تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان پرنیان سرد (فصل دوم)



شهاب فریاد زد:"ساکت شو بهرام." بهرام با عصبانیت گفت:"ببین بچه صداتو واسه من بلند نکن که بد می بینی!" شهاب رو به من گفت:"بلند شو. باید بریم." با سماجت گفتم:"من هیچ جا نمیام همینجا منو بکش." دستمو کشید و گفت:"بلند شو مسخره بازی در نیار. ما با هم ازدواج می کنیم. پولدار و خوشبخت می شیم." محکم تر از قبل روی زمین نشستم:"من به اندازه ی کافی پول دارم." بهرام، بی حوصله و عصبانی اسلحه ای از جیبش بیرون کشید و گفت:"بلندشو دختر. هر کاری می گه بکن. د پاشو." شهاب به سمت بهرام خیز برداشت و گفت:"دیوونه شدی اسلحتو بکش کنار." در حال جرو بحث بودن که در با شدت باز شد. بهتره بگم از جا کنده شد.امیر، علی و چند تا مامور وارد شدن. سریع به طرف امیر دویدم. بهرام که راه فراری نداشت، رضا رو به سمت خودش کشید. سر هفت تیرو روی گردن رضا گذاشت و گفت:"راهو برام باز کنین." یکی از مامورین گفت:"ببین آروم باش اسلحه تو بذار زمین." اما بهرام مثل یک شیر خشمگین بود، شهاب دستشو گرفت و سعی کرد رضا رو نجات بده اما بهرام به طرفش یورش برد. دستهای قوی و پهن امیر جلوی چشمام قرار گرفت و تنها چیزی که شنیدم صدای شلیک گلوله بود. بهرام دستگیر شد و شهاب اینبار واقعا و برای همیشه چشماشو بست. خسته بودم و متاسف ، برای خودم که شهابو نشناختم و برای شهاب. امیر، دستمو گرفت و گفت:"بهتره بریم." با حرکت سرم تایید کردم و به دنبالش رفتم. با بی حالی پرسیدم:"مهناز جون کجاست؟" علی گفت:"شمال، مهسا خانم هم پیششه." "چیزیم می دونن؟" "همه چیزو." آهی کشیدم و گفتم:"من واقعا متاسفم. همتونو به دردسر انداختم." علی لبخند بی جانی زد و گفت:"به هر حال اگه این اتفاقات نمی افتاد هیچکس حقیقتو نمی فهمید." "راستی رضا کجاست؟" امیر گفت:"بردنش کلانتری یه سری سوال ازش بپرسن." "اون بی گناهه من می دونم." امیر شانه هاشو بالا انداخت. گفتم:"حالا کجا داریم میریم." علی گفت:"مامان و مهسا خانم تنهان بر می گردیم شمال. تو خیلی خسته شدی بهتره تا می رسیم یه کم بخوابی." لبخندی زدم و چشمامو بستم. هوا روشن شده بود که با صدای امیر از خواب بیدار شدم. تازه رسیده بودیم و من خسته تر از اون بودم که حتی بخوام از ماشین پیاده شم. به سختی و کشون کشون خودمو به ویلا رسوندم.دیگه خوابم نمیومد اما تمام بدنم درد می کرد. مهسا با نگرانی جلو اومد چشماش قرمز شده بودن، مهناز جونم همینطور. همه به استراحت نیاز داشتیم بنابراین بعد از صرف صبحانه در سکوت، هر کس به اتاق خودش رفت. فصل 4 ساعت 3 بعد از ظهر بود که بالاخره از تخت خوابم دل کندم لباسمو عوض کردم و به طبقه ی پایین رفتم همه دور یک میز نشسته بودن و چای می خوردن. سلام کردم. مهنازجون با لبخند جوابمو داد و گفت:"سلام عزیزم. ساعت خواب." برام چای ریخت و گفت:"همتون خوب گوش کنید می خوام یه موضوعی رو براتون روشن کنم." "شهابو فراموش کنین اون مرده. دیگه نیست. همتون بهتره از امروز خوشحال باشین و یه زندگی جدیدو شروع کنین. فکر کردن و حرف زدن در مورد گذشته ممنوعه.همین. این چیزیه که من واقعا می خوام." همه به من نگاه می کردن. لبخند زدم و گفتم:"به نظر من حق با مهنازجونه. من که دیگه خسته شدم از تاسف خوردن." همه لبخند زدن و این شروع یک زندگی جدید بود. مهناز جون گفت:"بهتره بریم کنار دریا! مثلا اومدیم شمالا!" مهسا گفت:"باشه بعدشم بریم خرید یه چیزیم بخوریم منکه دارم از گشنگی می میرم." امیر خندید و گفت:"خب پاشین بریم دیگه." گفتم:"صبر کنین من برم حاضر شم." "باشه" بلند شدم. مهناز جون و مهسا ام باهام اومدن. سریع حاضر شدیم و به طبقه ی پایین برگشتیم. امیر گفت:"عجیبه چه زود حاضر شدین." علی گفت:"آره حالا بیاین ببینین کی اومده؟" خندیدم و گفتم:"می تونم حدس بزنم! رضا؟" "بله." رضا سرشو پایین انداخت و اومد تو. سلام کرد و به سمت مهناز جون رفت تا دستشو ببوسه اما مهنازجون اجازه نداد و با مهربونی گفت:"خوش اومدی پسرم. حالا می تونیم همه با هم بریم." امیر گفت:"آره خب هممون که تو یه ماشین جا نمیشیم چه جوری بریم؟" گفتم:"خب ما زنا با هم میایم شما مرداهم می تونین باهم بیاین!" "باشه سوییچو بگیر." و سوییچو پرتاب کرد. رو هوا گرفتمش و گفتم:"بریم." همزمان با هم به راه افتادیم، توی ساحل، کمی دورتر از دریا از ماشین پیاده شدیم و همه همراه هم به سمت دریا رفتیم. مهسا گفت:"بچه ها شما برین من چند دقیقه دیگه میام." امیر پرسید:"کجا می خوای بری؟" مهسا لبخندی زد و گفت:"گفتم که شما برین من زود میام نگران نباشین." امیر با لحن نامطمئنی گفت:"باشه." کنار دریا نشسته بودیم و به امواج آرومش نگاه می کردیم که مهسا با یه سطل شن سازی از راه رسید. با خنده گفتم:"رفته بودی اینو بیاری؟" جواب داد:"آره مگه چیه؟ یاد بچگیام افتادم خب!" "خیلیم خوبه." با هم قلعه ی شنی ساختیم و روی شنها کلی نقاشی کشیدیم. بعدشم کلی خرید کردیم. دیگه حسابی گشنمون شده بود علی پیشنهاد داد بریم به یک رستوران شمالی. ما هم با خوشحالی از پیشنهادش استقبال کردیم. توی رستوران همه خوشحال بودن و با اشتها غذا می خوردن. همه به جز رضا، تصمیم گرفتم در اسرع وقت باهاش صحبت کنم اون نباید خودشو مقصر می دونست. وقتی بالاخره به ویلا برگشتیم همه توی اتاق نشیمن جمع شدن چند دقیقه ای صبر کردم اما از رضا خبری نشد، به حیاط رفتم. آروم و پکر روی یه تاب نشسته بود. بی صدا به طرفش رفتم و گفتم:"چی شده رضا چرا انقدر ناراحتی؟" لبخند تلخی زد و گفت:"همش تقصیر من بود، اگه بلایی سرت میومد چی؟ من خیلی بی فکرم." "هی بیخیال فراموشش کن. من باید ازت ممنون باشم تو جون منو نجات دادی. اگه بخوای اینجوری کنی هیچوقت نمی بخشمت. خوشحال باش. سعی کن همه چیزو فراموش کنی." لبخندی زد و گفت:"باشه" "خوبه حالا ام بیا بریم تو." به داخل ویلا برگشتیم و شب تا صبح همه دور هم بیدار موندیم. واقعا بهمون خوش گذشت بعد مدتها احساس سبکی می کردم. امیر روبه من گفت:" راستش سرهنگ صادقی باهام تماس گرفت می خواست بدونه در مورد گروه چی کار می کنیم؟" با کنجکاوی پرسیدم:"خب تو چی گفتی؟"
"خب گفتم که ما دیگه نیستیم بعد از این قضیه بهتره به زندگی عادیمون برگردیم." لبخند زدم و گفتم:"آره اینجوری بهتره." "خوشحالم که به این نتیجه رسیدی." "منم. حالا کی بر می گردیم تهران؟" "فردا عصر." ** دو روز از بازگشتمون به تهران می گذشت هیچکدوممون هنوز توانایی فراموش کردن اتفاقات اخیر رو نداشتیم شاید به همین خاطر بود که هرکس خودشو مشغول کاری کرده بود، همه به جز من. حوصله ی تو خونه موندنو نداشتم اما حوصله ی دنبال کار گشتنو هم نداشتم! کلافه شده بودم و نمی دونستم باید چیکار کنم. تصمیم داشتم برم دنبال نقاشی و ورزش اما با این حال بازم وقت آزاد زیاد داشتم. صدای مهناز جون منو از فکر و خیال خارج کرد:"رزا نمی خوای بیای شام؟ ما منتظریما!" "اومدم." لباسمو مرتب کردم و به طبقه ی پایین رفتم. علی، مهنازجون و امیر دور میز شام منتظرم بودن سلام کردم و نشستم. درحال کشیدن غذا توی بشقابم بودم که علی گفت:"رزا خانم شنیدم داری دنبال کار می گردی؟" خندیدم و گفتم:"راستش دنبالش که نمی گردم اما منتظرم خودش بیاد سراغم." اونم لبخندی زد و گفت:"شما انگلیسی بلدین؟ کار با کامپیوترو چطور؟" "بله بلدم!" "خب فکر کنم که خیلی خوش شانسین چون اومده سراغتون!" "چی؟" "راستش منشی قبلیم باردار شده و دیگه سر کار نمیاد منم دارم دنبال یه منشی جدید می گردم خب کی بهتر از شما!؟" با خوشحالی گفتم:"جدی میگین؟؟" "البته اگه مشکلی با این کار ندارین." "نه نه چه مشکلی خیلیم خوبه. از کی میتونم کارمو شروع کنم؟" لبخندی زد و جواب داد:"خب از همین فردا. خودم همه ی کارارو براتون توضیح میدم." "ممنون!" امیر خندید و گفت:"خدا شانس بده! علی تو که اهل پارتی بازی نبودی!" علی گفت:"نیستم! حالا میبینی که اگه چند تا اشتباه کنن اخراج می شن!" صدامو صاف کردم و گفتم:"من؟؟ منو اشتباه؟؟ محاله!" علی به نشانه ی تعجب ابروشو بالا انداخت که ادامه دادم:"محاله که اشتباه نکنم! خب بالاخره هر آدمی اشتباه می کنه دیگه!! راستی علی آقا حالا اصلا شما شغلتون چیه؟؟" امیر پوزخندی زد و گفت:"تو اول کارو قبول می کنی بعد می پرسی؟؟!! آقای دکترو بهت معرفی می کنم! علی دکتر دارووووووووووسازه!" با تعجب پرسیدم:"واقعا؟" علی گفت:"چیه بهم نمیاد؟؟!" "خب نه، یعنی آره." "من که نفهمیدم چیشد؟" "یعنی چرا بهتون میاد!" خندید و گفت:"میدونم!" خوشحال بودم که از بیکاری نجات پیدا میکنم. اون شب مثل بچه ی کوچولویی که برای رفتن به مدرسه ذوق زده س تا صبح خوابم نبرد. زودتر از همیشه، از خواب بیدار شدم و به طبقه ی پایین رفتم مهناز جون هنوز خواب بود اما صبحانه روی میز آماده بود. علی صبحانشو تموم کرده بود لبخندی زد و گفت:" صبح به خیر! توی ماشین منتظرتم." و رفت. با عجله صبحانه خوردم و رفتم. وقتی سوار ماشین می شدم کمی هم دلهره داشتم، می ترسیدم که نتونم خوب از پس کارا بر بیام. علی بدون کلمه ای حرف ماشینو روشن کرد و به راه افتاد. نفس عمیقی کشیدم. لبخندی زد و همونطور که رو به روشو نگاه می کرد گفت:"استرس داری؟" "استرس که نه! کلا اهلش نیستم اما نمی دونم از پسش بر میام یانه." "بر میای!" لبخندی زدم و سرمو پایین انداختم. خیلی زود به شرکت رسیدیم، شرکت تقریبا کوچکی بود اما جای خوبی به نظر می رسید. داخل ساختمون که رفتیم منو به نگهبان ساختمون معرفی کرد،کارت زد و بعد کارت دیگری رو از جیبش در آورد و گفت:"بفرمایید.""فکر نمی کردم کارت لازم باشه آخه منکه هر روز با شما میام." "بله ولی قانون، قانونه." لبخندی زدم و بعد از کشیدن کارت وارد آسانسور شدم. از دیدن دفتر کارش متعجب شدم بزرگ و زیبا بود، دفترش دو در داشت یک در روبه راهرو و در دیگه رو به اتاق من باز می شد، در رو به راهرو همیشه به جز وقتهایی که منشی نبود، قفل بود و در رو به اتاق منشی باز بود. دو خط تلفن وجود داشت یکی برای شرکت وتماسهای داخلی که من جواب میدادم و توی اتاق من بود و خط دیگه رو خود علی شخصا جواب می داد. بعد از توضیح دادن تمام مسئولیت هام لبخندی زد و گفت:"حالا می تونین برین سر کارتون، کارتونو تلفنی بهتون اطلاع می دم." از اینکه دوباره داشت انقدر رسمی حرف میزد تعجب کردم اما بعد یادم افتاد که اینجا شرکته!! مطیعانه گفتم:"چشم." و به اتاق خودم رفتم همه چیز نسبتا معمولی بود. کامپیوترو روشن کردم و روی صندلی نشستم چند دقیقه بعد صدام کرد تا برم به اتاقش و چند تا برگه برای تایپ بهم داد. اولین روز کار خوب بود تقریبا مطمئن شدم که از عهده ی کار خوب برمیام و با بقیه هم آشنا شدم. ساعت 4 بعدازظهر بود که علی زنگ زد. "بفرمایید؟" علی گفت:"خسته نباشید وسایلتونو جمع کنین بریم." "چشم." وسایلمو برداشتم و منتظر شدم که بیاد بعد سوار ماشین شدیم و دوباره همون سکوت همیشگی تا وقتی که به خونه برسیم. وارد خونه که شدم امیر منتظرم بود. خندید و گفت:"سلام خانم خسته نباشی." "سلامت باشی. چیه انگار خیلی سرحالی؟" با دستش موهامو بهم ریخت و گفت:"یه خبری دارم که اگه توام بشنوی سرحال میشی." با تعجب پرسیدم:"چیشده؟" "دو روز دیگه مامان و باباتو کسرا از انگلیس میان." جیغ بلندی کشیدم و با خوشحالی پریدم تو بغل امیر:"وای دایی راس میگی؟ آخ جون!" امیر شگفت زده نگاهم کرد و گفت:"می دونی اولین باره که بهم میگی دایی؟! حس خوبیه!" خندیدم و گفتم:"لوس نشو امییییییییییر!!!" اونم خندید. مهناز جون با یه سینی شربت از آشپزخونه بیرون اومد و گفت:"چشمت روشن عزیزم." "مرسی مهناز جون." بعد رو به امیر کردم و گفتم:"باید بریم فرودگاه دنبالشون؟" "نه ساعت پروازو بروز نمی دن! مامانت گفت اول میرن خونه بعد که کمی استراحت کردن بهمون خبر میدن بریم پیششون!" "آهان پس من فردا باید برم خونه رو مرتب کنم خیلی وقته کسی نرفته اونجا." علی که تا اون موقع ساکت بود، گفت:"فردا من جایی جلسه دارم خیلی تو شرکت نیستم. میتونی نیای." لبخندی زدم و گفتم:"ممنون." امیر گفت:"خودم فرداد میام دنبالت با هم بریم." "باشه." ** وارد خونه که شدم حس عجیبی بهم دست داد. این خونه، خونه ای بود که بهترین سالهای عمرمو توش گذرونده بودم. شش سال پیش وقتی کسرا تونسته بود بورسیه بگیره مامان و بابا هم تصمیم گرفته بودن که همه باهاش بریم. اما من به اصرار خودم می خواستم اینجا بمونم چون تمام دوستام اینجا بودن. مامان به هیچ وجه راضی نمی شد تا وقتی که امیر خیالشو راحت کرد که منو پیش خودش نگه میداره. حالا شش سال از اون موقع می گذره البته گهگاهی توی تعطیلات میومدن ایران اما آخرین باری که دیدمشون سه سال پیش بود. این دفعه با همیشه فرق داشت،درس کسرا تموم شده بود و خانوادم میومدن که برای همیشه بمونن و منم باید برمیگشتم تا دوباره توی همین خونه زندگی کنم. روی میز نهارخوری بیشتر از یه بند انگشت خاک نشسته بود. بعد از تمیز کردن همه جا رفتم سراغ اتاق خودم. همه چیز مثل قبل بود. کتابخونه، تخت خواب و میز آرایشم چوبی و به رنگ قهوه ای خیلی روشن با لبه های قرمز بودن. فرش کوچکی به رنگ قرمز وسط اتاق پهن بود. کف اتاقم پارکت روشن به رنگ تخت خوابم بود. بیشتر از همه چیز دلم برای دیوارهای این اتاق تنگ شده بود، دیوارهایی که پر بودن از عکس و نقاشی. گوشه ی اتاق، روبه روی تخت پرتره ی خودم بود که کسرا برام کشیده بود. بقیه ی اتاق پرشده بود از عکس های من و کسرا که شکلک های مختلف درآورده بودیم. یادآوری خاطرات بیشتر از اونچه که فکر می کردم وقت گرفت، با عجله و با کمک امیر بقیه ی خونه رو مرتب کردم. نگاهم که به ساعت دیواری بزرگ افتاد، داشتم از تعجب شاخ در می آوردم. ساعت 7 شب بود. با امیر به خونه ی مهنازجون برگشتیم، بعد از شام انقدر خسته بودم که نفهمیدم چه جوری خوابم برد. صبح روز بعد نه، ظهر روز بعد با صدای امیر از خواب بیدار شدم:"بلند شو تنبل ساعت 1 شده ها!" غلتی زدم و گفتم:"بذار بخوابم." خندید و گفت:"پاشو مامانت اینا اومدنا! پاشو میخوایم بریم پیششون." مثل فنر از جا پریدم و گفتم:"واقعا؟" با خوشحالی گفتم:"برو بیرون. الان میام." یه لیوان آب میوه خوردم و بعد دوش گرفتم. بلوز آبی رنگ زیبایی با شلوار لی به رنگ آبی پررنگ پوشیدم و کمی هم آرایش کردم. وقتی به طبقه ی پایین رفتم همه حاضر و منتظر من بودن. از شدت خوشحالی داشتم بال در می آوردم. مهناز جون مثل همیشه ساده و شیک بود. اما علی خوشتیپ تر از همیشه به نظر میرسید. طوری که برای اولین بار حس کردم چیزی درونم فرو ریخت. سرمو تکان دادم تا از فکر و خیال بیرون بیام و گفتم:"بریم دیگه." و همه راه افتادیم. به خونه که رسیدیم با ذوق وشوق از ماشین پایین پریدم و وارد خونه شدم. امیر خندید و گفت:"چته بابا؟ انقدر هولی؟ یه دقیقه صبر کن." بدون توجه به حرفش تمام طول حیاط رو دویدم. مامان که درو باز کرد خودمو انداختم تو بغلش و تا می تونستم بوسیدمش اشک تو چشمای مامان جمع شده بود. امیر گفت:"بسه دختر بذار منم خواهرمو ببینم آخه." بعد از مامان نوبت بابا بود. بابا خندید و گفت:"خفه شدم دختر!" منم خندیدم و روی یکی از مبل ها نشستم بین جمع دنبال کسرا می گشتم اما هرچی نگاه کردم، نتونستم پیداش کنم. صدایی باعث شد که دوباره از جا بپرم:"دنبال من می گردی؟" کسرا بود. به طرفش دویدم و چند لحظه فقط بهش خیره شدم. چشمای درشت مشکیش زیبا تر و براقتر از همیشه به نظر میرسید، موهای لخت خرماییشو رو به بالا شونه کرده بود. قدش حداقل 20 سانتی متر از من بلندتر بود. با تی شرت طوسی رنگ زیبایی که پوشیده بود، جذابتر از همیشه بنظر می رسید. بعد از چند دقیقه به زور دهنمو باز کردم و گفتم:"وای! حتی از قبل هم خوشتیپ تر و خوش قیافه تر شدی." خنده ای کرد که ردیف دندون های سفید و مرتبشو به نمایش گذاشت، لپمو محکم کشید و گفت:"هنوزم به خوشگلی تو نیستم." لبخند زدم و گفتم:"دلم برات تنگ شده بود مهندس." "منم همینطور جوجو!" کسرا به سمت امیر رفت و اونو در آغوش کشید. بعدم امیر، علی و کسرا رو به هم معرفی کرد و مشغول حرف زدن شدن. مامان لبخند زد و به من نگاه کرد:"وقتشه که برگردی خونه." "آره اما امشب خونه ی مهنازجون می مونم فردا با وسایلم میام." مهناز جون آهی کشید و به مامان گفت:"رزا رو مثل دختر خودم دوست دارم. وقتی بره من بازم تنها میشم." مامان لبخند زد و گفت:"ببین مهناز، قدمت روی چشم تو بیا اینجا! اصلا دوباره مثل قدیما آخر هفته ها باهم میریم بیرون. منم رزا رو میفرستم بیاد پیشت." مهنازجون گفت:"باشه بهرحال اونجا رو مثل خونه ی خودت بدون." بعد از نهار به بابا گفتم:"بابا نمی خوای سوغاتیامونو بدی؟" بابا خندید و گفت:"هنوزم مثل بچگیاتی." بعد به سمت کسرا برگشت و گفت:"کسرا جان برو چمدون سوغاتیارو بیار." دستامو بهم زدم و گفتم:"آخ جون." کسرا چمدونو آورد اما قبل از اینکه بازش کنه، بابا گفت:"این سوغاتیارو همشو کسرا خریده! حالا دیگه خوشتون بیاد یا نه تقصیر کسراس." کسرا خندید و چمدونو باز کرد. هیچکسو از قلم نینداخته بود، برای امیر یه کاپشن چرم و کفش، برای مهسا کیف و کفش، برای مهنازجون یه بلیز زیبا که با سلیقش کاملا جور بود و برای علی عطری خوشبو آورده بود. چمونو بست و گفت:"خب تموم شد امیدوارم خوشتون اومده باشه." با اعتراض گفتم:"پس من چی؟" "تو؟ مگه توام سوغاتی می خوای؟" غرولندی کردم و گفتم:"کسرا؟؟ یعنی واقعا واسه من هیچی نیاوردی؟" با مهربونی لبخندی زد و گفت:"توام یه چیزیت میشه ها! مگه میشه من برای تو هیچی نیارم؟ آوردم اما هروقت برگشتی خونه بهت میدم!" "چرا؟" خندید و گفت:"آخه زیادن هم اینکه نمیتونه با خودت ببریشون هم اینکه اونوقت بقیه اعتراض می کنن." امیر گفت:"آقا کسرا دوره ی تبعیض دیگه تموم شده." "واسه من که تموم نشده." بابا خندید و گفت:"پاشین بریم تو باغ یه چای بخوریم ول کنین این حرفا رو." تا آخر شب که خونه بودیم ول نکردم کسرا رو مدام یواشکی ازش می پرسیدم که برام چی آورده.از بچگیم همینجوری بودم اسم سوغاتی که میمومد از خوشحالی روی پام بند نمی شدم. علی ساکت تر از همیشه بود فقط کمی با امیر،کسرا و بابا حرف می زد به جز اون توی جمع خیلی ساکت بود. موقع رفتن با اشتیاق مامانو بوسیدم و گفتم:"منتظرم باشین که فردا عصر خونه ام." کسرا خندید و گفت:"باشه زلزله حالا برو بذار این آخرین روز آرامشو تجربه کنیم." چشم غره ای رفتم و گفتم:"ایش دلتم بخواد." مهنازجون گفت:"بیاین بریم." خداحافظی کردیم و رفتیم توی راه بالاخره علی سکوتو شکست و گفت:"راستش تو و برادرت خیلی شبیه همین!" ابروهامو بالاانداختم و پرسیدم:"برادرم؟" "کسرا دیگه." خندیدم و گفتم:"کسرا برادرم نیست." اینبار نوبت اون بود که تعجب کنه:"نیست؟" رو به مهنازجون کردم و گفتم:"شما بهش نگفتین؟" مهنازجون لبخندی زد و گفت:"نه. آخه هیچوقت حرفش پیش نیومد.حالا تو بگو." "کسرا پسر عممه. عمه و شوهر عمم وقتی کسرا 5 سالش بود تو یه تصادف کشته شدن مادر منم که نمی تونست بچه دار شه از بابام خواست که کسرا رو بیاره. مامان کسرا رو مثل پسر خودش دوستداره. خب یه سال بعدم من به دنیا اومدم." علی کمی فکر کرد و گفت:"جالبه اما شباهتتون خیلی زیاده." "آره خب بهرحال فامیلیم دیگه." اخم کم و عجیبی کرد و دیگه چیزی نگفت، مهناز جونم لبخند مرموزی زد که اصلا معنیشو نفهمیدم. صبح روز بعد با اشتیاق زیادی از خواب بیدار شدم. عجیب سرحال بودم. تا حاضر شدم و به طبقه ی پایین رفتم کمی دیر شده بود، علی خیلی عجله داشت برای همین سریع لیوان شیرو سر کشیدم. مهناز جون ساندویچی رو که برای ناهارم آماده کرده بود بهم داد، تشکر کردم و باسرعت سوار ماشین شدم. علی هم سوار شد و ماشینو روشن کرد. زیرچشمی نگاهش کردم، صدای تالاپ تالاپ انقدر بلند بود که به راحتی می تونستم بشنوم، نمی دونم شاید علیم شنید چون با تعجب نیم نگاهی بهم انداخت که باعث شد صدای قلبم بلندترم بشه. دقیقا می دونستم که چم شده اما بروی خودم نیاوردم و بادست آروم چند ضربه به قلبم زدم. وقتی به شرکت رسیدیم قبل ازینکه علی ماشینو پارک کنه پیاده شدم، کارت زدم و بدون توجه به آسانسور از طریق پله ها خودمو به طبقه ی پنجم رسوندم عجیب بود اما می خواستم برای صدای عجیب قلبم یه دلیل منطقی داشته باشم. نفس نفس می زدم، درو باز کردم. علی هنوز نرسیده بود. کامپیوترو روشن وفایل های روی میزو کمی مرتب کردم. وقتی علی اومد به احترامش از جام بلند شدم و بعد دوباره نشستم.احتمالا فکر می کرد دیوونه شدم چون وقتی داشت وارد اتاقش میشد دهنش کاملا باز مونده بود. لبخندی زدم و کارمو شروع کردم. علی ازم خواست به اتاقش برم. در زدم و وارد اتاق شدم. چند دسته برگه بهم داد و گفت:"این سری باید تایپ بشه. این یکی دسته قبلا تایپ شده اما این نسخه ی ویرایش شده است که تغییرات باید روی اون فایلای قبلی انجام بشه. این یکی لیستم اول تایپ کنین بعد به این آدرسی که نوشتم ایمیلش کنین. متوجه شدین؟" "بله قاآآآ آقای دکتر." اولین باری بود که اینجوری خطابش می کردم. یک تای ابروشو بالا انداخت و گفت:"بسیار خب. بفرمایید." اون روز سرم خیلی شلوغ بود حتی وقتی کارام تموم شد هم بیکار ننشستم و تمام پرونده هارو مرتب کردم خودمم نمی دونستم این همه انرژی رو از کجا آوردم. ساعت کاری که تموم شد، فورا وسایلمو برداشتم و بدون توجه به علی از شرکت خارج شدم. تاکسی گرفتم و خودمو به خونه ی مهنازجون رسوندم. خداروشکر خونه نبود چون حوصله ی توضیح دادن نداشتم وسایلمو جمع کردم و یادداشتی گذاشتم که دارم میرم و بالاخره به خونه ی خودمون رفتم. درست شده بودم مثل یه مجرم فراری با وارد شدن به خونه نفس راحتی کشیدم. بابا بعد از سالها به باغچه ها صفا داده بود، نفس عمیقی کشیدم و بوی خوش گلهای رز رو با اشتیاق بلعیدم. باغ رو رد کردم و وارد پذیرایی خونه شدم. آهی کشیدم و گفتم:"نخیر مثل اینکه کسی نمیاد استقبالم." کسرا از پله ها پایین اومد و گفت:"ا؟؟ تو که باز اومدی زلزله؟" چمدون وسایلمو روی زمین گذاشتم و گفتم:"شرمندم می کنی انقدر ابراز شادی نکن. مهندس فعلا بیا این چمدون منو بیار اتاقم." آهی کشید و گفت:"روزای خوش تموم شد، چیکار میشه کرد؟ زندگی پستی و بلندی داره دیگه!!" "اوه اوه داداشی زبونت دراز تر شده ها." چمدونو برداشتو به اتاقم آورد. قبل ازینکه چمدونو روی زمین بذاره گفتم:"زودباش سوغاتیامو بده." دستشو توی موهاش فرو برد و گفت:"چشم. بیا اتاقم بهت بدم، کچلم کرد
برچسب ها: رمان پرنیان سرد - blogfa.com , رمان ...... رمان ...... رمان - بلاگفا , دانلود داستان رمان عاشقانه , پاتوق رمان , رمان یاس - بازاررمان , رمان پسرتهرونی دخترکرمونی - بازاررمان , رمــــان ...... رمان ...... رمــــان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/23 تاریخ
کد :63874

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا