تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان رویای شیرین من (فصل چهارم)


چند ماه بعد از برگشت دوره تمام شد ولی بیشتر از آنچه که احساس میکردم وابسته اون محیط شده بودم دوست داشتم زودتر عروسی سیامک و آنا رو ترتیب بدم.
به خاطر رضایت هر دوشون،کارهای ابتدایی انجام شد و جرج کمک بی نظیری بود.
برای مامان و بابا بلیط گرفتم و فرستادم و ازشون خواستم برای عروسی سیامک بیان فرانسه،اونا فکر میکردن ما بدون حضور اونا ترتیب همه چیز رو دادیم و ناراحت بودند
فکرشون برام جالب و خنده دار بود.
چند روز مونده به مراسم اومدن و اونجا تازه متوجه حضور آنا شدند.
مراسم واقعأ عالی برگزار شد و آتیش بازی های جرج یک شب بی بدیل رو ایجاد کرد.
خوشحال بودم که سهم کوچکی تو راه رسیدن سیامک به آنا داشتم
-احساس خوبی داری؟
-معلومه که احساس خوبی دارم،اونا ازدواج کردن و این واقعأ عالیه راستی کار تو هم عالی بود جرج
-منم دیگه،پر از شاهکار،فرشته یک سوال بپرسم؟
-از کی تا حالا برای سوال پرسیدن اجازه میگیری؟
-حالا که دوره تموم شده همراه خانواده ات برمیگردی؟
-یک تصمیم گرفتم که کسی ازش خبر نداره
-چه تصمیمی؟
-میخوام اینجا رو به مامان و بابا نشون بدم و بهشون بگم میخوام اینجا زندگی کنم،شاید اونا هم اومدن و با هم زندگی کردیم
-من میرم ماشین رو بیارم
-جوابتو گرفتی؟
مثل همیشه خندید و رفت
دو هفته تمام داشتم برای راضی کردن بابا و مامان باهاشون صحبت میکردم و بالاخره با حرفهای من پذیرفتن،قرار شد اونا برگردن و کارهاشون رو انجام بدن و منم دنبال پیدا کردن خونه و چیزای دیگه باشم.
بعد از 10 ماه دوباره به ایران اومدم.
اولین جایی که دلم به سمتش پر میکشید باغ بود ولی طاقت خداحافظی نداشتم وقتی رسیدم از دور نگاهش کردم،برای دیدن گلناز سر از پا نمیشناختم ولی قدرت اینکه بگم دارم برای همیشه میرم رو نداشتم.
وقتی در باغ باز شد دلم لرزید،گلناز من بود خیلی سخت بود که از دور باهاش خداحافظی کنم ولی چاره ای نبود.
بلافاصله به تهران برگشتم و راهی خونه شدم.مامان و بابا از دیدن من شوکه بودن وقتی شرایط رو مساعد دیدن راضی شدن کارهاشون رو با سرعت بیشتری انجام بدن
بابا سندهای کارخانه رو به نام عمو فرشاد کرد و فروش زمین ها هم انجام شده بود تنها چیزی که همه به نگهداریش رأی دادیم خونه مون بود.
همه چیز جور بود بابا زیاد راضی نبود ولی به خاطر خوشحالی من و مامان چیزی نگفت البته خوشحالی مامان هم به خاطر این بود که کنار منه و از هم دور نیستیم
مهمونی خداحافظی برام جالب نبود،باید کسایی رو یک بار دیگه میدیدم که ازشون...

-مامان میخوای فردا ادامه بدی؟
-مگه نمیخواستی همه چیز رو بدونی؟
-گفتن اینا ناراحتتون میکنه؟مگه نه؟
-فرقی نمیکنه باید گفته بشه
-صدف مادرت راست میگه بذار تعریف کنه
داشتی میگفتی باید آدمهایی رو میدیدی که ازشون متنفری
-کلمه ی آخر رو من گفتم آقا فرهاد؟
-جز این کلمه،کلمه ی دیگه ای اونجا قرار نمیگیره
-تو چرا به این موضوع علاقمندی،چه فرقی به حال تو میکنه؟
-میخوام بعدش برات تعریف کنم که با چه تعداد زندگی بازی کردی،ادامه بده البته لطفأ
-آره باید یکسری آدم رو میدیدم که ازشون متنفر بودم حوصله ی مهمونی نداشتم و تنهایی رو ترجیح میدادم به اتاقم رفتم و از اون بالا همه چیز رو دیدم.
اولین کسایی که اومدن عمو فرشاد و فریبا بودن هیچ وقت نپرسیدم که چرا زن عمو نیومد حتی بعد از مراسم عقد فرهاد و فرزانه وقتی برای خداحافظی رفتم زن عمو رو ندیدم و تا الان هم دلیلش برام نامعلومه.
نفر بعدی فرزاد بود که تنها اومد با یک دسته گل رز سفید وقتی دیدمش یاد اون روز افتادم که رسمی ازم خواستگاری کرد،حس کردم اگه به عقب برگردم شاید درباره ی فرزاد جدی تر فکر کنم
-شوخی میکنی مامان؟
-نه جدی میگم من همیشه با دید بدی به فرزاد نگاه میکردم و همیشه رتبه ی دوم رو داشت ولی اون روز فهمیدم که فرزاد اونقدر ها که من فکر میکردم بد نبود
-هنوزم دیر نشده،فرزاد ازدواج نکرده
-شوخی میکنی فرهاد؟
-نه جدی میگم الان باید اتریش باشه،بجنبی بهش میرسی!
-هر وقت ازت نظر خواستم نظر بده
حرص میخورد و من از این حالش راضی بودم،تا اون باشه که به فکر اذیت و آزار من نباشه
-ادامه بده مامانی
تقریبأ آخرین مهمونهایی اون شب فرهاد و فرزانه بودند،مهمونی مثل همیشه تا حوالی نیمه شب ادامه داشت ولی من چون حال و حوصله نداشتم خیلی زود خوابیدم البته مامان فرداش تموم اتفاقهای دیشب رو برام گفت.
دو روز بعد از مهمونی ما راهی فرانسه شدیم و با استقبال سیامک و بچه ها روبرو شدیم که برای ورود مامان و بابا مهمونی ترتیب داده بودن،بعد از مهمونی همه برای استراحت راهی شدن و من و آنا هم تو کتابخونه مشغول صحبت بودیم که سیامک اومد
-اجازه هست خانم ها؟
-بفرمایید داخل آقای خونه،تو این مدت که اذیت نکردی سیامک؟
-من و این کارا؟مهمونی خداحافظی چطور بود؟
-من شرکت نکردم حال و حوصله ی مهمونی رو نداشتم
-حال و حوصله ی مهمونی یا ...
-خواهش میکنم سیامک،نمیخوام بابا اینا چیزی بدونن
-چرا؟
-چون حوصله حرفها و نصیحت ها رو ندارم
-باز داری زود قضاوت میکنی راستی جرج چش بود؟
-نمیدونم از خودش بپرس
-باشه میپرسم شب خوش
-شب به خیر عزیزم
-شب به خیر فرشته خانم
-سیامک به من لقب خانم هم ببندی فرقی نمیکنه،مامان و بابا چیزی نمیفهمن آقا
-سیامک فرشته رو اذیت نکن
-از همسر مهربونت یاد بگیر
-باشه سعی میکنم
-آفرین برادر مهربونم
-خوب بلدی خرم کنی
-دور از جون...
-دور از جون خر؟
-بی معرفت من اینجوری حرف میزنم؟شب خوش
-بخند بعد برو فرشته
-خنده ام نمیاد آقا
-میدونی که نمیذارم بری پس بخند
-هاه هاه هاه اینم خنده فعلأ
مشغله ی زیاد برای ساکن شدن در خونه ی جدید باعث شد که مسئله جرج رو فراموش کنم.بابا همراه یکی از دوستای سیامک دنبال یک کار جدید بود و منم دنبال کارهای روزانه و در کنارش در پی یادگیری آشپزی بودم.
بعضی وقتها آنقدر بی دقتی میکردم که حرص مامان در می اوردم و مجبور میشد منو از آشپزخانه بیرون بکنه.
بالاخره بعد از دو ماه تونستم با جرج رو تو فرانسه پیدا کنم و باهاش صحبت کنم
-میدونی چند وقته میخوام باهات صحبت کنم؟
-سخت مشغول خانواده ات بودی
-وقتی من خلاص شدم تو رفتی سفر اونم چه سفری یک ماه طول کشید
-کاری بود فرشته
-یک ماه؟
-به چند جا سر زدم برای پیشرفت شرکت ضروری بود
-حالا چطور بود؟
-عالی بود تو بگو چه خبر؟
-هیچی،پر از تکرار شدم تنها چیز جالب یادگیری آشپزیه که توش هیچ استعدادی ندارم
-پس داری مادرت رو اذیت میکنی؟
-آنقدر که بعضی وقتها از آشپزخونه بیرونم میکنه
-حقته،دختر بد تازه باید تنبیه ات هم بکنه
-مامان دلش نمیاد
-چه بد!!
-جرررررج
-جدی گفتم
-اصلأ یادم رفت برای چی اومدم
-الان یادت اومد؟
-آره یادمه،میذاری حرف بزنم؟
-بگو من که چیزی نگفتم
-چته جرج؟چرا تو همی؟دو ماه پیش میخواستم بپرسم،میدونم کوتاهی کردم
-اشتباه میکنی حالم خوبه فرشته توهم زدی کوچولو
-شوخی نکن،حقیقت رو بگو
-مثلأ چی بگم؟
-حقیقت رو بگو
-حقیقت خیلی پیچیده است
-برام توضیح بده قول میده درک کنم
-گفتم که پیچیده است
-یا میگی یا دیگه باهات حرف نمیزنم
-تهدیدم نکن فرشته آخه من...
-تو چی؟
-عاشق شدم
-اینکه که خیلی فراتر و بهتر از فکرهای منه،اصلأ هم پیچیده نیست؟
-پیچیده است چون عاشق کسی شدم که فکر کنم بهش نمیرسم
-چرا اینطور فکر میکنی؟
-چون اون عاشق یکی دیگه است و منو نمیبینه
-پس چرا عاشقش شدی؟
-دست من نبود پای دلم گیره احساس میکنم بدون اون نمیتونم زندگی کنم ولی نمیتونم داشته باشمش
-کیه؟من میشناسمش؟
-نمیتونم بگم کیه ولی میشناسیش
-کیه جرج؟بگو شاید تونستم بهت کمک کنم،باهاش صحبت میکنم شاید تو اشتباه میکنی
-من مطمئنم جای هیچ شکی نیست
-چیکار میتونم برات بکنم؟
-کاری نمیتونی بکنی،ممنون که به تغییراتم اهمیت میدی
-دوست دارم مثل همیشه باشی
-سعی میکنم مثل همیشه باشم حالا بلند شو میرسونمت
-خودم میرم مزاحمت نمیشم
-به خاطر تو نمیام،میخوام بروشور ها و تبلیغات رو به پدرت نشون بدم
-باشه متوجه شدم
-شوخی کردم فرشته بریم
دیر فهمیدم که جرج عاشق من شده حتی اون سفر یک ماهه هم برای کمتر فکر کردن به این موضوع بود ولی نتونسته کاری رو پیش ببره و برگشته تا کنارم باشه.
اگه عاشق نبودم،جرج کسی بود که میتونستم آینده ی خوبی کنارش داشته باشم و عشقی رو ازش بگیرم که وجودم محتاجش بود ولی حیف که...
سه ماه از حضور پدر و مادرم میگذشت که خوشحالی زندگی ما با خبر بارداری آنا کامل شد.
خبری که حال و هوای ما رو عوض کرد،سیامک رو پا بند نبود و برای اولین بار بغلم کرد و کنار گوشم گفت دارم عمه میشم و منم برای اینکه یکم حالش رو بگیرم بهش گفتم خیلی دوست دارم خاله بشم
-تو که قبلأ خاله بودی،میخوای اذیت کنی؟
-اینجوری فکر کن،آنا کجاست؟
-اومدم ببرمت پیشش
-پس بدو بریم
-حالا که حال منو گرفتی؟
-چه فرقی میکنه چه خاله چه عمه اونی که داره به دنیا میاد بچه ی شماست
-قبول،شوخی تلقی میکنمش
-باشه پس راه بیوفت
تمام شب رو در حال اذیت کردن سیامک بودیم مهمونی جالبی بود و همه خوشحال بودند.سیامک شاد بود و از همون لحظه دنبال اسم های مختلف بود ولی آنا خسته تر از اونی بود که بتونه مثل سیامک جنب و جوش داشته باشه و به دلیل ضعیف بودن باید دائم استراحت میکرد.
دختر کوچولوی اونا در حال رشد بود و یکم مامانش رو اذیت میکرد.مامان دنبال خرید سیسمونی برای مهمون ناز ما بود و همه چیز آماده شده بود.
7 ماه از بارداری آنا میگذشت که حوالی غروب یک تلفن همه چیز رو بهم ریخت،مادر آنا فوت شده بود و شنیدن این خبر شوک بدی بهش وارد کرد که باعث زایمان زودتر شد.
دکترا اتاق عمل رو آماده کرده بودن و سیامک حاضر نبود از آنا جدا بشه،با کمک جرج و پدرم اونا رو جدا کردیم و آنا راهی شد.
ساعتهای بد و پر از استرسی بود،سیامک صحبت نمیکرد و رفت و آمد دکتر و پرستارها به دلهره ی ما دامن میزد.
بالاخره دکتر بیرون اومد
-حالشون چطوره دکتر؟
-بچه سالمه و وضعیت نورمالی داره فقط به دلیل زایمان غیر موعد باید مدتی تو بیمارستان باشه
-زنم،دکتر حال آنا چطوره؟
-همسرتون خیلی ضعیف بود و عمل سختی بود و وضعیف بدتر از تصور ما بود و ... متأسفم
-چی ... چی گفتی؟
-آقای صارمی ما فقط تونستیم بچه رو نجات بدیم ولی مادرش طاقت نیاورد،شما باید به خودتون مسلط باشید شما مسئول زندگی یک دختر کوچولو شدید و اون به شما احتیاج داره
-مسلط باشم میگم آنای من کجاست؟
-سیامک آروم باش خواهش میکنم
-فرشته داره میگه آنا مرده،آنا منو تنها نمیذاره،تو که خودت بهتر میدونی
-آره میدونم سیامک آروم باش
بغض بدی تو گلوم بود و اگه ترس از سیامک و حال خرابش نبود دوست داشتم زار بزنم ولی نباید کاری میکردم که سیامک بشکنه،درسته که آنا رفته بود ...آنا واقعأ سیامک رو تنها گذاشته بود؟
منم مثل سیامک رفتنش رو باور نداشتم و بالاخره بعد از دو ساعت استدلال اجازه ی دیدن آنا رو گرفتم،جای بدی بود و حس سنگینی به دلم چنگ می انداخت،سخت نفس میکشیدم.
وقتی پارچه رو از صورت سفید آنا کنار زدم قلبم فشرده شد.باور نمیکردم اون دختر شاد و سرزنده حالا اینقدر آروم و بی صدا اینجا خوابیده باشه.لبخند محوی روی چهره اش بود.
یک لحظه اتاق داشت دور سرم میچرخید و بعد از اون دیگه هیچی نفهمیدم و وقتی چشمهام رو باز کردم فقط سفیدی صورت آنا رو به یاد داشتم
-چرا رفتی آنا رو ببینی؟
-جرج،آنا واقعأ مرده.منم باور نداشتم ولی...
-دیوونه،الان بهتری؟
-خوبم،بچه چطوره؟سیامک کجاست؟
-بچه خوبه سیامک هم خونه است و پدر و مادرت هم کنارش هستند ولی حالش اصلأ خوب نیست
-نباید هم خوب باشه اون آنا رو از دست داده باید مواظبش باشیم
-کار خودته،تو میتونی مجبورش کنی برگرده و به اون بچه فکر کنه
-من کمکش کردم عشق آنا رو فریاد کنه حالا بهش بگم فراموشش کن و به زندگی خودت برس،نمیتونم
-اون بچه به پدرش احتیاج داره به خاطر بچه ی آنا
-جرج یک دوربین میخوام
-برای چی؟
-میخوام به یاد سیامک بیارم که کوچولو بهش احتیاج داره
-تو بی نظیری فرشته زود برمیگردم
یک عکس از کوچولو گرفتم و همراه جرج یک آلبوم کودک خریدیم و عکس رو صفحه اول گذاشتم و کنار یادداشت کردم

تاریخ تولد 1368/12/18

-این تاریخ تولد منه مامان؟
-آره تاریخ تولد توئه صدفم
-آنا،سیامک و تو،صدف بچه ی اوناست
-فرهاد صدف دخترمه من نمیخواستم این موضوع رو بگم یعنی سیامک گفت خودم تصمیم بگیرم و منو برای گفتن این راز آزاد گذاشت
-دارید شوخی میکنید بگید اینا فقط یک داستانه
-داستان هست ولی یک داستان واقعی درباره ی زندگی من و تو
-یعنی آنا و سیامک،پدر و...
-اونا پدر و مادرت بودن،تو حاصل عشق زیبای اونایی،ثمره ای که من ازش نگهداری کردم
-ادامه بدید
***
آلبوم رو به سیامک نشون دادم نگاهی به عکس کرد و آلبوم رو برگردوند.
فردای اون روز مراسم تدفین آنا انجام شد و سیامک چهار روز بیهوش بود و منو ناجور ترسوند بیشتر روز رو پیش سیامک بودم و هر روز برای دیدن اون دختر کوچولو میرفتم بیمارستان،بچه ی آرومی بود و اون وقت حس میکردم که بی خبری موهبت بزرگی محسوب میشه
بعد از دو ماه کوچولو رو به خونه آوردیم تو این مدت سیامک قید کار رو زده بود و بیشتر تو خونه بود و منم به خاطر وضعیت اونا به خونه ی سیامک نقل مکان کردم.
حس سیامک در برخورد با بچه داغون کننده بود،چند بار بغلش کرد ولی بیشتر از چند لحظه طاقت نمیآورد و میرفت و چند ساعتی رو با آنا میگذروند،از حس و حالش میگفت و از تنهایی شکایت میکرد.با کسی در ارتباط نبود و فقط جرج بود که حاضر نبود تنهاش بذاره،هر روز بهمون سر میزد و با هدیه کوچولومون رو سوپرایز میکرد
-سیامک نمیخوای براش اسم انتخاب کنی؟
-جرج حوصله ندارم،نصیحت نکن
-نصیحت نیست اون کوچولو اسم میخواد
-خودت و فرشته براش اسم انتخاب کنید
-سیامک فکر میکردم خیلی قوی باشی ولی حالا... تو اون سیامکی نیستی که منو راهنمایی میکرد
-فرشته من آنا رو از دست دادم
-ولی آنا یک هدیه برات گذاشته و انتظار داره ازش مراقبت کنی
-میدونم ولی من ...
-تو اون کوچولو رو دوست داری فقط نمیدونم چرا ازش دوری میکنی؟
-آره دوستش دارم ولی زندگی برام معنی اش رو از دست داده باید شما دو تا یک قولی بهم بدید
-چه قولی؟
-قول بدید مواظبش باشید و دوستش داشته باشید
-تو باید کنارش باشی سیامک
-فرشته بهم قول بده
-من دوستش دارم و همیشه کنارش هستم ولی تو قول بده کنارش باشی و براش پدری کنی
-قول میدم تا هر وقت که تونستم براش پدری کنم
-حرفهای نا امید کننده نزن حالام براش اسم انتخاب کن
-باشه صدف چطوره؟
-خودت انتخاب کن،تقلب نکن
-بذار همین رو براش انتخاب کنیم فرشته
-تو که میدونی من از خدامه
-پس انتخاب شد اسم کوچولوی من صدفه
عاشقت بود و بیشتر از جونش دوستت داشت،شبها برات قصه میگفت و رو دستاش تو رو میخوابوند،حس و حال اون روزاش برام قشنگ و عجیب بود.
اوایل تابستان بود که شناسنامه ی صدف رو برام آورد و من...
-امکان نداره؟
-آنا نیست ولی خوشحال میشه دخترش کنار کسی باشه که مثل آنا دوستش داره
-ولی...
-اگه ناراضی باشی عوضش میکنم
-من لیاقتش رو ندارم من عشق رو تو قلبم نابود کردم چون مغرور بودم و کار من تشویق نداره
-تو لایق بهترین ها هستی،تو مهربونی و من باور دارم بالاخره یه روز به خواسته ات میرسی
-سیامک مطمئنی؟
-آره شک نکن
من شدم مادر صدف کوچولو،اون شب آروم نمیگرفتی سیامک بغلت کرد و بهت شیر داد و آروم تو بغلش خوابیدی و اونم رو تخت کنار خوابید.
سپیده زده بود که صدای صدف من رو به اتاق سیامک کشوند،سیامک آروم خوابیده بود سعی داشتم بیدارش کنم ولی دیر شده بود،رفته بود همونجور که میگفت.
اون بدون آنا فقط 5 ماه طاقت آورد
با رفتنش ما رو تو داغش تنها گذاشت و برای من هم هدیه ی بزرگی گرفتم هدیه ای که شد تمام وجودم،شد دختر نازنینم،شد صدفم
بابا که خودکشی نکرد؟
-نه عزیزم،درباره ی پدرت بد فکر نکن اون تو و مادرت رو دوست داشت
-آنا رو بیشتر از من دوست داشت
-با این حرفا خودت رو اذیت نکن سیامک دوستت داشت فیلم ها یادته،حرفهای جرج،اینا همه اش عین حقیقته
-عمو جرج هم میتونه دروغ بگه
-صدف اینقدر بدبین نباش عشق سیامک به آنا و دخترش واقعی ترین چیزی بود که دیدم چیزی که من هیچ وقت تجربه اش نکردم وقتی سیامک تو رو به من سپرد محبتش رو نسبت به خودم درک کردم بهش شک نکن
-پس چرا منو تنها گذاشت؟
-حتمأ دلیلی داشته هر کسی یک پیمونه ای برای زندگی داره پیمونه ی سیامک هم پر شده بود
کجا میری صدف؟
-میرم قدم بزنم
-صدف ...
-زود برمیگردم مامانی زود
-فربد دنبالش برو هوا تاریکه ممکنه بترسه،شاید هم یه همصحبت بخواد
-اجازه هست خانم فرزام؟
-برو پسرم پدرت راست میگه
-سیامک واقعأ خودکشی نکرد؟
-فرهاد اذیتم نکن من به صدف دروغ نمیگم
-بقیه ی داستان رو برای من میگی؟
-چیزی ناگفته نمونده
-توی این 21 سال اتفاقهای زیادی افتاده از عمو بگو
-بعد از رفتن سیامک زندگی ادامه داشت ولی سخت بود من مسؤلیت بزرگی داشتم که احساس میکردم از عهده اش بر نمیام.خانواده ام و جرج کسانی بودن که برای همیشه کنارم بودن و وجودشون به من آرامش میداد
یک سالی از فوت سیامک میگذشت که جرج به ریخته تر از همیشه برای سر زدن به صدف اومد مثل همیشه براش اسباب بازی گرفته بود.نیم ساعتی با صدف بازی کرد و بعدش صدف رو خوابوند و اومد آشپزخانه داشتم براش قهوه درست میکردم
-فرشته بیا بشین میخوام باهات صحبت کنم
-بذار قهوه ها رو بریزم الان میام
-من قهوه نمیخورم بیا بشین
-نشستم چته جرج؟
-میخوام باهات صحبت کنم
-میشنوم
-با من ازدواج میکنی؟
-تو همین الان با صدف بازی کردی،بازیت گرفته؟
-دارم جدی میگم حرفم رو شوخی تلقی نکن
-قهوه ات رو بخور جرج
-جوابم خیلی ساده است
-از نظر تو ساده اس ولی... اون دفعه که گفتی عاشق شدی،اونکه من نبودم
-قبل از سفرم ماجرا رو به سیامک گفتم،گفت تو عاشقی و قبول نمیکنی ولی حالا یک سال و نیم از ماجرا گذشته
-سیامک راست گفته کاش نمیگفتی اینطوری راحتتر زندگی میکردیم
-تو شاید ولی من هر روز بهت فکر میکنم و زندگی ام بهم ریخته است ترجیح میدم جواب خودت رو بدونم
-جرج،تو بی نظیری،آرزوی هر زنی اینه که یک تکیه گاه به خوبی تو داشته باشه ولی...
-ولی تو این آرزو رو نداری درسته
-وضع من خیلی فرق میکنه من با دستای خودم عشق رو نابود کردم و قلبی برای عاشق شدن ندارم
-ولی الان داری به صدف عشق میورزی
-خیلی با هم فرق دارن مقایسه نکن بهتره کسی رو پیدا کنی که وقتی باهات ازدواج کرد دلش پیش تو باشه
-ولی...
-من تو میشناسم تو کسی نیستی که فقط بخوای جسم یک نفر رو داشته باشی و اگرنه راههای ساده تری برای این کار وجود داشت
-دلت کجاست؟
-یک جای دور،جرج اجازه بده یکی رو بهت معرفی کنم کسی که بتونه خوشبختت کنه و تمام محبتش رو به پات بریزه
-ولش کن میرم یک سر به صدف بزنم
-جرج صبر کن
-میخوام تجربه ی تو رو خودم تجربه کنم
-جرج چیز جالبی برای تجربه وجود نداره استفاده کردن از تجربه ی دیگران برای این روزا خوبه،برای آدم شدن لازم نیست سرت به سنگ بخوره
-تو چرا از تجربه ی دیگران استفاده نکردی؟
-چون مغرور بودم چون به جز خودم کسی زو نمیدیدم
-و حالا ...
-تو اون ماجرا غرورم شکست،خودم شکستم و فکر میکنم باعث شدم خیلی ها شکست بخورن تو این کار رو نکن چون اولین نفری که صدمه میبینه خودت هستی
-اگه به تو آسیب نزنه آسیب دیدن من اهمیت نداره
-برای من مهمه نمیخوام اخلاقت عوض بشه تو باید همیشه بخندی یادته خودت بهم گفتی
-اونم یک ادعا بود نمیشه همیشه خندید
-فکر میکردم وقتی سیامک رفت،تو هستی تا کمکم کنی ولی حالا...اگه تصمیم گرفتی این راه رو تجربه کنی دیگه اینجا نیا چون دیگه نمیخوام ببینمت
-من پدر خونده ی صدف هستم نمیتونی منو از دیدنش محروم کنی
-میذارم صدف رو ببینی ولی دیگه حق نداری بیای اینجا چون نمیخوام ببینمت
-تنبیه بزرگیه فرشته،نمیتونی اینکار رو بکنی
-میتونم
-اذیت نکن فرشته
-ازدواج کن و مثل همیشه شاد باش اینطوری من خوشحالتر هستم
-خوشحالی من چی میشه؟
-باور کن خوشحالی تو،تو همین اتفاقه
-کی رو میخواستی معرفی کنی؟
-داری شوخی میکنی یا میخوای منو سر کار بذاری؟
-هیچ کدوم بگو
-میشناسیش
- 20 سوالی که نیست معرفی کن
-گابریل
-چی؟
-اشتباه نکن منظورم منشی اختصاصی دفتر مرکزیته
-فکر کردم منظورت...
-نه خیرم منظورم اون نبود
-فرشته واقعأ چیزی بین ما وجود نداره؟
-نداره جدی میگم،میخوام کنار من و صدف باشی نمیخوام احساس خوبی رو که از بودنت داشتم رو از دست بدم
-هیچ وقت از دست نمیدی من همیشه هستم،هر طور که تو بخوای
-ممنونم
دو ماه بعد جرج ازدواج کرد،اونا واقعأ زوج خوبی هستند.
زمان به سرعت میگذشت و صدف من بزرگ میشد،13 ساله بود که مامان و بابا با رفتنشون ما رو تنها گذاشتن،تصادف بدی بود و من بزرگترین حامی های زندگیم رو از دست دادم کسانی که به خاطر من درد غربت رو به جون خریدن و همیشه همراهم بودند.
بعد از فوت اونا اتفاق قابل توجه ای نیوفتاد و من و صدف بعد از 7 سال برگشتیم ایران و من بعد از بیست و چند سال طعم تلخ غربت رو فراموش کردم و وارد خونه ای شدم که برام پر از خاطره بود،خاطره هایی که 2 ساله خواب رو بهم حروم کردن،خاطره هایی که زندگی خوبی رو به من هدیه ندادن و تنها نقطه ی روشن زندگی ام دیدن سیامک و آشنایی با آنا و جرج و رسیدن به صدفه.
حالا هم خدا رو به خاطر چیزهایی که بهم نداد و چیزهایی که خیلی راحت به من داد شکر میکنم.
-سیامک خیلی راحت صدف رو به تو بخشید اینطور نیست؟
-وقتی صدف رو به من سپرد یک حکایت برام تعریف کرد که مضمونش این بود:
روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا میکرد که زیباترین قلب رو در تمام آن منطقه دارد جمعیت زیادی جمع شده بودند و قلب او را که سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود رو دیدند و حرفش را تصدیق کردند
مرد جوان با کمال افتخار به تعریف از قلب خود پرداخت
ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت که قلب من زیباتر از قلب توست.
مرد ج
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 49- رمان رویای شیرین من , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دانلود داستان رمان عاشقانه , رمان کتاب رمان دانلود رمان رمان های ایرانی رمان عاشقانه , رمان زیباترین رویای عاشقانه ی من - رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان ...... رمان ...... رمان - blogfa.com , رمــــــان زیبــا , رمــــان ...... رمان ...... رمــــان - blogfa.com ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/29 تاریخ
کد :64212

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا