تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مسیر عشق (فصل اول)


کلیدم رو از توی کیفم در اوردم وبا خستگی در خونه رو باز کردم.بوی قرمه سبزیه مامان کل خونه رو برداشته بود.اوممممم...عجب بویی هم داشت. به به...
با صدای بلند گفتم:مامانه گله خودم سلااااام..
مامان با لبخند در حالی که میل بافتنی ویه کاموای سرمه ای توی دستاش بود به پیشوازم اومد وبا همون لبخند مهربونش گفت:سلام دخترم...خسته نباشی.
سریع کفشامو در اوردم وپریدم یه بوس گنده از لپش کردم که صداش در اومد.هیچ وقت خوشش نمی اومد کسی لپشو محکم ببوسه...به قول خودش چندشش می شد..ولی کو گوش شنوا؟
به طرف اتاقم هلم داد وگفت:برو دختر... صدبار گفتم منو اینجوری نبوس...برو لباساتو عوض کن بیا تا ناهار بخوریم.
-اااا... مگه بابا نمیاد؟
مامان همونطور که به سمت سبد کامواهاش می رفت گفت:نه.زنگ زد گفت تا شب نمیاد.اخر با این کار کردن زیادش خودشو نابود می کنه.
با خستگی به طرف اتاقم رفتم ودر همون حال گفتم:مامان جان شما که می شناسیدش.بابا جونش به هواپیماهاش وشرکتش بسته است.پس بیخودی خودتونو حرص ندید...چون بی فایده است.
مامان چیزی نگفت.برگشتم سمتش که دیدم کنار گاز ایستاده وداره فکر می کنه.همیشه همینجور بود.
بابام شرکت هواپیمایی داشت وخودش هم دو تا هواپیمای شخصی داشت که هم خودش ازشون استفاده می کرد وهم اجارشون می داد.وضعیت مالیمون میشه گفت خیلی خوب بود ..ولی همیشه کمبود حضور پدر رو توی خونه حس می کردیم.پدرم مرد اروم وخوبی بود ولی
علاقه ی خیلی زیادی به شغلش داشت ومیشه گفت یه جورایی شغلش هووی مامانم بود.حتی می تونم بگم بابا کارش رو از مامانم بیشتر دوست داشت.ولی مامان عاشق بابام بود وهمیشه این کمبود رو تحمل می کرد.بابا هم همیشه یا توی شرکتش بود ویا پیش هواپیماهاش...خلاصه خیلی کم میشد توی خونه دیدش...من که برام عادت شده بود .ولی مامان...خب به هر حال همسرش بود و نیاز داشت که شوهرش در کنارش باشه..ولی با این حال همیشه سکوت می کرد و این وسط فقط من بودم که همیشه از این سکوت عذاب اور رنج می بردم.
سرمو تکون دادم و وارد اتاقم شدم.کیفمو انداختم روی تخت ویکی یکی لباسامو در اوردم.خیلی خسته بودم..اگه ناهار قرمه سبزی نداشتیم همین جوری رو تختم ولو می شدم.ولی این شکم گرسنه که این چیزا حالیش نمیشه.
یه بلوز استین کوتاه سرخ که یه قلب اکلیلیه نقره ای روش کشیده شده بود با یه شلوار راحتی سفید پوشیدم وموهامو شونه زدم واز اتاق اومدم بیرون.به سمت دستشویی رفتم وبا زدن چند مشت اب سرد به صورتم... احساس کردم یه کم از اون حالت خستگی در اومدم.
با لبخند وارد اشپزخونه شدم که چشمم افتاد به میز غذا خوری ... قرمه سبزی بهم چشمک می زد ومی گفت:چرا معطلی ؟ د..بیا منو بخور دیگه..
سریع نشستم پشت میزو گفتم:مرسی مامانه گلم...دارم از گشنگی تلف می شم.
مامان مهربون نگام کرد وگفت:خدا نکنه عزیزم...بخور دخترم نوش جانت.
با همین حرف مامانم استارتمو زدمو با سر افتادم رو بشقابه غذام...انقدر تند تند می خوردم که تموم بشقابم رو توی 5 دقیقه برق انداختم.ولی مامان مثل همیشه اروم غذا می خورد وکمی هم توی فکر بود.برای اینکه از تو فکر درش بیارم با لحن شادی گفتم:مامانی میای عصری بریم خرید؟
با تعجب نگام کرد وگفت:چرا خرید؟تو که دیروز خریداتو کردی؟چیزی لازم داری؟
-نه..فقط گفتم بریم بیرون بگردیم ..حال وهوامون عوض بشه.
لبخند مهربونی زد وگفت:دخترم بذار یه روز دیگه امروز وفردا کلی کار دارم.
نگاهش کردم وگفتم:چکار دارید؟مگه قراره بازمهمونی بگیریم؟
سرشو تکون داد وگفت:نه ...قراره پس فردا دوست بابات با خانواده اش بیان اینجا...
مشکوک نگاهش کردم وگفتم:کدوم دوستش؟اقای سخاوت؟
با لبخند نگام کردوگفت:نه...تو نمی شناسیشون...قراره از شهرستان بیان..ظاهرا بابات توی اخرین سفرش حمید دوست دوران دانشجویش رو می بینه وبعد هم دعوتشون می کنه بیان اینجا...
-یعنی این همه راه از شهرستان فقط برای دیدن بابا میان؟چه ادمای بی کارینا...
-اینجوری نگو دخترم.خب به هر حال با هم دوست هستند دیگه ...بعد از سالها همدیگرو دیدند وحالا هم می خوان تجدید خاطرات بکنند.
با بیخیالی گفتم:حالا چند نفر هستند؟
مامان نگاه خاصی بهم کرد که منم مشکوک نگاهش کردم.
گفت: اقا حمید که دوست باباته و زنش که فکر می کنم باید اسمش سمیرا باشه وپسرشون علیرضا...اینطور که بابات می گفت ادمای خوبی هستند واز اون خانواده های خیلی ثروتمندند.
پوفی کردم واز پشت میز بلند شدم.این مامان من ...امروز یه جورایی مشکوک
می زد.بالاخره معلوم میشه که باز چه خوابای رنگی برام دیدند.
بشقابم رو توی سینک شستم وبه بهانه ی درسام رفتم توی اتاقم...

بابا ساعت 9 شب اومد خونه..چهره اش از خستگی جمع شده بود واخم ملایمی بر پیشانی داشت..
بعد از شام هر سه جلوی تلویزیون نشسته بودیم وبرنامه ی مزخرفی رو که نشون می داد رو نگاه می کردیم بحث بر سر طلاق وفرزندان طلاق ...هه... خداییش ادم مشکلات مردم رو که می بینه مشکلات خودش رو به کل فراموش می کنه..البته من هیچ مشکلی توی زندگیم نداشتم...ولی بدبختیه من از اون شب شروع شد.
بابا بی مقدمه رو به مامانم گفت:فریبا نمی خواد برای فرداشب تدارک ببینی.
مامان که سرش توی بافتنیش بود وداشت با دقت می بافت.. دستش از حرکت ایستاد و رو به بابا با تعجب گفت:اخه چرا؟مگه قرار نبود فرداشب دوستت با خانواده اش بیان؟
بابا با کلافگی که ناشی از خستگیه زیادش بود.. نگاهی به مامان کرد وگفت:قرار بود بیان که امروز حمید زنگ زد وگفت یه ماموریت خیلی مهم براش پیش اومده وتا 1 ماه دیگه نمی تونند بیان تهران.به همین خاطرهم فرداشب نمیان.
بعد هم نفس عمیقی کشید وبه تلویزیون خیره شد.معلوم بود که خیلی دوست داشته بعد از چند سال دوست دیرینه اش رو ببینه .از طرفی من هم خوشحال بودم.بهتر که نمیان...با این نگاه مشکوک مامان مطمئن بودم یه کاسی ای زیر نیم کاسه اشون هست.با حرف بابا لبخند عمیقی روی لبام نشسته بود ...ولی با حرفی که الان زد اون خنده که پاک شد هیچ به کل خندیدن هم ازیادم رفت.
بابا:دخترم تو نمی خوای فکری برای آینده ات بکنی؟
با تعجب نگاهش کردم.این حرف بابا یعنی اینکه تو نمی خوای شوهر بکنی؟منه بدبخت که فقط 21 سالمه...شوهر رو می خوام چه کنم؟
وقتی نگاه خیره ی بابا رو روی خودم دیدم سرمو انداختم پایین واروم گفتم:چه فکری باباجون.فعلا که دارم درس می خونم..بعد هم که....
دیگه روم نشد بگم حالا برای شوهر کردن فرصت زیاده...
ولی بابا مثل اینکه اون شب می خواست هر جور شده منه بدبخت رو شوهر بده با لحن قاطعی گفت:ولی اگه ازدواج هم بکنی باز هم می تونی به درست ادامه بدی.فکر نکنم ازدواج مانع تحصیلت بشه.
دیگه نمی تونستم بیشتر از این اونجا بنشینم. از جام بلند شدم وبا گفتن:ولی من شرایط فعلیم رو بیشتر دوست دارم...خواستم برم تو اتاقم که با صدای بابا همون جا میخکوب شدم.
-حمید وخانواده اش 1 ماه دیگه برای خواستگاری از تو میان...پسرش علیرضا هم مثل تو درس می خونه وهم توی شرکت باباش رییسه...خانواده ی خوبی هم هستند ومطمئن باش همه جوره علیرضا برای تو مناسبه.
وای خدا بابا چی می گفت؟علیرضا دیگه کدوم خریه؟من شوهر می خوام چکار؟
با درموندگی به مامانم نگاه کردم تا اون یه چیزی به بابا بگه ولی مامان تا نگاه منو روی خودش دید سری تکون داد وباز مشغول بافتن شد.ای خدا حالا منه بی کس وتنها چه کنم؟
-خب چی میگی؟
با بغض گفتم:مگه چیزی هم مونده که من باید بگم؟شما که خودتون بریدید ودوختید ...خب بیاید به زور هم تنم کنید دیگه.
بابا از روی مبل بلند شد وروبه روم ایستاد. با اخم گفت:معلوم هست چی داری می گی؟دختر من برای خودت میگم.اینا خانواده ی خیلی خوبین...مطمئن باش لیاقتت رو دارند.
سرمو انداختم پایین وبا صدای گرفته ای که به خاطر بغض توی گلوم بود گفتم:ولی بابا شما شاید خانواده اش روبشناسید.. ولی نمی دونید که پسرشون هم خوب هست یانه...من نمی خوام....به خاطر..
دیگه نزدیک بود بغضم بشکنه.. پس خفه شدم.
لحن بابا مهربون شد وگفت:ولی دخترم...علیرضا هم توی همون خانواده بزرگ شده.من بهت اطمینان میدم که جوون خوب وسر به راهیه.
ای سربه راهیش دوبله بخوره توی سرش...من میگم شوهر نمی خوام بابام میگه طرف جوونه خوبیه....اینو دیگه کجای دله واموندم بذارم؟
خواستم بگم مگه شما اون رو هم دیدید که انقدر خوب می شناسیدش؟ولی اگه زبون باز می کردم از اون ور هم اشکام گلوله گلوله جاری می شد پس با یه شب بخیر دویدم به سمت اتاقم وخودم رو پرت کردم توش....
بغضم سرباز کرد وقطره قطره اشکام روی گونه ام جاری شد.به عادت همیشه که وقتی گریه ام می گرفت
می رفتم جلوی اینه وبه صورت غمزده ام نگاه می کردم ..اینبار هم رفتم وروی صندلیه جلوی میزاینه نشستم وبه خودم نگاه کردم...
اخه چرا بابا با من این کار رو می کرد؟یعنی الان دیگه حکم یه سربار رو براشون داشتم؟یعنی توی خونه به این بزرگی یه وجب جا برای من نیست؟منه بیچاره که فقط 21 سالمه....حالا حالاها وقت داشتم...پس چرا...
یه دستمال از روی میزم برداشتم و اشکام رو پاک کردم .باز از توی اینه به خودم خیره شدم...چشمای قهوه ای روشنم به خاطر گریه کمی سرخ شده بود.
موهام هم به رنگ چشمام بود ولی یه درجه تیره تر...ابروهام کمونی وکشیده بود ولب و دهان وبینی متناسبی داشتم که به اجزای صورتم می اومد...صورتم گرد بود وپوستم هم گندمی بود.چشمام وموهامو از مامان به ارث برده بودم ورنگ پوستم هم از بابا...
بابا سینا ومامان فریبا رو خیلی دوست داشتم. ولی چرا اونا از من می خواستند بدون هیچ عشق وعلاقه ای به عقد یه پسر که تا به حال ندیدمش در بیام؟نه...نباید میذاشتم همچین اتفاقی برام بیافته...خیر سرم بزرگ شدم و
می تونم برای خودم تصمیم بگیرم.شوهر شلوار وبلوز نیست که اونا به راحتی بتونند برام انتخاب بکنند...نه من به زور شوهر نمی کنم...به هیچ وجه...عمرااااااااااا.

صبح توی دانشگاه بهنوش رو دیدم.دوست صمیمیم بود ودخترخوب وارومی هم بود.چهره ی بانمکی داشت که وقتی می خندید یه چال خوشگل روی گونه اش می نشست.درست مثل من...ولی چال من عمیق تر بود به طوری که انگار با خنده ام لپم سوراخ میشد...البته به گفته ی دیگران ..منو به این باور می رسوند که این چال خیلی بهم میاد...نمی دونم والله...
بعد از سلام واحوال پرسی.. در حالی که به سمت کلاس می رفتیم بهنوش گفت:پریناز چیزی شده؟
شونمو انداختم بالا وگفتم:نه...چیزیی نیست.(نیم نگاهی بهش انداختم وگفتم:چطور مگه؟
به روبه رو خیره شد وگفت:اخه صورتت گرفته است .انگارمثل همیشه نیستی.
سرمو تکون دادم واه عمیقی کشیدم.گفتم:بعد از کلاس برات میگم.
مشکوک نگاهم کرد و سری به نشونه ی تایید حرفم تکون داد.
استاد حرف می زد ومنم بدون اینکه بفهمم چی داره می گه فقط بهش خیره شده بودم.انگار به جای استاد بابام وایساده بود وداشت برام سخنرانی می کرد.همه اش صدای بابا سینا توی گوشم بود که می گفت:علیرضا پسر خوبیه...لیاقتت رو داره...اونا تا 1 ماه دیگه برای خواستگاریت میان...
با کلافگی سرمو تکون دادم.به کل اعصابم ریخته بود به هم...ای خدا این دیگه چه جورش بود؟داشتم اروم زندگیمو می کردما.علیرضا دیگه کدوم خری بود که سر راه منه بدبخت قرار گرفت؟...واااای که دارم دیوونه میشم...
سنگینیه نگاهی رو روی خودم حس کردم ووقتی چشم چرخوندم دیدم بهنوش زل زده بهم وداره نگاهم
می کنه.وقتی نگاهمو متوجه خودش دید با سر اشاره کرد: چی شده؟منم مثل خودش سرمو انداختم بالا ویعنی :هیچی...
با تک سرفه ی استاد صاف نشستم وحواسمودادم به سخنان گوهربارش...حداقل درسم رو دو دستی بچسبم در نره...قرار نیست که به خاطر یه سرخرتازه از راه رسیده از درس ودانشگاهم بیافتم...
وقتی کلاس تموم شدمن وبهنوش شونه به شونه ی هم از دانشگاه خارج شدیم.رو بهش گفتم:بیا سوار شو
..می رسونمت.
-نه...امروز خونه ی خاله ام دعوتیم...باید برم اونجا...
-پس سوار شو تا یه مسیری می رسونمت.
-باشه...پس بریم.
هر دو سوار ماشین من شدیم و به ارومی حرکت کردم.دوست داشتم باهاش درد ودل کنم.بهنوش کلا دختر ارومی بود وتا خودت نخوای براش چیزی رو توضیح بدی ..اون ازت نمی خواد...اصلا کنجکاو نبود...ولی می دونستم الان نگرانمه ودوست داره بدونه که امروزچم شده.
نیم نگاهی بهش کردم.با خونسردیه ذاتیش به روبه رو خیره شده بود وچیزی نمی گفت.
بی مقدمه گفتم:دیشب بابام می گفت که می خواد به زور شوهرم بده.
با تعجب برگشت ونگاهم کرد.گفت:چی ؟شوهرت بده؟اونم به زور؟اخه چرا؟
با کلافگی به خیابون نگاه کردم وگفتم:چراشو باید بری از خودش بپرسی...به من میگه باید با پسر دوستم که تازه بعد از سالها پیداش کردم ازدواج بکنی.
-حالا پسره چه جورادمی هست؟پسر بدیه؟
شونمو انداختم بالا وبا اخم گفتم:نمی دونم...اصلا تا حالا ندیدمش...(نیم نگاهی به چهره ی متعجبش انداختم وگفتم:باورت میشه من در حال حاضر فقط از به اصطلاح همسر اینده ام یه اسم می دونم؟ اونم...علیرضا است...
بهنوش از تعجب چشماش گرد شده بود.خب بنده خدا هم حق داشت.کی اینجوری شوهر می کنه که منه بدبخت دارم می کنم...ولی عمرا اگه من بذارم این ازدواج سر بگیره...
-اخه اینجوری که نمیشه...مگه الان عهد شاه وزوزکه که بابات می خواد اینجوری شوهرت بده؟
با خنده ی عصبی گفتم:نه عهد شاه وزوزک نیست...این ادما هستند که هنوز توی همون عهد موندند وبه خودشون زحمت ...
بهنوش وقتی دید دیگه ادامه ی حرفمو نمی زنم بهم نگاه کرد ..که دید نگاهم توی اینه ی ماشینه...
-چی شد پریناز؟چرا یهوساکت شدی؟...
-هیسسسسسس...بهنوش فکر می کنم یکی داره تعقیبم می کنه.
بهنوش با تعجب گفت:چی؟
همزمان برگشت وعقب رو نگاه کرد.یه ماشین مدل بالای مشکی که شیشه هاش دودی بود داشت تعقیبم
می کرد.
-از کجا می دونی داره دنبالت میاد؟سرعتت رو کم کن شاید رد شد.
-نه..مطمئنم.از جلوی دانشگاه دنبالمه..چند بار هم سرعتمو کم کردم ولی رد نشد.
با ترس نگام کرد وگفت:به نظرت دنبال کدوممونه؟من یا تو؟
گنگ نگاهش کردم وگفتم:یعنی چی؟
-خب چه می دونم؟شاید دنبال من باشند.
-اخه واسه ی چی باید تو رو تعقیب بکنند؟مگه کسی باهات دشمنی داره؟
کمی فکر کرد وگفت:نه...هیچ کس... بابای من که فرش فروشی داره..پلیس یا درجه دار نیست که بخوان دنبالم کنند.اون قدر پولدارهم نیستیم که بخوان به خاطر پول دنبالم بیان.
با پوزخند نگاهش کردم وگفتم:پس لابد دنبال من هستند.
از اینکه با ترس نگام می کرد خنده ام گرفته بود.اخه مگه من دختر وزیر مزیری ...چیزی بودم که بخوان دنبالم بکنند ویا بدزدنم؟بی خیال بذار بیان لابد مزاحمند.ولی یه جورایی ته دلم احساس خطر می کردم ..که دلیلش رو نمی دونستم.
تا یه جایی بهنوش رو رسوندم ووقتی حرکت کردم با تعجب دیدم اون ماشین همچنان دنبالمه...پس دنبال من بودند نه بهنوش...خیلی خب ...پس اگه تونستید حالا دنبالم بیاید....برو که رفتیم...
پامو با اخرین توان روی گاز فشردم وبا سرعت زیاد توی خیابون شروع کردم به رانندگی...خدارو شکر دست فرمونم حرف نداشت.از بین ماشینا سریع رد می شدم واز توی اینه هم پشت سرمو زیر نظر داشتم..عقب افتاده بودند ولی همچنان دنبالم بودند.انقدر با سرعت رانندگی می کردم که صدای بوق ماشین های اطرافم در اومده بود...
اوه اوه...پلیس...با دیدن پلیس راهنمایی رانندگی که سر پیچ چهارراه ایستاده بود..سرعتمو کم کردم ونگاه پیروزمندانه ای به ثانیه شمار چراغ راهنمایی کردم...ای ول همینه...
به محض اینکه چراغ رو رد کردم چراغ قرمز شد واون ماشین سیاه با وجود پلیس مجبور شد توقف بکنه...با خوشحالی تو ماشین داد زدم:یوهووووو...ای ول به خودم.خدا جون مرسییییییی.
انقدر خوشحال بودم که انگار توی مسابقه ی اتومبیل رانی مدال گرفتم...ولی کنجکاو بودم که بدونم اون ماشین برای کیه ؟با من چکار داره؟
ولی زود بی خیالش شدم وگفتم:بی خیال بابا...مزاحم بود و رفت پی کارش...ولی همون ماشین وادماش..مسیر زندگیه منو تغییر دادند...مسیری که ....

با همون ذوق ناشی از حالگیری از اون ماشین مزاحم وارد خونه شدم.با تعجب دیدم بابا این موقع روز خونه است. کفشام رو در اوردم وبه سمتش رفتم.روی مبل نشسته بود ودر حالی که انگشت اشاره اش روی لباش بود ...عمیقا توی فکر بود.کنارش ایستادم وگفتم:سلام بابا...امروز نرفتید شرکت؟
بابا با شنیدن صدام از فکر بیرون اومد ونگاه خسته ای بهم انداخت.از نگاهش کلافگی می بارید.با تعجب گفتم:بابا چیزی شده؟چرا انقدر پریشونید؟
ولی بابا فقط سکوت کرده بود.
به اطراف نگاه کردم خبری از مامان نبود.یه لحظه ترسیدم که برای مامانم اتفاقی افتاده باشه.سریع رومو کردم سمت بابا وبا ترس گفتم:بابا...مامان کجاست؟اتفاقی که براش نیافتاده؟تو رو خدا اگه چیزی شده به من هم بگید.
بابا با همون نگاه خسته اش نیم نگاهی بهم انداخت وگفت:نه دخترم...مادرت حالش خوبه.کمی خرید داشت ..رفته بیرون...
بعد اه عمیق و پر از دردی کشید وبه گوشه ای از سالن خیره شد.
اخه چرا انقدر ناراحت بود؟هیچ وقت بابا رو انقدر پریشون ندیده بودم.حتم داشتم اتفاق بدی افتاده که داره ازم پنهونش
می کنه.بابا مرد توداری بود وخیلی کم پیش می اومد از مشکلاتش توی خانواده حرفی به زبون بیاره.همیشه یه شعار داشت اون هم اینکه:مشکلات مرد باید توی دلش باشه واونا رو روی سر خانواده اش نریزه...باید خودش عرضه داشته باشه وبا مشکلاتش بجنگه نه اینکه خانواده اش رو هم درگیر بدبختیاش بکنه.
نمی دونم ...من هیچ وقت با این حرف پدرم موافق نبودم.مگه یه ادم چقدر می تونه یه مشکل رو تحمل بکنه؟اینجوری بیشتر به خودش اسیب می رسونه...
بابا هنوز توی فکر بود واخم غلیظی هم روی پیشونیش نشسته بود.داشتم به طرف اتاقم می رفتم که با صدای بابا ایستادم وبرگشتم سمتش.
-پریناز؟
-بله بابا جون.
با کلافگی دستی بین موهای جو گندمیش کشید وگفت:دخترم..فکرات رو کردی؟
منظورش چی بود؟وقتی نگاه گنگ منو دید ادامه داد:منظورم همون موضوع دیشبه که با هم در موردش حرف زدیم.نظرت چیه؟
ای خدا باز شروع کرد.خیلی دلم می خواست همه ی حرفام رو بدون خجالت بزنم. ولی هیچ جوری نمی تونستم ...یعنی برام سخت بود.شاید برای مامان می تونستم به خوبی دلیل بیارم.. ولی اون پدرم بود وبه طور حتم نمی تونستم اونقدر باهاش راحت باشم.
وقتی دیدم منتظر جواب منه.لبای خشک شده از استرسم رو با زبونم تر کردم وگفتم:بابا من همون دیشب جوابم رو به شما گفتم.یادتون رفته؟
-نه ..یادم نرفته.یعنی تو نمی خوای روش حتی فکرهم بکنی؟
با لحن محکمی گفتم:نه بابا.من علاوه بر اینکه الان دارم درس می خونم..قصد ازدواج هم ندارم.
بابا با اصرار زیاد گفت:اخه دخترم تو اول علیرضا رو ببین.باهاش حرف بزن. اونوقت بگو نمی خوای ازدواج بکنی یا یه حداقل دلیل منطقی تر بیار...اینجوری که درست نیست.
پیش خودم فکر کردم.این هم فکر بدی نیست.اونجوری راحت تر هم می تونستم ازش ایراد بگیرم واز سر خودم بازش کنم.به هر حال اولاد پیغمبر که نبود.می تونست یه ایرادهایی هم داشته باشه.با این فکره بکر... یه لبخند بزرگ نشست روی لبام که همزمان چشمای بابام با دیدن لبخند بی موقع ام گرد شد.حتما پیش خودش می گفت:یا دختره یه جورایی خل شده..یا برای شوهر کردن داره ناز می کنه.
-باشه بابا..من حرفی ندارم.پس جوابم رو 1 ماه دیگه بهتون میدم.(با پوزخند مسخره ای ادامه دادم:البته وقتی اقا علیرضاتون رو دیدم وباهاش حرف زدم.
دیگه نمی تونستم تحمل بکنم واینو نگم.
بابا هنوز با تعجب داشت نگام می کرد.
همون موقع مامان کلید انداخت توی در و وارد شد.بهش سلام کردم ورفتم وخریداشو از دستش گرفتم.به بابا نگاه کردم..هنوز روی مبل نشسته بود وباز رفته بود توی فکر..به مامان کمک کردم تا سبزی هایی که خریده بود رو پاک بکنه.توی اشپزخونه نشسته بودیم وسبزی پاک می کردیم.در همون حال مامان اروم ازم پرسید:بابات به تو چیزی نگفت؟
براش حرفایی که بینمون زده شده بود روگفتم.
-دخترم چرا یه دفعه جوابت تغییر کرد؟
شونهامو به نشونه ی بی تفاوتی انداختم بالا وگفتم:هنوز هم این قضیه برام مهم نیست.ولی می خوام وقتی این اقااااا علیرضا رو دیدم اون موقع نظر نهاییم رو بگم.
مامان مثل همیشه پی گیر حرفام نشد وبه تکون دادن سرش اکتفا کرد.این اخلاقش رو دوست داشتم هیچ وقت چه در سوال کردن وچه درحرف زدن افراط نمی کرد .مگر اینکه موضوعه خیلی مهمی در بین باشه که نشه به راحتی ازش گذشت.همیشه به راحتی باهاش درد ودل می کردم واون هم با درایت خاص خودش راهنماییم می کرد وحالا هم تا این شاخ شمشاد ...سرخر روعرض می کنم... نبینم.. نمی تونستم نظری بدم...پس بی خیالش شدم .گفتم :هر چه باداباد...بذار ببینیم چی می خواد بشه.
-پریناز؟
-سرمو از روی سبزی ها بلند کردم وگفتم:بله؟
مامان از توی اشپزخونه به داخل سالن نظری انداخت وگفت:دخترم بابات در مورد اینکه چرا امروز نرفته شرکت بهت چیزی نگفت؟
- نه..ازش پرسیدم ولی جوابی نداد.می شناسیدش که... تا خودش نخواد چیزی نمیگه.به شما هم نگفته؟
مامان اه کوتاهی کشید وگفت:نه..صبح که ازش پرسیدم چرا نمیری شرکت؟گفت: یه امروز که حال وحوصله ی شرکت رو ندارم تو هی بگو برو.امروز رو می خوام استراحت بکنم...دیگه هم چیزی نگفت.
سرمو تکون دادم وسکوت کردم.خداییش این کار بابا خیلی جای تعجب داشت.اخه اون اگه مریض هم میشد باز هم شرکت وهواپیماهاش رو ول نمی کرد.حالا چی شده بود...خدا می دونست.
چند بار نک زبونم اومد که در مورد امروز و اون مزاحما به مامان بگم.. ولی بعد پیش خودم گفتم:ولش کن..چرا بیخودی مامان رو نگران بکنم؟یه مزاحمت بود که خدا رو شکر حل شد و رفت پی کارش.دیگه که قرار نیست یه همچین اتفاقی بیافته...
ولی...افتاد.خیابونا خلوت بود ومن هم در کمال خونسردی داشتم رانندگی می کردم. متوجه شدم یه ماشین پشته سرمه وداره برام چراغ میزنه که بایستم.وقتی دیدم راننده اش یه خانمه اروم کنار خیابون ترمز کردم. ولی از ماشین پیاده نشدم تا ببینم چی می خواد.اون هم پشت سرم ایستاد وهی چراغ می زد که پیاده بشم..به چهره اش نمیومد که بخواد برام مزاحمت ایجاد کنه...برعکس زن زیبا ومتینی به نظر می اومد.
با دودلی از ماشین پیاده شدم وبه سمتش رفتم.شیشه ی جلو سمت خودش رو پایین کشید وبا لبخند گفت:سلام.ببخشید مزاحمتون شدم.
با تعجب گفتم:خواهش می کنم.چرا چراغ می زدید؟مشکلی دارید؟
لبخندش بزرگتر شد وکاغذی به طرفم گرفت .گفت:اره عزیزم. می خواستم بگید این ادرس دقیقا کجاست؟من اینجاها رو دقیق نمی شناسم. میشه کمکم کنید؟
راستش خیلی تعج
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 47- رمان مسیر عشق , گنجینه ی رمان های من - مسیر عشق , رمان ایرانی و عاشقانه مسیر عشق | fereshteh27 کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دانلود داستان رمان عاشقانه , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان - 73. رمان عشق و دیوانگی , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , *شهـــــر رمـــــــــان* ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/06/04 تاریخ
کد :64440

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا