ... اونم یه گله ادم ! به خدا یهدا بعد از ازدواجت مهمونی ندیا ... بدبخت میشی !لبخند محوی زدم و از محیا خواستم زود تر از من به سالن بره . می خواستم تو خفا تا جایی که میشه به خودم و ضعفم بد و بیراه بگم ! تو اینه به خودم خیره شدم و نفس عمیقی کشیدم . با خودم گفتم :_ الان میرم پایین . اول از همه میرم سراغ نسرین خانوم . بعد هم با کمک نسرین جون با بقیه ی قوم تاتار اشنا میشم ! اخر سر هم یوسفو میبینم . به اینجای حرفم که رسیدم تپش قلبم شدت گرفت . با مشت روی سینه ام کوبیدم و گفتم :_ زهرمار تو هم ! اسمش که میاد اینجوری بی تابی می کنی وای به حال وقتی که خودشو ببینی !با صدای پاشنه های کفشم روی پله ها کم کم سر و صداها خوابید . چشمامو به زمین دوخته بودم و با متانت پله ها رو طی می کردم . زمانی که سرمو بالا گرفتم ، تونستم تحسینو تو چشمای پر از اشک مامان ببینم . مامان به سمتم اومد و بعد از بوسیدن گونه ام اهسته طوری که فقط خودم بشنوم گفت :_ یعنی این خانوم خوشگل همون یهدا کوچولوی منه که بزرگ شده ؟ لبخندی زدم و سرمو زیر انداختم . صدای نسرین خانوم باعث شد منو مامان از هم جدا بشیم :_ سلام .نسرین خانوم _ سلام به روی ماهت عزیزم . چقدر ناز شدی امشب ! و یه ماچ ابدار از گونه ام کرد . یه خرده چندشم شد ولی زود خودمو جمع و جور کردم . نسرین خانوم دستمو گرفت و منو با خودش به سمت چهار تا خانوم تپل مپل مثل خودش برد . زن سمت راستی با دیدنم از جاش بلند شد و بعد از روبوسی به نسرین خانوم گفت :_ ماشالا چه دختر خانومی واسه یوسف جان پیدا کردی ...نسرین خانوم نگاه پر عطوفتی به طرفم انداخت و گفت :_ آره یهدا واقعا لنگه نداره ...اوووووه ... خدایا یکی منو جمع کنه !!! از خوشی دارم پخش زمین می شم ! لبخند نمکینی زدم و ازشون تشکر کردم . نسرین خانوم دست روی شونه ی همون زنه گذاشت و رو به من گفت :_ ایشون خواهر بزرگتر من نسترن هستن . دستمو به طرف خاله نسترن گل یوسف جانم دراز کردم و تو دلم قربون صدقه ی اخلاق خوبش رفتم ! نسرین خانوم یکی دیگه از خانوما رو نشون داد و گفت :_ ایشون هم خواهر وسطیمون نوشین ، و به زن اخری که جوون تر از بقیه بود اشاره کرد و گفت :_ و خواهر کوچیکمون نگار ... خواهر وسطی که نسرین خانوم گفت اسمش نوشینه سلام و احوال پرسی های مودبانه ی منو با یه سر تکون دادن جواب داد . یه دفعه با رفتار سردش همه ی اشتیاقی که برای جشن داشتم فرو کش کرد . بد جوری جلوی بقیه خرد شدم . ولی نگار خوش اخلاق تر از اون بود به جبران رفتار خواهرش بلند شد و صورتمو بوسید . منم خودمو کنترل کردم و تو دلم گفتم :_ گور پدر نوشین خانوم و اخلاق گندش ! نسرین خانوم منو با زن عموی یوسف هم اشنا کرد . پسرش عرشیا و عروسش ، آذر رو قبلا توی کنسرت یوسف دیده بودم . زن مهربونی به نظر میومد . به اصرار نسرین خانوم یه خرده کنارشون نشستم . چون توی هال خصوصی بودم نمی تونستم مردا رو خوب ببینم . بدجور می خواستم ببینم یوسف داره چی کار می کنه ... میشه گفت از فضولی در حال انفجار بودم ! اما با توجه به شانس گند من این دو تا سر درد دلشون باز شده بود و هی حرف می زدن . بین حرفاشون هم از من بدبخت نظر می پرسیدن . خواهی نخواهی مجبور بودم بهشون گوش بدم و واقعا هم که چقدر چرت و پرت می گفتن ! اصلا معلوم نبود اینجا چه جور مجلسیه ! اگه بله برونه که باید درباره ی مهریه و شیر بها و کار و بار و هنر عروس و دوماد حرف بزنن ... ولی درباره ی هر بنی بشری حرف زده شد جز مهریه ی بدبخت من ! داشتم حرص می خوردم که صدای اس ام اس گوشیم بلند شد . صفحه ی گوشیمو نگاه کردم . طاها بود:« چرا گم و گور شدی عروس خانوم ؟ این یوسف داره در به در دنبالت میگرده ... یه چشش خونه یه چشش اشک ! بیا یه دقیقه اون چشم اشکی مجنون به جمالتون منور بشه...!»تو دلم گفتم چقدر تو یخی نمکدون ! تا اومدم جوابشو بفرستم ، مامان اومد تو حال خصوصی :مامان _ اوا ... شما چرا اینجا نشستین نسرین جون ؟ بیاین بریم تو پذیرایی حبیب اقا می خوان صحبت کنن . نسرین خانوم بلند شد و منم به تبع اونا از جام بلند شدم . تو راه مهتاب خانوم ( زن عموی یوسف ) پرسید :_ یهدا خانوم چند سالته عزیزم ؟_ من بیست و یک سالمه . مهتاب خانوم _ ماشالا ... شنیدم یوسف معلم موسیقیتون بوده ..._ بله ...داشتم باهاش درباره ی کلاس هام صحبت می کردم و وارد سالن شدیم . یه دفعه نگام به سمتی کشیده شد . انگار چشمام یه تیکه فلز بودن که اهنرباشون یوسفه ... ناخوداگاه نگام به طرف یوسف کشیده شد و ضربان قلبم اوج گرفت . اونم به من نگاه می کرد . دلم نمی خواست یه لحظه رو هم از دست بدم . چقدر تو اون کت و شلوار کرم رنگ خوش تیپ شده بود ... جایی که وایساده بود نورش نسبت به اطراف بیشتر بود . چشماش توی اون نور سفید درخشش خاصی گرفته بود ... درست مثل یه دو تیکه زمرد درخشان . لبهاش به لبخندی از هم باز شد و سرشو با احترام خم کرد . منم لبخندی زدم و ناچار چشم ازش گرفتم ولی گهگاهی که بهش نگاه مینداختم میدیدم که اون حواسش بهم هست و غرق در خوشی می شدم .بزرگترا حرفاشون شروع شد و قرار شد مهریه ام رو خودم تعیین کنم . با این حرف حبیب اقا همه ی حاضران به سمت من چرخیدن و منتظر جواب من بودن . دست و پامو گم کرده بودم . به یوسف نگاه کردم . انگار با نگام اش کمک می خواستم ... اخه حبیب اقا ، پدر من این چه سوالی بود که تو پرسیدی ؟ ! نمی گی من دچار معذورات اخلاقی و مالی میشم و نمی تونم صادقانه جوابتو بدم ؟! اب دهنمو قورت دادم و گفتم :_ اگه اجازه بدین در این مورد با اقا یوسف حرف بزنم ... بعدا نتیجه رو بهتون می گم . حبیب اقا گفت :_ باشه دخترم ... حرفی نیست ... تا شما دو تا صحبتاتونو با هم می کنین ما هم به ادامه ی حرفامون می رسیم ... شما برین ... راحت باشین . داشتم با یوسف توی حیاط قدم میزدم . سوگل ، دختر خاله ی کوچیک یوسف هم تو حیاط داشت بازی می کرد . به عبارت دیگر ، یه سر خر درست و حسابی بود ! اول یوسف سکوت بینمونو شکست : _ خوبی ؟ _ مرسی . باز هم سکوت . من که کاملا در ارامش بودم ولی می دیدم که گهگاهی یوسف از شدت کلافگی با دکمه ی کتش بازی می کنه .... صدای صاف کردن سینه اش اومد : _ این چند روز نبودی ... نتونستم باهات تماس بگیرم . با زیرکی خاص خودم گفتم : _ چطور ؟ کارم داشتی ؟ یوسف دوباره دستپاچه شد : _ کار که نه ... فقط می خواستم احوالتو بپرسم ... _ ممنون ... من خوبم . یوسف _ خدا رو شکر . کمی بعد دوباره پرسید : _ خب ... حالا چه تصمیمی داری ؟ _ بابت چی ؟ یوسف _ مهریه ... آهان ... مهریه ... اصلا یادم رفته بود واسه چی باهاش اومدم بیرون ! فقط دلم می خواست کمی باهم باشیم ... حالا چی بهش بگم ؟ به اندازه ی تاریخ تولد میلادیم سکه ی بهار ازادی بده خوبه دیگه نه ؟! .... نه فکر کنم بیچاره اینجوری از خواستگاریش پشیمون بشه !... ولی ارزش من از اینا خیلی بالاتره ها ! _ خب ، راستش ... می خوام مهریه ام یه چیز خیلی خاص باشه ... یوسف وقتی دید ادامه نمی دم گفت : _ می دونی که از نظر پولش مشکلی نیست ... _ بله ... فقط دلم می خواد مهریه ام خیلی خاص باشه مثلا هزار و نهصد و نود و یکی ، اینجای حرفم مکث کردم و یوسفو نگاه کردم . دیدم داره کمی متعجب میشه ... لابد با خودش فکر کرده من چقدر ادم پول دوستی ام ! ولی نخیر الان بهت میگم که من چقدر خاصم ! نفسمو بیرون دادم و گفتم : _ مثلا بال مگس ! یوسف با تعجب و صدای بلند پرسید : _ چـــــــــــــی؟؟؟؟!!! حالا که نگفتم این همه بال مگس مهرم کن که اینجوری می کنی ! با خنده گفتم : _ فقط مثال زدم حرص نخور ! یوسف نفسشو با پوف بیرون داد و گفت : _ نزدیک بود به کشتنم بدی ! حالا جدی واسه مهریه ات چه برنامه ای داری ؟ نگاهی به گلهای محبوب شب و رز توی باغچه انداختم . ریه هامو با عطر محبوب شب پر کردم و ناگهان فکری تو اون مغز پوکم جرقه زد ! با خوشحالی به سمتش برگشتم و گفتم : _ فهمیدم ... یوسف _ چیو ؟ دستامو تو هم گره کردم و در حالی که دور ابنمای کوچیک حیاط قدم می زدم گفتم : _ مهریه ام باید هزار و نهصد و نود و یکی شاخه ی گل رز باشه . یوسف چند لحظه چیزی نگفت و دستاشو تو جیب شلوارش کرد . انگار داشت حرفمو سبک سنگین می کرد . از پشت قطرات اب که توی فواره ی ابنما به رقص دراومده بودن ، نمی تونستم صورتشو واضح ببینم . اخر سر نگاهشو به من دوخت و با کمی شیطنت گفت : _ اونوقت فکر نمی کنی من از شدت گل خریدن ، ورشکست بشم ؟ با خنده گفتم : _ پس همون بال مگس بهتره نه ؟! یوسف ابنما رو دور زد و در حالی که می خندید گفت : _ از دست تو ! وقتی رو به روم قرار گرفت کمی بهم خیره شد و گفت : _ گل ها رو دوست داری ؟ همونطور که نگاهم به چشمای خوشرنگش بود گفتم : _ اره مخصوصا رز... یوسف اهسته پرسید : _ رز ؟... خب چه رنگیشو دوست داری ؟ تو دلم گفتم کاش رزی که رنگ چشمای تو بود وجود داشت ... با این فکر لبخندی رو لبم نشست و گفتم : _ همه ی رنگاشو دوست دارم ولی بیشتر رنگ ِ... با جیغ سوگل ، هراسان به پشت سرم نگاه کردم و دیدم سوگل در حالی که با خنده سوسکی رو تو دستش گرفته ، به سمتمون میاد ... اوف ! فکر کردم چیزیش شده ... وقتی نزدیک یوسف رسید با ذوق کودکانه اش گفت : _ عمو یوسف ... عمو یوسف ببین چی پیدا کردم ... یوسف در حالی که می خندید گفت : _ این چیه دختر ؟؟؟ برو بندازش تو باغچه یهدا می ترسه ... با تعجب گفتم : _ من کی گفتم می ترسم ؟ حالا نوبت یوسف بود که متعجب بشه : _ تو واقعا از این موجود چندش اور نمی ترسی ؟ شونه هامو بالا انداختم و گفتم : _ نه چرا از چیزی بترسم که هیچ ازار و اذیتی به من نمی رسونه ؟ من از این ادا و اطوارهای الکی که زنا دارن خوشم نمیاد ... تازه اگه خوب بهش نگاه کنی میبینی چقدر خوشگل هم هست ... بعد سوسکو از دست سوگل گرفتم و شاخه های نازکشو نوازش کردم . از سوسکا نمی ترسیدم ... یعنی یادم نمیاد تا حالا از حشرات ترسیده باشم ... تازه خیلی هم دوسشون داشتم ! یادمه طاها همیشه مسخره ام می کرد و می گفت : _ به خاطر نزدیک بودن به همه که دوسشون داری ... بالاخره هر چی باشه شما از یه گروهین ! همونجور که سوسکو نوازش می کردم یوسفو دیدم که واسه ی یه لحظه ی کوتاه از شدت چندش پشتش لرزید ! ... با خنده گفتم : _ پس معلومه از اینا خیلی بدت میاد ... خدا رو شکر مهرمو همون بال مگس نزاشتم وگرنه چه جوری می خواستی مهرم کنی ؟! یوسف دستاشو با حالت بامزه ای بالا گرفت و گفت : _ اره بازم خدارو هزار مرتبه شکر ... ولی یهدا اخلاقات خیلی برام جالبه ... یه چیز خیلی تازه ای ... اینو مطمئنم که هیچ وقت از انتخابم پشیمون نمی شم ... ممنون که قبولم کردی . با شنیدن این اعتراف صادقانه ی یوسف ، غرق در خوشی و لذت شدم ... می خواستم بهش بگم منم از اینکه تو رو قبول کردم دارم از خوشی له له می زنم ! ولی نمی دونم چرا دلم راضی به گفتن نمی شد ... اون شب شب خیلی خوبی برام بود . حتی وقت شام هم منو یوسف کنار هم نشستیم و غذا خوردیم . هر لقمه ای که تو دهنم می زاشتم با لبخند یوسف مواجه می شدم ... یادمه دیگه خیلی داشت ضایع بازی درمیاورد واسه همین با بازیگری گفتم : _ وای یوسف سوپ ریخت رو کتت ... یوسف دستپاچه به کتش نگاه کرد و وقتی دید تمیزه ، با تعجب نگام کرد . با خنده ابروهامو بالا بردم و گفتم : _ حواستون کجاست اقای محترم ؟ بهتون نگفتن وقتی یکی داره غذا می خوره چشم به لقمه اش ندوزی ؟! فکر کنم این قاشق اخرین لقمه ای باشه که میره تو دهنم ! یوسف کمی به جلو خم شد و گفت : _ من به لقمه اش چشم ندوختم ... به صاحب لقمه اشه که نگاه می کنم ... یه دفعه ناگهانی گفت : _ یهدا خیلی ناز غذا می خوری عزیزم ... اونقدر یه دفعه ای گفت که من اصلا امادگی شنیدنشو نداشتم . غذا تو گلوم گیر کرده بود و نزدیک بود خفه بشم ! یوسف هم دستپاچه شد و سریع لیوان دوغو به سمتم گرفت ... این بچه اصلا بلد نیست جو سازی کنه ! یه بار دیگه این شکلی ابراز علاقه کنه باید برم سینه ی قبرستون ! بعد با چشمایی که از شدت سرفه سرخ شده بود بهش نگاه کردم ... تشویش و نگرانی از چشماش می بارید ... خنده ام گرفت و گفتم : _ تا تو باشی از من تعریف نکنی ! بعد از شام ، نسرین خانوم از توی کیفش یه جعبه ی کوچیک زرشکی رنگ خارج کرد و به سمتم اومد . از سر جام بلند شدم . نسرین خانوم رو به مامان و بابا گفت : _ با اجازه ی شما ... در جعبه رو باز کرد و حلقه ی زیبایی رو از توش بیرون اورد و به طرفم گرفت . حلقه ی خیلی قشنگی بود و زیادی روش کار شده بود و یه نگین بزرگ برلیان هم به شکل الماس روش حک شده بود . تشکر کردم و حلقه رو به دستم انداختم . وقتی سرمو بالا اوردم نگام با نگاه خندون و راضی یوسف تلاقی کرد . لبخندی از سر عشق بهم تحویل داد . با خجالت شالمو صاف کردم ولی نگین انگشتر به شالم گیر کرد و شالم نخ کش شد . اه ... اینم از عاقبت خجالت کشیدن !
حالا دیگه من رسما نامزد یوسف بودم . به یوسف نگاه کردم . حواسش به طاها بود و داشت باهاش حرف میزد . بهش دقیق شدم . نیم رخ جذابش توی دید من بود . صورتش همیشه سه تیغ بود . دماغ و دهن گوشتی و کوچیکش و اون چشماهی خوش فرم سبزش واسم اندازه ی دنیا ارزشمند بود .... کی این همه علاقه توی من شکل گرفته بود ؟ چرا دوسش داشتم ؟ واقعا حسی که نسبت بهش دارم رو می شه عشق تعبیر کرد ؟ با جیغ من طاها گوششو گرفت و خودشو عقبتر کشید :_ وااااااای داره برف میاد ! طاها _ اه ... برف ندیده ی جیغ جیغو ... کر شدم ! و دوباره خم شد روی کتاب هشتصد صفحه ای قانون و تند تند نوت برداری کرد . حق به جانب گفتم :_ مگه مرض داری اینجا بشینی ؟طاها _ کوری ؟ نمی بینی برق رفته ؟ _ خب برق رفته باشه باید اینجا تلپ شی ؟طاها عینکشو برداشت و گفت :_ یهدا تو رو خدا بیخیال کل کل شو فردا وقت دادگاه دارم ... اه این دیگه کی بود ؟! همیشه حال بهم زن بوده و خواهد بود ! وقتی دانشجو بود که همش کله اش تو کتاب و درس و مشق و امتحان ، حالا هم که وکیله هی پرونده میگیره تا معروف بشه و کارش بگیره ... بیچاره زنش از دست این ! ا
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 78- رمان آنتي عشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 80- رمان مرداب عشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 5- رمان مسافر عشق , رمان ایرانی و عاشقانه واهمه ی با تو نبودن | ترنم بهار کاربر انجمن نودهشتیا , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 46- رمان مرثیه ی عشق , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 13- رمان کلبه ی عشق , گنجینه ی رمان های من - مرثیه عشق , دانلود داستان رمان عاشقانه ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/06/05 تاریخ
کد :64488

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا