تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان رویای شیرین من (فصل پنجم)



-فرشته چه نظری درباره ی بچه ها داری؟
-اگه اونا خودشون راضی باشن من حرفی ندارم یعنی نمیتونم و نمیخوام جلوی عشق اونا رو بگیرم
-پس موافقی؟
-آره موافقم راستی فریبا ازدواج کرده؟
-نه
-چرا آدمها خودشون رو محکوم میکنن اون میتونست زندگی خوبی داشته باشه ولی...
-تو چرا ازدواج نکردی؟
-من... من... شماره فرزاد رو داری؟
-میخوای چیکار؟
-باهاش کار دارم
عصبی شده بود ولی مثل گذشته جواب خاصی نداد و شماره رو روی یک کاغد یادداشت کرد و به سمتم گرفت
-اینم شماره ی فرزاد موفق باشی
-تو چه کاری موفق باشم؟
-هر کاری که باهاش داری
-میخوام چند روز پیش گلناز باشم از نظر تو که اشکالی نداره؟
-من کلید رو ازت گرفتم؟
-نه چطور؟
-پس وقتی بهت کلید دادم اجازه ی حضور بهت دادم پس این حرفا معنی نداره راستی اگه حضور من...
-من اذیت نمیشم اینجا خونه ی توئه خوشحال میشم بمونی و بیشتر از من صدف خوشحاله
-یک جمله ی متفاوت،چی باعث شد اینقدر تغییر رویه بدی،دو روز پیش اینطور نبودی
-شاید مرور زندگی بهم فهموند باید زندگی بعضی ها رو دوباره بسازم!
-فرشته...
-بعدأ حرف میزنیم فعلأ از آرامش دریا لذت ببر،این کار رو همیشه دوست داشتی
به سمت تلفن داخل سالن رفتم و شماره فرزاد رو گرفتم بعد 7 یا 8 تا بوق دیگه نا امید از جواب دادن داشتم گوشی رو میذاشتم که جواب دادن
-سلام
-سلام بفرمایید
-با آقای فرهمند کار داشتم
-خودم هستم شما؟
-صدات رو نشناختم،فرشته هستم
-شوخی میکنید من یک فرشته بیشتر نمیشناسم که اصلأ به این فکر نمی افته که حالی از من بپرسه
-زنگ نزدم حالت رو بپرسم زنگ زدم بهت بگم الان فهمیدم خیلی احمقی
-الان مطمئن شدم خود خودتی،نصف شبی زنگ زدی اینو بگی؟حالت خوبه؟
-عالی ام ولی تا حالا اینقدر احمق ندیده بودمت
-فرشته چی داری میگی؟
-میگم کسی رو که عاشقت بود ندیدی و حالا هم داری تنها زندگی میکنی
-تو که عاشق من نبودی از کی داری حرف میزنی؟
-از کسی که واقعأ لایق عشقش نبودی
-با کنایه حرف نزن من مجبور نیستم به حرفات گوش بدم
-آره مجبور نیستی میتونی گوشی رو قطع کنی و به زندگیت ادامه بدی
-درست حرف بزن جوری که من متوجه بشم
-دارم درباره ی کسی میگم که تمام مدت جلوی چشمت بود ولی تو نمیدیدی الان که میبینم من تحمل این همه بی احساسی رو نداشتم
-بگو کی؟دیوونه ام کردی فرشته
-نشناختی؟فریبا رو میگم
-زنگ زدی شوخی کنی؟امکان نداره من هر سال فرهاد و فریبا رو میبینم اگه چیزی بود میفهمیدم
-چون تو ندیدی و نفهمیدی دلیل نبودن این حس نیست
-تو چرا حرصش رو میخوری؟
-چون تو با کارات دلش رو شکستی میفهمی؟
-آره میفهمم وقتی رفتی به خودم اومدم فهمیدم عاشق نبودم و همه چیز رو خراب کردم،فرزانه ...
وقتی رفتی فهمیدم فرزانه برای کامل کردن نقشه اش به من احتیاج داشت،سخت بود بفهمم خواهرم منو بازی داده تا به خواسته ی خودش برسه،خیلی به هم ریختم اومدم اینجا و یک زندگی جدید شروع کردم
-تو فقط فرار کردی،خیلی بده که بخوای روزهات بدون هدف بگذرونی
-آره بده ولی دارم تاوان بازی خوردن خودم رو میدم اونم با تنهایی خودم
-میتونی تنها نباشی البته اگه خودت بخوای
-الان دیگه خیلی دیره
-هنوزم داری فرار میکنی فرزاد،تو لایق یک زندگی خوب هستی البته اگه شجاعت روبرو شدن داشته باشی
-به نظرت منو قبول میکنه؟
-نمیدونم تو باید سعی خودت رو بکنی تا به نتیجه برسی امیدوارم نتیجه مطلوب باشه
-الان ایرانی؟
-آره
-یکم کارهام رو جمع و جور کنم،دو سه روز دیگه برمیگردم
-موفق باشی فرزاد
-ممنون فرشته
-خواهش خداحافظ
-به امید دیدار

وقتی برگشتم بیرون صدف و فربد برگشته بودند،ترس روبرو شدن با صدف تمام وجودم رو در برداشت
-سلام خاله صبح به خیر
-سلام فرشته کوچولو صبحت به خیر،چه زود بیدار شدی خاله
-همیشه زود بیدار میشم بریم پیش عمو فرهاد؟
-بریم عزیزم
به سمت ساحل رفتیم و در طول راه به شیرین زبونی های فرشته گوش میدادم،اون درست مثل مادرش منو به وجد میآورد و منم خیلی دوستش داشتم
-سلام مامانی صبح به خیر
دلم لرزید ولی خوشحال شدم اون مثل همیشه صدام کرد
-سلام دختر خودم،پیاده روی خوب بود؟
-عالی بود فرشته کوچولو چطوره؟
-خوبم صدف جون
-مامانی صبحونه نمیخوریم
-چرا عزیزم بیا بریم آشپزخونه
صدف خوبی؟
-خوبم مامانی نگران نباشید
-میخوای برگردیم؟
-ما که تازه اومدیم چرا برگردیم
-گفتم شاید دوست داشته باشی برگردی
-به نظرم به تعطیلات ادامه بدیم البته اگه از نظر شما مشکلی نیست و موافقید؟
-من موافقم
در حین صحبت با صدف یخچال بررسی کردم،همه چیز آماده بود
-صدف جان یک چای خوب دم کن تا من میز رو بچینم و تخم مرغ عسلی کنم
-چشم کی بریم گردش مامانی؟
-بعد صبحونه استراحت بکنید بعدش یک دور اطراف میزنیم دیشب هیچ کدوممون نخوابیدیم
فرشته کوچولو برو عمو فرهاد و فربد رو صدا کن بیان
-چشم خاله
-صدف جان نمک و فلفل رو هم بیار
-آوردم مامانی،چیز دیگه ای نمیخواید؟
-نه عزیزم همه چیز هست
-به به خانم ها چه کردن،فرشته خانم قبلأ از این کارها نمیکردی
-همه چی فرق کرده آقا
-مشخصه راستی دست پختت چطوره؟
-عالیه عمو بی نظیره،مامانم یک کدبانوی کامله
-تعریف که دست پخت نمیشه باید دید و چشید تا باور کرد
-تا امتحان نکنی راضی نمیشی؟
-تو که منو میشناسی
-فکر کنم بشناسم حالا چی دوست داری؟
-خودت حدس بزن
-نارنج با شما بقیه کارها با من
-به روی چشم
صبحانه در کمال آرامش و در فضای خوبی خورده شد هیچ وقت فکر نمیکردم بتونم کنار فرهاد اینقدر آروم باشم،کنار هم بودن ما همیشه با دعوا و جنگ اعصاب همراه بود ولی امروز واقعأ عالی بود.
درست کردن ناهار به عهده ی من بود و فرهاد روی تک تک کارها نظارت داشت،قرار شد ماهی شکم پر درست کنم با نارنج فراوون،عاشق نارنج بود و من اینو خوب میدونستم چون خودمم این عشق رو درک کرده بودم
بالاخره غذا حاضر شد و اولین نفر امتحانش کرد،حس و حال دختری رو داشتم که برای اولین بار غذا درست کرده،از چهره اش رضایت خونده میشد و من راضی بودم
بعد از خوردن ناهار،فربد و صدف برای خرید رفتن و من هم چای درست کردم و به کنار فرهاد رفتم،کنار پنجره ایستاده بود
-اونجا چی هست که غرق تماشا شدی فرهاد؟
-کی اومدی؟
-چند دقیقه ای میشه،نگفتی
-دریا
-همین؟
-چیز کمی نیست، به من هم چای میدی؟
-آره حتمأ
-ممنون خانم
-راستی عمو فرشاد کجاست،کی برمیگرده؟
-دقیق نمیدونم ولی بفهمه تو اینجایی زود برمیگرده،میخوای باهاش صحبت کنی؟
-معلومه که میخوام
فرهاد مشغول شماره گیری شد،بعد از بیست و چند سال حرف زدن،یکم استرس داشتم
-سلام خوبی بابا چه خبر؟
-...........
-همه خوبن؟شما چطوری؟کی برمیگردی؟
-...........
-فربد هم خوشحال میشه بشنوه،راستی بابا یکی میخواد باهات صحبت کنه
-...........
-نه فربد نیست،الان گوشی رو میدم بهش
گوشی به سمتم گرفت و گفت:حرف بزن
خیلی با خودم کلنجار رفتم تا حرف زدم
-س سلام
-سلام دخترم،چه صدای آشنایی
-خوبی عمو فرشاد؟
-ای جانم،بگو که درست حدس زدم،بگو دارم با فرشته ام حرف میزنم
-خودمم عمو
-کجایی دختر؟میدونی چند ساله ازت بی خبرم؟
-الان ایرانم عمو،دلم براتون تنگ شده
-منم دلم برات تنگ شده عمویی،زود برمیگردم
فرهاد گوشی رو گرفت و خودش صحبت کرد
-چند روزی میشه دیدمش بابا
-...........
-ماجراش طول و درازه،همین رو بگم که داریم فامیل میشیم
-...........
-بیاید خودتون از همه چیز خبردار میشید
-...........
-باشه به فربد میگم زنگ بزنه،خداحافظ
مطمئن باش فردا،پس فردا برگشته،اون طاقت موندن نداره خوبی فرشته؟
-آره خوبم،میدونی چند سال منتظر شنیدن این صدای آشنا بودم؟
-چرا نخواستی رابطه های قبلی رو دوباره برقرار کنیم؟
-میترسیدم،شاید نتونی درک کنی ولی حالا حس میکنم خیلی چیزها رو از دست دادم
-هنوزم وقت برای جبران هست
-اینطور فکر میکنی؟
-مطمئنم،چایی هم که یخ شد
-الان عوضش میکنم
-ممنون،راستی به فرزاد...
-آره زنگ زدم
-فرشته تو...
-نگران نباش احساس میکنم بهترین کار دنیا رو انجام دادم،اینو باور دارم
-امیدوارم

فردای اون روز به تهران برگشتیم،طی سه چهار روز تونستم خونه و باغ رو روبراه کنم و دوباره نقاشی رو شروع کردم و برای اولین طرح بعد از چندین سال دوباره باغ رو کشیدم به یاد تابلویی بودم که به فرهاد هدیه دادم
بالاخره روزی که میخواستم از راه رسید صبح تنها بودم که زنگ رو زدن،تو باغ مشغول نقاشی بودم وقتی در رو باز کردم با چهره اش به گذشته به زندگی برگشتم
-فرشته...
-سلام عمو
بغض دوری 7 ساله از پدر و مادرم،دوری بیست و چند ساله از کسانی که دوستشون داشتم،همه و همه رو تو آغوش پرمهرش ریختم و اون بدون هیچ اعتراضی اجازه داد که تو آغوش پرمهرش خودم رو سبک کنم
-منم با بابا اومدم بد نیست یکم تحویل بگیری!
از آغوش عمو فرشاد به سمت فرهاد برگشتم
-حسود نبودی آقا چی شده؟
-الان حس میکنم یکم هستم
بدون توجه به جمله ی فرهاد برای داخل اومدن تعارفشون کردم
-شرمنده بیرون نگهتون داشتم بفرمایید داخل
-چی میکردی عمو؟
-نقاشی
-چی میکشیدی فرشته؟
-یک طرح از باغ
-مثل همونی که برای من کشیدی؟
-تقریبأ ولی از یک زاویه ی دیگه
-عروس قشنگ من خونه نیست؟
-دانشگاه است برای ناهار برمیگرده
-اگه یک غذای خوشمزه درست کنی قول میدم ناهار بمونیم،راضی کردن بابا هم با من
-چه پررو! چرا فریبا نیومد؟
-یک قرار کاری داشت گفت خودش میاد
-به خاطر عمو و فریبا هم که شده یک غذای خوشمزه آماده میکنم،نگران نباش،عمو هنوز تو باغ قدم میزنه؟
-آره اون اینجا رو خیلی دوست داشت حالا بعد از این همه مدت نمیتونه دل بکنه
-منم وقتی برگشته بودم همین حال رو داشتم
-غذا رو کی درست میکنه اصلأ چی درست میکنی؟
-غذام رو درست کردم نگران نباش ولی قبلأ اینقدر شکمو نبودی
-خیلی چیزا تغییر کرده
-به فربد خبر بده که با صدف بیاد اینجا
-خودش میدونه،راستی فرزاد امشب میاد
-جدی؟
-آره صبح خبر داد که میاد
-از عمو محمود چه خبر؟
-خارج تشریف دارن پیش...
-با فرزاد رابطه ای ندارن؟
-تا اونجایی که من خبر دارم،نه
اون روز واقعأ عالی بود بعد از ناهار صحبت درباره ی صدف و فربد پیش کشیده شد و عمو پیشنهاد داد که یک جشن عقد براشون برگزار کنیم و زمانش رو هم برای دو هفته بعد که مصادف با تولد یکی از معصومین بود انتخاب کرد.
جنب و جوش خاصی همه رو در بر گرفته بود و قرار شد خرید حلقه و وسایل مخصوصشون رو خودشون انجام بدند
روزهای بهاری من،زیباتر از هر بهاری داشت به خودش شکل میداد و رابطه ای پر از عشق ایجاد میکرد
-خوشحالی فرشته؟
-بی اندازه مثل خودت که سر از پا نمیشناسی
-راست میگی واقعا خوشحالم،من همیشه زندگی خوبی رو برای فربد خواستار بودم و حالا دارم به چشم خودم میبینم،چیزی کم و کسر نداری؟
-نه همه چیز جوره امیدوارم همه چیز خوب و خوش تموم بشه
-چرا اینقدر نگرانی؟
-نمیدونم راستی از فریبا و فرزاد چند روزه ندیدمشون
-تو نمیدونی؟
-چی رو؟
-تو به فرزاد گفتی؟
-چی رو گفتم؟
-فرزاد دو روز پیش از فریبا خواستگاری کرد،کار تو بود درسته؟
-نمیدونم از چی صحبت میکنی فرهاد
-باشه باور کردم تو هیچی نمیدونی
-همیشه همین جور حرفای منو قبول کن حالا هم بهتره به مهمونا سر بزنی
-چشم خانم
داشت ازم دور میشد احساس خوبی داشتم ولی یک صدا از درونم میگفت ...
-فرهاد
-جانم؟
-یک قولی بهم میدی؟
-چه قولی؟
-مواظب صدفم باش من اونو بیشتر از جونم دوست دارم قول بده همیشه کنارش باشید و تنهاش نذارید
-فرشته چت شده،چرت نگو دوست دارم حرفای قشنگ بشنوم
-خواهش میکنم،بهم قول بده فرهاد
-بهتره خودت کنارش باشی و ازش مراقبت کنی.
چشمکی زد و ادامه داد:من مسؤلیت قبول نمیکنم
از گاوصندوق اتاق جعبه ی جواهرات مامان رو بیرون آوردم و سرویسی رو که آرزو داشت سر عقد بهم بده رو درآوردم.طفلک وقتی دید من ازدواج نمیکنم بهم گفت زمان عروسی صدف بهش کادو بدم.
میگفت صدف براش همیشه یک نوه ی عالی بوده،غم تو چشماش رو میدیدم و نمیتونستم کاری برای خوشحالیش بکنم،حالا وقت عمل کردن به قولم بود
گردنبند سیامک رو که برای فربد گذاشته بودم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم.
همون لحظه بود که ماشین فربد وارد باغ شد و من صدفم رو تو لباس عروسکی نازش دیدم،اطرافشون پر از جوانهای شاد و سرخوش بود،از دور به تماشا ایستادم
واقعأ بهم می اومدن،یک لحظه خودم رو به جاش تصور کردم.از ترس بچه گانه ای که دلم رو میلرزوند خنده ام گرفته بود،با دستی که به شانه ام خورد به خودم اومدم
-کجایی خانم؟
-بچه ها رو نگاه میکردم خیلی بهم میان عمو
-درسته عمویی،نمیخوای بری جلوتر؟
-میخوام یک دل سیر نگاهشون کنم،شما برید
-باشه عزیزم هر طور راحتی
از صدف و فربد چشم برداشتم و در کنارشون به فرزاد و فریبا رسیدم،خوشحالی چهره ی فرزاد رو هیچ وقت ندیده بودم حتی زمانی که از من خواستگاری میکرد و فریبا مثل همیشه آروم و با وقار راه میرفت و چهره اش شادتر از همیشه به نظر می اومد
-مامانی کجایی؟
به خودم اومدم،صدف و فربد روبروی من ایستاده بودن
-داشتم عروس ناز امشب رو نگاه میکردم
-ما هم این وسط اصلأ وجود نداریم ها!!!
به سمت فربد رفتم و پیشونی اش رو بوسه ای زدم و گفتم:تو عزیزمی از این حرفا نزن
-قربونتون برم اجازه ی همراهی میدید بانو؟
-باعث افتخاره البته اگه عروس خانم راضی باشه
-مامانی!!!
-بریم عزیزم
کنار صدف و فربد قدم برمیداشتم و حالا آرزوهام رو برآورده میدیدم و از این احساس راضی بودم
کنار سفره عقد با دلشوره ی عجیبی روبرو بودم خوشحالی من داشت کامل میشد ولی چیزی این وسط کم بود.
خدایا این دلشوره ی عجیب چیه؟چرا من بازم احساس کمبود دارم؟
تو که به من همه چیز دادی،تو که لطف بی دریغت رو به من ارزانی داشتی پس چرا من احساس بدی دارم؟
چرا به جای شکر نعمت هات دنبال کمبودهام میگردم؟
خدایا فرشته رو ببخش،خیلی بی معرفت شده،داره به خوشبختی ای که بهش دادی غضب میکنه،داره حریص میشه
سرم گیج رفت و تنها چیزی که شنیدم اسم خودم بود...

   فرشته...فرشته...فرشته چت شده...فرشته...یکی بره آب بیاره...زود باشید دیگه چرا همه خشکتون زده؟
-خاله فرشته بیدار شو دیگه پاشو خاله پاشو میخوام بهت بگم اسم بچه ها رو چی گذاشتم جون گلناز پاشه خاله
-گلناز جون گریه نکن الان فرشته بیدار میشه نگران نباش عمو جون
فرشته به خاطر این بچه پاشو،داره از ترس سکته میکنه
چشمهام رو باز کردم ولی رمقی برای باز نگهداشتن چشمهام رو نداشتم و دوباره بستم صداها برام نامفهموم و گنگ بود چیزهایی که میشنیدم مثل یک خواب بود خوابی که منو به بیست سال پیش برگردونده بود،دوست داشتم تو همون خواب باشم و اصلأ بیدار نشم
وقتی چشمهام رو باز کردم جز سفیدی چیزی نمیدیدم احساس کردم آرزوم برآورده شده یعنی میشه من تو بیست سال پیش میموندم و همون جا همه چیز تموم میشه
-خدارو شکر به هوش اومدی،یکدفعه چی شد؟
به سمت صدا برگشتم چیزی که میدیدم در باورم نمیگنجید فرهادم بود،فرهادی که من چند دقیقه پیش آرزوش رو داشتم ولی...
-اینجا کجاست؟
-معلومه دیگه بیمارستان،میدونی چند ساعته بیهوشی؟
-فقط چند ساعت؟!!!
-چند ساعت کمه؟میخوای بگم چند سال
-ما کجاییم؟
-گفتم که ...
-بیمارستان رو نمیگم الان کجاییم؟
-معلومه دیگه،تعطیلات تابستون رو اومدیم شمال که شما درست روز اول رو به ما زهر کردی
-چی شد که بیهوش شدم؟
-نمیدونم از اتاق اومدیم بیرون که گلناز یکدفعه جیغ زد و فهمیدیم بیهوش شدی،گلناز خیلی ترسیده بود تازه میخواست اسم بچه ها رو بهت بگه
-بچه ها؟کدوم بچه ها؟
-حافظه ات از بین رفته چت شده فرشته دوقلوهای گلازه خانم رو میگم دیگه
-صدف و فربد رو میگی؟
-پس اسم ها رو شنیدی
-فرهاد تنهام میذاری؟
-مثل همیشه،مثل هوای بهار میمونی،آفتابی،ابری،طوفانی ...
با حرص زیاد پشت سر هم کلمه ها رو ادا میکرد و یکدفعه از جاش بلند شد و به سمت در رفت ترسیدم بره و همه چیز تموم بشه،صدام کردم:فرهاد...
به سمتم برگشت و گفت:چیه چیز دیگه ای هم مونده بگی؟
-ببخشید اگه میدونستی چه چیزهایی دیدم اینطوری بهت برنمیخوره
-چی دیدی؟
-بذار بعدأ برات بگم خودم هنوز باورشون ندارم،من وجود خودم رو اینجا باور ندارم
-چت شده فرشته؟
-کی مرخص میشم؟
-یکی دو ساعت دیگه،من میرم بیرون قدم بزنم،کار داشتی بگو خبرم کنن
-ممنون فرهاد،راستی یکم بارانی رو نگفتی!
-نمیدونم باید با تو چیکار کنم،استراحت کن
هنوز گنگ بودم،شمال،تابستون،به دنیا اومدن بچه های گلاره،هنوز باور اینکه من خواب دیدم یا الان دارم خواب میبینم برام غیر قابل باور بود
سه ساعت بعد از بیمارستان مرخص شدم و همراه فرهاد به ویلا برگشتم،همه نگران بودن و با دیدن من همه راضی شدن و گلناز کوچولوی من مثل همیشه مهربون کنارم بود
-فرزاد میتونم باهات صحبت کنم؟
-آره حتمأ حالت خوبه؟
-خوبم
به سمت ساحل رفتیم.نمیدونستم باید از کجا شروع کنم ولی میخواستم همه چیز رو بهش بگم و دوست داشتم اون باور کنه که ما برای هم ساخته نشدیم
-میخواستی حرف بزنی ولی الان ربع ساعته که ساکتی و به دریا خیره شدی
-نمیدونم از کجا شروع کنم
-از هر جا دوست داری شروع کن
-هیچ وقت اینطوری باهام موافقت نمیکردی
-چون هیچ وقت این احساس رو نداشتم
-چه احساسی؟
-اینکه بدون غرور و خودخواهی باهام صحبت کنی
-یعنی همیشه حس میکردی مغرورم
-همیشه با غرور خاص خودت باهام حرف میزدی،انگار دستور میدادی ولی حالا اصلأ اینطوری شروع نشده
-خوشحالم که یک حس متفاوت برای یکی ایجاد کردم میخوام چیزهایی مهمی رو بهت بگم امیدوارم باور کنی
-بگو
-نمیدونم احساست تا چه اندازه نسبت به من واقعی و درسته ولی اینو میدونم که هیچ احساسی به جز رابطه ی دوستی خانواده هامون نسبت به تو ندارم.فرزاد تو برام خیلی قابل احترامی ولی من نمیتونم به عنوان همسرم ببینمت یعنی به این عنوان دوستت ندارم حالا هم ازت میخوام روی این ماجرا پافشاری نکن و فراموشش کن.فرزاد تو لایق بهترین ها هستی ولی من و تو به درد هم نمیخوریم،برو کسی رو پیدا کن که فقط تو رو دوست داشته باشه
-اینا رو جدی گفتی؟
-هیچ وقت اینقدر جدی نبودم برو به زندگی خودت برس اگه یکم به اطرافت نگاه کنی میبینی کسایی رو که بهشون اهمیت نمیدی ولی تو برای اونها اهمیت زیادی داری
-مثلأ کی؟
-خودت باید پیداش کنی ولی اگه کمکی از دستم بر بیاد خوشحال میشم برات کاری انجام بدم
-برو داخل استراحت کن
-تو نمیای فرزاد؟
-بذار یکم تنها باشم،میخوام فکر کنم
-ممنون که به حرفام گوش دادی
-برو فرشته ،برو استراحت کن
احساس راحتی میکردم،ولی هنوز خیلی کار داشتم احساس میکردم خوابم،خوابی که سر سفره ی عقد فربد و صدف منو به خودش مشغول کرده بود ولی میخواستم تمام آرزوهام رو توی این خواب به واقعیت بدل کنم حتی شده با شکستن غروری که روزی تمام آرزوهام رو از من گرفته بود
توی فکر بودم که با سر به چیزی برخورد کردم ولی درد نداشت،برگشتم عقب و از دیدن فرهاد سرم رو پایین انداختم.
-ببخشید اصلأ حواسم نبود ندیدمتون
-نیست خیلی ریزه ام به خاطر همین دیده نشدم!
-چرا از حرفای من تصورات خودت رو برداشت میکنی؟
-چون احساس میکنم واقعیت داره
-بهتره یکم احساست رو تغییر بدی واقعیت نداره فقط حواسم پرت شد
-حواست کجا بود؟
-داشتم به حرفایی که به فرزاد گفتم فکر میکردم
-به فرزاد چی گفتی؟
-برو از خودش بپرس،حالا هم از جلوی در برو کنار میخوام استراحت کنم
-بفرمایید خانم،برید استراحت

میخواستم این رویای شیرین رو بدون غرور و خودخواهی درست کنم،من باید موفق میشدم.
میخواستم تو این سفر حرف دلم رو بزنم ولی چگونگی گفتن برام مجهول بود.
اون سفر زیباترین سفر زندگیم بود،بازی با گلناز،فرهاد،فریبا و فرزاد عالی بود
-چند روزه تو فکری،چه خبره فرشته؟
-هیچی،اگه خبر خاصی باشه شما اول از همه خبردار میشی
-شک دارم اولین نفر باشم
-فرهاد چرا به همه چیز شک داری،چرا حرفام رو باور نمیکنی؟
-آخه فکر میکنم اولین نفر گلناز باشه
خنده ام گرفته بود و نمیتونستم حرفم رو بزنم که فرهاد گفت:چیه چرا میخندی؟
-اینطور فکر میکنی؟
-مطمئنم
-حسادت بهت نمیاد اونم به یه بچه
-من گلناز رو دوست دارم
-اونم دوستت داره
-میدونم ولی... چرا اینقدر بهت نزدیک شد؟کاری که خیلی ها نتونستند بکنند
-وقتی اولین بار به من گفت خاله حس خاصی داشتم،من غرور داشتم ولی اون به من گفت خاله،ولی دیگران منو به خاطر غرورم کنار میذارند
-چرا اینطور فکر میکنی شاید این غرورت اجازه نمیده اونا باهات راحت باشند
-شاید،ولی من نمیدونم چطور غرور رو از خودم جدا کنم حتی سعی برای این کار هم مثل نقش بازی کردنه،همه میفهمن
-من تا حالا این سعی رو ندیدم
-چند سال ایران نبودی؟
-قبلش هم ندیدم ولی زمانی که نرفته بودم خارج خیلی بهتر بودی
-یعنی الان بدم؟
-من همچین حرفی نزدم.فرشته همیشه فرشته میمونه ولی اخلاقت خیلی عوض شده دیگه نمیتونم مثل اون وقتها برات نارنج بکنم!
-آخه الان نارنج وجود نداره
-شوخی نکن فرشته،راستی به فرزاد چی گفتی یکم تغییر کرده؟
-احساس واقعی خودم رو بهش گفتم
-یعنی چی بهش گفتی؟
-بماند
-یعنی به من مربوط نیست،تنهات میذارم به فکرهات برسی
-فرهاد چت شد؟
-هیچی
-من که چیزی نگفتم
-راست میگی تو چیزی نگفتی!
-یعنی به خاطر اینکه چیزی نگفتم ناراحتی؟
-بعدأ صحبت میکنیم
بازم خراب کردم،اصلأ چرا حرف فرزاد رو وسط کشید؟چرا من جواب ندادم؟اینم یک راه بود برای اینکه ثابت کنم دوستش دارم.
تعطیلات داشت تمام میشد،روز آخر خیلی با خودم کلنجار رفتم ولی نشد.احساس میکنم راه گفتن خیلی مهمه ولی من هنوز پیداش نکرده بودم
وقتی همراه بچه ها تو ماشین نشستیم فهمیدم موقعیت رو از دست دادم.
دوست داشتم اونجا با فرهاد حرف بزنم اون ویلا برام رویایی بود.زندگی جالبی داشتم رویا تو رویا ب
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 49- رمان رویای شیرین من , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان زیباترین رویای عاشقانه ی من - رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان ...... رمان ...... رمان - blogfa.com , رمان فرشته من - رمان ...... رمان ...... رمان - blogfa.com , رمان کتاب رمان دانلود رمان رمان های ایرانی رمان عاشقانه , رمان جدید | رمان های عشقولانه , تک سایت | دانلود رمان , ایرانی , عاشقانه , پلیسی , خارجی ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/28 تاریخ
کد :64139

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا