تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مسیر عشق (فصل پنجم)



داشتم رانندگی می کردم وشدیدا هم توی فکر بودم...از کارای علیرضا سردر نمیاوردم.چرا انقدر بی مقدمه؟
چرا به این زودی؟...
هه...کاراش منو یاد کارای مانی میندازه...عجول وغیرقابل پیش بینی...............
نگاهم افتاد توی اینه ی ماشینم.با ترس زل زدم تو اینه..همون ماشین مشکوک...همون ون مشکی
بزرگ...........
وای خدا..این همون ماشینه.بافاصله ی خیلی نزدیک از من پشت سرم می اومد.انگار از بادیگاردام هم خبری
نبود...
اونا دیگه کجا غیبشون زد؟الان که باید پیداشون بشه نیستند...وقتی همه جا امن وامانه مثل کنه دنبالم هستند.
دست وپام می لرزید..تنها فکری که به سرم زد این بود که پامو محکم فشار بدم روی گاز وبا اخرین سرعت
رانندگی بکنم.
هول شده بودم واین باعث شده بود هیچ تمرکزی روی رانندگیم نداشته باشم....ای وای خدا....حتی نزدیک بود
یه عابر رو زیر بگیرم...ولی از اون ماشین وادماش خیلی می ترسیدم.یه حس بدی داشتم...خیلی بد....
گوشیم زنگ خورد..با دستای لرزون از روی صندلی بغل برش داشتم ..ولی شیش دنگ حواسم به جلوم بود
وبه اینه...همچنان پشت سرم بودند.
به صفحه ی گوشیم نگاه کردم...با دیدن اسم مانی انگار نور امیدی توی دلم روشن شد..
حالا نه اینکه الان از تو گوشی می پرید بیرون و می اومد کمکم..انقدر ذق مرگ شده بودم...ولی توی اون
لحظه اینم خودش برام دلگرمی بود.
دکمه رو فشار دادم وگوشی رو محکم به گوشم چسبوندم....دستام یخ زده بود و می لرزید...
-ال..الو..مانی...مانی.........
-الو... پریناز کجایی؟چرا جواب نمیدادی؟
بی اختیار بلند زدم زیر گریه و همون موقع رسیدم به چهار راه که پیچیدم سمت راست...
چشمام پر از اشک بود واین باعث میشد دیدم تار بشه.
-الو...پرینازچرا گریه می کنی؟..........پریناز...پریناز حالت خوبه؟چی شده؟
-ما..مانی...دارن میان....دنبالم دارن میان مانی...کمکم کن.
وحشت زده گفت:کی؟ادمرباها؟.............تو الان کجایی؟
توی اون لحظه انقدر استرس وترس داشتم که یادم نبود بپرسم مانی تو از کجا می دونی اونایی که دنبالم هستند
ادمربایند ومی خوان منو بدزدند؟...
-مانی...پشت سرم هستند............من الان تو خیابونم...با سرعت دارم رانندگی می کنم.چکار کنم مانی؟
-نترس عزیزم .دقیقا کجایی؟..........خواهش می کنم با سرعت رانندگی نکن...ممکنه تصادف بکنی.
با پشت دست چشمامو پاک کردم وجواب دادم:ولی مانی..اونا اگه منو بگیرند معلوم نیست چی میشه.من الان
تو خیابون(...) هستم...........
-باشه باشه....من هم همون نزدیکیام...بیا به این ادرس...(...)
با هق هق گفتم:باشه...ولی اونا دنبالم هستند.
-نترس عزیزم...تو بیا نگران نباش.خودت می فهمی.
-باشه...فعلا.
-خدانگهدار.
گوشی رو قطع کردم وبرگشتم پشت سرمو نگاه کردم... با اینکه فاصله شون کمی دور بود ولی همچنان تعقیبم
می کردند.
ادرسی که مانی بهم داده بود رو توی ذهنم مرور کردم وبه همون سمت رفتم...
وقتی ماشینم رو یه گوشه پارک کردم دیدم...مانی روبه روی اداره ی پلیس وایساده وداره به ساعتش نگاه
می کنه وکاملا معلوم بود کلافه است.
پشت سرمو نگاه کردم...خبری از اون ون مشکی نبود...انقدر خوشحال شدم که انگار دنیارو با اشانتیونش بهم
دادند.
مانی با دیدنم لبخند گرمی روی لبهاش نشست وبه سمتم اومد.
خواستم از ماشین پیاده بشم که اشاره کرد اینکار رو نکنم.نزدیک ماشین شد ودر کنار راننده رو باز کرد
وکنارم نشست.
از دیدنش توی دلم کارخونه قند رو با جاش اب می کردند...وقتی پیشش بودم احساس امنیت سرتاپامو فرا
می گرفت.
-تو اینجا چکار می کنی؟
نگاهم کرد وبا خونسردی گفت:هیچی...همینجوری رد می شدم.
همین طور زل زده بودم بهش وحرفی نمیزدم. با همون لبخند دلگرم کننده اش توی صورتم خیره شد ودستشو
اورد جلو.. دستای سرد منو توی دستای گرم ومردونه اش گرفت.از گرمای دستاش دستم که هیچ...تموم تنم
هم گرم شد.
-میشه بریم یه جای خلوت؟
چشمام از تعجب گرد شد وبا دهان باز گفتم:هان؟...........
با دیدن حالت من بلند زد زیر خنده وگفت:قربون اون ذهن منحرفت بشم من.................منظورم اون چیزی
که توی سر خوشگلت هست نبود...منظورم این بود که بریم یه جای خلوت وساکت تا با هم حرف بزنیم.فکر
نمی کنم اینجا جای خوبی باشه.
از سوتی که داده بودم واز اینکه فکرمو خونده بود...گونه هام از زور شرم سرخ و تنم داغ شده بود.
دستشو اروم کشید روی گونه ام وگفت:اوه واه چرا داغ کردی؟...............
زیرچشمی نگاهش کردم که اون هم با چشمای شیطون ولبخند جذابش خیره شده بود به من...
زیر لب یه دیوونه بهش گفتم که شنید وگفت:اره اینو درست میگی....من دیوونه ام..اونم دیوونه ی
تو..............نمی خوای بری یه جای خلوت؟
خنده ام گرفته بود...حالا این شده بود واسه اش سوژه ومی خواست باهاش اذیتم بکنه.
ماشینو روشن کردم و گفتم:خب کجا برم؟من که توی این شهر جای خلوت و ساکت سراغ ندارم.
-ولی من سراغ دارم...حرکت کن تا بهت بگم.
ادرس یه جای سرسبز و تفریحی رو داد...وقتی رسیدیم توی مسیر هیچ حرفی بینمون زده نشده بود.کناری
ماشین رو پارک کردم وهر دو پیاده شدیم.
افراد کمی لابه لای درختا قدم می زدند واکثرشون هم دختر و پسرای جوون بودند که دست تو دست همدیگه
ودر کنار هم قدم بر می داشتند.
ما هم به همون سمت رفیتم که بین راه مانی مسیرش رو عوض کرد...منم دنبالش رفتم...یه 5 دقیقه ای پیاده
روی کردیم تا اینکه رسیدیم به یه قسمتی که ازجاهای دیگه ی اون محوطه خلوت تر وساکت تر بود.
با یه حرکت نشست روی چمن های سبزو بی هوا دست منو گرفت وکشید سمت خودش...منو نشوند روی
پاهاش و کنار گوشم گفت:جا خوبه؟.................
از نزدیکیه زیادم به مانی معذب بودم...فقط سکوت کرده بودم.انگار به کل قضیه ی ادمرباها رو فراموش
کرده بودم.
خواستم از روی پاهاش بلند بشم که وضع بدتر شد.............دستاشو محکم دور کمرم حلقه کرد وگفت:هی
خانم کجاکجا؟؟؟؟؟؟؟؟
-مانی نکن...یه وقت یکی می بینه بد میشه.بزار کنارت بشینم.
توی چشمام خیره شد وگفت:کی میشه که دیگه از من فرار نکنی؟
-من ازت فرار نمی کنم..........فقط میگم اینطوری هم خوب نیست.اگر یکی از اینجا رد بشه چه فکری
می کنه؟
اخم کرد وگفت:هر فکری می خواد بکنه...اصلا بیجا می کنه که فکر می کنه...............زنمی دوست دارم
بغلت بکنم.مگه این بده؟
با تعجب نگاهش کردم وگفتم:زنتم؟.............رو چه حسابی من زنتم؟ما که هنوز چیزی بینمون نیست.
باز شیطون شد وگفت:پس دوست داری یه چیزی بینمون بشه؟.............
بهش چشم غره رفتم وگفتم:نخیر منظورم یه چیز دیگه بود..............
-مثل همون یه جای خلوت؟..................
خنده ام گرفته بود....هیچ جوری کم نمیاورد.
-میشه دیگه اون سوتیمو به رخم نکشی؟..................خجالت میکشم.
خندید ودستامو گرفت توی دستش گفت:کدوم سوتی؟...من که چیزی یادم نمیاد.
سرمو انداختم پایین وزیرچشمی نگاهش کردم...هنوز لبخند روی لباش بود وچشماش هم از شیطنت برق
می زد.
-یعنی تو نمی دونی؟..تو که داری دم به دقیقه می زنیش تو سرم.
-من غلط بکنم عزیزم.............اهان جای خلوتو میگی؟
حرصم در اومده بود...با مشت زدم به بازوش که بلند خندید وگفت:باشه باشه..تسلیم .دیگه چرا می زنی؟
از روی پاهاش بلند شدم ونشستم کنارش...........
-می زنمت چون داری اذیتم می کنی.
دستشو انداخت دور شونه هام و گفت:من خیلی بیجا بکنم اگر بخوام تو رو اذیت بکنم....مگه کسی عشقشو هم
اذیت می کنه؟
فقط لبخند زدم ............حرفا وابراز عشق مانی برام بهترین و روحنوازترین چیز ممکن بود...........خیلی
دوستش داشتم..خیلی.
صدای جدی وگرمش به گوشم خورد:پریناز نمی خوای از اون ادمرباها چیزی به من بگی؟
نگاهش کردم...صورتش کاملا جدی بود.گفتم:تو از کجا می دونی اونا ادمربا هستند ومی خوان منو بدزدند؟
احساس کردم کمی هول شد ولی نامحسوس بود ونمیشد چیزی ازش سر در اورد.گفت:فکر می کنم خودت برام گفته بودی.
-نه...من که یادم نمیاد.
-حالا این مهم نیست...نمیخوای برام بگی موضوع چیه؟
دستامو تو هم قلاب کردم وگذاشتم روی پاهام...به روبه روم خیره شدم وگفتم:من نمی دونم اونا کی هستند.پدرم می دونه که هنوز چیزی در موردشون بهم نگفته.مدام دنبالم هستند وتعقیبم می کنند.توی تهران که بودم یه بار منو به زور می خواستند سوار ماشین بکنند که از دستشون فرار کردم..ولی انگار توی اصفهان هم دست از سرم برنداشتند.
نگاهش کردم توی فکر بود وبه روبه رو نگاه می کرد.مدتی مکث کرد وگفت:پس موضوع این بود؟.........پس...
نگاهم کرد وگفت:عزیزم من همیشه باهاتم...بهت قول میدم تنهات نزارم.
با عشق نگاهش کردم وگفتم:دوست دارم مانی...ازت ممنونم.از اینکه پیشم هستی خوشحالم.
منو به خودش چسبوند ومنم با ارامش سرمو گذاشتم روی شونه ی مردونه اش...
شونه هایی که برای من ارامش بخش بود وبه من احساس امنیت می دادند.
وارد حیاط شد وسرایدار در را بست.ماشین را جای همیشگی پارک کرد واز ان پیاده شد.
عمو علی سرایدارشان دوان دوان خودش را به علیرضا رساند.
-سلام عمو علی...خسته نباشید.
عمو علی با صورت همیشه مهربانش ولبخند گرم وپدرانه اش رو به علیرضا گفت:سلام پسرم...ممنونم.شما هم
خسته نباشید.
علیرضا به سمت در خانه حرکت کرد ولی بین راه به طرف عمو علی برگشت وپرسید:بابا هم خونه است؟
-بله اقا... تازه اومدند.
سری تکان داد وبه راهش ادامه داد.در خانه را باز کرد و وارد راهرو شد.
به سمت پذیرایی رفت وبه داخل ان سرک کشید...پدر ومادرش انجا بودند وبر سر موضوعی بحث می کردند.
وارد شد وبا صدای بلند سلام کرد.
-سلااااااااام به اهل خونه....من اومدم.نمیاید پیشوازم؟
مادرش از روی مبل بلند شد وبا لبخند به طرفش رفت.
-سلام پسرم..خسته نباشی.
علیرضا پیشانیه مادرش را بوسید وگفت:سلامت باشی مادر گلم.
به سمت پدرش رفت وکنارش نشست.
-خب چه خبر؟...داشتید سر چی بحث می کردید؟
مادرش با تردید نگاهی به حمید انداخت وگفت:چیزی نبود پسرم..برو لباسات رو عوض کن بیا ناهار
بخوریم.الان به زینت میگم میز رو بچینه.
علیرضا مشکوک به مادرش که از ظاهرش دستپاچگی کاملا مشخص بود نگاهی کرد واز روی مبل بلند شد.
در حالی که به سمت پله ها می رفت گفت:باشه...ولی من می دونم که یه چیزیتون هست.
با صدای پدرش همانجا ایستاد وبه طرف او برگشت.
-علیرضا...بعد از ناهار می خوام باهات حرف بزنم.خیلی مهمه.
علیرضا با شک نگاهش کرد ودر اخر با یه .....خیلی خوب باشه...... به سمت پله ها رفت.
*****************************************
هر سه نفر داخل پذیرایی نشسته بودند وعلیرضا چشم به دهان پدرش دوخته بود و منتظر بود پدرش به حرف
بیاید و ان موضوع مهم را مطرح کند.
-خب بابا...چیزی شده؟چی می خواستید بگید؟من سرتاپا گوشم.
پدرش با تک سرفه ای پا روی پایش انداخت وخیلی جدی به صورت پسرش نگاه کرد.با خونسردی
گفت:تصمیمت رو گرفتی؟
علیرضا با تعجب گفت:تصمیم؟تصمیم چی؟..............
پدرش نیم نگاهی به سمیرا خانم انداخت ورو به پسرش گفت:مگه قرار نبود درباره ی پریناز فکر بکنی
وجوابتو بدی؟............خب الان دیگه فرصتت تموم شده.من تصمیم دارم توی عید نوروز بریم خونشون
وهمه چیز رو رسمی بکنیم.
علیرضا سریع از جاش بلند شد وبا چشمانی گرد شده و وحشت زده گفت:چی؟؟؟؟؟ می خواید همه چیز رو
رسمی بکنید؟اخه بابا من که گفتم..من تصمیم به ازدواج ندارم وهنوز برام زوده.در ضمن به پریناز هم هیچ
علاقه ای ندارم.خواهش می کنم دیگه از..............
حمید میان حرفش امد وبا همان خونسردی همیشگیش گفت:بهت گفتم فکراتو بکن...تو هم گفتی باشه.الان هم
دارم بهت میگم من به سینا گفتم که دخترش رو واسه ی تو می خوام...مردم که مسخره ی ما نیستند.
علیرضا با عصبانیت در حالی که درصدایش کمی لرزش داشت گفت:بله...مردم مسخره ی ما نیستند و شما هم
نباید بدون مشورت با من بهشون قول می دادید.من که گفتم هیچ علاقه ای به پریناز ندارم.
حمید از روی مبل بلند شد وروبه روی پسرش ایستاد...با لحنی کوبنده گفت:پس چرا اون شب اونقدر بهش
توجه می کردی؟...چرا مرتب دوروبرش بودی؟...چرا؟.............د جواب بده دیگه....دلیلت چی بود؟
علیرضا مکث طولانی کرد وبه پدرش خیره شد.نمی دانست چه بگوید...
پدرش با عصبانیت روی سینه ی علیرضا کوبید وگفت:مگه من با تو نیستم؟...........چرا دختر مردم رو
امیدوار می کنی وبعد پا پس می کشی؟...
پوزخندی زد وجواب داد:دختر مردم یا همون پریناز...به من هیچ علاقه ای نداره بابا................اون ...
-اون چی؟..........
مردد نگاهی به پدرش انداخت ودهان باز کرد وگفت:اون خودش به یه کس دیگه علاقه داره.
فریاد زد:چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟به کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
علیرضا کلافه دستی بین موهای خوش حالتش کشید وگفت:نپرسید بابا.......... قول دادم که چیزی نگم.
پدرش مشکوک نگاهش کرد وگفت:پریناز ازت خواسته که چیزی نگی؟..........
-نه............تورو خدا به این قضیه پیله نکنید.یه کلام ختم کلام..........من به پریناز علاقه ای ندارم و اینو
بدونید اگر قصد ازدواج هم داشتم با پریناز ازدواج نمی کردم.
با خشم نگاهش کرد وگفت:چرا؟...تو نجیبیش شک داری؟...خانواده دار نیست؟...دیده وشناخته نیست؟...بگو
اشکالش چیه که باهاش ازدواج نمی کنی؟بگو تا ما هم بدونیم.
علیرضا سرش را پایین انداخت ومدتی سکوت کرد...وقتی سرش را بلند کرد به راحتی می شد از چهره اش
فهمید که کلافه وناراحت است.
در حالی که با همان نگاه به پدرش خیره شده بود عقب عقب رفت وبا صدایی گرفته گفت:چون...دلش با من
نیست........
برگشت وبه سمت پله ها رفت وبا قدمهایی بلند پله ها را دوتا یکی طی کرد و وارد اتاقش شد...در اتاقش را
محکم به هم کوبید.
حمید وسمیرا نگاهی گنگ به هم انداختند ..... هیچ کدام حرفی برای گفتن نداشتند.
************************************************** *******
-پریناز در مورد من با پدرت صحبت کردی؟
نگاهش کردم وگفتم:نه مانی....هنوز نه...به نظرت زود نیست؟
نگاهم کرد ...توی نگاهش ترس رو میشد دید.
باز به خیابان نگاه کرد ودر حالی که رانندگی می کرد گفت:چی زوده؟...من می خوام باهات ازدواج بکنم...تو
هم باید با پدرت این موضوع رو در میون بزاری.
نیم نگاهی بهم انداخت وگفت:پریناز اینکارو می کنی؟
برای اینکه بیشتر از این حساسش نکنم گفتم:باشه.......... امشب بهشون زنگ می زنم.
در حالی که رانندگی می کرد...دست راستش رو به سمتم اورد ودست چپمو توی دستش گرفت وبوسید.
-ازت ممنونم پریناز...........
از تماس لباش با پوست دستم باز گر گرفتم...از شرم سرمو انداختم پایین ولبمو گزیدم...
خواستم دستمو از دستش بیرون بکشم که این اجازه رو بهم نداد.دستمو گذاشت روی دنده و دست خودش رو هم
گذاشت روش.

فقط سکوت کردم... از اینکه انقدر با هم صمیمی بودیم خوشم می اومد.
شنیده بودم دو تا غریبه اگر تو یه روز عاشق هم بشن سریع صمیمی میشن و انگار سالهاست همدیگرو
می شناسند...ولی حالا داشتم با چشم میدیم.
مانی اریا فرد...الان فقط برای من مانی بود.تو یه روز ... تو یه لحظه... این غریبگی کنار گذاشته شد وهمون
لحظه که به هم ابراز عشق کردیم با هم بی نهایت صمیمی شدیم...دلیلش هم تنها یک چیز بود...........نزدیکیه
بیش از حد دلامون به هم.یا همون....عشق.
از گوشه ی چشم نگاهش کردم...صورتش کاملا جدی بود وبا تسلط کامل رانندگی می کرد.از طرز رانندگیش
خوشم می اومد.خونسرد ومسلط.............مانی همه چیزش تک بود.
فکرم رفت پیش بابام.........وای حالا چطوری شب براش توضیح بدم؟...باید قبلش فکرامو خوب بکنم تا بتونم
حرفمو بزنم.
-مانی رفتی تا مادرت رو ببینی؟
لبخند گرم ودلنشینی زد وگفت:تصمیم دارم فردا یه سر بهشون بزنم.
نگاهم کرد وگفت:پریناز عید نوروز اصفهان می مونی؟
مردد گفتم:نمی دونم...بابام که هنوز چیزی نگفته.
با شیطنت نگاهش کردم وگفتم:دوست نداری برم؟
نگاهش غمگین شد وبه دستم کمی فشار اورد وگفت:من حتی دوست ندارم تو یه لحظه از کنارم دور
بشی...........برای همین هم هست که اصرار دارم هر چه زودتر مال خودم بشی.
- مگه من وسیله ی شخصیتم که مال تو بشم؟
کمی به طرفم خم شد وگفت:وسیله ی شخصی نه......... تو برای من نور امیدی...سرشار از زندگی
هستی...وقتی پیشم هستی بالاترین و بهترین حس رو توی قلبم دارم...
لبخند زدم وگفتم:انقدر قربون صدقم نرو لوسم می کنی ها..............
خندید وگفت:می دونم جنبه ات بالاست...لوس شدن تو کارت نیست.ناز داری.....ولی لوس....هرگز.
نگاهش کردم وسرمو تکون دادم:از دست تو مانی..............اصلا انگار زمین تا اسمون با اون مانی که اوایل
می شناختم فرق می کنی.
نگاهم کرد وگفت:خب معلومه که فرق می کنم...اون مانی که تو دیدی مانی نبود...بدلش بود...یه کسی که به
چهره اش نقاب یخی و غرور زده بود..........اینی که الان کنارت نشسته مانی اصلیه.........من قبل از اون
ماجرا همینجوری بودم.پر از احساس وشیطون...........ولی خب............
اه کشید و بعد مکث کوتاهی ادامه داد:ولی با تو ...با کمک عشق تو.....تونستم برگردم به هویت واقعیم.تونستم
خودمو پیدا بکنم وبشم همون مانی که بودم.
نیم نگاهی به من کرد وگفت:ازت ممنونم گلم..............ازت ممنونم که وارد زندگیم شدی وبهم امید زندگی
دادی...امید به زنده بودن ونفس کشیدن.تو به قلب سخت وسرد وسنگیه من روح دادی واین قلب به خاطر تو و
تنها برای تو می تپه............چون تو بهش جون دادی.
از این همه احساس نمی دونستم چکار بکنم و چی بگم...اشک توی چشمام جمع شده بود...برای اینکه اشکمو
نبینه سرمو چرخوندم به سمت پنجره وبه بیرون خیره شدم...........خیلی دوستش داشتم...خیلی.

با صدای تقه ای که به در خورد سرش را از روی پرونده ی روبه رویش بلند کرد وگفت:بفرمایید.
در اروم باز شد.
با دیدن اقای ستایش با لبخند از روی صندلی اش بلند شد وگفت:به به جناب ستایش...سلام .بفرمایید.
اقای ستایش با لبخندی دوستانه به سمت سرگرد همتی رفت ودر حالی که با او دست میداد گفت:سلام...خسته
نباشید........من که هر روز مزاحمتون هستم.
سرگرد همتی در حالی که به صندلی روبه رویش اشاره می کرد گفت:بفرمایید خواهش می کنم...این حرفا چیه
شما حق دارید از همه چیز مطلع باشید.ما داریم وظیفمون رو انجام میدیم.
اقای ستایش سرش را به نشانه ی موافقت تکان داد وتشکر کرد.
-خب جناب سرگرد تا به الان تونستید ردی ازشون پیدا بکنید؟
سرگرد همتی با صورتی کاملا جدی به اقای ستایش نگاه کرد وگفت:یه چیزایی دستگیرمون شده ولی کافی
نیست.طبق مشخصاتی که شما دادید و همین طور اون مکانهایی که معرفی کردید بچه های ما دارند تمام
تلاششون رو می کنند.ظاهرا با یه باند بزرگ طرف هستیم که توی هر کار خلافی فعالیت می کنند.

اقای ستایش سرش را تکان داد وگفت:بله درسته... من چیز زیادی ازشون نمی دونم فقط در همین حدی که
براتون گفتم.اونا خیلی خطرناکند.نگران جون دخترم هستم.با اینکه براش بادیگارد گذاشتم.باز هم مثل اینکه
دخترم چند بار مورد مشکوکی دیده.
جناب سرگرد لبخند ارامش بخشی زد وگفت:نگران دخترتون نباشید اون علاوه بر بادیگارداش یه محافظ سفت
وسخت هم داره که حاضره جون خودشو بده ولی بلایی به سر دخترتون نیاد.
اقای ستایش با تعجب نگاهش کرد وگفت:منظورتون چیه؟من که فقط دوتا بادیگارد براش گذاشتم.اون نفر سوم
کیه؟
با همان لبخند گفت:مطمئن باشید به همین زودی ها می فهمید.......نگران دختر خانمتون نباشید..اون جاش
امنه.
نگاه اقای ستایش همچنان گنگ بود.ولی حرفی نزد ودر فکر فرو رفت.
از جایش بلند شد ودر حالی که با سرگرد همتی دست میداد گفت:خب من دیگه رفع زحمت می کنم.اگر خبری
شد منو هم در جریان بزارید.
-حتما خیالتون راحت باشه............به خانواده سلام برسونید.در ضمن...
اقای ستایش در سکوت نگاهش کرد که ادامه داد:باز هم میگم جناب ستایش..نگران دخترتون نباشید.محافظش
باهاشه... ادم کاملا مطمئنیه.
-والله من که از حرفاتون چیزی نفهمیدم ولی چون شما بهم اطمینان میدید پس حرفتون رو قبول می کنم.با
اجازه.خدانگهدار...
-همینطور با ما در تماس باشید.خدانگهدار.
اقای ستایش به سمت در رفت ودر همان حال گفت:حتما....... فعلا.
از اتاق خارج شد.
سرگرد همتی گوشی تلفن را برداشت وشماره گرفت.
-الو........
با شنیدن صدایش لبخند دوستانه ای روی لبانش نشست.
-الو... چطوری محافظ ویژه؟
-به به جناب سرگرد........ زیر سایه ی شما مگه میشه بد بود؟چطوری شما؟...بی ما خوش می گذره؟
-عالی.......به تو چی؟........ محافظت از جنس مخالف اینبار تو کتت میره؟... ببینم وظیفه ات رو که خوب
انجام میدی درسته؟
مکث کوتاهی کرد وجواب داد:من وظیفه ام رو به خوبی میدونم جناب سرگرد.مثلا زیر دست خودت
بودم.شاگردیتو کردیم که به اینجا رسیدیم دیگه.
-حالا چی شده انقدر شاد و شنگولی؟همیشه با یه تن عسل هم نمیشد خوردت... چیزی شده؟
-نه بابا چیزی نشده...... فقط کمی متحول شدم.مگه بده؟
-تحول؟اون هم تو؟.......... دارم شاخ در میارم.کنجکاو شدم ببینم توی یخچال فریزر چطوری یهو متحول
شدی؟
-هر وقت دیدمت برات میگم.
-باشه....... از خانم ستایش چه خبر؟مورد مشکوکی مشاهده نکردی؟
- حالش خوبه... مگه من میزارم اب توی دلش تکون بخوره؟...مورد مشکوک هم دیروز مشاهده
شده...یه ون مشکی که البته سرنیشنانش دیده نشدند.
-مطمئنی؟......... خودت دیدی؟
-اره خودم هم دیدم........... شما چیزی دستگیرتون نشده؟
-فعلا از روی مشخصاتی که اقای ستایش داده داریم پیگیری می کنیم.نام چند مکان رو هم گفته که وقتی رفتیم
کسی اونجا نبود.مثل اینکه تنها خلافشون ادمربایی نیست... اونها یه باندن..........یه باند فوق العاده
بزرگ.حتی توی دبی هم فعالیت می کنند.باید تلاشمون رو بیشتر بکنیم..
-اگر احتیاج به من بود.حتما بهم بگو.
-نه برادر من..........تو فقط مواظب خانم ستایش باش.اون فعلا براشون طعمه ی بزرگیه.به وسیله ی اون
می تونند به هدفشون برسند.
-باشه...اگر کاری نداری برم...باید به کارای دانشگاهم برسم.
-نه دیگه کاری نیست...یا علی.
-پس من برم به وظیفه ام برسم.یاعلی............خداحافظ.
-برو...........خدانگهدار.

-الو...سلام بابا.
-به به دختر بابا...سلام..........خوبی دخترم؟
-مرسی من خوبم..شما خوبید؟مامان چطوره؟
-ما هم خوبیم...شکر.
-خب خدا رو شکر....بابا دیشب هر چی زنگ می زدم کسی جواب نمیداد.خونه نبودید؟
-نه دخترم...با مادرت رفته بودیم بیرون.چطور؟چیزی شده؟
-نه نه..چیزی نشده.زنگ زده بودم که هم حالتون رو بپرسم وهم.........
دو دل بودم که بگم یا نه...
-هم چی دخترم؟...چرا ساکت شدی؟
-چیزی نیست بابا...فقط تصمیم دارید من ..برای عید نوروز هم...همینجا باشم؟تهران نیام؟
اه کوتاهی کشید وگفت:خیالم راحت شد...دخترم گفتم حتما اتفاقی افتاده که داری انقدر کشش میدی........نه
دخترم..فعلا همون جا بمون.....هر وقت موقعیتش فراهم شد بهت خبر میدم که کی می تونی برگردی تهران.
نمیدونم چرا انقدر خوشحال شده بودم.....انگار دن
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 47- رمان مسیر عشق , گنجینه ی رمان های من - مسیر عشق , رمان مسیر عشقfereshteh27 - رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , رمان مسیر عشق:)#فرشته 27 - دووون - بلاگفا , رمان ایرانی و عاشقانه مسیر عشق | fereshteh27 کاربر انجمن نودهشتیا ... , ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان - 14-رمان در مسیر آب و آتش ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/06/01 تاریخ
کد :64302

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا