تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مسیر عشق (فصل هفتم)



دیشب بعد از اینکه با مانی حرف زدم کلی فکر کردم..در مورد اینکه باید توی این مدت چکار کنم؟
بالاخره تصمیم گرفتم منم بشم مثل خودش...سرد وجدی...باید بهش می فهموندم که کارش درست نیست.
باید جوری باهاش رفتار کنم که هم پی به اشتباهش ببره و هم بتونه عشقشو به من ثابت بکنه...باید ثابت بکنه که
از ته دل عاشقمه و هیچ شک و تردیدی این وسط نباشه....

وسایلمو صبح زود جمع کرده بودم وتا اومدن مانی 1 ساعت وقت داشتم..همه سر میز صبحونه جمع شده بودیم
و هر کس مشغول خوردن صبحونه اش بود...
رو به بابا گفتم:بابا...شما در جریان هستید که من امروز باید برم تهران ؟
بابا به ارومی سرشو بلند کرد ونیم نگاهی به من انداخت...
-اره دخترم...سرگرد همتی همه چیزو برام گفته...ظاهرا با محافظت میری...درسته؟اسمش چی بود؟...
کمی فکر کرد...منم چیزی نگفتم تا خودش بگه.
-اهان...ستوان مانی اریافرد....اره همین بود.
نفسمو با اه دادم بیرون وگفتم:بله درسته.با اون میرم......
با مهربونی نگاهم کرد وگفت:دخترم مراقب خودت باش...اگه می تونستم منم باهات می اومدم ولی سرگرد همتی
گفته این کار من ممکنه برای تو خطرافرین باشه...پس می سپرمت دست خدا که می دونم به خوبی از امنتم
محافظت می کنه...
با لبخند نگاهش کردم که مامان گفت:دخترم به هرچی نیاز داشتی به محافظت بگو برات بگیره باشه؟به خودت
سختی ندی باشه؟
مامانه مارو باش انگار دارم میرم سیزده بدر...اوه اوه برم به مانی رو بزنم؟عمرا...همینجوریش یخچال شده.. برم
ازش درخواست هم بکنم تا سنگه رو یخم بکنه؟...
ولی لبخند مصنوعی زدم وگفتم:باشه مامان .. خیالت راحت.نمیذارم بهم بد بگذره.
رو به هر دوتاشون گفتم:شما هم مواظب خودتون باشید...خیلی دوستتون دارم.
رو به الناز که با کنجکاوی به من وبابا و مامان نگاه میکرد گفتم:الناز ظاهرا این محافظه گرامی میخواد با تو هم
حرف بزنه...ظاهرا تو هم باید به همین زودی بیای پیشم...
الناز که انگار کمی هم ترسیده بود گفت:من؟...برای چی من؟چی میخواد بگه؟
با کلافگی نگاهش کردم...
-مگه تو درجریان موضوع نیستی؟...اقای اریافرد یا علیرضا چیزی بهت نگفتن؟
با تردید سرشو تکون داد وگفت:چرا...یه چیزایی گفتن.درمورد ادمربایی وکسایی که دنبالت هستن...ولی نه کامل
برام تعریف نکردن.
پوزخند زدم ودر حالی که به فنجون توی دستم زل زده بودم گفتم:پس نگران نباش ابجی جون...به زودی سروقت
تو هم میاد.
الناز با ترس گفت:کی؟...ادمرباها؟
خنده ام گرفته بود..بنده خدا داشت از ترس سکته می کرد...
با خنده گفتم:نه ابجی...
با مسخرگی گفتم:جناب اقای ستوان مانی اریا فرد .... گرفتی؟!
النازکه خیالش راحت شده بود نفس راحتی کشید وگفت:اهان...خب باشه.اشکال نداره...
اینو باش انگار بهش گفتم مانی میخواد بیاد خواستگاریت که خیلی ریلکس میگه باشه اشکال نداره....
همه حواسشون به ما دوتا بود...مامان با شوق به الناز ومن خیره شده بود وروی لبای بقیه هم لبخند نشسته بود...
شکوه خانم همون دیشب برگشته بود خونه اش...وقتی می خواست بره بنده خدا کلی گریه کرد..ولی الناز بهش
گفت که هر وقت بابا ومامان خواستن برگردن تهران اونم میره پیش مادرش...چون دانشگاهش اصفهان
بود..بنابراین نمی تونست با ما بیاد تهران...

الناز با خیال راحت داشت صبحونشو می خورد..
اروم از روی صندلی بلند شدم وکنار گوشش زمزمه کردم:تو از ادمرباها می ترسی؟ولی خبر نداری که به
موقعش مانی ازاونا هم ترسناک تره.

با چشمای گرد شده از تعجب نگام کرد که منم با یه پوزخند از اشپزخونه خارج شدم ورفتم تو اتاقم تا اماده
بشم...
خداروشکر نیم ساعت دیگه وقت داشتم وتا اومدن برج زهرمار نیم ساعت دیگه مونده بود....
ای خدا توی این مدت من چطوری باید اینو تحمل کنم؟ای کاش هنوزم بهم حرفای عاشقونه وخوشگل موشگل
می زد تا منم حال وروزم این نشه...
خدا اخر وعاقبتمو توی این سفر با این تیکه یخ بخیر کنه.
************************************************** ***********************************
عمه قران به دست ومامان هم در حالی که یه کاسه اب تو دستش بود همراه بابا والناز تا دم در منو همراهی کردن...
چمدونمو گذاشتم زمین ویکی یکی همه رو در اغوش گرفتم و بوسیدم...اشک مهمون چشمام شده بود ولی نباید
ناراحتشون می کردم بنابراین با لبخند از همشون خداحافظی کردم.
بعد از کلی سفارش از طرف مامان وبابا و دعای خیر عمه وارزوی موفقیت وسلامتی الناز برای من...در خونه
رو باز کردم که دیدم مانی دست به سینه در حالی که عینک افتابی شیکی به چشمای طوسی خوشگلش زده بود
به ماشینش تکیه داده وبه در خونه ی ما خیره شده.
وقتی دید در وباز کردم اومد سمتم تا چمدونمو بگیره که نذاشتم وفوری از دستش کشیدم.
با حرص نگام کرد...از پشت همون عینک دودی هم می تونستم تشخیص بدم الان چقدربا این کارم حرصش
دراومده...چون خودش همیشه می گفت بدم میاد کسی چیزی رو از دستم بکشه.
با دیدن بابام صاف وایساد وخیلی مودبانه ومتین سلام کرد وباهاش دست داد...با یک به یک اعضای خانوادم
سلام واحوال پرسی کرد...
بابام رو به مانی گفت:اقای اریافرد...دخترمو بعد از خدا به دست شما می سپرم...اون محافظایی هم که براش
گذاشته بودم هنوز هم دارن به وظیفشون عمل می کنند به نظرم اینجوری بهتره...ولی چون شما در کنارش
هستید وبه شما باید بیشتر سفارش بکنم.
مانی رو به بابا خیلی محکم وجدی گفت:خیالتون راحت باشه جناب ستایش...دخترتونو سالم به ما سپردید مطمئن
باشید سالم هم تحویلتون میدیم...اگرشده از جونم هم بگذرم نمیذارم بلایی سرش بیاد.
بابا که مثل بقیه تحت تاثیر کلام جدی وپرصلابت مانی قرار گرفته بود لبخند گرم ومهربونی زد ودستشو روی
شونه ی مانی گذاشت...
-ممنونم پسرم...من به شما اعتماد دارم..برید به سلامت.

با همه خداحافظی کردیم وسوار ماشین شدیم ومانی حرکت کرد...
برگشتم پشت سرمو نگاه کردم...دلم براشون تنگ میشد...ولی چاره ای نبود..من باید مقاوم باشم ودر برابر این
سختی ها ومشکلات کم نیارم.
برگشتم وبه روبه رو نگاه کردم...نیم نگاهی به چهره ی سفت وسخت ولی بی نهایت جذاب مانی
انداختم...چشمای طوسیش پشت عینک افتابی مخفی شده بود ولی از فک منقبض شده اش می شد فهمید که الان
کاملا جدی وخشکه ونمیشه سربه سرش گذاشت وگرنه بدحالتو می گیره.......حالا انگار منم بیدی هستم که با این
فوتا بلرزم...هه.
سکوت بدی بینمون بود...دوست داشتم هر جور شده این سکوتو از بین ببرم...1 ساعت تو راه بودیم اون هم در
سکوت...اه خسته شدم.حوصله ام سررفته بود..دیگه کم کم داشت خوابم می برد.

از توی سبدی که جلوی پام بود و عمه زحمتشو کشیده بود فلاسک چای و لیوانو در اوردم...خیر سرم اومدم
خودشیرینی بکنم براش چای ریختم .که اونم حالا نمی دونم از عمد بود یا غیر عمد ..که بدون شک از عمددد
د بود...از روی یکی از مانع ها به سرعت رد شد و چای ریخت رو دستم که سووووختممممممم...
-ای ای سوختم...اخ...وقتی رانندگی بلد نیستی بیخود می کنی میشینی پشت فرمون....ای دستم سوخت.
بدون اینکه خم به ابرو بیاره یا حرکتی بکنه با همون لحن همیشگی که ازش متنفر بودم و در حالی که نگاهش به
جاده بود گفت:چرا دست وپاچلفتی بودن خودتو میذاری پای رانندگی من؟!...
پوزخند حرص دراری زد وادامه داد:بهتره بیشتر مراقب خودت باشی...تو که انقدر دست وپا چلفتی هستی
چطور میخوای با اون ادمهای خطرناک و ادم کش مقابله بکنی؟...
همونطور که دستمو تکون تکون می دادم تا خنک بشه و از سوزشش کم بشه گفتم:پس توی لندهورو استخدام
کردم واسه چی؟خیرسرت محافظی دیگه... باید ازم محافظت کنی.. گرفتی؟
اوه اوه...همچین زد روی ترمزکه با کله رفتم توی شیشه ی جلوی ماشین...ولی چون فاصله ام کمی زیاد بود
وکمربند بسته بودم خداروشکر باهاش برخورد نکردم ولی قلبم از ترس تو سینه ام مثل دل گنجشک
می زد.
برگشتم سمتش که دیدم عینکشو از روی چشماش برداشته وبا عصبانیت زل زده به من...
با دادی که سرم زد 10 متر پریدم عقب...
-تو چه غلطی کردی؟...با کی بودی گفتی لندهور؟!هان؟ببینم نکنه تو منو استخدام کردی اره؟...مگه با تو نیستم؟
جواب منو بده دختره ی نفهم.
همینطور سرم داد می زد و یواش یواش می اومد جلو...منم با ترس چسبیده بودم به در ماشین وچشمام هم
ازوحشت تا حد ممکن باز شده بود.
وای خدا به دادم برس...

با ترس به اطرافم نگاه کردم..وای خدا وسط بیابون بودیم و گه گاهی یکی دوتا ماشین از اونجا رد می شدند.
باز به مانی خیره شدم که همچنان با خشم وعصبانیت به من نگاه می کرد...همچین داد زد که تو جام پریدم
بالا...
-د بنال ببینم چی گفتی؟!جرات داری یه بار دیگه تکرار کن.
وای خدا یعنی این مانی بود که با من اینطور حرف می زد؟اشک نشسته بود توی چشمام ولی نه ...منم نباید
ازش کم بیارم..خیرسرم با خودم عهد کرده بودم که منم بشم مثل خودش.
پس چندتا نفس عمیق کشیدم وتو جام صاف نشستم...سعی کردم صدام نلرزه...توی چشماش زل زدم..چشمایی که
عاشقشون بودم...
-تو حق نداری با من اینطور رفتار کنی فهمیدی؟نفهم هم خودتی... بهتره درست حرف بزنی.یادت نره کی
هستی...مگه محافظ من نیستی؟پس به وظیفه ات عمل کن.
همچین دستمو کشید سمت خودش که منم بی هوا پرت شدم طرفش...به دستم فشار اورد که از درد صورتم جمع
شد ولی جیکم در نیومد...
داد زد:چه زری زدی؟!مگه تو منو استخدام کردی؟میخوای حالیت کنم من کی هستم؟اره؟میخوای؟!یه کاری نکن
قبل ازاینکه به دست اونا بیافتی خودم یه بلایی به سرت بیارم...
منم مثل خودش داد زدم:هیچ غلطی نمی تونی بکنی..فهمیدی؟!
پوزخند صدا داری زد و با نگاه خاصی گفت:از کجا انقدر مطمئنی خانم خانما؟!...بهتره زیاد به خودت اعتماد به
نفس کاذب ندی...
بدون توجه به پوزخند ونگاهش با همون حالت گفتم:از اونجایی که جراتشو نداری.بهتره سریعتر راه بیافتی.
چندتا نفس عمیق کشید...از گوشه ی چشم دیدم که دستاشو مشت کرد وکوبید به پشتی صندلیم...با ترس چشمامو
بستم.قلبم تند تند می زد.
-شانس اوردی زنی...اگر مرد بودی واین حرفا رو بهم میزدی مطمئن باش الان با فرشته ها و اون دنیا اشنات
کرده بودم.ولی مطمئن باش همین که برسیم بدجور حالتو می گیرم...اینو یادت باشه.

پوزخند زدم وسکوت کردم...از قدیم گفتن جواب ابلهان خاموشیست..پس بی خیال.
ولی توی دلم یه چیزی می گفت بدبخت برسی تهران مانی بدجور حالتو می گیره...می دونستم که بیخودی یه
حرفی رو نمیزنه...وای خدا به دادم برس.
ولی نباید خودمو ببازم...اون قرار بود عشقشو به من ثابت کنه ولی با این کاراش من دارم کم کم پی می برم اون
یه ذره چیزی هم که بینمون به عنوان عشق بود الان دیگه وجود نداره...یعنی منو دوست نداره؟همه ی اون
حرفا واون کارا دروغ بود؟...
در سکوت ماشینو روشن کرد وعینکشو به چشماش زد.
سرد تر از قبل مشغول رانندگی شد.دیگه جرات هیچ حرکتی رو نداشتم انقدر از پنجره به بیرون خیره شدم تا
اینکه کم کم چشمام گرم شد وبه خواب رفتم...
************************************************** *********************************
گرم خواب بودم که احساس کردم یه چیزی داره روی صورتم حرکت میکنه...
از اونجایی که خیلی خوش خواب بودم توی دلم گفتم: بی خیال و باز گرفتم خوابیدم...
ولی حواسم بود که اون چیز داره نوازش گونه.. روی صورتم کشیده میشه...اره این..
انگشتای یه نفر داشت صورتمو نوازش می کرد.بوی عطرشو حس می کردم...بوی عطر مانی بود.
خواستم چشمامو باز بکنم ولی بعد با خودم گفتم اگر چشمامو باز کنم اونم حتما میشینه کنار وباز میشه همون مانی
سرد وجدی...
منم که پرروووووو... وعقده ی محبت اونم از طرف مانی داشتم..بنابراین چشمامو باز نکردم وخودمو زدم به
خواب...
انگشتشو رو گونه ام کشید واروم اروم اومد پایین تر وکشید روی لبام..انقدر با ارامش ونرم این کارا رو میکرد
که نزدیک بود باز خوابم ببره...
دستشو اورد پایین وگذاشت روی بازوم وبعد از چند لحظه هرم گرم نفسهاش رو روی پوست صورتم حس
کردم...از حرارتش منم داغ شدم و از هیجان می لرزیدم...
اون گرما همینطور داشت نزدیک و نزدیک تر می شد...نمی خواستم منو ببوسه...با خودم عهد کرده بودم که تا
وقتی مطمئن نشدم عاشقمه واز ته دل منو دوست داره بهش اجازه ی این کارو ندم.ولی توی اون موقعیت بدجور
وسوسه شده بودم.
به سختی به هوسم غلبه کردم و بالاخره عقل بر احساس پیروز شد.

توی جام کمی تکون خوردم که اونم به سرعت خودشو کشید کنار...بعد از چند دقیقه چشمامو باز کردم...به اطرافم
نگاه کردم...هنوز توی جاده بودیم...به ساعتم نگاه کردم2:30 بعداظهر بود..الانا دیگه باید برسیم.ولی چرا
ماشین متوقف شده؟!
به طرف مانی برگشتم و دیدم مانی سرشو گذاشته روی فرمون وچشماشو بسته.
یعنی خوابیده؟اروم صداش زدم ولی جوابی نداد...با تردید به بازوش دست کشیدم...
-مانی..بیداری؟....چرا اینجا وایسادی؟!
کمی تکون خورد وسرشو بلند کرد...با بی تفاوتی نگام کرد ...به ارومی ماشینو روشن کرد.
-فکر نمی کنم لازم باشه واست چیزی رو توضیح بدم.
نخیر مثل اینکه همچنان بر خر شیطون سواره......قصد پیاده شدن هم نداره.

چیزی نگفتم وسکوت کردم...ولی همه اش حواسم پرت میشد...یاد چند دقیقه پیش وکار مانی می افتادم.
اگر روم میشد حتما به رخش میکشیدم تا حالش گرفته بشه...ولی غرورم اجازه نمی داد.

نیم ساعت دیگه مونده بود که برسیم به تهران......تنم خشک شده بود.کش وقوسی به بدنم دادم..ولی نه همچنان
کوفته بودم.همین که برسم باید یه دوش بگیرم.راستی من باید کجا زندگی بکنم؟...دیشب که چیزی از حرفای
مانی نفهمیدم.
غرورمو برای چندلحظه نادیده گرفتم وبرگشتم سمتش...

-من باید توی این مدت کجا زندگی بکنم؟
با مسخرگی نگام کرد ودر حالی که لبخند کجی روی لباش بود گفت:دیشب برات لالایی خوندم؟!..چرا حواستو
جمع نکردی تا متوجه حرفا بشی؟با اینکه حوصله ی توضیح دادنه دوباره رو ندارم ولی مجبورم یه بار دیگه
حرفامو تکرار بکنم تا یه وقت خرابکاری نکنی.

بدجور حرصمو در اورده بود...دوست داشتم با همین دستام خفه اش کنم...پسره ی پررو انگار داره با زیر دستش
حرف می زنه.
-ما برات یه خونه درنظر گرفتیم که باید مدتی رو اونجا باشی...نگران نباش خواهرت هم چندوقت دیگه میاد
پیشت که تنها نباشی.اون ردیابارو هم همونطور که برات توضیح دادم جاسازی می کنی.
با شیطنت ونگاه خاصی زل زد توی چشمام وگفت:مخصوصا اون ردیاب کوچیکه که شبیه به گیره است..میدونی
که باید کجا بزنیش؟!
با حرص رومو ازش برگردوندم که صدای قهقهه اش توی ماشین پیچید...
درد..کوفت..مرض...رواب از خنده ریسه بری بچه پررو...منو مسخره می کنه.
وقتی خوب خنده هاشو کرد ادامه داد...
-توی خونه براتون محافظ میزاریم وخونه هم به دوربین مدار بسته مجهزه...اونجا در امانید...خطهای خونه و
همین طور موبایلت تحت کنترله ماست...پس جای نگرانی نیست.بقیه ی چیزایی هم که باید بدونی رو سرگرد
همتی بهت میگه...اگر سوالی داری می تونی بپرسی.
با حرص نگاش کردم...

-نخیر سوالی ندارم...
با مسخرگی ادامه دادم:لطف کردی توضیح دادی....واقعا زحمت کشیدی جناب.
با بی تفاوتی نیم نگاهی بهم انداخت وباز به جاده خیره شد...
-قابلی نداشت...فقط خدا کنه اینبار خنگ بازی در نیارورده باشی و هر چی گفتم روبه خاطر بسپری چون من
حوصله ی اینکه یه بار دیگه برات حرفامو تکرار کنمو ندارم.
دیگه اشکم داشت در می اومد...طاقت کم محلی های مانی رو نداشتم..مرتب بهم زخم زبون می زد.
صورتمو برگردوندم سمت پنجره و به بیرون خیره شدم...نمی خواستم چشمای به اشک نشسته ی منو ببینه وباز
مسخرم بکنه...دیگه اون مانی که می شناختم نبود....اون تغییر کرده بود.
به صورت سردش نگاه کردم...نه اون دیگه مانی عاشق وشوخ وشیطون من نبود...مانی که من می شناختم با این
مانی زمین تا اسمون فرق می کرد...دلم برای عشق خودم تنگ شده بود...یعنی میشه باز بشه همون مانی که من
عاشقش شدم؟..یعنی میشه؟...

پیچید تو یه کوچه ی خلوت وجلوی یه خونه ی نسبتا قدیمی نگه داشت.
خواستم قبل از اون از ماشین پیاده بشم که دستمو گرفت ونذاشت...با تعجب نگاش کردم...
-چیه؟دستمو ول کن.
با همون لحن سرد و بی تفاوتش گفت:یادت نره که الان توی تهرانیم نه اصفهان...اینجا نمی تونی بدون محافظ از
جات تکون بخوری شیرفهم شد؟...بدون اطلاع من و بدون ردیابا از خونه خارج نمیشی.

یه جعبه باریکه چوبی گرفت سمتم....دستمو بردم جلو وازش گرفتم...درشو باز کردم.یه ساعت مچی زنونه..بند
چرمی مشکی ساده ولی شیکی داشت...صفحه اش دیجیتالی بود.با تعجب نگاش کردم...یعنی بهم کادو داد؟

با مسخرگی پوزخند زد وگفت:چیه؟فکر کردی بهت کادو دادم؟نخیر خانم خوش به حالت نشه...این ساعت با
ساعتای دیگه فرق داره..داخلش هم ردیاب جاساز شده و هم میکروفن که اگر دکمه ی پشت صفحه رو فشار بدی
کار می کنه.در ضمن پشت بند دقیقا زیرقفلش یه دکمه ی ریز مشکی که لمسیه کار شده..اگر بهش فشار بیاری ما
میفهمیم در خطری...یه جورایی زنگ خطر محسوب میشه...از اونجایی که خیلی ساده است شک برانگیز نیست
ولی با این حال همیشه خواستی بری بیرون سعی کن مانتوهایی رو بپوشی که استین بلندی داشته باشه...تا بتونه
روی ساعتو بپوشونه وکمتر جلب توجه بکنه.نمونه ی همین ساعت به خواهرت هم داده میشه.سوالی نداری؟

نه دیگه چه سوالی؟..ماشاالله انقدر تند وسریع وکامل وجامع حرف زد که جای سوالی باقی نذاشت...
وقتی دید جوابشو نمیدم...برگشت سمتم وبا لحن خشنی گفت:نشنیدم چی گفتی؟...سوال من جواب داشت...
نگاه بی تفاوتی بهش انداختم وشونمو انداختم بالا...
-نخیر سوالی ندارم...در ضمن کمتر هوار هوار کن سرم درد گرفت..مرد هم انقدر جیغ جیغ می کنه؟خجالت
بکش.
یه لحظه متوجه لبخند کوچیکی روی لباش شدم..ولی به سرعت برق محوش کرد و جاشو به یه پوزخند داد...
-کشش پاره شده...تو اگه خنگ بازی در نیاری منم لازم نمی بینم که از هنجره ی نازنینم این جوری وبیخودی
استفاده بکنم...
بهتره پیاده بشی...

خودش زودتر از من پیاده شد و اومد در سمت منو هم باز کرد و بازومو گرفت ومنو از ماشین پیاده کرد...
در حالی که کاملا اطرافو زیرنظر گرفته بود منو کشون کشون برد سمت در خونه...انگار اسیر گرفته.
داشت با کلید در وباز می کرد که دستمو به شدت از دستش کشیدم...با حرص بهش گفتم:مگه دزد
گرفتی؟...درضمن تو کلید اینجا رو داری؟
دستمو گرفتم سمتش...
-یاالله کلیدو رد کن بیاد...دوست ندارم کلیدای خونه دستت باشه...به هر حال مردی واین کار لازم نیست...
همچین زد زیر خنده که مات سرجام موندم...کوفت باز یکی اینو قلقلک داد...
هولم داد تو ودر وبست...

-برو تو ببینم.....هیچ میفهمی چی میگی؟اگر کلیدای خونه ای که زیرنظر داریم و همین طور داریم 24 ساعته
ازش محافظت می کنیم و من نداشته باشم پس کی باید داشته باشه؟ادمرباها؟!خوبه من اوردمت که اینجا درامان
باشی..اونوقت میگی کلیدارو بدم بهت؟
اروم تکیه دادم به دیوار راه رو...این چی میگه؟...

اروم اومد سمتم ورو به روم ایستاد..نگاهش سرد بود وصورتش کاملا جدی...چونمو گرفت تو دستاش وکمی
فشار داد...
-از این به بعد 2 تا مامور از اینجا محافظت می کنه...2 تا مامور هم از خونه ی رو به رویی اینجا رو زیر نظر
دارند...من هم همونجا هستم...پس دست از پا خطا بکنی یا لجبازی بکنی با من طرفی فهمیدی؟حواستوخوب
جمع کن...همین جا باش تا برم چمدونتو بیارم.

بعد از اینکه رفت منم از شوک حرفاش در اومدم...اون چی گفت؟یعنی باید از این به بعد اینجوری زندگی کنم؟
همه اش تحت کنترل؟زیر نظر؟...وای خدا لابد هرلحظه که بخوام برم دستشویی هم منه بدبختو زیر نظر
میگیرن...ای وای حالا تو دستشویی وحموم دوربین کار نذاشته باشن؟...
مانی با چمدون وارد راهرو شد وبا پا دروبست...

بی مقدمه رفتم سر اصل مطلب....
-ببینم توی دستشویی وحمام که دوربین کار نذاشتین؟....هان؟
چمدونمو گذاشت جلوی پام و با لبخند کجی نگام کرد....
-نترس اون دوجا تنها مکانها توی این ساختمون هستند که تحت کنترلمون نیست...اگر هم خواستی لباستو عوض
بکنی یا کار خاصی انجام بدی برو توی حمام یا دستشویی..چون حتی توی اتاقت هم دوربین کار گذاشتیم.

خدایش به حد انفجار رسیده بودم...فقط یکی نبود فیتیلمو روشن بکنه که اونوقت دودمانش به باد می رفت...
سرش داد زدم:چی داری میگی تو؟یعنی من حتی توی اتاقم هم ازاد نیستم؟این دیگه چه جورشه؟...با اجازه ی کی تو اتاقم...جایی که جزء مکان های شخصیم محسوب میشه دوربین کار گذاشتین؟...
یه قدم اومد جلو کاملا نزدیک به من ایستاد...
-اولا به اجازه ی خودم که محافظت هستم...دوما اینجا تنها مکان شخصی برای تو دستشویی وحمامه...سوما
دوربین که هیچ میکروفن هم کار گذاشتم...ولی جایی که نتونی پیداش بکنی...
دندونامو از زور حرص بهم ساییدم...ای خدااااااااا من تو این مدت از دست این سیریش چکار کنم؟؟؟؟داره
دیوونم می کنه.چرا انقدر منو حرص میده؟

با حرص سرش داد زدم:دیگه چرا میکروفن نصب کردی؟این کارا لازمه؟چرا یه کم ازادم نمیزاری؟..اخه چی از
جونم میخوای؟
اشک نشست توی چشمام و بی توجه به مانی راه خودشونو پیدا کردن ودونه دونه از چشمام جاری شدن...
توی حالت و صورت مانی تغییری ایجاد نشد..برعکس خیلی خونسرد رفت نشست روی صندلی که کنار در بود
و زل زد به من...
-بهتره انقدر خودتو حرص ندی...به جاش خودتو اماده کن که راه سختی رو در پیش داریم...
اشکم خودبه خود بند اومد...
-چی؟چه راهی؟...مانی چی توی سرته؟میخوای با من چکار بکنی؟نکنه من شدم موش ازمایشگاهی شماها؟
اره؟؟؟!!!!
با کلافگی از روی صندلی بلند شد ورفت توی حال...منم دنبالش رفتم..روی مبلهایی که توی حال منظم و با
سلیقه چیده شده بود نشست...منم همونجا بالا سرش وایسادم...
-چرا جوابمو نمیدی؟...به قول خودت سوالم جواب داشت...
-بگیر بشین...
با لجبازی گفتم:نمی خوام...من راحتم...حرفتو بزن.
با دادی که سرم زد 10 متر تو جام پریدم هوا...
-بهت میگم بشین...خوشم نمیاد مثل طلبکارا بالا سرم وایسی...
نخیر...مثل اینکه هیچ جوری نمیشد با این برج زهرمار کنار اومد...اینبار بدون لجبازی رفتم وروبه روش
نشستم...

-ببین... ما یه تیم هستیم...یه تیم 17 نفره...که داریم روی این پرونده کار می کنیم...هر کدوم از ما این وسط
وظیفه ای داره که وظیفه ی من هم محافظت از توست والبته توی تحقیقات وعملیات ها هم شرکت دارم........5
تا از ما که خودم هم جزءشون محسوب میشم وظیفه ی محافظت از تورو داریم ومن هم سرگروهشون هستم...5
نفرمون هم سر دستگاهها ودوربین ها فعالیت د
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 47- رمان مسیر عشق , گنجینه ی رمان های من - مسیر عشق , رمان مسیر عشقfereshteh27 - رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 80- رمان مرداب عشق , رمان مسیر عشق:)#فرشته 27 - دووون - بلاگفا , رمان ایرانی و عاشقانه مسیر عشق | fereshteh27 کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمان خوانها ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/06/01 تاریخ
کد :64300

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا