تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان فاطمه (فصل نهم تا فصل نوزدهم)



باران تازه بند آمده بود. هنوز هر ازچند گاهي قطره ايي توي جوي آب که پر خروش و سرمست از طراوت سبزه هاي مجاورش مي گذشت، مي افتاد. علف هاي تازه باران خورده عطر مطبوعي را در فضا پخش کرده بودند. ابر هاي تار کنار مي رفتند و آسمان آبي هويدا مي شد. پنبه هاي بزرگ و سفيد به کمک فوت محکم باد جاي آن خپلو هاي سياه را در آسمان مي گرفتند. آسمان حسابي دلش را خالي کرده بود. دنيل زير درختي به انتظار نشسته بود. خيس شدن موهايش، زيبايي اش را دو چندان مي کرد. با ديدن مرد به شوق آمد و بلند شد و به طرفش حرکت کرد. مثل هميشه احوالپرسي گرمي صورت گرفت. دنيل پرسيد:
- حالا بايد چيکار کنيم؟
مرد دستش را گرفت و به سمت رودخانه حرکت کردند. کنار رود نشستند.
- مهربون ترين کسي که مي شناسي کيه؟
- اوم... مادرم!
- اگه يه روزي اشتباهي کرده باشي و بخوهي ازش معذرت خواي کني چقدر طول مي کشه تا بپذيره؟
دنيل خنديد.
- هيچي. راستش اون اصلا از دستم عصباني نمي شه. اگه هم بشه خيلي زود فراموشش مي کنه.
- تو مي دوني خدا نسبت به تو هزاران بار مهربون تر از مادرته؟
- هزاران بار؟
- نه بي نهايت بار. اون کسي که تورو آفريده، تو رو خيلي بيشتر از خودت دوست داره. چون ارزش واقعي تو رو اون مي دونه.
دنيل سکوتي کرد.
- منظور شما اينه که اصلا خدا از گناه هاي ما ناراحت نش... با اين حساب پس براي چي بايد ازش معذرت خواهي کنيم؟
- به خاطر کاراي خودمون. بدي کار هاي ما نسبت به کسيه که در مقابل ماست. ما اگه در برابر يه آدم کوچيک بي احترامي کنيم، بدي کارمون هم کوچيکه. ولي اگه در مقابل يه موجود خيلي بزرگ بي احترامي کرديم، بدي کارمون خيلي بزرگ مي شه. در حالت خدا تغيير نمي شه که ما بخوايم ازش معذرت خواهي کنيم تا دلش به رحم بياد. خدا هميشه دستش رو به سمت ما دراز کرده و مي گه بيا! بلند شو. ولي اين ماييم که حوصله حرف زدن باهاش رو نداريم. خدا هم خيلي صبوره. مي گه باشه اين قدر صبر مي کنيم تا خودت به اين نتيجه برسي که جز من از همه چيز دل بکني. حالا ما مي خوايم به خدا بگيم که اين دوري از تو خيلي بهمون سخت گذشته. زندگي بي تو همش اضطراب و نگرانيه. به اين مي گن توبه. دني دستتو ببر زير آب.
دنيل با دستش آب را سوراخ کرد. آب اين قدر زلال بود که دست خودش را به وضوح مي ديد. مرد هم دستانش را مثل او در آب فرو برد. به آرامي زمزمه مي کرد:
- خدا. خدایی که منو به این دنیا آوردی. بهم غذا دادی. به تنم قوت دادی. بزرگم کردی. بدن سالم بهم دادی. پدر و مادری دادی که مواظبم باشن.
معنی محبت رو بهم فهموندی و من رو علاقه مند به خودت کردی. ای خدایی که هر کاری از دستت بر می آد. من بنده ایی هستم که از همه ی این نعمت ها از تو تشکر می کنم. ولی از تو می خوام، حالا که این همه نعمت به من بخشیدی من رو کامل کنی و این عیب ها رو ازم بگیری. من از دوری تو رنج می برم. ای کسی که امید رو به من دادی، من رو امیدوار به خودت کن. ای کسی که به من نیاز دادی، من رو نیازمند خود کن. دوست دارم فقط به تو اطمینان کنم. دوست دارم همه کسم تو باشی. دوست دارم ازت جدا نشم. ای مهربونی که من مدام فراموشت می کنم یاد خودت رو برای همیشه تو قلبم بذار. می دونم که اول تو رو به من کردی تا من تونستم رو به تو بیارم. تو که بیشرت از خودم منو دوست داری، کمکم کن همیشه با تو باشم. خدا از همه لحظاتی که تو رو فراموش کرده بودم معذرت می خوام...
مرد چیز هایی می گفت و دنیل زیر لب تکرار می کرد. انگار حرف خودش را از لب مرد می شنید. بعد از لحظاتی مرد ساکت شد. دنیل دستان خیسش را به صورت کشید. گفت:
- خیلی حس خوبی دارم. انگار سبک شدم. احساس می کنم به خدا نزدیک تر شدم
- خدا همیشه نزدیک ماست. این ماییم که گاهی تصور می کنیم ازش دور شدیم.
- یه سوال
- جانم
- شما که خودتون آدم خوبی هستین. شما چرا تو به می کنید؟
- مگه تو به مال آدمای بده؟ پیامبر ما روزی هفتاد بار از خدا طلب بخشش می کرد. این فکر غلطیه که ما فکر می کنیم باید بار گناهامون سنگین بشه بعد یه جا توبه کنیم. یا فکر می کنیم اگه توبه کردیم دیگه نباید گناهی کنیم، ما هم که نمی تونیم پس توبه نمی کنیم. گناه یعنی فراموش کردن خدا. توبه یعنی معذرت خواهی از فراموشی. ما روزانه چقدر خدا رو فراموش می کنیم؟ توبه می کنیم از اونا. خدا هیچ وقت حوصله اش سر نمی ره. اصلا قرار نیست که ما تا آخر عمر هیچ اشتباهی نکنیم. اشتباه می کنیم خدا هم توبه رو گذاشته تا زود برگردیم پیش خودش. هر روز برای نعمت ها شکر و برای گناه ها توبه. بخاطر همین توبه از اعمال روزانه ی آدمه.



چند هفته اي از دوستي دنيل با مرد مي گذشت. در اين مدت رابطه ي آن ها با هم خيلي صميمي تر شده بود. مرد يک کتاب در مورد آفرينش به او داده بود که همين امر باعث شده بود که هر روز سوالات زيادي در ذهن جوان و کنجکاو دنيل نقش ببندد و او را به سمت خانه ي مرد بکشاند. چند روزي بود که همان جا بين درخت ها با هم ورزش مي کردند. يک روز بعد از ورزش دنيل طاقت نياورد و شروع کرد به پرسيدن و بي اختيار تا در خانه ي مرد رفت. روي جاي هميشگي اش کنار ميز نشست. مرد بازهم 2تا از سيب هاي باغ کوچک پشت خانه را آورد. دنيل ساکت شد. مرد گفت:
- چي شد؟
- نمي دونم ! وقتي اين جا مي آم حس خاصي بهم دست مي ده. اين قدر آرامش پيدا مي کنم که سوال هام يادم مي ره.
مرد لبخندي زد و گفت:
- راستي تو هم مثل من تو خونه تنهايي؟
- بله!
- خب اصلا مي توني وسايلت رو جمع کني و بياي اين جا. توي دين ما تنها خوابيدن خوب نيست.
- دين شما؟
- آره! من مسلمونم!
دنيل خيلي تعجب کرد با اين که بارها و بارها اسم اسلام به گوشش خورده بود ولي اين بار اين اسم برايش خيلي تازه به نظر مي رسيد. رفتارها و
صميميت مرد با چيزهايي که از اسلام شنيده بود جور در نمي آمد. احساس مي کرد با دين جديدي رو به رو شده.
- آ اشکال نداره من انگلیسی صحبت کنم؟
- نه
- آخه من یک سال بیشتر نیست که به فرانسه اومدم. فرانسوی هم خوب بلد نیستم. راستش... من خيلي دوست دارم که بيشتر در مورد شما بدونم. و در مورد دينتون! اصلا چرا دين انسان ها متفاوته؟ چي شد که شما مسلمان شديد؟
- خب من مسلمون بودم. پدرم ايراني بود و براي تحصيل به فرانسه اومد. بعد از مدتي توی کلاسشون با مادرم که يه دختر ايتاليايي بود آشنا شد. اونا خيلي با هم تفاهم داشتند و ازدواج کردن و تصميم گرفتن که همين جا بمونن. بعد از چند سال يه سفر به ايران رفتند و با استقبال گرم خانواده پدريم رو به رو شدند و تصميم گرفتن که چند سالي رو اونجا بمونن و من همون جا به دنيا اومدم. بعد از اون قصه ي مفصلي داره. مادرم به سختي مريض شد و اونا مجبور شدن که چند سالي رو پيش مادربزرگ مادريم توي ايتاليا باشن. ولي متاسفانه روز به روز حال مادرم بد تر شد و همون جا فوت کرد. بعد من و پدرم به ايران برگشتيم و چند سال اين جا و چند سال ايران بوديم تا همين 2 سال پيش که پدرم هم تو سن 67 سالگي اش از دنيا رفت. از اون به بعدم من تنها شدم و تعطيلات رو به اين جا ميام تا همه ي اون خاطرات برايم زنده بشه.
حلقه هاي کوچک اشک در چشم هر دويشان جمع شده بود.
- ... خب اين همه زندگي من بود...
- اوه... متاسفم.
- ناراحتت کردم.
- پس من ميرم!
- کجا؟
- ميرم وسايلمو بيارم! مگه خودتون نگفتيد که تنها خوابيدن بده.
مرد خنديد و گفت:
- آها! باشه! منتظرتم.


نيمه شب دنيل از خواب بيدار شد . مرد را ديد که کمي آن طرف تر به سجده افتاده. با اينکه در اين باره چيزي به او نگفته بود ولي احساس آرامش بهش دست داد. انگار که اين اتفاق بارها و بارها رخ داده بود. دنيل از جايش بلند شد. تخته هاي چوبي زير پايش قريچ و قروچي کردند. دنيل به سمت پنجره رفت. صداي هو هوي باد خنکي از نزديکي پنجره شنيده مي شد. و صداي نحيف خروسي که از دور مي آمد. باد قوطي حلبي خالي ايي را مي غلطاند و با خود به جلو مي برد. هر چند لحظه يک بار آواز پرنده ي خوش خواني بر روي شاخساري نويد صبح مي داد. و صداي يکنواخت جير جيرک که سياهي شب را با بوي عطر سيپده دم گره مي زد. دنيل بهت زده به زمزمه هاي سوزناک مرد گوش فرا مي داد. اندکي سردش شده بود. زانوانش را درون سينه جمع کرد و دستانش را به دورشان حلقه کرد. به زودي صبح فرا رسيد.


دو ماه مثل چشم بر هم زدني گذشت. دنيل خيلي به مرد عادت کرده بود. هر روز چيزهاي جالب زيادي از او مي ديد و مي شنيد.
- الان توي ايران فاميل هم داريد؟
- آره عمه ام هست. و چند تا از فاميل هايي که وقتي ايران مي رم حتما بهشون سر مي زنم.
- چرا بعد از فوت پدرتون به خونه ي يکي از اون ها نرفتيد؟
- خب اونا هم اصرار مي کردن که برم ولي اضافه شدن يه آدم جديد به خانواده مشکلاتي داشت به خصوص که دختر عمه هم دارم.
- دختر عمه؟! بده؟!
- نه! اصلا من از کوچيکيم آرزوم اين بود که بتونم مستقل زندگي کنم. آخه وقتي اين دنيا تموم شد. خدا با ما بطور مستقل رفتار مي کنه! خيلي از آدما اسير پدر و مادر، اجتماع و... هستند ولي خدا از ما مي خواد که مستقل عمل کنيم. يعني چيزي که عقلمون مي رسه رو بايد انجام بديم نه کاري که ديگران مي کنن. من تا زماني که پيش پدر و مادرم بودم تا اون جايي که ناراحت نشن مستقل بودم. سعي مي کردم براي هر چيزي تحليل خودم رو داشته باشم. حتي نمي ذاشتم که بهترين استادام افکارشون رو بهم تحميل کنن. تا اينکه خدا بهم اين فرصت رود داد تا بتونم اون طور که احساس مي کنم درسته زندگي کنم.
دنيل از اين حرف ها خيلي خوشش آمد. انگار افکار خودش را کسي منظم کرده و نتيجه اش را گفته باشد.
- من هم ... يعني تا به حال فکر مي کردم که فقط زندگي من شبيه شماست ولي حالا مي بينم که در مورد افکار هم همين طوره. شما ازدواج نکرديد؟
- هنوز نه ولي ايشالا وقتي برگشتم ايران ...
- شما ميخوايد برگرديد؟ کي؟
- تا آخرين همين ماه.
- اوه... ولي من خيلي به شما عادت کردم. يعني زندگي با شما خيلي لذت بخشه!
- خوب تو هم مي توني بياي با هم بريم.
-ايران؟!

يه ماشين محکم زد روي ترمز و دستش را گذاشت روي بوق. حامد قدم هاش را تند کرد. نفهميد چراغ براي او سبز بود يا ماشين ها! تلو تلو مي خورد. از قبرستان مي آمد. معلوم بود که کجا مي رود. آرامشگاه هر روز. منشي گفت:
- بفرماييد تا صداتون کنم!
منشي چشم هاش زاق بود! خوشگل به نظر مي رسيد . شبيه ايراني ها نبود. انگار تازه ريش هاش درآمده بود. صداش کرد! دقيقا سر ساعت.

در اتاق را که باز مي کردي هواي خنک همراه بوي خوشي صورتت را نوازش مي کرد. پشت سرش چند کاسه ي بزرگ بود که از کاسه ي اول که کوچکتر هم بود کمي آب قل قل کنان، آرام به شکل فواره اي کوچک توي کاسه ي زير آن مي ريخت و بعد در کاسه ي زيري! بخار ملايمي از آن پشت به هوا بر مي خواست! بي شباهت به آبشار نبود! نور اتاق انگار دقيقا با روحيات لطيف انساني تنظيم شده بود! رشته هاي باريکي از نوري به رنگ آبي آسماني، شبيه به حريري نازک، از پشت ميز شيشه اي مشاور به سقف مي رسيد! مشاور ... که نه به قول حامد "آقاي آرامش" متين و با وقار در عين هيبت و بزرگي، مهربان و صميمي و در عين دوست داشتني بودن، ترسناک و دست نيافتني بود. حامد از اين چيزها سر در نمي آورد، فقط مي دانست که لذت بخش ترين جايي است که تا به حال ديده! همه اش رنگ بود و رنگ! دو نوار سبز که از پر رنگ به کم رنگ مي آمدند با نقش و نگار ها و گل و بوته ها و اسليمي هاي ظريف رويش، انگار چشم را به سمت وسط اتاق، يعني ميز آقاي مشاور هدايت مي کردند! در همين چند روزه چنان به آن جا عادت کرده بود از همان موقع نگران جمعه بود که شايد تعطيل باشد و نتواند بياييد. تمام روز را لحظه شماري مي کرد تا بيايد! وارد اتاق که شد، مشاور با احترام گرم هميشگي از جا بلند شد و دستان حامد را فشرد. دستش با تمام دست ها فرق مي کرد! گرم بود! انرژي داشت، لاي انگشتانش محبت زندگي مي کرد!
مشاور به احترامش بلند شد. بوي عطر هميشگي مستش مي کرد. صداي آب از صد تا آرام بخش، آرام بخش تر بود. حامد دوست داشت آن جا زندگي کند.
- بفرماييد. خب، حالتون خوبه؟
حامد سري تکان داد.
- خب، آقا حامد! شما همچنان مي خواي بياي؟ حيف نيست هر جلسه سي هزارتومن پول ويزيت مي دي؟
حامد لبخند زد! سعي مي کرد مثل او لبخند بزند! چند وقتي بود که ديگر کار نمي کرد. اين قدر پول داشت که اگر تا آخر عمر هم هر روز 30 هزارتومان پول ويزيت مي داد، آب از آب تکان نمي خورد.
- آدم ها به دلايل مختلفي ميان اين جا! بعضي ها مي آن که گواهي بگيرن که بگن سالمه سالمن. بعضي ها ميان تا حرفايي که خودشون بلدنو براشون تکرار کنم. و بعضي هم واقعا مشاوره مي خوان... آقا حامد تو از من چي مي خواي؟
وقت صحبت، دست هاشو تکان مي داد. به عقيده حامد دقيقا وقتي تکانشان مي داد که بايد. دستانش گاهي از کلماتش واضح تر بودند. حامد به دستانش نگاه مي کرد. به چشمانش. به هيکلش که توي صندلي پر شده بود. کمي تپل، چهارشانه، با موهايي نرم که کمي از پيشاني اش را گرفته بود و ريش هايي بلند، نرم و مشکي. ريش هايش انگار دقيقا همان جاهايي در آمده بودند که بايد. شايد ريش نسبتا سياهش باعث نوراني تر شدن چهره ي سفيدش شده بود. وقتي به چشمانش زل مي زدي چيزي حس نمي کردي ولي وقتي چند متر آن طرف تر را مي ديدي در گوشه ي چشم صورتي نوراني بود که جلب توجه مي کرد. آرام و شمرده صحبت مي کرد. حامد را به ياد زماني که مامانش برايش ديکته مي گفت مي انداخت.
- ... نگفتي آقا حامد! برا چي هر روز پا مي شي مياي اين جا؟ ما که حرفامونو زديم. مگه نگفتم تا برام ننوشتي نيا!
حامد همان طور که به صورتش نگاه مي کرد، در کيفش را باز کرد و يک بسته کاغذ درآورد و گذاشت روي ميز و گفت:
- زندگي ناممه!
- زير بارون مونده!؟
- گِ گگريه کردم روش ريخته؛ اشکام! نصف شب نوشتم.
- مگه نگفتم ديگه نخور.
- د ديشب خوابم نبرد... خوردم.
- سعي کن هيچ حرفي رو تکرار نکني! پاهاتم از توي کفش درآر! ديگه هم نپوششون.
کفش هايش يک شماره از پاهايش کوچک تر بودند ولي حال نداشت که عوضشان کند. فقط نمي دانست که او اين موضوع را از کجا فهميده؟! مشاور نوشته ها را از دستش گرفت و مشغول خواندن شد. حامد از خدايش بود که در خنکي هواي اتاق، همان طور فرو رفته در صندليش بماند و دوروبر را تماشا کند و فکر کند. اگر مشاور اجازه مي داد دوست داشت تمام روزش را همان جا بگذراند. مشاور بعد از دقايقي کاغذها را کنار گذاشت و گفت:
- خوب مي نويسي! اين نشون مي ده که بر خلاف ظاهر ساکتت، شخصيت خلاق و پر تلاطمي داري. خيلي از چيز ها توي ذهنت هست که نبايد باشه! ولي در مورد همسرتون؛ ميترا خانوم. چيز خاصي ننوشتيد، از ايشون بيشتر بگيد.
حامد لحظاتي سکوت کرد. به اين اميد که مشاور حرف ديگري را پيش بکشد. ولي مشاور همچنان در سکوت نگاهش مي کرد و معلوم بود که منتظر پاسخش است. حامد گفت:
- دديگه چي بگم. گذشته ديگه. م مرده...

- آقاي صبوري! آقا حامد! اينجوري نمي شه؛ ما اين جا بايد با هم صحبت کنيم. مي دونم حرفت نمياد. سعي کن صحبت کني حتي اگر سخته؛ راحت مي شي. فقط شروع کن.
احساس مي کرد بايد به حرفاش گوش بده! با خودش کلنجار مي رفت تا بتواند صحبت کند. ياد مريم افتاد.
حامد تمام سعيش را مي کرد تا آرام باشد، ولي نتوانست. بي اختيار حلقه اي اشک دور چشمانش که از لاي مو ها پيدا بود جمع شد. سعي مي کرد هر طوري شده حرف بزند. سعي مي کرد بر خلاف تمام سالهاي زندگي اش، آدم پر حرفي بشود. بغض تمام راه گلويش را گرفته بود. با بغض مبارزه مي کرد! تمام نيروش را جمع کرده بود تا بتواند حرف بزند. صدایش مي لرزيد و دماغش قرمز شده بود. گفت:
- آقاي دکتر! من... م ...من اومدم...م مثه ه هر روز درو باز کردم . دديدم وسط حال افتاده! يه عالمه جاي خ خالي قرص ددورو ورش.
مشاور از جايش بلند شد و رفت طرف حامد و دستاشو باز کرد. حامد از روي صندليش بلند شد، بغضش ترکيد، هنوز سعي مي کرد حرف بزند. صدايش در نمي آمد. مجبور شد فرياد بزند.
- هر چي تکونش دادم، تکون نمي خورد. زرد شده بود. سرد شده بود.
مشاور محکم به سينه فشارش مي داد. اشک هاش مي ريخت روي لباس بلند مشاور. سال ها غم مثل يک زخم سر باز کرده بود. حامد با صداي بلند گريه مي کرد. آخرين بار که اين طور گريه کرده بود بر مي گشت به سال ها قبل، وقتي که روز اول مدرسه، مادرش اون رو تنها گذاشت و رفت و ظهر موقع برگشتن، لحظه اي که مادرش را ديد، بغلش کرد. هاي هاي گريه مي کرد!
دقايقي گذشت... تمام قواعد انگار بهم خورده بود. مشاور مهربان تر از هميشه بود. با دست مو هاي حامد را از روي صورتش کنار مي زد. بهش آب داد که بخورد. اشک هاش رو پاک کرد. کسي حرف نمي زد! حامد دوباره شروع کرد ولي اين بار آروم تر. خيلي آرام با هق هق گفت:
- یه م مدتي گذشت. اون با ما زندگي مي می کرد. رابطه من با ميترا س سرد بود و اين م موضوع م م مريمو اذيت مي کرد. مريم دوست داشت همه مثل خودش باشن. از ق قواعد بيزار بود. هميشه مي گفت ما براي چ چي بايد مثه مردم زندگي کنيم؟ چرا مردم بايد به ما بگن چي زشته و چي ززشت نيست؟ چرا خودمون قواعد جديدي رو نسازيم؟ من هم از اين چيزا سر در نمي آوردم. ه هنوزشم نمي آرم. اون مي خواست که م من و ميترا هم عين خودش بشيم. به خاطر همين هر کاري مي خواست مي کرد تا ما با هم مثل غريبه ها نباشيم؛ کم کم ميترا مثل ع عضوي از ما شد؛ مريم به قول خودش از ابتکارش راضي بود. اون هيچ وقت به ميترا حسودي نمي کرد. اخلاق هايي که او اون داشت من توي هيچ کس نديدم! من از قبل، ميترا رو مي شناختم! اون از مريم به من شبيه تر بود. چندين بار به شوخي و جدي ب به من گفته بود که بين من و مريم بايد يکي رو انتخاب کني؛ تا اينکه يه روز خيلي جدي اين ح حرف رو دوباره ت تکرار کرد. من مريمو دوست داشتم ولي ... نمي دونم شايد من هم ياد گرفته بودم که بايد ب بازي کرد و ه همه چيز فقط يه شوخيه. بهش گفتم باشه. اون گفت پس بايد يه خو خونه بخري؛ باورم نمي شد. ولي همين کارو کردم. و اون يه روز ت تمام وسائلش رو جمع کرد. مريم هر چي ازش مي پرسيد کجا مي ري؟ گفت از ح حامد بپرس. از من پرسيد. مريم همش مي خنديد...

حامد مدام سکوت مي کرد. صحبت کردن برايش سخت شده بود. اشک، صورتش رو براق کرده بود.

- حامد ميترا چش شده؟ ازش خجالت مي کشيدم ... خ خيلي بي مقدمه گفتم: ما ميخواهيم باهم زندگي کنيم ... . ميترا مي خواست همه چي رسمي باشه. چند روز بعد توي محضر همه چي رسمي شد. یه مدتي گذشت. يه روز مريم اومد خونمون؛ يه ديوونه ي واقعي شده بود؛ چند ساعت جيغ زد و گريه کرد. بعد رفت تو آشپزخونه و سرشو مي کوبيد تو کابينتا و با چاقو رو صورتش...وای... خ خیلی دیوونه شده بود. بردمش بيمارستان . از اون به بعد ديگه ميترا با من حرف نمي زد، يه وقتايي از همه چي پشيمون مي شد و مي گفت: برو خونه ي خودت، من از مريم خجالت مي کشم. حالم از خودم بهم مي خوره. چند بار پيش دکتر رفتيم و انواع قرص ها براش تجويز شد. صبح تا شب کارش اين بود که جلوي ديوار آشپزخونه مي شست و با خودش حرف مي زد. تا اين که ... تا اين که يه روز دير تر از روزاي ديگه از سر کار برگشتم. بهش گفته بودم که د دير ميام. درو که باز کردم، ديدم تمام قرصا رو خ خورده. ن ن نفس ن نفس ن نمی کشید. هر چی ت تکونش د د...
دوباره صداش بلند شده بود که مشاور گفت:
- خيلي خب! آروم باش بقيه شو خودم مي دونم! آروم باش!
دقايقي به سکوت گذشت. مشاور آرام شروع کرد:
-چند وقت پيش يه جووني اومد پيشم و داستان زندگيشو برام تعريف کرد. مي گفت« يه زماني خيلي وضعم خراب شده بود، با يه ماشين کرايه ايي مسافر کشي مي کردم. صاحب ماشين خيلي بهم فشار مي آورد، تقريبا تمام پولي که در مي آوردم مال اون بود. مسافر زيادي هم به پستم نمي خورد. تا اون روزا با خدا رابطه ي خوبي نداشتم. يعني اصلا کاري باهاش نداشتم. يه وقتايي تو ماه رمضون، سالي يه بار ياد خدا مي افتادم، اونم چون شنيده بودم خدايي هست. هر شب دير وقت که مي خواستم برم خونه، انگار يه کوه از غم و غصه رو رو دوشام احساس مي کردم. روي ديدن زنمو نداشتم. وضعيتم روزبه روز بدتر شد. کم کم ياد خدا افتادم! گفتم: (( خدا اگه واقعا هستي کمکم کن)). چند روز بعد، يکي از رفقا زنگ زد و گفت: مياي بريم شمال؟ منم که ديگه از زمين و زمان خسته شده بودم و دلمو زدم به دريا و گفتم: باشه بريم. چند روز بعد به اميد اينکه خدا صدامو شنيده باشه، راه افتاديم! چند ساعتي نگذشته بود که توي جاده تو يه پيچ ديدم يه ماشين از رو به رو داره شاخ به شاخ مياد طرف من. تا بيام به خودم بجنبم، کار از کار گذشته بود و فقط تونستم ترمز کنم و فرمونو بچرخونم. به محض اينکه فرمونو چرخوندم، احساس کردم رو هواييم. ماشين يه دور چرخيد و وارونه کنار جاده وايساديم. سقف ماشين مچاله شد. رفيقم خيلي طوريش نشد، ولي من دستم شکستو خوني مالي به زور کشيدنم بيرون! کنار جاده افتاده بودم، رد خون روي صورتم جاري بود. به ماشينم نگاه مي کردم، دود بلند شده بود، مردم جمع شده بودن! انگار کسي منو نمي ديد. يه لحظه به خودم اومدم، گفتم: خدا! اين بود کمکت؟! اين جوري به دادم رسيدي؟ خلاصه اون روز گذشت. گذشت و بعد از مدتي معلوم شد تقصير با اون بوده و طرف که پولدارم بود خسارت ماشين و بيمارستان و همه چي رو يه جا داد و رفت. بعد از مدتي که به خودم اومدم ديدم حالم خوب شده که هيچ با اون پول تونستم قرضامو بدم و يه ماشين برا خودم بخرم. از اون وقت به بعد شکر خدا روز به روز وضعيتم بهتر شده» آقا حامد گاهي خدا براي کسايي که دوسشون داره امتحان هاي سختي مي ذاره که دوباره برگردونشون پيش خودش.

حامد از اين که دلش رو خالي کرده بود حس خوبي داشت. حرف هاي مشاور مثل باد خنکي نوازشش مي داد. دوست داشت نصيحت بشنود. احساس مي کرد به خدا نزديکتر شده!
چند هفته ايي از ورودشان به ايران ميگذشت! دنيل روزها ديگر تنها بيرون ميرفت. خيلي دوست داشت فارسي را مثل مردم صحبت کند. البته تا حدود زيادي را در همان فرانسه ياد گرفته بود. آن روز دير کرده بود. حاجآقا ناهار درست کرد، چند دفعه باهاش تماس گرفت ولي بيپاسخ بود. دنيل که برگشت ديد حاجآقا دمِ در منتظر ايستاده.
- سلام، چرا اينجا...ايس تا...
- عليک سلام. ايس تا ده اي
- چرا اينجا ايس تا ده ايد؟ دال براي احترام است.
حاجآقا خنديد:
- عجب! چيزهاي جديد ياد گرفتيد. ديگه کمکم داشتم ميومدم دنبالت. چقدر دير کرديد؟!
- ببغشي د. يک دوست جديد درست کردم.
- پيدا کردم.
- faire un nouvel ami
- مي دونم. تو فارسي مي گيم پيدا کردم. خب! بفرما تو.
سفره باسليقه ي زيبايي چيده شده بود. معمولاً چيدن سفره با دنيل بود، به همين خاطر براي اينکه شرمندگياش را مخفي کند گفت:
- امروز غاستم...
- خواستم! فکر کن يک چيز به سقف دهانت چسبيده، مثل مثلاً يک پوست خيار نازک که جدا نميشه، چيکار ميکني؟
دنيل منظور حاجآقا را فهميد! قبلاً هم سرِ اين حرف زياد تمرين کرده بودند. سعي کرد بگه:
- خـــــ خـــــ هه هه من از ف فرانسه راحت
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 53- رمان فاطمه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 37- رمان باد مارا با خود خواهد برد , رمان هم دانشگاهی | فاطمه سادات .... کاربر انجمن - نودهشتیا ... , دوسـ ـتـداران رمـان - رمان از خیانت تا عشق(سیاوش) , دوسـ ـتـداران رمـان - رمان ازدواج به سبک اجباری(همیشه بهار) , رمانخودی ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/05/22 تاریخ
کد :63833

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا