تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مسیر عشق (فصل هشتم)



مانی به ارومی ماشین رو یه گوشه پارک کرد وهر دو از همون داخل ماشین به رو به رومون زل زدیم....
اوهوووووووو چه خونه ای..........یه خونه که نه یه باغ خیلی بزرگ درست جلوی رومون بود...
یعنی ماموریت ما توی این خونه است؟یعنی چه اتفاقاتی قراره اینجا برامون بیافته؟خوب یا بد؟!
من ومانی با ماشینی که برامون درنظر گرفته بودند اومده بودیم...و الناز وعلیرضا هم درست پشت سرمون با
فاصله می اومدن والان هم کمی دورتر از ما پارک کرده بودن...
با صدای مانی به خودم اومدم...
-پریناز خوابت برده؟پیاده شو دیگه...
ایش باز این تیکه انداختنش شروع شد...
در ماشین باز کردیموهمزمان از ماشین پیاده شدیم......جلوی درباغ ایستادیم...یه در بزرگ قهوه ای رنگ که
بالا...درست لابه لای شاخه های درختا دوربین های مداربسته ای که کار گذاشته بودن پیدا بود...پس اونا الان
داشتن ما رو می دیدن؟

مانی اروم دست منو گرفت وکشید سمت دیوار...خودش هم کمی اینور و اونورو نگاه کرد وروشو کرد سمتم...از
کاراش تعجب کرده بودم...
-پریناز خوب گوش کن ببین چی دارم بهت میگم...اونجا هیچ حرفی نمی زنی مگه اینکه ازت سوال بشه که قبل
از فکرکردن جواب نمیدی فهمیدی؟...درضمن هر حرفی اونجا بین من واونا زده میشه خوب بهشون گوش میدی
که بعد سوتی ندی باشه؟
با حرص رومو ازش برگردوندم و گفتم:خیلی خب باباااااا. چقدر تذکر میدی؟بابچه که حرف نمی زنی...
وقتی سکوتشو دیدم توی صورتش نگاه کردم..نگاهش رنگ غم گرفته بود...
صداش زمزمه وار به گوشم رسید...
-تو از بچه هم بچه تری...فقط موندم کی میخوای بزرگ بشی.
زل زدم توی چشماش با اینکه لنز گذاشته بود ولی باز هم غم وناراحتی رو به خوبی می شد توی نگاه وچشماش
تشخیص داد....از غم توی چشماش دلم گرفت...انقدر بهش خیره شدم تا اینکه اون از رو رفت وسرشو انداخت
پایین...دستمو گرفت وکشید سمت در...
-یادت نره چی بهت گفتم..حواستو خوب جمع کن کار دستمون ندی...
دیگه جوابشو ندادم...کلا خورده بود تو ذوقم...یعنی مانی نمی خواست این عشق لعنتیشو به من ثابت بکنه؟مگه
چی ازش کم میشه؟
زنگ رو فشرد...چندلحظه طول کشید تا اینکه یه مرده جواب داد...
-بله؟بفرمایید.
مانی با همون لحن خشک وجدی همیشگیش گفت:اعتمادی هستم...قبلا هماهنگ شده.
دوباره صدای مرد از پشت گوشی اومد...
-چندلحظه صبر کنید...
هه...انگار منشی تلفنیه...
چندلحظه شد چنددقیقه تا اینکه این در وامونده رو بازش کردن...
مانی اروم درو هل داد ورفت تو منم پشت سرش وارد شدم...
تا چشمم به باغ افتاد دهنم خود به خود باز موند.واااااااااای خدااااااااا اینجا یه تیکه از بهشته؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هم من وهم مانی همون جلوی در محو تماشای اون باغ رویایی وزیبا شده بودیم...همه جا پر بود از درخت وگل
...بیشترین حسنش به این بود که بهار بود وهمه چیز رنگ وبوی تازگی وطراوت داشت...یه ویلا که نه یه
عمارت خیلی زیبا وبزرگ درست انتهای باغ و وسط درختای سرسبز وزیبا قرار داشت...وسط باغ یه فواره ی
بزرگ بود که مجسمه ی یه فرشته رو به زیبایی اونجا قرار داده بودند که از کف دست این فرشته به زیبایی اب
به داخل حوضچه ای که درست زیر فواره درست شده بود می ریخت...نمای زیبایی داشت....
گوشه به گوشه ی باغ سگ ونگهبان بود...انگار دارن از کاخ پادشاهی چیزی نگهبانی می کنند...چندتا سگ هم
اونجا کمی دورتر از ما داشتن واسه خودشون ول می چرخیدن.
رو به مانی گفتم:مانی...خدایش حیف نیست اینجا رو بترکونیم؟...
-هیسسسسسسسسس...ساکت شو...مگه نمیبینی اینجا دوربین کار گذاشتن؟امکان داره میکروفن هم باشه...چرا
احتیاط نمی کنی؟میخوای کار دستمون بدی؟
-برو باباااااااا...انگار حالا چکار کردم...خب راست میگم دیگه...اینجا خیلی خوشگله...
با عصبانیت از بین دندونای روی هم فشرده اش غرید.........
-پرررریناااااااز ساکت شوووووووو...........
-نمییییشممممممممم..........
با شنیدن صدای قدمای یه نفر هردوتامون سرمونو برگردوندیم..یه مرد تقریبا میشه گفت 40،45 ساله بود که
بدوبدو داشت می اومد سمت ما...از لباس معلوم بود یکی از خدمه ی اونجاست...
کیفمو روی شونه ام جابه جا کردم وصاف وایسادم...قیافه ی ادمای مغرور وپولدارو به خودم گرفتم و نزدیک
مانی ایستادم...
اون مرد نفس زنان جلوی ما ایستاد وکمی تعظیم کرد.
-اقا گفتن بفرمایید منتظرتون هستن.
مانی مغرور نگاهی بهش انداخت وسرشو تکون داد...حتی جوابشو هم نداد...
همراه مرد راه افتادیم به سمت عمارت...هر چی جلوتر می رفتیم من بیشتر محو تماشای محیط اطرافم می شدم.
از پله های عمارت بالارفتیم و وارد عمارت شدیم...وای خداااااااا داخلش صدبرابر از بیرونش خوشگلتر بود.
نزدیک به 10 تا خدمتکار مشغول بودن وهی اینورو اونور می رفتن.دور تادورسالن مجسمه های بزرگ عتیقه و
گرون قیمت دیده میشد.ما هم فقط دنبال اون مرد راه افتاده بودیم..به سمت یکی از درا رفت وبازش کرد...با
دست به داخل اشاره کرد وگفت:همین جا منتظر باشید تا اقا تشریف بیارن...
هر دوتامون بدون هیچ حرفی داخل شدیم واون مرد هم درو بست ورفت...مانی به یکی از مبلها اشاره کرد
وگفت:بشین...فقط...
انگشت اشارشو گذاشت روی بینیش که یعنی خفه شو...........
مرتیکه ی ...مرتیکه ی...اه نمیشه بهش یه فحش درست وحسابی هم داد...اخه خیرسرم عاشقش بودم...برام
سخت بود بهش توهین کنم...حتی توی دلم...
همین طور با چشمامون داشتیم اطرافمونو بررسی می کردیم که در اتاق باز شد...
هردوتامون برگشتیم به همون سمت...با دیدن رییسشون چشمام گرد شد...این رییس بود؟این همه اقا و قربان
ورییس که می گفتن این بود؟
این که خیلی جوون بود...یه مرد حدودا 30 یا 32 ساله...من فکر می کردم رییسشون باید یه پیرمرد حدودا 60
ساله باشه نه اینقدر جوون...شیک پوش و با ظاهری اراسته واتو کشیده...بوی ادکلن گرون قیمتش با ورودش به
اتاق توی فضای اتاق پیچید...اوممممممم چه خوشبو هم بود.
بدون اینکه نگاهمون بکنه یه راست رفت بالای اتاقو روی بالاترین مبل نشست....ایش...چه مغرور
وازخودراضی هم تشریف داره...
چشماش قهوه ای روشن بود وپوست گندمی و موهای مشکی داشت که به طرز زیبایی به طرف بالا شونه کرده
بود..هیکل ورزیده و چهارشونه ای هم داشت...در کل جذاب بود.
پاروی پاش انداخت ومثل عصا قورت داده ها روی مبل نشست...
به صورت مانی نگاه کردم قربونش بشم اونم دسته کمی از این چوب خشک نداشت...هم مغرور بود هم اخمو و
هم خوشگل...اصلا مانی خودم تک بود....
بالاخره حضرت اقا سرشونو بلند کردن ونظری هم به ما انداختن....نیم نگاهی به من انداخت وبعد زل زد به
مانی...بعد هم سرشو چزخوند سمت من وبه من خیره شد...
از نگاه تیز وبرنده اش دست وپامو گم کرده بودم...وای خدا دارم کارو خراب می کنم...
بدون اینکه بهش توجهی بکنم نگاهمو ازش گرفتم وبه اطرافم نگاه کردم...
بالاخره به حرف اومد...
رو به مانی کرد وبا صدای گیرا ولی خشک وجدی گفت:خب...ظاهرا شما رو اقای شایان فرستادن همین طوره؟
مانی نیم نگاهی به من انداخت ورو به اون (که از مانی شنیده بودم اسمش شاهپوری هست) گفت:بله
درسته....خودشون گفتن که با شما هماهنگ کردن.

یه دستشو زد زیر چونه اش ومتفکرانه به مانی خیره شد ولی با اون نگاه هیچ تغییری توی صورت مانی ایجاد
نشد..برعکس خیلی خونسرد زل زده بود توی چشمای شاهپوری ونگاش می کرد...
خوش به حالش...چطوری توی این موقعیت انقدر ریلکسه؟...

از جاش بلند شد ورفت پشت میزی بزرگ وچوبی که گوشه ی اتاق بود...روی صندلیش نشست ودستاشو گذاشت
روی میز ودوباره به ما خیره شد...
اه چقدر زل می زنه...انگار تو عمرش ادم ندیده..همچین به ما زل زده بود که من به جای مانی هم.. هول شده
بودم..همش دستامو مشت می کردم که از لرزشش پی به حالتم واضطرابم نبره...
-با اقای شایان چطور اشنا شدید؟..
مانی در جوابش سکوت کوتاهی کرد وگفت:ایشون یکی از دوستان صمیمی پدر من هستند..خانم من به عتیقه
جات خیلی علاقه داره ..ایشون هم وقتی فهمیدن ادرس شما رو به ما دادن وگفتند شما بهترین عتیقه ها رو اینجا
دارید و گفتن که با شما هماهنگ می کنند وجوابشو به ما میدن که دیروز با من تماس گرفتن وگفتند که می تونیم
برای دیدن عتیقه ها بیایم واگر خانمم پسند کردند ازتون بخریم...

نگاهی تیز و در عین حال سردی به من انداخت که منم سرمو انداختم پایین....
سکوت سنگینی توی اتاق حاکم بود...اروم سرمو بلند کردم وبهش نگاه کردم...داشت با یه سری
کاغذ که روی میزش بود ور می رفت...
-کجا زندگی می کنید؟اصلا از کجا میاید؟
-فکر میکنم اقای شایان بهتون گفته باشند.....
سریع سرشو بلند کرد وبا لحن خشنی گفت:من از شما سوال کردم... بنابراین جواب بدید...
مانی دستشو به ارومی مشت کرد...اوه اوه مثل اینکه بهش برخورد....
-ما ازالمان میایم...
-چه مدت ایران هستید؟
مانی نفسشو بی صدا داد بیرون...
-10 روز...
اروم سرشو تکون داد ...
-خوبه...میدونید که باید 1 هفته اینجا مهمان ما باشید؟درضمن عتیقه ها اینجا نیستند خارج از شهر دست کسای
دیگه است....تا اخر هفته اگر دیدم مشتری هستید معامله صورت می گیره وگرنه...
نگاه خطرناکی به ما انداخت... که مانی ککش هم نگزدید و همون طور خونسرد نگاش کرد ولی من از اون نگاه
ترسیدم...یعنی چه خوابایی برامون دیدن؟خدا به دادمون برسه...
مانی با همون لحن سردش رو به شاهپوری گفت:بله می دونیم...

از پشت میزش بلند شد و اومد سمتمون...روی همون صندلی که قبلا نشسته بود نشست و رو به مانی گفت:برای
شما وخانمتون اتاقی در نظر گرفته شده که توی مدت اقامتتون در اینجا می تونید ازش استفاده بکنید...توی این
خونه هیچ کاری بدون مشورت من یا بدون اینکه من دستورشو صادر بکنم به حالت اجرا در نمیاد...فهمیدید؟

من فقط اروم سرمو تکون داد ولی مانی گفت:بله..ما با قوانین شما اشناییم..همه رو اقای شایان برامون توضیح
دادن...فقط...
یک تای ابروشو داد بالا وبا شک به مانی نگاه کرد وگفت:فقط چی؟!
مانی کمی به جلو خم شد وگفت:توی این سفر خواهرخانمم وشوهرشون هم با ما هستند..همونطور که گفتم خانمم
وهمین طور خواهرشون به عتیقه جات علاقه ی زیادی دارند...وقتی خواهر خانمم متوجه شد که ما برای خریدن
عتیقه قراره بیایم ایران ایشون هم اصرار کردن که با ما بیان...من قولی بهشون ندادم وگفتم اول با خود شما
شخصا درمیون بذارم بعد اگر مایل بودید اونها رو هم بپذیرید.
چشماشو ریز کرد ودستشو زد زیر چونه اش و متفکرانه به من ومانی نگاه کرد...
-الان کجا هستن؟
-توی هتل اقامت دارن...اگر شما موافقت کنید باهاشون تماس می گیرم که بیان اینجا...
-شماره ی اون هتل رو بدید به من...
با ترس مبهمی به مانی نگاه کردم....ولی اون خیلی راحت نشسته بود وانگار نه انگار...از خونسردیش حرصم
گرفته بود..یعنی این بشر الان هیچ استرس واضطرابی نداره؟
-میخواید خودم باهاشون ت...
با صدای خشن میان حرف مانی پرید وگفت:گفتم شماره رو بدید...اصلا توی کدوم هتل اقامت دارن؟
مانی نگاهی به من انداخت...معلوم بود مضطربه..اخیش خیالم راحت شد...دیگه کم کم داشت باورم می شد که
مانی با یه تیکه چوب بی احساس هیچ فرقی نداره...پس اونم استرس داشت ولی به راحتی پنهانش می کرد...
-چی شد؟...
مانی از توی جیب کتش یه کارت در اورد وبه طرف شاهپوری گرفت :هتل(...)هستند..این هم کارتش..
چشمام داشت از حدقه می زد بیرون...کارت؟هتل؟خوبه والا انگار خودشم باورش شده...
کارتو گرفت واز جاش بلند شد..رفت سمت تلفنی که روی میزش بود وشماره رو گرفت...
-سلام...خسته نباشید.میشه لطفا توی لیستتون چک کنید ببینید ....چندلحظه گوشی...
رو به مانی کرد وگفت:اسم خواهر وشوهر خواهرتون چیه؟
-لیلاشاهد و شوهرشون هم سیاوش صفایی..
توی گوشی همون اسامی رو تکرار کرد وگفت:میشه ببینید این دونفر توی لیستتون هستند یا نه؟اونجا اتاق دارن؟
نمی دونم اون کسی که پشت گوشی بود چی گفت ولی بعد مدتی اروم سرشو تکون داد وگفت:بسیار خب..ممنونم.خداحافظ.
گوشی رو گذاشت وبه میزش تکیه داد...
-بسیار خب.. می تونید بگید بیان....
با خوشحالی به مانی نگاه کردم...از نگاهش رضایتو می خوندم...خداجون شکرت مرحله ی اول نقشه اجرا
شد...فقط من مونده بودم اون هتل داره به این چی گفت که سریع قبول کرد؟...باید بعد حتما از مانی بپرسم...
دکمه ای که روی میزش بود رو فشرد چند لحظه بعد مستخدم با زدن چند ضربه به در وارد اتاق شد...
-بله قربان..امری داشتید؟
به ما دونفر اشاره کرد وگفت:اقا وخانم رو به اتاقشون راهنمایی کنید....
-بله ..چشم.
از جامون بلند شدیم که رو به من گفت:صبر کنید...
سرجام خشکم زد...اون ترسی که توی دلم بود بیشتر شد...مانی نزدیکم ایستاد ..
اومد به سمتم ورو به روم ایستاد...زل زد توی چشمام...وای خدا دارم پس میافتم...
-مدارکتونو بدید...تا مدتی که اینجا هستید اونا باید پیش من باشه.
اخییییییییششششش خدا ازت نگذره تو که منو نصف جون کردی...
به مانی نگاه کردم که به نشونه ی موافقت سرشو تکون داد...
ازتوی کیفم مدارکی که سرگرد همتی بهمون داده بود رو در اوردم وگرفتم طرفش...
-بفرمایید...
مدارکو گرفت ودر حالی که توی صورتم خیره شده بود گفت:چه عجب صدای شما رو هم شنیدیم...
مرتیکه ی هیز...پشت چشم نازک کردم وصورتمو برگردوندم سمت مانی که دیدم با اخم به شاهپوری زل زده
..اوه اوه حالا یکی بیاد جلو اینو بگیره..
شناسنامه ها رو باز کرد ونگاهی بهشون انداخت...
سرشو بلند کرد وگفت:لیلی شاهد ونیما کامرانی ......بسیار خب می تونید برید...زینت برنامه ی این خونه رو
براتون توضیح میده...
بدون هیچ حرفی هر دومون از اتاق اومدیم بیرون ودنبال اون مستخدم که اسمش زینت بود راه افتادیم...
از پله ها اومدیم بالا واز یه سری راهرو گذشتیم تا اینکه جلوی یه در ایستاد ...در اتاقو با کلید باز کرد وکنار
ایستاد تا ما بریم تو...
مانی دسته ی چمدونو کشید ورفت داخل منم پشت سرش وارد شدم..
مستخدم اومد تو ورو به ما گفت:برنامه ی غذایی اینجا به این شکله که صبح ها صبحانه 8 صرف میشه ناهار
12/5 و4/5 عصرانه وشام هم 8/5...صرف میشه.تا ساعت 12 می تونید بیدار بمونید بعد ازاون باید برقای
خونه خاموش باشه...این دستور اقاست.هر کاری هم خواستید انجام بدید باید از ایشون اجازه بگیرید.واگرهم به
چیزی نیاز داشتید کافیه این دکمه رو فشار بدید (یه دکمه روی دیواراتاق رو نشونمون داد)بعد از اون یکی از
مستخدمین برای اجرای اوامرتون میاد بالا...با اجازه.
از اتاق خارج شد ودر رو بست..
مانی کتشو در اورد وانداخت روی صندلی...با کنجکاوی داشت اطراف اتاقو نگاه می کرد.
رو به مانی گفتم:مانی..این..
-هیسسسسسسسسس...
-وااااااااا چیه؟...چرا میگی هیس؟!
رو به روم وایساد وسرشو اورد جلو...ترسیدم کمی رفتم عقب که با دستاش منو سرجام نگه داشت...لباشو به
گوشم نزدیک کرد وبا صدای ارومی که بیشتر به پچ پچ شبیه بود گفت:از این به بعد من نیما هستم تو لیلی...یه
وقت اشتباه نکنی...کوچک ترین اشتباهی ممکنه اونارو به شک بندازه...فعلا هم اروم حرف بزن..ممکنه اینجا
هم دوربین یا میکروفن باشه...به هر حال مارو که همین جوری به حال خودمون رها نمی کنند.
دستشو از دور بازوهام برداشت وکمی رفت عقب...نفس حبس شدمو اروم دادم بیرون....
منم مثل خودش اروم گفتم:اینجا مگه پادگانه؟!
خندید وگفت :چی؟چطور؟
-اخه این مستخدمه این همه برنامه واسه ما ردیف کرد...دیگه خاموشی هم می زنند...(اداشو دراوردم)ساعت 12
باید همه ی برقا خاموش باشه .ایش..اخه مگه اینجا زندونی هستیم که اینجوری بهمون دستور میدن؟
همون طور که داشت گوشه به گوشه ی اتاقو می گشت وپشت تابلو ها رو نگاه می کرد گفت:اره...فعلا
زندانیشون هستیم...ولی باید تحمل بکنی..
یه دفعه یه چیزی یادم افتاد...
-مانی من باید با تو توی یه اتاق باشم؟
سرشو بلند کرد وبا تعجب گفت:خب اره...ما مثلا زن وشوهریم..نمیشه که از هم جدا باشیم...شک می کنند.
-خب اخه...
با صدای گرفته ای گفت:نترس نمی خورمت...
-نه...منظورم این نبود...هیچی.اصلا ولش کن...
اخه برام سخت بود...ولی چاره چی بود؟باید باهاش کنار می اومدم...بالاخره یه جوری می شد دیگه.
-راستی...
انگشتشو گذاشت روی بینیش که یعنی ساکت...هیچی نگو...
-چکار میکنی؟..
-دارم دنبال دوربین یا میکرفن می گردم..شاید اینجا هم کار گذاشته باشن...به هر حال شک دارم...من که چیزی
پیدا نکردم فکر نمی کنم دوربینی اینجا باشه...تو هم بگرد شاید چیزی پیدا کردی...
-باشه...
رفتم سمت کشوی میز ارایش ودرشو باز کردم وتوشو نگاه کردم...
که یه دفعه صدای خنده ی مانی بلند شد...برگشتم سمتش وبا تعجب نگاش کردم...
-چی شده؟چرا می خندی؟تو دلت واسه خودت جوک بی مزه تعریف کردی؟
-وقتی تو جلومی دیگه چرا برم واسه خودم جوک تعریف کنم؟
با خشم نگاش کردم ودستامو زدم به کمرم...
-به من میگی جوک...به چه حقی اینو میگی؟
هنوز داشت می خندید...اومد طرفم وجلوم وایساد...به کشو اشاره کرد وبریده بریده میون خنده گفت:اخه ای
کیو...داری توی کشو دنبال دوربین می گردی؟...خدایش کارات از جوک هم خنده دارتره...
خودم هم از کارم خندم گرفته بود ولی به روم نیاوردم واخمامو کردم تو هم...خودمو ناراحت نشون دادم ورومو
برگردونم...
قدم اول رو برداشتم که مثلا برم از اتاق بیرون که بازومو گرفت ونگه داشت.
-کجا خانمی...
..از پشت بهم نزدیک شد و..گرمای حضورشو به خوبی حس می کردم...هنوز روم اونور بود و مثلا ناراحت
بود...می خواستم عکس العملشو ببینم...
دستشو روی بازوم حرکت داد واورد بالا تا رسید روی شونه هام به ارومی برم گردوند سمت خودش...سرم پایین
بود اخمام هم تو هم بود..انگشت اشارشو گذاشت زیر چونم وسرمو بلند کرد...
همین که سرمو بلند کردم نگاهمون تو هم گره خورد...با اینکه لنز گذاشته بود ولی نگاهش همون نگاه پاک
وعاشق بود...
گیج شده بودم...دستشو روی گونه ام کشید که ناخداگاه چشمامو بستم...حس خوبی بهم دست داد...از گرمای
حضورش ونزدیکیش به خودم تنم داغ شد...
-من تصمیم خودمو گرفتم ...
سریع چشمامو باز کردم..لحنش جدی بود..
با صدای لرزونی که از هیجان واضطراب بود گفتم:چه تصمیمی...؟!
با همون لحن گفت:میخوام این حرکتت رو به عنوان خنده دارترین جوک سال ثبتش کنم...فکرکنم چیز خوبی از
اب در بیاد...
اولش نگرفتم چی گفت ولی وقتی متوجه حرفش شدم از عصبانیت دستامو مشت کردم..البته بماند که توی دلم
داشتم از خنده ریسه می رفتم...
مانی بعد از زدن این حرف دوید سمت تخت ورفت اونورش منم اینطرف بودم انگشتمو به نشونه ی تهدید گرفتم سمتشو گفت:می کشمتتتتتتتتت....مانی...
-نیماااااااااااااا.............
-زهرمارو نیما...منو مسخره می کنی؟...
پریدم روی تخت که اونم همزمان پرید و منو گرفت تو بغلشو هر دوتامون افتادیم روی تخت.جیغ خفیفی کشیدم
وچشمامو بستم....
از حرکت ناگهانیش شوکه شده بودم...هر دوتامون نفس نفس می زدیم..اروم لای چشمامو باز کردم که دیدم داره با
لبخند وشیطنت نگام می کنه...
زهرمار..نیشتو ببند...مجبور بودی وسط احساساتی شدنمون پارازیت بفرستی؟
اخمامو کردم تو هم که با یه دستش منو تو بغلش نگه داشت وبا دست دیگه اش صورتمو نوازش کرد...
-اخماشووووووو....من زن اخمو نمیخواما...گفته باشم...
گنگ نگاش کردم...
-حالا کی خواست زن تو بشه؟...
-تو.......
تقلا می کردم که از بغلش بیام بیرون در همون حال گفتم:بیخووودددد....واسه خودت برنامه نریز...حرف من
همونیه که گفتم...
منو سفت گرفت توی بغلشو گفت:کدوم حرف؟....من که چیزی یادم نمیاد...یه بار دیگه بگو...
دستشو اورد گذاشت پشت گردنم...
توی چشماش خیره شدم وگفتم:تا تو بهم ثا....
لبای داغشو گذاشت روی لبام وپر حرارت وطولانی بوسید...اولش به نرمی ولی بعد به شدت منو می بوسید
ونفس نفس می زد...خود من هم از طرفی شوکه شده بودم وحرف تو دهنم مونده بود وازاون طرف هم داشتم
لذت می بردم...اصلا مگه میشد با مانی باشم ولذت نبرم؟...انقدر گرم وپرحرارت می بوسید که از گرماش تنم
اتیش گرفته بود...دستشو که گذاشته بود پشت گردنم برداشت ولباشو هم از روی لبام به ارومی برداشت...
وقتی چشمامو باز کردم دیدم نم اشک توی چشماش نشسته...خودم هم با اینکه غرق لذت بودم ولی مثل مانی توی
چشمام اشک جمع شده بود..

لبخند غمگینی زد وگفت:حالا بهت ثابت شد؟به خداوندی خدا...دوست دارم پریناز..باورم کن...عشقمو باور
کن.تنهام نذار...بهت نیاز دارم...فقط تو توی زندگیمی...فقط تو هستی که باعث میشی قلبم با گرمای بیشتری بتپه
وسرد نشه..تو با حضورت توی قلبم ارومم می کنی..پس این ارامشو ازم نگیر...عاشقتم..به خدایی که هر
دوتامون بهش ایمان داریم دوست دارم...پس باورم کن.
صورتم ازاشک خیس شده بود..حرفاش و نگاهش وچشماش صداقت گفتارشو تایید می کرد..از همه مهمتر قلبم
بود که با هر تپشش می گفت مانی واقعا عاشقته...پس قبولش کن...
در حالی که تند تند اشک می ریختم لبخندی روی لبام نشست وگفتم:باورت دارم مانی...منم دوست دارم...باورت
دارم...
همون برق همیشگی نشست توی چشماش...توی چشمام زل زد و حلقه ی دستاشو محکمتر کرد.سرمو گذاشتم رو
سینه اش...قلبش تند تند می زد...
صداش زمزمه وار به گوشم رسید...
-خیلی دوست دارم...خدایا شکرت...
-منم دوست دارم...
با صدای تقه ای که به در خورد سرمو از روی سینه اش برداشتم...
خودمو کشیدم کنار...
اشکاشو پاک کرد ودر حالی که از جاش بلند می شد گفت:خروس بی محل...الان چه وقت در زدن بود اخه؟...
خنده ام گرفته بود.
رفت سمت درو از پشتش گفت: بله؟
-عصرونه حاضره...بفرمایید تو باغ....
مانی با حرص گفت:بسیار خب...شما برید ما خودمون میایم.
برگشت سمت من.. وقتی نگام افتاد توی صورتش زدم زیر خنده...بدجور ضدحال خورده بود...
-به چی میخندی شیطون؟ضدحال خوردن من خنده داره؟
با خنده گفتم:اره خیلی...چطور تو به من میگی جوک سال و بهم میخندی؟خب این به اون در........
خیز برداشت سمتم وگفت:یه دری نشونت بدم که حال کنی...
جیغ ارومی کشیدم واز رو تخت پریدم پایین..دور اتاق می دویدیم واون واسه ام خط ونشون می کشید منم جوابشو
می دادم..
-اخه کجا میخوای در بری جوجوی من؟......بالاخره که می گیرمت...
-عمراااااااا....به من نگو جوجو...
با یه خیز از پشت منو گرفت توی بغلشو کنار گوشم گفت:پس به کی بگم جوجو؟....جوجوی منی دیگه...
با صدای تقی که به در خورد نگاهمون چرخید سمت در...
مانی اینبار با صدای بلندی گفت:ای بابااااااا...بله؟؟؟؟؟؟؟
-اقا گفتن سریعتر بیاین کارتون دارن..
نفسشو با حرص داد بیرونو اروم گفت: مردشور اون اقاتونو ببرن....
-خیلی خب...تا 5 دقیقه ی دیگه میایم...
نگاهش چرخید سمت من ک
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 47- رمان مسیر عشق , گنجینه ی رمان های من - مسیر عشق , رمان ایرانی و عاشقانه مسیر عشق | fereshteh27 کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان مسیر عشق:)#فرشته 27 - دووون - بلاگفا , *شهـــــر رمـــــــــان* , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان - 73. رمان عشق و دیوانگی ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/31 تاریخ
کد :64269

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا