تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان لجبازی با عشق (فصل سوم)


تازه چند روزه امتحانامو تموم كردم و استراحت مي كنم بعضي روزا بيمارستان مي رم سينا هم ميره يكي از دوستاي سينا ما رو دعوت كرده مهموني نميدونم به چه مناسبت از سينا كه پرسيدم ميگه دوستش به خاطر فارغ التحصيليش جشن گرفته با فهميدن اينكه جشن مال كيه ياد ليدا افتادم كمي خوشحال شدم با اين حال هنوز مايل به رفتن به اين مهموني نيستم به اتاق سينا رفتم كيان هم بود داشتيم حرف مي زديم الان ديگه نسبت به كيان بي تفاوتم وجودش برام فرقي نميكنه خيلي چيزا در موردش فهميدم اينكه مامانش مرده باباش خرپوله زياد با اباش خوب نيست قرار بوده با دختر عموش نامزد شه ولي سرباز زده و براي تحصيل از دوره دبيرستان اومده تهران تنها زندگي ميكنه و اينكه پسر شيرازيه .......
سينا داشت تعريف ميكرد كه شادي و شايان قراره چيكارا كنن اول فكر كردم شادي خواهر شايانه ولي بعد سينا يك چيزي گفت كه مغزم هنگ كرد سينا گفت كه امشب نامزديشونو ميخوان اعلام كنن مات شدم توي صورت سينا و گفتم چي گفت چته برق گرفتي ؟گفتم ميخواد با كي نامزد كنه؟
-شادي
پس ليدا چي؟
كيان سرشو پايين انداخت و سينا ادامه داد اوه اون كه با شايان بهم زد و رفت خارج از كشور
تو دلم گفتم اه ليدا كه اينجوري نبود يعني اينجوري به نظر نمي رسيد ولي مثل اينكه بلند فكر كرده بودم چون سينا گفت چرا دقيقا همينجوري بود ميدونستي ليدا نامزد داشت و با شايان بود ديگه از تعجب و حيرت زياد داشتم شاخ گوزني در مياوردم هر چي سينا بيشتر ازش ميگفت بيشتر ازش بدم ميومد اخر سر هم سينا گفت هوو چته حالا؟
به خودم اومدم و بلند شدم و از اتاق اومدم بيرون چرا اينجا اينطوريه چرا اين شهر ادماش اينجورين اون از سحر اين هم از ليدا اونم از دختراي دوستاي بابا همه از دم ......استغفرلله ....داشتم فكر ميكردم كه چرا هر چي ادم مزخرفه تو اين شهر خورده به تور من بدبخت مسلما ادماي خوب هم پيدا ميشن شانس ديگه حالا اينقدر رامسر و تهران رو با هم مقايسه كردم و ادماشو با مقايسه كردم تا خوابم برد سينا براي شام صدام كرد وقتي رفتم پايين گفت كه جلوي شايان حرفي نزنم منم گفتم ميشه من نيام
-نه بايد بياي زشته شايان ناراحت ميشه
قرار گذاشتيم فردا بريم لباس بگيريم كيان هم اومده بود اول كيان خريد كرد يك شلوار براق طوسي تيره با يك پيراهن مردانه طوسي كمرنگ خيلي خوش دوخت با يك كت چرمي كه خيلي جنتلمن شده بود سينا گفت ميخواي اينا رو بپوشي
كيان:اره مگه چشونه
سينا:خيلي رسميه پسر
از دهنم پريد گفتم خيلي هم بهتون مياد
كيان لبخندي زد و گفت بفرما
سينا هم يك شلوار جين مشكي ورداشت با يك تيشرت جذب سفيد مشكي با از اين ارم هاي ژيگولي با اينكه خيلي بهش ميومد ولي واقعا خيلي جلف و سوسولي بود منم كه هر چي بيشتر ميگشتم هيچي پيدا نميكردم چون اكثرا يا استين و سرشونه نداشتن يا پشت منم كه صد سال تو مهموني كه هيچكسو نمي شناسم اينطور لخت پتي لباس نميپوشم با نگاه كردن به يك پيراهن كوتهاه دكلته كه مثل گوني بود گفتم اخه ادم مگه مريضه اينا رو تنش كنه و دار و ندارشو بزنه حراج براي ديدن سينا هم كه ديگه اعصابش خورد شده بود گفت واي ثنا يك چيزي انتخاب كن ديگه
اخه همشون چيزن من خوشم نمياد خب
كيان خنديد و گفت راست ميگه ديگه سينا اخه اون چيه و با دستش همون پيراهن دكلته رو نشون داد و گفت مثل لونگ ميميونه
خنده ام گرفت پس كيان هم اره با هزار بدبختي يك بلوز بنفش گرفتم كه جنسش ريون بود استينش هم بلند بود و يقه اش هم بد نبود و مثل شال از جنس حرير به اين ور اون ورش وصل بود پاينش هم كه مثل كشبافت ميموند در كل بدم نيومد سينا هم كه غر ميزد حالا ميخواب باين شلوار يا دامن بگيري چند ساعت هم بايد براي پيدا كردن اونا بايد معطل بشيم من اصلا تو عمرم دامن نپوشيدم داداشي من كجاي كاري تو اصلا تا حالا دامن نخريدم بنابراين گفتم كه دنبال شلوار باشيم اونم گفت بريم گفتم يك چيزي من لي بنفش ميخوام به نظرت دارن يعني ميتونيم بگرديم پيدا كنيم سينا خنديد و كيان هم گفت اره داشتنو كه دارن سينا گفت اخه لي بنفش حالا كجا گير بياريم واسه اين گفت بريم يك جايي كم غر بزن سوار ماشين شديم و رفتيم جايي كه كيان گفته بود يك جين فروشي بزرگ همه چي داشت شلوار دامن مانتو همه هم جين خيلي هم شلوغ بود با كلي بيچارگي رفتيم جلو پسره تا كيانو ديد كلي تحويلش گرفت بعد هم يك طبقه رفتيم بالا اونجا هم شلوغ بود گفتيم كه شلوار ميخوايم يكي اورد كه حسابي دل منو برد شلوار ش لوله اي بود و روي قسمت كمرش تا وسطاي رون پا كار شده بود سايزمو پرسيد كه گفتم و اورد هر چي سينا اصرار كرد پرو نكردم و و بعد از پرداخت قيمت نجومي شلوار اومديم خونه ولي خدايي مي ارزيد از كيان تشكر كردم و او هم گفت كه كاري نكرده و اين حرفا و براي فردا جشن كه چه ساعتي راه بيفتيم قرار گذاشتيم و رفتيم خونه .
طبق معمول اون شب ما رفتيم دنبال كيان و راه افتاديم حسابي به خودم رسيده بودم موهامو كه فر خدايي بود قشنگ ژل زده بودم و با يك تل سفيد هفت و هشتي كه روش كلي هم نگين داشت برده بودم بالا خلاصه با ارايش مليح بنفشي هم كه كرده بودم واسه خودم جيگري شده بودم سه تايي روي يك ميز نشسته بوديم مهمونيش بيشتر شبيه از اون پارتي خفن ها بود فقط جوونا بودن شادي رو ديدم قيافش بد نبود ولي خدايي ليدا يك چيز ديگه بود چند تا از اين دختر سوسولا اومدن طرف ما و گفتن اوهههههه آقا سينا اقا كيان خيلي خوش تيپ شدين معرفي نميكنين و به من اشاره كردن سينا گفت خواهرم ثنا يكي از دخترا گفت واي چقدر شبيه هم هستين سينا
كيان:دوقلو هستن
همگي يك هويي كشيدنو در كمال پررويي دست سينا و كيان رو گرفتن كه پاشين برقصيم منم مظلوم نگاشون ميكردم كيان امتناع كرد ولي سينا از خدا خواسته رفت منم چشام قد يك نعلبكي شده بود
كيان:بايد مواظب سينا باشيم ميترسم چيز خورش كنن
با تعجب گفتم چيزخورش كنن؟
كيان:منظورم مشروب بود
گفتم خيلي پشيمونم اومدم اينجا اصلا به گروه خوني من نميخوره
گفت ميدونم و زير لب يك چيزي گفت كه من نفهميدم به دقيقه نكشيد كه يك پسره اومد و بعد از سلام و احوالپرسي با كيان رفتند پيش چندتا پسر ديگه كه من رو ميز تنها موندم چشم چرخوندم و ادماي اونجا رو نگاه كردم اينا ديگه كي بودند مثل ادم فضايي ها ميمونن دخترا هم قيافشون رو مثل ميمون درست كرده بودند ارايش اينقدر غليظ بود كه فكر كنم به صورتشون دست ميزدي يك بند انگشت ميرفت تو بلا استثنا هم همه خودشون رو برنز كرده بودند بعدا دست و پاهاشون مثل بلور سفيد بود حداقل تنتونم برنز ميكردين اوسكلا يك دختره روبروم بود كه وقتي قيافشو ديدم خنده ام گرفت رنگ لباش عين دستشويي نوزادهاي تازه به دنيا اومده بود حالا بماند كه چه لباس مزخرف افتضاحي پوشيده بود و با چه ادايي حرف مي زد ناخداگاه نگام به لباش افتاد بيشتر شبيه سوراخ باسن مبارك مرغا ميموند از شبيهم خنده ام گرفت داشتم ميتركيدم يكي از پشت چشامو گرفت وقتي دستاشو برداشت بهنام خره بود بهم برخورد پسره پررو اين چه كاري بود نگاهي به دوربرم انداختم از سينا و كيان خبري نبود از چشاي دريده بهنام ميشد فهميد كه زيادي تو مصرف الكل استفاده كرده دستمو كشيد گفتم ول كن بي شخصيت در تلاش اينكه دستمو از دستش بكشم بودم كه گفت بيا بيا خوشگل من بدو برو رختخواب پهن كن كه بد جوري گشنمه با اين حرف خون منو به جوش اورده بود يك لگد بهش زدم كه اخش در اومد و پشت سرش يك سيلي جانانه ولي خيلي زود به خودش اومد و موهامو گرفت ميخواستم بيفتم به جونش تا ميخوره بزنم لت و پارش كنم كه فرياد كيان منو از كاري كه ميخواستم انجام بدم نگه داشت كيان فش ميداد و دو سه تا مشت جانانه حواله بهنام كرد و در كمال ناباوري دست منو مثل چي بگم كشيد كه فكر كنم نيم متر كش اومد حالا جهنم در نيومد رو ميز كيف و مانتو برداشت و با خودش كشيد بيرون راستش ميترسيدم كيان هم مثل بهنام باشه داد زدم ولم كن همتون كثافتيد گفت خفه شو و گرنه خودم خفت ميكنم و منو كشيد ميخواستم بيفتم به جونش و تافي اون دفعه هم در بيارم ولي يك حسي ميگفت كيان خوبه مثل بهنام نيست با ماشين سينا راه افتاديم توي ماشين نفساي عصبي ميكشيد و حرصشو سر پدال گاز در اورد حتي چند بار نزديك بود يك تصادف هم بكنيم منم بي صدا گريه ميكردم كاري كه ازش فوق العاده متنفرم و اين در اين لحظه دست خودم نبود وقتي جلوي خونمون نگه داشت فقط گفت پياده شو برو خونه انگار داره به نوكر باباش دستور ميده حتي صبر نكرد برم تو خونه گازشو گرفت رفت كيفمو باز كردم خدايا كليدم كو بدشانسي پشت بد شانسي ناچارا زنگ خونه رو زدم كه بابا ذر رو باز كرد وقتي رفتم تو بابا گفت پس سينا كو از گريه زياد صدام دورگه بود گفتم منو رسوند رفت خونه كيان اينا و رفتم تو اتاقم بابا بيچارمم رفت تو اتاقش يك ربع اول داشتم گريه ميكردم يكهو ياد سينا افتادم خدايا خيلي زورم ميومد ولي چاره اي نبود موباي كيان رو گرفتم يك بار ده بار جواب نداد كه نداد ناچارا اسمس دادم تو رو خدا سينا رو از اونجا بيار بيرون اسمس هم بي جواب موند همونطور نشسته خوابم برد.
گوشيم زنگ ميزد از خواب پريدم شماره كيان بود فوري گوشيو برداشتم
سلام سينا خوبه
--خوبه الان تو راه خونه ايم تك زنگ زدم در رو باز كن بابات بيدار نشه خب
باشه فقط چراا اينقدر دير
--سينا بيمارستان بود الان حالش خوبه زياد خودتو نگران نكن الان پشت دريم بيا باز كن
پريدم رفتم دكمه اف اف رو زدم و خودم جوي در باز هال منتظر موندم
كيان دست سينا رو گرفته بود اومدن تو سينا بي حال بود
فوري برديم خوابونديمش به صورتش كه نگاه كردم زرد زرد بود
بي اختيار اشكام روون شد
---هنوز لباساتو عوض نكردي؟
چيزي نگفتم
---نگران نباش خوبه خودت برو بخواب من پيشش هستم
بلند شدم برم هنوز دستگيره در رو پايين نياورده بودم كه گفت ببخشيد بابت امشب عصباني بودم
چيزي نگفتم اومدم بيرون و لباسامو عوض كردم رفتم تو تختم حالا مگه خوابم ميبره ساعت نزديك پنج صبحه با اينكه تو كف اين رفتاراي مودب منشانه اين كيانم انقدر اين گوسفنداي ذهنمو شمردم تا خوابم برد.
وقتي بيدار شدم ساعت تازه از دو گذشته بود اومدم بيرون اقدس خانوم تا منو ديد مثل هميشه شروع كرد به غرغر كردن نميدونم دختر نبايد تا ظهر بخوابه فردا سر زندگيت ميخواي چي كار كني و ......
پشيمون شدم برگشتم اتاقم پشت سرم سينا اومد و سلامي عرض كرد و نشست
----چرا اومدي تو اتاقت نميخواي ناهار بخوري؟
حوصله غرغر هاي اقدس خانومو ندارم خوبه حالا تو اين خونه استغفرلله
مامانم اينجوري بهم گير نميداد اين ميده ميخوام به بابا بگم بفرستتش رد كارش
رو اعصابم راه ميره..... پيرزن خرفت
سينا خنديد و گفن اوه ...بي ادب نشو تازه گناه داره يك بار اين كارو نكني ها راستي ديشب كيان گفت ازت معذرت ميخواد منم معذرت ميخوام از اينكه ازت غافل شدم كيان گفت كه بهنام خره چي كار كرده تو دلم گفتم چي بي حيا كه دوباره سينا گفت ثنا بخشيدي وسط حرفش رفتمو گفتم بي خيال سينا من دارم ديشب فراموش ميكنم تو هي يادم مياري
اي كاش نيومده بودم هردو ساكت شديم و براي ناهار رفتيم پايين پيش اقدس خانوم غرغرو....
با ثبت نام توي باشگاه ميتونم اوقات بيكاري مو جبران كنم ديگه روزام يكنواخت نيست بعضي وقتا فكر ميكنم ديگه ثناي قبلي نيستم يكجوري شدم شبا دير ميخوابم و به اتفاقات توي طول روز فكر ميكنم دلم براي مهرناز تنگ شده بعضي اوقات بهش زنگ مي زنم ما هيچكس رو نداريم تمام فاميلاي پدري كه امريكان تمام فاميلاي مادري هم كه سايه منو از شش فرسخي ترور ميكنن فقط چند تا ازهمكارا و دوستاي بابا كه بعضي وقتا در به تخته بخوره بيان خونمون يا ما بريم خونشون همشون هم يكجوري هستند انگار مصنوعي اند
مصنوعي ميخندن....
مصنوعي حرف ميزنن....
مصنوعي رفتار ميكنن.......
واي بچه هاشون چه افاده هايي ميريزن
نميدونم چرا هرچي ادم مورد داره به پست من بدبخت ميخوره
اخه يكيش محض رضاي خدا بي شيله پيله نيستن
ته همه حرفاشون به پول ختم ميشه
هفته آخر شهريوره توي دلم خيلي خوشحالم بالاخره دوستاي دانشگاهيم رو ميبيننم و اين از هيچي بهتره
سينا كه وقت نداره همش بيمارستانه نميدونه چيكار كنه
منم مشغولم وبا شروع ترم ديگه صبحا باسينا نمي رم مسيرامون يكي نيست بخاطر همين بابا يك ماشين هم براي من گرفته تا راحت باشم امروز غروب كيان با سينا اومد خونه تعجب كردم قيافه كيان ديدني بود وقتي از سينا پرسيدم گفت ابله مرغون گرفته
خندم گرفت پسر به اون بزرگي تا حالا ابله مرغون نگرفته بود وقتي پرسيدم چجوري گرفته گفت كه توي بخش اطفال هستند و جناب كيان با يكي از بچه ها رفيق شده زيادي بهش محبت كرده و در اثر نزديكي زياد ازش ابله مرغون جايزه گرفته
از حرف سينا خندم گرفت جايزه گرفته اخه يعني چي؟
بيچاره كيان ....
ابله مرغون زياد براي بزرگسالان جالب نيست يكم خطرناك هم است
حالا سينا اوردتش اينجا تا ما ازش پذيرايي كنيم
شبا كه اقدس خانوم شام نمي پخت و منم اينقدر شام پختم حرفه اي شدم
براي كيان يك سوپي پختم و بعد شام رفتم اتاق سينا
كيان رو تخت خوابيده بود به سينا گفتم حالش چطوره؟
----بهتره
كمي باهم حرف زديم و من رفتم بيرون
صبح روز بعد سينا رفت بيمارستان منم بعد كلاسام اومدم خونه اقدس خانوم براي ناهار لوبيا پلو پخته بود كمي غذا ريختم و رفتم اتاق سينا كيان رو تخت نشسته بود سلام كردم و گفتم خوبي؟
---نه كف پاهامم ابله گرفته
خنديدم خودش هم خنديد وقتي ميخنديد چقدر خوشگل ميشد تا حالا دقت نكرده بودم حواسم نبود به قيافش زل زده بودم يك سرفه كرد و گفت خيلي خوشگل شدم با اين آبله ها؟
نه ديونه اين حرفا چيه من ميرم تو هم ناهار تو بخور
اومدم بيرون حالا مگه از فكرش بيرون ميام تا ميخوابم چشاي طوسيش مياد تو ذهنم خدايا چرا اينجوري شدم پاك خل شدم
تصميمي داشتم كمتر ببينمش كه يكبار گرفتارش نشم منم بي جنبه اما
يك هفته گذشت و كيان خوب شد و رفت خونش از وقتي ماشين دار شدم ديگه نميبينمش دلم براش تنگ شده اصلا از خودم انتظار نداشتم دلم ميخواد اين دلمو بدم قصابي سلاخيش كنه با اين بي جنبه بازي هاش
امتحانا شروع شده و منم ميخوام كمتر بهش فكر كنم و ديگه كم كم داره ارزوم ميشه كه ببينمش امروز اخرين غول امتحانيمم شكستم و توي خونه نشستم دارم بهش فكر ميكنم دلم ميخاد ازش بيشتر بدونم كار زياد سختي نيست امشب از سينا اطلاعات ميگيرم حالا اگه امشب اقا سينا بياد خونه خوبه اعصاب ندارم ايشششششششششش
صبح ساعت 5از خواب بيدار شدم نميتونستم از درد بخوابم باز هم سر ماه شد و بدبختي من شروع شد انگار توي روده هام سوزن فرو ميكردن نافم كه داشت از جاش در ميومد بي صدا گريه ميكردم كه درد كمتر حاليم شه ساعت 9 از اتاقم اومدم بيرون رو مبل حاللم دادم و يك دونه قرص خوردم ولي خوب نشدم هيچ بدتر هم شدم داشتم گريه ميكردم و چنگ مي انداختم توي مبل كه در حال باز شد و كيان و سينا اومدن تو سينا كه ديگه اينقدر منو اينجوري ديده براش عادي شده و ميدونست قضيه چيه بي خيال رفت سمت اتاقش كيان چشاش گرد شدخ بود
--ثنا خوبي؟چرا گريه ميكني؟
چيزي نيست برو
كيان سينا رو صدا زد و گفت بيا سينا دندون قروچه اي رفت و گفت قرص خوردي سرم رو تكون دادم سينا دست كيان رو گرفت و گفت بريم كيان اما مصر گفت حالش خوب نيست بيا ببريمش دكتر
سينا گفت اه...كيان چقدر تو خري بابا مثلا داري دكتر ميشي اين هر ماه اينطوري ميشه عاديه حالا بيا
تو اوج درد دلم ميخواست اين سينا رو از وسط نصف كنم زير لب بهش فحش ميدادم اينقدر گريه كردم تا مچاله شدم توي مبل و خوابم برد داشتم خواب ميديدم از يك پرتگاه مي افتم كه از خواب پريدم سينا و كيان داشتند تي وي ميديدند وقتي ديدن بيدار شدم گفتن حالت خوبه سر تكون دادم گشنم بود گفتم سينا برو برام ناهار بيار
---نوكر بابات غلام سياه
پاشو ديگه من نميتونم پاشم
----به من چه؟
كيان يك چشم غره به سينا رفت و و براي من ناهار اورد اونم چه ناهاري
نيمرو چيزي كه ازش متنفر بودم
مگر اقدس خانوم امروز نيومده بود حالا بيچاره اورده زشت بود بگم نميخورم چند لقمه به زور خوردم سينا ميخنديد
كيان چته كي قلقلكت داده
----من در تعجبم كيان ثنا هرگز نيمرو نميخوره چطوري الان خورده و دوباره خنديد
منم يك چشم غره بهش رفتم كه كيان خنديد و گفت اين يعني خفه شو اقا سينا
منم چشامو بستم و بعد از چند دقيقه باز كردم ديدم كيان همينطور زل زده به من اشاره كردم چيزي شده
خنديد
به خودم نگاه كردم واي اين ديگه خيلي افتضاح بود من با يك ميني تاپ و شلوارك چند ساعته جلوشون نشستم فوري بلند شدم و دويدم به سمت اتاقم
تازه خوب كه تو اينه اتاقم نگاه كردم فهميدم چه خاكي بر سرم شده
بند هاي لباس زيرم بزرگتر از بند تاپم بود يقه تاپم كه دقيقا وسط سينه ام بود و نصف بند و بساطم بيرون ريخته بود گريه ام گرفت حالا با چه رويي ديگه تو چشاي كيان نگاه كنم تا غروب از اتاقم نيومدم بيرون شب كه بابا اومد حالمو بپرسه خواست با هم صحبت كنيم بعد شام
دور هم شام ميخورديم كه بابا از خواستگاري آقاي نوايي معاون كارخونه بابا براي پسرش صحبت كرد حالا من دهن وا نكرده سينا جوري به بابا پريد كه ممن اصلا جرات نكردم به بابا حرف بزنم
تو دلم گفتم اي ول سينا بابا غيرت تعصب علاقه
باز از درد به خودم ميپيچيدم و نميتونستم بخوابم سينا در زد و اومد تو جلوم نشست و خنديد
گفتم چيه؟
----شما دخترا عجب موجودات پيچيده و عجيبي هستيد
نگاش كردم
----نظرت راجع به خواستگارت چيه؟
نگاهي عاقل اندر سفهيي بهش كردم و گفتم به من ميخوره كه قصد ازدواج داشته باشم
خنديد و گفت خيلي
مرض پاشو برو گمشو حوصلتو ندارم
-----امروز كه جلوي كيان پاك ابروي ما رو بردي
مجبور نيستي همش به دمت ببندي بياريش خونه
لبخندب زد و گفت خوب تو هم دوستاتو بيار
خوشم نمياد در ضمن چرا دوستاي ديگه نميان خونه
-----چون بهشون اطمينان ندارم كيان هم فرق ميكنه
چه فرقي؟راستي خانواده كيان كجان خيلي كنجكاوم
-----اي ناقلا كنجكاوي يا....و خنديد
اصلا لازم نيست بگي بيرون يالله
----خيلي خب بابا ميگم كيان از دوره دبيرستان با من بوده البته دو سال از من بزرگتره باباش يك خرپول به تمام معناست مامانش توي يك تصادف مرده باباش هم ادم مستبد و زورگوييه و كيان از دبيرستان اومد تهران و تنها زندگي ميكرد مثل من تنها بود ولي با اين تفاوت كه باباي من بهترين باباي دنيا بود دلم سوخت بيچاره كيان اشكام اماده ريختن بودن كه سينا گفت اگه كيان بفهمه داري براش گريه ميكني منو ميكشه
چي ميگي تو
--هيچي هيچي ولي اصلا به روي كيان نيار خب؟
چشمي گفتم و سينا شب بخير گفت و رفت
دوباره داره هوا بهاري ميشه و ما مثل سال پيش رو قبر مامان نشستيم و منتظر تحويل سال.....
توي دلم با مامانم حرف مي زنم...
چشامام به اسمش خيره مونده.......
خيلي زود رفت.....
نگاهي به بابام مي اندازن و دوباره خيره ميشم به اسم حك شده روي سنگ قبر
به مامان ميگم بابا به اين ماهي چطور شد ازش جدا شدي
حتما باز پاي اين دايي در ميونه....
توي دلم اينقدر غرغر كردم كه سال تحويل شد تا يكساعت بعد از تحويل سال بوديم اونجا و بعد طبق معمول رفتيم ويلاي خودمون
سوم عيد بود كه كيان هم اومد شمال پيش ما حال اكيپ سه نفره ما جور شد با هم مي رفتيم بيرون اينقدر به سيناي ملعون التماس كردم تا راضي شد بريم ماسوله آخه اون سري كه با بابا اومدم كوه ريزش كرده بود و جاده بسته بود
صبح هشت را افتاديم و حوال چهار نيم رسيديم خيلي شلوغ بود خيلي هم زيبا منم نديد بديد .....
سقف خونه يكي حيات خونه بالايي بود
يك جايي بود كه لباس محلي مي پوشيدن و عكس ميگرفتن منم خوشم اومد يك عكسي گرفتم لباسش يك دامن پرچين گل گلي بود با يك بلوز و جليقه و يك روسر بلند قلاب بافي شده جليقه اش كه اينقدر بهش سكه اويزون بود فكر كنم چهار پنج كيلو وزن داشت عكس گرفتم و هر چي به كيان و سينا گفتم اونا هم عكس بگيرن قبول نكرددن از اونجا يك عروسك بافتني بزرگ خريدم كه هنرمندانه با كاموا بافته شده بود و يك جفت گيوه براي بابا گرفتم با يك جور حلواشكري كه كنجدي بود سه تايي اونجا اش رشته خورديم و ساعت نه شب بود كه راه افتاديم به طرف رامسراصرار كيان كه شب بمونيم و صبح برگرديم منو راضي نكرد خيابونا وحشتناك شلوغ بود تو اين شلوغي فقط همينو كم داشتيم كه تصادف هم بكنيم حالا ماشين طرف چيزي نشده بود چنان سر و صدايي راه انداخته بود كه خيابونو بند آورده بود با كلي دردسر بالاخره مامور اومد و ما مجبور شديم كه شب رو بمونيم با بدبختي توي اين شلوغي عيد يك اتاق توي يك دهات پيدا كرديم قرار بود صبح سينا بره رضايت اين مرده رو بگيره شب رو تو همون اتاق نمور خوابيديم صبح كه پاشدم كيان داشت صبحانه ميخورد صبح بخيري گفتم و سراغ سينا رو گرفتم
---رفته رضايت بگيره
تو چرا نرفتي باهاش
----سينا گفت پيشت بمونمتنها نموني
چيزي نگفتم و رفتم صبحانه بخورم
اي ول اقا كيان چه سفره اي هم چيده بود نون بربري و پنير و شير محلي و كره و مرباي البالو واقعا اشتها بر انگيز بود از همشون يك لقمه اي خوردم واقعا چسبيد .
ساعت از دو بعدظهر هم گذشته و از سينا خبري نيست زنگ زدم گفت يك ساعت ديگه مياد ساعت سه و نيم سينا پيداش شد و گفت كه رفته ماشين مرده رو درست كنه يك سيصد تومني پياده شده خلاصه وسايلمونو جمع كرديم و را افتاديم تو راه سه تا ساندويچ گرفتيم و خورديم ساعت نزديك ده شب بود كه رسيديم به بابا گغته بوديم كه چي شده بخاطر همين زياد نگران نبوديم
بااينكه خيلي خستم ولي خوابم نميبره به ساعت نگاه ميكنم يازده ونيم شنلمو مي پوشم با اينكه مي ترسيدم ولي دل رو زدم به دريا و رفتم سمت ساحل رو شنا دراز كشيدم صداي موجا ملودي قشنگي بوجود آورده بود فقط اين پشه ها
داشتند منو ديونه مي كردند
نميدونم چي شد كه خوابم برد آفتاب ميخورد به صورتم كه از خواب بيدار شدم تمام تنم درد ميكرد فكر كنم يك سرماي حسابي بخورم و قتي رفتم تو ويلا سينا به سمتم يورش اورد يك قدم برگشتم كه دادش در اومد تازه دادش تموم شده بود كه به من نگاه كرد و از خنده منفجر شد گفتم چيه؟
---برو خودتو تو اينه ببين
وقتي تو اينه خودمو ديدم خندم گرفت پشه ها بيكار ننشسته بودند
دقيقا وسط دو ابروم يك خال قرمز كاشته بودند حال بماند چند جاي ديگه از صور

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/27 تاریخ
کد :64096

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا