تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان رویای شیرین من (فصل اول)


-صدف،صدف جان،مامانی کجایی؟اینجا چه خبره،صدف کجایی؟
-تولدت مبارک مامان گلم
-تولد من،وای یادم رفته بودم ممنون دخترم
اخم های صدف رفت تو هم و اومد جلو و گفت:واقعأ یادتون رفته بود چطور فراموش کرده بودید؟
-عزیزکم بعد از 45 سال دیگه کی به فکر تولده
-مامان همچین میگید 45 سال آدم فکر میکنه با یک پیر زن طرفه که از سنش خجالت میکشه
-خواب با یک پیرزن طرفی دیگه
-مامان...
-باشه آروم باش هر چی تو بگی عزیزم حالا باید چیکار کنیم؟
-جشن میگیریم و با هم خوش میگذرونیم
-قربونت برم عزیزم هر کاری که تو بخوای میکنیم
-یک سوپرایز دارم چند لحظه صبر کنید
تا صدف بره و به قول خودش سوپرایزش رو بیاره ذهنم به گذشته ها پر کشید.همیشه عاشق یک جشن بزرگ برای تولدم بودم بایک کیک که با شکوفه های بهاری تزیین شده باشه من عاشق بهار بودم ولی با دستهای خودم بهار زندگی ام رو خزون کرده بودم ولی حالا بهار زندگی من صدفه اون همه چیز گذشته و حال و آینده ی منه...
-مامان کجایی؟تولدت مبارک
-وای چه قشنگه از کجا فهمیدی الان یک همچین چیزی دلم میخواد؟
-از اون چشمهای مهربونت
-من فقط 45 سال دارم این شمع عدد 2 این وسط چیکار میکنه؟
-خواب 45 که عدد تولد شماست و عدد 2 مربوط میشه به دو سال قبل،ما روز تولد شما وارد ایران شدیم و الان دقیقأ دو ساله که اینجا زندگی میکنیم
-وایستا وایستا از کی تا حالا ایران اومدن ما برای شما مهم شده که براش جشن میگیری؟
-شما که میدونی من زندگی تو ایران رو خیلی دوست دارم بالاخره اینجا وطن من و شماست
-نه خیر این حرفا رو به من تحویل نده شیطون،سال قبل از این حرفا نمیزدی
-مامانی اذیت نکن دیگه بیا شمع ها رو فوت کن تا ...
-با من مثل بچه ها رفتار نکن ماجرا رو بگو
-مامان من برات تولد گرفتم فقط همین ماجرا چیه؟
-صدف من مادرتم اگه تغییر اون چشمای عسلی رو نشناسم باید به خودم شک کنم عسلم
-تو چشمهای من چی تغییر کرده؟
-خیلی چیزها وقتی مادر... شدی میفهمی
-الان با این شمع های روشن چی کنیم؟
-فوتشون میکنیم مگه این بهترین راه نیست؟
-پس فوت کنید
شمع ها رو فوت کردم و به صدف گفتم:اینم از شمع ها حالا برو دو تا قهوه بیار تا من برات کیک ببرم
-چشم قربان،اطاعت میشه
خدایا خیلی بزرگ شده اونقدر که دارم فکر میکنم یک مدت دیگه باید بره دنبال زندگی خودش
خدایا بهم توان بده تا بتونم رفتنش رو تحمل کنم خودت خوب میدونی 20 سال تمام چه عشقی رو در آغوش داشتم خدایا از غرور خرد شده ی من چیزی باقی نمونده کمکم کن تا...
-اینم قهوه ی مخصوص صدف پس چرا کیک رو نبریدی مامانی؟
-الان میبرم عزیزم بیا بشین
-چشم نگفتی
-چی رو صدفم؟
-تغییر چشمهای من
-یک راز مادرانه،یک راز باقی میمونه پس زیاد کنجکاو نشو باید خودت حس کنی.حالا بگو چی باعث اون برق زیبا تو چشمهای گل من شده؟
-به من کیک نمیدید؟
-حرف تو حرف نیار صدف حالا حرف بزن
-امشب شب شماست پس فقط درباره شما حرف میزنیم
-اشتباهه وقت زیاده درباره ی من حرف بزنیم تو بگو
-اتفاق قابل گفتنی نیست
-مامانی دیگه راز دار صدف نیست؟
-این حرف رو نزنید شما که میدونید چقدر دوستتون دارم چیزی رو از شما نمیتونم پنهان کنم
-پس بگو دخترکم
-اسمش فربده و ...
خدایا چرا گذشته همیشه خودش رو به رخ میکشه حتی وقتی که نمیخوام بهش فکر کنم بیشتر به چشمم میاد
گذشته نمیخواد منو رها کنه
-مامان...فرشته خانم دیگه برات تعریف نمیکنم
-ببخشید دخترم داشتی میگفتی اسمش فربده...فربد
-همین رو گفتم؟
-گفتم که ببخشید حالا یکبار دیگه برای این پیرزن توضیح بده ببینم این آقا کیه
-ترم آخر مهندسی
-همین؟بگو دیگه ناز نکن
-از طریق یکی از همکلاسی هاش بهم پیشنهاد ازدواج داد
-تو چی گفتی؟
-چی باید میگفتم؟
-چی؟
-معلومه دیگه به دوستش گفتم بهش بگه که باید از طریق بزرگترا اقدام کنه
-باهاش صحبت نکردی؟
-در این مورد،خیر
-پس در چه موردی،بله؟
-مامان!!!
-حالا نظر صدف مامان چیه؟
-نظر خاصی ندارم
-مشخصه نظر خاصی نداری حالا اگه زنگ زدن برای خواستگاری بهشون وقت بدم یا مثل قبلی ها ردشون کنم؟
-نمیدونم هر جور خودتون صلاح میدونید
-تو میخوای ازدواج کنی تو باید تصمیم بگیری
-من دقیق نمیدونم نظر شما چیه؟
-من که ندیدمش و درباره اش چیزی نمیدونم باید درباره اش تحقیق کنم البته بعد از اینکه شما جواب مثبت دادید
-بعدأ درباره اش صحبت می کنیم باشه فرشته ی مهربون؟
-قبول قهوه ها رو دیگه نمیشه خورد بدو برو عوضشون کن
-چشم مامانی

چقدر اسم فربد رو دوست دارم اسمی که یادآور روزهای شیرینی بود ولی چرا تلخی روزگار،شیرینی زندگی رو از بین میبره
خدایا،صدف من خیلی جوونه و از تلخی های روزگار چیز زیادی نمیدونه خودت مواظبش باش
-مامانی بیام داخل؟
-چرا تو اتاق خودت نخوابیدی؟تو دیگه بزرگ شدی عزیزم
-بیام داخل دیگه مامانی
-مگه من میتونم به صدفم نه بگم بیا داخل عزیزم
-ممنون،من همیشه اینجا راحت تر میخوابم البته جا مهم نیست کنار شما بودن مهمه
-فدای مهربونیت عزیزم من هم کنار تو آرومم یک سوال؟
-بپرسید
-آقا فربد شماره ی خونه رو داره؟
-دوستش گرفت
-پس باید منتظر خواستگار باشم
-شما راضی هستید؟
-چرا باید ناراضی باشم؟
-شما و من کنار هم زندگی میکردیم حالا اگه من ازدواج کنم...
-زندگی خودتو داشته باش اون موقع میبینی من شادتر از حالا میشم من خوشبختی تو رو میخوام عزیزم پس با ازدواج تو تنها نیستم
-مامان،آرزو نمیکنی که کاش بابا زنده بود؟
-آدمها نمیتونن قسمت و تقدیر رو تغییر بدن پس بهتره با زندگی ای که الان داریم کنار بیایم این جوری راحت تر هستیم
-دلتون براش تنگ شده؟
-دلم...آره عزیزم حق با توئه حالا بخواب فردا باید بری دانشگاه،بخواب عزیزم
دروغ گفتن به صدف کار من نیست هر وقت خواستم بهش دروغ بگم احساس کردم اون از همه چیز اطلاع داره لعنت به روزگار که باعث میشه آدم یک چیزهایی رو پنهان کنه و پنهان کاری واقعأ سخته
پس کی صبح میشه خدایا تو که میدونی تاریکی شب لرزه به اندامم می اندازه،تو که میدونی شب برای من یادآور سردی و سیاهی زندگی است خورشید رو زود بفرست توی آسمون شاید زمین و زندگی من رنگی به خودشون بگیرن و ...
توی دو سالی که برگشتم به ایران صدای اذان صبح رو هر روز شنیدم چرا آروم و قرار ندارم؟چرا حس میکنم یک وصله ی ناجور هستم؟حرا احساس دلتنگی میکنم؟اونقدر تو این دو سال تنهایی رو باور کردم که توی 20 سال حضورم توی پاریس و لندن و زوریخ احساس دلتنگی و تنهایی نداشتم
"حی علی الصلوة" خدا همیشه راه خوب رو جلوی پای بنده هاش قرار میده تا به آرامش برسن چقدر خوبه که انسانی خودش رو تنها فرض نکنه و بدونه که همیشه کسی نگرانشه همیشه مواظبشه
-صدف مامانی پاشو عزیزم
-یک کوچولو دیگه بخوابم
-من میرم صبحونه رو آماده کنم زود بیا
-باشه
-صدف خانم زود باش
-اومدم،دیشب خوب نخوابیدی مامان؟
-من خوبم دخترم
-چشماتون قرمز شده قطره رو بیارم؟
-بعد از نماز ریختم بهتر میشه تو بیا صبحونه ات رو بخور
بعد از صبحانه صدف به دانشگاه رفت و من هم برای خرید وسایل مورد نیازم از خونه خارج شدم
بعد از کمی قدم زدن به خونه برگشتم خونه،با اینکه این خونه برای دو نفر خیلی بزرگه ولی تنها جایی هست که توش آرامش دارم وقتی بعد از بیست سال برگشتم و اینجا رو دیدم از رو پا بودن خونه خیلی خوشحال شدم تمام خاطرات کودکی من اینجا شکل گرفته بود و من حاضر نبودم حتی لحظه ای به نابودی این خونه فکر کنم
کاش میتونستم تمام خاطرات این خونه رو برای صدف تعریف کنم ولی حیف که تنهایی از گفتن اون همه غرور و بی وفایی عاجز بودم نمیخواستم تصوری که تو این بیست سال در ذهن صدف جای گرفته از بین بره ولی...
صدای تلفن من رو به زمان حال برگردوند گوشی رو برداشتم
-بله بفرمایید
-سلام منزل صارمی؟
-سلام امرتون؟
-خانم صارمی من عمه ی فربد جان هم دانشگاهی دخترتون هستم
-حال شما خانم؟من دیشب توسط دخترم خبردار شدم البته به هیچ وجه فکر نمیکردم شما امروز زنگ بزنید ببخشید که نشناختم
-حق دارید مزاحم شدم اگه اجازه بدید یک وقتی رو برای آشنایی دو خانواده بگیرم
-خواهش میکنم صاحب اجازه هستید هر زمان که شما حاضر باشید من و دخترم آماده ی پذیرایی از شما هستیم
-شما لطف دارید خانم صارمی اگه موافق باشید دو روز دیگه شب جمعه مزاحمتون میشیم
-مراحمید خانم قدمتون روی چشم
-ممنون خیلی خوشحال شدم باهاتون صحبت کردم اگه امری نیست فعلأ خداحافظی میکنم
-خدانگهدارتون خانم روز خوش
چرا عمه اش زنگ زد؟چه صدای زیبا و ملیحی داشت و به طرز باور نکردی ای صدای آشنایی داشت اصلأ یادش رفت آدرس بگیره شاید هم آدرس رو دارن که چیزی در این باره نپرسید
دیگه میتونم باور کنم دختر کوچولوی من بزرگ شده اونقدر بزرگ شده که برای خودش یک زندگی جدا داشته باشه
-سلام مامانی کجایی؟
-این وقت ظهر خانم گل من خونه چیکار میکنه؟مگه کلاس نداشتی؟
-جواب سلام واجبه فرشته جون
-سلام به روی ماهت حالا جواب بده
-صبح کلاس داشتم کلاس بعدازظهر هم کنسل شد راستی امروز آدرس خونه رو هم ازم گرفت
-فکر کنم دستور عمه خانم بوده
-عمه خانم کیه؟
-امروز صبح عمه ی فربد زنگ زد و برای آخر هفته وقت آشنایی گرفت ولی یادش رفت آدرس رو بگیره
-آخر هفته؟
-آره من گفتم هر وقت مایل هستن بیان اونم گفت آخر هفته
-عجله دارن؟
-معلومه عجله دارن دختر خوب،خواهان زیاد داره
-هندونه های زیر بغلم خیلی زیاد شد فرشته ی مهربون
-برو دختر،برو لباسات رو عوض کن منم میز رو آماده میکنم
در طی دو روز بعد التهاب خاصی داشتم و دلیل این استرس صدف بود،من عاشق صدف بودم و حالا صدف،مثل اینکه واقعأ همراه خودش رو انتخاب کرده بود و به فربدی که من هنوز ندیده بودمش اطمینان داشت و این از حرکات و کارهاش مشخص بود.
به عشق پاکش غبطه میخوردم اون میتونست عشق بورزه بدون حتی ذره ای تردید.
روز خواستگاری از صبح درباره ی اینکه چی بپوشه و چی بگه سوال میکرد و هی این ور و اون ور خونه میرفت و وسایل رو جا به جا میکرد و کاملأ منو کلافه کرده بود.
-صدف مامانی چند دقیقه بشین و آروم بگیر نمیخواد کاری بکنی خودم همه چیز رو آماده میکنم
-مامان خوب به نظر میرسم؟
-خودت باش عزیزم آدم وقتی میخواد خودش رو با سلیقه ی دیگران مطابق کنه شکست میخوره.همونی باش که هستی اونوقت میبینی کارا خودشون پیش میرن
-استرس دارم
-معلومه ولی باید آروم باشی واگرنه فکر میکنن به خاطر نداشتن خواستگار هل شدی
-شما که میدونید اینجوری نیست
-اونا که نمیدونن شما تا حالا 6_7 تا خواستگار رو ندیده رد کردی
با شیطنت خاص خودش گفت:بهشون میگیم چطوره؟
-دختر کوچولوی من از کی تا حالا اینطوری فکر میکنه؟آروم باش دختر خجالت بکش مگه قراره چه اتفاقی بیوفته،تو دانشگاه هم وقتی میدیدیش اینطوری بودی؟
-نه اصلأ
-پس الان فکر کن یکی از همون دیدار های ساده است
یک تای ابروش رو بالا داد و گفت:اونجا براش چایی نمیبرم
-اذیت نکن صدف باعث شدی منم استرس بگیرم
-باشه قول میدم آروم باشم
-آقرین دختر خوب حالا هم برو اون کت و شلوار سفید و طوسی ات رو بپوش خیلی بیشتر بهت میاد برای منم شوی لباس راه ننداز
-هر چی شما بگی
-قربونش برم منم میرم آماده بشم بدو که الان میان
فکر میکردم با حرفهایی که بهش زدم آروم شده ولی با صدای زنگ در همچین از جا پرید که نزدیک بود سکته کنم دیدن این لحظات برام یک بغض کهنه بود که تو گلوم جا خوش کرده بود که چرا من هیچ وقت حال صدف رو نداشتم و چرا صدف میتونه اینقدر راحت احساسات درونی اش رو به ظاهرش دعوت کنه
-صدف برو آشپزخونه من در رو باز میکنم
-باشه.مامان خوبم؟
-صدف برو
-خوش اومدید بفرمایید داخل
-اینجا هیچ تغییری نکرده،هنوزم همون قدر زیباست
چقدر صداش برام آشنا بود اینجا رو از کجا میشناسه از کجا میدونه تغییری نکرده؟؟؟
-سلام خانم صارمی
-سلام شما باید عمه خانم باشید
-درسته خوشوقتم
-من شما رو قبلأ جایی زیارت نکردم قیافه و صداتون برام خیلی آشناست
-منم دقیقأ همین حس رو دارم مخصوصأ صداتون رو اون روز تلفنی شنیدم خیلی آشنا به نظرم اومد
-بفرمایید داخل شرمنده سر پا نگهتون داشتم
-فربد جان عمه بیا داخل
-سلام خانم صارمی حالتون خوبه؟
-سلام پسرم خوش اومدی
-فربد جان بابا کجاست؟
-زیبایی این خونه برای بابا عجیب و حیرت آوره الان صداشون میکنم
-شما بفرمایید داخل من راهنمایی شون میکنم فربد جان
-بله چشم
از پله ها پایین رفتم چه روزهایی که با غرور از این پله ها عبور میکردم و به دنیا روز خوش میگفتم ولی همون دنیا بود که با تلخی هاش غرور منو خرد کرد و به من فهموند به خودم ننازم
-اونقدر زیبا هست که شما رو اینطوری خیره کنه؟
مرد بدون اینکه برگرده جواب داد:اصلأ تفاوتی نمیبینم اینجا خیلی آشنا باقی مونده
-قبلأ اینجا رو دیده بودید؟
-البته مال خیلی سال پیشه ولی من اینجا رو خیلی دوست دارم
-بفرمایید داخل(برگرد چرا خودت رو نشون نمیدی اصلأ کی هستی که درباره ی مأمن من اینطوری صحبت میکنی؟)
-سلام خانم...

خدایا توهم به این بزرگی قابل باور نیست من توی 2 سال حضورم در این خونه بارها خاطراتم رو مرور کردم ولی در هیچ کدوم از اونا نتونستم او را تصور کنم او از تمام خاطراتم حذف شده بود محو شده بود و حالا ،اینجا در مقابل من،فرهاد...فرهاد...
خدایا با من اینکار رو نکن من الان باید به فکر صدف باشم خدایا کمکم کن الان وقت مرور خاطرات نیست به خودت بیا فرشته
-فرشته خودتی؟
فرشته...فرشته
جز صدای گنگ فرهاد که منو صدا میکرد چیزی دیگری نمی شنیدم
-مامانی تو رو خدا چشماتو باز کن،جون صدف چشماتو باز کن فرشته جونم
با صدای بغض آلود صدفم به دنیای گنگ اطرافم برگشتم
-آروم باش صدفم حالم خوبه
-فرشته واقعأ خودتی؟گفتم صدا و چهره ات آشناست ولی حتی حدس هم نمیزدم که فرشته باشی
-همبازی کودکی من خیلی تغییر کرده اصلأ نشناختمت فریبا
-ولی حالا که میبینم تو زیاد هم تغییر نکردی 20 سال دوری بأعث شد نشناسمت کجا بودی؟
-زیر همین آسمون فربد پسر فرهاد و فرزانه است عمه خانم؟
-فربد،آره پسر فرهاده
-فرهاد هیچ فرقی نکرده یک آن حس کردم دارم تو خاطرات دست و پا میزدم ولی حالا که تو رو میبینم،فهمیدم واقعیت بوده،عمو فرشاد و زن عمو چطورن؟
-مامان 4 سال پیش فوت شد ولی بابا خدا رو شکر حالش خوبه الان ایران نیست اگه بفهمه تو رو دیدیم از خوشحالی بال درمیاره،میدونی که چقدر دوستت داشت و داره؟
-دلم براش تنگ شده دوست دارم ببینمش
-مامان اینجا چه خبره؟
-برات میگم عزیزم ولی الان به مامان کمک کن تا بلند بشم تا همین الان هم زیاد مهمونای عزیزمون رو منتظر نگه داشتیم
-چشم
حال خودم رو درک نمیکردم دوست نداشتم دوباره فرهاد رو ببینم ولی باید با این مسئله یعنی پیدا کردن اونا کنار می اومدم و به صدف فکر میکردم
-خوش اومد فرهاد خان
-فرشته خوبی؟
-ممنون خوبم میدونستی اصلأ عوض نشدی؟
-اگه نمیدونستم هم تو امروز این مسئله رو به من ثابت کردی خودت هم زیاد تغییر نکردی
-چرا تغییر که داشتم پیر شدم
- 20 سال زمان،تغییر ایجاد میکنه حال عمو و زن عمو چطوره ایران هستند؟
-هر دو 7 سال پیش فوت کردن
-متأسفم
-من به خاطر زن عمو تسلیت میگم البته با 4 سال تأخیر
-ممنون نمیشینی؟
-شرمنده سر پا نگهتون داشتم راحت باشید فکر کنم تنها کسانی که اینجا و از این مسائل سر در نمیارن صدف و فربد باشن خیلی گنگ نگاه میکنید؟
-خانم صادمی...
-خانم فرزام پسرم،فرشته فرزام
-پدر بهتر از من شما رو میشناسه این علامت سوال شده خانم فرزام
-من و پدرت و عمه ات همبازی دوران کودکی بودیم و حالا بعد از 20 سال دیدار دوباره،برای من که غیر منتظره بود
-ترجیح میدادی دیداری نباشه؟
-چرا اینطوری فکر میکنی آقا فرهاد؟
-حدسه دیگه،نظر خودت چیه؟
-نظر خاصی ندارم ولی میدونم از دیدنتون خوشحالم هر چند که غیر منتظره بوده باشه
-فرشته هنوزم با خودت صادق نیستی،حتی بعد از این همه مدت
-افکارت هیچ فرقی نکرده فرهاد خان هنوزم دوست داری نظرت رو به دیگران دیکته کنی
-و تو هم،هنوز...
-راحت باش بعد از 20 سال دوری هر چی تو دلت هست رو بگو
-هنوزم مغروری و ...
-بچه ها بسه این دو تا هنوز چیزی نمیدونن،مجبورید اینطور رفتار کنید؟
-فریبا اون اخلاقش عوض نشده،فقط با من اینطور رفتار میکنه یا با همه این رفتار رو داره؟
-چرا از فریبا میپرسی از خودم بپرس
-صدفم،ما رو تنها بذار.میتونی باغ رو به فربد نشون بدی
-مامان آخه...
-صدف،خواهش میکنم
-چشم هر چی شما بگید
با رفتن صدف و فربد به سمت فرهاد برگشتم و با عصبانیت گفتم
-صدف از گذشته چیزی نمیدونست ولی حالا با حرفهای تو تنها چیزی که میخواد بدونه،گذشته است
-چرا براش تعریف نکردی؟
-به همون دلیلی که فربد هیچ چیز نمیدونه و اینکه روابط من و دخترم به تو مربوط نمیشه
-دخترت...کی ازدواج کردی؟فامیل صارمی برام خیلی آشناست
-پسر دایی مادرم،سیامک
-درسته یادم اومد یکبار دیدمش.حالا کجاست چرا این جا حضور نداره؟
- 19 سال پیش فوت شد
- آه متاسفم،صدف اسم قشنگیه چند سالشه؟
آروم تر شده بودم و با لحن آرومی گفتم
-معلومه که قشنگه 22 سالشه اسم فربد رو فرزانه انتخاب کرد اصلأ فرزانه کجاست ؟
-فرشته،فرزانه...
-اسم فربد مال خودشه من انتخاب کردم!محض اطلاع بگم که من از فرزانه جدا شدم اونم دیگه ایران نیست مقیم کانادا شده
-شما که با عشق ازدواج کردید چرا؟
-فکر کنم بهتره دیگه غیر منتظره همدیگه رو نبینیم اینجوری همه راحت تر هستن
فریبا،فربد رو صدا کن،میریم
-داداش ما اومده بودیم درباره ی یک موضوع دیگه صحبت کنیم
-الأن وقتش نیست فریبا،من بیرون منتظرم،فربد رو صدا کن
-باشه
-فرشته خانم خدانگهدار امیدوارم دیگه مجبور نشی...
-میتونم بقیه جمله ات رو حدس بزنم،زبونت هنوزم... خداحافظ

-مامان چی شد؟
-نمیدونم عزیزم سرم درد میکنه باید استراحت کنم
-شما اونا رو میشناختید؟
-آره میشناختم
-نمیخواید بگید کی بودن؟
-چرا میگم ولی حالا نه،واقعأ به استراحت احتیاج دارم
-قبول من اینجا رو جمع میکنم شما استراحت کنید
چه واژه ی غریبی بود،استراحت.
من که دو ساله خواب شب به چشمم نیومده حالا میخوام استراحت کنم.چرا باید میدیدمش من که همه ی گذشته رو فراموش کرده بودم،نه اگه فراموش کرده بودم اینطور تحت تأثیر اون لحظات حرف نمیزدم.خدایا چرا بعد از 20 سال باید دوباره میدیدمش؟چرا صدف و فربد همدیگه رو میخوان؟ما حتی نتونستم یک ساعت همدیگه رو تحمل کنیم...ولی این ماجرا نباید باعث بشه صدف تصمیمش رو عوض کنه اگه اونا همدیگه رو بخوان باید به هم برسن
-صدف مامانی،بیا اینجا
-حالتون بهتره؟
-آره خوبم عزیزم وقت داری چند روز بریم سفر؟
-سفر؟
-دلم میخواد چند روزی بریم شمال البته اگه تو مایل باشی؟
-آخر هفته که کلاس ندارم اول هفته رو هم بیخیال میشم یک هفته که بیشتر نمیشه؟
-یک هفته زیاده حدودأ سه چهار روز
-قبول کی حرکت کنیم؟
-فردا صبح
-با این عجله
-به خاطر مامان،موافقی؟
-آره مامانی،قبول
-ممنون گلم
تمام شب رو به اتفاقات روزی که گذشت و حرفهایی که من و فرهاد زدیم فکر کردم.با اونکه ما 20 سال بزرگتر شده بودیم ولی هنوز مثل بچه ها رفتار میکردیم و مثل اون موقع ها بیشتر از چند دقیقه مثل آدم نمیتونستیم با هم صحبت کنم و همیشه با هم در جنگ بودیم
چرا بعد از این همه مدت پسر اون باید عاشق صدف بشه اون گفت اسم رو خودش انتخاب کرده و از فرزانه جدا شده،اونا که عاشق همدیگه بودن چرا؟
-باز تمام شب رو بیدار بودید؟
-نه عزیزم
-برعکس لباتون،چشمهاتون حقیقت رو میگن،من رانندگی میکنم شما استراحت کنید
-استراحت نمیخوام فقط میخوام کنار تو باشم
-قربونتون برم من همیشه کنارتون هستم
-صدف تو هم فربد رو دوست داری؟
-مامان اونها حتی خواستگاری هم نکردن این چه سوالیه؟
-جواب بده صدفم اون پسر با نگاهش به آدم ثابت میکرد عاشقه،تو هم دوستش داری؟
-شما که فقط چند دقیقه اون رو دیدید چطور فهمیدید
-حالا،نمیدونم اون چشمهای تیله ای رو از کی به ارث برده چون به فرزانه نرفته آخه چشمهای فرزانه،مشکی بود
-همدیگه رو خوب میشناختید؟
-تقریبأ،شاید هم اینطور فکر میکنیم چون رفتار ما مثل بچه ها بود
-برام تعریف کنید،میخوام بدونم
-الان؟
-آره اینجوری حوصله ام سر نمیره و شما هم گذر زمان رو احساس نمیکنید
گذر زمان،این 20 سال برام یک عمر گذشت،بعضی وقتها اصلأ نمیگذشت،اون موقع ها بود که حرصم در می اومد و به خودم و زمین و زمان ناسزا میگفتم
صدف من با اخلاق و رفتار خاص خودم،نا مرادی روزگار رو احساس کردم.از بچگی عاشق سفر بودم و سفر به شمال برام رویایی بود.دریا رو دوست داشتم،همین طور جنگل رو ولی از همه بیشتر ویلای عمو فرشاد رو دوست داشتم هر وقت احساس بدی داشتم میدونستم کجا آروم میگیرم.از کلید اون ویلا سه تا درست شده بود یکی دست عمو فرشاد یعنی پدر فرهاد و فریبا بود یکی دست عمو محمود پدر فرزانه و فرزاد بود و کلید سوم دست من بود.
روزهایی که شمال نبودیم کلید همیشه زیر بالشم بود.اون کلید برام با ارزش ترین چیزی بود که درست شده بود.اگه دنیا رو به من میدادن بازم حاضر نبودم در قبال اون کلید رو به کسی بدم
اولین بار که وارد ویلا شدم 8 سالم بود
-فرشته،کوچولوی مامان کجایی عزیزم؟
-همین جام الان میام مامان صبر کن دارم نارنج میچینم
-تو که دستت نمیرسه وایستا بیام کمکت
-نه مامانی خودم میتونم الان میارم نشونت میدم
بچه های بی ادب همه ی نارنج های پایین رو کندن اصلأ فکر ندارن
میپریدم بالا تا شاید بتونم نارنج بکنم ولی هر چی سعی کردم نشد دیگه قاطی کرده بودم اصولأ هر چیزی رو که میخواستم تا بدست نمی آوردم دست بردار نبودم.
آخرین بار که داشتم میپریدم یکدفعه گرمای دستی رو دور کمرم احساس کردم بهش توجهی نکردم و تا دستم به نارنج رسید از شاخه جداش کردم خیلی خوشحال بودم وقتی پام به زمین رسید بدون توجه به شخصی که کمکم کرده بود مامان رو مورد خطاب قرار دادم
-مامان کندم ایناهاش ببین چقدر بزرگه ببین چه بوی خوبی داره
-چطوری دستت رسید؟
-یکی من
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 49- رمان رویای شیرین من , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان کتاب رمان دانلود رمان رمان های ایرانی رمان عاشقانه , تک سایت | دانلود رمان , ایرانی , عاشقانه , پلیسی , خارجی , رمان زیباترین رویای عاشقانه ی من - رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمــــان ...... رمان ...... رمــــان - Blogfa , رمانی ها ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/30 تاریخ
کد :64249

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا