تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان پرنیان سرد (فصل اول)




_"نگاش کن! دختره بیچاره رنگ به روش نمونده!"
_"فراریه؟"
"نه بابا به سر و وضعش که نمیاد! معلومه خیلی ترسیده!"
"باید کمکش کنیم!"
"خانوم بیا بریم! میخوای مارو بندازی تو دردسر؟!"
دورم جمع شده بودن و هرکدومشون یه چیزی میگفتن! صداشون مثل ویز ویز مگس تو گوشام می پیچید! ناخودآگاه ساعاتی قبلو به یادآوردم:
"ما موفق میشیم من مطمئنم!"
شهاب چشمای محزونو زیباشو بهم دوخت و درحالی که صورت رنگ پریدمو نوازش می کرد، گفت:"دل شوره دارم!"
به زور جلوی ریزش اشکامو گرفتم، نباید تو اون وضعیت با گریه کردن بهش استرس میدادم باید سعی میکردم آرومش کنم، با لحن دلجویانه ای گفتم:"شهاب جان! خدا با مائه! نگران نباش!"
تو نگاهش هنوز هم ترس و دودلی موج میزد، اما برای اینکه خیالمو راحت کنه، لپمو کشیدلبخندی زورکی زد:"بیا بریم! بریم که ممکنه بقیه فکرای بد بد کننا!"
خنده ی عصبی ای کردم ،دست شهابو توی دستم محکم فشردمو به جمع بقیه پیوستیم!
اما حالا... من... فقط و فقط من، گوشه ی این خیابون تاریک اما شلوغ نشسته بودم و میلرزیدم! دستامو روی گوشام گذاشتم و فریاد زدم:"شهاب!"
ماشین بنز سیاه رنگی ایستاد و من از لابه لای صدا و نگاههای مردم، چشمای سرخ و متورم مهسا رو تشخیص دادم که با عجله به طرفم می دوید. رنگ خاکستری چشماش دیگه به راحتی قابل تشخیص نبود.روی زمین، کنارم نشست و سعی کرد بلندم کنه! اما من با نهایت قدرت به زمین چسبیده بودمو بلند نمی شدم!
اشک می ریخت و التماس می کرد:"توروخدا پاشو! بلندشو عزیز دلم!"
اما بی فایده بود!هرچقدر سعی کرد نتونست کاری از پیش ببره، درحالی که به شدت گریه می کرد، داد زد:"امیر! امیر! بیا کمک! "
در ماشین دوباره باز شد و اینبار مردی قد بلند، لاغر اندام، با موهای سیاه لخت و با چهره ای مردانه و جذاب، اما با نگاهی که نگرانی و دلهره درش موج میزد، به طرفمون اومد: داییم:امیر!
ازش میترسیدم! ترس که نه! یه جورایی ازش خیلی حساب می بردم! و اونم خیلی خوب اینو می دونست! دستمو گرفت و گفت:"بلندشو!"
برای اولین بار، به حرفش اعتنایی نکردم ! دوباره گفت:"بهت گفتم بلند شو رزا!"
بازم بلند نشدم!
اینبار تقریبا عربده زد:"این مسخره بازیو تمومش کنو بلند شو!"
ناخودآگاه مثل بچه ها، زانوهامو بغل کردم و با لحن معصومانه گفتم:"شهاب!"
به مهسا که پابه پای من اشک میریخت نگاهی کرد و گفت:"تو برو تو ماشین!"
مهسا بدون اینکه حرفی بزنه سوار ماشین شد. بغض کرده بودم، کنترلی روی اشکام نداشتم! گفتم:"امیر! من شهابو می خوام!" و زدم زیر گریه!
فکر دلم دلش یه کم برام سوخت، چون روی زمین زانو زد و با لحن ملایمی گفت:" توروخدا انقدر گریه نکن! بیا بریم! به خاطر شهاب!"
بلندشدم و گفتم:"امیر می خوای منو ببری پیش شهاب؟!"
اشک تو چشاش حلقه زد ، سرشو انداخت پایین و در حالی که دستمو می کشید، گفت:"آره بیا بریم!"
دودل بودم اما باید شهابو میدیدم. دنبالش رفتم و سوار ماشین شدم... مهسا هنوزم گریه می کرد! صدای هق هق و فین فین کردنش اعصابمو به هم ریخته بود!!! حالا مگه چه اتفاق مهمی افتاده بود که داشت خودشو می کشت؟! منکه نمی فهمیدم!!
با حرص گفتم:"اه! میشه بس کنی؟ داری اعصابمو خرد می کنی!"
با تعجب نگاهم کرد! با عصبانیت گفتم:"چیه؟ تا حالا آدم ندیدی؟"
من من کنان گفت:"تو... تو یادت نمیاد؟"
"نه! چیو باید یادم بیاد؟؟! بس کن!"
امیر با دست به مهسا اشاره ای کرد و چیزی گفت. چشمامو روی هم فشردم، درد وحشتناکی رو توی سرم حس کردم، سرگیجه ی شدیدی داشتم، شقیقه هامو با دست فشردم و...
نفس کشیدن برام سخت شده بود و حالت تهوع داشتم. شده بودم مثل پرنده ی بی دفاعی که از ترش گربه، جیکش در نمیاد! همه جا تاریک بود و به سختی می تونستم محیط اطرافمو ببینم. فقط تیزی چاقویی رو روی گردنم حس می کردم. به مغزم فشار بیشتری آوردم اما چیز دیگه ای یادم نیومد.
چشمامو که باز کردم، جلوی ساختمون گروهیمون بودیم! با تعجب پرسیدم:"شهاب اینجاس؟"
امیر کمکم کرد از ماشین پیاده شم و گفت:"آره! بیا بریم!"
با اشتیاق پله های آپارتمانو دو تا یکی بالا رفتم. قبل ازینکه کلیدمو پیدا کنم، امیر درو باز کرده بود. با عجله وارد شدم و داد زدم:"شهاب! شهاب!"
"شهاب!"
اما جوابی نشنیدم، به امیر که توی آشپزخونه بود، گفتم:"پس کجاس؟"
"رفته بیرون زود برمیگرده!"
لیوان آب پرتقالی که تو دستش بود بهم داد و گفت:"حتما خیلی تشنته همشو بخور!"
آب پرتقالو به نفس سر کشیدم و گفتم"خدا خیرت..."
اما قبل ازینکه بتونم حرفمو تموم کنم، سرم سنگین شد و بعد...
پارچه ی سیاهی روی چشمامو پوشونده بود و همون یه ذره دیدی هم که قبلا داشتم از بین رفته بود، صدای قهقهه ی چندش آور و کریه مردی رو میشندیدم :"حسابی رو دست خوردین نه؟ می خواستین شکار کنین خودتون به دام افتادین!!" و دوباره خندید.
با عصبانیت گفتم:"اوضاع اینجوری نمی مونه!"
حرکت انگشتای زمختشو روی صورتم حس کردم، خودمو عقب کشیدم و داد زدم:"به من دست نزن احمق!"
قهقهه ای زد و بهم نزدیکتر شد! گفت:"مثلا می خوای چیکار کنی خانوم کوچولو؟"
با پام ضربه ی محکمی به مچ پاش زدم، زیاد کارساز نبود ولی حداقل باعث شد ازم دورشه!
دوباره خندید و گفت:" از دخترایی مثل تو خیلی خوشم میاد! با اینکه تو بد مخمصه ای گیر افتادی هنوزم خیلی بی پروایی!"
"ولی من از آدمایی مثل تو حالم بهم میخوره!"
"واسه همینه که میخوامت عزیزم!!!!"
"خف..."
صدای نوچش حرفمو قطع کرد:"رِئیس پسره اومد!"
"عالیه!دختر کوچولو شاهزاده جذابتم اومد! حتما خیلی دوستت داره!"
زیر لب گفتم:"لعنتی!"
"فقط دهنتو ببند!"
همه جا تیره و محو شد، انگار اسیر گردبادی وحشتناک شده بودم، صدای شلیک گلوله رو شنیدم و فریاد زدم. دیگه نه از چشم بند سیاه خبری بود، نه ازون مرد، تنها من بودم و زمینی سرخ از خون، من و یک... جنازه...!
دستمالی مرطوب روی پیشونی خیس از عرقم کشیده می شد. چشمامو آروم باز کردم، مهسا بود. امیرم با چهره ای نگران کنارم نشسته بود.دیگه تقریبا همه چیزو به یاد آورده بودم، اما نمی تونستم گریه کنم.
باصدای گرفته ای پرسیدم:"پس شهاب کجاس؟ هنوز نیومده؟"
مهسا سرشو پایین انداخت و حرفی نزد، امیر گفت:"نه هنوز!"
داد زدم:"شماها خیلی دروغ گویین! من همه چیو میدونم! شهاب مُرده! مگه نه امیر؟"
چیزی نگفت! اینبار بلندتر داد زدم:"مگه نه مهسا؟!"
اشک توی چشماش حلقه زد. بلند شد و از اتاق بیرون رفت!
با صدای سرد و بی روحی پرسیدم:"تونستین بگیرینشون؟"
امیر که از لحن صدام تعجب کرده بود گفت:"هان؟!"
با پرخاشگری گفتم:"گوشات مشکل پیدا کردن؟! گفتم تونستین گیرشون بیارین؟"
"نه!"
"نه؟! چرا نه؟! میدونی چه قدر گذشته؟ تا همین الآنشم وقت زیادی از دست دادیم!"
"تو تو شرایط خوبی نبودی! چه جوری میتونستیم کاری بکنیم؟"
پوزخندی زدم و گفتم:"من؟! مگه مهمه؟ شهاب به خاطر اینکار جونشو از دست داد! اونوقت تو میگی به خاطر من..؟"
از جام بلند شدم که گفت:"تو نیاز به استراحت داری! با خودت لج نکن!"
"من خوبم!"
"من نمیذارم جایی بری! رضا رفته اوضاع رو بررسی کنه! به هر حال کاری از دست تو بر نمیاد!"
بی توجه به حرفش از جام بلند شدم که فریاد زد:"چرا نمی فهمی؟ از دستت کاری بر نمیاد!"
ناگهان چیزی رو به یادآوردم و با بغض گفتم:"جنازش؟ امیر با هاش چیکار کردین؟ دفنش کردین؟"
"نه!"
با گریه گفتم:"منوببر پیشش! میخوام برم پیشش!"
جلو اومد و محکم بغلم کرد:"نمیشه! اون پیش ما نیست!"
خودمو از آغوشش بیرون کشیدم و گفتم:"چی؟چرا؟"
"نتونستیم پیداش کنیم! فکر میکنم جنازشو سوزونده بودن!"
سرم گیج رفت، روی زمین افتادم و پرسیدم:"یع.. یعنی... هیچی... ازش نمونده؟"
سرشو پایین انداخت!
"جواب بده امیر!"
"چرا!فقط یه دست نیمه سوخته و ..."
"و چی؟"
"و حلقش!"
با صدایی که خودمم به زور میشنیدم، گفتم:"ح..حل...!"


دوباره با کابوس اون شب کذایی از خواب پریدم. مهسا روی مبل کنار تخت خوابش برده بود، خستگی و آشفتگی از سرو روش می بارید. آروم از تخت پایین اومدم و پاورچین پاورچین خودمو به اتاق نشیمن رسوندم. گوشی امیرو از رو میز برداشتم و شماره ی رضا رو گرفتم.
چند ثانیه بعد، جواب داد:
"چیه امیر؟"
"رزا ام!"
جا خورد. "رزا تو؟! حالت خوبه؟"
"من خوبم!"
"چیزی شده؟"
"باید ببینمت!"
من من کنان گفت:"چ چ ...چی الان؟!"
"آره! من دارم میام اونجا!"
"ن نه! صبر کن! اینجا نمیشه! نیم ساعت دیگه تو محوطه ی پایین مجتمع می بینمت!"
"باشه منتظرم!"
خیلی سریع لباسمو عوض کردم، برای اولین بار در طی این چند روز، به آینه نگاه کردم!! از بس گریه کرده بودم، چشمام اندازه ی نخود شده بودن دور چشمای مشکیمو هاله ای از رنگ سرخ پوشونده بود. مژه های فروبلندم به هم ریخته و پراکنده بودن. صورتم بی روح بود و لبام دیگه اون رنگ سرخ سابقو نداشتن! سفید بودن! سفید سفید!!! سرم به شدت درد می کرد. موبایلمو برداشتم و از خونه بیرون اومدم. حوصله نداشتم صبر کنم تا آسانسور بیاد واسه همین با عجله از پله ها رفتم پایین!!! وقتی به محوطه رسیدم، نفس نفس میزدم. روی یه نیمکت خالی نشستم و منتظر شدم.

"چشمات"
"چشمام چی؟ چیزی کنار چشمامه؟"
خندید و گفت:"نه! توی چشمات یه چیزی رفته!"
با تعجب چشمامو مالیدم و گفتم:"چی؟"
"قلب من!"
گونه هام سرخ شد و سرمو پایین انداختم! با دست سرمو بالا آورد، تو چشمام نگاه کرد و خندید."وقتی خجالت می کشی خیلی با مزه می شی!"
"چرا من؟"
"تو با همه فرق داری! کدوم دختری حاضره تو سن تو همچین خطری کنه و جون خودشو به خطر بندازه؟!"
"مهسا!"
"رزا! مهسا ممکنه با دل و جرئت باشه! ولی اونی که دل منو برده تویی نه اون!"
با لجاجت ادامه دادم:"مهسا ام خیلی خوشگل و خانومه! من نمی فهمم چرا اون دلتو نبرده؟"
مشتشو انقدر محکم روی میز کوبید که نیمی از قهوه ی توی فنجون ریخت!
"چرا نمی فهمی؟ من نمی تونم زیبایی هیچکسو غیر از تو ببینم! رزا! من دوستت دارم!"
"سلام"
با صدای رضا از جا پریدم! دستپاچه جواب دادم:"سلام! کی اومدی؟"
روی نیمکت با فاصله کنارم نشست و گفت:"چند دقیقه ای میشه! انقدر تو خودت بودی که نفهمیدی!"
بحثو عوض کردم:"چند روزی میشه که ندیدمت!"
"آره! ولی من دیدمت!"
با تعجب گفتم:"جدا؟ کی؟"
"چندبار اومدم دیدنت ولی حالت خوب نبود! از حال رفته بودی! یعنی واقعا تا این حد دوستش داشتی؟"
"خیلی بیشتر از اینا! اون نباید اینجوری میرفت اون همه ی زندگیم بود! با رفتنش منم کشت!"
"واقعا بهش حسودیم میشه که کسیو داره که انقدر عاشقشه!"
بغضمو قورت دادم و سرمو انداختم پایین! با شرمندگی گفت:"معذرت می خوام نمی خواستم ناراحتت کنم!"
"مهم نیست!"
آه بلندی کشید و گفت:"تو... با من چیکار داشتی؟"

"نمی تونم تحمل کنم که اون قاتلا دارن واسه خودشون آزاد می چرخن! می خواستم بدونم خبری ازشون داری یا نه؟"
من من کنان گفت:"را...راس...راستش نه! انگار غیب شدن! ولی نگران نباش، شهاب دوست منم بود، همه ی سعیمو میکنم."
لبخند بیروحی زدم:"ممنون و راستش یه چیز دیگه ام هست!"
با کنجکاوی پرسید:"چی؟"
"خب... حلقه ی شهاب! من... من اون حلقه رو می خوام! اون تنها چیزیه که ازش مونده! میفهمی که!"
"آره آره خیلی خوب درکت میکنم برای همین قبل ازینکه بگی برات آمادش کرده بودم!"
دستشو توی جیبش کرد و شی کوچک براقی رو درآورد:حلقه!
بالاخره بغضم ترکید و با دستایی لرزون حلقه ی کوچک رو ازش گرفتم. بلند شد و گفت:" خیله خب من دیگه باید برم."
بدون اینکه چیزی بگم فقط سرمو تکان دادم.
"مواظب خودت باش!"
"ممنون!"
همونطور که مثل همیشه سوئیچ پرشیای مشکیشو توی دستاش می چرخوند دور شد.
چند دقیقه ای همونجا نشستم، وقتی آروم شدم،به طرف خونه برگشتم و بی سرو صدا وارد شدم، لباسمو عوض کردم، چند تا قرص آرامبخش خوردم و خودمو انداختم روی تخت!
**
مهسا با نگرانی پرسید:"تو مطمئنی؟"
امیر با بی حوصلگی جواب داد:"صدبار که گفتم! آره!"
"اما چرا؟"
"چمیدونم!"
مهسا با سماجت ادامه داد:"خونوادش چی؟"
"نه خداروشکر! تو که میدونی اونا چه قدر رزا رو دوست دارن!"
"باز جای شکرش باقیه!حالا کی؟"
"نمیدونم! به زودی!"
از گفتگوی کوتاه بینشون، چیز زیادی دستگیرم نشد. برای همین آروم چشمامو باز کردم و بلند شدم:" راجع به چی حرف می زنین؟"
مهسا تته پته کنان جواب داد:"هیچی! هیچی! باید خیلی گرسنه باشی! صبحانه حاضره!"
با اینکه خیلی کنجکاو شده بودم، چیزی نپرسیدم، می دونستم که هراتفاقی افتاده باشه، بالاخره دیر یا زود، می فهمم!
امیر و مهسا از اتاق بیرون رفتن تا من بتونم لباسامو عوض کنم. چشمم به حلقه ی شهاب، روی عسلی کوچیک کنار تخت افتاد.
شهاب گفت:"همینکه گفتم! این یکی بهتره!"
"نخیر! من اون یکیو بیشتر دوست دارم!"
"جدی؟"
"اوهوم!"
خندید، صداشو کلفت کردو گفت:"رو حرف مردت حرف میزنی ضعیفه؟"
"آره!"
"پس هرچی شما بگی خانووووووووم!!"
خندیدم و ضربه ای آروم به شونش زدم:"اینجوری حرف نزن! یاد این مردای سیبیل کلفت شیکم گنده میفتم!"
"خب تو که داری میبینی! من نه سیبیل دارم نه شیکم!"
بعد آروم سرشو آورد نزدیک گوشم و گفت:"من فقط تورو دارم!"
به چشمای عسلیش خیره شدم و لبخند زدم. دست چپمو توی دستش گرفت و حلقه رو با ظرافت خاصی توی دستم کرد.
حلقه رو برش داشتم و روی حلقه ی خودم، توی انگشتم انداختمش! بزرگ بود و لق میزد!!!!وقتی رفتم بیرون، مهسا توی آشپزخونه منتظرم بود. فنجان چایو جلوم گذاشت و گفت:"مشغول شو!"
"امیر کجاس؟"
"من اینجام!"
امیر صندلی کناری منو بیرون کشید و روش نشست. اشتهای زیادی نداشتم اما به خاطر امیر و مهسا، به زور چند لقمه خوردم. توی سکوت مشغول خوردن بودیم و تنها چیزی که به گوش میرسید صدای برخورد نه استکانبه نعلبکی بود! نگاه خیره ی امیرو روی دستم حس کردم و گفتم:"چیه؟"
"ح...حلقه ی شهاب؟"
با بی تفاوتی شانه بالا انداختمو گفتم:"از رضا خواستم برام بیارتش!"
خواست چیز دیگه ای بپرسه که خوشبختانه مهسا بهش اشاره کرد ساکت شه!!! زنگ در به صدا در اومد و امیر بلند شد:"من باز می کنم!"
وقتی برگشت، رضا ام همراهش بود! رنگ هردوشون پریده بود و عصبی بودن!
مهسا:"اومدن؟"
"آره!"
با تعجب پرسیدم:"چی میگین شماها؟ چیشده؟ کی اومده؟"
امیر جلو اومد و با مهربونی گفت:" آروم باش عزیزم! ما باید همین الان بریم!"
"کجا؟"
"من و تو و مهسا مظنونین!"
"مظنون؟؟؟ به چی؟"
آهی کشید و گفت:"قتل! قتل شهاب! اما مجبور نیستیم باهاشون بریم!"
دنیا دور سرم می چرخید! خدایا چی میشنیدم! من... متهم به قتل عزیز ترین موجود زندگیم شده بودم؟! احساس خفگی می کردم و نمی تونستم درست نفس بکشم! با این حال خیلی زود خودمو جمع و جور کردم! نفس عمیقی کشیدم و قاطعانه گفتم:"ما میریم! با پلیسا می ریم!"
"تو مطمئنی؟"
"آره! "
و سوالی که توی ذهنم نقش بسته بودو پرسیدم:"پس رضا چی؟"
رضا جواب داد:"کسی از وجود من توی گروه و دوستیم با شهاب خبر نداره! قول میدم هر کاری از دستم برمیاد بکنم! نگران نباش!"
لبخند محوی زدمو گفتم:"خوبه! ممنون!"
من و مهسا خیلی زود لباس پوشیدیم و با اشاره ی دست امیر از آپارتمان خارج شدیم. پژوی 405 مشکی رنگ پلیس جلوی در انتظارمونو می کشید. به محض خارج شدن از در، زن بلند قامتی به طرف من و مهسا اومد و مردی به طرف امیر.
"خواهش میکنم بفرمایید."
صدای یکی از زنها بود که من و از بهت و حیرت خارج کرد، آروم به سمت ماشین حرکت کردم و بدون هیچ اعتراضی سوار شدم.
مهسا آروم پرسید:"مشکلی پیش اومده؟"
زن، لبخندی زد و گفت:"نه، فقط باید به چندتا سوال جواب بدین!"
یاد فیلمای تلویزیون افتادم و با خودم گفتم:"هه! آره چند تا سوال! این یعنی من متهمم!!!"
سرمو به شیشه ی دودی رنگ ماشین تکیه دادم و به وضعیت وحشتناکی که توش گیر کرده بودم، فکر کردم. شهاب درکنارم نبود و من احتمالا متهم به قتل! هیچ کمکیم از دست هیچکس برنمی اومد! حتی نمی دونستم خانواده شهاب چه فکری میکنن!! شاید خود اونام فکر می کردن من قاتلم!!!
"خانوم پیاده شین لطفا!"
در ماشینو باز کردم و پیاده شدم، وارد راهروی کلانتری شدیم.
"همین جا منتظر باشین."
به همراه مهسا و امیر، روی سه تا صندلی نشستیم، سکوت عمیقی بینمون حاکم بود و هیچکس دلش نمی خواست این سکوتو بشکنه.
زنی که همراهیمون کرده بود، برگشت و گفت:"دنبال من بیاین! جناب سروان منتظرتونن!"
بلند شدیم و پشت سر اون زن به راه افتادیم. مردی، میانسال، پشت یه میز چوبی نشسته و با انگشتاش روی میز، ضرب گرفته بود.
زن،گفت:"جناب سروان، خدمت شما!"
مرد، با صدای بم و مردانه ای پاسخ داد:"میتونین برین!"
بعد به دست به ما اشاره کرد، لبخند کم رنگی زد و گفت:"بشینید خواهش می کنم!"
مطیعانه نشستیم،آروم پرسیدم:"مشکلی پیش اومده؟"
"نه! فقط چنتا سوال دارم!"
"خواهش میکنم، بفرمایید!"
چند لحظه ای سکوت کرد و گفت:"آقای شهاب افشار همسر شما بودن درسته؟"
به سختی بغضمو قورت دادم و گفتم:"بله! در واقع نامزدم بود!"
"تسلیت میگم"
"ممنون"
"آخرین بار جه کسی و کجا ایشونو دیده؟"
"من! توی خونه!"
"..."
چند دقیقه ای مشغول جواب دادن به سوالاش بودم،بعد از اونم چنتا سوال از امیر و مهسا پرسید، کلافه شده بودم!
امیر گفت:"معذرت می خوام خواهرزاده ی من حال مساعدی نداره! میتونیم بریم خونه؟"
"شما بله! اما متاسفانه ایشون باید بازداشت شن!"
با تعجب گفتم:"به چه جرمی؟"
با متانت جواب داد:"به اتهام قتل همسرتون!"
خونسردیمو از دست دادمو تقریبا فریاد زدم:"چی؟! مسخرس!"
جناس سروان امیری، با لحن آرومی جواب داد:"وقعا متاسفم اما این تحقیقات لازمه! مطمئنا اگه کاری نکرده باشین بزودی بی گناهیتون ثابت میشه!"
با اینکه حرفش درست بود، نمی تونستم قبول کنم که به اتهام قتل شهاب بازداشت بشم! اما چاره ای نبود. اینو میتونستم تحمل کنم، تنها چیزی که طاقتشو نداشتم، این بود که خانواده شهابم منو مقصر بدونن، گفتم:"من میتونم یه زنگ بزنم؟"
"حتما! این حق شماست!"
"متشکرم."
امیر با تعجب بهم نگاه کردو گفت:"به کی میخوای زنگ بزنی؟ رضا؟"
"نه! میشه گوشیتو بدی نمیخوام با تلفن اینجا زنگ بزنم!"
گفت:"حتما" و گوشیشو بهم داد.
شماره ی خونه ی شهاب اینا رو گرفتم و منتظر موندم. بعد از چند ثانیه صدای گرفته ی برادر شهاب، علی، به گوشم رسید:"بله بفرمایید؟"
با صدای لرزانی گفتم:"سلام، میتونم با مادرتون صحبت کنم؟"
"حتما!"
وقتی صدای مادر شهاب، مهناز جونو، شنیدم دیگه نتونستم طاقت بیارمو زدم زیر گریه! مهناز جونم مثل من گریه می کرد، با لحن مهربون همیشگیش پرسید:"تویی رزا جان؟ دیدی چه خاکی به سرم شد، گلم پرپر شد!"
میون هق هق گریه گفتم:"به خدا من بی گناهم!"
"میدونم عزیزم! مگه چیشده؟"
"مادر... منو دستگیر کردن! میگن....میگن من شهابو کشتم! مامان شما که باور نمیکنین مگه نه؟"
جیغ کوتاهی کشید و گفت:"خدا مرگم بده! معلومه که کار تونیست! هرکاری از دستم بربیاد برات میکنم دخترم! هرکاری! خودتو ناراحت نکن و آروم باش!"
"ممنون مامان! خیلی دوستتون دارم!"
صدای گریش بلندشد و گفت:"منم همینطور عزیزم! گوشی دستت باشه!"
صدای گرم و مردانه ای توی گوشی پیچید، علی مودبانه گفت:"رزا خانم؟"
"سلام! بفرمایید؟"
"شما نگران نباشین، همه چی درست میشه! می تونین به من بگین دقیقا کجایین؟؟"
"ممنون علی آقا نمی دونین با حرفای شما و مامان چقدر دلم گرم میشه! نمیدونم گوشی رو میدم به امیر."
گوشیو به امیر دادم، آدرس و شعبه کلانتری رو به علی داد.
اتاق،سرد و خالی بود، سرمو روی میز چوبی گذاشتم و بدنمو روی صندلی سفت، به زور جابجا کردم. سرم به شدت درد می کرد،حتی صدای بلند باز شدن در آهنی هم باعث نشد سرمو از روی میز بلند کنم.با صدای قدم هایی آهسته و بعد از اون صدای کشیده شدن صندلی متوجه ورود کسی به اتاق شدم، سرمو از روی میز بلند کردم و به احترام تازه وارد از جام بلند شدم. مرد گفت:"خواهش میکنم بفرمایید!"
"شما؟"
سرشو پایین انداخت، لبخند زیبایی زد و گفت:"من علیم! برادر شهاب!"
به چهره ی برادر شهاب خیره شدم،برادری که هیچوقت ندیده بودمش!!!
علی، هیچ شباهتی به شهاب نداشت.درست نمی تونستم رنگ چشماشو ببینم اما قهوه ای خیلی خوشرنگی بود. چشمای درشت و مژه های بلند داشت.موهاش خرمایی و لخت بود.بینی و لبهای خوش فرمی داشت و از هر نظر برازنده بود. سرش هنوزم پایین بود، انگار میترسید بهم نگاه کنه!!! خندیدم و گفتم:"خیلی عجیبه مگه نه؟"
با تعجب پرسید:"چی؟"
"اینکه من و شما تا حالا همدیگه رو ندیده بودیم!"
لبخندی زد و گفت:"شما حالتون خوبه؟"
"ممنون! بد نیستم! اما نمی دونم چه طوری باید با اوضاع کنار یبام!"
"من و امیر همه چیزو بهشون گفتیم!"
"چیو؟"
"من همه چیو می دونم! قضیه ی گروهو! جناب سرهنگ صادقی همه چیزو بهم گفت! شما کاربدی نمی کردین! من میدونمکه که شما گروه ویژه ی سرهنگ بودین! برام خیلی عجیبه که دختری به جوونی شما این ریسکو کرده که با یه سری قاچاقچی در بیفته!"
با هیجان پرسیدم:"شما میدونین توی این ماموریت آخر چقدر پول ....؟"
سرشو تکان داد و گفت:"متاسفانه یه چیزی در حدود 1 میلیون دلار!"
آهی کشیدم و گفتم:"من همه چیو به هم ریختم!"
حتی برای هم دردی هم سرشو بالا نیاورد و با لحن غمگینی گفت:" خواست خدا بوده دیگه!"
برای چند دقیقه هیچکدوم حرفی نزدیم، بالاخره گفت:"خب... راستش...شما آزادین!"
باصدایی عاری از احساس گفتم:"جدا؟"
"پایین منتظرتونم!"
از اتاق خارج شد و چند دقیقه بعد، سربازی گفت:"خانوم شما آزادین اما جناب سروان می خوان قبل از رفتن ببیننتون!"
سر تکان دادم که یعنی متوجه حرفت شدم و سمتی که اشاره می کرد، رفتم. سروان با دیدن من لبخندی زد و گفت:"دخترم، باید از اول همه چیزو بهم میگفتی!"
"معذرت می خوام نمیدونستم اجازه دارم یا نه!"
"احساس مسئولیتت
برچسب ها: رمان پرنیان سرد - blogfa.com , رمان ...... رمان ...... رمان - بلاگفا , دانلود داستان رمان عاشقانه , پاتوق رمان , رمان یاس - بازاررمان , رمان پسرتهرونی دخترکرمونی - بازاررمان , رمــــان ...... رمان ...... رمــــان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان پرنیان سرد - blogfa.com , رمان ...... رمان ...... رمان - بلاگفا , رمان یاس - بازاررمان , رمــــان ...... رمان ...... رمــــان , پاتوق رمان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 2- رمان پرتگاه عشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان بازان - رمان آبی تر از عشق(فصل چهارم) ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/23 تاریخ
کد :63875

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا