تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مرثیه ی عشق (فصل نهم)



یادت نره ها ساعت سه و نیم ارایشگاه باش با هم بریم آتلیه ... یوسف بازم سرشو تکون داد و گفت : _ باشه یهدا ... پیاده شو ارایشگر منتظرته ... دستمو به دستگیره بردم و ناخوداگاه باز تکرار کردم : _ پس قرارمون ساعت سه و... دیگه یوسف از کوره در رفت . حق هم داشت از وقتی که سوار شده بودم تا حالا بیشتر از پنجاه بار گفتم یادت نره بیای دنبالم ! می دونستم از شدت هیجان و استرسه که اینجوری می کنم وگرنه کلا بی آزار بودم ! بازم مثل همیشه ارایشگاه زیبا خانومو انتخاب کرده بودم و داشتم زیر دستای تپلش خفه می شدم . نمی دونم در ان واحد چند تا کارو با هم می کرد ! داشت واسه من کریماس میکشید و با تلفن هم حرف می زد و ادامس هم می جوید ! بالاخره بعد از سه ساعت ارایش صورتم تموم شد و من تونستم یه خرده عضلات صورتمو به حرکت دربیارم . زیر دست زیبا خانوم تا میخواستم بخندم میگفت دهنتو ببند تا پلک می زدم میگفت چشمتو ببند تا عطسه ام می گرفت می گفت دماغتو ببند ! کلا مجبور بودم همه جامو تخته کنم ! نزدیکای ظهر بود که با یوسف تماس گرفتم تا یه چیزی بیاره من گشنه نمونم . بعد از سه تا بوق جواب داد . صداش خواب آلود بود : یوسف _ بله ؟ _ الو ؟ خواب بودی ؟ یوسف _ علیک سلام ... تموم شد ؟ _ چی ؟ یوسف _ کارت ؟ _ نه بابا ...تازه ارایش صورتم تموم شده ... یوسف _ اوووف ! پنج ساعته اون تو چی کار می کنی ؟! _ وقتی بیرون اومدم می فهمی دارم چی کار می کنم !!! یوسف با خنده گفت : _ حالا امر خانم بنده ؟ _ من گشنمه ! یوسف _ قربون شکلت برم من مهندسم نه اشپز ! _ اینو می دونم ولی شکم من که مهندس و اشپز سرش نمی شه ... یه چیزی بگیر من ناهار بخورم از صبح تا حالا هیچی نخوردم ... الان پس میفتم بی عروس میشیا ! یوسف _ ای به چشم ... حالا چی می خورین ؟ _ چی دارین ؟ یوسف _ منوی ما کامل کامله شما هر چی دوست دارین سفارش بدین ! _ من هوس ماهی کردم ... یوسف با صدایی که معلوم بود حالش بد شده گفت : _ آه ! هوس چه چیزی هم کردیا ! _ دیگه دیگه ... حالا میاری برام ؟ یوسف _ باشه تا نیم ساعت دیگه اومدم ... _ راستی یوسف ؟ یوسف _ جانم ؟ _ اون گردنبند منم یادت نره بگیری ... یوسف _ نه حواسم هست ... الان میارم ... بعد از خداحافظی گوشی رو قطع کردم و روی کاناپه ی توی سالن ولو شدم . کمرم از بس که نشسته بودم بی حس شده بود . درست نمی دونم چقدر گذشته بود که زنگ در خورده شد و همکار زیبا خانوم رفت تا درو باز کنه . دویدم سمت ایفون که دیدم طاها به جای یوسف پشت در وایساده گوشی رو برداشتم و بلند پرسیدم : _ ا ِ ؟ طاها تویی ؟ طاها با خنده گفت : _ پ ن پ ! بردار دوقلوشم ! _ پس یوسف کو ؟ طاها _ وقت ارایشگاه داشت اینو داد من واست بیارم ... _ گردنبند منو بهت نداد واسم بیاری ؟ طاها _ نه ... چیزی دست من نداده ... _ خیل خب برو ... بای . بعد از خوردن ناهار دوباره رفتم زیر دست زیبا خانوم و دو ساعتی هم با موهام ور رفت . وقتی بالاخره دست از کار کشید و یه نگاه خریدارانه به سر تا پام انداخت ، نفس راحتی کشیدم و از جام بلند شدم . با کمک همکارش لباسمو پوشیدم و از توی اینه به خودم نگاه کردم ... ماشالا چه خوشگل شدما ! پوستم با بند انداختن روشن تر شده بود و با ارایش ساده ای که زینت صورتم بود ، زیباییمو دو چندان می کرد . از حالت دلربای چشمام خیلی خوشم اومد ابروهای پر و پیوسته ام جاشونو به دو تا ابروی هشتی ِ بلند داده بود و مژه های پرم با اون آرایش کولاک می کرد ! ... موهام هم باز گذاشته بود و فقط فر درشت کرده بود . ارایشم در نهایت سادگی خیلی قشنگ بود . همونی بود که میخواستم ... بالاخره چشم از اینه کندم و از زیبا خانوم تشکر کردم . بعد از اینکه کت لباسمو پوشیدم به یوسف زنگ زدم . خیلی زود جواب داد : _ الو ... دارم میام عزیزم ... _ گردنبندمو گرفتی ؟ نمی دونم چرا اینقدر به اون گردنبند گیر داده بودم ؟ ... واسم مهم بود ... دوست داشتم هر دومون گردنبندهای مثل هم رو سر سفره ی عقد به گردن کنیم ... یوسف _ آخ ... دیدی یادم رفت ... مثل بچه ها نق زدم : _ وای نه ...برو بگیرش ... یوسف _ آخه ساعت سه و نیم وقت آتلیه استا ... دیر نمیشه ؟ _ نه دیر نمیشه ... هنوز نیم ساعت مونده ...برو برو .... تو رو خدا ... یوسف با کلافگی نفسشو بیرون داد و گفت : _ از دست تو دختر ... _ یوسف ؟ یوسف _ بله ؟ _ مرسی ! یوسف _ خواهش می کنم ... _ یوسف ؟ دیگه داشت کلافه میشد : _ جان ؟ _ سارانگهه !( عاشقتم / به کره ای ) و گوشی رو قطع کردم . از عمد کره ای گفتم که نفهمه ! کمی بعد صدای اس ام اس گوشیم بلند شد یوسف بود : « منم دوست دارم !» چشمام چهار تا شد ... این از کجا فهمید چی گفتم ؟! نکنه کره ای بلده ؟! وااااای خاک تو سرم ! تو این مدت نامزدیمون اینقدر جلوی روش به کره ای قربون صدقه اش رفتم که نگو ! خدایا یکی منو از رو زمین محو کنه ! خیلی خجالت کشیدم !!! واسه اینکه ذهنمو از اون قضیه منحرف کنم ، شروع کردم به بازی کردن با گوشیم . یه بازی جنگی جدید نصب کرده بودم که کلی هیجان داشت ... چنان تو بهرش فرو می رفتم که از زمین و زمان غافل میشدم ... دیدم زیبا خانوم داره صدام می کنه . در حالی که هنوز سرم روی صفحه موبایلم بود و سعی می کردم پلیرم رو از دست چند تا جنگنده رها کنم ، جواب دادم : _ بله زیبا خانوم ؟ زیبا خانم _ ببخشین یهدا جون ساعت سه و چهل دقیقه استا ... اقا داماد کی میاد دنبالتون ؟ با شنیدن این حرفش ، گوشی از دستم افتاد و سیخ نشستم . زود به ساعت دیواری نگاه کردم تا صحت حرفش واسم روشن بشه ... نه مثل اینکه واقعا ساعت بیست دقیقه به چهاره ... مگه میشه ؟ یوسف باید تا الان کارش تموم شده باشه ... زود تلفنمو از روی زمین برداشتم و شماره یوسفو گرفتم ... اشغال بود . دوباره گرفتم اما فایده ای نداشت . دلم مثل سیر و سرکه میجوشید ... شماره ی طاها رو گرفتم ... جواب نمیداد ... دیگه داشتم ناامید می شدم که گوشی رو برداشت : _ یهدا من الان خیلی سرم شلوغه کارگرا دارن باغو درست میکنن ... دو دقیقه دیگه باهات تماس میگیرم ... و خیلی راحت قطع کرد . گوشی تو دستم موند . اروم سر خوردم و لبه کاناپه نشستم . چرا هیچکس جوابمو نمی ده ؟ دستم یخ کرده بود ... چشمامو به ساعت دوختم . ثانیه شمار زودتر از اونی که فکر می کردم می گذشت ... زیبا خانوم به همراه یه لیوان اب قند جلوم وایساد ... همکارش کنارم نشست و شروع کرد به مالش دادن کمرم ... زیبا خانوم همونطور که تند تند لیوانو هم می زد گفت : _ حالا عیب نداره ده دقیقه دیر کرده اینقدر نگرانی نداره که ... ببین چه جوری رنگت پریده ... و به زور خواست اب قند رو بریزه تو دهنم . دستشو کنار زدم و دوباره از سر جام بلند شدم . طول و عرض اتاق رو با قدمهام طی کردم . افکارم مشوش و درهم بود و می ترسیدم که حبیب اقا باز به یوسف چیزی گفته باشه که الان نیومده . با گذشتن این فکر از مغزم ، سریع شماره ی نسرین خانومو گرفتم . بعد از چندین بوق بالاخره گوشی رو جواب داد : _ بله ؟ _ الو نسرین خانوم ...منم یهدا . نسرین خانوم با صدایی متعجب گفت : _ ا ؟ تویی یهدا ؟ سلام عزیزم ... کجایین شما ؟ مگه الان اتلیه نیستین ؟ پس اون هم نمی دونست یوسف کجاست ... بیشتر از این نخواستم دلواپسش کنم و بعد از خداحافظی مختصری گوشی رو قطع کردم ... ساعت چهار و ربع بود ... بالاخره به نشستن راضی شدم ولی چیزی نخوردم . گوشی رو روی میز جلوم گذاشتم و بهش زل زدم ... انگار منتظر بودم که یوسف باهام تماس بگیره و به خاطر دیر کردنش معذرت خواهی کنه ... لحظات خیلی سختی رو میگذروندم ... عذاب اور ترین انتظاری بود که می کشیدم ... اجازه نمی دادم فکرم به سمت حوادث ناگوار متمایل بشه ... فقط می خواستم فکر کنم که یوسف کارش توی طلا فروشی طول کشیده ... یا شاید ، ماشینش بین راه خراب شده ... ولی چرا گوشیشو جواب نمی ده ؟ ... حتما شارژش تموم شده ... اره هیچ اتفاق بدی نیفتاده ... من مطمئنم ... و کاش مطمئن بودم ... دوباره نگاهمو به ساعت دوختم ... چهار و نیم ... درست دو ساعت تاخیر ... تا نیم ساعت دیگه جشن شروع میشد ... و من هنوز تو ارایشگاه بودم . یه دفعه با صدای زنگ زدن گوشیم به هوا پریدم و سریع موبایلمو چنگ زدم ...
بدون اینکه صفحه ی تلفن رو نگاه کنم جواب دادم . طاها بود . به تندی پرسیدم : _ دو دقیقه ات اندازه ی یه ساعت و نیم طول کشید ... هیچ معلوم هست تو کجایی ؟ برای چند لحظه صدایی نیومد . فکر کردم طاها حرفمو نشنیده بلند تر از قبل داد زدم : _ الو ؟ چرا جواب نمی دی صدای لرزانش توی گوشی پیچید : _ یهدا ... با شنیدن لرزه ی توی صداش ، زانوهام سست شد و بی اراده روی کاناپه نشستم . پرسیدم : _ یوسف کو ؟ جواب نداد ... با لجاجت پرسیدم : _ با توام ... میگم یوسف کو ؟ چرا نمیاد دنبالم ؟ ... باز هم جوابم سکوت بود ... داد کشیدم : _ مگه کری ؟؟؟ طاها کوتاه جواب داد : _ بیا پایین ... منتظرتم ... و بعد تنها صدای بوق ممتد اشغال بود که توی گوشی پیچید . برای چند لحظه به دیوار رو به روم خیره شدم ... تا وقتی که محیا رو دیدم که رو به روم وایساده و چند تا سیلی محکم به گوشم میزنه ... محیا اینجا چی کار می کنه ؟ ... باز چی شده ؟ چرا یوسف نمیاد دنبال من ؟ محیا با چشمای اشکی دکمه های کتم رو بست و به زور شنلم رو روی سرم انداخت ... با کمک زیبا خانوم منو که مثل یه عروسک متحرک شده بودم از روی کاناپه بلند کردن و به سمت در بردن ... منتظر بودم که وقتی در ارایشگاه رو باز می کنم ، پایین پله ها یوسف با دسته گل من که تو دستاشه ، وایساده باشه ... اما به محض باز کردن در دو جفت چشم عسلی غرق در اشک رو دیدم ...زانوهام توان نگه داری وزنم رو نداشت ... به زحمت سعی می کردم که غش نکنم ... فقط می خواستم این کابوسو دنبال کنم تا ببینم تهش چی انتظارمو می کشه . بی هیچ حرفی توی صندلی عقب جای گرفتم . وقتی دیدم مسیر باغ رو نمیریم تمام حدسم به یقین مبدل شد ولی هیچ چیز نگفتم ... نمی خواستم اون افکار مسموم ذهنمو باور کنم ... همه چیز یه کابوسه نه واقعیت ... وقتی بیدار بشم تموم این دردی که روی قلبم سنگینی می کنه برداشته میشه ... باز هم حرفی نزدم . تنها صدای هق هق خفه ی محیا بود که سکوت عذاب اور ماشینو میشکست . وقتی طاها جلوی اورژانس پارک کرد ، ناخوداگاه تنفسم ، نامنظم شد ... گرمای بدی کل وجودمو گرفته بود و احساس می کردم که دارم خفه میشم ... زود در ماشینو باز کردم و بیرون اومدم .به صدای اعتراضهای مکرر طاها و محیا گوش ندادم ... فقط می خواستم خنک بشم ولی اون داغی ، اون التهاب ازار دهنده ، دست از سرم برنمی داشت ... شروع کردم به دویدن ... سوز بدی توی هوا بود و باد مثل شلاق به پیکرم فرود میومد ... با اون هیبتم ، وارد اورژانس شدم . همه نگام می کردن و هر کسی چیزی می گفت . از بین تموم اون نگاه ها دنبال نگاهی اشنا گشتم ... شاید به دنبال دو جفت زمرد کمیاب بودم اما زهی خیال باطل ... بابا رو دیدم که با عجله به سمتم دوید . چشماش قرمز قرمز بود ... نگاهمو از چشماش گرفتم و به روبه روم دوختم . گوشه ای از سالن اورژانس ، چندین نفر تجمع کرده بودن اکثرا لباسای فاخر مهمونی تنشون بود . مردا کت و شلوار های اتو کشیده و زنا با صورتهایی بزک کرده و مانتوهای گرون قیمت و روسری هایی که به زور روی سرشون بند میشد ... عده ای سعی می کردن دو نفر رو که تقریبا از شدت گریه در حال بیهوش شدن بودن به حال بیارن و بقیه داشتن اون طرف پرده رو دید می زدن ... خواستم از کنار بابا رد بشم تا منم بتونم برم سمت اون ادمها که بابا زود بازومو چنگ زد و منو محکم کنار خودش نگه داشت . بهش نگاه نمی کردم . تنها تصویری که توی چشمم نقش می بست ، رفت و امد های مداوم پرسنل بیمارستان به اون طرف پرده بود ... اونجا چه خبر بود ؟ صدای قدمهای چند نفرو شنیدم و بعد هم صدای عصبی بابا که گفت : _ واسه چی اینو اوردی اینجا ؟ اونم با این سر و وضع ؟ ... مگه نگفتم برو دنبالش ببرش خونه ؟ صدای طاها خش داشت : _ نتونستم بابا ... یه نگاه بهش بندازین ... داغونه ... کی رو می گفت ؟ با من بود ؟ من داغون شدم ؟ نه ... من فقط منتظر یوسفم ... به دست بابا فشاری وارد کردم ولی فایده نداشت . صدای گریه ی محیا باعث شد چشمامو ببندم ... کاش یکی گوشهامو می گرفت تا این صدای عذاب اورو نشنوم ... _ بابا حالا چی کار کنیم ؟ ای خدا چرا یهو اینجوری شد ؟؟؟ صدای بابا با اینکه اروم بود ولی به گوشم خورد : _ گریه نکن ... گریه نکن الان یهدا تو شوکه ... می فهمه حالش بد میشه ... بیاین ببرینش تو محوطه ... اینجا نباشه بهتره ... نتونستم سوالی که از بابا شد رو بشنوم ولی جواب بابا و اون صدای غمناکش مثل پتک تو سرم خورد : _ تا حالا دو بار ایست قلبی داشته ... با شنیدن این حرف انگار خون تو تنم یخ بست ... یه دفعه دیدم جمعیت از جلوی پرده متفرق شدن و صدای جیغ بلند زنی به گوشم رسید و بعد تخت روانی رو دیدم که توسط چند پرستار حمل میشد ... دست بابا یه دفعه بازومو ول کرد و من آزاد شدم ... میدیدم که تخت داره از چشمام دور میشه ... دستمو واسه نگه داشتنش بلند کردم انگار می خواستم از این فاصله مانع رفتنش بشم ... صدای جیغ بلند نسرین خانوم رو از بین اون همه هیاهو تشخیص دادم : _ یوســـــــــف .... نه ... بهم نگو که اونی که روی تخته ، یوسف منه ...نه ... نسرین خانوم نگو که یوسف منه که دو بار ایست قبلی کرد و الان هم ... مرده ؟! ... پاهام بی اراده به سمت تخت کشیده میشدن ... قدمهای ارومم کم کم داشت به دو تبدیل میشد . یه دفعه دو تا دست محکم جلومو گرفت و نزاشت قدم دیگه ای بردارم ... صدای گریون طاها رو کنار گوشم شنیدم : _ نه ... نه ، یهدا ... نمی دونم چه قدرتی توی وجودم حس کردم که با تمام توانم طاها رو عقب روندم . صدای برخورد محکمش با دیوار رو شنیدم ولی اهمیت ندادم و دویدنو شروع کردم . دامن بلندم از سرعتم می کاست ولی من هر کسی رو که دستمو می گرفت به شدت پس می زدم ... تا خودم نبینم باورم نمیشه ... اصلا این کابوسه نباید باورش کنم ... این ... این ... به تخت رسیدم و پرستاری رو که سر تخت رو هل می داد به کناری زدم و لبه ی تخت ایستادم . این صورت سفید و بی رنگ و رو یه زمانی واسم اشنا بود ... وقتی برام اشنا بود که رگه هایی از حیات توش دیده می شد ولی الان .... این واقعا یوسف منه که رنگ لبش سفید شده ؟ ... این واقعا یوسف منه که چند تا خراش عمیق رو گونه اشه ؟ ... این واقعا یوسف منه که واسه همیشه اون دو تا جواهرو ازم دریغ کرده ؟ .... یوسف ، تویی ؟ ...واقعا خودتی ؟! سریع چرخیدم و سمت راست تخت وایسادم . دست یوسف رو از زیر ملحفه بیرون اوردم . دستاش سرد سرد بود مثل یخ . التهاب وجودم با گرفتن دستای سردش خاموش شد ... مثل بهت زده ها به پیکر خونی و زخم الودش خیره شدم ... دو نفر دست یوسفو به زور از دستام بیرون اوردن و کمی بعد جسم بی جان یوسف روی تخت روان ، به آرومی از کنارم دور شد ... به جای خالی تخت خیره مونده بودم . امکان نداشت که یوسف مرده باشه ... مگه مردن به همین راحتیه ؟! خودم یه ساعت پیش باهاش حرف زده بودم ... یه ساعت ؟! نه فکر کنم کمی دیرتر بود ... شاید دو ساعت ... اما اون موقع که چیزیش نبود چطور می تونست بمیره ؟ صدای شیون و گریه زاری بدجوری آزارم میداد . دستام بی اراده به سمت گوشام رفت و محکم گوشامو گرفتم . چشمام رو هم بستم تا ضجه های نسرین خانوم و بقیه رو نبینم ... اما تا چشمامو بستم ، صورت سر و بی روح یوسف جلوی چشمام زنده شد ... با کلافگی چشمامو باز کردم و چرخیدم تا دکترو ببینم ... باید برای یوسف کاری کرد ... همینجوری که ادم نمیمیره ... شروع به راه رفتن کردم و از بین پرسنل بیمارستان دنبال یه دکتر می گشتم ... همه بهم نگاه می کردن بعضیا با تعجب ، بعضیا با تاسف ، بعضی ها هم منو به کناریشون نشون می دادن و چیزی در گوش هم پچ پچ می کردن ... از گشتن خسته شدم و روی نیمکتی نشستم . در اورژانس درست رو به روم بود ... یه دفعه دیدم مهناز و ملیسا در حالی که چشماشون از گریه سرخ شده و رد اشک با ریمل روی صورتشون خشک شده بود به سمتم اومدن ... مهناز با دیدن من همونجا ماتش برد و کمی بعد سریع به سمتم دوید و منو محکم بغل کرد و زد زیر گریه ... بلند بلند گریه می کرد و یوسفو صدا می زد . در حالی که مهناز توی بغلم بود ، ملیسا رو دیدم که با چشمایی به خون نشسته نگام می کنه . وقتی نگاهمو متوجه خودش دید با خشم به طرفم اومد و مهنازو از بغلم کند و کمی بعد برق سیلی بود که از چشمام پرید . با ناباوری دست روی گونه ام گذاشتم و به ملیسا خیره شدم . سینه اش از خشم بالا و پایین می رفت و اشکهاش تند تند روی صورتش سر می خوردن . صدای فریاد مهناز بلند شد : _ معلوم هست چه غلطی می کنی ؟ ملیسا بدون اینکه به اعتراض مهناز توجه کنه دو قدم بهم نزدیک شد و فاصله ی بین من و خودش رو از بین برد . در حالی که نفسهای خشمگینش روی صورتم پخش می شد بهم توپید : _ بالاخره کار خودتو کردی نه ؟ یوسفو از من گرفتی بس نبود باید از خانواده اش هم میگرفتی ؟ تو مسبب مرگشی ... می فهمی ؟ توی نحس ، با اون پا قدم شومت ، باعث شدی که یوسف بمیره ... وگرنه کدوم دامادی رو دیدی که روز عروسیش تصادف کنه ؟ ... تو نحسی ... تو شومی و اخر سر هم زهر خودتو به زندگیمون پاشیدی ... ازت متنفرم ... می فهمی ؟ از خودت و قیافت حالم بهم می خوره ... تو باید به جای یوسف می مردی ... تو ... صدای وقیحش با کشیده شدن دستش توسط مهناز قطع شد . مهناز ملیسا رو به عقب هل داد و با فریاد گفت : _ این چرت و پرتا چیه میگی ؟ برو بیرون ببینم ...و تا خواست به سمتم بیاد ، دستمو بالا اوردم تا وایسه ... دیدم که طاها و محیا هم در حالی که با چشمای اشکی می دویدن به سمتم اومدن مهناز با اشاره ی من جلوشونو گرفت . نمی تونستم نزدیکی هیچ کسو تحمل کنم ... نفسهام بریده بریده شده بود ... انگار یه سیب بزرگ تو گلوم گیر کرده بود و داشت خفه ام می کرد . دستمو به سمت گلوم بردم و محکم فشار دادم . حرفای ملیسا بد جوری روی قلبم سنگینی می کرد . با مشت روی سینه ام کوبیدم تا این نفس لعنتی بالا بیاد ولی فایده ای نداشت . دو قدم برداشتم و یه دفعه زانوهام شل شد و دیگه هیچ چیز حس نکردم .... با مرگ ناگهانی یوسف انگار روح از زندگی منم پر کشیده بود . بیشتر از یک هفته بیهوش بودم . بیهوش که نه فقط چشمامو می بستم . سعی می کردم چشمامو روی حقیقت ببندم اما قرار نبود با ندیده گرفتن من حقیقت عوض بشه . هر وقت شب میشد چشمامو باز می کردم . از ترس کابوسهای وحشتناکی که میدیدم نمی خواستم بخوابم . توی تاریکی فکر می کردم که آیا واقعا همچین بلایی سر زندگیم اومده یا من هنوزم دارم توی یه کابوس دست و پا می زنم ؟ یه هفته توی بخش اعصاب و روان بیمارستان بستری بودم و روانکاوهای مختلف روم کار می کردن تا زبون باز کنم . اما هیچ صدایی از دهن من خارج نمی شد . همه به دیدنم اومده بودن ... با لباسهای سیاه ... کاش می فهمیدن که وقتی به لباساشون نگاه می کنم و چشمای سرخشون رو میبینم زبونم از حرکت می ایسته ... تو این مدت بیشتر دوستام بودن که کنارم بودن و سعی می کردن با یاداوری روزای خوبی که باهم داشتیم منو از اون حصاری که دور خودم کشیده بودم خارج کنن . سهیلا زیاد پیشم نمیموند . نمی تونست خودشو کنترل کنه و هر وقت بهم نگاه می کرد میزد زیر گریه ... دیگه این ترحم های همیشگی واسم عادی شده بود . غذاهایی که مامان با دلسوزی واسم درست می کرد رو نمی خوردم . هیچ حسی نداشتم حتی تشنگی و گرسنگی واسه همین روز به روز لاغرتر می شدم . فقط به یه جا خیره می شدم و هی اب دهنم رو قورت می دادم تا بلکه اون سیب لعنتی که راه گلومو بسته از بین بره ولی همیشه این بغض تو گلوم بود و شکسته نمی شد ... روز هفتم شنیدم که مهناز با الهام حرف می زنه . چشمامو بسته بودم و اونا هم به خیال اینکه خوابم ، راحت گفت و گو می کردن : الهام _ مراسم کی شروع میشه ؟ مهناز با صدایی که بغض داشت گفت : _ حول و حوش پنج و نیم ... تو هم میای ؟ الهام _ نمی دونم ... به نظرت یهدا بهم احتیاج نداره ؟ مهناز _ نه دیگه ... اون هنوز به هیچ کس احتیاج نداره ... لام تا کام که حرف نمی زنه ... دکتر گفته باید هر چه زودتر از این شوک خارج بشه و گریه کنه وگرنه آسیب جسمی میبینه ... الهام آهی کشید و گفت : _ اصلا باورم نمیشه که این اتفاق با زندگیش افتاد ... ضربه ای که خورده داغونش کرده ... مهناز _ کم چیزی نیست الی ... فکرشو بکن ... تو لباس عروسی منتظر داماد باشی بیاد دنبالت ... تو بهترین روز زندگیت ببینی که تصادف کرده ... وای که وقتی بهش فکر می کنم دلم ریش میشه ... و صدای هق هقش بلند شد . الهام سعی می کرد تا ارومش کنه : الهام _ هیس ... یواشتر مهناز ... خودتو کنترل کن ... الان بیدار میشه ... مهناز نتونست جلوی خودشو بگیره و همونطور که گریه می کرد گفت : _ الهی بمیرم واسه عمه نسرینم ... نمی دونی چی میکشه ... میگفت یوسفم نتونست خانواده اشو ببینه و ناکام از دنیا رفت ... یادت نیست خود یهدا واسمون با چه اب و تابی می گفت که واسه ماه عسل میرن شمال دنبال خانواده ی یوسف ؟ ... حالا ببین چی شده ؟ ... الهی واست بمیرم یهدا ... حالا الهام هم پا به پای مهناز گریه می کرد . دستامو زیر پتو مشت کرده بودم ... پس واقعا یوسف من دیگه زنده نبود ؟ ... مهناز دوباره به حرف اومد : _ دیروز وسایل یوسفو اوردن خونه عمه اینا ... اونایی که تو ماشینش پیدا کردن ... پلاکش هم تو داشبورد ماشین بوده ... الهام _ الان کجاست ؟ مهناز _ من اوردم که هر وقت یهدا بهتر شد بهش بدم ... شاید بخواد بره دنبالش ... الهام _ اره اگه شماره پلاک رو بده بنیاد شهید رودبار شاید بتونه خانواده یوسفو پیدا کنه ... مهناز _ پس میزارمش توی کشوی کمد ... بعدا یادم بنداز بهش بدم ... الهام _ باشه ... میگم مهناز عمه ات رضایت میدن ؟ مهناز _ واسه کامیونیه ؟ الهام _ اره ... به هر حال از قصد که نبوده ... مهناز _ نمیدونم ولی الان نباید حرفی از رضایت زد ... میدونی که چه حالین ... الهام _ اره حق با توئه ... راستی دیرت نشه ؟ مهناز _ چرا دیگه باید کم کم راه بیفتم ... تو هم که میای؟ الهام _ میخوام بیام اما ... مهناز _ نگران یهدا نباش ... فکر نکنم حالا حالاها بیدار بشه ... بیا یه نیم ساعت بیشتر نمیشینیم ... زودی میایم ... شب هفته باشیم یه تسلیت بگیم بهتره ... الهام _ باشه ... بریم . کمی بعد با صدای بسته شدن در اتاقم چشمامو باز کردم . نگاهی به کشوی کنار تختم انداختم . دست بردم و درشو باز کردم . پلاک نقره ای رنگ یوسف توش خودنمایی می کرد . حق با الهام بود حداقل می تونستم خانواده ی یوسفو ببینم . بهش قول داده بودم حتی اگه خودش همرام نباشه من پیداشون کنم ... با یه تصمیم ناگهانی از جام بلند شدم و به سمت جالباسی رفتم . لباسمو پوشیدم و اروم بدون اینکه کسی رو متوجه خودم بکنم از بیمارستان بیرون اومدم . بدو به سمت خیابون رفتم . دیدم مهناز و الهام تازه سوار ماشین شدن . دستمو برای اولین ماشینی که از کنارم گذشت بلند کردم و یه دربست گرفتم . در حالی که پلاک رو تو دستم میفشردم گفتم : _ اقا دنبال اون تیبا ابیه برو .... یه ربع بعد جلوی ارامگاه پیاده شدم . پشت سر مهناز و الهام راه افتادم به سمت جمعیت شلوغی که رو به روم بود . هیچ کس متوجه من نبود . مداح با میکروفنش بلند اسم یوسفو صدا میزد و سعی می کرد چشمای خیس بقیه رو بیشتر به اشک بشونه . مداح _ حالا هفت روز از نبود اون شاه دوماد میگذره ... اقا یوسف کجایی که بی تابی مادرتو ببینی ؟ ... صدای فریاد بلند نسرین خانوم از بین گریه های بقیه هم به گوش میرسید : _ یا فاطمه ی زهرا ... یا خدا ... یوسفم ... واااای ... عجیب بود که دیگه مثل هفت روز پیش زانوهام سست نمیشد ... فقط می خواستم برم جلو

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/06/04 تاریخ
کد :64441

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا