تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان رویای شیرین من (فصل ششم)



خیلی سریع لباسم رو عوض کردم و برای کمک به مامان به آشپزخانه رفتم،فرهاد روی میز ناهار خوری نشسته بود و لیوان چای هم دستش بود
-بالاخره موفق شدی بیای پایین
-کار داشتم آقا،چرا رو میز نشستی؟
-دوست دارم تو چیکار داری
-پر رو.مامان کاری هست من بکنم
-اینقدر طول دادی که زن عمو همه کارها رو کرد،بشین بخور دختر تنبل
-راحت باش اصلأ به روی خودت نیار که داری چپ و راست تیکه بارم میکنی
-فرشته جان فرهاد گفت قبول کردی بیای سفر درسته؟
-مامان شما نمیخواستید از حربه ی زور استفاده کنید متوسل به آقا شدید که از این راه وارد بشه
-ولی من اصلأ تو رو مجبور نکردم فقط پیشنهاد دادم تو هم قبول کردی،دروغ نگو خودت هم دلت میخواست بیای ولی دوست داشتی ناز کنی
-امروز رفتم رو خط جواب ندادن،تو هر چی دلت میخواد بگو
-پس داری تحمل میکنی ولی نگران من نباش راحتم
-رو که رو نیست آدم به این پر رویی ندیده بودم
-حالا ببین،الان هم ظرفها رو بچین بگیم یه کاری هم شما کردی
-خدایا منو از دست این...
-چی شد چرا بقیه اش رو نگفتی؟
تو دلم گفتم نمیدونی چقدر از خدا خواستم کنارت باشم و بتونم بودنت رو حس کنم،حالا چطور میتونم ازش بخوام منو از دستت نجات بده
-رفتی تو فکر،ولش کن ناهارت رو بخور،زن عمو بوش عالیه مطمئنأ مزه اش محشره
-نوش جانت فرهاد جان بخور مادر تعارف نکن
-مامان شما غذات رو بخور این آقا با کسی تعارف نداره
-فرشته راست میگه زن عمو شما راحت باشید
صدای زنگ تلفن باعث شد برای دقایقی دست از خوردن برداریم
-فرشته نمیری جواب تلفن رو بدی؟
-بابا است،مامان باید جواب بده
-از کجا میدونی؟
-من بابامو بیشتر از شما میشناسم فرهاد خان و بابا دوست داره خانمش جواب تلفن رو بده
-چه خوب که اخلاق همه دستت اومده
-آره خوبه
-من چه اخلاقهایی دارم؟
-چه موقع؟
-صبح مثلأ
-صبحا که نمیشه باهات صحبت کرد از بس غر میزنی،بعد از حموم و خوردن یک لیوان آب پرتقال تازه شاید بشه به صورتت یک نگاهی انداخت البته با رعایت تمام احتمالات!!
-تو اینا رو از کجا میدونی؟
-منم دیگه،گفتم که اخلاق همه رو میشناسم
-بعدش رو بگو
-زرنگی،خودت هم به اخلاقت آشنا نیستی،میخوای من بهت بگم چه بد اخلاقی؟
-شوخی نکن ادامه بده
-باشه قبول،تا حوالی ظهر حالت خوبه و میشه تحملت کرد ولی وقتی گرسنه بشی جالبه به هر چیزی ناخونک میزنی و اعصاب خورد میکنی،بعد از ناهار یک چای میخوری و یک چرت کوچولو میزنی که اگه این کار رو نکنی اینقدر بد اخلاق میشی که حد نداره و هی تکرار میکنی که سردرد گرفتی،بعد از چرت دوباره چای میخوری.راستی وقتی هم عینک میزنی جذاب میشی ولی ازش بدت میاد
-دیگه چه کاری منو جذاب میکنه؟
-نمیگم بسه دیگه همه اخلاقای بدت رو رو کردم
-رفتارام اینقدر برام عادی شده بودن که دیگه فراموششون کرده بودم ولی تو همه رو به یادم آوردی،چطور اخلاق دیگران دستت می یاد؟
-فقط تو کارهاشون دقیق میشم

-فرشته من هر چی به تو دقت میکنم چیزی دستگیرم نمیشه،یکبار عالی و خوب و یکبار هم نمیشه نزدیکت اومد.با این همه دقت من باید تو رو از حفظ میشدم
-شاید کامل دقت نکردی من زیاد پیچیده نیستم
-قبلأ غرورت باعث میشد پیچیده به نظر بیای،راستی میخوام یک چیزی بهت بگم
-چی؟
-الان نه وقتی رفتیم مسافرت بهت میگم
-داری یک دلیل جور میکنی تا کنجکاوم کنی و من به خاطر همین دلیل به قول خودت ضایعیت نکنم و به مسافرت بیام
-اصلأ اینطور نیست،جدی گفتم.بهت ثابت میکنم تا باورم کنی
به خودم گفتم:تو باورش داری و اگرنه خیلی راحت مقابلش می ایستادی و حرف از نرفتن میزدی
-کجایی؟زن عمو دیر نکرد؟
-اگه تو خونه ی ما زندگی میکردی،میدونستی که وقتی بابا خونه نیست موقع ناهار زنگ میزنه خونه و با مامان صحبت میکنه تا ناهارش رو بخوره بعدش قطع میکنه و اجازه ی نفس کشیدن به گوشی رو میده،ناهارت رو بخور مامان دیر میاد
-اونا عاشق هم هستند؟
-عشق براشون کمه،باید باشی ببینی روزی که بابا دیر میاد خونه،مامان چه دلشوره هایی که نمیگیره البته بابا بدتره
-ناراحت نمیشی اونا همدیگه رو بیشتر دوست دارن؟
-حرفت حقیقت نداره روزی که من خونه نباشم انگار خورشید تو این خونه طلوع نمیکنه آقا
-چه خودتو تحویل میگیری
-حقیقته میتونی از خودشون بپرسی
-میخوام امتحان کنم ببینم درسته یا ...
-چی گفتی؟
-بالاخره اومدی زن عمو
-غذاتو خوردی پسرم؟
-دستتون درد نکنه زن عمو عالی بود
-نوش جونت عزیزم
نمیدونستم اون حرف رو زد یا من خودم دوست داشتم همچین چیزی رو بشنوم ولی ای کاش جواب سوالم رو میداد
-زن عمو ظرفها دست فرشته رو میبوسه شما استراحت کنید
-آقا فرهاد راست میگه،آخه خودش هم میخواد کمک کنه مگه نه؟
-هر کمکی از دستم بر بیاد کوتاهی نمیکنم،حالا چیکار کنم؟
-اول چایت رو بخور بعد بیا ظرفها رو آب بکش
-اذیت نکن فرشته،شوخی میکنه فرهاد جان برو بشین برات چای میارم عزیزم
-نه نمیشه زن عمو میخوام ظرفها رو آب بکشم شما برید استراحت کنید
-هر طور راحتی پسرم فرشته اذیت نکن
-من و اذیت،اصلأ به من میاد مامان؟
-اصلأ عزیزم
با حالت اعتراض گفتم:مامانی!
-ناراحت نشو،به ظرفها برس
-چشم هر چی شما بگی،شما هم بعد از اینکه چایی رو خوردی بهتره بری یک چرت بزنی چون حوصله ی غر غر کردن ندارم
-نگران نباش غر نمیزنم حالا برو ظرفها رو بشور چون تا نشوری من نمیتونم آبکشی کنم
-چشم
دو سه روز مونده تا سفر رو در حال جمع کردن وسایل بودیم،مامان میگفت به هوای بهار اطمینان نیست حتمأ با خودت لباس گرم بیار،هر لحظه یک چیزی یادش می افتاد و اونو برمیداشت.
موقع تحویل سال زنگ زدم و با گلناز صحبت کردم و بهش قول دادم بعد از تعطیلات حتمأ بهش سر بزنم و این قول شد شرط قبول کردن مسافرت و بابا هم رضایت داد که به شمال سفر کنم البته بعد از تعطیلات عید و مسافرت دسته جمعی
فریبا و فرزاد کنار هم بودن و فرزانه هم کنارشون بود،منم صندلی عقب ماشین نشستم و چشمهام که ناجور خواب داشت رو بستم.
چند ضربه ای که به شیشه خود باعث شد چشمهام رو باز کنم
-چرا اینجایی فرهاد؟
-یک همسفر میخوام،تنهایی رو دوست ندارم
-مامان و بابا تنها میشن
-نگران اونا نباش براشون همسفر آوردم
به سمت عمو فرشاد و زن عمو اشاره کرد که به طرف ماشین ما می اومدن
-اونا رو چرا سرگردون کردی؟
-خودشون خواستن حالا پیاده شو تا حرکت کنیم
راضی بودم و از ماشین پیاده شدم،ماشین بابا و عمو محمود حرکت کردن و ما رفتن اونا رو تماشا کردیم
-حرکت کنیم فرشته خانم؟
-بریم
-تو رانندگی کن
-اون دفعه درس عبرت نشد؟
-خیلی خوش گذشت میخوام دوباره امتحان کنم
-هر جور راحتی بشین بریم
-بدو که باید بهشون برسیم و اگرنه خیلی ضایع است
از اینکه کنارش بودم لذت میبردم و حاضر نبودم اون لحظه رو با چیزی عوض کنم.
حدود 20 دقیقه بعد به بقیه رسیدیم،کنار ماشین عمو محمود بودیم،فرزاد و فریبا خیلی شاد بودن و با هم حرف میزدن ولی فرزانه ناجور گرفته بود
-فرشته میدونی چرا فرزانه اینقدر ناراحته؟
-نه خبر ندارم چرا ناراحته ولی اگه بخوای میتونم سوارش کنم ازش بپرسم چرا ناراحته؟
-بیکاری،الان بیاد اینجا ما هم باید مثل اون بریم تو لک
-فرهاد حوصله رانندگی ندارم بیا خودت بشین
-باشه،بهتره یکم استراحت کنی
صندلی رو خوابوندم و چشمهام رو بستم،نمیدونستم واقعأ میخواست بدونه فرزانه چرا ناراحته یا میخواست حرصم رو در بیاره ولی هر چی بود که موفق شد تا اعصابم رو بهم بریزه.
سنگینی نگاهش رو حس میکردم ولی من هنوز راه حرف زدن رو پیدا نکرده بودم،وقتی به قم رسیدم برای زیارت و ناهار ایستادیم ولی زیاد اشتها نداشتم و به خاطر همین سوییچ رو گرفتم و به ماشین برگشتم.
کت فرهاد روی صندلی من بود برداشتمش و روی خودم انداختم و بوی ادکلنش رو به ریه هام کشیدم،نفهمیدم کی خوابم برد ولی تکونهای آروم ماشین باعث شد بیدار بشم
-بیداری؟
-آره بیدارم،خسته ای؟
-نه ولی یک همکلام میخوام
-حاضرم،کسی نخواست بیاد تو ماشین؟
-نه به بچه ها گفتم،گفتن راحتن
-درباره ی چی حرف بزنیم؟
-تو موضوع بگو
-تو میخواستی حرف بزنی پس تو موضوع رو بگو
-یعنی تو نمیخوای صحبت کنی؟
-مگه من میتونم ساکت بشینم؟
-نه راست میگی،کی تا حالا تو ساکت بودی.من که یادم نیست
-اذیت نکن
-باشه،نظرت درباره ی فریبا و فرزاد چیه؟
-نظر من،فکر نکنم زیاد مهم باشه اونا همدیگه رو پسندیدن،امیدوارم خوشبخت بشن
-تو باعث این رویداد خوب شدی
-من کاری نکردم،فرزاد خودش فریبا رو انتخاب کرد
-وقتی تو بهش واقعیت رو گفتی،اون متوجه اشتباهش شد
-پس این کارم خوب بود چون واقعیت رو گفتم،من به فرزاد علاقه ای نداشتم
-چه خوب که راضی شدی تا واقعیت رو جدی باهاش در میون بذاری
-چه خوب که شما از یک کار ما راضی هستی
-نظرت درباره ی فرزانه چیه؟
-در مورد فرزانه از من نپرس چون نمیدونم چی باید بگم و ترجیح میدم سکوت کنم
-و نظرت درباره ی من؟
-سوال یکم سخت شد
-یعنی درباره ی من هم ترجیح میدی سکوت کنی؟
-نه نمیتونم سکوت کنم ولی شاید از چیزهایی که بهت میگم ناراحت بشی
-بگو میخوام نظرت رو بدونم
وقتی بچه بودیم،خیلی روت حساب میکردم،وقتی برام نارنج کندی احساس کردم میتونم بهت اعتماد کنم،قبل از خارج رفتن یادته می اومدی مدرسه دنبال فریبا و من،البته دنبال فریبا می اومدی ولی خواب من هم باهاتون همراه میشدم،وقتی درباره ی کارهات حرف میزدی حرصم در می اومد،دوست نداشتم بری،دوست داشتم اینو بهت بگم ولی...
-فرشته من...
-بذار حرفام تموم بشه بعد شروع کن،خیلی سعی کردم بهت بگم که نمیخوام بری ولی وقتی خوب فکر میکردم میگفتم شاید بگی به تو چه که من میخوام چیکار کنم،چیکار نکنم.
وقتی تو فرودگاه کلید باغ رو به من دادی،وقتی گفتی از درخت بالا نرم و من رو یاد بچه گی انداختی که گفتم میمیرم بعد تو خوشحال میشی،وقتی گفتی به فکر خوشحال کردن من نباش،دلم لرزید.
تو لرزش دستهای منو دیدی ولی کسی لرزش دلم رو ندید.
وقتی رفتی یک هفته ی تموم مریض بودم،کسی ندید من چی کشیدم،تو راحت رفتی و ندیدی که یک دختر 12 ساله رو عاشق کردی.
زندگی برام مثل سراب بود و تنها چیز واقعی که منو به زندگی وصل میکرد،اون کلید بود.
وقتی برای تولدم تو نامه متن تبریک نوشته بودی خوشحال شدم،اینکه به یادمی و هنوزم فراموشم نکردی باعث شد شاد باشم ولی تو سال بعد فراموشم کردی،شکستم،درسته که من خود خواه بودم،مغرور بودم ولی کارت باعث شد بشکنم.
از بیرون سرد شدم دیگه به چیزی توجه نداشتم ولی از درون مثل یک کوره در حال آتیش گرفتن بودم وقتی خبر برگشتنت رو شنیدم خوشحال شدم.
شادی دنیا،تو چشمام بود ولی یکدفعه یاد تولدم افتادم نمیخواستم کم محلی ببینم چون میدونستم طاقتش رو ندارم به خاطر همین فرودگاه نیومدم.
وقتی تو اتاق فریبا دیدمت خشکم زد،اون شب هر چی خواستی گفتی،نذاشتی خستگی سفر از تنت زدوده بشه داغونم کردی ولی نمیتونستم از دستت ناراحت باشم ولی ساده هم نمیتونستم از کنار کارت رد بشم و بگم اتفاقی نیوفتاده،به خاطر همین مهمونی رو ترک کردم.
تمام این مدت که برگشتی عذابم دادی،درسته خودم هم مقصر بودم ولی از تو انتظار این رفتار رو نداشتم،هر کسی این رفتار رو میکرد برام مهم نبود ولی تو این کارها رو کردی بعدش...
-بعدش چی؟
-نمیدونم الان تو رویام یا اون موقع تو رویا بودم ولی دوست دارم اینجا رو واقعی فرض کنم،نمیخوام برگردم.
آخه چیزهایی که برام قشنگ و مهم هستن رو اینجا کنارم دارم،اونجا همه اش جدایی بود،همه اش تنهایی بود.
فرهاد دوست ندارم از خواب بیدار بشم،میخوام همین جا بمونم.
میدونم کسی حرفامو درک نمیکنه ولی به همه میخوام بگم این رویا واقعی ترین رخداد زندگیمه،برای من مثل عسل شیرینه،میخوام طعم شیرینش رو بچشم
-آروم باش فرشته،تو چرا اینقدر از رویا و خواب حرف میزنی.این لحظه حقیقت داره،توی حال زندگی کن،گذشته رو رها کن.درسته که اذیتت کرده ولی رهاش کن
-میترسم اگه رهاش کنم همه چیز تموم بشه
-همه چیز داره شروع میشه تو فقط رهاش کن بهت قول میدم اتفاقی نمی افته
-چه جوری اعتماد کنم؟
-هیچ کس نفهمید که عاشق دختر کوچولوی مغرور عمو شدم.فرشته برای من حکم زندگی داشت کسی که منو به وجد میآورد.
تمام حرکاتت رو دوست داشتم اون روز وقتی میخواستی با سماجت نارنج بکنی از دور خیلی تماشات کردم وقتی دیدم کوتاه نمی یای راضی نشدم اذیت بشی،به خاطر همین اومدم و بهت کمک کردم.
وقتی بدون اینکه حتی نگاهی به عقب بکنی،رفتی حرصم در اومد و فهمیدم راه سختی رو پیش رو دارم ولی آماده بودم،بعد از چند دقیقه با قیافه ی حق به جانب برای تشکر اومدی که خیلی خوشحال شدم.
درسته که خیلی ادعا داشتی ولی نمیتونستم بذارم از درخت بالا بری،از ناراحتی تو ناراحت میشدم،این حس خودم رو دوست داشتم.
لحظاتی رو که دنبال فریبا می اومدم فقط به خاطر دیدن تو بود،دلیل دیگه ای برای دیدنت نداشتم به خاطر همین آوردن فریبا به خونه رو بهانه میکردم.
وقتی براتون کارهام رو تعریف میکردم،مثل یک سنگ سخت بودی ولی هیچ وقت احساس نکردم اهمیت نمیدی،به خاطر همین به کارم ادامه دادم.
وقتی ماجرای رفتن پیش اومد اولش ناراحت شدم ولی بعدش این شد یک آزمایش واسه قلب خسته ی من،میخواستم خودم رو امتحان کنم،مطمئن بودم وقتی کلید باغ رو بهت بدم کسی جلوی راهم سبز نمیشه.
توی فرودگاه دیدن ناراحتی تو دلم رو لرزوند،اگه تنها بودم نمیرفتم ولی وجود بابا باعث شد که برنگردم.
سال اول خیلی با خودم کلنجار رفتم تا تونستم اون سه،چهار خط رو برات بنویسم.
دلم برات تنگ شده بود ولی احساس میکردم باید از این امتحان سر بلند بیرون بیام.
به خاطر همین سالهای بعد چیزی برات ننوشتم،میدونستم ناراحت میشی ولی میخواستم طاقت تو رو هم بسنجم،میدونم آدم بدی بودم،بدون اینکه اطلاعی بدم ازت امتحان گرفتم ولی ...
خنده ی زیبایی رو لبش اومد که باعث شد منم لبخند بزنم
-وقتی قرار شد برگردم میخواستم اولین کسی که میبینم تو باشی،تو فرودگاه هر کسی رو دیدم الا تو،درست و حسابی نا امیدم کردی،حرصم در اومده بود،احساس میکردم فراموشم کردی وقتی دیدم تو اتاق فریبا راحت داری آهنگ گوش میدی بیشتر اعصابم داغون شد به خاطر همین سعی کردم تلافی کنم،میدونم کار بچگانه ای بود ولی باعث شد فکرهای بد رو از خودم دور کنم.
وقتی اون نقاشی رو دیدم از کارم پشیمون شدم ولی دیگه دیر شده بود.
تابستون وقتی زودتر از ما رفتی شمال،احساس بدی کردم ولی وقتی خبر به دنیا اومدن بچه های گلاره رو شنیدم راضی شدم.
اون روز وقتی پشت در اتاق اونجوری پیدات کردم داغون شدم،تا برسونمت بیمارستان هزار دفعه مردم و زنده شدم،اونقدر قاطی کردم که به کسی اجازه ی سوار شدن به ماشین رو ندادم.
وقتی چشمهاتو باز کردی انگار دنیا رو به من داده بودن،اخلاقت عوض شده بود و این باعث شد بیشتر عاشقت بشم،آخه اینجوری راحت تر میتونستم باهات صحبت کنم.
یادته گفتم تو سفر یک چیزی بهت میگم؟حالا میخوام بهت بگم خیلی دوستت دارم فرشته،میخوام برای همیشه کنارم باشی،میخوام مال من باشی.باور میکنی؟
-بالاخره یک راه برای حرف زدن به من نشون دادی،من اول از رازهای دلم گفتم. همیشه دوستت داشتم فرهاد
-عاشق این اخلاق بهاریتم،آدم نمیدونه کی...
-کی ابری،کی آفتابی،کی طوفانی و ...
-کی بارونی هستی خانمی
هر دو با هم خندیدیم،کنار هم بودن و خندیدن خیلی شیرین بود.
با هم بودن احساس قشنگی بود،احساسی که حاضر نبودم با چیزی عوضش کنم چون حلاوت خاصی برام داشت
قرار بود یک شب تو کاشان باشیم بعد راهی اصفهان بشیم،تا رسیدن به هتل هیچ حرفی بینمون رد و بدل و نشد.
وقتی از دلهامون حرف نزده بودیم با هم راحت تر بودیم ولی وقتی از خودمون حرف زدیم و از احساسمون گفتیم یک مرز بینمون ایجاد شد که هر دو نمیخواستیم از این مرز بگذریم.
با رسیدن به هتل و وارد شدن به اتاق با لباس رفتم زیر دوش،فکر میکردم تو خواب این حرفا زدم و حرفای فرهاد رو شنیدم ولی بازم صداش تو گوشم بود و حرفاش منو به خلسه ی شیرینی میبرد.
لباسام رو عوض کردم و میخواستم یکراست به رستوران برم،به خاطر اینکه ناهار نخورده بودم خیلی گرسنه بودم.
همزمان با من از اتاقش خارج شد،یک ژاکت بافت نازک طوسی روی تی شرت سفیدش پوشیده بود که خیلی بهش می اومد
-پایین میری؟
-رستوران،خیلی گرسنمه
-چون ناهار نخوردی
-تو هم میای؟
-معلومه که میام
با هم به رستوران رفتیم ولی بقیه از ما زرنگ تر بودن،به جز فریبا و فرزاد بقیه تو لابی هتل بودند.
کنار مادرم نشستم که گفت:چرا موهاتو خوب خشک نکردی مامانی،سرما نخوری؟
-حالش رو نداشتم خیلی گرسنمه
-یک کوچول تحمل کن بذار فرزاد و فریبا بیان میریم برای شام
-تحمل برای چی؟بریم رستوران تا سفارش بدیم اونا هم میان
-فرهاد راست میگه بریم عمو جون
عمو فرشاد اینو گفت و دستم رو کشید و بلندم کرد
لبخندی به فرهاد زدم و ازش خواستم مثل همیشه رفتار کنه ولی اون خیلی آروم گفت:نگران نباش تو همین سفر همه چیز رو تموم میکنم،من حوصله ی صبر کردن ندارم
-با رفتارت همه میفهمن لازم نیست کاری انجام بدی،کی تا حالا دیده ما از هم دفاع کنیم؟
-گفتم که صبر ندارم اصلأ همین الان بهشون میگم
داشت به سمت بقیه میرفت که با حرفم جلوش رو گرفتم
-فرهاد،جان من اینکار رو نکن الان وقتش نیست
-خیلی بدی،چرا قسم دادی؟
-میدونستم جواب میده حالا بریم دارم از گشنگی میمیرم
-خدا نکنه درست حرف بزن
صبح زود به سمت اصفهان حرکت کردیم،کنار فرهاد بودن برام با ارزش بود.
لحظات برام خاطره انگیز بودن،من عاشق بودم ولی داشتم به عشقم میرسیدم و از تنهایی و جدایی دور میشدم.
سه روز اصفهان بودیم و بعد به شیراز رفتیم،دیدن اونجا منو یاد سفر اول انداخت یاد لحظات سختی که گذروندم ولی حالا همه ی اون سختی ها به راحتی و شادی تبدیل شده بود،ترس من با حضور دلگرم کننده ی فرهاد از بین میرفت.
همراه خانواده هامون به حافظیه رفتیم،در حین فاتحه خوندن همه از پسری که فال میفروخت فال گرفتیم و فرهاد پول همه رو حساب کرد.
اول بزرگترا شروع به خوندن کرد و بعضی جاها رو هم عمو فرشاد برامون معنی میکرد.
نوبت به فرهاد رسید که نوبت خودش رو به فرزاد داد،بعد فریبا و فرزانه فالشون رو خوندن و نوبت به من رسید که فرهاد هم پاکتش رو بازکرد
معنی شعر رو میدونستم که عمو فرشاد گفت:فرشته جان نمیخوای بلند بخونی؟
-چرا عمو میخونم
"یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور/کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور"
تا اومدم بیت دوم رو بخونم صدای فرهاد که سعی در کنترل خنده اش داشت اومد
-من بقیه اش رو بخونم؟
-تو فال خودت رو بخون بابا جون
-آخه فال منم همینه
نگاهی بهش کردم و جلو رفتم و پاکت رو از دستش گرفتم،راست میگفت همین غزل بود،خنده ام رو جمع کردم و گفتم:میتونی بقیه اش رو بخونی،همین غزله
بقیه خنده ی کوتاهی کردن و خواستن از جاشون بلند بشن که فرهاد گفت:اگه موافق باشید میخوام چند لحظه وقتتون رو بگیرم
-چی شده میخوای بقیه ی غزل رو بخونی بابا؟
-نه بابا جان میخوام بهترین غزل زندگی خودم رو براتون بگم
-خوبه بابا جان بگو ببینم چی تو چنته داری
-من عاشق شدم
-داری جدی صحبت میکنی؟
-مامان جان من کی در این باره شوخی کردم که این بار دومم باشه،البته این حرف مال یک روز یا دو روز گذشته نیست برمیگرده به وقتی 12 یا 13 سالم بود،شاید اون وقت این درکی رو که حالا از عشق دارم رو نداشتم ولی من عشقم و حفظ کردم و حالا بیشتر از تموم اون لحظات دوستش دارم و میخوام باهاش ازدواج کنم البته اگه لایقم بدونه
-نمی خوای بگی باید از کی برات جواب مثبت بگیرم
-همه میشناسیدش
چشمهاش رو بست و خیلی آروم گفت:من فرشته رو دوست دارم
همه ساکت بودن و حرفی نمیزدن،پدر و مادرم منو نگاه میکردن،خیلی رک همه چیز رو بیان کرد و من اصلأ فکرش رو نمیکردم که اینقدر راحت موضوع رو مطرح کنه.
عمو فرشاد به سمتش رفت و بغلش کرد و گفت:امیدوارم جواب مثبت بگیری،انتخابت حرف نداره
بقیه هم براش آرزوی موفقیت کردن و فرهاد به سمت بابا اومد و گفت:شرمنده عمو که این موضوع رو اینجا مطرح کردم ولی احساس کردم الان وقتشه اگه اجازه بدید میخوام دخترتون،یعنی دردونه تون رو خواستگاری کنم
پدرم صورت فرهاد رو بوسید و گفت:اون تو تمام مراحل زندگیش خودش تصمیم گرفته درسته نظر من و مادرش رو پرسیده ولی باید با این مسئله هم خودش کنار بیاد،من و مادرش مخالفتی نداریم،اینطور نیست خانومم؟
-کی بهتر از فرهاد جان،هم خوب میشناسیمش هم بهش اطمینان و اعتماد داریم
-دیدی برو از عروس خانم بله رو بگیر عمو جان
قلبم خودش رو با شدت به دیواره ی وجودم میزد،با اونکه میدونستم همچین موقعیتی وجود داره ولی آماده نبودم و تقریبأ خجالت میکشیدم ولی فرهاد رو میخواستم و این تنها چیزی بود که ازش مطمئن بودم.
به بقیه نگاهی کرد و چند قدم جلو اومد و روبروم قرار گرفت
-میدونی که برای چی اینجام ولی من آدم صبوری نیستم،میخوام بهم جواب بدی،همین الان
-بچه ام 7 ماهه دنیا اومد.مادر چرا دخترم رو تو منگنه قرار میدی؟
-دارم واقعیت رو میگم اگه قرار بود شناختی باشه تو این مدت صورت گرفته امروز و دیروز که همدیگه رو پیدا نکردیم 15 ساله همدیگه رو میشناسیم
پدرم در ادامه حرف فرهاد گفت:فرهاد راست میگه میخواد تکلیفش رو بدونه،فرشته جان اگه موافقی بگو واگرنه کسی اجبارت نمیکنه
-فرهاد جان بیا مادر عقب وایستا بذار عروسم نفس بکشه
-من که هوا رو نگرفتم،فقط اینجا وایستادم
مادرم اومد کنارم و گفت:فرشته چی میگی؟موافقی؟
سکوت کردم که مادرم گفت:بگو این سکوت علامت رضایته؟
سرم پایین بود ولی شوق رو تو صورتم خوند و بلند گفت:مبارکه ان شا ا...به پای هم پیر بشن
صدای دست و هورای فرزاد و فریبا شنیدنی بود که مادر فرهاد اومد و در آغوشم گرفت و یکی از انگشترهاش رو دستم کرد و گفت:
-قابل تو رو نداره عزیزم اگه فرهاد زودتر خبرم کرده بود چیزی رو آماده میکردم که برازنده ی عروسم نازم باشه
خیلی آروم تشکر کردم،بقی

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/28 تاریخ
کد :64138

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا