تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مسیر عشق (فصل دوم)



وااای چه ماشینای خوشگلییییییییی.

رو به ستاره که داشت با عموش حرف می زد ..گفتم:ستاره به نظرت کدوماش خوبه؟
ستاره نگاهی به ماشین ها کرد وگفت:من که میگم همه اش خوشگله..ولی اون سراتو البالوییه خیلی باحاله هاااا نه؟
قیمتش به اندازه ی پولت هم هست.
نگاهی به ماشینی که بهم نشون داده بود انداختم.
رفتم نزدیکش ایستادم وخوب نگاهش کردم.نه بابااااا خیلییییییی خوب بود.
دستی رو سقفش کشیدم وبا لبخند رو به ستاره گفتم:همین خوبه.عالیه.
عموش مرد خوبی بود ...وکلی هم بهمون تخفیف داد که اینو هم مدیون ستاره بودم.
با اینکه پول کافی داشتم ولی عموش وقتی فهمید دوست ستاره هستم خودش بدون اینکه ما بهش بگیم قیمت
ماشین رو با تخفیفش حساب کرد.
قرار شد برای سند زدنش وکارهای مربوطه اش فردا یه سر به نمایشگاه بزنم.
با خوشحالی دو تا جعبه ی شیرینی خریدم که یکیش رو دادم به ستاره به خاطر زحمتی که کشیده بود ویکیش
رو هم با خودم بردم خونه...تا خبر خریدن ماشینم رو به عمه هم بدم.


از صبح هوا گرفته بود نزدیک ظهر بارون شدیدی شروع به باریدن کرد.عصر کلاس داشتم ولی انقدر این
بارون پرطراوت وباحال بود که وسط راه از تاکسی پیاده شدم وبقیه ی راه رو زیر بارون قدم زدم.

نزدیک دانشگاه بودم.. خیابون ها خیس از اب بارون بود.
سرمو گرفتم بالا تا قطره های ریز بارون به روی صورتم بنشینه ولی...
همین که صورتمو گرفتم بالا یه ماشین با سرعت زیاد از کنارم رد شد وهرچی اب توی چاله ی کنار خیابون بود پاشیده شد رو سر و صورتم...

شکه شده بودم..برای چند ثانیه کاملاهنگ کردم.چیییییییی شد؟این دیگه چی بودددددد؟
وقتی به خودم اومدم و متوجه موقعیتم شدم برگشتم وبا خشم به ماشینی که باعث این عمل زشت شده بود نگاه
کردم.
درست 5 یا 6 متر از من با فاصله ایستاده بود.
ماشینش یه سوزوكي ويتارای مشکی بود.
به نظرم خیلی اشنا اومد.
با قدم هایی تند به سمتش رفتم ولی ...
درست چند قدم با ماشین فاصله داشتم که ماشین گاز وحشتناکی داد و..بازکلی اب به سر وصورتم پاشیده شد.
به سمت دانشگاه رفت وپیچید.
از زور عصبانیت نفسم بند اومده بود.اون اشغال داشت چه غلطی می کرد؟این کدوم بی شعوری بود که جرات
چنینی کاری رو به خودش داده بودددددد؟

با دستم صورتمو پاک کردم ولی...ناگهان چیزی توی مغزم جرقه زد.
واااااااای این ماشینه مانی بوووود ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
اره ...اره... خودش بود .دیروز از کنارمون رد شد...خوده خودش بود.
خشممم دوبرابر شده بود.
پسره ی عوضی چطور جرات کرده بود این کار رو بکنه؟
با حرص دستمو مشت کردم وتوی هوا تکون دادم.هی می خواستم چند تا فحش آبدار وپر ملات بهش بدم ولی
باز می دیدم وسط خیابون نمیشه.
ولی باز هم طاقت نیاوردم وداد زدم:پدرتو در میارمممممممممم..حالا می بینی.داستان من وتو تازه شروع شده.

ماشین ها با دیدن سر ووضعم برام بوق می زدند ورد می شدند.
ولی من توی سرم برای اون راننده ی عوضییییییی..مانی اریافرد...نقشه ها می کشیدم.

زیر لب با حرص زمزمه کردم:اگر به زانو درت نیاوردم...دیگه اسمم پریناز ستایش نیست.
بچرخ تا بچرخیم...اریافردددددد.......دیگه از خیر کلاس اون روز گذشتم .یه تاکسی گرفتم و بعد از اینکه راننده خوب صندلیه ماشینش رو با پلاستیک
کاور کرد... نشستم توی ماشینش و اومدم خونه.

عمه با دیدنم فکر کرد خوردم زمین..بنده خدا خیلی ترسیده بود...ولی وقتی گفتم یه از خدا بی خبره..
روانییییییییی... این کار رو کرده خیالش راحت شد وگفت:خدا خیرش نده..مردم چقدر بی ملاحظه شدند.
پوزخند زدم وبه سمت حموم رفتم.بعد از حموم حسابی که کردم حالم جا اومد .
به مامانم زنگ زدم تا حالشون رو بپرسم.ولی مامان همه اش ابراز دلتنگی می کرد ومی گفت به همین زودیا
برای دیدنم میان اصفهان.

خوبه همه اش دو روزه اومدم اصفهان ها...
ولی چکار میشه کرد مادر بود دیگه...مثل همه ی مادرا دلش برای بچه اش تنگ می شد..خیلی دوستش داشتم
هم اونو هم بابا سینارو...حاضر نبودم حتی یه خار کوچیک به پاشون بره...اونها وعمه تنها کسایی بودند که
من داشتم.

البته عمو ودایی هم داشتم ولی توی سمنان زندگی می کردند وفقط ما بودیم که تهران رو برای زندگی انتخاب کرده بودیم.
عمه هم که فقط به یاد خاطرات شوهرش محمد... اصفهان مونده بود.
عمه برای شام قرمه سبزی درست کرده بود که کلی هم بهم مزه داد.
بعد از شام کنار هم نشستیم ومیوه خوردیم وکمی حرف زدیم.
عمه اون روز خیلی خسته شده بود.از طرفی کارهای خونه برای استقبال از عید نوروز واز طرف دیگه سنی
ازش گذشته بود وچند سالی هم بود که کمر درد وپادرد شدیدی داشت.
از زور خستگی مرتب خمیازه می کشید.
بوسیدمش وگفتم:عمه جون بهتره برید استراحت کنید.امروز خیلی خسته شدید.
لبخند مهربون ولی خسته ای زد وگفت:اخه دخترم تو اینجا تنها می مونی.
از این همه مهربونیش شرمنده شدم ودوباره گونه اش رو به نرمی بوسیدم .گفتم:نه عمه جون...الهی قربونتون
برم برید استراحت بکنید. من هم میرم توی اتاقم تا به کارهای دانشگام وجزوه هام برسم.
با همون لبخند از روی مبل بلند شد وبا یه شب بخیر دخترم به اتاقش رفت.
من هم ظرفای میوه رو جمع کردم وبعد از شستنشون رفتم توی اتاقم.یادم افتاد امروز موبایلم رو خاموش کردم والان حتما ستاره صد بار به گوشیم زنگ زده بود.
شیرجه زدم روی تختم وهمون طور که روی شکم خوابیده بودم گوشیم رو از روی میز عسلی کنار تخت
برداشتم وروشنش کردم.
بلهههههه...تقریبا 15 تماس از ستاره داشتم و20 بار هم اس ام اس داده بوده که همه بی جواب مونده بود.
شماره اش رو گرفتم وهنوز به دومین بوق نرسیده بود که صدای عصبانیش توی گوشی پیچید:بلههههه؟!
با خنده گفتم:منم بلاااااااا.
با حرص گفت:بله خودم می دونم بلایی...اون هم بلای اسمونی که فقط روی سر منه بدبخت نازل شده.هیچ معلوم هست تو کجایی؟چرا گوشیت خاموشه؟
-خیلی خب بابا بذار منم حرف بزنم .
-اصلا بگو ببینم ...چرا کلاسه امروز رو نیومدی؟!
-ستاره باور کن اومدم ولی جلوی دانشگاه یه عوضی بدجور حالمو گرفت.واسه ی همین کلاس رو از دست
دادم.
مکث کوتاهی کرد وگفت:چرا؟!کی بود؟!چطوری حالتو گرفت؟!
با یاد اریافرد حرصی شدم وگوشی رو توی دستام فشردم.با حرص گفتم:تنها عوضیه دانشگاه کیه که توی این دوروز باهام شاخ تو شاخ شده؟!
باز مکث کرد ویه دفعه با هیجان گفت:مانییییییییی؟؟!! نهههههه!!!!
من هم اداشو دراوردم ومثل خودش گفتم:بلههههه...اقا مانییییییی!!
ستاره خندید وگفت:وااااای پریناز باورم نمیشه...حالا چکارت کرده؟
همه چیز رو براش تعریف کردم که اون هم فکر کنم پشت تلفن از زور خنده غش کرده بود.
در حالی که بلند بلند می خندید.. گفت:وااای..پریناز..راست میگی؟!..خیلی بامزه بود...باورم نمیشه..!!
از خنده اش من هم یه لبخند کوچیک نشسته بود روی لبام.. ولی با حرص گفتم:بله خنده هم داره..وای
نمی دونی ستاره... مردم با دیدن سر وشکلی که این شازده برام درست کرده بود چه کار می کردند...هر کی
که از کنارم رد می شد بوق می زد ودست تکون می داد...مسخره ها.
-وای پریناز عجب صحنه ای رو از دست داده بودمااااا.
با لحن عصبی گفتم:خیلی بدجنسی...تو هم می خواستی بهم بخندی؟
هول شد وگفت:نه نه..فقط می خواستم...می خواستم بگم...
از اینکه انقدر هول شده بود توی دلم از خنده ریسه رفتم.
ولی سکوت کردم که گفت:پریناز ناراحت شدی؟!خب ببخشید دوستی باشه؟!
از لحن مظلومش بلند خندیدم که گفت:خیلی نامردی پری..داشتی اذیتم می کردی؟!
-نه ستاره جون..ولی باور کن ازاین کار مانی خیلی حرصم گرفته.
با لحن شیطونی گفت: پس بگو چرا امروز توی کلاس همچین با روزای دیگه یه کم فرق می کرد و
می خندید.باور کن من گفتم تو راه که می اومده دانشگاه... تصادف کرده ویه چیزی خورده توی سرش که
اینجوری می کنه.نگو حال تو رو بدجور گرفته بوده.
با عصبانیت گفتم:پس امروز هی می خندید وشاد بوده نه؟!
ستاره مکث کرد وگفت:...خنده که نه ولی لبخند می زد وبا نیما پچ پچ می کرد.حتی دخترای کلاس هم با تعجب
نگاش می کردند.پس قضیه این بودهههه.

از اینکه به خاطر بلایی که سرم اورده بود اون عوضی الان خوشحال بود واز کارش هم راضی بوده..انقدر
حرصی شدم که سریع از ستاره خداحافظی کردم وبا حرص سرمو کوبوندم روی تخت...
اشغاااااااااال...خیلی بی شعوری مانی...خیلی.
حالتو می گیرم... اگه اشکت رو در نیاوردم پریناز نیستمممم.
حالا می بینی ...اریا فرد...
دنیا همین جور نمی مونه...نه نمی مونه.
صبح ساعت 11 کلاس داشتم.ساعت 9 رفتم نمایشگاه عموی ستاره وبا هم رفتیم محضر و سندماشین به نامم
زده شد وبعد هم با ماشین خوشگل خودم برگشتم خونه.

وای چه کیفی می داد...
ستاره هم ماشین داشت.. ولی می گفت اون روز داده بوده تعمیرگاه تا اشکالاتش رو برطرف بکنه.
عمه کلید خونه رو بهم داده بود که در نبودش اگر اومدم خونه پشت در نمونم.
با کلید در رو باز کردم که دیدم عمه توی حیاط داره باغچه رو اب میده.نزدیک بهار بود ودرخت ها جوونه زده بودند.
با دیدن من لبخند مهربونی زد وشیر اب رو بست.شلنگ رو گذاشت کنار حوض واومد پیشم.
با خوشحالی بوسیدمش وگفتم:عمه جون بالاخره اوردمش.بیرون پشت دره.
عمه گونه ام رو بوسید وگفت:مبارکت باشه دخترم.ایشاالله به خوشی پشتش بشینی وخدا همیشه حافظ ونگهدارت باشه.
دستمو گرفت وبا هم رفتیم به سمت خونه...وقتی رفتیم تو.. عمه گفت:عزیزم چند لحظه همین جا باش تا من بیام.
با لبخند سرمو تکون دادم که عمه هم رفت سمت اتاقش..5 دقیقه بعد اومد ویه زنجیر هم توی دستش بود.
کنارم روی مبل نشست و زنجیر رو گرفت طرفم وگفت:بگیرش عزیزم.
زنجیر رو گرفتم که دیدم یه شی ء مکعبی شکل هم بهش اویزونه.روش نقش ونگارها وکنده کاری های خوشگلی داشت.
-دخترم درش رو باز کن.
با تعجب نگاهش کردم.پس درش بازمیشد؟!
اروم بازش کردم وبا دیدن قرآن کوچک وزیبایی که روی جلدش به زیبایی اسم( قران کریم )کنده کاری شده
بود ونقش زیبایی هم روش داشت ذوق زده شدم وبا خوشحالی به عمه نگاه کردم.
اشک توی چشماش جمع شده بود.دستمو گرفت وبا صدای لرزونی گفت:برای اولین بار که محمد برام ماشین
خرید اینو داد بهم وگفت .. بذار جلوی ماشینت و.. بدون خدا هم همیشه مواظب و نگهدارته.
اشکش رو پاک کرد وزمزمه کرد:تا الان داشتمش..الان هم می خوام بدمش به تو عزیزم..همون حرفی که
محمد به من زد من هم به تو میگم دخترم.امیدوارم همیشه خدا همراه ونگهدارت باشه.
از این همه مهربونیش اشک به چشمم نشسته بود.ای خدا این زن چه قلب پاک و مهربونی داشت.
با بغض گفتم:اما عمه جون این یادگار عمو محمده ...من نمی تونم قبولش بکنم.
یقه ی لباسش رو کمی باز کرد وزنجیری که به گردنش بود رو اورد بیرون..درست کپی این یکی که توی دستام بود..
-عزیزم من یادگار محمد رو دارم.اون خودش هم یکی مثل همین رو داشت و وقتی...فوت شد...من برای اونو
برداشتم تا برای همیشه همراهم داشته باشم.این هم کادوی من به تو دختر خوشگلم .
گونه اش رو بوسیدم وازش تشکر کردم.با خوشحالی به گردنبندی که توی دستم بود نگاه کردم..لبامو روش
گذاشتم وبه نرمی بوسیدمش...بوی خوبی می داد.
-دخترم باید برای ماشینت قربونی بکنی.
-اما من که نمی دونم کشتارگاه اینجا کجاست.
-دخترم.. به احمد اقا ..همسایمون میگم که یکی بگیره وبه نیت سلامتیه خودت و ماشینت قربونی بکنه.باشه؟
سرمو تکون دادم وگفتم:هر جور خودتون صلاح می دونید عمه جون.

سوار ماشینم شدم به سمت دانشگاه روندم.زنجیری که عمه بهم هدیه کرده بود رو انداخته بودم دور اینه جلوی
ماشین وبا حرکت ماشین تکون می خورد...جنسش از نقره بود وبه زیبایی زیر نورخورشید می درخشید.
سی دی از توکیفم در اوردم وگذاشتم توی پخش...اهنگ مورد علاقه ام رو گذاشتم وبا لبخند گوش دادم.
لینک دانلود اهنگ امیدوارم خوشتون بیاد: http://1.newgroups.info/music/4/11%2...Music.org).mp3
*می دونی جز تو کسی ندارم
*اگه نباشی یه بیقرارم
*جونم،عاشقت هستم
*دل به تو بستم،می خونم
*عهدی که با تو بستم
*پای تو هستم ومی مونم
***
*اگه باشی کنار من چی میشه
*اگه باشی بی قرار من چی میشه
*تو بمون،ای گلم
*باشی کنار من چی میشه
*اگه باشی بی قرار من چی میشه
...
با تموم شدم اهنگ من هم رسیدم جلوی دانشگاه وپیچیدم توی حیاط تا جای پارک پیدا بکنم که چشمم افتاد به
ماشین مانی.

اروم می روند وبه سمت پارکیگ ماشینا می رفت وفقط هم یه جای پارک اونجا بود که اقای مغرورمی خواستند
ماشین مبارکشون رو اون جا پارک بکنند.

یه فکری به سرم زددددد. درسته..همینه... حداقل اینجوری حالش گرفته میشه و...این دله من هم یه کم خنک
میشه.. تا بعد حسابی از خجالتش در بیام.
به سرعت پامو گذاشتم روی گازو فشار دادم.ازش جلو زدم وبا یه تک بوق قبل از اون ...ماشینم رو اونجایی
که قرار بود ماشین مانی پارک بشه ..پارک کردم.
لبخند شیطنت امیزی روی لبام نشست.ایول ...الان قیافه اش حسابی دیدن داره.
خیلی خونسرد کیفمو از روی صندلیه جلو برداشتم واز ماشین اومدم بیرون ودکمه ی اتوماتیک رو زدم.
متوجه شدم که ماشین مانی درست پشت ماشین من توقف کرده. ولی نمی خواستم باهاش چشم تو چشم بشم.اما
خداییش خیلی دوست داشتم قیافه اش رو ببینم ... به سختی جلوی خودم رو گرفتم.
رومو کردم اونطرف وداشتم می رفتم سمت در ورودی که ...
استین مانتوم از پشت به شدت کشیده شد..که اگه به موقع خودم رو کنترل نکرده بودم بدون شک نقش زمین می شدم.
با عصبانیت سرمو بلند کردم وبهش زل زدم...
اوه اوه... از گوشاش دود می زد بیرون واز چشماش هم شعله های اتیش می بارید.
ولی من بی توجه بهش ...به شدت استین مانتوم رو از توی دستش کشیدم بیرون وتقریبا داد زدم:مرتیکه معلوم هست داری چکار می کنی؟!
چشمای خوشگل خاکستریش رو ریز کرد و با عصبانیت داد زد:به من میگی مرتیکه؟!شما خودت هیچ معلوم هست چه غلطی داری می کنی؟!
با دستش به ماشینم اشاره کرد وگفت:این لگنت رو ببر یه جای دیگه پارک کن.
پسره ی پر رو به ماشین من میگه لگن؟!هه...پرروووو...شیطونه میگه بزنم چپ وراستش کنمااااااا.
دستمو زدم به کمرم ومثل خودش داد زدم:به تو چه که من چکار می کنم؟!به ماشین من میگی لگن؟!پس لابد
ماشین جنابعالی کالسکه ی سیندرلاست؟!مگه دانشگاه جزو ارثیته که از الان خودت رو مالکش می دونی؟!

یه قدم اومد جلو وصورتش رو اورد نزدیک صورتم..با خشم توی چشمام زل زد وغرید:یا با زبون خوش ماشینت رو از اینجا می بری یه جای دیگه پارک می کنی..یا...
وسط حرفش پریدم وبا حرص گفت:یا چی؟!هان؟!من هر جا که دلم بخواد ماشینم رو پارک می کنم..اقای اریا فرد...اعلاء...!!!!!!!
می دونستم که اگه به فامیلیش ( اعلاء ) اضافه بکنم خیلی حرصی میشه ومن هم از قصد این کلمه رو استفاده می کردم.

مثل اینکه خیلی خوب هم جواب داد.. چون دستش رو مشت کرد ومحکم کوبوند روی کاپوت ماشینم و
داد زد: خانم فامیلیه من اریا فرده ..اعلاء نداره..بار اخرت باشه که اشتباه میگی!گرفتی؟!
با پررویی خندیدم وگفتم:ااااااا..راست می گید؟ولی اعلا ء که خیلی بهتون میاد..!!
با حرص دستی بین موهای خوشگل وخوش حالتش کشید وچند تا نفس عمیق کشید..به به.. چه حرصی هم
می خورد.
انگشتشو به تهدید به سمتم گرفت وغرید:که نمیای برش داری اره؟!..خیلی خب...پس خودت خواستی.
یه ماشین دیگه که مدل ماشین مانی بود ولی رنگش نقره ای بود...درست پشت ماشین مانی ترمز کرد و

راننده اش هم که نیما دوستش بود سریع از ماشین پرید پایین...ودوید سمت مانی واز پشت کمرش رو چسبید.
مانی خودشو کشید کنار وسرش داد زد:چه غلطی می کنی نیما؟!
نیما با لحن بامزه ای گفت:دارم جلوتو میگیرم که یه وقت دختر مردم رو گاز نگیری.پسر چه مرگته تو؟!
تو که اینجوری نبودی؟!
مانی با حرص نگاهی به من کرد ..توی نگاهش تهدید موج می زد..بعد به سمت در ورودی رفت.
پسره ی الدنگ معلوم نیست چه مرگش هست...می خواد حال منو بگیره؟!هه...مگه اینکه توی خواب ببینه.
صدای نیما رو شنیدم که رو به من گفت:خانم ستایش تو رو خدا ببخشید این از این اخلاقا نداشتا...نمی دونم چرا این کارارو می کنه.فکر کنم مامانش زیادی لوسش کرده..
از نیما خوشم می اومد پسر بامزه وخنده رویی بود.
با لبخند ماتی گفتم:ممنونم..ولی ایشون باید از کارش پشیمون باشه نه شما...
با شیطنت گفت:پس جنگ جهانی همچنان ادامه داره؟!چون اون عمرااااا از کارش پشیمون بشه.خیلی لجباز و
یه دنده است.
با لبخند سرمو تکون دادم.اما توی دلم گفتم:ولی من حالیش می کنم که با کی طرفه.
نیما خندید ودر حالی که به سمت در می رفت ..گفت:پس من برم برای مانی یه سنگر درست کنم..بچه دست تنها از پس شما خانوما بر نمیاد.
با تعجب گفتم: خانوما؟
لبخند زد وگفت:حالاااااااااا.
منظورش رو نفهمیدم..ولی سری تکون دادم و با یه... ببخشید کلاسم دیر میشه ...رفتم سمت دانشگاه...
خیلی خوشحال بودم که حالشو اساسی گرفتم...نمی دونم چرا هر چی اذیتش می کردم بیشتر ذوق می کردم.
حالاااااااااا برو خوش باش اقا مانی.
اگه باز قصد تلافی داشته باشه...باید بدونه که من هم با کارهاش ساکت نمیشینم و نگاهش کنم...باید منتظر
عکس العمل من نسبت به کارهاش باشه...
با خونسردی وارد کلاس شدم .بدون اینکه به کسی نگاه کنم.. رفتم وروی صندلی خودم انتها ی کلاس نشستم.
ستاره هنوز نیومده بود ...من هم دستمو زده بودم زیر چونمو به تک تک بچه ها نگاه می کردم .بعضی ها داشتند با هم حرف
می زدند و
می خندیدند وبعضی ها هم بر سر موضوعی بحث می کردند.

سنگینیه نگاهی رو روی خودم حس کردم وهمین که سرمو چرخوندم تا ببینم کی داره نگاهم می کنه ...
نگاه متعجبم با نگاه خونسرد و جدی مانی گره خورد.
وای خداااااا... اینجوری چقدر جذاب می شدااااااا.
این بشر انگار همه جور حالتی چه منفی وچه مثبت بهش می اومد.تازه اخم که می کرد جذابتر هم می شد.
همین طور با نگاه سردش زل زده بود به من...
این چرا اینجوری به من نگاه می کنه؟!ای خدا این چرا درست کنار من نشسته؟! درست صندلیه کناریه من که همیشه خالی
بود رو حالا مانی اشغال کرده بود.

با تعجب ابرومو دادم بالا وبهش پوزخند زدم تا بیشتر حرصش بدم.رومو کردم سمت در کلاس تا ببینم ستاره میاد یا نه...ولی
ازش هیچ خبری نبود.
توی دلم اه کشیدم ونگاهمو دوختم به خودکاری که توی دستام بود وهمین طور بین انگشتام می چرخوندمش که از دستم افتاد
زمین و ورفت کنار صندلیه مانی...
همین که خم شدم تا برش دارم دستم روی خودکار بود که پای مانی همزمان روی دستم قرار گرفت.
وای خدا این بچه پررو چش شده بود؟دستم شکست...ای...ای دستم... البته همه ی اینها رو توی دلم می گفتم.نمی خواستم اتو
بدم دستش.
اشک به چشمام نشسته بود.با کفشاش کمی به دستم فشار اورد که اگه دستمو روی دهانم نذاشته بودم بدون شک ازش یه جیغ بنفش خوشگل در می اومد...
نمی خواستم سرمو بلند کنم تا اون با دیدن چشمای اشکیم منو بکنه سوژه ی خودش...
صداشو شنیدم که اروم و زمزمه وار گفت:خانم کوچولو...بار اخرت باشه که سربه سر من میذاری شنیدی؟توی این دانشگاه
تا به حال هیچ کس مثل تو نخواسته و نتونسته که حال منو بگیره...پس مثل بچه ی ادم بشین سرجات وفقط به درست برس و
فکر موش وگربه بازی کردن با من رو هم از اون سر کوچولوت بنداز دور...با حرص خندید و ادامه داد:چون اگه بخوای با من در بیافتی اخرش تویی که بازنده میشی.اینو خوب توی گوشات فرو کن.

چییییییییی؟!این چی داشت بلغور می کرد؟!پسره ی از خودراضی به من میگه بازنده؟!هه.!!!!!!!
حرفاش خیلی برام گرون تموم شد..اون به چه حقی با من اینجوری حرف می زد؟مگه کی بود...اصلا...ای خداااااااااااا دارم
از دستش دیوونه میشم.

دیگه به دستم فشار نمی اورد ولی هنوزپاش روی دستم بود.
با عصبانیت در حالی که صدام لرزش محسوسی هم داشت و سرم هم هنوز پایین بود گفتم:تو هیچ غلطی نمی تونی بکنی.
اصلا تو به چه حقی با من اینجوری حرف می زنی؟...اشغااااااال...تلافیه همه ی این کاراتو سرت در میارم.اصلا مگه من
چکارت کردم؟!چرا با من انقدر لجی؟!!!!!!!
-من با تو لج نیستم .ولی اصلا خوشم نمیاد یه دختر بخواد با این کارهاش جلب توجه بکنه.همتون لوس و از خودراضی
هستید.فقط به فکر اینید که تا می تونید برای جلب توجه یه پسرتلاش کنید واز همه چیزتون بگذرید. حتی ...
دیگه ادامه نداد.
ای وای این پسر که عقده ای بود...!!!!!!!حالا چرا باید عقده هاش رو سر منه بدبخت خالی بکنه؟!منو چه به جلب توجه...حالا کی
خواست جلب توجه کنه؟!
با حرص غریدم:حالتو می گیرم...مانی اریا فرد...بهت ثابت می کنم که من از اوناش نیستم.
با شنیدن حرفاش دیگه اشک توی چشمام نبود..فقط یه حس خاصی داشتم..یه حسی که بهم می گفت داستان همین جا تموم
نمیشه..بلکه تازه شروع شده و من هم نباید میدون رو خالی می کردم..چون اون داره در مورد تموم دخترهاحرف می زنه
در صورتی که همه بد نیستند...این هم انصاف نیست که مانی این برداشت رونسبت به همه ی دخترا داشته باشه...بهش
نشون میدم.

با ورود استاد پاشو از روی دستم برداشت که من هم سریع از روی صندلیم بلند شدم وایستادم.خدا رو شکر صندلی های ما
اخر کلاس بود وبچه ها هم سرشون به بحث وگفتگوشون گرم بود وحواسشون به ما نبود...گرچه مانی انقدر خوب نقش بازی می کرد که کسی متوجه نشه...مرتیکه ی عقده ای...

نتونستم نسبت به حرفاش ساکت بمونم...در حالی که کنارم ایستاده بود... زیر لب و با حرص گفتم:اقای آریا فرد...روزی
می رسه که از این حرفت پشیمون میشی...نیم نگاهی بهش کردم که خونسرد به استاد خیره شده بود..ادامه دادم:اگر هم اشکت
رودر نیاوردم وهم به زانو ننشوندمت...همین جا بهت قول میدم پریناز ستایش نیستم...اینو بهت قول میدم.
زیرچشمی با پوزخند نگاهم کرد وچیزی نگفت.
ولی من داشتم براش...اون هم از نوع درست وحسابیش...
کلاس تموم شده بود و کلاس بعدی هم تا نیم ساعت دیگه شروع می شد.
اون روز ستاره نیومد دانشگاه...راستش نگرانش شده بودم با خودم گفتم:رفتم خونه اولین کاری که می کنم اینه
که باهاش تماس بگیرم ودلیل نیومدنش رو بپرسم.

توی این مدته نیم ساعت که به شروع کلاس بعدی مونده بود...رفتم بوفه و یه ابمیوه خوردم.
وقتی وارد کلاس شدم دیدم اینبار مانی اونطرف کلاس وبا فاصله ی دورتری از من نشسته.
هه..پس اقا می خواستند التیماتومشون رو بدن و برن.....ولی کور خوندی.دارم برات.
روی صندلیم نشستم و وقتی داشتم جزوه ام رو از
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 47- رمان مسیر عشق , گنجینه ی رمان های من - مسیر عشق , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان - 73. رمان عشق و دیوانگی , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 80- رمان مرداب عشق , *شهـــــر رمـــــــــان* , دوسـ ـتـداران رمـان , عکس شخصیت های رمان مسیر عشق - سرویس مطالب محبوب اینترنت , رمان خوانها ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/06/04 تاریخ
کد :64411

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا