تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مسیر عشق (فصل نهم)



علیرضا با عصبانیت وارد اتاق شد ولی به محض اینکه چشمش به اجساد افتاد با خشم وچندش چشمانش را بست
وپشتش را به انها کرد...
اجساد بیمارانی که بدنشان به این ویروس مبتلا شده بود درون یک محفظه ی شیشه ای روی هم ریخته شده بودند
وبسیار چندش اور وترسناک جلوه می کردند.چون داخل ان شیشه نگهداری می شدند هیچ بوی بدی به مشام
نمی رسید ولی حتی نگاه کردن به انها هم انزجاربرانگیز بود.
مانی وارد اتاق شد و رو به علیرضا گفت:نباید با الناز اونطوری رفتار بکنی.تو می فهمی داری چکار می کنی؟
چته تو؟
علیرضا با کلافگی دستی بین موهایش کشید ویک دور... دور خودش چرخید...
-من هیچیم نیست...ولی خودم با خودم درگیرم..دارم دیوونه میشم مانی..دیوونه.
-خیلی خب اروم باش..اینجا جاش نیست..بعد با هم حرف می زنیم...بیا این لباسای مخصوص رو بپوش.
یک روپوش استریل به سمتش گرفت...هر دو لباسهایشان را تنشان کردند وبه سمت ان محفظه حرکت کردند...
حتی نگاه کردنش هم قابل درک نبود.علیرضا صورتشو برگردوند ورو به مانی گفت:من نمی تونم مانی...خودت
انجامش بده...
-باید بتونی...تو تا همین چند دقیقه پیش داشتی الناز وپرینازو سرزنش می کردی که چرا نمی تونن طاقت
بیارن..اونوقت خودت نمی تونی از پس این کار بر بیای؟
علیرضا با حرص جواب داد:اخه چطور توقع داری به این موجوداتی که معلوم نیست ادم هستند یا حیوون نگاه
کنم وککم هم نگزه؟
-ولی من باید عکس بگیرم تو هم فیلم بگیر...زودباش زمان زیادی نداریم.
-باشه...ای خدا پس کی این چند روز تموم میشه وما از این جهنم میریم بیرون؟
در حالی که با انزجار فیلم برداری می کرد گفت:حالا اینا رو واسه چی اینجا نگه داشتند؟
مانی چند تا عکس از زوایای مختلف گرفت وگفت:اونا رو اینجا جمع می کنند چون اون ویروس بعد از اینکه
بدنشونو الوده کرد واونا رو کشت تا چند ساعت بعد هم هنوز می تونه فعالیت بکنه وتکثیر بشه.و تا زمانی که
فعال هستند اتش هم نمی تونه نابودشون بکنه برای همین اینجا نگهشون میدارن تا بعد از چندساعت
بسوزوننشون.
-ولی تو گفتی اینجا رو منفجر می کنیم تا اتیش ویروس رو از بین ببره درسته؟اینجوری که تو میگی با اتیش هم
نابود نمیشن که.
-چرا نابود میشن.این ویروس هایی که توی بدن ایناست فعال شده هستند وقتی هم که فعال بشن تا اون فرد رو
نکشند و چند ساعت بعدش از بین نمیرن چون هنوز فعالیت میکنند وقابل تکثیر هستند ولی ما زمانی اینجا رو
می فرستیم رو هوا که همه ی بیمارا از قبل سوزونده شده باشند.اینطور که من فهمیدم هر هفته 2 بار اینا رو
جمع میکنند ومی سوزونند.بنابراین اگر اینا رو امروز بسوزونند تا مدتی اینکارو نمی کنند و ویروسی هم فعال
نمیشه که توی اتیش نابود نشه واون موقع هم ما کارمونو انجام میدیم و ازاینجا میریم.
علیرضا سرش را تکان داد وبه کارش مشغول شد.بعد از گرفتن عکس وفیلم از اتاق خارج شدند که دیدند الناز
وپریناز توی بغل هم خوابشان برده...هر دو بالا سرشان ایستاده بودند وبه اونها خیره شده بودند.
انقدر معصومانه همدیگر را بغل کرده بودند وبه خواب رفته بودند که هیچ کدوم نمی توانستند ازشون چشم
بردارند.نگاه علیرضا کاملا دوخته شده بود به الناز...ناخداگاه لبخند کوچکی روی لبانش نقش بست که از دید
مانی دور نماند.
-نیشتو ببند...نکنه دوستش داری؟اره؟
لبخند از روی لبان علیرضا محو شد وبه جای ان اخم کمرنگی روی پیشانیش نشست.
-نه...چی داری میگی؟
-هیچی...از اون لبخند بی موقعت کاملا مشخص بود.
علیرضا جوابش را نداد ورویش را برگرداند.
مانی اروم پریناز را صدا زد..هر دو چشمانشان را باز کردند...پریناز با دیدن مانی لبخند زد..
-اومدید؟..بریم؟
-اره دیگه باید بریم..ممکنه دیر بشه وسر و کلشون پیدا بشه.
الناز وپریناز با بی حالی از جایشان بلند شدند وبه دنبال مانی وعلیرضا حرکت کردند.
بالاخره از اونجا خارج شدند وهر کدام وارد اتاقانشون شدند ولی هیچ کدام خبر نداشتند که یکی هست که تمام
مدت انها را زیرنظر داشته است...یکی که...می توانست برایشان دردسرافرین باشد.
************************************************** *********************************
امروز قرار بود بریم همون محلی که قرار بود اون عتیقه ها رو ببینیم.شاهپوری به راننده اش اشاره کرد وجلو
نشست.من و مانی عقب نشستیم وعلیرضا والناز هم با ماشین خودشون می اومدند.
انقدر از شهر دور شده بودیم که فکر کنم یه 3 ساعتی فقط تو مسیر بودیم.
بالاخره رسیدیم به یه باغ ...ماشین جلوی یه در بزرگ ایستاد.با چندتا بوق در توسط یه مرد مسن که فکرکنم
سرایدار اونجا بود باز شد.ماشین وارد محوطه شد وکناری توقف کرد.
همگی پیاده شدیم که همزمان یه خدمتکار سراسیمه به طرفمون اومد وخوش امد گفت وبعد هم با دست
راهنماییمون کرد به طرف ساختمون...
داشتم اطرافمو نگاه میکردم که واقعا هم باغ زیبایی بود.بزرگ وزیبا و سرسبز...ولی به نظرم باغ شاهپوری یه
چیز دیگه بود..حیف که تا چندوقت دیگه دود می شد می رفت رو هوا.....
وارد ساختمون شدیم.داخلش تجملاتی نبود..برعکس خیلی هم ساده بود.پس عتیقه هاشون کجاست؟
بازوی مانی رو گرفتم که برگشت نگام کرد...اروم کنار گوشش زمزمه کردم:پس عتیقه ها کجان؟
-صبر کن می فهمی.
دیگه بازوشو ول نکردم ودنبال شاهپوری وخدمتکار راه افتادیم.علیرضا والناز هم پشت سرمون بودند.
خدمتکار رفت به سمت یه در و بازش کرد واز یه سری پله رفت پایین ما هم پشت سرش بودیم...وارده یه اتاق
شد وکه خیلی شبیه به زیرزمین بود ولی پر بود از عتیقه های زیبا وفوق العاده قیمتی.
خدمتکار تعظیم کوتاهی کرد واز اتاق خارج شد.یه در انتهای اتاق بود که اروم باز شد ویه نفر ازش اومد بیرون...
در کمال تعجب دیدیم اون مرد کسی نیست جز کوروش شکوری...با لبخندی بر لب به سمت ما اومد.


با یک به یکمون دست داد و وقتی به الناز رسید با لبخند و نگاه هیزش زل زد بهش وگفت:خوشحالم که دوباره
سعادت دیدارتون رو پیدا کردم.
مرتیکه انگار نه انگار که الناز مثلا زن علیرضاست.خیلی پست بود که به یه زن متاهل نظر داشت.
الناز لبخند کوچیکی زد وسرشو تکون داد.
به علیرضا نگاه کردم که با چشمای ریز شده نگاهش بین شکوری والناز می چرخید.
دست الناز رو گرفت وبا لبخند جذابی رو به شکوری گفت:اقای شکوری میشه عتیقه هایی که برای فروش به ما
درنظر گرفتید رو ببینیم؟
شکوری پوزخندی زد ودر حالی که به طرف میزی که گوشه ی اتاق بود می رفت گفت:البته...فکر می کنم
برای همین هم اینجا هستید.
با دستش دور اتاق رو نشون داد وگفت:همه ی اینها برای فروش هست وقیمتهاشون هم روشون هست.می تونید
ببینید.
هر کدوم از ما مثلا مشغول دیدن عتیقه ها شده بودیم که شکوری دستور قهوه وشیرینی داد.
اشیاء و عتیقه جات خیلی زیبا وشیکی بودند.یکی از یکی خوشگل تر و صد البته گرون تر...
بعضیهاشون انقدر قیمتشون بالا بود که مغزم سوت کشید.
خدمتکار برامون قهوه وشیرینی اورد ومشغول پذیرایی شد..در حالی که قهوه امو مزمزه می کردم رفتم کنار
مانی ایستادم...
اروم کنار گوشش گفتم:مانی حالا باید چکار کنیم؟
- هیچی...یه چندتاشون رو مثلا انتخاب می کنیم.ولی میگیم که باید جاهای دیگه هم بریم وعتیقه های بیشتری
روببینیم...
کمی از قهوه امو خوردم وگفتم:علیرضا والناز هم میدونند؟
اروم سرشو تکون داد وبه فنجون قهوه اش خیره شد.
-اره میدونند...
برگشتم وبه علیرضا والناز نگاه کردم..علیرضا دست الناز رو گرفته بود وشونه به شونه ی هم بین عتیقه ها راه
می رفتند واونا رو نگاه می کردند.نگام چرخید روی شکوری که فقط زل زده بود به اونها...
با صدای شاهپوری همه ی نگاهها چرخید به سمتش...
-خب...نظرتون چیه؟
مانی کنارش ایستاد ودر حالی که به عتیقه ها نگاه می کرد گفت:یکی دوتاشونو پسندیدیم ولی کافی نیستند..
می خواستیم اگه میشه جاهای دیگه رو هم بریم وببینیم.
شکوری از پشت میزش بلند شد و به سمت ما اومد...رو به علیرضا گفت:شما چطور؟
علیرضا با حرص نگاهش کرد وگفت:نظر ما هم همینه...میخوایم جاهای دیگه رو هم ببینیم.خانم من چیزی از این
اشیاءی عتیقه رو نپسندید.
لبخند کجی روی لبای شکوری نشست وگفت:بسیار خب...هرطور مایل هستید.
کارتی از توی جیبش در اورد و گرفت جلوی الناز...
-این کارت من هست..اگر دیدید که مایلید از عتیقه های من دوباره دیدن کنید ویا هر کدوم رو که پسندیدید رو
انتخاب کردید می تونید با من تماس بگیرید وهر موقع که خواستید می تونید بیاید و من در خدمت شما هستم.
علیرضا کارت رو از دستش قاپید وگذاشت توی جیبش...
با صدایی که به راحتی می شد خشم رو در اون دید رو به شکوری گفت:گفتم که خانم من هیچ کدوم از این عتیقه
ها رو نپسندید...
دست الناز رو گرفت وگفت:عزیزم دیگه بهتره بریم ...
شاهپوری که تمام مدت ساکت ایستاده بود ومشکوفانه به ما نگاه می کرد به حرف اومد وگفت:بنابراین بهتره هر
چه زودتر حرکت کنید..اگر می خواید که عتیقه های دیگر رو هم ببینید عجله کنید.
مانی وشاهپوری با شکوری دست دادند وخداحافظی کردند ولی من و الناز وعلیرضا حتی نگاهش هم نکردیم و
به یه خداحافظی کوتاه بسنده کردیم...
وقتی از اون خونه اومدیم بیرون کاملا متوجه صورت خندون وشاد الناز شده بودم..می دونستم که از رفتار
علیرضا با شکوری راضی وخوشحاله.
با اینکه دیگه از ساختمون اومده بودیم بیرون باز هم علیرضا دست الناز رو محکم گرفته بود توی دستش و ولش
نمی کرد.
نه بابا بهش امیدوار شدم...یعنی این می تونه یه جرقه باشه بینشون که علیرضا به خودش بیاد وعشق الناز رو بپذیره؟خدا کنه...
*******
اون روز چندجای دیگه هم سرزدیم ویه چند تا از اون عتیقه ها رو پسندیدیم.وقتی به باغ شاهپوری برگشتیم دیدیم
چندتا ماشین مدل بالای مشکی داخل باغ پارک شدند.
همزمان با پیاده شدن ما همون مرد خدمتکار که همیشه گزارش کارها رو به شاهپوری می داد به سمت شاهپوری
دوید و وقتی جلوش رسید تعظیم کوتاهی کرد.
-قربان مهموناتون اومدند.
شاهپوری لبخند بزرگی زد وسرشو تکون داد.
-خیلی خوب...الان کجا هستند.
-توی سالن منتظرتون هستند.
همگی رفتیم داخل...با کنجکاوی به مانی نگاه کردم...ولی اون سرشو تکون داد ودنبال شاهپوری رفت.
جلوی در سالن که رسیدیم شاهپوری رو به ما گفت:برید توی اتاقتون واستراحت بکنید.من فعلا نمی تونم باهاتون
حرف بزنم..مهمونای مهمی دارم.فقط اینو بدونید که فرداشب مهمونی بزرگی اینجا برگزار میشه وشما هم توی
همون مهمونی عتیقه هاتونو دریافت می کنید.
بعد از گفتن این حرف در سالن رو باز کرد و رفت تو...
ما هم همونجا ایستاده بودیم وبه هم نگاه میکردیم.
مانی گفت:همگی بیاید توی اتاق باید یه چیزی رو بهتون بگم.
خودش افتاد جلو وما هم پشت سرش رفتیم.


مانی پشت پنجره ایستاده بود وکاملا بیرون را زیرنظر داشت.گوشی توی گوشش ودستگاه کوچکی هم در دست
داشت.
علیرضا گفت:مانی چی میخواستی بگی؟..این چیه توی دستته؟
مانی بدون انکه برگردد گفت:به وسیله ی این دستگاه می تونم صداشونو بشنوم.من توی سالن میکروفون کار
گذاشته بودم...الان هم یه حدسایی می زنم.
پریناز گفت:چه حدسایی؟مانی چی شده؟اونا چی میگن؟کی هستند؟
-فکر میکنم مهموناشون همون گروهی باشند که روی ویروس کار می کنند.اینطور که از حرفاشون معلومه...اونا
تونستند پادزهری برای از بین بردن ویروس پیدا کنند...و...
الناز گفت:و چی؟
مانی برگشت ونگاهشان کرد..
-امشب میخوان اون پادزهرارو روی یکی از بیمارا امتحان کنند.
علیرضا گفت:ولی دیشب گفتی هیچ بیمار دیگه ای نیست.
مانی دوباره به سمت پنجره برگشت ودر حالی که با دقت از توی گوشی به حرفهای انها گوش می داد گفت:الان
هم میگم...ولی اونا یکی از اون افرادی که توی مخزنا بودند رو به ویروس الوده کردند ومی خوان امشب اون
پادزهر رو روی اون امتحان کنند...
با دیدن چند نفر مرد که به همراه شاهپوری به پشت باغ می رفتند جمله اش را ادامه نداد و انها را زیرنظر
گرفت.
علیرضا کنارش ایستاد وبه بیرون خیره شد.
-دارن کجا میرن؟
-همون ازمایشگاه لعنتی...ما هم امشب میریم اونجا.
الناز با ترس گفت:چی؟باز باید بریم توی اون زیرزمین لعنتی؟
-ما باید حتما بریم اونجا...اون هم به دو دلیل...اول اینکه باید بمب ها رو اونجا جاسازی کنیم.دوم اینکه میخوام
بدونم با اون پادزهرارو چکار می کنند.بهشون نیاز داریم.
پریناز گفت:باشه منم موافقم.
مانی گفت:ولی تو والناز با ما نمیاید.
-چرا؟!
علیرضا گفت:منم موافقم...من ومانی میریم وبعد از انجام دادن کارمون بر می گردیم.دیگه لزومی نداره شما هم
با ما بیاید.
الناز گفت:ولی ما نمی خوایم تنهاتون بذاریم.ما تا اخرش با شما هستیم.
علیرضا مهربون نگاهش کرد وگفت:میدونم...ولی این کار خطرناکه.ممکنه جونتون به خطر بیافته.
مانی گوشی را ازروی گوشش برداشت ورو به انها گفت:ما فرداشب بعد از منفجر کردن اینجا ودستگیر کردن
شاهپوری ودارو دسته اش برای همیشه از این باغ لعنتی میریم.
*******
ساعت از 2 گذشته بود که مانی وعلیرضا داخل زیرزمین شدند.اینبار تونل تاریک نبود وتمام چراغ هایش روشن
بود.نیازی به چراغ قوه نبود.
مانی گفت:علیرضا خیلی مراقب باش.ما باید از پسش بر بیایم باشه؟
-باشه...تو هم مواظب خودت باش داداش.
مانی سرش را تکان داد وجلو افتاد وعلیرضا هم پشت سرش بود...
علیرضا ارام زمزمه کرد:الان باید کجا بریم؟
- میریم به همون ازمایشگاه...باید بفهمیم با اون پادزهرا می خوان چکار کنند و کجا ازشون نگهداری می کنند.

جلوی در ایستادند...
علیرضا گفت:ما که نمی تونیم بریم اون تو..پس چطوری بفهمیم اونجا چه خبره؟
مانی دستگیره ی در کناری را کشید ودر با صدای تیکی باز شد...اتاق تاریک بود..اروم داخلش سرک کشید.
رو به علیرضا گفت:بیا تو...
هر دو وارد اتاق شدند ودر را بستند ومانی قفلش را زد.
چراغ قوه هایشان را روشن کردند.اتاق کاملا خالی بود...فقط یک کمد شکسته گوشه ی اتاق کنار دیوار بود.
علیرضا گفت:مانی اینجا که خالیه...
مانی به طرف اون کمد رفت وتکانش داد...
-علیرضا بیا کمک کن اینو بکشیم اینطرف.
با کمک هم کمد را کشیدند کنار که یک روزنه ی کوچک گوشه ی دیوار پیدا شد...
علیرضا با تعجب گفت:از کجا می دونستی اینجا یه روزنه است؟
-نمی دونستم...
-پس چی؟
-خب وقتی تو یه اتاق خالی فقط این کمد شکسته رو دیدم پیش خودم گفتم این کمد که به کارشون نمیاد و
می تونستند بندازنش دور پس چرا اینکارو نکردند؟شاید برای یه کاری اینجا گذاشتنش...که دیدی برای پنهون
کردن این روزنه اینو گذاشته بودند اینجا...
کمی خم شد واز داخل روزنه به اون اتاق نگاه کرد...
علیرضا گفت:چیزی هم می بینی؟
-اره...همشون لباس پزشکی تنشونه وبه صورتشون ماسک زدند..و..
-و چی؟
-دارن روی یکی از اون قربانیا یه سری ازمایش انجا میدن...دوربین رو بده.
علیرضا دوربین را به طرفش گرفت...و مانی به ارامی مشغول فیلم برداری شد.
یکی از اعضای گروه به سمت دیوار انتهای اتاق رفت ...اتاق دور تا دورش با کاشی وسنگهای سفید پوشیده شده
بود...یکی از سنگها را فشار داد که چند تا از سنگها روی دیوار کنار رفتند ویک کمد که بیشتر شبیه به کشو
بود از داخل دیوار بیرون امد.
روی کشو یا همان کمد چند دکمه ی قرمزقرار داشت که با زدن چند تا از انها که رمزش بود درش باز
شد...
به ارامی یکی از شیشه ها ی حاوی محلول پادزهررا بیرون اورد و به سمت همون شخصی که روی تخت
بیهوش خوابیده بود رفت.
نیمی از بدنش متلاشی شده بود ولی صورت وسرشانه هایش هنوز سالم بود.
محلوله داخل شیشه را داخل سرنگ کرد وداخل رگ گردن بیمار زد...دو تا سرنگ دیگرهم پر کرد ویکی به
سینه ودیگری را به دستش زد.
یکی از انها که صدایش بی شباهت به صدای شاهپوری نبود رو به همان شخصی که سرنگها را به داخل بدن
بیمار زده بود گفت:چه مدت طول می کشه تا پادزهر اثر کنه؟
تا 1 ساعت دیگه میشه تاثیرش رو دید.
-چطور؟
-رنگ پوست تغییر می کنه...
1 ساعت به سختی گذشت و رنگ پوست تغییر کرد...
همگی با خوشحالی به همدیگر نگاه کردند.
شاهپوری با خوشحالی گفت:عالی بود...از همتون ممنونم.
همگی به افتخار موفقیتشان بلند خندیدند وبه یکدیگرتبریک گفتند.

علیرضا که کنار دیوار نشسته بود وصدای انها را می شنید پوزخندی زد وگفت:هه...چه افتخاری هم
می کنند.واقعا هنر کردند.فقط من موندم اینا چرا این ویروسو به وجود اوردن و حالا چرا به فکر پادزهرش
افتادن؟
مانی دوربین را خاموش کرد وگفت:چون امکان داره توی این ازمایشهایی که انجام میدن خودشون هم به این
ویروس مبتلا بشن وبرای همین باید پادزهرشو داشته باشند.
-حالا میخوای چکار کنی؟
-باید صبر کنیم از زیرزمین خارج بشن.بعد ما کارمونو شروع می کنیم وبمبا رو جاسازی می کنیم.
بعد از نیم ساعت همه ی اعضای گروه از اتاق خارج شدند.
مانی از جایش بلند شد وبا کمک علیرضا کمد را سرجایش قرار دادند. بعد از رفتن انها از اتاق خارج
شدند...
کیف بمب ها در دست مانی بود...وارد اتاق شدند...
مانی گفت:علیرضا خیلی سریع ولی با دقت باید کارمونو انجام بدیم..اول صبر کن تا من یکی از پادزهرارو
بردارم بعد شروع میکنیم.
-باشه..
مانی به سمت همان کمد رفت ویکی از شیشه ها را برداشت و از داخل کیف جعبه ای بیرون اورد وشیشه ی
حاوی محلول پادزهر را به ارامی داخلش گذاشت ودرون کیف قرار داد.
5 تا بمب داخل کیف بود که دو تا از انها را داخل همان اتاق و دوتای دیگر را یکی داخل همان اتاقی که نامش
اتاق اجساد بود ویکی دیگر را داخل همان تونل که به اتاق اجساد منتهی می شد ودیگری را داخل شکاف
کوچک که توی تونل قرار داشت جاسازی کردند..

بعد از انجام دادن کارشان مانی گفت:دو تای دیگه هم هست که توی اتاق ماست...اونا رو فردا شب توی
ساختمون میذاریم.
-مانی...کسی هم فرداشب کشته میشه؟
- نه...همه قبل از انفجار دستگیر میشن.بهتره دیگه از اینجا بریم.
-باشه..بریم.

شماره ی سرگرد همتی را گرفت ومنتظر شد تا تماس برقرار شود...
-الو...
-الو..سلام قربان.
-سلام مانی جان...شیری یا روباه؟
مانی لبخند کمرنگی زد وگفت:تا اینجا که میشه گفت شیر...خدا بقیه اش رو بخیر کنه.
-نگران نباش...همه چیز طبق برنامه پیش میره.همه ی کارا رو انجام دادی؟
-بله قربان.تمام اوامرتون اجرا شد.امشب کارو تموم می کنیم.
-خوبه.ما هم در حالت اماده باش هستیم.بچه ها امشب اطراف باغ مستقر میشن.مانی...حواستو کاملا جمع
کن.میدونی که چی میگم؟
-بله قربان...حواسم بهش هست.
-تا الان کار مشکوکی انجام نداده؟
-نه قربان..موردی ازش ندیدم.
-اون از نقشه ی امشب باخبر نیست بهش گفتیم فرداشب وارد عمل میشیم.حواستو خوب جمع کن مانی...اون نباید
از این قضیه بویی ببره.من بهش مشکوکم.
-خیالتون راحت باشه قربان...
-بسیار خب...منتظر تماست هستم.
-بله قربان.
-مواظب خودتون باشید.خدانگهدار.
-حتما...خداحافظ.
*******
نیم ساعت به شروع مهمانی مانده بود..همگی در تکاپو بودند وهر کس به کاری مشغول بود.
پریناز در اتاق را باز کرد و وارد شد.رو به مانی که با اشفتگی دور خودش می چرخید و عصبی بود گفت:مانی
چرا نمیای؟علیرضا باهات کار داره.چیزی شده؟
مانی با همان حالت عصبی گفت:نمیدونم...پریناز تو دوربین من رو ندیدی؟باید گزارش کنم ولی هرچی می گردم
نیست.
-نه ندیدم.مگه دیشب با خودت نبردی توی اون زیرزمین؟
کلافه دستی بین موهایش کشید وگفت:چرا بردم ولی...
سکوت کرد وبه پریناز خیره شد.
-چیه؟چی شد؟
مانی با کف دستش محکم به پیشانیش کوبید...
-وااااااااااااااااای....بدبخ ت شدیم.
پریناز با ترس گفت:چی شده مانی؟داری منو می ترسونی.
مانی در حالی که با عصبانیت طول اتاق را طی می کرد گفت:دیگه چی می خواستی بشه؟دوربینو تو زیرزمین جا
گذاشتم...وای خدا...
-چی؟اخه چطوری؟
-چه میدونم...لابد اون موقع که داشتم جعبه ی پادزهرو میذاشتم توی ساک.. افتاده...
پریناز با نگرانی گفت:حالا میخوای چکار کنی؟
باید برم اونجا...باید دوربینو پیدا کنم.
با تعجب گفت:چی داری میگی؟الان مهمونی شروع میشه...درضمن من والناز با هزار بدبختی تونستیم توی شربتا
وغذاها داروی خواب اور بریزیم.به محض اینکه بخورن تا نیم ساعت بعدش تاثیر می کنه وبیهوش میشن.
-میدونم ولی نمی تونم از اون دوربین بگذرم...بدون اون تموم زحماتمون به هدر میره.باید برم و پیداش کنم.

کمی سکوت کرد...
بعد از چندلحظه رو به پریناز گفت:ما توی این مهمونی شرکت می کنیم.ولی باید همه ی وسایلمونو جمع کنیم.
نیم ساعت بعد از شروع مهمونی من به یه بهانه میرم تو باغ ومیرم توی زیرزمین.. تا قبل از انفجار باید اون
دوربین رو پیدا کنم.
پریناز با ترس در چشمان مانی خیره شد...
-مانی من خیلی می ترسم.اون بمبا چه ساعتی منفجر میشن؟
مانی به ساعت مچی اش نگاه کرد...
-فکر می کنم تا 5 ساعت دیگه منفجر بشن.
-ولی مانی اگر اون تو گیر افتادی چی؟می ترسم بلایی سرت بیاد.
مانی با مهربانی روبه روی پریناز ایستاد و در حالی که در چشمانش خیره شده بود دوطرف بازویش را گرفت...
-نترس عزیزم...به این فکر کن که این عملیات با موفقیت انجام بشه چی میشه؟جون هزاران هزار ادمو نجات
میدیم.با کمک اون دوربین می تونیم پرده از چهره ی پلیده این ادما برداریم...تو اینو نمیخوای؟
به ارامی سرش را تکان داد ودر حالی که اشک در چشمانش حلقه بسته بود گت:چرا منم همینو میخوام...ولی
می ترسم جونت به خطر بیافته..من اینو نمیخوام مانی...
سر پریناز را در اغوش گرم ومردانه اش گرفت...
-میدونم عزیزم.قول میدم مواظب خودم باشم.پس اروم باش.
سرش را بلند کرد وگفت:نه نمی تونم...من تنهات نمیذارم..منم باید باهات بیام.
-چی داری میگی؟این کار خطرناکه..نمیشه.
-ولی من باید با تو بیام...خواهش می کنم مانی...تو رو خدا بذار منم باهات بیام.
انقدر التماس امیز جمله اش را بیان کرد که مانی به ناچار قبول کرد...
-باشه... بیا...ولی بدون اجازه ی من کاری انجام نده باشه؟حواستو خوب جمع کن.
لبخند ارامش بخشی روی لبان پریناز نشست...
-باشه..هر چی تو بگی.
مهمونی شروع شده بود...مانی وعلیرضا به همراه پریناز والناز گوشه ای از سالن ایستاده بودند...
علیرضا گفت:مانی مطمئنی میخوای بری توی اون زیرزمین؟
سرش را تکان داد وگفت:اره...بدون کمک اون دوربین نمی تونیم کاری بکنیم.تموم زحماتمون از بین میره.

برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 47- رمان مسیر عشق , گنجینه ی رمان های من - مسیر عشق , رمان ایرانی و عاشقانه مسیر عشق | fereshteh27 کاربر انجمن نودهشتیا ... , رمان مسیر عشق:)#فرشته 27 - دووون - بلاگفا , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 130-رمان عشق و احساس من , *شهـــــر رمـــــــــان* , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/31 تاریخ
کد :64268

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا