تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان پرنیان سرد (فصل چهارم)




پام مو برداشته بود و خیلی درد می کرد. با پای گچ گرفته به خونه برگشتم، مینو خوب می تونست اوضاع رو آروم نگه داره.کلا هیچکس نگران من نبود. آرش بیچاره انقدر خسته بود که غذا نخورده به اتاقی که مامان براش آماده کرده بود، رفت که بخوابه. منم خیلی خسته بودم. به زور یکم غذا خوردم و بعدم روی کاناپه خوابم برد.
وقتی بیدار شدم همه توی سالن پذیرایی نشسته بودن و مشغول حرف زدن بودن. به اتاقم رفتم تا لباسمو عوض کنم. بالا رفتن از پله ها واقعا مشکل بود، وقتی به اتاقم رسیدم نفس نفس می زدم. دلم برای اتاقم تنگ شده بود. عروسکامو دونه دونه توی بغلم گرفتم و به عکسای خودم که روی دیوار اتاق بود، نگاه کردم. وسایل اتاق حتی از روزی که به ایتالیا میرفتم هم تمیزتر بود، توی دلم قربون صدقه ی مامانم رفتم. به سختی لباسمو عوض کردم و از اتاق خارج شدم که دوباره با آرش برخورد کردم. به پام اشاره کرد و گفت:"خودت تنهایی اومدی بالا؟"
شونمو بالا انداختم و جواب دادم:"آره."
"درد نداری؟"
در حالیکه چهرمو از شدت درد درهم کشیده بودم گفتم:"نه، معلومه که نه."
خندید:"معلومه. خب پس بیا بریم."
به طرف پله ها رفتم، پایین رفتن حتی از بالا اومدن هم سختتر بود، هر قدمی که برمی داشتم دردم بیشتر میشد. دستشو دورم حلقه کرد و سعی کرد کمکم کنه. حس عجیب اما خوشایندی بهم دست داد، تمام بدنم به لرزه افتاده بود و حس می کردم هر آن ممکنه تعادلمو از دست بدم و بیفتم. انگار متوجه حال خرابم شد، محکمتر منو گرفت و آروم زمزمه کرد:"حالت خوب نیست؟"
نه، حالم اصلا خوب نبود. اینطوری بدترم میشدم. حس می کردم صورتم گل انداخته، دلم نمی خواست اینطوری خودمو لو بدم. کمی به عقب هلش دادم، از خودم دورش کردم و گفتم:"خوبم. خودم میتونم راه برم."
شونه هاشو بالا انداخت:"باشه، هرطور راحتی."
از چند تا پله پایین رفتم، بعد با خوشحالی سرمو به طرف آرش برگردوندم، زبونمو درآوردم و گفتم:"دیدی تونست...."
اما هنوز حرفم تموم نشده بود که افتادم. وقتی به خودم اومدم، توی بغلش بودم، چه حس خوبی، چشمامو بسته نگه داشتم، تا این حس خوب کمی بیشتر بمونه. با نگرانی تکانم داد و پرسید:"رزا، حالت خوبه؟"
با خودم گفتم اه حالا مجبور بودی حرف بزنی؟
و جوابشو دادم:"خوبم. میشه منو بذاری پایین؟"
خنده ی شیطنت آمیزی کرد و گفت:"نه، تو خیلی لجبازی. من خودم می برمت پایین؟"
تقریبا داد زدم:"چی؟؟ دیوونه شدی؟؟"
یه پله پایین رفت و گفت:"داد نزن. فایده ای نداره."
سعی کردم که بیام پایین:"اگه کسی ببینه چی؟ زشته."
لبخند مرموزی زد و گفت:"خب، اشکالی نداره. تو پات شکسته منم دارم کمکمت می کنم. همین."
همین؟؟ اه، توام همش حال منو بگیرها!
سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم. خیلیم از وضعیتی که توش قرار گرفته بودم، ناراحت نبودم!!
وقتی رسیدیم پایین پله ها منو روی زمین گذاشت و با هم به سمت اتاق پذیرایی رفتیم.
مینو با دیدن من، با خوشحالی دستاشو بهم کوبید و گفت:"رزا، نیومده دعوت شدیم عروسی. وای نمی دونی چقد دلم برای عروسیای ایران تنگ شده بود!!"
تازه چشمم به علی افتاد، روی مبل کنار امیر نشسته بود، سلام کرد و منم با سر جوابشو دادم.
به سمت مینو برگشتم و گفتم:"مبارک باشه حالا عروسی کی هست؟؟"
امیر لبخند مرموزی زد و جواب داد:"من!!"
با صدای بلند فریاد زدم:"چی؟"
مهسا خنده ی ریزی کرد و گفت:"میدونستم عکس العملت چیه."
روی تنها جای خالی یعنی کف زمین نشستم و با خوشحالی گفتم:"باورم نمیشه بالاخره راحت شدیم."
امیر گفت:"فکر کردم از ناراحتی افتادی زمین!"
پوفی کردم و گفتم:"نه بابا، هنوز اونقد دیوونه نشدم. جا نبود بشینم."
علی سریع بلند شد و گفت:"بیا اینجا بشین."
قبلا لا اقل جمع می بست! چه خودشیرینم هست! اه اه!
همون موقع کسرا بلند شد و گفت:"دستت درد نکنه علی جون اتفاقا من جام راحت نبود!"
بعد خودش سرجای علی نشست و به من اشاره کرد که جای خودش بشینم.
منم نشستم. علی بیچاره ام تا موقع شام همونطوری ایستاده بود. حقشه!
بعد از شام مهنازجون و علی رفتن. من و مهسا ام به اتاق من رفتیم. کمکم کرد تا لباسمو عوض کنم. تخت من انقدر بزرگ بود که هردومون روش جا بشیم.
هر وقت پیش هم بودیم تا نزدیکای صبح نمی خوابیدیم، مهسا دراز کشید، دست راستشو تکیه گاه سرش قرار داد، لبخند بزرگی زد و گفت:"باورم نمیشه. بالاخره دارم ازدواج می کنم!"
بالش رو زدم توی سرش و گفتم:"نیشتو ببند. چه معنی داره! حالا حتما همه باید بفهمن ترشیده بودی؟؟"
زد توی سرم و گفت:"حداقل بالاخره نجات پیدا کردم. تو برو به فکر خودت باش."
از دهنم پرید:"هستم!!!!!"
جیغ کشید و گفت:"چیییییی؟؟"
دستمو گذاشتم روی دهنشو گفتم:"هییییس!!"
سرشو به علامت باشه تکان داد. تا دستمو برداشتم گفت:"حالا کی هست؟؟"
"کی؟"
"خودتو لوس نکن دیگه!"
لبخندی زدم و گفتم:"کی خودشو لوس می کنه؟؟"
با حرص گفت:"نکنه باز فیلت یاد هندستون کرده؟؟"
"کدوم فیل؟؟؟!!!"
دستاشو با حرص بهم کوبید و گفت:"مثل آدم جواب بده!"
"اِ خوب منکه درست جواب میدم. سوالای تو عجیبه."
آهی کشید و گفت:"نکنه علیه؟؟؟"
لبخندی متفکرانه زدم و گفتم:"همون فیله؟؟ نبابا اون شکلی نیست بیچاره."
با صدای جیغ مانندی گفت:"می کشمت رزا!!! جوابمو بده."
دستامو به علامت تسلیم بالا بردم و گفتم:"خیله خب بابا! بپرس."
"حالا که علی از نیلوفر جدا شده، نظرت عوض شده؟ واسه همین برگشتی؟ که با اون باشی؟؟؟ هان؟ جواب بده دیگه. هنوز دوستش داری؟ آره؟....."
دوباره دستمو گرفتم جلوی دهنش:"نفس بکش! بابا صبر کن منم جواب بدم!"
بعد ادامه دادم:"نه، اون نیست."
و برای اینکه دوباره جیغ نکشه دهنشو محکمتر گرفتم.
با ایما و اشاره ازم پرسید که اون کیه. دستمو برداشتم، نفس عمیقی کشید و گفت:"کی هست؟"
دستی به گچ پام کشیدم و گفتم:"می شناسیش."
به طرز مشکوکی نگاهم کرد:"حوصله ی بیست سوالی ندارم. خودت بهم بگو. فقط امیدوارم این یکی آدم درستی باشه."
"هست. این دفعه دیگه مطمئنم."
چیزی نپرسید، فقط با کنجکاوی نگاهم کرد. منم چیزی نگفتم، اما نمیدونم توی چشمام چی دید، که یهو با اشتیاق بغلم کرد و گفت:"منم همینطور. انتخاب درستی کردی، آرش، کسیه که می تونه خوشبختت کنه."
سرمو انداختم پایین و لبخند کمرنگی بر لب آوردم.
**
خودمو روی مبل پرت کردم و گفتم:"آخیش بالاخره راحت شدم."
آرش از همون پوزخندای همیشگی خودش تحویلم داد و گفت:"نه که تا الان خیلی سختی کشیده بودی؟!"
کوسن رو به سمتش پرت کردم و گفتم:"پای بیچارم داشت توی اون گچ مسخره خفه می شد!!"
بعد به استکان چای توی دست آرش اشاره کردم و گفتم:"زودباش دیگه چقدر طولش میدی. دیر میشه ها."
مینو ام که مثل من آماده، روی مبل نشسته بود گفت:"اه راست می گه دیگه. زودباش!!"
کسرا بلند شد، آرش با صدای آرومی به مینو گفت:"مامان تو از یه بچه ام کم طاقت تری."
مینو چیزی نگفت. فقط لبخند شیرینی زد و دست منو کشید تا بلند شم. سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم.
مینو انقدر ذوق زده بود که وقتی به مرکز خرید رسیدیم، حتی مهلت نداد کسرا ماشینو پارک کنه. دست منو گرفت و با هم از ماشین پیاده شدیم.
وارد پاساژ که شدیم، مغازه ای که لباس شب های زیبایی داشت،نظرمو جلب کرد.
به مینو گفتم:"چطوره اول اونجا رو ببینیم؟"
لبخندی زد و گفت:"لباسای توی ویترینش که قشنگن. بریم تو."
وارد مغازه شدیم. انقدر لباس زیاد بود که کاملا گیج شده بودم. دلم می خواست میتونستم همشونو بخرم!!!
بالاخره لباسی که از بقیه قشنگتر بود، انتخاب کردم. لباسی به رنگ صورتی ملایم که بلندیش تا زیر زانو می رسید، بند لباس یه طرفه بود و روش با گل های رز ریز، به رنگ خود لباس تزیین شده بود.
لباس رو پوشیدم. واقعا بهم میومد، خیلی خوشگل شده بودم!!! مینو در زد تا من رو توی لباس ببینه. در اتاق پرو رو براش باز کردم
مینو جیغ کوتاهی کشید و بغلم کرد، صورتمو بوسید و گفت:"خیلی خوشگل شدی."
لب ورچیدم و گفتم:"اِ مینو!!!! بوووووووووودم!!"
خندید و گفت:"خوشگلتر شدی!"
چشمای مینو برق میزد، کمی مکث کرد و آروم ادامه داد:"حتما آرش خیلی تعجب می کنه. حالا زود باش بیا بیرون هنوز کلی کار داریما!"
لباسو درآوردم و از اتاق بیرون رفتم.
مینو هم یه لباس صورتی خیلی قشنگ انتخاب کرد.
بسته های خرید رو به دست کسرا داد و با لبخند گفت:"آخ جون، من و تو با هم ست می شیم!"
با کسرا به طرف مغازه ای رفتیم تا براش کراوات بخریم. کراوات ساده و زیبای طوسی رنگی انتخاب کرد. لحظه ای آرش رو با اون کراوات تصور کردم، حدس می زدم واقعا بهش بیاد. نگاهم رو به کراوات دوختم، نمی تونستم از روش چشم بردارم.
مینو گفت:"بیاین یکیم برای آرش بخریم. حتما بهش میاد."
و به من چشمک زد. این مینو ام چقدر تیزه هاااا!
خریدای دیگرم انجام دادیم و ساعت هشت شب بود که به خونه برگشتیم!!

مهسا برای صدمین بار زنگ زد، گوشیو برداشتم و گفتم:"بله؟"
"بله و کوفت، بله و درد، بله و .... چی بگم! آخه من نمیدونم عروس منم یا تو!! پس چرا نمیای؟؟"
درحالیکه داشتم، شالمو روی سرم مرتب می کردم، گفتم:"باشه باشه دارم میام."
"زودباش، نیم ساعته داری همینو می گی!"
و گوشی رو قطع کرد. وسایلمو برداشتم و به طبقه ی پایین رفتم. به سمت میز ناهارخوری رفتم تا سوییچ ماشینمو از روش بردارم و به سمت آرایشگاه حرکت کردم. به اونجا که رسیدم، مهسا از شدت عصبانیت سرخ شده بود. با دیدنم داد زد:"تا حالا کجا بودی؟"
"قربونت برم چرا داد می زنی؟"
آهی کشید و گفت:"تو آدم نمی شی. حلقه ها رو آوردی؟"
جعبه ی زیبا و سرمه ای رنگ حلقه ها رو به دستش دادم و گفتم:"بیا اینم حلقه هاتون خانوم."
مینو که داشت ابروهاشو اصلاح می کرد، فریاد زد:"زودباش بیا. باید کار تورم شروع کنن. دیر میشه ها."
سلام کردم و به سمت مینو و مامان رفتم. مونا خانم، صاحب آرایشگاه که دوست مامانم هم بود، به طرفم اومد، صورتمو بوسید و گفت:"ماشاا...، هر بار که می بینمت از قبل خوشگلتر میشی."
لبخندی زدم و تشکر کردم. ادامه داد:"بشین عزیزم. الان میام، خودم درستت می کنم."
"ممنون."
مانتو و روسریمو درآوردم و روی صندلی نشستم. مامان پرسید:"واسه چی انقدر دیر اومدی؟"
خندیدم و گفتم:"به مهسا چیزی نگو، اما یادم نمیومد حلقه هارو کجا گذاشتم، داشتم دنبال اونا می گشتم!"
سری از روی تاسف تکان داد و گفت:"چقدر شلخته ای تو دختر!!"
گوشیم زنگ خورد، کسرا بود، گوشی رو برداشتم:"بله؟"
"سلام، بالاخره پیداشون کردی؟"
لبخندی زدم و گفتم:"آره، بالاخره!!!"
"حالا کجا بود؟"
"زیر تخت!"
خندید و گفت:"من که از اولش بهت گفتم همونجا رو بگردی!"
"دفعه ی بعد به حرفت گوش می کنم. باید برم."
"باشه خدافظ."
به مونا گفتم:"مونا جون، آرایشم کم باشه لطفا. نمی خوام موهام جمع باشه! و اگه میشه باهمیشه متفاوت باشه!!"
لبخندی زد و گفت:"باشه دختر! می دونم چیکار کنم، ماه میشی."
"ممنون."
و مشغول درست کردن موهام شد، مهسا غرولند کنان گفت:"نگاه کن تروخدا، من عروسم اونوقت این خانم قراره ماه بشه!"
خندیدم:"انقدر حسود نباش!"
"من؟کی؟ من کی حسودی کردم آخه؟!؟!"
مجله ای از روی میز برداشتم و مشغول ورق زدن شدم. بعد از ظهر بود که کارمون تموم شد، مونا جلوی یه سمت موهامو به شکل گل، بافته بود، فرقمو کج کرده بود و بقیه ی موهارو از سمت دیگه افشان کرده بود. مدل واقعا زیبایی بود و بهم خیلی میومد، آرایشم برنز بود، ساده و قشنگ.
وقتی خوب خودمو برانداز کردم، به سمت مهسا برگشتم، برای چند لحظه نفس کشیدن یادم رفت، مهسا واقعا زیبا شده بود. لبخندی زدم و گفتم:"وای قلبم!"
پشت چشمی نازک کرد و گفت:"مسخره."
به سمتش خیز برداشتم، لپشو محکم بوسیدم.
چشم غره رفت و گفت:"ایش، آرایشمو خراب کردی!"
خندیدم و گفتم:"خیلی خوشگل شدی."
درحالیکه می خندید گفت:"شرط می بندم همین امشب صدتا خاستگار برات میاد!!!"
"نه بابا از این خبرام نیست!"
و بعد ادامه دادم:"بیچاره امیر!!! تا شب چی می کشه!!"
زد توی سرم و گفت:"وای خدا مرگم بده، عفت کلام داشته باش دختر!"
خندیدم و گفتم:"تو منحرفی!!"
نفس عمیقی کشید و گفت:"وای رزا، دارم از استرس می میرم!"
"نگران نباش، ما از این شانسا نداریم!"
"خاک تو سرت!"
صدای مامان حرفامونو ناتموم گذاشت، درحالیکه دکمه های مانتوشو می بست، لبخندی زد و گفت:"شما دوتا بازم شروع کردین؟!؟"
من و مهسا هر دومون همزمان انگشتامونو به سمت همدیگه نشونه گرفتیم و گفتیم:"تقصیر این بود!"
مامان خندید و گفت:"از دست شما. امیر داره میاد، زودباشین."
و بعد به من گفت:"توام حاضر باش، بابات میاد دنبالمون بریم آتلیه."
گفتم:"من خودم میام. ماشین آوردم.حوصله ی آتلیه اومدنم ندارم! یه دوری میزنم بعدم میرم خونه لباسمو می پوشم، برای عقد میام."
مامان لب پایینشو گزید و گفت:"نمی شه که با این ریخت و قیافه تنهایی بری! تازه بری دورم بزنی؟! الان زنگ میزنم به کسرا بیاد دنبالت."
آهی کشیدم و گفتم:"باشه خوبه!"
مامان رفت تا به کسرا زنگ بزنه. چند دقیقه ی بعد زنگ در به صدا دراومد. امیر و بابا بودن، امیر با دیدن مهسا خشکش زده بود، بدون حرکت ایستاده بود و به مهسا خیره شده بود، حتی پلک هم نمی زد، انگار برای یک ثانیه هم نمی خواست از دیدن مهسا محروم بشه. انقدر بهش نگاه کرد که صورت مهسا گل انداخت و قرمز شد، سرفه ای مصنوعی کردم و گفتم:"دایی نفس بکش!"
امیر انگار که منتظر دستور من باشه، ناخودآگاه نفس عمیقی کشید، انقدر عمیق که همه رو به خنده انداخت. بعد درحالیکه در ماشین رو برای مهسا باز می کرد، گفت:"از دست تو!!"
معصومانه گفتم:"مگه من چیکار کردم؟!"
لبخندی زد و سوار ماشین شد. مامانم درحالیکه همراه مینو به سمت ماشین بابا می رفت گفت:"به کسرا زنگ زدم، کار داشت، ولی گفت خودشو می رسونه! تو ی آرایشگاه منتظرش بمون."
مینو ام برام دست تکان داد و گفت:"حتما برو تو! ممکنه بدزدنت!!"
خندیدم و دستمو براش تکان دادم. وقتی رفتن به داخل آرایشگاه برگشتم و مشغول دیدن مدل های مختلف مو و ناخن شدم!! سرگرمی خوبی بود!
حدودا چهل و پنج دقیقه گذشته بود، دیگه داشتم کلافه می شدم که مونا اومد و گفت:"رزا جان اومدن دنبالت."
"مرسی مونا جون."
کیفمو برداشتم و درحالیکه غرولند می کردم از پله ها پایین رفتم، سوار ماشین شدم و با عصبانیت گفتم:"کجا بودی تا حالا؟واسه چی انقدر معطل کردی؟ خیلی کار دارم چرا انقدر دیر اومدی؟خیلی بی مسئولیتی."
ولی به جای جواب، فقط صدای خنده شنیدم.
سرمو به سمتش برگردوندم. وای خدایا! آرش بود!!!!!!!!
ضربان قلبم یهو رفت بالا، برای اینکه صدای قلبمو نشنوه باید حرفی می زدم، خودمو نباختم و خیلی عادی گفتم:"هر هر واسه چی می خندی؟"
عینک آفتابی زیباشو از روی چشمش برداشت و گفت:"علیک سلام خانوم!"
سرمو خاروندم و گفتم:"خب چیزه یعنی سلام!"
این بار بلندتر خندید. با حرص گفتم:"حالا واسه چی می خندی؟"
"مثل بچه ها شدی!! بهتر بود اول یه نگاهی به من مینداختی! آخه اگه اشتباهی سوار ماشین یه غریبه شده بودی چی؟؟؟"
"حالا که نشدم. زودباش بریم، کار دارم!"
عینکش رو دوباره به چشمش زد و ماشین رو به حرکت درآورد، بنابراین منم فرصتی پیدا کردم تا خوب براندازش کنم. موهاشو کمی مرتب کرده بود و صورتشو خیلی خوب شیو کرده بود. زیبایی و جذابیتش خیره کننده و نفس گیر بود. عطری که زده بود رو چند وقت پیش با مینو براش خریده بودیم، ورساچه ی آبی بود. بوی عطرش تمام ماشینو پر کرده بود. چند تا نفس عمیق کشیدم تا بوی عطر تمام ریه هامو پرکنه! یه تی شرت سفید و جذب پوشیده بود که بی نهایت بهش میومد! سرشو به سمتم برگردوند و گفت:"چیزی شده؟"
تازه اون موقع بود که فهمیدم مدتهاست بهش خیره شدم. لبخندی زدم و گفتم:"نه! "
"خب پس پیاده شو!!"
با گیجی به اطراف نگاه کردم و درحالیکه در ماشین رو باز می کردم گفتم:"اِ رسیدیم؟؟ چه زود!؟!"
وارد خونه که شدیم گفت:"من دارم میرم حاضر شم. نیم ساعت دیگه توی حیاط باش."
"باشه."
و به اتاقم رفتم. پیراهنم رو پوشیدم و سعی کردم تا کمی موهامو مرتب کنم. کفشامو برداشتم، مانتوی سفید و شال قرمزمم پوشیدم، دیگه تقریبا نیم ساعت شده بود، به سمت حیاط رفتم، آرش کنار ماشین ایستاده و منتظر من بود. نسیم خنک و ملایمی می وزید، برای چند لحظه آرزو کردم کاش الان یه ساعت برنارد با خودم داشتم!! آرش در اون کت و شلوار و کراوات طوسی و پیراهی سفید، واقعا بی نظیر شده بود. موهای خوش حالتشو هم به سمت بالا شونه کرده بود. محو تماشای همدیگه شده بودیم. همه ی اینا فقط برای چند صدم ثانیه طول کشید. فورا به خودمون اومدیم. در ماشینو برام باز کرد تا سوار بشم، خودشم سوار شد و حرکت کرد.
کمی دیر به مراسم عقد رسیدیم. عاقد خطبه رو قبل از رسیدن ما جاری کرده بود.مهسا با دلخوری ظاهری گفت:"عادت داری همه جا دیر بری نه؟!"
آرش خندید و گفت:"این یه بارو تقصیر من بود، نه رزا."
مهسا کمی خجالت کشید و گفت:"نه نه! آخه این رزا همیشه دیر می کنه!"
آرش لبخندی زد و گفت:"میدونم!"
معصومانه گفتم:"کی؟؟؟ من؟!؟"
بعد لپ مهسا رو بوسیدم و گفتم:"بهرحال مبارک باشه عزیزم. خوشبخت بشی."
بعد به طرف امیر رفتم تا به اونم تبریک بگم. همون موقع ها بود که سرو کله ی کسرا هم پیدا شد. به سمتش رفتم از پشت سر گوششو توی دستم گرفتم و پیچوندم. گفت:"آی."
و به طرفم برگشت. درحالیکه گوششو توی دستش گرفته بود گفت:"اِ تویی؟ معلومه چته؟!"
انگشت اشارمو به سمتش نشونه گرفتم و گفتم:"تاحالا کجا بودی؟ اصلا واسه ی چی خودت نیومدی؟"
"پیش دوستم بودم. کارامم هنوز تموم نشده بود!"
"باید به من خبر میدادی!"
دستاشو به علامت تسلیم بالا گرفت و گفت:"خیله خب ببخشید!"
و بعد ادامه داد:"این دفعه دیگه چیکار کردی؟"
به جای من آرش جواب داد:"نه، فقط منو با تو اشتباه گرفته بود و یه حرفایی زد!"
کسرا باصدای بلند خندید، چشم غره ای طولانی بهش رفتم. درحالیکه می خندید، گفت:"باشه بابا. من غلط کردم. تو ناراحت نشو!"
تازه فرصتی پیدا کردم که نگاهی به سرو وضع کسرا بندازم. دقیقا مثل آرش لباس پوشیده بود، اونم بی نهایت زیبا شده بود، شاید اگه کسرا برادرم نبود، امکان داشت، عاشقش بشم!!! با فکر کردن به این موضوع لبخندی کمرنگ زدم. آرش گفت:"بیا بریم باغ نمی خوای که به اونجام دیر برسیم؟"
لبخندی زدم و گفتم:"مرسی. من با کسرا میام!"
کسرا گفت:"نچ نچ نچ!! من که ماشینم جا نداره. با هرکی تا اینجا اومدی از این به بعدم با همون برو."
آرش پوزخندی زد و گفت:"میای یا تنها برم؟"
انگشتمو به نشانه ی تهدید به سمت کسرا گرفتم و همراه آرش به راه افتادم.
وقتی سوار شدیم، دکمه ی پخشو فشار داد، صدای گرم ابی فضای ماشینو پر کرد:
واست بی تابم و بیخوابم و میدونی دلتنگم
واست میمیرم و درگیرم و با دنیا در جنگم
منو تنها نزار از روزگار با اینکه دل خستم
واست دیوونم و میمونم و تا آخرش هستم
داره میباره بارون و تو نیستی
شده این خونه زندون و تو نیستی
چقدر حسِ بدیه حسِ تنهایی
دارم میشکنم آسون و تو نیستی
دارم میشکنم آسون و تو نیستی
دارم از بین میرم توی این دلتنگی
داره دل میگیره بی تو از بیرنگی
دارم از بین میرم توی این خاموشی
کاش میشد میبردی منو با آغوشی
نمیشه با نبودت ساده سر کرد
نمیشه سالم از این غم گذر کرد
داره میباره بارون و تو نیستی
شده این خونه زندون و تو نیستی
چقدر حسِ بدیه حسِ تنهایی
دارم میشکنم آسون و تو نیستی
گفتم:"قشنگه!"
"آره واقعا قشنگه."
با کمی مکث گفت:"میشه یه چیزی ازت بخوام؟"
با تعجب گفتم:"چی؟"
"لطفا یه کمی رژلبتو کمرنگ تر کن."
درحالیکه آینه ی ماشینو می دادم پایین گفتم:"خیلی پر رنگه نه؟!"
با خجالت گفت:"نه اما زیادی جلب توجه می کنی."
گونه هام سرخ شد، چیزی نگفتم و دستمال کاغذی رو به آرومی روی لبم کشیدم.
تا رسیدن به باغ در سکوت به موسیقی گوش دادیم، وقتی رسیدیم، با مامان و مینو برای عوض کردن لباس به سمت اتاقک گوشه ی باغ رفتیم. خیلی زود لباسمو عوض کردم، مینو با اون لباس صورتی واقعا جذاب و خوشگل شده بود. مامان هم یه پیراهن به رنگ قهوه ای روشن پوشیده بود که خیلی زیباترش کرده بود.
مامان نگاهی به من انداخت و گفت:"یادم باشه حتما برات اسفند دود کنم."
مینو هم با مهربانی لبخندی زد و گفت:"خیلی خوشگلی!"
تشکرکردم و همراهشون به باغ رفتم. امیر دست مهسا رو توی دستاش گرفته بود، دوتایی با هم حرف میزدن و می خندیدن. یه لحظه آرزو کردم کاش یه روزیم من و آرش، جای امیر و مهسا باشیم. دی جی اونشب وارد شد. همه براش دست زدن و اونم مشغول پخش کردن آهنگ ها شد. اول از همه یه آهنگ شاد پخش شد و همه رفتن وسط. به طرف مهسا و امیر رفتم، دستشونو گرفتم، هلشون دادم وسط، بقیه ام که همه پااایه!! زود شروع کردن به دست زدن و خوندن. امیر و مهسا هم که آماده، انگار فقط منتظر یه اشاره بودن.
مینو ام دست عمو رو گرفت و مشغول رقصیدن شدن. منم داشتم با کسرا می رقصیدم، انقدر رقصیده بودیم که دیگه پاهام داشتن می شکستن. دردش حتی از وقتی که پام مو برداشته بود هم بدتر بود. یهو چشمم به علی افتاد. سر یه میز تنها نشسته بود و بهم خیره شده بود. چشماش کمی سرخ بودند. اهمیتی بهش ندادم و با رقصیدن سر خودمو گرم کردم. حسابی گرمم شده بود.به طرف میز نوشیدنی ها رفتم تا برای خودم کمی آب پرتقال بریزم که حضور کسی رو کنارم احساس کردم. علی بود، لیوانی رو به طرفم گرفت. لیوانو ازش گرفتم و گفتم:"ممنونم."
لبخند تلخی زد و گفت:"واقعا زیبا شدی."
"بازم ممنونم."
خواستم به سمت دیگه ای برم که صدام زد:"رزا."
"بله؟"
"باید صحبت کنیم."
لبخند کجی زدم و گفتم:"مجبور نیستم."
بالحن غمگینی گفت:"خواهش می کنم."
صبر کردم، با کلافگی گفتم:"می شنوم."
جرعه ای آب نوشید و گفت:"منو ببخش. می خوام همه چیز بازم مثل قبل باشه."
بعد نگاهشو به زمین دوخت و ادامه داد:"باورکن هنوزم چیزی تغییر نکرده. هیچی."
با عصبانیت پوزخندی زدم و گفتم:"چطور میتونی این حرفو بزنی؟ همه چیز تغییر کرده علی، هیچ چیز مثل قبل نیست، تو به

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/22 تاریخ
کد :63835

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا