تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان رویای شیرین من (فصل سوم)



دو هفته تا زمان رفتن مانده بود تمام روز در حال خرید و جابه جایی وسایلم بودم به قول مامان همه چیز رو جارو کردم و داخل ساک گذاشتم.
روزها خیلی سریع میگذشتن حتی باورش برای من هم مشکل بود طول سفرم دو سال بود.
فرشته ی 21 ساله داشت از ایران میرفت.یک ماه پیش بود که حرف از هویت میزدم.
چه ساده تصمیم به رفتن گرفتم و میدون رو خالی کردم،حالا که به اون روزا نگاه میکنم میبینم تنها کسی که ضربه خورد،خودم بودم چون این سفر رو باور نداشتم در صورتی که همه اون رو باور کردن و کسی به اسم فرشته رو فراموش کردند
خیلی ساکت و آروم رفتم فقط پدر و مادرم برای بدرقه اومدن یعنی خودم نخواستم کسی حاضر باشه،اینطوری راحت تر میرفتم
اولش فکر میکردم با رفتن من نه،با سعی برای رفتن از طرف من اتفاقی می افته ولی دنیا پا برجا بود و حادثه ای رخ نداد.
توقع زیادی داشتم لحظه ی آخر فهمیدم تیرم به سنگ خورده،من نمیخواستم از ایران جدا بشم و برم،میخواستم ببینم فرهاد عکس العملی نشون میده یا نه؟
وقتی لحظه ی آخر رو درک کردم فهمیدم این همه سال تو ذهنم دنبال کسی بودم که حتی ذره ای براش ارزش نداشتم.
همه خبر داشتن من دارم میرم ولی کسی حاضر نشد برای خداحافظی بیاد،حس بدی بود،ترک شدن،طرد شدن از طرف کسانی که از بچگی همراهشون بودی همراهت بودن ولی حالا...
قلبم شکست،صدای خرد شدن غرورم رو شنیدم،درد و رنج درونی رو تجربه کردم ولی با روی خندان از خانواده ام جدا شدم.
تمام طول راه رو به باغ شمال و گلناز فکر میکردم آخه گلناز تنها کسی بود که همراه من برای رفتن و دوری اشک ریخت،نرفته دلم برای گلناز تنگ شده بود.
چند ماه اول محیط برام نا آشنا بود و احساس غریبه بود آزارم میداد هر چند که سیامک بی نظیر بود و حضورش باعث دلگرمی من بود برام مشاور و دوست خوبی بود ولی من دختر یکدنده ای بودم که کمتر به حرف کسی گوش میدادم اون حتی با این خصلت بد من هم کنار اومده بود
پنج روز اول هفته رو در آکادمی بودم و دو روز کنار سیامک و دوستاش که تعطیلات آخر هفته محسوب میشد
دوستای خوبی داشت که از دوران دانشجویی باهاشون آشنا شده بود،خیلی راحت منو کنار خودشون پذیرفتن و من هم به خاطر دوری از تنهایی این جمع رو دوست داشتم.
هر کدوم از یک جای دنیا اومده بودن و اونجا ساکن شده بودند
جرج یکی از دوستای سیامک بود که انگلیسی بود خیلی شوخ و مهربون و همیشه در حال خنده،بچه ها میگفتن زمانی رو به یاد ندارن که خنده از لبهای جرج دور شده باشه.
آنا زیباترین دختر گروه بود که یک رگ ایرانی داشت و فارسی رو تقریبأ خوب حرف میزد و از بقیه به من نزدیکتر بود
کم کم متوجه علاقه ی بین سیامک و آنا شدم ولی هیچ کدوم اونا حاضر نبودن این علاقه رو بازگو بکنن دوست داشتم کمکشون کنم و برای این کار از هر راهی وارد شدم اول جدا جدا باهاشون صحبت کردم ولی جواب نهایی و قانع کننده ای نداد برام مشکل بود درک کنم که وقتی اینقدر به هم علاقه دارن چرا بروز نمیدن

درگیر بودن تو این ماجرا باعث شد از اتفاقهای زندگی خودم گذر کنم تنها چیزی که برام مونده بود دلتنگی بود من حدود یک دهه علاقه ی یک طرفه ای داشتم که حالا به این راحتی نمیتونستم از یادش ببرم،سعی میکردم به گذر کند زمان اهمیت ندم ولی لحظات چنان خود را به رخ زندگی من میکشیدند که باورش برای خودم هم مشکل بود
شش ماه از حضور من در فرانسه میگذشت و تلاش من برای رسوندن آنا و سیامک به هم بی نتیجه مونده بود
-آخه چرا؟
-فرشته قرار بود بیای اینجا درس بخونی نه اینکه از زندگی من سر در بیاری
-داری میگی فضولی ممنوع؟
-یه چیزی تو همین مایه ها
-فکر نمیکردم یک همچین حرفایی بلد باشی به نظرت بهتر نیست منو پانسیون آکادمی کنی تا خیالت راحت بشه؟
-چرا بهت برمیخوره دختر،من که چیزی نگفتم
-نه تو رو خدا میخواستی بیشتر بگی،چیز دیگه ای هم مونده؟
-لوش نشو،شوخی کردم،ماجرا رو فراموش کن بیا بریم شام بخوریم
از حرفاش حرصم در اومد ولی نمیخواستم موضوع رو فراموش کنم،راه حل این موضوع یک چیز ساده بود من یک حسادت میخواستم تا سیامک بتونه حرف دلش رو بزنه و بعد از یکم فکر بالاخره بهش رسیدم
-امکان نداره من این کار رو نمیکنم همه از علاقه ی بین سیامک و آنا خبر دارن
-جرج من مطمئنم جواب میده بعد خودم همه چیز رو برای سیامک میگم
-من این کار رو نمیکنم فهمیدی؟!!
بعد از دوز بالاخره تونستم جرج رو راضی کنم تا از آنا خواستگاری کنه
-سیامک باورت میشه؟چقدر بهت گفتم عجله کن،هی گفتی کار شیطونه حالا تحویل بگیر،جرج و آنا به نظرم به هم میان نظر تو چیه؟
-فرشته خواهش میکنم تمومش کن حوصله ندارم
-نمیخوای کاری بکنی؟
-نه
-فکر نمیکردم اینقدر راحت از کنارش بگذری چرا وقتی عاشقش نیستی طوری رفتاری میکنی که برای دیگران سوء تفاهم بشه تو حق این کار رو نداری
-تو نباید این حق رو به من بدی،پس درباره اش نظر نده
-داری با زندگیش بازی میکنی بعد میگی نظر ندم
-مگه زندگی توئه؟
-امیدوارم آنا بهش جواب مثبت بده شب به خیر
هر کار میکردم نمیتونستم از دست سیامک ناراحت بشم هر کسی اون حرفا رو به من زده بود دیگه باهاش کاری نداشتم ولی سیامک فرق داشت اون برام حامی قدرتمندی بود که نمیخواستم ناراحت ببینمش و من بهش احتیاج داشتم دوست داشتم کاری که دلش میخواد رو انجام بده و از عواقبش نترسه.
یک هفته از خواستگاری جرج میگذشت و آنا هنوز جوابی نداده بود و همه با دیدی خاص منتظر جواب بودن و ترس جرج از همه جالب تر بود اون باورش نمیشد که یک هفته گذشته باشه و هنوز جواب نگرفته چون حدسش این بود که همون لحظه که پیشنهاد رو میده جواب منفی میگیره و ترس من از لجبازی آدمها بود ترس از جواب آنا که ممکن بود تمام معادلات ذهنی منو خراب کنه
آخر هفته یک پیک نیک دوستانه داشتیم و در ناباوری تمام آنا و سیامک با برنامه موافقت کردند
شب کنار آتیشی که پسرا درست کرده بودن بچه ها درباره زندگی و آرزوهاشون صحبت میکردن،وقتی نوبت به آنا رسید رو به جرج گفت:به خاطر اینکه جواب داد طول کشید متأسفم چون تا حالا به عنوان شریک زندگی بهت نگاه نکرده بودم ولی حالا میتونم جواب پیشنهادت رو بدم
-بچه ها از آرزو هاشون میگفتن پس آرزوت رو بگو
-سیامک دارم درباره خودم و آرزوهام میگم البته اگه اجازه بدی
-سیامک بذار آنا جواب جرج رو بده چه زمانی بهتر از حالا
-فرشته تمومش کن
-ببخشید ولی من دلم خیلی هوای عروسی کرده حالا داره جور میشه پس یکم آروم بگیر
-آره میترسیدم ولی حالا ترس از دست دادنش داره نابودم میکنه و همه اش تقصیر توئه
-آره تقصیر منه که تو نمیتونی به کسی که دوستش داری ابراز علاقه کنی،دیگه چی تقصیر منه؟
-هیچ کس از این گروه به این فکر نمیکرد که جرج از آنا خواستگاری کنه ولی
-ولی دیدی که خواستگاری کرد پس تو در دوست داشتن آنا تنها نبودی
-من شریک نمیخوام
-اینو به آنا بگو طرف صحبت تو من نیستم اونه
-سیامک با فرشته درست کن ماجرا اونجور که میبینی نیست
-تو دیگه چیزی نگو جرج که ناجور از دستت ناراحتم
-از دست من ناراحتی چرا با فرشته اینطور صحبت میکنی؟
-هر طور دلم بخواد صحبت میکنم
-راحت باش آقا سیامک اگه تو به چیزی که میخوای برسی من خوشحال میشم.درد حرف نزدن رو چشیدم که بهت گفتم جواب منفی گرفتن خیلی راحت تر از نگفتن و سکوته،حالا فهمیدی وقتی یک رقیب برات ایجاد میشه شرایط سخت میشه و میفهمی ترس نباید مانع کارت بشه ولی کاری که الان کردی بهترین کار بود حداقل اینکه میدونی تمام تلاشت رو کردی و فردا به خاطرش حسرت نمیخوری
از جام بلند شدم و وارد چادر مسافرتی شدم و زیپش رو بستم همه رو شوکه کردم هیچ کس فکر نمیکرد من عاشق کسی باشم صداهایی که سیامک رو سرزنش میکردن رو میشنیدم که آنا گفت:وسط حرف من و جرج این ماجرا پیش اومد میخواستم بگم حتی یک لحظه هم نمیتونم به عنوان شریک زندگی ببینمت جواب من منفیه جرج
جیغ خوشحالی جرج از یادم نمیره خیلی بی نظیر بود برعکس هر آدم عاقلی عمل کرد و سرش وارد چادر کرد و گفت جوابش منفیه

روزهای طلایی شروع شد خیلی زودتر از چیزی که من فکر میکردم نقشه ام جواب داد و سیامک به خواستگاری آنا رفت و اونا نامزد شدن و خوشحالی من کامل شد
همانطور که من فکر میکردم اونا در کنار هم خیلی شاد بودند.
یکسال از اومدن من میگذشت که تصمیم گرفتم چند روزی پیش مامان و بابا باشم از تعطیلی 3 هفته ای استفاده کردم و راهی شدم،تمام طول راه رو به این فکر میکردم که دوباره میبینمش یا نه؟
بعد از یکسال دوری برگشتم،چقدر دوست داشتم برای همیشه بمونم ولی نباید عادت میکردم من دلخوشی های زیادی داشتم که باید حفظشون میکردم تصمیم گرفتم تمام اون سالها رو دور بریزم همون طوری که اون منو دور انداخت و از کنارم گذشت ولی ای کاش تمام این حرفا به واقعیت بدل میشد و من وجود انجام این کار رو داشتم!!!
توی فرودگاه پدر و مادرم و فریبا برای استقبال اومده بودن،دیدن فریبا منو یاد فرهاد انداخت و عجز منو به رخ میکشید ولی خودم رو کنترل کردم و خوشحالی رو به چهره ام برگردوندم
آغوش خانواده زیباترین چیزی بود که من یکسال از وجودش بی بهره بودم و حالا گرمای این محبت ها من رو به ماندن ترغیب میکرد و هر لحظه که میگذشت من سست تر میشدم
با برگشت به ایران دلتنگی من برای گلناز بیشتر میشد بالاخره بعد از دو هفته دیدن فامیل و خانواده وقت مسافرت پیدا کردم
مثل گذشته نه چندان دور زدم به جاده و بدون هیچ توقفی به جایی رفتم که برام یک دنیا خاطره داشت.زندگی من اونجا شکل گرفت و همیشه تو رویاهام اونجا رو نقطه عطف زندگی ام میدیدم ولی...
من اونجا گلناز رو داشتم که برام خیلی با ارزش بود اینکه بدونی یکی منتظرته احساس خیلی خوبی به حساب میاد اینکه بدونی یادت همیشه یادش هست
در طول دو هفته ای که تهران بودم به جز فرهاد و فرزاد همه رو دیدم،طبق گفته فریبا،فرزاد بعد جواب منفی من چند ماهی رو پیش عموش ترکیه بوده و حالا منتظر جواب خواستگاریش از دختر یکی از دوستای پدرشه وقتی خبرش رو شنیدم براش خوشحال شدم و آرزوی خوشبختی کردم.
ولی هیچ کس خبری از فرهاد به من نداد،انگار تمام دنیا دست به دست هم داده بودن تا من رو از خبرهای فرهاد دور بکنن وقتی تلاشام نافرجام موند خودم رو جلوی در ویلا دیدم یک لحظه حس فراموش شدن،لرز به وجودم انداخت
ولی نه،من چشمهای منتظر و گرمای اونا رو حس کردم.
دل به دریا زدم،بعد از چند دقیقه انتظار کشنده دستهای مهربونش در رو باز کردم،چقدر دلم براش تنگ شده بود
-گریه نکن خاله،منم گریه میکنم ها
-خاله قربونت بره نمیدونی چقدر دلتنگت بودم گلی خانم
-منم دلم تنگ شده بود فرشته جون بیا بریم بچه ها رو ببینیم راستی...
-گلناز جان کجایی مامان؟
-سلام
-خانم جان...
-دلم براتون تنگ شده بود شما با دل سنگ و مغرور من چیکار کردید که اینقدر دلتنگتون بودم؟
-کی گفته دل تو سنگیه،محبتی که شما به من و خانواده ام کردید فامیل برای فامیلش نمیکنه
همراه گلاره و گلناز وارد شدیم گلاره برای درست کردن ناهار رفت و من به سمت ساختمان اصلی رفتم
-خاله دم در داشتی چی میگفتی مامان اومد؟
-چی...آهان یادم اومد میخواستم بگم عمو فرهاد هم اینجاست
-کی اینجاست؟
-عمو فرهاد دیگه
-الان کجاست؟
-باید تو ساختمون باشه تو اتاقش
-کدوم اتاق،اتاق خودش؟
-این دفعه تو اتاق شما رفت
-فهمیدم برو به مامان کمک کن من وسایلم میذارم یک سر به عموت میزنم بعد میام پیشت که بریم صدف و فربد رو ببینیم
-باشه خاله پس زود بیا
-باشه گلی خانم
جلوی در اتاقش ایستادم و با تصمیم دلم چند ضربه به در زدم
-گلناز جان من بیدارم قرار بود 8 صبح بیدارم کنی تنبل خانم خواب موندی؟
نمیتونستم حرف بزنم،فقط به صدایی گوش میدادم که برام دنیایی بود پر از مهربانی خیالی
-گلناز جان شوخی بود بیا تو عمو بیا که صبحونه رو با هم بخوریم
جرأت صحبت کردن نداشتم میخواستم بگم فرشته پشت در ایستاده ولی واکنش فرهاد از بی تفاوتی ظاهرش میترسیدم
-بیا تو دیگه گلن...
-سلام
-فکر کردم گلناز اومده
سلام کی برگشتی؟
-دو هفته ای میشه
-خبر نداشتم،چند ماهی هست که از تهران بیرون زدم و از اخبار بی اطلاعم
-چطوری؟
-خوبم،دنیا محل گذره و زندگی من هم میگذره من به شعر مولانا رسیدم و خودم رو از زندان پدر و مادرم آزاد کردم
"این جهان زندان و ما زندانیان/بر شکن زندان و خود را وارهان"
-زندان؟
-آره از خودت چه خبر؟
-خبر خاصی نیست سه هفته تعطیلات بهترین زمان برای دیدن مامان و بابا بود و البته دلم برای گلناز هم تنگ شده بود
-خوش به حال گلناز،پس برمیگردی؟
-دوره 2 ساله است
-خوب هست؟
-من برای آرامش خودم ساز میزنم برای من عالیه
-پس آرامش داری؟
-وقتی از ایران میرفتم فکر میکردم هیچ وقت روی آرامش رو نمیبینم ولی حالا نظرم عوض شده از بودنم درس گرفتم خیلی دیر درس گرفتم ولی شاید ...
-چه درسی؟
-میرم کنار دریا بیا اونجا حرف بزنیم
به سمت پله ها حرکت کردم که صدام کرد
-فرشته،میخوای برگردی؟
-کجا برگردم؟
-تهران
-الان؟
-آخه دفعه قبل که منو اینجا دیدی برگشتی
-این دفعه نمی تونم برگردم چون تا یکسال دیگه ایران نیستم پس برگشتن اونم همین الان،غیر ممکنه
-پس میخوای تحمل کنی؟
-خودم رو تحمل میکنم!!میرم کنار ساحل

کنار ساحل قدم میزدم که فرهاد اومد
-دور از ایران خوش میگذره؟دوست پیدا کردی؟
-سیامک با یک اکیپ دوسته که باهاشون تو دانشگاه شده بیشتر آخر هفته ها با اونام خیلی بچه های جالبی هستن و برای دوستی ارزش زیادی قائلن چیزی من تا قبل باهاش غریبه بودم
-دلیلش این نبود که تو فقط خودت رو میدیدی؟
-نمیدونم ولی اطرافیان من هم مثل دوستای سیامک نبودن من تو این 1 سال نشد بیشتر از یک هفته از بچه ها بی خبر باشم ولی اینجا بعضی وقتها ماه ها خبری از همدیگه نمیگرفتیم میبینی تفاوت زیاده
-ما باید تفاوت رو از بین ببریم،خودت تو این یک سال چند بار به دوستای اینجات زنگ زدی؟
-من با بدرقه دو نفر از ایران رفتم ولی با چهار نفر ارتباط هفتگی داشتم
-چهار نفر؟
-من هر هفته با مامان و بابا و فریبا و گلناز صحبت میکردم
-تو با فریبا در ارتباط بودی؟
-آره فریبا دوست صمیمی من بوده و هست نمیدونستی؟
-فریبا حرفی نمیزد
-من تقریبأ از همه خبر داشتم
-فرزانه چطور؟
-قبل از جواب منفی من رابطه ی ما خشک بود بعد از اون اتفاق خشک تر هم شد اون تمایل به دوستی با من نداره منم همین طور
-چرا؟
-دلیلش شخصیه
-اوه درسته،چه برنامه ای برای آینده ات داری؟
-یک سال دیگه باید فرانسه باشم بعدش تصمیم میگیرم
-از سیامک چه خبر؟
-هیچی زندگی میکنه،اون آدم متفاوتیه خیلی مقاومه و روحیه ی بالایی داره دوست دارم مثل اون باشم ولی نمیشه سخته
-چرا؟
-چون من آدم احساسی هستم در حالی که اون منطق احساس رو میپسنده ولی...
-این درسته؟
-از نظر من درسته چون احساس خیلی راحت آدم رو زمین میزنه و نابود میکنه ولی عقل آدم رو بالا میبره
"در زمین هیچ عشقی نیست که زمینت نزند،آسمان را دریاب..."
خودت چه برنامه ای داری؟
-به زودی خبرهای بزرگی میشنوی،این چند ماهه خیلی فکر کردم کم کم دارم به نتایج خوبی میرسم البته به جوابی که قراره بگیرم شک دارم
-اگه درست نباشه چی میشه؟
-زندگی میرود بر باد،هر چه بادا باد
-به همین راحتی؟
-خیلی راحت تر از این حرفا،زندگی تا الانم رفته بر باد از الان به بعد باید مراقبش باشم ولی میخوام ریسک کنم
-ریسک روی زندگیت؟
-آره یا به آرزوم میرسم و خوشبخت میشم یا در حسرت میسوزم و بدبخت،تو بودی چی کار میکردی؟
-نمیدونم،اگه دلیل ریسک برام مهم باشه و ارزش داشته باشه شاید ریسک کردم
-ارزش این کار رو داره مطمئنم
-امیدوارم موفق باشی فرهاد خان امروز روز خوش شانسی ماست
-چرا؟
-چون ما الان یک ساعته با هم صحبت میکنیم بدون اینکه به هم تیکه بندازیم
خندید،از ته دل خندید.اونقدر زیبا میخندید که منو به رها کردن لبخند ترغیب کرد.
لحظات شادی رو کنار هم داشتیم ،خیلی دوست داشتم تو اون دوره احساس واقعی خودم رو میگفتم اونوقت دیگه حسرت کارهای نکرده رو نمیخوردم.
اون سه روز برام خاطره انگیزترین لحظاتی بود که کنار فرهاد داشتم،دیگه لحظاتی رو سراغ ندارم که ما آروم و راحت مثل اون روزا با هم حرف زده باشیم.
همه خوشحال بودیم و گلناز دو تا هم بازی داشت که کنار اون مثل یک دختر و پسر بچه ی شیطون سر و صدا میکردن،لحظات شیرینی که به تلخی رسید.
بعد از سه روز به تهران برگشتم ولی فرهاد گفت ترجیح میده چند روز بیشتر اونجا بمونه تعطیلات خیلی سریع میگذشتن و مامان و بابا خودشون رو برای جدایی دوباره آماده میکردند.
تمام طول سفر از خبرهای فرانسه غافل بودم با هیچکس ارتباط نداشتم،شبی که بلیط داشتم به سیامک زنگ زدم خیلی شاکی بود که چرا بهش خبری از خودم ندادم و حسابی عصبانی بود وقتی خبر برگشت رو بهش دادم خیلی خوشحال شد و گفت تو فرودگاه دنبالم میاد.
موقع برگشت با ذهنی پر از سوال سفر رو به پایان رسوندم.
خبر بزرگی که فرهاد ازش میگفت،ریسک بزرگ زندگی اون علامت سوال زندگی من بود،علامتی که وقتی معنی اش رو فهمیدم...
زندگی من دوباره شروع شد.کلاس ها،پیک نیک های آخر هفته و شوخی های جرج و کارهاش که باعث شادی من و بچه ها میشد.
وسط هفته بود که کلاسم کنسل شد و به خاطر نبود سیامک و آنا که برای انجام کارهاشون به مارسی رفته بودن به دفتر جرج رفتم.هیچ وقت تنهایی تو اون کشور رو دوست نداشتم و همیشه یک چیزی من رو از این کار منع میکرد.
شرکت تبلیغاتی جرج نزدیک آکادمی بود،بعد از نیم ساعت انتظار بالاخره تونستم ببینمش
-آخر هفته ها راحت تر میشه پیدات کرد،نیم ساعته منتظرم
-اول سلام بده بعد شکایت کن بعدش هم من مثل تو بیکار نیستم
-چییییییییی؟
-شوخی کردم فرشته،یک قرار خیلی مهم داشتم نمیشد نصفه ولش کنم ولی از همین الان تا شب بیکارم،درست عین خودت
این جمله رو گفت و مثل همیشه شروع کرد به خندیدن
-بسه دیگه اصلأ هم خنده دار نبود سیامک و آنا رفتن مارسی، کلاس منم کنسل شد،حوصله ی خونه رو هم نداشتم
-از تنهایی ترسیدی؟
-اصلأ اینطور نیست
-دروغ نگو من خوب میشناسمت
-من رو خوب میشناسی؟مطمئنی؟
-آره مطمئنم،حالا باید چیکار کنیم؟
-نمیدونم فرقی نداره اصلأ تو به کارهات برس منم همین جا کارهای خودم رو انجام میدم
-گفتم که همه ی قرارها رو کنسل کردم،حالا کجا بریم؟
-لازم نبود این کار رو بکنی من فقط میخواستم تنها نباشم
-دیدی گفتم ترسیدی
-جرج!!
-باشه نترسیدی راه بیفت بریم یک جای خوب

شروع کردم به سوال پرسیدن تا وقت رو بگذرونم و از جرج هم بیشتر بدونم
-جرج پدر و مادرت کجا زندگی میکنن؟
-فوت شدن
-متأسم برادر و خواهر نداری؟
-کنجکاوی درباره ی زندگی من بدونی؟
-میخوام بدونم چرا همیشه خوشحالی،چیزی هست که باعث رنجشت بشه؟
-پس باید داستان رو برات بگم
-چطور؟
-زندگی به من یاد داد باید خوشحال باشم حتی تو لحظه های سخت
-چطوری؟
-به راحتی برات میگم
تو منچستر با پدر و مادرم زندگی میکردم وضع مالی متوسطی داشتیم ولی زندگی خوبی بود پدرم مدیر مالی یک شرکت چند ملیتی بود و مادرم خونه دار،آشپزی اش فوق العاده بود از وقتی رفت دیگه هیچ غذایی رو با میل و عشق نخوردم.
8 سالم بود که یک اختلاس باعث از دست دادن پدرم شد مادرم که از کارهای بابا خبر داشت دنبال کارهاش رو گرفت و به پلیس خبر داد ولی به خاطر نفوذ مدیرای شرکت کاری نتونست بکنه
یک روز صبح که بیدار شدم مامان رو پیدا کردم ولی...
دکترا گفتن که خودکشی کرده ولی نمیتونستم باور کنم
تنها شدم و پیش تنها فرد باقی مانده از خانواده ام رفتم
یک مرد تنها و خشک،اوایل فکر میکردم با یک روح دارم زندگی میکنم و همین فکر اولین لبخند رو روی لب من آورد.
البته بعد متوجه قضاوت ناعادلانه ام شدم،عمو برام کتاب میخوند و به من اجازه داد که از کتابخونه اش استفاده کنم.اونا برام تبدیل شدن به یک معلم کامل و بهم یاد دادن که پشت اتفاقهای بد دلایل خوبی وجود داره که انسانها از درکش عاجز هستند
به خاطر همین خندیدن رو شروع کردم
وقتی از انگلیس می اومدم زندگی رو تموم شده میدیدم ولی با وجود عمو و یادگیری های جدید دوباره زندگی رو از سر گرفتم
20 سالم بود که با گابریل آشنا شدم و عاشق شدم.بعد از چند ماهی تو مهمونی عمو شرکت کردم و در کمال ناباوری گابریل رو دیدم و متوجه شدم که دختر یکی از دوستای عموئه ولی تو همون مهمونی هم جس بد شکست رو تجربه کردم و متوجه شدم پدر گابریل که مرد خودرأی بود براش یک همسر مناسب پیدا کرده.
عمو باهام صحبت کرد و ازم خواست گابریل رو فراموش کنم چون به نفع من نیست
شش ماه بعد گابریل ازدواج کرد و منم دوباره به معلم های خودم رو آوردم و یک مدت قید درس و دانشگاه رو زدم و در کنارش عمو منو به صبر دعوت میکرد و معتقد بود که این پیشامد بهترین رخ داد زندگی من بوده
بعد از سه ماه دوباره ی روحیه ی خودم رو بدست آوردم
با بیرون اومدن از پیله ی تنهایی ام خبرایی شنیدم که قابل باور نبود
گابریل معتاد بوده و زندگیش بهم ریخته بود و اونم بعدش از کشور خارج شده بود بعدش عمو برام تعریف کرد که اون قبل از ازدواج هم معتاد بوده و پدرش برای استحکام شراکتش و حفاظت از دخترش اونو به این ازدواج ترغیب میکنه
با حل شدن این معادله دوباره خنده به لب من اومد دوباره به دانشگاه رفتم و دوری یک ساله رو جبران کردم.سال سوم دانشگاه بودم که شرکت رو تأسیس کردم و حالا پیشرفت خوبی دارم که همه رو مدیون معلم های بی جانی بودم که به من جان دادند.
زندگی جرج برام جالب بود درست عین خودش،دوست داشتم مثل اون در لحظات سخت و تلخ بخندم ولی من اونقدرها محکم نبودم

زندگی به خوبی سپری میشد و من خوشحال از امروز ،با امید به فردا ها نگاه میکردم که خبر بزرگ فرهاد به گوشم رسید ولی خبر اون به جای اینکه دنیا رو منفجر کنه،روح و زندگی منو داغون کرد چیزی که از فریبا شنیدم برام غیر قابل باور بود آنقدر که همون لحظه به مامان زنگ زدم تا کامل مطمئن بشم
-سلام خوبی مامانی؟
-سلام دختر شیطون خودم خوبی؟
-خوب خوبم شما چطوری؟بابا چطوره؟
-ما هم خوبیم
برچسب ها: رمان , رمان جدید , رمان رویای شیرین من , دانلود رمان , دانلود رمان رویای شیرین من ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/29 تاریخ
کد :64213

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا