تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان سال سرنوشت (فصل چهارم)



سعید دیگه کلافه شده بود. زیر لب زمزمه کرد : باشه.. میام دنبالت و قطع کرد.
و این یعنی روز آخر بهم حروم میشه...
**********************************
****************
خونسرد روی صندلی جلو نشسته بودم و از جام تکون هم نمی خوردم. کمی جلوی ماشین مکث کرد.
معلوم بود منتظره تا من پیاده بشم و خانوم خانوما سوار بشه.
بی واکنش بهش خیره شدم و فقط یه لبخند که بی شباهت به نیشخند نبود بهش زدم.
فهمید پیاده بشو نیستم. سوار ماشین شد و در و به شدت بهم کوبید.
_ سلام سعید جان...خوبی عزیزم...
سعید لبخند زورکی ای بهش زد و سر تکون داد. حالا نمی دونستم واقعا زورکی بوده یا من دوست داشتم اینجوری برداشت کنم.
دوباره صدای آسا رو شنیدم که گفت:
رها چی کار کردی با آقایی من؟ ...چه لاغر شدی سعید؟
آقایی من؟ ...آقایی؟ ... ایی... موجود چندش. به سعید می گفت آقایی؟
لبامو جمع کردم و از تو آینه ی آفتابگیر بهش خیره شدم.
مطمئن بودم که سعید واکنشمو دیده. چون با بدجنسی دستشو از بین صندلی خودمو خودش رد کرد و هردو دست آسا رو که توی هم مشت کرده بود رو با یه دست گرفت و با لحن مسخره ای گفت:
عزیزم...بگردم که تو همیشه نگران منی. لاغر کجا بود؟ هرچند در مورد اذیت کردنای این کوچولو نمی تونم دروغ بگم. انقدر شیطونی کرده که حد نداره. ولی خب... لاغری... عمرا. من بیدی نیستم که با این بادا بلرزم عسلم...
کوچولو؟... من کوچولو ام؟ ... اونوقت اون ایکبیری عسل بود؟ اون شیکرک هم نی. چه برسه به عسل...
آسا_ کوچولو؟ سعید کجای رها کوچولوئه؟
نیشخندی زدم و گفتم: آسا جون سعید حق داره. آخه اون منو شمارو باهم مقایسه میکنه...معلومه نسبت به شما که 10 سال ازم بزرگترین من کوچولو به حساب میام.
آسا جیغ خفه ای کشید و گفت: رها مگه من با تو شوخی دارم...
لبخندی زدم و گفتم: اوا؟ نفرمایین آسا جون.شوخی کجا بود. من غلط بکنم با شما شوخی کنم. هرچی نباشه دیگه بزرگتر کوچیکتر که سرم میشه. اونم برای کسی که 10 سال ازم بزرگتره...
با غیظ به سعید نگاه کرد و گفت: سعید نمی خوای دهنتو باز کنی و یه چیزی به این خواهر زاده ات بگی؟
سعید نگاه آشفته ای بهم کرد و گفت: رها بس کن... آسا اخلاقتو نمی دونه. ناراحت میشه...
مثلا زیر لب می خواستم بگم ولی از قصد و جوری که به گوش هردوشون برسه گفتم: وا... مگه دروغ میگم. جای مامان بزرگمه دیگه
آسا پوفی کرد و سعید هم برام خط و نشون کشید.
همین مونده بود بالای یه افریته برام خط و نشون بکشه... اه اه اه... خب راست گفتم دیگه.
با یه من آرایش و اون همه عملی که رو صورتش کرده بود هنوزم به دل نمی نشست.
هرچند نباید از حق میگذشتم...
زشت نبود ولی خب... به دل هرکی هم می نشست به دل من یکی ....
_ اینم خونه ی بهداد
خونه ی ویلایی زیبایی بود.... خونه ای که نزدیک به 600 ...700 متر به نظر میومد. شایدم بیشتر
تمام دور تا دور خونه سنگ مرمر کار شده بود .
و اما داخلش... تازه وقتی در خونه باز شد فهمیدم تا الان خونه به اون زیبایی ندیدم.
پر از درخت بود...باورم نمی شد توی یه خونه ی ویلایی اونم توی یه شهر گرمسیری بشه اون همه درخت پیدا کرد.
کمی که جلوتر رفتیم دیگه درخت نبود و یه قسمت کوچیک از حیاط پر از بوته های پسته بود...
با دست سعید که به پشتم فشار می اورد به جلو حرکت کردم.
بهداد با لبخند زیبایی بالای پله ها وایساده بود و مارو نگاه می کرد که تازه چشمش به آسا افتاد...
اول با تعجب نگاهی بهم کرد و با ابروش به آسا اشاره کرد. شانه ای بالا انداختم و خودمو بی تفاوت نشون دادم.
اما کاملا متوجه چشم غره اش به سعید شدم...
تا بهش رسیدیم نه سلام کرد نه چیزی و بی هوا رو کرد به آسا و گفت: آسان جون شما باز خودتو چتر کردی؟
آسا لباشو جمع کرد و گفت: ببین کی به من می گه چتر؟ آقا شما خودت چتر باز قهاری هستین!
بهداد لبخند شیطونی زد و گفت: نگو آسان جون. من با هرکی بخوام بازی بازی کنم با تو یکی بازی نمی کنم. آخه مگه مغز خر خوردم...
هم من و هم سعید متوجه منظورش شدیم ولی به روی خودمون نیاوردیم. هرچند نزدیک بود از خنده منفجر بشم.
آسا دندوناشو رو هم سایید و گفت: اولا آسان نه و آسا ... دوما... حرمت و ارزش برای خودت قائل نیستی برای منو دوستت قادل باش بی تربیت.
_ برای دوستم و خودم کهقادلم اما برای شما...
و با زرنگی حرف رو نیمه کاره رها کرد و با من و سعید شروع به احوال پرسی کرد و به توی خونه دعوتمون کرد...

آسا دندوناشو رو هم سایید و گفت: اولا آسان نه و آسا ... دوما... حرمت و ارزش برای خودت قائل نیستی برای منو دوستت قائل باش بی تربیت.
_ برای دوستم و خودم که قائلم اما برای شما...
و با زرنگی حرف رو نیمه کاره رها کرد و با من و سعید شروع به احوال پرسی کرد و به توی خونه دعوتمون کرد...
دور هم نشسته بودیم و به خاطره ی سربازی بهداد که با هیجان تعریف می کرد می خندیدیم...
به محض اینکه بهداد حرفشو تموم کرد آسا دستشو تکون داد و گفت: حالا نوبت منه که براتون یه چیزی بگم... بخندین
گوشیشو درآورد و شروع به خوندن کرد:
دل نوشته ی یه دختر ترشیده: بچه که بودیم هی می گفتن آن مرد آمد... آن مرد با اسب آمد... ترشیدیم و مرتیکه با خرم نیومد. هنوزم که هنوزه بابا نان میده
همه خندیدیم که یهو آسا دستشو پشتم گذاشت و گفت:
رها جون ناراحت نشیا...
دهنم باز موند... یعنی این منظورش به من بود و من احمق نفهمیده بودم؟...با بهت داشتم نگاش می کردم که صدای بهداد بلند شد:
آسان جون رها چرا باید ناراحت بشه... مگه من از خاطره های سربازیم می گفتم سعید ناراحت می شد که حالا تو هم داری تاز دل نوشته های خودت می گی رها ناراحت بشه...
بهداد چشمکی زد و برای اینکه بحث ادامه پیدا نکنه سریع از جاش بلند شد و به سمت آشپزخانه حرکت کرد ...
ناخداگاه لبندی روی صورتم نشسته بود که سعید بهم حرومش کرد:
می تونی امشب تو و بهداد کاری کنین که زندگی من خراب بشه...؟ رها ... من آسا رو دوست دارم. پس بهتره کاری نکنی که به خاطر اون برای همیشه بی خیالت بشم...حرمت خودتو نگه دار و به اون بهداد احمقم بفهمون که نباید شر به پا کنه...
لبخندتلخی زدم که بیشتر شبیه دهن کجی بود...
هرچی بد و بی راه بود بار خودم کردم...خاک بر سر من که به خاطر یه احمق این همه پول خرج کردم و کوبیدم اومدم...
دستمو به صورتم کشیدم... داغ داغ بود...
هر موقع عصبی می شدم به همین روز در میومدم. مطمئن بودم اگه آسا توجهش بهم جلب بشه حتما متوجه حالم میشه...
دلم نمی خواست از زجر کشیدنم لذت ببره
از جام بلند شدم و با صدای نسبتا بلندی گفتم: آقا بهداد میشه دست شویی رو بهم نشون بدین؟
سعید دست آسا رو از دور بازوش جدا کرد و حین اینکه بلند می شد گفت:
بیا دنبالم نشونت بدم...
همون لحظه بهداد هم از آشپزخونه بیرون اومد. به محض دیدنم فهمید چه حالیم...
سریع گفت:
سعید جان دست شویی پایین مشکل داره. رها خانوم شرمنده... میشه دنبالم بیاین؟ آخه اون یکی دست شویی بالاست؟
سرمو تکون دادم دنبالش راه افتادم.
از دید سعید و آسا که خارج شدیم سرع گفت: وقتی داشتم می رفتم تو آشپزخونه دیدم داره زیر گوشت غرغر می کنه. چی می گفت؟
سعی کردم ظاهرمو حفظ کنم. با صدایی که از ته چاه در میومد گفتم: چیزی نگفت... فقط دوست نداره آسا ناراحت بشه
پوزخندی زد گفت: مار خوش خط و خالیه... ولی بهداد نیستم اگه زنده زنده پوستشو نکنم
_ آقا بهداد... میشه ازتون خواهش کنم شما دخالت نکنین؟
_ چرا؟
_ چون من اینجوری راحت ترم
_ ولی من ناراحتم
_ آقا بهداد من نمی خوام رابطه ی شما دوتا با هم به خاطر من بهم بخوره
_ نگران نباش. بهم نمی خوره.فقط یه نصیحت
منتظر جوابم نشد و خودش ادامه داد: به ادا اطوارای سعید نگاه نکن. جونش و تو! پس جا نزن...خب؟
بغض کرده بودم. واقعا جا نزده بودم؟ من خیلی وقت بود جا زده بودم. درست از وقتی که آسارو دیده بودم.
دوباره چهره اش جلوی چشمم نقش بست و بغضم تبدیل به اشک شد...
بهداد سرشو پایین انداخت و زیر لب گفت: ببین رها... من اگه دارم برای تو و سعید بال بال می زنم فقط برای یه چیزیه
بینیمو کشیدم بالا و گفتم : چیه؟ دلت برای من می سوزه؟
_ نه... یاد خودم میفتم که به زندگیم تر زدم رفت
دوباره فضولیم اود کرده بود. دیگه سعید و آسا و عشق و عاشقی از سرم پرید...
چشامو گرد کردم و پرسیدم: چطووووووور؟
لبخند شیطونی زد و گفت: سعید می گفت شیطونیا... باور نمی کردم. امیدوارم یه موقعیت گیر بیارم و برات تعریف کنم.
هولم داد و گفت: حالام برو تو دستشویی که الان سعید خان پوست منو می کنه که این همه مدت چرا بالا نگهت داشتم... برو ببینم...
همینو کم داشتم..خیلی مشغله ی فکریم کم بود!
حالا باید یه قسمت مغزمو هم به بهداد اجاره می دادم ... یعنی چه اتفاقی تو زندگیش افتاده؟

بهداد سعی می کرد بهترین پذیرایی رو انجام بده...
با اینکه از آسا خوشش نمی اومد ولی از اونم بهترین پذیرایی رو انجام می داد.
بعد از خوردن غذا و دسر بود که بهداد صداشو صاف کرد و گفت:
رها اگه میشه بریم بالا... میخوام یه چیزی نشونت بدم
قبل از اینکه من حتی اظهار نظر کنم سعید نیم خیز شد و گفت: چی میخوای بهش نشون بدی؟
_ اگه قرار بود تو بدونی میاوردم پایین بهش نشون می دادم
رو کرد به من و گفت: رها میای یا نه؟
انگار همه عزمشونو جزم کرده بودن که نذارن من خودم نظر بدم. اما این بار نه سعید بود که پارازیت مینداخت نه بهداد.
آسا_ وای سعید... خب مگه چیه؟ بذار دو دقیقه تنها باشن...( ابرویی بالا انداخت و با کنایه گفت): شاید به نتیجه های خوب خوب برسن
بالاخره سعید از حرف آسا ناراحت شد و زیر لب غرید: آسا از شور به در نکن... میدونی که از این شوخی های مزخرف اصلا خوشم نمیاد
حوصله ی تحمل کردن ریخت و قیافه ی آسا رو نداشتم. بلند شدم و دنبال بهداد راه افتادم. همچین پله هارو زیر پاهاش در می کوبوند که صدای جیغشون بلند می شد.
معلوم بود اصلا از آسا خوشش نمیاد و نمی تونه تحملش کنه. هرچند اگه خوشش هم میومد با حرفایی که آسا زد الان دیگه خوشش نمیومد...
جلوی یه در سفید ایستاد و به در خیره شد.
_ اینجا اتاق منه رها...!
در رو باز کرد و رفت تو... قبل از اینکه برم تو نگامو دور تا دور اتاق چرخوندم. یه اتاق خیلی خیلی بزرگ که تمام تجهیزاتش به رنگ سفید بود. تخت... کمد... پرده ها... دیوار... و خیلی چیزای دیگه. همه و همه سفید.
لبخندی بی اختیار روی لبم نشست. احساس می کردم اون اتاق سراسر انرژی مثبته. اولین قدمو که گذاشتم توی اتاق سیاهی ای چشمامو تسخیر کرد.
روی دیوار دقیقا روبه روی تخت یه نقاشی بود.... نقاشی هایی از دو چشم سیاه ! دو چشمی که ادمو تحت تاثیر خودشون قرار می داد و مال خودشون می کرد. بی اختیار به خودم لرزیدم. انقدر اون چشما زنده بودن که از نگاه مستقیمش معذب شده بودم...
بهداد_ بشین رها...
روی صندلی سفیدی که بهداد برام کنار کشیده بود نشستم ولی هنوز بازم به تابلو خیره بودم.
_ میبینی چه چشمایی داره؟
_ بهداد...
اما نمی دونستم چی باید بگم. چی می تونستم بگم. اون نگاه رو چجوری می تونستم توصیف کنم؟! اصلا اون نگاه مگه قابل توصیف بود؟
_ یه مدت بود که خیلی تنها بودم. خیلی بیشتر از اونی که فکر کنی ... اما الان وقتش نیست که از تنهاییام بنالم . نه وقتشو داریم نه اینکه خودم حس و حالشو دارم. از روزی می گم که یکی از دوستام بهم معرفیش کرد. می خواست پیانو یاد بگیره...
بهداد از جاش بلند شد و به سمت پیانوی سفید کنار اتاق رفت...
دستی روش کشید و گفت: تازه پیانوی مشکیمو فروخته بودم و اینو خریده بودم. هرچی دوستم اصرار می کرد قبول نمی کردم. هر بار یه بهونه ای می اوردم ولی رامین بی خیال نمی شد. می گفت اطمینان نداره خواهرشو هر جایی بفرسته. انقدر گفت و گفت که اجازه دادم بیاد.
روزیو که برای اولین بار قرار بود بیاد رو یادم رفته بود.از حموم تازه اومده بودم بیرون که پدرم صدام کرد و گفت که برام مهمون اومده. تعجب کرده بودم. دوستای من هیچ وقت خونه نمی اومدن. حداقل بی خبر نمی اومدن...
وقتی رفتم توی پذیرایی هیکل رامینو از پشت شناختم. اما تنها نبود و یه دختر ه کنارش نشسته بود... تازه یادم افتاد که قرار داشتم باهاشون...
به پیشونیم کوبیدم و با قیافه ی کلافه ای به سمتشون رفتم. اما تا اومدم سلام کنم زبونم قفل شد...همین چشا زبونمو قفل کرد..
دستی به صورتش کشید و از گوشه ی چشمش اشکی چکید: رها من رهامو از دست دادم. کاری نکن سعید هم رهاشو از دست بده...
با بهت پرسیدم: اسمش رها بود؟
لبخند تلخی زد و زیر لب تکرار کرد : اسمش رها بود.
چنگی به موهاش زد و پشت پیانو نشست. غم زده نگام کرد و گفت:
دلم میخواد بعد از سالها صدای این پیانو رو تو خونه راه بندازم. به خاطر ورود تو به این خونه...
نمی دونستم چی باید بگم.فقط سعی کردم لبخند بزنم. هرچند سخت بود. سوالای زیادی تو سرم بود. اما می دونستم امادگیشو نداره تا بپرسم.
با مهارت انگشتای خوش حالتشو روی پیانو حرکت میداد و بعد از گذشتن چند ثانیه صداش خونه رو در بر گرفت:

ای چراغ هر بهانه
از تو روشن ، از تو روشن
ای که حرفای قشنگت
منو آشتی داده با من
من و گنجشکای خونه
دیدنت عادتمونه
به هوای دیدن تو
پر می گیریم از تو لونه
باز میای که مثل هر روز
برامون دونه بپاشی
منو گنجشکا می میریم
تو اگه خونه نباشی
همیشه اسم تو بوده
اول و آخر حرفام
بس که اسم تو رو خوندم
بوی تو داره نفسهام
عطر حرفای قشنگت
عطر یک صحرا شقایق
تو همون شرمی که از اون
سرخه گونه های عاشق
شعر من رنگ چشاته
رنگ پاک بی ریای
بهترین رنگی که دیدم
رنگ زرد کهربائی
من و گنجشکای خونه
دیدنت عادتمونه
به هوای دیدن تو
پر می گیریم از تو لونه

هنوز صداش قطع نشده بود که هق هق مردونه اش اتاق رو پر کرد.
گذاشتم راحت گریه کنه بعدرفتم کنارشودستمو گذاشتم رو شونش وگفتم:
_بسه پسر گریه نکن الآن سعید میاد بالا فکر میکنه من زدمت!!!دیدم هنوزداره گریه میکنه گفتم:
_از همون بچگی از پسرای دماغو بدم میومد!
بااین حرفم سریع سرشو اورد بالا درحالی که دماغشو بالا میکشید گفت:
_دروغ.........جان من؟آخه سعید نگفته بود تو ازش بدت میاد........
_اوهوووووووووووووو درست صحبت کنا!!!!!!گفتم توئه دماغو نه سعید جان.........چطوری دلت میاد به عشقم اینطوری بگی؟؟؟؟؟
بهداد_چنان میگه عشقم انگاری که این لیلیه اون مجنون.........لیلی جان فعلا که مجنونت ور دل آسا دماغو نشسته!
_اه این آساکه دیگه شورشو دراورده!!!!!همش آویزونه!
_اوخیییی حسودیت شد؟؟؟نازی.........
_هه هه میخنده!!!!!!!زهر نیشتو ببند!!!!
اینقدر باهاش حرف زدمو خندوندمش که دیگه از خنده گریه میکرد!!!!!رفت درو باز کرد اما یهو سعید باسر اومد تو نزدیک بود بره تو میز که بازوشو گرفتم اونم تعادلشو حفظ کرد وایستاد....
حالا من دارم از خجالت میمیرم بهداد داره ریسه میره سعیدم به زور خودشو کنترل کرده..........ای خدا لال میشدی دلداری نمیدادی دختر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اه گند زدی دیگه!الآن برات دست میگیره!سریع از اتاق جیم زدم که باصدای خنده بلند سعیدو بهداد خونه لرزید آسا در حالی که یه پوزخند میزد داشت میوه پوست میکند.....رفتم نشستم، دختره احمق!بشین سر جات آخه اون حرفا چی بود گفتی؟!......اوه اوه چه دفاعیه ایم بودا!!!!!وای خداجون دارم آب میشم!!!!!به جهنم !اصلا دوست داشتم.....نه....نه نمیشه بیخیال شد!!!!!!!!برای اینکه خودمو از اون حال در بیارم یه پرتقال برداشتم داشتم پوست میکنم که اونا اومدن........
سعید باچشمایی که برق میزدن روبروم کنار آسا نشست یه کم دیگه نشستیم بعد روبه سعید گفتم:
_پاشو بریم دیگه......زحمت دادیم بهدادم خسته س
بهداد_چه زحمتی؟خیلی خوش گذشت مخصوصا پیانو و..........ابروشو داد بالا وخندید سعیدم سرشو انداخت پایین میدونستم داره میخنده آسا جوری اخم کرده بود انگاری باباشو کشتم!!حالا کی دهنشو بست؟صداش در نمیاد!!!!!.....بهتر صداش درنیاد بهتره.......
_سعید پاشو بریم خونه من خسته م فردا باید برگردم داشتم بلند میشدموکیفمو مینداختم روشونم که صدای بقیه در اومد..
آسا_راست میگه پاشو منم خسته م بالحن چندشی اضافه کرد:
_ بلند شو عزیزم
اَه ه ه ه ه لبخند ژکوندتو جمع کن!بیریخت!!!!!!!!چندشم شده بود شدید......اصلا من نمیدونم این دختره ی چندش چجوری با سعید دوست شده..........
سعید_باشه بلند شدم.........ممنونم بهداد جان شبِ بسیار به یاد ماندنی وخوبی بود
بهداد_تا باشه از این شبا خیلی شب خوبی بود بهداد روشو کرد طرفمو گفت انشاا..فردا عازمی دیگه؟
_اگه بلیط گیرم بیادآره باید برم به کارام برسم..........شمام بیاین......
بهداد_باشه اتفاقا من هفته دیگه باید بیام تهران برام کاری پیش اومده حتما مزاحم میشم.......
_خوشحال میشم این چه حرفیه.......خدافظ از پذیراییتون ممنونم......با اجازه
بعد سریع رفتم سمت در آساهم که انگاری ارث باباش بوده!!فقط گفت خدافظ و اومد بیرون صدای سعید شنیدم که خدافظی میکرد من جلوتر راه افتادم وفکر میکردم که اگه برگردم چجوری بازم بیام؟؟؟؟؟؟آسا پیش سعید بمونه اونوقت من باید برم!!! اه این یه هفته چرا اینهمه زود تموم شد؟؟؟؟؟دوست داشم کلٌمو بکوبم دیوار که چرا دانشگام اینهمه زیاده اصلا؟؟؟دوست داشتم بیشتر بمونم........داشت گریم میگرفت!!!!!!!
سعید_اوخییییییییی چرا بغض کردی؟؟؟؟؟؟فردامیری؟
این کِی اومد؟؟؟؟
_باید ببینم چی پیش میاد
باهمون لب ولوچه ی آویزون رفتم عقب نشستم وبرای آسا که جلونشست دهن کجی کردم......

همونطور که ادای آسا رو در میوردم تو حرکاتش دقیق شدم :
آسا_سعیدجان اون سی دی که دادم بهت کجاس؟!
_نمیدونم باید تو داشبرد باشه...
دودقیقه بعد:
_فردا شب بریم خرید؟
_باشه ببینم اوضاع چجوره...
سه ثانیه بعد:
_یه ذره تندتر برو حال نمیده!!
_نمیشه ترافیکه
اووووووووووووق دختره لوس!درحالی که سعی میکردم صدامو بشنوه گفتم:
_اه اه اه میمون هرچی زشت تر بازیش بیشتر!!!!
سعید سعی میکرد خندشو پنهون کنه:
_توچرا ساکتی؟
آسا ایشی گفتو روشو برگردوند طرف خیابون...
آسا_سعید؟
سعید_جانم؟
_امشب میای خونه من؟
_آسا تو دوباره شروع کردی؟!
_بد که نمیگم جون آسا بیا!باشه؟
بایه پوزخند التماسای آسا به سعیدو نیگا میکردم:
سعید_آسا تمومش کن!من تاحالاکِی اومدم خونت؟
آسا_خوب یه بار بیا!
_سعید جون خون به جیگر دختر مردم کردی!یه شب که هزار شب نمیشه!تازه برای تو فرقی نداره کجابخوابی که!مگه نه؟!
سعید که سعی میکرد عصبانیتشو کنترل کنه گفت:
_باشه برای بعد من امشب کار مهمی دارم..
فکر میکردم اول منو برسونه اما جلوی یه آپارتمان با سنگ نمای خاکستری وایستاد آسا هم مثل من فکرمیکرد چون به وضوح اخماش تو هم بودوپکر!!!منم خوشحال از قیافه سه در چهارآسا واینکه بعد از این چند مدت بالاخره میتونم با سعید حرف بزنم!
تاسعید نگه داشت آسا مثل برق پرید پایین وخدافظی کوتاهی باجفتمون کرد ودرماشینو به هم کوبیدو رفت...
سعید زیر لب گفت:
_به جهنم!!!!روبه من:
_بیا جلو بشین باهات حرف دارم....
(چه دستوریم میده!)سلانه سلانه پیاده شدم وجلو نشستم سعید که معلوم بود کلافه شده تا درو بستم گازشو گرفتو دورشد بعد از نیم ساعت به بلند ترین نقطع شهر رفتیم(البته زیاد بلند نبودا در واقع یه پارک بود حالا.....)پیاده شدیم سعید اومد کنارم گفت:
_بیا بریم اونجا بشینیم
بادست نیمکتی زیر درخت و نشونم داد
_باشه
سریع رفتم و نشستم
سعید کلافه بود منم مضطرب (خیلی استرس بود!)سعید شروع کرد به حرف زدن:
_چرا برگشتی؟!
لحنش یه جوری بود نمیدونم چجوری توصیف کنم!سرد،بی احساس،نگران،عصبی....نمیدونم
کلافه ادامه داد:

نمی خوای بگی چرا برگشتی؟
سعی کردم جو به وجود اومده رو منفجر کنم و از بین ببرم. خنده ای کردم و گفتم:
مگه من رفته بودم که برگشتنم تعجب داره آقا؟ ... مثل اینکه خبر نداری؟ اونی که رفته بوده شما بودی ها....همونی که...
نذاشت به حرفم ادامه بدم. جفت پا پرید وسط حرفمو گفت:
خیلو خب بابا.. تو راست میگی...اما چرا اومدی پیشم؟ رها چرا ...
ادامه ی حرفشو نگفت و روشو به سمت دیگه ای کرد.
ناخود اگاه اخمی کردم و به یاد نیش و کنایه های مادرجون توی تموم این چند سال افتادم. یاد سرزنش های کسایی افتادم که خودشون با حرفاشون باعث شده بودن حتی برای یک لحظه هم به سعید فکر نکنم.
یاد سیاوش و کامی که توی تموم این مدت شده بودن همراز من...
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: اومدنم دلیل نداشت...
کف دستشو روپاش گذاشت و گفت: تو هیچ کاری رو بی دلیل نمی کنی....! پس حتما این کارتم دلیل داشته. رها بهم بگو... بهم بگو ... انقدر مغرور نباش دختر!
دوباره خر شده بودم. پوزخندی زدم و گفتم: چی میخوای بشنوی؟ ... نکنه باید چیزی رو بگم که تو دوست داری؟
_ رها دوباره داری باهام بازی می کنی؟ اخه مگه چی کارت کردم؟ من که همیشه دوستت داشتم دیوونه...
همیشه؟.....این چه معنی ای می تونست داشته باشه؟ .... یعنی هنوزم داشت؟.... اما آسا؟....
دستمو به شالم کشیدم و الکی جلو عقبش کردم ... دلم می خواست خونسرد باشم لبخند کج و معوجی رو لبم نشوندم و گفتم:
من اگر اینجام برای مادرجونه... برای خواهرته... چرا دروغ؟ برای خودمه...آره. همه دلمون برای تو تنگ شده. آره ... منم دلم برای دایی مهربونه تنگ شده. دلمون مبخواد برگردی و پیشمون باشی...
انگشت اشاره اش رو بالا اورد و رو به صورتم چند بار تکون داد.
انگار می خواست حرفی بزنه و نمی تونست.... شایدم نمی خواست...
دستشو با ضرب پایین آورد و روی فرمون کوبید.
از صدای تولید شده که خیلی هم زیاد نبود چشمام بسته شد و با صدای سعید دوباره باز شد:
جریان رهام راسته؟؟؟؟؟؟؟
رهام؟؟؟؟ همینو کم داشتم. ای خدا ....
مگه اینکه دستم به مادرجون نرسه با این بی بی سی بازیش....
تن صداش یکم بالا رفت و دوباره داد زد: راسته؟؟؟؟!
منم که ماشالا ... به قول مامان " رها همیشه جایی که به صرفش نباشه سر به زیر ...لال....خفه خون..."
بر وبر نگام کرد و وقتی دید از من آبی گرم نمیشه سری تکون داد و خودش جواب خودشو داد:
معلومه که راسته...چیه؟ نکنه اومدی و داری ازم دعوت می کنی تو مراسمتون شرکت کنم؟ میخوای کدوراتا از بین بره؟
بازم حرفی نزدم....
ادامه داد: چقدر من احمقم... مثل اینکه اون موقع هارو یادم رفته.
صداشو مثل زنا جیغ کرد و داد زد: عمه قربونت بره... عروس گلم...! عمه تورو خدا ایراد درسی داری بگو ها...رهام مگه مرده... رهام مگه کفن شده ... رهام مگه سقط شده...؟
رفته رفته صداش بالا می رفت و پرده ی گوشمو می لرزوند.
اخمی کردم و بالاخره به حرف اومدم: چته؟ ... مگه بلندگو قورت دادی؟ چرا عربده میکشی؟
قهقه ی مسخره ای زد و گفت: چیه خانوم خشگله؟ از لاوتون بد گفتم سینه چاک کردی؟
سری از روی تاسف تکون دادم و با انزجار گفتم:
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 48- رمان سال سرنوشت , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 26- رمان سرنوشت و جريان زندگی من , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 80- رمان مرداب عشق , دنیای رمان - رمان درمسیر سرنوشت , پاتوق رمان , گنجینه ی رمان های من , رمان سرنوشت سازان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/30 تاریخ
کد :64251

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا