تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان مسیر عشق (فصل دهم)



دستای شکوری از دور بازوم شل شد ...برگشتم وپشت سرمو نگاه کردم.شکوری بیهوش روی زمین افتاده بود و مانی هم اسلحه دستش بود وسالم وسرحال
ایستاده بود واسلحه رو به طرف سمایی یا همون پریناز و اون مرده نشونه گرفته بود.
تا سمایی خواست حرکتی بکنه مانی به طرفش شلیک کرد که تیر خرد توی دستش وهمزمان یه تیر هم به طرف
اون مرد شلیک کرد که خورد توی شونه اش...
من وعلیرضا والناز هاج و واج وایساده بودیم و با چشمای گرد شده به مانی نگاه می کردیم.من که کاملا توی شوک
بودم وقدرت حرکت نداشتم..
مانی رفت طرف شکوری وتوی جیباشو گشت تا اینکه تونست دوربینا رو پیدا بکنه.
با کشیده شدن دستم توسط مانی به خودم اومدم..
-عجله کن پریناز...تا 30 دقیقه ی دیگه اینجا میره رو هوا...زودباش.
دنبالش کشیده میشدم و همه اش به این فکر می کردم که مگه مانی نمرده بود؟پس چرا الان سالم وسرحاله؟!
داشتیم از اتاق خارج می شدیم که با شنیدن صدای تیر ودادی که علیرضا کشید هر دوتامون برگشتیم.
مانی سریع به طرف شکوری که روی زمین نیمخیز شده بود و اسلحه دستش بود شلیک کرد که تیر مستقیم خورد
تو سینه اش وبعدش هم بی جون افتاد رو زمین و... مرد.
با ترس به علیرضا که غرق در خون روی زمین افتاده بود خیره شدم...الناز شوک زده وبا ترس رفت نزدیک
علیرضا وروی زمین نشست...
جیغ می کشید و بلند بلند گریه می کرد...خودم هم حالم خوب نبود وبا دیدن علیرضا داشتم بیهوش میشدم ولی با
این حال اروم رفتم کنارالناز و گرفتمش توی بغلم..
در حالی که صورتم از اشک خیس شده بود گفتم:اروم باش خواهری...تورو خدا خودتو اذیت نکن.
همونطور که هق هق می کرد گفت:نمی تونم...اون مرده؟...پری اون مرده مگه نه؟..ای خدااااااا...
من هم هق هق می کردم..گفتم:نه نمرده..اروم باش...من میدونم که اون چیزیش نشده...
مانی رفت کنار علیرضا وسرشو بلند کرد...علیرضا چشماش نیمه باز بود وبه سختی نفس می کشید..از زور درد
لباشو گاز می گرفت...
مانی گفت:داداش چی شد؟کجات تیر خورده؟علیرضا می تونی حرف بزنی؟بلند شو باید از اینجا بریم تا 20
دقیقه ی دیگه اینجا منفجر میشه...تورو خدا چشماتو باز کن.
علیرضا با بی حالی چشماشو باز کرد...ولی دوباره بستشون...زمزمه کرد:مانی توروخدا از اینجا برید...
من نمی تونم..شماها برید...برید.
مانی گفت:چی داری میگی؟ما با هم اومدیم با هم... هم از این خراب شده میریم بیرون...
-اما من نمی تونم...برید...منو همینجا بزارید...برید.
-من کولت می کنم..بلند شو...
زیر بغل علیرضا رو گرفت و اروم بلندش کرد...صورت علیرضا از زور درد مچاله شده بود ولباشو محکمتر گاز
می گرفت..
الناز از تو بغلم بیرون اومد وبا هق هق به اونا نگاه می کرد..برای یه لحظه نگاه بی رمق علیرضا به الناز افتاد.
چشماشو اروم باز وبسته کردم...بعد هم بیهوش افتاد رو دستای مانی...
الناز بلند جیغ کشید و رفت طرفش ولی من از پشت گرفتمش ومانعش شدم...
مانی سریع علیرضا رو بلند کرد وبه سختی انداخت روی کولش...پشتش تیر خورده بود درست طرف چپ شونه
اش از پشت تیر خورده بود.لباسش کاملا خونی شده بود...
برگشتم وبه سمایی نگاه کردم دستشو گذاشته بود رو بازوش که تیر خورده بود و با چشمای نیمه باز به ما نگاه
می کرد..رنگش پریده بود...ولی با این حال پوزخند زد وبه طرفم تف کرد...گفت:ازت متنفرم...
می کشمت...مطمئن باش خودم می کشمت.
-زیاد هم امیدوار نباش...فکر نکنم دیگه توی این دنیا همدیگرو ملاقات کنیم...
اون مرد هم بیهوش افتاده بود روی زمین وتکون نمی خورد واز شونه اش خون می رفت..شکوری هم افتاده بود
کف اتاق وچشماش کاملا باز بود ولی نفس نمی کشید.
مانی همراه علیرضا والناز از اتاق رفته بود بیرون من هم اخرین نفر از اتاق خارج شدم ودنبالشون دویدم.
مانی تند تند راه می رفت ومن والناز هم پشت سرش حرکت می کردیم تا اینکه تونستیم از اون زیرزمینه خراب
شده بریم بیرون. از لا به لای درختا رد می شدیم وهیچ صدایی هم از داخل امارات نمی اومد.
یه مانتو و شال از توی ساک در اوردم ودادم به الناز واونم پوشیدشون.
مانی به طرف در باغ رفت وبازش کرد...دستشو تکون داد واز در خارج شد ومن والناز هم پشت سرش از در
رفتیم بیرون..
سرگرد همتی به همراه چند تا ماموره دیگه تو کوچه ایستاده بودند ومنتظر ما بودند...می دونستم که اونا از
وضعیتمون خبر ندارن.
سرگرد همتی با دیدن علیرضا که روی کول مانی بود با ترس اومد جلو و گفت:چی شده؟...
مانی گفت:تیر خورده...
-الان حالش چطوره؟...
مضطرب به مانی نگاه کرد وگفت:زنده است یا مرده؟
-نترسید قربان...هنوز زنده است...امبلانس کجاست؟
سرگرد همتی با دست به انتهای کوچه اشاره کرد که مانی علیرضا رو برد به همون سمت وبا کمک مامورای
اورژانس گذاشتش رو برانکاردو بردنش تو امبلانس..
الناز هم با التماس نشست کنارش و فقط زل زده بود به علیرضا وبا گریه نگاش می کرد. امبلانس حرکت کرد و با
صدای بلند اژیرش از تو کوچه خارج شد.
من و مانی رفتیم طرف سرگرد همتی...
مانی گفت:قربان چی شد؟عملیات با موفقیت انجام شد؟
سرگرد همتی که معلوم بود هنوزنگران حال علیرضاست لبخند کمرنگی زد وگفت:اره.خدارو شکر کسی نه زخمی
شد ونه کشته...فقط...برای علیرضا نگرانم.
مانی دستشو گذاشت روی شونه اش وگفت:نگران نباشید...علیرضا خیلی قویه...
سرگرد همتی سرشو تکون داد و به ساعتش نگاه کرد..گفت:تا 5 دقیقه ی دیگه این باغ میره رو هوا..خدارو شکر
خونه ای هم اطرافش نیست وما هم همه جارو بررسی کردیم...بهتره بریم ستاد..اونجا باید همه چیزو گزارش
کنی...
مانی پاهاشو به هم کوبید وگفت:بله قربان...
همگی سوار ماشین شدیم وحرکت کردیم...و سر کوچه ماشین متوقف شد.
با ترس واضطراب به در باغ خیره شده بودیم ومانی وسرگرد هرازگاهی به ساعتاشون نگاه می کردند که یه دفعه
با صدای بلند انفجار با ترس جیغ زدم و همزمان به بازوی مانی چنگ زدم وصورتمو گذاشتم روش...
صدای انفجار خیلی بلند بود...اون باغ زیبا واون عمارته بزرگ و شیک داشت توی شعله های اتیش می سوخت
وخاکستر می شد...دیگه ازاون زیبایی خبری نبود...
سرگرد همتی گفت که با نیروهای اتش نشانی هماهنگ کرده واینو هم تاکید کرد که تا اونجا کاملا نسوخته
ومخصوصا اون عمارت خاکستر نشده به هیچ وجه اقدامی نکنند...
*******
همگی توی اتاق سرگرد همتی بودیم ومانی داشت همه چیزو شرح می داد..هر اتفاقی که توی این مدت افتاده بود
رو به علاوه ی قسمت پایانیش.که اونجا من متوجه شدم مانی اون پادزهر رو به کمک علیرضا به خودش تزریق
کرده.دوربینا رو داد به سرگرد همتی که اونم بعد از چک کردنشون مطمئن شد چیزی از فیلما پاک نشده وهمه چیز
کامل ضبط شده و توش موجوده.
مانی گفت:شما از کجا مطلع شدید که باید وارد عمل بشید؟
-قرار بود تو بهمون خبر بدی وما هم عملیاتو اجرا کنیم ولی هر چی صبر کردم هیچ خبری از تو نشد...یکی از
بچه ها رو داوطلبانه فرستادیم توی باغ که متوجه شدیم همه بیهوش شدند ولی اثری از شماها نیست...ما هم همشونو
دستگیر کردیم ومنتقلشون کردیم ... بچه ها می خواستن بیان توی اون زیرزمین پیشه شماها ولی من اجازه ندادم
چون فکر می کردم حتما یه نقشه ای داری یا موضوعی پیش اومده که نمیشه چنین ریسکی رو کرد و اومد اونجا
چون هر حرکت اشتباه از طرف ما امکان داشت جونه شماها رو بگیره.این بود که منتظر موندیم...داشتیم به زمان
انفجار نزدیک می شدیم که سر وکلتون پیدا شد...
مانی به ارومی سرشو تکون داد و حرفی نزد...
مانی با بیمارستانی که علیرضا رو برده بودند تماس گرفت و حالشو پرسید که گفتند بردنش اتاق عمل وحالش اصلا
خوب نیست...براش نگران بودم ومرتب زیر لب دعا می خوندم...
مانی رو به مسئول پذیرش گفت:ببخشید خانم...علیرضا علائی توی کدوم بخش بستریه؟
مسئول پذیرش نیم نگاهی به صورت مانی انداخت و در حالی که توی کامپیوترش را نگاه می کرد گفت:گفتید
علیرضا علائی؟ایشون تازه از اتاق عمل اومدند والان توی بخش مراقبت های ویژه بستری هستند.
مانی گفت:حالش چطوره؟میتونیم ببنیمیش؟
-نه..الان نمی تونید ملاقاتشون بکنید.هر سوالی دارید از دکترشون...دکتر وهاب بپرسید.اتاقشون انتهای راهرو
دست راست هست.
مانی تشکر کرد وبه همراه پریناز به همون سمت که مسئول پذیرش اشاره کرده بود رفتند.
*******
دکتر وهاب رو به مانی گفت:الان حال بیمارتون بهتره ولی هنوز بهوش نیومده.تیر توی کمرش درست سمت
چپ بدنش اصابت کرده ومیشه گفت خیلی شانس اورده که کمی اینورتر نخورده ..چون در اون صورت امکان
اینکه قطع نخاع بشه خیلی زیاد بوده.ولی الان جای امیدواری هست فقط باید صبر کنید تا بهوش بیاد.هنوز هیچ
عکس العملی از بیمار ندیدیم.
مانی سرش را به ارامی تکان داد و سکوت کرد.
*******
النازتوی راهروی بخش نشسته بود و در حالی که از روی استرس پایش را تکان می داد زیر لب دعا می خواند
ونگاهش همچنان به در اتاق خیره بود.
مانی وپریناز به طرفش رفتند.الناز با دیدنشان از جایش بلند شد وپریناز مهربانانه خواهرش را در اغوش
گرفت.
الناز بی صدا اشک می ریخت که پریناز کنار گوشش گفت:ناراحت نباش خواهری.اون حالش خوب میشه.ما
الان پیش دکترش بودیم.
الناز سرش را بلند کرد ونگاه التماس امیزش را به پریناز دوخت.
الناز گفت:واقعا راست میگی؟...دکترش چی گفت؟
پریناز تمام گفته های دکتر را برای خواهرش بازگو کرد.
الناز با شنیدن حرفای پریناز با شوق او را در اغوش کشید و گفت:خداروشکر.نمیدونی با این حرفات چقدر
خوشحالم کردی.ازت ممنونم پریناز...
پریناز تنها به لبخندی اکتفا کرد وچیزی نگفت
مانی پشت شیشه ی اتاق ایستاده بود وبه علیرضا نگاه می کرد...
چند تا دستگاه وسیم به بدنش وصل بود واو در بین ان همه سیم بیهوش روی تخت افتاده بود..
اشک در چشمانش حلقه بسته بود.نفس عمیقی کشید ودستش را به ارامی به روی شیشه کشید.
زیر لب زمزمه وار برای دوست وبرادرش دعا می خواند.
با شنیدن صدای موبایلش به خودش امد وجواب داد...
-الو...
-الو سلام...رفیق شفیق بی معرفته بی وفای خودم...کم پیدایی...
مانی با شنیدن صدای نیما لبخند روی لبانش نشست وگفت:علیک سلام رفیق با معرفت.من کم پیدا شدم یا تو؟از
وقتی رفتی قاتی مرغا به کل بیخیاله رفیق رفقات شدیا..
-نه بابا اینجوریام نیست.وقتم پره به جان مانی.
-جان خودت.از کیسه خلیفه می بخشی؟
-نه جان تو...ولی خب از اونجایی که من و تو نداریم ونداشتیم ونخواهیم داشت باهات راحتترم.
مانی لبخند زد وگفت:باشه اقای راحت...حالا بگو ببینم چطوری؟خوش میگذره؟
-جونم برات بگه...توپه توپم.چرا خوش نگذره داداش؟ادم متاهل بشه وبهش بد بگذره؟اصلا امکان نداره.
مانی گفت:اااااااااا..
اینجوریاست؟
منم وسوسه شدم مثله تو متاهل بشما...پس الان خیلی بهت خوش میگذره.باید بگم
واقعا خوش به حالت.
-چطور؟...راستی تو در چه حالی؟چه خبرا؟
-هیچی...منم بد نیستم فقط...
-فقط چی؟
-علیرضا...
نیما گفت:ای بابا ...تو هم با این حرف زدنت فقط می تونی ادمو دق بدی بره پی کارش...اصل مطلبو
بگودیگه..علیرضا چی؟چی شده مانی؟
مانی نفسش را فوت کرد وبا کلافگی دستش را به گردنش کشید وگفت:علیرضا تیر خورده الان هم توی مراقبتهای
ویژه بستریه.
نیما چند لحظه سکوت کرد و بعد با نگرانی و در حالی که صدایش کمی لرزش داشت گفت:چی داری میگی؟...الان کجایی؟
-تهرانم...بیمارستان(...).
علیرضا رو اوردیم اینجا.
-خیلی خب...پس نزدیکید.الان خودمو می رسونم.
-مگه اصفهان نیستی؟
-نه تهرانم...الان میام.
-باشه منتظرم...خدانگهدار.
-خداحافظ.

نیما سراسیمه از مسئول پذیرش درمورد علیرضا سوال کرد وبا راهنمایی اون به طرف بخش مراقبت های ویژه
رفت.
مانی با دیدنش به طرفش امد وتنها در سکوت نگاهش کرد وسرش را تکان داد.
نیما با دیدن پریناز جواب سلامش را داد وبا چشمان متعجب به الناز خیره شد.ازاین همه شباهت در عجب بود.در
جریان خواهردوقلوی پریناز بود ولی نمی دانست که انها انقدر به هم شبیه هستند.
جواب سلام الناز را هم داد وهمراه مانی به سمت شیشه ی اتاق رفت.در حالی که به علیرضا نگاه می کرد
گفت:حالش چطوره؟
مانی چکیده ای از گفته های دکتر وهاب را برایش بازگو کرد وبعد از ان هم خلاصه ای از ماموریتشان را برای
نیما شرح داد.
از اول تا اخر که مانی مشغول حرف زدن بود نیما در سکوت نگاهش می کرد ودقیقه به دقیقه متعجب تر می شد
وبیشتر حیرت می کرد.
نیما گفت:یعنی تمومه اینایی که گفتی واقعیت داره؟
مانی لبخند کمرنگی زد وسرش را به نشانه ی تایید تکان داد.
نیما گفت:نه باباااااااااا...پس تو هم جیمز باندی بودی واسه خودت و من ازت غافل بودما.چه کارا که نکردی؟!اصلا
باورم نمیشه.راستی پیش دکتر هم رفتی؟
مانی با تعجب نگاهش کرد وگفت:دکتر واسه چی؟
نیما گفت:اخه اون ویروس چیزه کمی نبوده که بخوای دسته کم بگیریش.
مانی گفت:ولی من پادزهرشو به خودم تزریق کردم فکر نکنم دیگه مشکلی باشه.
نیما گفت:ولی باید خودتو به یه دکتر نشون بدی...نمیشه الکی دست روی دست گذاشت.اصلا همین الان بلند شو
باهم بریم پیش یه کدوم از همین دکترا.
دست مانی را گرفت و کشید..
مانی گفت:ول کن نیما.بی خیال شو.من که چیزیم نیست.-نیما گفت:میدونم ولی نمیشه سرسرس گرفتش.اون یه ویروسه کشنده بوده که داشته جونتو می گرفته..نباید بی خیالش بشی.باید بری پیش یه دکتر..زودباش.
دستش را کشید وبا راهنماییه مانی به طرف اتاق دکتر وهاب رفتند.
*******
دکتر وهاب با دیدنشان از پشت میزش بلند شد وگفت:بیمار بهوش اومد؟
مانی لبخند زد وگفت:نه..ما برای یه کار دیگه مزاحمتون شدیم.
دکتر متقابلا لبخندی زد وگفت:بفرمایید.مشکلی پیش اومده؟
مانی نیم نگاهی به نیما انداخت ورو به دکتر گفت:نه...فقط باید قبلش بهم اطمینان بدید که می تونم بهتون اعتماد کنم
یا نه؟
دکترکه مردی حدودا 40 ساله با اندامی درشت و ورزید وقدی بلند ودارای صورتی مهربان بود لبخندی دوستانه زد
وگفت:حتما...خیالتون راحت باشه.من در خدمتم.
مانی شرح کوتاهی از ان ویروس وحالش داد.تمام مدت دکتر با دقت به حرفهایش گوش می داد.در اخر برایش یه
سری ازمایش نوشت و تاکید کرد که هر چه سریعتر باید انجام دهد...
مانی به همراه نیما به قسمت ازمایشگاه بیمارستان رفتند وتمام ازمایشات لازم رویش انجام شد ودر کمترین زمان
نتیجه را دریافت کرد وهر دوپیش دکتر وهابی رفتند.
دکتر با دیدن نتیجه ی ازمایش ها با دقت مشغول خواندن شد بعد از چند دقیقه سرش را از روی برگه بلند کرد وبه
مانی نگاه کرد.
دکتر گفت:بیاید اونطرف ...باید معاینه تون بکنم.
مانی قبول کرد وبعد از معاینه دکتر گفت:شما هیچ مشکلی ندارید.توی خونتون هم مورد مشکوکی دیده نشده ظاهرا
پادزهر کار خودشو به خوبی انجام داده.
مانی با خیال راحت نفسی از سر اسودگی کشید وبه نیما نگاه کرد...
مانی گفت:حالا خیالت راحت شد؟اینم از ازمایش... دیدی مشکلی نبود؟
نیما خندید وگفت:حالا بد کردم خیالتو راحت کردم...تابلو بود که خودتم مشکوک شدی...
مانی خندید وچیزی نگفت...هر دو از دکتر تشکر کردند واز اتاق بیرون امدند...
وقتی وارد بخش شدند با چهره های خوشحال پرینا والناز رو به رو شدند...
پریناز با خوشحالی گفت:وای مانی...علیرضا به هوش اومد الان پرستارش رفت به دکتر خبر بده...
مانی ونیما با خوشحالی به طرف اتاق رفتند از پشت شیشه به علیرضا نگاه کردند...علیرضا بی رمق چشمانش را
باز کرده بود ونگاهش به شیشه ی اتاق بود با دیدن مانی ونیما به زور توانست لبخند کمرنگی بزند وارام چشمانش
را باز وبسته کند.
دکتر بالای سرش امد وبعد از معاینات بسیار اعلام کرد که حال علیرضا رو به بهبودی است وبه زودی به بخش
منتقل می شود..همگی خوشحال بودند... مخصوصا الناز...
مانی وقتی خیالش از بابت علیرضا راحت شد رو به پریناز گفت:بیا بریم می رسونمت خونتون..خیلی خسته
شدی...راستی خواهرت نمیاد؟
پریناز نگاهی به الناز انداخت وبا لبخند گفت:نه..میگه میخواد اینجا بمونه..ولی من خیلی خسته ام اصلا نمی تونم
یه ذره هم رو پا بایستم...
مانی با شیطنت چشمکی زد وگفت:پس بریم که من خانممو برسونم خونه و خودم هم از اونور برم دنبال کارهای
عقب افتادم.
پریناز خندید و در سکوت نگاهش کرد.
هر دو از در بیمارستان خارج شدند...مانی در ماشینش را باز کرد وپریناز نشست وبعد در را بست و روی صندلی
راننده نشست وارام حرکت کرد...
مسیر کوتاهی را طی کرده بود که از توی اینه متوجه ماشین مشکوکی شد که در تعقیبشان است.
با تعجب رو به پریناز گفت:پریناز تو اون ماشینو می شناسی؟
پریناز برگشت وبه عقب نگاه کرد...گفت:نه...چطور؟
-هیچی...احساس می کنم داره تعقیبمون می کنه.
پریناز با ترس نگاهش کرد وگفت:چی؟مگه تموم نشد؟این دیگه کیه؟
مانی گفت:نمی دونم...فقط محکم بشین....
وپایش را روی پدال گاز فشرد

حسابی ترسیده بودم خدایش حوصله ی یه ماجرای جدید رو نداشتم هم می ترسیدم هم استرس داشتم.
مانی تمامه حواسش جمع رانندگیش بود ومرتب از توی اینه ی ماشین پشت سرشو نگاه می کرد.
اون ماشین هم همین طور دنبالمون بود.مانی اوتوبانو رد کرد تا اینکه وقتی به خودم اومدم دیدم از شهر خارج
شدیم.
مانی تلفنشو در اورد وشماره گرفت که همون موقع یه تیر از سمته همون ماشین به طرفمون شلیک شد که به بدنه
ی ماشین بر خورد کرد...از ترس جیغ زدم وبه گریه افتادم...
چند تا تیر همین طور پشت سر هم به طرفمون شلیک شد که یکیش خورد تو شیشه ی عقب ماشین که همزمان
سرمو خوابوندم وخداروشکر اتفاقی نیافتاد..ولی به شدت ترسیده بودم ومی لرزیدم..مانی شماره گرفت وگوشی رو
چسبوند به گوشش...
-الو...سلام قربان.
-...
-نه قربان دارن تعقیبمون می کنند.ظاهرا مسلح هستند چون چندتا تیر به طرفمون شلیک کردند.بله..بله...
همون موقع یه تیر درست از وسط من ومانی رد شد که یه جیغ تقریبا بنفش کشیدم وسرمو خوابوندم ودستامو
گذاشتم روی گوشام.
-نه قربان چیزی نشد...ولی همچنان دنبالمون هستند...از شهر خارج شدیم...چه دستوری می فرمایید؟..بله..چشم
قربان...ادرس دقیق هم(...)...بله قربان.فعلا.
مانی گوشیشو قطع کرد وسرعتشو بیشتر کرد..بدون اینکه حرفی بزنه فقط رانندگی می کرد اون ماشین هم دنبالمون
بود وهرازگاهی به طرفمون شلیک می کرد.
..نزدیک یه کانال قدیمی بودیم که اخرش می رسید به یه پل.
مانی پیچید زیر اون پل که اون ماشین هم با سماجت دنبالمون اومد..تا اینکه رسیدیم به یه چاله ودیگه نمی شد
ازش رد شد مانی زد رو ترمز و در حالی که اسلحه اشو از توی داشبورد بر می داشت گفت:از ماشین پیاده شو
و فقط بدو...فهمیدی؟به هیچ وجه نه به عقب برگرد ونگاه کن و نه وایسا...برو بیرون.
هر دوتامون همزمان از ماشین پیاده شدیم وشروع کردیم به دویدن...
با اینکه مانی بهم سفارش کرده بود ولی طاقت نیاوردم وبازم برگشتم وپشت سرمو نگاه کردم..
دو نفر سیاهپوش وقوی هیکل بودند که روی صورتشون نقاب داشتند و با اسلحه دنبالمون می دویدند...
مانی دستمو گرفت وکشید وگفت:بیا دیگه..به چی نگاه می کنی؟الان بهمون می رسند.
حواسم پرت شد وپام گیر کرد به یه تیکه سنگ بزرگ وبه شدت و خوردم زمین..پام حسابی درد گرفت وشلوارم از
قسمت زانو کمی پاره شد...
مانی اومد کنارم وخواست بلندم بکنه ولی با جیغی که من از سر درد کشیدم منصرف شد...
همون موقع اون دوتا مرد هم بهمون رسیدند واسلحه هاشونو به طرفمون نشونه گرفتند...
یکی ازاونا که صدای کلفتی هم داشت به مانی گفت:اسلحهتو بنداز زمین..یالا..
مانی اروم دستشو اورد پایین واسلحه رو گذاشت رو زمین...من هم از درد وهم از ترس اشک می ریختم و
هق هقمو توی گلوم خفه می کردم.
ای خدا این دیگه چه شانسیه که به من دادی؟
اون یکی مرد که قد کوتاهتر بود اومد طرفمو ومنو از روی زمین بلند کرد...درد بدی توی پام پیچید ولی به خاطر
اینکه یه وقت جیغ نکشم لبمو محکم گاز گرفتم.
به مانی نگاه کردم که با اخم غلیظی به اون مرد نگاه می کرد ولباشو از سر حرص روی هم می فشرد.
مانی سرشون داد زد:شماها کی هستید؟...چی از جون ما می خواید؟
اون مرد که قد بلند تر بود واسلحه رو به طرف مانی نشونه گرفته بود با صدای واقعا ترسناکی داد زد:خفه شو
اشغال...تو برادر منو کشتی..باید تقاصشو پس بدی.
مانی گنگ نگاش کرد وگفت:چی داری میگی؟برادر تو به من چه ربطی داره؟
اون مرد با یه خیز اومد سمت مانی وکشیده ی محکمی توی صورتش زد وغرید:که به تو ربط نداره اره؟چطور
وقتی توی اون زیرزمین کشتیشو اون باغو به اتیش کشیدی بهت ربط داشت ولی حالا دیگه بهت مربوط نیست؟
اره؟...د بنال دیگه...
مانی همچنان گنگ نگاهش می کرد...گفت:برادرت کی بود؟نکنه...شکوری؟!
اون مرد واونی که من وگرفته بود خنده ی وحشتناک وبلندی کردند واونی که اسلحه دستش بود گفت:نه..پس
حالیته؟خوبه خوبه..اره ستوان...خوده خودشه...کوروش شکوری...برادره من بود که تو کشتیش.اون شب من هم
تو مهمونی بودم ولی مثله بقیه بیهوش نشدم چون چیزی نخوردم وتونستم از اونجا فرار کنم ولی با چشمای خودم
دیدم که چطوری اون عمارت وباغ رو به اتیش کشیدید..حالا هم باید تقاصشو پس بدی..همین جا تو همین بیابون تو
واین عروسکتو می کشم و ولت می کنم همینجا تا جون بدی.
با تموم شدن حرفش بلند خندید واسلحشو زد به کمرشو وگفت:اول می خوام یه ذره مشت ومالت بدم همچین یه نمه
حال بیای.بعد خلاصت می کنم..یالا..بیا جلو ستوان...
مانی با یه خیز به طرف اون مرد حمله کرد که طرف جاخالی داد واز پشت گردن مانی رو گرفت وبا مشت زد تو
شکمش...صورت مانی از درد مچاله شد ولی یه دفعه با ارنجش زد تو شکمه اون مرد که اسمش شکووری بود و
برادر کوروش شکوری بود ویه دور چرخید وحلقه ی دستای شکوری رو از دور گردنش باز کرد و از رو به رو
با زانو زد توی شکمش وهمین که شکوری خم شد با ارنجش خیلی حرفه ای کوبوند پشت گردنش که شکوری با
این حرکت مانی نقش زمین شد. مانی هم خیلی تند وفرز اسلحه ی شکوری رو از روی کمرش برداشت وبه طرف
مردی که منو گرفته بود نشونه گرفت...
انقدر این اتفاقا تند وسریع افتاد که من خودم هم تو شوک بودم چه برسه به اون مرده...
مانی داد زد:ولش کن وگرنه شلیک می کنم...
ولی اون مرد به هیچ وجه دستشو بر نداشت و برعکس اسلحشو در اورد وگذاشت روی شقیقه ام وگفت:توهم زدی
ستوان...کوچولوت دسته منه...بهتره تو اسلحه اتو بندازی نه من...زود باش تا مغزشو متلاشی نک
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 47- رمان مسیر عشق , گنجینه ی رمان های من - مسیر عشق , رمان ایرانی و عاشقانه مسیر عشق | fereshteh27 کاربر انجمن نودهشتیا ... , دوسـ ـتـداران رمـان - رمان در مسیر سرنوشت(شراره ارکات) , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 130-رمان عشق و احساس من , رمان سفر به دیار عشق , رمان فا | بهترین سایت رمان فارسی ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/31 تاریخ
کد :64267

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا